نوشین، زن عمویی که همدمم شد (١)

نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم…
از شبی که غرق شده بودم تو چشم‌های نوشین، وقتی که تو بغلم بود؟
یا از وقتی که برای اولین بار، اون دست‌پخت محشرش رو خوردم؟
یا شاید هم از همون روزی که تازه رسیده بودم تهران، و داشتم بین خط های مترو تهران گوه گیجه میگرفتم؟
شاید هم باید برگردم به لحظه‌ای که تو سایت سنجش قبولی‌م تو دانشگاه تهران رو دیدم و داشتم از خوشحالی بال در‌می‌آوردم…
نه، فکر کنم بهتره خیلی عقب‌تر برم. به اون‌جایی که همه‌چی از اون‌جا شروع شد.
کلاس دوم بودم…
مامان و بابام تصمیم گرفتن منو از تهران بکنن و ببرن یه شهر کوچیک لعنتی به اسم کرمان.
آره… بذار از اینجا شروع کنم.
من تهران به دنیا اومدم. پدربزرگ و مادربزرگم یه آپارتمان سه‌طبقه داشتن؛ طبقه‌ی اول مال خودشون بود، ما تو طبقه‌ی دوم زندگی می‌کردیم، و طبقه‌ی سوم رو داده بودن به عمو علی، برادر کوچیک‌تر بابام.
خاطرات کودکی تو اون خونه، ناب‌ترین چیزیه که هنوز تو ذهنمه.
مادربزرگم مثل فرشته‌ها بود؛ مهربون، آروم، دوست‌داشتنی. پدربزرگم هم همیشه لبخند به لب داشت.
عمو علی همون روزا با نوشین آشنا شد.
دختر زیبایی بود. صداش نرمی خاصی داشت، طوری که وقتی حرف می‌زد، انگار یه ملودی پنهون توی کلماتش می‌چرخید.
ازدواج کردن و اومدن طبقه‌ی سوم. همه‌چی سر جای خودش بود. زندگی جریان داشت.
نوشین حامله بود، که اون اتفاق لعنتی افتاد.
بابابزرگ و مامان‌بزرگ هوس کرده بودن یه سر برن باغ دماوند، عمو علی هم باهاشون رفت.
تو راه برگشت، یه عوضی مست پشت فرمون می‌شینه و یه تصادف مرگبار…
همه‌شون تو جا مردن.
از اون‌جا به بعد، همه‌چیز تغییر کرد.
گریه‌های نوشین، جیغ‌های بی‌صداش…
لباس‌های مشکی، زجه‌های بابام، سکوت سنگین مادرم…
وقتی چهلم تموم شد و هنوز بوی غذاهای نذری توی خونه بود، بزرگای فامیل دور هم جمع شدن و گفتن:
«باید نوشین رو بدی به برادر شوهرش. زن جوونه، تنها نمی‌تونه زندگی کنه…»
اما مامان من اون‌طور زنی نبود که بی‌صدا کنار بکشه.
همونجا جرقه‌های دعوای طولانی بین اون و بابام زده شد.
نهایتش این شد که ما نقل مکان کردیم به کرمان.
بابا تو یه شرکت خودروسازی مشغول شد و مامان هم از “جاری سابقش” دور شد.
خونه‌ی تهران و سهم‌الارث پدربزرگم رو اجاره دادیم. قرار شد همه‌ی اجاره‌ها به جز همون خونه ای که ما توش می‌نشستیم مستقیم به حساب نوشین بریزن.
طوری برنامه‌ریزی شد که هم نوشین محتاج کسی نباشه، و هم مامانم احساس کنه زندگی‌شو حفظ کرده.
ولی تاوانش رو من دادم… باید تمام بچگی‌مو توی اون شهر خشک و بی‌روح می‌گذروندم.
از وقتی دبیرستان تیزهوشان قبول شدم، همه روی درس‌خون بودنم حساب باز کرده بودن.
