بعداز اینکه از نامزدم جدا شدم دچار شوک شدید روحی شده بودم
کوتاهی از خودم بود
نتونسته بودم شرایط رو مهیا کنم
از طرفی هم تو این چند سال نتونسته بودم مادرم رو راضی کنم پا پیش بزاره
اونم از طرف خانواده تحت فشار بود و کات کرد
خوب یادمه چند شبانه روز خواب به چشام نیومد و تقریبا چیزی هم نخوردم
خیلی دوستش داشتم
نظم زندگیم بهم ریخته بود
تمرکزی به کسب و کارم و زندگیم نداشتم
ظهرها میموندم مغازه و دراز میکشیدم و خیره به سقف گریه میکردم
حوصله سر و کله زدن با مشتری رو نداشتم
روبروی مغازهام ی مغازه پرده فروشی بود که برای من حکم قهوه خونه رو داشت
صاحبش دوست خوبی بود برام
تا چایی رو آماده میکرد زنگ میزد میرفتم ی لیوان چای میگرفتم و اگه سرمون خلوت بود مزاحمتی نداشتم براش همونجا میخوردم
چند وقتی که نرفته بودم پیشش بهم زنگ میزد و نگران حالم بود
اولش فکر کرده بود از دستش دلخورم که نمیرم پیشش
بعد ی روز ظهر گفت ناهار برم پیشش برای ناهار
دلم نیومد دعوتش رو رد کنم
رفتم مغازهاش
ی بالکن بزرگ داشت
دوتایی مشغول ناهار خوردن و گپ زدن شدیم
خیلی دلم پر بود
لابلای صحبتها و سوالاتش دلیل حال بدم رو گفتم بهش
اونم ناراحت شد
بعد از اون بیشتر بهم سر میزد
دو سه روز ی بار هم ناهار رو باهم بودیم
زیاد میل رفتن به خونه رو نداشتم
از دست مادرم و خانواده دلخور بودم
چند ماهی گذشته بود ولی داغ من هنوز تازه بود
دوستم که اسمش امیر بود (همسایه پرده فروش)
گفت ی دوست خانم داره که البته متاهل هستش و در حد صحبت کردن باهم ارتباط دارن
ی پیشنهادی داد و گفت از دوستش بخواد ی خانمی از دوستانش رو معرفی کنه برای دوستی با من
و همینطور هم شد
ی روز داشتم برای مغازه دوربین و دزدگیر نصب می کردم امیر زنگ زد گفت دوتا خانم میان مغازه
اونی که سنش کمتره رو برای دوستی با من اوکی کرده
چند دقیقه گذشت و اومدن
از شانس مغازه بهم ریخته بود و دوتا نصاب مشغول کار بودن
نه تونستم خوب ببینم طرفمو و نه خوب صحبت کنیم
سرپایی و عجلهای رفتن
امیر زنگ زد گفت اگه اوکیه شمارهتو بدم بهش
منم گفت اوکیه
فردا قبل از ظهر گوشیم زنگ خورد
خودشو معرفی کرد و منم دستپاچه احوال پرسی کردم و بابت دیروز عذرخواهی کردم
اسمش مریم بود
گفت چند وقتی جدا شده و با مادرش و پسرش زندگی میکنه
کارای خیاطی میکنه داخل منزل برای ی کارگاهی
چند روزی پیام میدادیم و زنگ میزدیم به هم
کم کم ی گوشه ذهنم رو درگیر کرده بود
مرور خاطرات گذشتهام کمتر شده بود
نسخه امیر داشت جواب میداد
البته به سختی
خلوت کردنام و گریههام کمتر شده بود
ولی هنوز داغ رو دلم سنگینی میکرد
راستش هنوز بعد از چند سال هنوز داغش تازهاست
ولی باهاش کنار اومدم ( گذر زمان)
چند روز ی بار میومد مغازه همدیگرو میدیدم
مریم ی خانم تقریبا قد بلند بود
لهجه داشت
اراکی بودن
چهره متوسطی داشت
۸ سالی از من سنش کمتر بود
مشخص بود تو زندگی مشترکش کمبود زیاد داشته
ی روز ناهار آورده بود
بالکن مغازهام مرتب بود
باهم ناهار رو خوردیم
حرفمون گل انداخت و از هر دری حرف زدیم
وقتی که میرفت ی بغل کوچیک کردیم همو و رفت
تقریبا فکری از سکس نداشتیم
ادامه دارد
کوتاهی از خودم بود
نتونسته بودم شرایط رو مهیا کنم
از طرفی هم تو این چند سال نتونسته بودم مادرم رو راضی کنم پا پیش بزاره
اونم از طرف خانواده تحت فشار بود و کات کرد
خوب یادمه چند شبانه روز خواب به چشام نیومد و تقریبا چیزی هم نخوردم
خیلی دوستش داشتم
نظم زندگیم بهم ریخته بود
تمرکزی به کسب و کارم و زندگیم نداشتم
ظهرها میموندم مغازه و دراز میکشیدم و خیره به سقف گریه میکردم
حوصله سر و کله زدن با مشتری رو نداشتم
روبروی مغازهام ی مغازه پرده فروشی بود که برای من حکم قهوه خونه رو داشت
