منتظر جواب نموند دوباره سر بربالش گذاشت و ثانیه ای نگذشت که اسیر خوابِ نیمه تموم شد…
…
:- برو حاضر شو سیما, سر راه می رسونمت درمونگاه که آمپولی, سُرمی چیزی بهت بزنن ! رنگ و روت حسابی پریده !
بی اهمیت به تن داغ و سردرد شدیدی که داشت آب بینی ش رو با دستمال گرفت, دو لبه ی پولیورش رو بهم رسوند و سری تکون داد:” چیزی نیست مسعود , یه آنفولانزای ساده س…استراحت کنم خوب میشم…”…نگاهش رو از شوهرش گرفت و خطاب به پسر کوچکش که سر به زیر با لیوان شیرش بازی میکرد گفت : عرفان مامان,چرا چیزی نخوردی ? یه لقمه بخور ضعف نکنی توی مدرسه !
عرفان واکنشی نشون نداد.نه واژه ای,نه جمله ای,نه حتی ایما اشاره ای با اجزای صورت. همچنان مصر و تا حدودی عصبی به لیوان بلوری چنگ میزد و به فکرِ چیزی بود که مادرش نمی دونست!سیما تکرار کرد: عرفان?
با مکث سربلند کرد و نگاه گنگش رو به کندی دوخت به صورت رنگ پریده مادرش,سیما با سر اشاره ای به ظرف صبحانه کرد ولی نگاهِ ترس خورده ی عرفان نشست به گره ی ابروهای مسعود!تند و تیز چشم ازش گرفت و دوباره خیره ی لیوانِ شیر شد.
مسعود با دیدن این صحنه نچ کلافه ای کرد, کمی جابجا شد صندلی خودش رو روی کف سرامیکی آشپزخونه کشید و به صندلی عرفان نزدیک تر شد.
رعشه خفیفی به تن عرفان نشست و تا جایی که امکان داشت ازش فاصله گرفت.مسعود خیره به سر پایین افتاده بچه لبخندی زد و دست نوازشی به سرش و لای موهای لطیف و قهوه ای رنگش کشید: بخور عمو جون, حداقل شیرتو بخور که دیرمون شد, باید تورو برسونم مدرسه خودمم برم سر کار…
خون در رگهای پسرک خشک شده بود و قلبش به صدم ثانیه شروع به کوبش کرد.سیما با چشم هایی خمار از تب و درد خیره به پسرش, بمحض نزدیک شدن مسعود,دید که چطور توی خودش مچاله و حالت چهره ش گرفته شد اما حساسیتی نشون نداد چون این رو هم مث بقیه رفتارهای مسعودگریزش, پای مخالفت با ازدواج مجددش گذاشت.
عرفان بی معطلی لیوان رو برداشت, چشم هاش رو بست و مطیعانه جرعه ای نوشید.تنش از این نزدیکی مثل هربار سرد شده بود. مسعود لبخند به لب خیره به باریکه ی شیری بود که از گوشه ی لب بچه سرازیر میشد و سیما با دیدن این صحنه نفس عمیقی از روی آرامش خیال کشید.نمی دوست بخاطر اینهمه لطف و علاقه و محبت بی دریغی که مسعود نسبت به پسرش داشت,چطور ازش قدردانی کنه ! از اون که مثل یک پدر واقعی ,دلسوز و مهربون بود و چه توی درس چه تفریح از هیچ چیزی برای پسرش دریغ نمیکرد…حتی گاهی اوقات حمام میبردمش و بعضی روزها لباس هاش رو توی ماشین مینداخت…
لیوان که تا نیمه خالی شد, دستش رو پس کشید و اون رو روی میز گذاشت .مسعود با دید خط به جا مونده از شیر, فوری انگشت اشاره ش رو به آهستگی روی لبهای نرم بچه کشید و شیر ماسیده شده رو پاک کرد: حالا برو لباس بپوش تا برسونمت…
عرفان درحالیکه تلاش میکرد با کشیدن سر و تنش به عقب, خودش رو از دسترس مسعود دور نگه داره,با لحن ملتمس و کودکانه ای خطاب به مادرش گفت: خودت منو برسون مدرسه…
سردرد شدید امان سیما رو بریده بود.کمی خم شد,آرنج هاش رو ستون میز صبحانه کرد و با کف هردو دست دوطرف شقیقه هاش رو فشرد: حالم بده مامان جان…نمی تونم رانندگی کنم با عمو مسعود برو…
:- منم حالم بده…اصلا نمی خوام برم مدرسه !
قبل از اینکه سیما مخالفتی بکنه,مسعود با یک حرکت از جا کنده شد, همزمان مچ دست عرفان رو گرفت و بلند کرد: بچه خوبی باش و به حرف مامانت گوش کن…”…این رو گفت و به طرف در اشپزخونه راهیش کرد: لباساتو عوض کن تا بیام…”…
سیما از پشتِ سر خیره به پسر کوچکش بود که لنگان لنگان دور میشد.راضی از اینکه حداقل از مسعود حرف شنوی داشت لبخند ضعیفی زد و پرسید: چرا لنگ میزنی?
مسعود قبل از عرفان سریعا جواب داد:نگفت بهت? توی حیاط مدرسه خورده زمین…
سیما با ابروهایی بالا داده به مسعود که داشت نزدیک میشد نگاه کرد: بازم ? این چندمین بارِ???