بابام می‌گفت: «اگه شریف قبول شی، برات ماشین می‌خرم.»
مامان اما نمی‌خواست برگردم تهران.
تهران براش شده بود خاطره‌ای تلخ، زخم‌خورده از حسادتی که از دل اون رسم و رسوم لعنتی فامیل بلند شده بود.
نوشین که یه زمانی بهترین دوستش بود، حالا شده بود سایه‌ای که نمی‌خواست دیگه هیچ‌جا ببینتش.
آخرش شریف قبول نشدم… ولی مکانیک تهران رو آوردم.
بابام خوشحال بود، شاید برای اولین بار تو نگاهش حس کردم که بهم افتخار می‌کنه.
گفت مستاجر که بره واحد خونه‌ی تهران رو برات خالی می‌کنیم.
ولی ما خبر نداشتیم… نوشین هنوز اونجا بود.
مامانم اصلاً خوشش نیومد که تهران قبول شدم.
به‌ظاهر چیزی نمی‌گفت، ولی نگاه‌هاش حرف می‌زد. یه چیزی بین دل‌نگرونی و دلخوری تو چشم‌هاش بود.وقتی وقت ثبت‌نام رسید، حتی تا تهران برای دانشگاه هم همراهم نیومد. خودم تنها رفتم. یه کیف دستم بود و یه دلِ پُر از هیجان. خوابگاه گرفتم. یه اتاق چهار‌نفره، تاریک، داغ، با تخت‌هایی که با هر حرکت کوچیکی، ناله می‌کردن انگار عمرشونو گذاشته بودن سر اون پیچای فلزی. هنوز یه ماه از کلاس‌هام نگذشته بود که بابا زنگ زد. صدای توی گوشیش واضح بود.انگار داشت لبخند می‌زد. گفت:
– «با املاکی صحبت کردم، کلید خونه‌مونو می‌تونی بری بگیری. زن عموت هنوز اونجاست ولی املاکی بهش گفته که یکی از طبقه‌ها باید خالی شه برای تو.»
نمی‌دونی اون لحظه چه حسی داشتم.
انگار از جهنم آزاد شده بودم.
خوابگاه با اون بوی جوراب و ملافه‌های عرق‌کرده و هم‌اتاقی‌هایی که فرق بین صابون و شامپو رو نمی‌دونستن، داشت رو اعصابم راه می‌رفت.حال و حوصله کسی رو نداشتم.فکرِ رفتن به یه خونه‌ی خلوت، اونم تو همون ساختمونی که بچگیمو توش گذرونده بودم، داشت مغزم رو قلقلک می‌داد.سریع بعد از کلاس، رفتم سمت املاکی.
مردی که اونجا بود گفت:
– «طبقه‌ی دوم مال شماست، خانم مسعودی طبقه‌ی سومه. الان خونه رو برای شما آماده کردن. کلید اینه.»
کلید و گرفتم، حس می‌کردم سنگینی یه فصل جدید دارم تو مشتم فشار می‌دم…وارد ساختمون شدم، همون بوی قدیمی، همون موزاییک‌ها، همون نرده‌ها…همه‌چی همون بود، ولی انگار یه چیزی توی فضا فرق داشت.یه سکوتی که انگار تو دلش خاطره خوابیده بود خیابون نیرو هوایی دوم، کوچه خوش‌نویسان، پلاک ۲۰. ساختمون چهار‌طبقه قدیمی . در حیاط همون در سبز زنگ‌زده‌ای بود که بچگی کلی باهاش بازی کرده بودم.
رفتم طبقه دوم، کلید انداختم، در رو باز کردم و رفتم تو.
خونه همون بود. سنگ های کفش، همون کابینت‌های ام‌دی‌اف قهوه‌ای سوخته که یه تیکه از لبه‌ش پریدگی داشت. یه لحظه حس کردم هیچ‌چیزی تغییر نکرده، فقط خودم بزرگ شدم.