صاحبش دوست خوبی بود برام
تا چایی رو آماده میکرد زنگ میزد میرفتم ی لیوان چای میگرفتم و اگه سرمون خلوت بود مزاحمتی نداشتم براش همونجا میخوردم
چند وقتی که نرفته بودم پیشش بهم زنگ میزد و نگران حالم بود
اولش فکر کرده بود از دستش دلخورم که نمیرم پیشش
بعد ی روز ظهر گفت ناهار برم پیشش برای ناهار
دلم نیومد دعوتش رو رد کنم
رفتم مغازهاش
ی بالکن بزرگ داشت
دوتایی مشغول ناهار خوردن و گپ زدن شدیم
خیلی دلم پر بود
لابلای صحبتها و سوالاتش دلیل حال بدم رو گفتم بهش
اونم ناراحت شد
بعد از اون بیشتر بهم سر میزد
دو سه روز ی بار هم ناهار رو باهم بودیم
زیاد میل رفتن به خونه رو نداشتم
از دست مادرم و خانواده دلخور بودم
چند ماهی گذشته بود ولی داغ من هنوز تازه بود
دوستم که اسمش امیر بود (همسایه پرده فروش)
گفت ی دوست خانم داره که البته متاهل هستش و در حد صحبت کردن باهم ارتباط دارن
ی پیشنهادی داد و گفت از دوستش بخواد ی خانمی از دوستانش رو معرفی کنه برای دوستی با من
و همینطور هم شد
ی روز داشتم برای مغازه دوربین و دزدگیر نصب می کردم امیر زنگ زد گفت دوتا خانم میان مغازه
اونی که سنش کمتره رو برای دوستی با من اوکی کرده
چند دقیقه گذشت و اومدن
از شانس مغازه بهم ریخته بود و دوتا نصاب مشغول کار بودن
نه تونستم خوب ببینم طرفمو و نه خوب صحبت کنیم
سرپایی و عجلهای رفتن
امیر زنگ زد گفت اگه اوکیه شمارهتو بدم بهش
منم گفت اوکیه
فردا قبل از ظهر گوشیم زنگ خورد
خودشو معرفی کرد و منم دستپاچه احوال پرسی کردم و بابت دیروز عذرخواهی کردم
اسمش مریم بود
گفت چند وقتی جدا شده و با مادرش و پسرش زندگی میکنه
کارای خیاطی میکنه داخل منزل برای ی کارگاهی
چند روزی پیام میدادیم و زنگ میزدیم به هم
کم کم ی گوشه ذهنم رو درگیر کرده بود
مرور خاطرات گذشتهام کمتر شده بود
نسخه امیر داشت جواب میداد
البته به سختی
خلوت کردنام و گریههام کمتر شده بود
ولی هنوز داغ رو دلم سنگینی میکرد
راستش هنوز بعد از چند سال هنوز داغش تازهاست
ولی باهاش کنار اومدم ( گذر زمان)
چند روز ی بار میومد مغازه همدیگرو میدیدم
مریم ی خانم تقریبا قد بلند بود
لهجه داشت
اراکی بودن
چهره متوسطی داشت
۸ سالی از من سنش کمتر بود
مشخص بود تو زندگی مشترکش کمبود زیاد داشته
ی روز ناهار آورده بود
بالکن مغازهام مرتب بود
باهم ناهار رو خوردیم
حرفمون گل انداخت و از هر دری حرف زدیم
وقتی که میرفت ی بغل کوچیک کردیم همو و رفت
تقریبا فکری از سکس نداشتیم
ادامه دارد
نوشته: متین
9 پاسخ به “هرزگی بعد از جدایی (۱)”
نظرت چیه بشینی پای همون گریه کردن و اشک مارو درنیاری 😂😂😂🤣
نظرت چیه بشینی پای همون گریه کردن و اشک مارو درنیاری 😂😂😂🤣
قدر رفیقتو بدون.تا حدودی شرایطِ تورو داشتم و پارسال همه چی تموم شد اما یدونه از دوستای خاکبرسرم دلداریم ندادن بهم چه برسه به اینکه با کسی آشنام کنن.دوستتو دوست بدار
تو بیشتر از بیکسی بی کصی اذیتت میکرده حالا مریم نه فاطی فاطی نه زری همسایه دردت رو فهمیده یه مطلقه برات جور کرده که بکنیش از جق و صابون راحت شیالبته تا اینجا که تعریف کردی تو کص نگهدار نیستی داداش اینم کفتر جلدت نمیشه میپره میره
کیرم؛توکوس وکونتون.
خوب، روان نوشتید. اما حس و اون اشفتگی و غمتون رو بهتر میتونستید بیان کنید.👌
تا همینجا داشت تایپ میکرد که آبش اومد و مخش گیریپاژ گرد و به حالت اغما رفت!!ادامه داستان بعد از گذشت ۲۴ ساعت و با بالا اومدن مجدد ویندوز نویسنده!!!
یه چیز رو متوجه نشدمنوشتی اگه مزاحمتی نداشتید براش میخوردی؟؟؟😑😑😐😐
اقامتین ازمتانت ت تو ی نوشتن داستا ن کم کن اینجا داستان زندگی ومجله جوانان نیست