مسعود لبخند به لب میز رو دور زد و به صندلی سیما رسید : بچه ن دیگه, شیطنت نکنن چکار کنن?” خم شد و بوسه ای به پیشونی تبدار همسرش زد.سیما سری تکون داد و دست قوی و رگه دار مسعود رو توی دستش گرفت و با علاقه فشرد: خوشحالم که ازت حرف شنوی داره, بعد فوت پدرش کمی سرکش و عصبی شده بود,خوبه که تو این سن مردی بخوبی تو بالا سرشه…
مسعود موهای بلند همسرش رو کنار زد و پشت گوشش برد,بیشتر خم شد و اینبار بوسه ای کوتاه به لبهای خشکیده ش زد: تو نگران عرفان نباش عزیزم, تربیتش رو بذار به عهده من! ” از سیما فاصله گرفت و چرخید تا از آشپزخونه بیرون بره:” الانم میرم کمکش تا لباساشو زودتر بپوشه, توئم نمیخواد میز رو جمع کنی برو دراز بکش و استراحت کن…”…سیما سری تکون داد و پیشونی داغ و دردناکش رو با کف دست فشرد و به این فکر کرد که ناهار چی درست کنه !
با یک دنیا غم و درد و دلهره ,وسط اتاق ایستاده و به لباس فرم آویزون به چوب رختی خیره بود که در با شدت باز شد و قامت بلند مسعود توی چهارچوب ظاهر شد. ترس به آنی تموم وجودش رو پر کرد.قدمی به عقب برداشت اما بیفایده بود.راه فراری از این هیولا وجود نداشت! هیولایی که هر وقت بهش نزدیک میشد جز کتک و تهدید و تحقیر چیزی نصیبش نمیکرد!
مسعود در رو ّبه آهستگی بست و قدمی جلوتر برداشت: “حالا دیگه نمی خوای با من بیای مدرسه? میخواستی توی خونه بمونی چکار? که به مامانت بگی? …
بغض کرده و ترس خورده, خیره ی صورت مرد روبرو بود.مفهوم لبخند کثیف روی لبش رو خوب می فهمید! مسعود یک قدمی عرفان رسید و آروم تر از قبل گفت: مگه نگفتم که اگه حرفی به کسی بزنی، اون چاقوی زیرتختمو فرو
می کنم تو قلب مامانت?
-:ب …بخدا نگفتم…
به لکنت افتاد.مثل همه ی وقتهایی که بهش نزدیک میشد و اون از ترس و لرز لال میشد.مسعود دست انداخت زیر چونه بچه محکم فشار داد و سر افتاده ش رو بالا آورد:ببین منو،می دونی می تونم مادرتو جوری بکشم که هر تیکه اشو یکی از گربه های توی کوچه بخوره دیگه? تو که نمیخوای مادرتم مث پدرت از دست بدی,هااان?دوست داری تنها بمونی?
اشک از چشم هاش راه گرفت و روی گونه هاش ریخت.از تصور دست و پای قطع شده ی مادرش که به دهن گربه های توی کوچه ست,ترس تموم وجودش رو پر کرد و چاقوی پنهون شده ی زیر تخت به آنی جلوی چشمش اومد. همون چاقویی که از دو ماه پیش,شب اول و بار اول, بهش نشون داده و مرتب می گفته که باهاش گوش و زبون بچه های زیادی رو بریده! شبی که اون اتفاق کثیف رو برای بار اول تجربه کرد و اون رو در عرض چند ثانیه از دنیای کودکی به بیرون پرتاب کرد.
مسعود خیره به اشک حلقه زده تو گودی چشمهای پسرک با لذت و رضایت خندید ,قدمی ازش دور شد و لبه ی تخت یک نفره نشست و با نگاهی تیز سرتاپای بچه رو رصد کرد.در اون لباس خواب دوست داشتنی با اون موهای قهوه ای بهم ریخته برصورتش چقدر…خواستنی بود!!! لبخندی زد و گفت : لباساتو دربیار…
سر عرفان فورا بالا اومد.تموم تنش میلرزید اما نگاه خشن مسعود جرئت مخالفت نمی داد.
-: لخت شو …زود…وقت زیادی نداریم…
رنگ پریده و بغض کرده سری به دو طرف تکون داد…یعنی نه…مسعود اخم غلیظی کرد و نیم خیز شد که پسرک ترسید و بی معطلی با دستهای لرزون،ترسیده و گیج شروع به باز کردن دکمه های لباس خوابش کرد.مسعود با رضایت روی ساق دستش تکیه زد و با نگاهی هیز خیره ی روبرو شد.
تک به تک همه ی دکمه ها رو باز کرد و بادست های لرزون ،شرمگین بلوزش رو از شونه های براقش پایین کشید تا افتاد روی مچ هاش…صورتش خیس از اشک و چونه ش به لرز افتاده بود.
مسعود کمی روی دستش بلند شد. حالا میتونست دقیق تر ببینه! تنی ظریف و بی نظیر ,پوست سفید و صاف به لطافت برگ گل که مثل مرمر می درخشید ! سینه های برجسته و دونقطه صورتی و سفت.کمر باریک و شکم کوچک…نفس عمیقی کشید.هیچ وقت نمیتونست هیجانش رو در برابر کودکان مخفی کنه , چرا یک کودک نابالغ اینقدر درنظرش بینظیر جلوه میکرد? نمی دونست.