دیوارا یه‌کم کثیف بودن، ولی بد نبود. نور از پنجره‌های بزرگ می‌اومد تو، همه‌چی سرجاش بود. یه حس راحتی داشتم. همون خونه‌ی بچگی‌م بود.
به بابا زنگ زدم، گفتم:
– «من خونه رو تحویل گرفتم، ولی وسایل چی؟ هیچی اینجا نیست.»
گفت:
– «یه فرش، چند تیکه مبل، یه سری ظرف و قابلمه می‌فرستم. ولی تلویزیون، یخچال و تخت باید خودت بخری. یه پولی برات گذاشتم، باهاش بچرخ.»
خیلی خوشحال شدم. واقعاً از اون خوابگاه درب‌و‌داغون خلاص می‌شدم. هم‌اتاقی‌هام که انگار با تمیزی قهر بودن، سرویس بهداشتی که بوی مرده می‌داد، دیگه حوصله‌مو سر برده بود. تو کونم عروسی بود، داشتم با حال خوب برمی‌گشتم سمت خوابگاه که…
در طبقه سوم باز شد. یه صدای زنونه اومد:
– «سلام، کیه؟»
برگشتم عقب، دیدم نوشینه.
یه لحظه خشکم زد.
خودش بود. یه ذره پیرتر شده بود ولی هنوز خوش‌چهره و مرتب. یه شلوار راحتی پوشیده بود با یه بلوز گشاد. موهاش رو مثل همیشه بسته بود بالای سرش.
یه لحظه سکوت شد. بعد خودش گفت:
– «اِ! مبین تویی؟ چقدر بزرگ شدی، چقدر قدت بلند شده!»
لبخند زدم و گفتم:
– «سلام نوشین خانم. بله، خودمم.»
یه لحظه مکث کرد، بعد گفت:
– «خب خوش اومدی. املاکی گفته بود می‌خوای بیای. بالا یه چای هست، اگه وقت داری بیا بخور.»
منم یه لحظه وایسادم. دو دل بودم که برم یا نه. بعد با خودم گفتم خب، برم دیگه… چیزی نیست.
رفتم بالا. در باز بود.
نوشین دو تا لیوان چای آورد و نشست روبه‌روم.
پرسید:
– «خب تعریف کن، چی شد؟ کِی اومدی؟ کجا قبول شدی؟»

شروع کردم تعریف کردن از دانشگاه، از خوابگاه، از روز ثبت‌نام. گفتم که تهران قبول شدم و یه ماهی خوابگاه بودم. گفتم که بابا گفت برم خونه‌رو تحویل بگیرم. خلاصه کلی حرف زدیم.
به نظر می‌اومد خوشحال شده. لبخند می‌زد، با دقت گوش می‌داد. گاهی بین حرف‌هام چیزی می‌گفت یا خاطره‌ای از بچگی‌هام تعریف می‌کرد. اون لحظه حس کردم از ته دل خوشحال بود که من دوباره برگشتم.
ولی راستشو بخوای، من وسط اون مکالمه، یه‌جایی دیگه بود ذهنم. یه لحظه نگاهم افتاد به بدنش… نمی‌دونم از کِی، ولی فهمیدم که دارم خیره نگاه می‌کنم. اون بلوز راحتی خیلی چیزا رو پنهون نمی‌کرد. هنوزم با وجود سنش، خیلی خوشگل و جذاب بود. یه جور خاصی زنونه بود. باوقار، ولی حسی… نمی‌دونم. یه جوری بود که انگار همه‌ی اون سال‌ها فقط روش زمان گذشته، ولی از جذابیتش هیچی کم نشده.
سریع سرمو انداختم پایین که خودش نفهمه. یه قلپ چای خوردم و سعی کردم تمرکزمو بذارم روی حرف زدن. ولی راستش ته دلم یه حس غریبی داشت قلقلکم می‌داد
برگشتم خوابگاه. چند روز گذشت. هفته‌ی بعد بابام زنگ زد و گفت وسایل رو فرستاده. با همون وانت‌باری که وسایل اول رو آورده بود، هماهنگ کردم. راننده مرد خوش‌اخلاقی بود. با هم بار رو تا طبقه دوم کشیدیم بالا. فرش رو باز کردم، مبل‌ها رو چیدم گوشه‌ی سالن، قابلمه‌ها رو گذاشتم تو آشپزخونه.
وسط کار، در باز شد و نوشین یه سینی آورد. چای ریخته بود تو لیوان‌های کمر باریک، با چند تا بیسکویت ساقه طلایی کنارش.
با لبخند گفت:
– «خسته نباشید، گفتم یه چایی بیارم بالاخره کلی زحمت کشیدین.»
من و راننده تشکر کردیم. یه لحظه که چای می‌خوردم، نگاهم افتاد بهش… باز هم همون حس. همون وقار. همون زنونگی بی‌ادعا که خودش هم شاید حواسش بهش نبود. نمی‌دونم، شاید هم بود.
وسایل که تموم شد، راننده رفت. هنوز خستگی تو تنم بود که نوشین گفت:
– «اگه گرسنه‌ای، بیا بالا شام بخور. درست کردم، حیفه تنها بخوری پایین.»
اول یه لحظه مکث کردم، ولی بعد گفتم خب، چرا که نه. رفتم بالا. درو که باز کرد، بوی خورشت قورمه‌سبزی پیچیده بود تو هوا. خونه‌اش مرتب بود و گرم. مبینا، دخترش، نشسته بود پای تلویزیون. باورم نمی‌شد. این بچه‌ی کوچیکی که شنیده بودم تو شکم نوشین بوده، حالا شده بود یه دختر نوجوون. با چشم‌های درشت و موهای صاف. آروم سلام کردم، اونم با خجالت جواب داد.
سر میز شام نشستم. نوشین لقمه گرفت، قاشق پر کرد، مثل مادری که سال‌هاست منتظر یه مهمون قدیمی بوده. با هر قاشقی که می‌خوردم، حس عجیبی داشتم. مزه غذا خوب بود، ولی بیشتر از طعم، چیزی که ذهنمو مشغول کرده بود، حضور خودش بود. طرز راه رفتنش تو خونه، مدل نشستن‌ش، اون نیم‌نگاه‌هایی که گاهی می‌انداخت، انگار یه چیزی بین ما بود که هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم چی‌ه.
مامانم بی‌خود بهش حسادت نمی‌کرد. واقعاً نوشین از اون زن‌هایی بود که ناخودآگاه توجه‌ها رو می‌کشوند سمت خودش. حتی حالا، با یه بچه، با گذشته‌ای تلخ.
شام که تموم شد، تشکر کردم و اومدم پایین. فرش تازه‌ام رو انداخته بودم. توی اتاق تاریک، لای وسایلی که هنوز جا نگرفته بودن، دراز کشیدم. سرم رو گذاشتم روی بالشی کهنه و نگاهم به سقف بود.
صدای تلویزیون بالا، گاهی می‌اومد. صدای خنده‌ی مبینا… صدای قدم‌های نوشین… و من، نمی‌دونم چرا، ولی اون شب خوابم دیر برد.
صبح که بیدار شدم، اول رفتم سراغ گوشیم. دیدم بابام برام ۵۰ میلیون تومن پول فرستاده، یه پیام هم گذاشته بود که:
“برو بقیه وسایل رو بخر.”
زنگش زدم، گفتم:
– «من بلد نیستم بابا، از کجا بخرم؟ چی بهتره؟ چطوری بخرم؟»
گفت که خودش و مامانم نمی‌تونن بیان تهران و باید خودم کارها رو جمع‌وجور کنم.
– «برو یاد بگیر، باید کم‌کم مستقل شی.»
هیچی، منم تو فکر این بودم که حالا چه غلطی کنم، که در زدند.
در رو باز کردم، دیدم نوشینه.