بلوز کامل زمین افتاد.عرفان آب دهانش رو با ترس قورت داد.ازنگاه تیزوشهوت آلود ناپدریش وحشت داشت.مسعود با.لبخند کثیفی که روی لبهاش نقش بسته بود آروم و پرهوس گفت: آفرین پسر خوب ! کاری به کارت ندارم به شرط اینکه تو هم باهام راه بیای! حالا شلوارت رو هم دربیار…
نمی فهمید راه اومدن یعنی چی! تو دایره المعارف ذهن کوچک و دنیای کودکانه ش جمله ها سرراست تر از اون چیزی بود که از معنی حرفهای ناپدریش سر در بیاره! حتی وقتی شروع می کرد از زیبایی و لطافتش حرف زدن، وقتی شروع میکرد به آزار دادن! وقتی نفس هاش به شماره می افتاد و رنگ نگاهش تغییر می کرد ,نمی دونست عمق فاجعه در چه حد, حتی تا سالیان دور, میتونه مخرب باشه !
با شرم ترس شلوارکِ راحتیش رو پایین کشید و آروم از داخلش بیرون اومد.حالا بایک شورت تقریباتنگ سفید مقابل یک جفت چشم حریص ایستاده بود. مسعود نفس عمیقی کشید. قلبش به طرز احمقانه ای ضربان بدی شروع کرده بود.پسرک پاهای قشنگی داشت! خوش فرم خوشرنگ صاف و …چنگ زدنی!!! اندام نابالغِ کشیده ولی بسیار ظریف و کاملا صاف و سفید باپیچ وخم های هوس انگیز و…نتونست تحمل کنه به همون حالت که نشسته بود دستش رو درون شلوارش فرو کرد…
عرفان دودستی سعی کردبرجستگی جلوی شورت رو مخفی کنه,صدای نفس های پرشهوت مسعود که پیچیده بود توی اتاق دلش رو از ترس فرو ریخت !چشمهاش خشن و گونه هاش از هیجان سرخ شده بود.حرکت دست مسعود رو میدید هر چند که نمی دونست دلیل این حرکت و این جور نفس کشیدن ها چیه! هر چند که خیلی از دنیای پر هوسش دور بود و نمی فهمید اصلاً منظورش از این کارها چیه ! فقط می دونست که این آدم یه آدم طبیعی نیست و این کار زشت نباید اتفاق بیفته! نباید کسی به حریم کسی، به ممنوعه های کسی نزدیک بشه!
نگاه حریص و تشنه ی مسعود روی اندام پسرک بالا و پایین میشد.بیشترمیخواست!!! سربلند کرد و به چشم های متورم و خیس بچه خیره شد! با اون گونه های صورتی و لبهای لرزون وچشم های درشت چقدر دوست داشتنی دیده میشد.آروم و پرهوس لب زد :“درش بیار!”
نه دیگه نمی تونست بیشتر از این ادامه بده,با ترس سرش رو به نشونه ی مخالفت تکون داد.مسعود شهوتی شده بود:“گفتم دربیار!”
دوباره خواست مخالفت کنه که صدای ته گلویی و گرفته ی مادرش به گوش رسید”عرفان?لباس پوشیدی ? مدرسه ت دیر نشه”…معطل نکرد ,به سمت چوب رختی خیز برداشت و به روپوش مدرسه چنگ انداخت.مسعود حتی نانداشت تکون بخوره,لعنتی به مزاحم تازه از راه رسیده فرستاد و به خودش نگاه کرد. تحریک شده بود!
…
نمیدونست چه وقت از خوابش گذشته بود و یا اینکه چه ساعتی از شبه…فقط با پخش شدن هوایی گرم روی صورتش بلافاصله حس کردن چیزی نرم و داغ و خیس به روی لبهاش چشم هاش رو به سختی باز کرد و با دیدن صورتی که درست مقابل چشم های خواب آلودش بود ولی توی تاریکی به خوبی قابل تشخیص نبود قلبش از ترس و اضطراب شروع به تپش وحشتناکی کرد و چشم هاش تا حد ممکن از ترس گرد شد…هیولا دوباره سراغش اومده بود?
بی اختیار جیغ خفه ای کشید ولی میان لب های متجاوز گم شد !!! قلبش از ترس به شدت میتپید، نفس هاش به شماره افتاد ه بود، قفسه سینه اش از هیجان بالا و پایین میرفت که ناگهان بدن سنگینی رو روی تنش حس کرد…از ترس شوکه شده بود نمیدونست باید چیکار کنه فقط دست های کوچکش رو دو طرف پهلوهای ناپدریش گذاشت و محکم ضربه میزد…احساس خفه گی میکرد نفس کم آورده بود مدام جیغ میکشید و تقلا میکرد ولی فایده ای نداشت…
مسعود شلواروشورت بچه رو باهم تانیمه ی رون هاش پایین کشید وبالاخره سرش رو بلند کرد: آروم باش…صداتو نبُری، خودم زبونتو از حلقت می کشم بیرون و قیچیش می کنم!
برای لحظه ای لب هاش رها شد و تونست نفس عمیقی بکشه! اشک از چشم هاش سرازیر شده بود. نه ساله بود و طاقت اینهمه درد, شوک و فشار عصبی رو نداشت…
مسعود بازوش رو دور کمر بچه انداخت و پچ پچ وار گفت:“بچرخ…پشت به من!”…مرد خوش چهره ای بود…زندگی خوبی داشت,یک شغل عالی ,وجهه ی مناسب و همسری که مطمئنا دوستش داشت ولی شهوتش نسبت به کودکان غیرقابل کنترل بود…این چندمین بچه بود? یادش نمی اومد.