– «سلام. اومدم کمک کنم وسایلتو بچینی.»
یه کم تعارف کردم، ولی خیلی سریع وارد شد و شروع کردیم با هم چیدن وسایل. با نظم و دقت خاصی وسایل رو نگاه می‌کرد و جابه‌جا می‌کرد. چند بار گفت که کدوم وسیله رو کجا بذارم که بهتره، منم گوش دادم.
وسط کار، رفت بالا و دوباره اومد با دو لیوان چای.
نشستیم روی لبه فرش و چای خوردیم. گفتم:
– «بابام پول فرستاده، گفته برم وسایل بخرم ولی من نه بازار بلدم، نه قیمت‌ها رو می‌دونم.»
نوشین چند تا جا معرفی کرد، گفت یه بازارچه هست نزدیک همین‌جا که قیمت‌هاش بد نیست. بعدش هم گفت:
– «اگه خواستی منم می‌تونم بیام کمکت، اونجا رو بلدم.»
تشکر کردم، گفتم:
– «مرسی واقعاً، ولی بذار اول خودم برم یه چرخی بزنم، اگه دیدم گیر کردم مزاحمت می‌شم.»
لبخند زد و گفت:
– «باشه، هر وقت خواستی خبرم کن.»
فردا عصر بعد کلاس، رفتم همون جایی که نوشین معرفی کرده بود. یه پاساژ کوچیک بود با چند تا مغازه لوازم‌خانگی. راستش اولش استرس داشتم، چون هیچ‌وقت تجربه خرید وسیله خونه نداشتم.
اما کم‌کم با پرسیدن و نگاه کردن، راه افتادم. یه یخچال ساده گرفتم، یه گاز رومیزی، چند تا قابلمه و یه تخت تاشو. مغازه‌دار گفت اگه بخوای امشب برات می‌فرستم.
خوشحال و با لبخند برگشتم خونه. کمتر از دو ساعت بعد، وسایل رسیدن. با کمک همون پیک، آوردیمشون بالا.
یه لحظه وایسادم وسط خونه، به وسایل نگاه کردم. حس خوبی بود… یه حس اینکه بالاخره دارم واسه خودم زندگی می‌کنم.
چند هفته‌ای گذشت.
خونه‌م کم‌کم شکل گرفت. سر و سامون پیدا کرده بود. صبحا می‌رفتم دانشگاه، ظهر یا عصر می‌اومدم خونه. همه چی داشت می‌افتاد رو روال.
توی این مدت، هفته ای چند بار برای ناهار یا شام رفتم خونه نوشین‌ اینا. خودش همیشه با خوش‌رویی دعوتم می‌کرد، یه‌جور مهربونی مادرانه داشت.مبینا هم بود،
غذاهاش خوشمزه بود، یه جوری حس می‌کردم هنوز یه چیزی از خانواده کنارمه
نوشین ‌جایی کار نمی‌کرد.
صبح‌ها می‌رفت کلاس ورزشی، عصرها هم معمولاً می‌رفت پیاده‌روی.
هزینه زندگی‌ش از حقوق بازنشستگی عمو و اجاره‌ی چندتا خونه درمی‌اومد.
حتی یه مقدار پس‌انداز کرده بود و تازه یه ۲۰۶ سفید هم خریده بود.
چند باری هم به شوخی و جدی گفت که اگه ماشین لازم داری، بردار ببر، ماشین مال خودته.
کم‌کم واقعا برام مثل خانواده شد.
اونقدر راحت شده بودیم که بعضی وقتا می‌نشست و از دلخوری‌هاش می‌گفت.
یه بار که نشسته بودیم چای می‌خوردیم، آروم گفت:
– «می‌دونی علیرضا… خیلی برام سخت بود اون روزا. تنهایی همه چی رو جمع کردم. انتظار نداشتم کسی کمکم کنه، ولی دیگه مامانت… بهترین دوستم بود. فکر نمی‌کردم اونم ولم کنه.»
هیچی نگفتم.
صداش یه‌جوری بود که نمی‌شد حرفی زد.
نه می‌تونستم از مامانم دفاع کنم، نه طاقت داشتم کسی پشت سرش حرف بزنه. ولی سعی می‌کردم دلداریش بدم بهش میگفتم که خیلی زن قوی بوده که اینهمه سال دوام آورده و واقعا هم همینطوری بود.

یه شب دوست‌هامو آورده بودم خونه که حسابی خوش بگذرونیم و کمی عرق بخوریم، همشون هی جیغ و داد راه انداخته بودن و سر و صدا کرده بودن. منم از ته دل دعا می‌کردم نوشین نفهمیده باشه و مزاحممون نشه. ولی فرداش که دیدمش، با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت: «دیشب چه خبره؟»
گفتم: «یه دور عرق زدیم با دوستام، یه حال حسابی گرفتیم.»
خندید و گفت: «ماشالا، نیومده تهران داری کارهای خلاف می‌کنی!»
منم با خنده گفتم: «مرسی، ما اینیم دیگه !»
بعد با یه نگاه پر از حسرت گفت: «کاش منم یه شب مست کنم. دلم تنگ شده واسه اون روزا که جوون بودم، با شوهرم علی می‌رفتیم مهمونی، می‌خوردیم و کلی خوش می‌گذروندیم.»
یه لحظه بغض تو صداش نشست و من فهمیدم چقدر اون خاطرات برامون معنی داره.
گفتم که خب، من که هنوز دارم. هر وقت شما هم دلتون خواست بخوریم.
نوشین خندید و گفت: «باشه، یک شب بذار اول مبینا خوابش ببره، بعد میام باهات می‌خورم. نمی‌خوام دخترم منو مست ببینه.»
گفتم: «باشه، هر وقت تو راحتی.»
دو سه شب بعد که شام خونشون بودم، یواشکی گفت: «هنوز داری؟»
گفتم: «چی؟»
گفت: «همون عرقِ قدیمی.»
گفتم: «آره، هنوز دارم.»
لبخندی زد و گفت: «پس منم بعد شام میام پایین.»
شب که تموم شد و مبینا خوابید، اون آرام از اتاقش اومد پایین.
فضا یه جورای نرم و راحت شده بود، انگار یه پل نامرئی بینمون بود.
کنار هم نشستیم، با یه لیوان کوچک از همون عرق.
شروع کردیم حرف زدن، بی‌مقدمه، از خاطرات، از دل‌نگرانی‌ها، از روزایی که دیگه برنمی‌گردن…
اون شب، هر جرعه عرق، بیشتر از قبل نزدیکمون می‌کرد.
یک پیک، دو پیک، سه پیک… همین‌طور نوشیدیم.
واقعا حس می‌کردم دارم مست می‌شم و نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم که چطور با دیدن هیکل نوشین، حشری شده بودم و حس داغی بهم دست می‌داد. یک تاپ مشکی پوشیده بود با یک شلوار گشاد تا زانوش. بزرگی سینه ها و کونش تو چشم بودن. سفیدی پاهاش و موهای بلندش هم داشت دیوونم میک‌کرد.
اون هم داشت کم‌کم مست می‌شد، اما همه چیز شوخی بود و کلی می‌خندیدیم.
جو خیلی راحت و صمیمی بود، انگار همه‌ی نگرانی‌ها چند ساعت کنار رفتن. بهش گفتم
_سیگار هم میکشی بیارم ؟
_مگه سیگاری هم هستی؟
_نه فقط بعد عرق میکشم.
_باشه فقط پاشو بریم تو بالکن بکشیم. بوش نمونه
_باشه الان
تلو تلو خوران پاشدیم سیگار رو برداشتم و رفتیم رو بالکن. بالکن کوچیک بود. اولش ایستادم. نوشین گفت بیا بشینیم حال ندارم.