عرفان بادستور و زور ,پشت به ناپدریش چرخید.می دونست چی در انتظارشه ,درست مثل شبهای قبل!دلش میخواست جیغ بکشه! دلش میخواست مانع از تماس و لمس دست کثیف اون مرد با تنش بشه! دلش می خواست بلند بلند بزنه زیرگریه اما تنها کاری که می تونست بکنه یه گریه ی بی صداست! نمیخواست مادرش بفهمه…میترسید…
مسعود بلوز بچه رو ازعقب کشید دراورد و زمین پرت کرد.حالا کمرلخت وسفیدش جلوی سینه ش بود.نفس هاش شهوتی و داغ شده بود.با دستی لرزون شلوار و شورت خودش رو هم انقدرکه نیازبود ازجلو پایین کشید و بچه رو دوباره بغل کرد و پای راستش رو بالا آورد…
عرفان بی اختیار به دست مسعود که روی شکم لختش بود چنگ انداخت .از درد دوباره میترسید و از تکرار اون تجربه ی سیاه وحشت داشت…چشم هاش رو بست و لبش رو به دندون گرفت…مثل بید می لرزید که ناگهان درد و سوزش وحشتناکی رو احساس کرد و بی اختیار جیغ کشید…
مسعود همونطور که ازپهلو تن کوچک بچه رو سفت نگه داشته بود تا باضربات مداوم روی تخت جابجا نشه, بادست دیگه ش جلوی دهانش رو گرفت:”هییییس…میخوایی…مامانت…بشنوه?
تخت شروع به جرجرکرد ونفسهای مسعود تندترو بلند تر شد! اشک از چشمهای بچه می چکید و زیر فشار دست قوی داشت نفس کم می آورد.خودش رو کمی عقب کشید اما مگه میشد از دست اون مرد قوی هیکل فرار کرد?هنوز ازسکس قبلی درد داشت واین درد جدید بااینکه اشنا بود تحملش سخت تر بود…
شهوت دیوانه ش کرده بود.عرق از سر و صورتش میچکید و نفس هاش به شماره افتاده بود انقدرمحکم باسن بچه رو تلمبه میزد که خودش هم درد میکشید چه برسه به اون !سینه عضلانی و پر از موش روی کمر ظریف بچه کشیده میشد و میدید که چطور ضجه میزنه وول میخورد و درد میکشید ولی دست نمیکشید.برای دست کشیدن از همه چیز ,خیلی دیربود! انسانیت رو خیلی وقت پیش توی وجودش کشته بود…
چقدرطول کشید نفهمید! تنش ازدرد بیحس شده و گلوش ازفریاد های خفه خشک شده بود که ناگهان دید و شنید, در اتاقش به ضرب و شدت زیادی باز شد.
سیما بود! با چشم هایی از حدقه درامده و صورتی سفید شده و تنی قفل شده ایستاده در چهار چوب در ! دروازه های جهنم انگار به روش باز شده بود ! نفسش بالا نمی اومد که بخواد تند تند یا سنگین بیاد و بره! هوا رو گم کرده بود! نفس کشیدن رو گم کرده بود و دندوناش داشت زیر فشار فکش خرد می شد! مسعود داشت چه غلطی میکرد?
نوشته: روح.بیمار
60 پاسخ به “پدوفیل (۱)”
بمیرم واسه عرفان کوچولو
چقدر دردناک بود و چقدر قشنگ نوشتی!!
ﺍﺻﻦ ﻧﺎﺑﻮﺩﻡ ﻛﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﻗﻠﻤﺖ
ای که از روی زمین محو بشن امثال این آدماااا (dash) (dash) (dash)مرسی که مادر خنگش سر رسیدتو رو خدا مراقب بچه هاتون باشید:/آرمین جان کاکو چند قسمته؟
ﺍﻳﻠﻮﻧﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ ﻣﺼﻠﺖ ﺑﺎﺵ ﺣﺎﮊﻱ :,(
از عنوانش و کامنتهای دوستان پیداست که خارج از محدوده تحملم است. با هر چیزی کنار میام جز این.متاسفم که نمیتونم بخونمش
با اينكه عاشق نوشته هاتم ولي فكر نميكنم بتونم بخونملايك بخاطر سابقه ي درخشانتون
چی بگم آنقدر قشنگ مینویسی که آدم نمیدونه چی باید بگه
[قلب شکسته…]
چرا سرنوشت یه کودک معصوم باید اینجور رقم بخوره!!!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردیخداوندا تو مسئولی 🙁
خب…واقعا نویسنده بینظیری هستی رفیق،ولی دیگه داری شورشو در میاری ارمین…پدوفیلی؟قحطی موضوع بود؟میدونم برات نفرت انگیزه،میدونم اخرش اون بچه رو نجات میدی و حتی میدونم داستان رو به امید نشون دادن قباحت همچین کارایی مینویسی…ولی فکر نمیکنی که با ضعیف نشون دادن یه بچه،یه مشت کونی مریضو تو جامعه عن ایران تشویق به داشتن همچین روابطی میکنی؟ممکن نیست که همونقدر که افراد دارای همچین عقایدی رو از افکارشون منصرف میکنی همچین افکاری رو هم تولید کنی؟اونم با همچین توصیفات دقیقی که زیبایی بدن یه بچه نه ساله یا کمتر میتونه داشته باشه؟با گفتن این که یه بچه رو با ترسوندن راحت میشه مجبور به سکوت کرد؟نکنه یادت رفته که متاسفانه ما در ضمینه تولید سگای حشری و مادرجنده مقام اول دنیا رو داریم و به لطف سیستم تفکیک جنسیتی کاملا خودکفاییم؟نکنه از مغز پر نجاست ما ایرانیان متمدن و پرافتخار بیخبری؟درست نبود که این حرفارو اینجا بزنم،بهتر بود تو خصوصیت میگفتمش،بابت حرفام که همش هم از روی عصبانیته متاسفم،ولی تمومش کن!این داستانم لطفا حذف کن،چون حداقل من یکی منتظر قسمتای بعدی،حتی با پایان خوش و این مزخرفات رویایی/تخیلی نیستم…این اولین داستانت نیست که به گریم میندازه،اخریشم نیست،ولی به واقع برای من بدترین داستان عمرمه،حتی بدتر از داستان و تجربیات خودم…با کهریزک (۴) بدجور حالمو گرفتی،با خیلی دیگه از داستانات هم همینطور،ولی این یکی…میدونم که بعدا میام و اینجا یا تو خصوصیت ازت معذرت خواهی میکنم،مطمىنم…ولی اینبار اصلا با نوع نوشته همیشه عالی و احساسیت هیچ کاری ندارم…با عرض پوزش،دیسلایک اول…الانم با اجازت قبل این که بالا اوردنم شروع بشه میرم بیرون…کم کم حال و هوام داره کهریزکی میشه…
توی دنیا کم نیستن مثل این عرفان قصه به امید روزی که دیگه به هیچ بچه ای تجاوز نشه
عجب حرومزاده ای بود اخه بچه 9 ساله چی داره؟ لاشییی
هرچند موضوع داستان را دوست ندارمولی نوشتارت و بیان عالی بودمتاسفانه تو جامعه چنین اتفاقی میافتدالبته ما بزرگترین فتوای سکس با بچه شش ماهه را داریملایک به قلمت
از اسکلت به روح:عرض شود که مث همیشه نگارش گیرا و خوبی داری و لایق ستایش. ولی راجب موضو و عمق خود داستان… به شخصه بعید میدونم توصیفِ بدنِ کودک با این حالت تحسینِ زیباییشناسانه و شرح نسبتن جزئیِ هوس پدوفیلی، تأثیر مفیدی به همراه داشته باشه! چون حدس میزنم به وفور هسن افراد پدوفیل تو سایت که فقط همون قسمتا رو میخونن جقشونو میزنن و دیگه الباقی داستانو هم میگیرن به تخمشون (تازه اگه جامعه شانس بیاره که اینا فقط به همون جق زدنشون اکتفا کنن). این صرفن نظر شخصی خودمه و صدالبته که شاید اشتبا باشه. بهرحال منتظر ادامه داستانم ولی موقع پرداختن به جزئیات مراقب تحریک هیولاهای دنیای واقعی هم باش!
من نتونستم بخونمش آرمین هزار سال دیگم بگذره جز یکی رو پاراگراف اول رو نمیتونم بخونمبه قلمت اعتماد دارم میتونی از موضوع ساده بهترین ها رو پرورش بدی اما اون ترس و بغض بچه … اون نگاه های مرتیکه …تا لخت شدن بچه بیشتر نتونستم بخونم لایک 20 به قلمت پسر خوب
درود عزیزان!قبل هرچیزی یه معذرت خواهی بزرگ میکنم از خواننده های داستان شیطان کیست ! خیلی بی نظمی شد در انتشارش که واقعا شرمنده ام…راستش بخاطر یسری اتفاقات افتاده دست و دلم به نوشتن نمیرفت بعدشم که یه سفر چند روزه پیش اومد و کلا نشد ادامه ش رو بنویسم…ولی همین یکی دو روزه قسمت آخرشو میذارم براتون…خخخخخخ اصن نپرسید زنده ایم یا مرده ها…فقط بگید شیطان چی شد…
هنوز نخوندم روح عزیز ولی طبق معمول اول لایک شماره 21 ?
خانم تقوی عزیز, متاسفانه باید گفت قطعا همچین چیزی واقعیت داره و هر روزه هم شاهدش هستیم…ممنون از لطفت بزرگوار
سالارجوان عزیز, آره و متاسفانه هر روزه شاهدش هستیم ! لطف داری عزیزم
ببینید دوستان مهم هدف نوشتن این داستان هست هدف این داستان مبارزه با پدوفیلی هست متاسفانه برخی افراد احساسی برخورد کردن و آرمین عزیز رو مورد … قرار دادند این روش اصلا درست نیست دردناک بودن ویژگی تراژدی است مگه بینوایان ویکتور هوگو یا اولیور تویست چالز دیکنز غمناک نیست؟!مگه رومئو و ژولیت دردناک نیست؟!این داستان بیشتر منو یاد فیلم معروف و پراکران هیس دخترها فریاد نمی زنند انداخت یک خسته نباشید اساسی خدمت داداش گلم منتظر قسمت های بعدی هستم سپاس
مهدی خان مطمئن باش به هیچ وجه پایان خوش یا به قول تو رویایی نخواهد داشت…فیلم هندی که نمی نویسم…واقعیت های اطرافمه که به عینه شاید نبینم ولی حداقل می شنوم…چرا سرمو مث کبک بذارم زیر برف ? چرا درمورد همچین موضوعی ننویسم? اصلا ننویسم مملکت میشه گل و بلبل همه چی حله?همه چی عالی?
مسترکابالای عزیز, حق با شماست شاید میشد خیلی به جزییات اشاره نکرد. خودمم قبول دارم. متاسفانه قلمم اینجوریه …ولی از اینکه به این موضوع اشاره نشه کاملا باهات مخالفم…چرا نشه? چرا نباید آگاهی ها بله بالا? چرا نباید بفهمیم که اون سکوت بچه از ترس و بی خیالی مادر نقش بیشتری داره تو وقوع همچین فاجعه ای تا خود شخص پدوفیل? چرا نباید بدونیم که به بچه هامون یاد بدیم اگه مورد ازار قرار گرفتن بهمون بگن?یه داستان ابعاد زیادی داره…کاش به همه ابعاد توجه کنیم
پدر عزیز حق با شماست…به امید اون روز و روزهاییکه از ترس سکوت نکنیم…
مگه میشه حرفای تورو نخوند.بعد نمیدونم از روی احساسات دیسلایک دادن چه معنا داره. هر چند اون 2 دیس معلومه از همه لایکها با ارزشتره. اما تو واقعا روحت بیماره. مث همیشه
اما… چرا تو مملکت ما خیلیها فقط پدر یا مادر هستن بعنوان تولید کننده بچه ها. چرا از تربیت خبری نیست. چطور یه مادر از تغییرات رفتار فرزندش هیچی نمیفهمه. حتی وقتی بچه اعتراض میکنه که مثلا خودت منو برسون؟ . داستان هر چند بسیار غم انگیز و متاثر کننده است ولی نکات بسیار خوبی توش هست. واقعا لذت بخش بود. بیمار روحی
از روح به اسکلت :فدات حسام جان, بسی بسیار زیاد لطف داری عزیزم…آره حق با شماست میشد انقدر به جزییات اشاره نکرد, و من قبول دارم !من فقط صرف اینکه داستان سوم شخصه و خواننده باید یه ذهنیتی از شخص پدوفیل هم داشته باشه, به توصیف بدن بچه در نگاه اون مرد اشاره کردم, ولی با این حال میشد ساده تر نوشت …مرسی از تو عزیز…قسمت آینده اینجور نخواهد بود و کلا روند داستان عوض میشه !
چرت خوان عزیز مرسی از لطف همیشگیت نازنین…ممنون که همیشه همراهی میکنی ! و خوشحالم حداقل شما به جزییات ریز اشاره کردی, داستان درسته غم و درد و نجاست زیاد داره ولی میشه ازش بهره گرفت …چرا بچه سکوت کنه اصلا? چرا نباید والدین طوری تربیتش کنن که کوچکترین مطالب رو بیاد بگه? چرا مادر مراقب خلوت بچه ش با یه مرد که هیچ نسبت خونی باهاش نداره نیست? متاسفانه بی توجهی به این جزییات ریز بیشتر از خود شخص متجاوز زیان بارن…
من که گفتم اخرش مجبور میشم عذرخواهی کنم…
لعنتی!!!لایک ۲۵ به بدترین موضوعی که میشه فکرش رو کرد…
خیلی عالی بودفقط فکر کنم توی سکس اغراق شدهچون داخل کردن آلت به اون بزرگی و تلمبه زدن توی اسن یه بچه 9 ساله تقریبا غیر ممکنههمون لاپایی و … بهتر بود
نوشتن همچین داستانی فقط از عهده روح بیمار برمیاد !
ﻣﻦ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻢ ﺑﺎ ﺣﺼﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻥ ﺍﻳﺎ ﻣﺸﻜﻠﻪ ﻛﻢ ﺭﻧﮓ ﻣﻴﺸﻪ؟ ﺍﻳﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮﻓﻲ ﺳﺨﻨﻲ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻴﻤﻮﻧﻪ؟ﺑﻠﻪ ﭘﺪﻭﻓﻴﻠﻲ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺮﻩ ﺧﺎﻛﻲ ﻭﻟﻲ ﭼﻴﺰﻳﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺗﻮﻱ ﻛﺸﻮﺭ ﻋﺰﻳﺰﻣﻮﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ! ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺿﻤﻴﻨﻪ ﺍﻱ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻳﻜﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻧﻤﻮﻧﺶ ﻫﻤﻮﻥ ﻧﻈﺮ ﺳﻨﺠﻲﺭﺍﻩ ﺩﺭﻣﺎﻧﺶ ﻧﮕﻔﺘﻨﻪ؟ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺰﺩﻧﻪ؟ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻦ ﺭﻭﻱ ﻭﺍﻗﻌﻴﺎﺗﻪ؟ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻃﻮﺭ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ,ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺷﺪ ﻫﻤﻮﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻈﺎﻡ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺳﻌﻴﺪ ﻃﻮﺳﻲﺷﺎﻳﺪ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻳﻪ ﭘﺪﺭﻱ ﻳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻱ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺭﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻋﺰﻳﺰﺵ ﺑﻜﻨﻪﺳﻴﻤﺎﻱ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﭘﺸﺘﻴﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﻜﺮﺵ ﺭﻭ ﻛﻨﻴﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﭼﺮﺍ؟ ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﻭﻃﻨﻢ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺫﻫﻨﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﺨﺪﻭﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭﺷﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﺍﺭﻥ ﻳﻪ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻱ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻛﻪ ﺑﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﻳﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮﺵ ﻳﻪ ﻧﺮ!ﻣﻬﺪﻳﻪ ﻋﺰﻳﺰ ﺷﻤﺎ ﻫﺮ ﭼﻲ ﭘﻴﺶ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻋﺰﻳﺰﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﺩﺍﺷﺘﻲ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﺗﺼﻮﺭﻩ ﺷﺨﺼﻪ ﺑﻨﺪﺳﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﻴﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﺍﺯ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻲ؟ﺍﺣﺴﺎﺳﻲ ﺷﺪﻧﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰ ﻫﺎ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ
فوق العاده تنها چیزیه که میتونم راجب تو،داستان هات و موضوع هایی که انتخاب میکنی بگمفقط یه خواهش دارم این داستان رو تلطیف نکن مثل کهریزک بذار همه چیز واقعیت باشه پایان خوب؟تو بیست و چند سال زندگی چیزیه که فقط تو قصه ها دیدم
شاهزاده عزیزم شعرت عالی بود. دقیقا انگار داستان رو در قالب شعر تعریف کردی! مرسی ازت
ما ایرانیا که همه وقتی به دنیا میایم با احساسات میایم.غم انگیز بودن و یا اینکه چیزی از قوه ادراک و احساسات ما فراتر باشه دلیل بر نبودن یا نگفتنش نیست. بعضی حقایق تلخ همیشه باید بادآوری بشن. چه اشکالی داره؟ آدمیه و فراموشکاریهای ناشی از زندگی. به شخصه تلنگر خوبی بود . هر چند حق و حقوق بچه م رو کم کم یادش میدادم از قبل ولی با دیدن این داستان باز هم امروز حقوق جنسیشو یادآوری کردم و قرار شد تحت هیچ شرایطی هیچ سری و اسراری رو که دیگران ازش قول میگیرن از من و مادرش پنهان نکنه. امیدوارم این اختلالها و انحرافها هم به حداقل برسه. بمیرم برای اون عزیزایی که مثل خودم زود اشکشون در مشکشون سرازیر میشه. خوش باشید
خخخ شادی جان! بدجور آمپر سوزوندیا خدا بخیر کنه خخخخخ…شما خودتو عصبی نکن من یه گوشمالی اساسی میدم این زنیکه ایکبیری رو …
باااااابی نامرد دلم تنگ شده بود برات…خخخخخخوشحالم دوباره میبینمت…اره شادوو باید بره با ده سانتیش مسعودو ادب کنه خخخ
اگه ي نويسنده گمنام نوشته بود همه مي اومدن فحش و فضيحت ك داري ترويج ميكني!!!پدوفيلي رو
تو اعجوبه ای بچهاین همه نبوغ و استعداد توی این سن؟
کدام داستان رو نخوندم بدجنس؟سر کهریزک تهدید کردم که نمیخونم ? که اونم عملی نشد.این یکی یه کوچولو فرق داره،من به بچه ها خیلی حساسم،حاضرم هر کاری بکنم که معصومیت یه بچه حفظ بشه.پریروز رفتم خرید بکنم،از ماشین پیاده شدم یه زن جوان اومد جلو گفت تو خونه غذا نداریم یه کم پول بهم بده،من معمولا به گداهای خیابونی کمک نمیکنم،به اینم توجه نکردم و راهمو کشیدم رفتم.دنبالم اومد هی گفت گفت منم هی بیخیال.یهو دستمو گرفت گفت خواهش میکنم تو خونه غدا نداریم،بچم گشنشه.همون کافی بود که اشکام سرازیر بشه.گفتم پول نقد همرام نیست اما دارم میرم خرید،توام بیا هرچی لازم داری بردار.اومد داخل مغازه و سبدشو پر کرد، بعد که رفت فروشنده بهم گفت اینا دروغ میگن چه ساده ای تو،این هرروز اینجاست و گدائی میکنه.ازین زنای اهل اروپای شرقی بود.وقتیم رفتم بیرون دیدم هی داره جلو مردمو میگیره و ازشون کمک میخاد.آدما معمولا همانند سازی میکنند،اون لحظه ناخوداگاه یاد خواهر زاده م افتادم که ممکنه به چنین روزی گرفتار بشه.سر این داستان هم ناخواسته فکرم رفت اونجا…با داستانت هیچگونه مشکلی ندارم وگرنه.اتفاقا معتقدم اینگونه مسائل رو باید روز و شب جار زد و در موردشون نوشت.اینکه دوستان از اینکه زیبائی و ظاهر اون بچه رو توصیف کردی ایراد گرفتند بنظرم ایراد موجهی نیست.همه میدونیم یه بچه زیبا بیشتر از سایر بچه ها در معرض این آسیب قرار میگیره.اتفاقا در اینگونه موارد باید سعی کنی مانند یه پدوفیل فکر کنی و دست بذاری رو اون نکاتی که واسه یه مریض پدوفیل مهمه.چون نخوندم نمیتونم زیاد در موردش حرف بزنم،اما بسیار بسیار کار خوبی کردی که در این مورد نوشتی.چشم قسمت بعد رو میخونم،گمونم اینم بخونم،منکه زورم به تو یکی نمیرسه.پس رفتی سفر با اکیپ دانشگاه چمران؟ خسته نباشی عزیز جان ? چقدر کار خوبی کردی آرمین،چقدر خوبه …eyval123412341234گمونم خواننده ۸ منظورش ارتحال بوده. یارو بسکه شنیده گفتن ارتحال جانسوز فلان،ارتحال جانگداز بهمان،ارتحال… میگه این ارتحال عجب بیماری خطرناکیه،هرکی میگیره درجا میمیره 🙂
امشب داشتم به همين موضوع فكر ميكردم ك هيچكس نميتونه بچه يه نفر ديگه رو مثل بچه خودش دوست داشته باشه، پس خنگي از مادرش هست ك انقدر مثبت انديش هست ، متأسفانه مثل اسيد پاشي ك يه مدت مد شده بود تجاوز به كودكان هم مد شده ، لعنت به هرچي آدم بد ذات
واقعا ناراحت کننده اس، با این که واقعیت دارهمن هم با دوستان موافقم که وارد جزئیات نشیقلم خوبی داری، اگه میخوای بنویسی کتاب بنویسکتاب که بنویسی متوجه میشیدرسته مشکلات داره ولی از این داستان ها بهتره
چرا زیر داستانای تو همیشه اینقدر شلوغ میشه ؟؟؟
والا ما شاخ نیستیم ملکه جان!
یاس سفید عزیزم, درود بر تو!بی توجهی مادر یکی از دلایل عمده وقوع همچین وقایع تخلیه, به هرحال پدرها بیشتر وقتشون رو بیرون میگذرونن و کمتر با بچه سروکار دارن!
والا خیلی ناراحت کننده بود باید مراقب بود اخه یه ادم چقدر میتونه کثیف باشه من کسی رو میشناسم که پدوفیلا داره ولی کسایی رو میکنه که بخوان نه زوری گاهی میگه این فکرا تو سرم میاد که بچه ها روبکنم ولی هنوز انسانیتم زنده ست باید ریشه یابی بشه تا بیماری هایی مثه پدوفیلیا کلا حذف شن
اژدهای عزیزم کار خوبی کردی نخوندی
سارینای عزیز خیلی لطف داری نازنینممنم بچه هارو دوس دارم, به امی روزیکه هیچ اتفاق بدی برای هیچ بچه ای میفتهممنونم ازت
چه موضوع خوب در عین حال بدی رو برا نوشتن انتخاب کردی.خیلی خوب نوشته بودی.خسته نباشی.لایک
آخرش منو میکشی با این داستانات
بسیار لذت بردم…البته از نوشتنت نه از خود ماجرا…ولی فک کنم شما انقدر احساساتی شده بودی حواست نبود که موقع تلنبه زدن هیچ جوره نمیشه سینه فاعل کشیده شو رو کمر مفعول…مگر اینکه فاعل بچه هه باشه…اما در مورد دیالوگ ها…کشش دراماتیک زیادی داشت…قشنگ بود اما به مذاق من خوش نیومد”زود باش…وقت زیادی نداریم”وقت نداریم میتونست دیالوگ تمیز تری باشه…ولی در کل خیلی زیبا نوشته بودی…
ديشب موقع خواب خوندمش اينقدر حالم خراب شد كه نتونستم كامنت بذارم با خودم گفتم هر چي بنويسم همش فحش و ناسزاست… و اين نمانگر قلم شگفت انگيز شماستدست شما درد نكنه واقعا عاليييييي مينويسيد نميگم بيصبرانه منتظر ادامه ش هستم مطمئنم هر موقع ادامش بياد و بخونم دچار حالت بدتر از ديشبم ميشمبعلاوه كهريزك كه نصفه ولش كردم اين چهارمين داستانيست كه ازتون ميخونم تنها موردي كه از شما راضي نيستم اينه كه يه داستان رو نيمه و تموم نكرده سراغ داستان بعدي ميريد منتظر قسمت آخر شيطان كيست بودم كه يه داستان ديگه گذاشتيد. تا چند روز پيش هم ميومدم سايت و چك ميكردم ميگفتم اينبار حتما گذاشتيد ??? حالا هم كه داستان جديدي رو شروع كرديد خواست مخاطب هاتون هم بايد براتون ارزش داشته باشهمرسي
واقعا افتضاح محض بود اوج مالیخولیا نویسنده رو میرسوند اخه مرد حسابی یه همچین موضوعه ناخوشی رو واسه داستان انتخاب کردی به درک مثلا اومدی کاری کنی حس هم دردی داشته باشه خواننده با عرفان … که من یکی شک دارم . بدن یه کودک معصوم رو واسه سکس توصیف کردی تو مثلا داستانت اینو کجای دلم بزارم خدایش یه همچین داستانی از یه ذهن منحرف میاد
آئورت عزیز مرسی از لطفت آره متاسفانه موضوع دردناکیه…و باید بهش پرداخت تا ریشه کن شه …فدات عزیزم مرسی که خوندی
لژیون جان لطف داری عزیزمموافقم باهات موضوع جالبی نداره ولی نمیشه که ازش ننوشت. اتفاقا باید این جور مسائل رو بیشتر باز کرد . خوشحالم که دوسش داشتی عزیزم مرسی از تذکراتت درمورد دیالوگها سعی میکنم بهتر بشه
بی کی سی یه کم درست ترهبعضی حرفا و بحثها بهتره هر جایی گفته نشه اینجا رو سر در سایت با خط درشت نوشتن سایت سکسی تموم دوستان هم معنی سایت سکسی رو میدونن لازم به توضیح اضافه نیستواسه توصیف یه آدم پدوفیل یه کلمه هم زیادهولی توصیف بدن یه بچه خیلی دردناکتر از اینه که اسمشو بزاری آگاه سازی البته از یه جهت هم با آگاه سازیت موافقم اونم اینکه بدن یه بچه های معصوم رو واسه بیمارای روانی شفاف سازی کردی
یه دونه {یه} هم پرید اون وسط زیاد محلش نذارید
دلم میخواد باور نکنم،دلم میخواد وجود این ادمها رو انکار کنم،اخه چراااا!!!قلم بسیار زیبایی دارید
اصابم خورد شد هوووف…واقعا بچه گریه کنه دلشون نمیسوزه پدوفیلا