نشست. منم کنارش نشستم. اینقدر فضا تنگ بود که کنار هم نشستیم و پاهامو تو سینه مون جمع کردیم. سیگار رو دستش دادم. روشن کرد. منم روشن کردم. نسیم خیلی خنکی میومد. و نوشین اسطوره زیبایی بغلم نشسته بود. کسی که ماها بود به یادش با خودم ور میرفتم. ناخودآگاه دستمو انداختم دور گردنش. استرسی نداشتم با خودم میگفتم اگه چیزی هم بگه میگم که مست بودم و حالیم نبوده. ولی اونم با دستش دستمو که دور گردنش بود، گرفت و انگشت هاشو لای انگشت هم قفل کرد. باورم نمیشد. یعنی اونم همین حس رو بهم داره؟ تو همین حالت تو سکوت داشتیم سیگار می‌کشیدیم که یهو دیوونه شدم و لپشو بوسیدم. برگشت و تو چشمام نگاه کرد یک لبخند زد و گفت مرسیی. منم گفتم خواهش میکنم. یکی دیگه هم ببوسم؟ گفت آره. و صورتشو آورد جلو و اینبار لباشو داد جلو. لب هامو رو لبش گذاشتم و بوسیدم. وای باورم نمیشد. بقیه سیگارم رو انداختم و دست هامو دور گردنش گرفتم و شروع کردم ادامه بوسیدنش. آنقدر بوسیدمش و زبونشون میک زدم که داشتیم خسته می‌شدیم. عملا داشتیم میک لاو میکردیم. دیگه پاشدم گفت بریم تو خونه. رفتیم تو خونه و رفتم رو تخت دراز کشیدم. اونم اومد کنارم نشست و گفت مبین فکر میکنم زیاده روی کردیم و خیلی مست کردیم. کارمون درست بود؟ من زن عموتم. گفتم نمیدونم فکر میکردم شما هم دوست داشتی. قصد نداشتم اذیتتون کنم. گفت نه اذیتم نکردی. فقط فکر میکنم کار درستی نبود. یکم سکوت کردیم. یهو پاشد و گفت من برم باید بخوابم. منم گفتم اگه دوست داری همینجا بخواب. اونم گفت نه و نمیتونم مبینا رو تنها بذارم. رفت بالا. منم تشنه تا لب آب برده بودن و برم گردونه بودند. اعصابم بهم ریخته بود. عذاب وجدان داشتم ولی هر وقت به اون بوسه ها فکر میکردم انگار رو ابر ها بودم. چقدر لب های نرمی داشت. من چقدر نوشین رو دوست داشتم.

نوشته: مبین

بازدید 12,696

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

14 پاسخ به “نوشین، زن عمویی که همدمم شد (١)”

  1. داستانت چفت و بست داره …بی دروپیکرنیست حوادث داستانت درارتباط باهم‌و همراه باقلم خونگرمت من خواننده رو جذب می‌کنه…

  2. نگارش خوبی داری ولی معلومه بجز کتاب‌های درسی کتاب‌های دیگه زیاد نخوندییه سری اشکالات در متن بود برات می نویسماولیش اونجا بود که نوشته بودیتوجا مردن . باید مینوشتی درجا مردندومیش اینکه نوشته بودی اجاره ی چند تا خونه را می‌گرفتطبق گفته ی خودت نوشین و دخترش طبقه سوم بودن تو طبقه ی دوم پس فقط خونه ی پدربزرگت را اجاره داده بودهسومی اونجا بود که نوشته بودی دیشب چه خبره؟آقا مهندس ازتو بعید است که ندونی اینودیشب چه خبر بود؟ فعل گذشته باید بنویسیو چندتا اشکال تایپی و نگارشی دیگه مثل ماه ها یا برم گردونده بودن و …قسمت بعدی را قبل از ارسال ویرایش کن.

  3. حیفه داستان های خوبی مثل این کلا ۴۷ تا لایک میگیرن و کصتان های جقی ها ۱۳۷ تا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید