(در مرحله اول میخوام از تک تک شما عزیزان که وقت میزارید و دست نوشته های من را میخوانید و لایک و نظر میدید تشکر ویژه کنم.
تو این قسمت قراره امیر تعریف کنه چی شد گرایش و فانتزی های سکسی که داشته دچار تغییر و دگرگونی شده.)
مهمونی مختلط بود و از اونجایی که بعضی از
خانم ها مثل آرزو عقاید دینی مذهبی نداشتن لباس های شیک و سکسی پوشیده بودن و اون وسط مجلس قر میدادن شهوتی شده بودم ولی شرایط جور نبود بشه کاری کرد.
ساعت نزدیک های ۲ نصف شب بود که از مهمانی خونه ستاره که به مناسبت گرفتن فوق لیسانس شوهرش دعوتمون کرده بود برگشته بودیم خونه.
آرزو که لباس هاش در اورد که لباس خواب بپوشه با دیدن اندام رو فرمش شهوتم بیشتر شد و بدجور دلم سکس میخواست.
میدونستم اگر به آرزو بگم سکس کنیم میگه خستم ،الان سکس کنیم باید برم غسل کنم دیگه خوابم نمیبره،فردا باید صبح زود برم سرکار و بدتر ضدحال میخورم.
پیش خودم گفتم بزار آمد بخوابه میرم تو کارش تو عمل انجام شده بزارمش و بکنمش.
آرزو که امد تو تخت سریع لبم گذاشتم رو لباش و سعی کردم ازش لب بگیرم که اصلا همراهی نکرد و سرش عقب کشید و خیلی جدی بهم گفت.
+امیر تو چرا نمیری ادامه تحصیل بدی مثل سینا شوهر ستاره ؟
هان…چی میگی آرزو جان نصف شبی
+میگم تو هم باید بری ادامه تحصیل بدی دلم نمیخواد تو جمع دوستامون تو از بقیه پایین تر باشی.
آخه آرزو جون چرا جوگیر میشی آخه من که دیگه نیازی به ادامه تحصیل ندارم شغلم که آزاد هست درآمدمون هم خوبه دیگه چه نیازی هست به ادامه تحصیل دادن تو ۳۱ سالگی دارم.
من اگر دنبال مدرک و پز دادن بودم که همون موقع ادامه میدادم. بیخیال
+امیرم عزیز دلم تمام چیزهایی که میگی درست ولی من میخوام شوهرم در کنار یک شغل و درآمد خوب مدرک تحصیلی خوبی هم داشته باشه که جلو دوستان بیشتر بهش افتخار کنم.
آرزو بیخیال شو من دیگه حال و حوصله درس خواندن ندارم از درس ها هم هیچی یادم نیست فوق دیپلم هم خوبه دیگه.
+وضع مالیمون که خوبه دانشگاه دولتی قبول نمیشه قبول دانشگاه آزاد که راحت میتونی ثبت نام کنی و لیسانس بگیری،خودمم قول میدم کمکت کنم.
خواستم بحث را تمام کنم و به سکس برسم.
دستم انداختم گردن آرزو کشیدم سمت خودم و بغلش کردم لبش بوسیدم و میخواستم گوشش براش بخورم که آرزو اینبار بلند شد رو تخت نشست و تو چشمام خیره شد و گفت امیر باید حداقل لیسانس بگیری.
(تو ذهنم آمد که بخاطر ستاره و سینا الان جوگیر شده،فردا ،پس فردا یادش میره)
گفتم باشه عزیزم میرم لیسانس ام میگیرم حالا بیا میخوام بخورمت خوشمزه من.
آرزو گفت امیر باید بهم قول بدی.
گفتم باشه عزیزم بهت قول میدم و بلند شدم نشستم روبروش و لبم گذاشتم رو لباش و شروع کردم به لب گرفتن که اینبار آرزو داشت همراهی میکرد که یکدفعه بهم گفت امیر اگر بزنی زیر قولت و نری ثبت نام کنی منم دیگه باهات سکس نمیکنم.
(تو دلم گفتم نیست خیلی هم سکس داریم سه هفته یکبار هم میشه سکس کردن؟)
اون لحظه فقط دلم میخواست کیرم را تو کس داغ آرزو حس کنم بهش گفتم باشه قول دادم به قولمم عمل میکنم.
اونشب بلخره با آرزو سکس داشتم و حسابی کردمش.
چند روزی داشت میگذشت و آرزو بیخیال نشده بود و مدام سوال می کرد چی شد رفتی ثبت نام کنی یا اسرار میکرد برو ثبت نام کن.
واقعا آرزو را دوست داشتم و از اول زندگیمون سعی میکردم به خواسته هاش احترام بزارم.
وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من ادامه تحصیل بدم رفتم و برای ترم جدید تو رشته اقتصاد ثبت نام کردم.
بهم گفتن برای انتخاب واحد ها باید برم دفتر مدیر آموزش خانم نازی پیروی.
وقتی رفتم تو دفتر مدیر آموزش برای انتخاب واحد هام حسابی شلوغ بود و سر و صدای رفته بود بالا که چرا کارمون اینقدر طول میکشه؟
وارد که شدم
خانم پیروی سخت مشغول بود و هر کسی ی چیزی میگفت قشنگ حس کردم حسابی کلافه شده از اینکه هر کسی داشت حرف خودش را میزد و توقع داشتن کارشون را زودتر انجام بده.
رفتم کنار میزش بعد از سلام و خسته نباشید یکم سعی کردم جو را آروم کنم،گفتم دوستان خانم یک نفر هست اینجور هجمه آوردید و سر و صدا دارید میکنید کارمون دیرتر راه میفته از پس که دارید از خانم پیروی انرژی میگیرد.
خدایش خانم پیروی هم خیلی صبور و با حوصله بود که با این همه سر و صدا و هجمه سعی میکرد با خوشرویی جوابگو همه باشه.
بعد که یکم جو رو آروم کردم یک تبسم کوچیک رو لبای خانم پیروی نشست و تشکر کرد.
ساعت اداری داشت تمام میشد و هنوز نوبتم نشده بود و دیگه واقعا نمیتونستم وقت بزارم و دوباره بیام.
رفتم کنار میز خانم پیروی و یکم دوباره مزه ریختم و گفتم واقعا وقت نمیکنم دوباره بیام لطفا ی کاری کنید کارمراه بیفته اگر امکانش هست.
نمیدونم اسرارم جواب داد یا بخاطر کمکی که به خانم پیروی کرده بودم تو رودرواسی قرار گرفت که خانم پیروی شمارش را بهم داد و گفت واحد هات انتخاب کردی تو واتساپ برام بفرست.
ازش تشکر کردم و برگشتم سرکارم.
فردا که واحدهای که انتخاب کردم تو واتساپ برای خانم پیروی فرستادم بهم گفت که یکم کسالت داره به محضی که رفت دانشگاه ثبت میکنه و ساعت و روز های کلاس ها برام میفرسته.
تشکر کردم و گفتم هر کمکی لازم داشتید بهم بگید یا اگر میخواین آدرس بدید بیام دنبالتون ببرمتون دکتر که قبول نکرد.
تو دو سه روز آینده مدام جویای احوالش میشدم و خوشمزه گیم هم گل کرده بود و یکم سر به سرش هم می گذاشتم.
با اینکه خانم پیروی زیاد بهم رو نمیداد ولی یک حسی داشتم که بهم میگفت امیر اگر روش وقت بزاری میتونی مخش بزنی و باهاش دوست بشم.
فکر کنم چهار روز از بار اول که بهش زنگ میزدم گذشته بود که وقتی رفتم دانشگاه دیدم در اتاقش باز هست.
رفتم داخل اتاقش که بعد از یک سلام و احوال پرسی گرمی که باهاش کردم (هر که خبر نداشت فکر میکرد اینجور که من باهاش گرم حرف میزدم چندین ساله همدیگه را میشناسیم)
خانم پیروی خودشم از این همه راحتی و گرم گرفتن من متعجب شده بود و بهم گفت ببین محیط دانشگاه جای اینجور حرف زدن ها نیست یکی بشنوه هزارتا فکر میکنه.
سریع گفتم مثلا چه فکری میخوان بکنن؟
گفت ببین فکر میکنن بین من و تو خبری هست دوستیم باهم، اون وقت برای هردومون خوب نیست.
منم که آدم تو این موارد همیشه حاضر جواب بودم گفتم خوب مگر چی هست دوست باشیم.
اگرم نگرانی کسی متوجه دوستی من با تو نشه خیالت راحت من قول میدم هیچ کس متوجه نشه.
اصلا تو دانشگاه جلو بقیه خیلی رسمی باهات حرف میزنم ولی بیرون دانشگاه میتونیم مثل دوتا دوست خوب همدم و هم صحبت همدیگه باشیم.
فکر کنم انتظار نداشت یکدفعه اینجور رک بهش پیشنهاد دوستی بدم.
چند دقیقه ای ساکت فقط تو چشمام نگاه کرد و گفت باید فکرام بکنم و بعد جواب پیشنهادت میدم.الانم لطفا زودتر برو کلی کار دارم تو اینجا باشی تمرکزم بهم میریزه به کارام نمیرسم.
کلاسم که تمام شد آمدم از دانشگاه بیرون بهش زنگ زدم و بعد از چندتا بوق که خورد جواب داد.
+سلام نازی جونم خوبی خسته نباشی
سلام چیه چقدر خودمونی شدی هنوز حتی جواب پیشنهادت ندادم.
+اختیار داری نازی جونم من که جوابم را گرفتم موافقت کردی.
اون وقت از کی جواب موافقت منو گرفتی؟
+صبح تو دفتر کارت از اون چشمای خوشگلت جواب مثبت را گرفتم، بهت نگفته بودم من تخصص چشم خوانی دارم.
نتونست جلو خندش را بگیره و کلی پشت تلفن خندید و گفت خدا نکشتت امیر.
گفتم دیدی درست خواندم و موافقی…
نازی گفت قبول امیر باهم دوست باشیم ولی ۲ تا چیز برام مهمه و جز خط قرمز هام هست.
اول آبروم برام مهم هست. مواظب باش تو دانشگاه تابلو بازی در نیاری کارمون به حراست دانشگاه بکشه.
دوم مسائل جنسی جز خط قرمز هام هست یک وقت فکرهای ناجور نداشته باشی.
گفتم نازی جون حل هست خیالت راحت باشه با من باشی نگران هیچی مخصوصا خط قرمز هات حتی خط آبی هات هم نباش.
خدا نکشتت امیر این حجم از بامزگی رو از کجا میاری.
چند روزی تو تلگرام و اینستا با هم از هر دری صحبت می کردیم و بعضی وقت ها میزدم تو جاده خاکی و جک و کلیپ های منفی ۱۸ براش میفرستادم که با استیکر خنده همراه با استیکر خشم جوابم بود…
هرروز بیشتر باهاش راحت میشدم و واقعا حس خوبی داشتم وقتی باهاش حرف میزدم و نسبت به تجربه ای که پیدا کرده بودم حدس میزدم حکایت نازی اینجوری هست با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ،یعنی مدام میگه خط قرمز من مسائل جنسی و سکس هست ولی پاش بیفته و شرایطش پیش بیاد پایه سکس هم میشه.
اگر بخوام نازی را تو حدودی توصیف کنم باید بگم نازی یک زن۳۹ ساله و محجبه و نسبتا قد کوتاه حدود ۱۶۰ قدش با یک بدن تو پر با یک صورت گرد و سفید بامزه با چشمای سیاه و سینه های واقعا درشت و کون طاقچه و بزرگی بود که کلا اندامش بهم میومد.
مدام تو ذهنم بود شرایطی فراهم کنم که بتونم بیشتر به نازی نزدیک بشم چون حس میکردم اگر هرچه زودتر نرم توکار نازی احتمال داره نازی از من ناامید بشه. ولی نباید یک کاری میکردم بدون فکر که حتی یک درصد هم اشتباه کرده باشم نازی از دستم ناراحت بشه.
تقریبا یک ماهی از دوستی من و نازی داشت میگذشت که یادمه صبح یکشنبه که رفتم دانشگاه نازی را تو پارکینگ دیدم بعد سلام و احوال پرسی بهم گفت امیر ساعت ۱۱ بیا اتاقم کارت دارم و سریع رفت.
(خیلی فکرم درگیر شده بود چیکارم داره و هزارتا فکر مختلف تو ذهنم کردم)
ساعت ۱۱ که شد رفتم در اتاق کار نازی زدم گفتم اجازه هست که یکدفعه نازی در اتاقش باز کرد و گفت امیر بیا بریم.
هرچی گفتم نازی مشکوک میزنی کجا میخوای منو ببری یک وقت منو نه دزدی که فقط نازی اشاره میکرد ساکت باش و بیا دنبالم. نازی رفت سمت اتاق مدیریت دانشگاه و رفت داخل اتاق، حقیقتش یکم نگران شدم که از لای در نگاه کردم دیدم کسی داخل اتاق نیست متعجب شدم که نازی تو اتاق مدیریت دانشگاه چیکار داره که دیدم نازی رفت و از تو کشو میز یک دسته کلید برداشت و از اتاق آمد بیرون و گفت امیر زودی بیا بریم.
رفتیم تو آسانسور دیدم زد طبقه واحد های مسکونی که بالای سر کلاس های دانشگاه بود.
گفتم نازی چی تو فکرت هست کجا داریم میریم؟
گفت امیر ی سری واحد مسکونی برای اعضای کادر دانشگاه هست میخوام ببرمت تو هم ببینی نظر بدی اگر خوبه منم درخواست بدم یکی از واحدها را ثبت نام کنم .
در یکی از واحد ها کلید انداخت و باز کرد .رفتیم داخل، یک واحد نوساز دو خوابه بود که مشخص بود تازه گچ کاریش تمام شده بود.
خیلی های داخل واحد گرم و دمه کرده بود.
داشتم اتاق ها را نگاه میکردم که نازی صدام کرد امیر چطوره؟
از اتاق آمدم بیرون که جوابش بدم دیدم نازی دکمه مانتوش باز کرده و نیم تنه صورتی که به سختی سینه های درشتش تو خودش جا داده بود و نافش معلوم بود خودنمایی میکرد،یک لحظه چشم تو چشم شدیم باهم، نازی رو لباش تبسم زیبایی نقش بسته بود و گفت:ببخشید ولی خیلی گرمه.
ولی تو چشمات را درویش کن و اینجوری نگاه نکن،بعد گفت امیر من و تو باهم دوستیم .
و فکر میکنم آدم قابل اعتمادی باشی مگر نه؟
بهش لبخند زدم و گفت آره معلومه که باهم دوست هستیم،تو دوستی با من از همه چیز خیالت راحت راحت باشه.
نازی مقنعش که در اورد سفید سینه های درشتش از یقه نیم تنش کاملا تو چشمم آمد و در کسری از ثانیه کیرم سیخ شد اولش یکم خجالت کشیدم سعی کردم نازی متوجه کیر سیخ شدم نشه ولی تو ذهنم آمد اگر قراره کاری کنی امیر دیگه شرایط از این محیاتر پیش نمیاد،اتفاقا باید جوری رفتار کنی که نازی هم متوجه کیر سیخ و شهوتی شدنت بشه.
داشتم تو ذهنم فکر میکردم که چطور برم تو کار نازی که با صدای نازی به خودم آمدم که این چه شهری هست چرا اینقدر هوا گرمه دارم از گرما می سوزم.
رفتم نزدیکش و بهش گفتم خوب مانتوت را بزار برات کامل در بیارم یکم مکث کرد و گفت فکر شیطونی نداشته باشیا.
زدم زیر خنده منو شیطونی نگی اینو!
رفتم پشتش که مثلا کمک کنم مانتوش را در بیارم کیر سیخم را چسبوندم به کون بزرگش و بعد از چند دقیقه مانتوش را کامل در آوردم.
تا اومد نازی حرفی بزنه شروع کردم فوت کردنش.
خوبه عزیزم خنک شدی نازی جونم!
امیر تو اگر این زبون را نداشتی مزه نریزی باور کن
می مردی.
تازه کجاش رو دیدی نازی جون این زبون همه فن حریف هست اگر بدونی ازش چه کارهایی بر میاد.
مزه ریختن کمترین کاری هست که میتونه بکنه که حالت را خوب کنه.
نازی که برگشت سمتم تازه کامل متوجه استایل بدن تو پر و خوش فرمش شدم.
دیگه درنگ جایز نبود و یکدفعه لبم گذاشتم رو لباش و در کمال تعجبم نازی مخالفتی نکرد و خودش را تو آغوشم رها کرد و باهام همراهی کرد.
واقعا لباش مثل اسمش ناز بود و خوردنی.
نازی جوری لبام را میخورد که برام مشخص شد بله خانم اینکاره هست.
بدجور سینه هاش حشریم داشت میکرد دستام از زیر لباسش بردم که سینش را بگیرم دیدم خبری از سوتین هم نیست.
وای جونم تو چقدر با فکری عزیزم سوتین هم نبستی که کار من راحت تر باشه برای رسیدن به این
سینه هات،نازی لبش رو از رو لبم برداشت و گفت نخیرم بخاطر تو نبوده الکی خوشحال نشو گیر سوتینم خراب شد رفتم بخرم سوتین سایز ۹۰ مغازه کنار دانشگاه نداشت.
با خنده بهش گفتم آره تو که راست میگی و اجازه ندادم که بخواد دیگه حرفی بزنه نیم تنش زدم بالا و خم شدم و سینه هاش گذاشتم تو دهنم و مک میزدم.
تا حالا هیچ کدام از پارتنر هایی که داشتم سینه هاشون به بزرگی نازی نبود.
آپارتمان خالی خالی بود جای نبود که بشه نازی را بخوابونم و برم تو کارش و نازی هم گفت زود باش امیر تا اقای مدیر برنگشته باید کلید را برم بزارم سر جاش.
اصلا نمیتونستم تصور کنم بدون اینکه ارضا بشم بیخیال این فرصت طلایی که قسمتم شده بشم.
به نازی گفتم بزار بکنم تو کونت چندتا تلمبه زود میزنم بعد بریم.
که نازی خیلی جدی بهم گفت امیر این بار اول و آخر هست که دارم بهت میگم به هیچ عنوان ازم نخواه که بهت از کون بدم.
الانم اگر میخوای شلوارم بکش پایین و خم میشم از جلو بکن.
دوباره با این حرفش،
نازی سوپرایزم کرد و بی درنگ شلوار استرج مشکی و شورتش تا رو زانوش پایین کشیدم و دولاش کردم ، فکر کنم نازی هم حسابی حشری و شهوتی شده بود چون کسش حسابی خیس خیس بود و کیرم را گذاشتم در کسش و هل داد تو و شروع کردم به تلمبه زدن و همزمان سینه هاشم هم که الان آویزان بودن داشتم میمالیدم.
آه و ناله نازی هم در آمده بود و منو بیشتر حشری میکرد.
نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که حس کردم دارم ارضا میشم به نازی گفتم دارم ارضا میشم که نازی گفت امیر بیار بیرون داخل نریزیا منم در آوردم و آبم رو کونش خالی کردم.
بعد از اون روز که با نازی سکس داشتم رابطمون خیلی گرمتر شده بود و به سکس با نازی داشتم معتاد میشدم از پس که خوش سکس و کار بلد بود و پایه بود تو سکس و چند باری تو اتاق کارش حتی یکبارم که حسابی حشری شده بود و شرایط مهیا نبود جایی بریم تو قسمت سرویس بهداشتی کادر آموزش رفتیم و با نازی سکس کردم.
چند ماهی میشد که حسابی با نازی پایه شده بودم و تقریبا هر روز دانشگاه کلاس داشتم با نازی هم قرار سکس داشتم و نازی را میکردم و چیزی که برام نازی را خاص میکرد این بود که نازی هم مثل خودم اهل فانتزی بود و تقریبا تو هر قرار سکسی که داشتیم نقل یک فانتزی که تو ذهنش بود برام میگفت و حال و هوای سکسمان متنوع میشد.
یک روز که داشتم تو اتاق کار نازی تو دانشگاه میکردمش موبایلم زنگ خورد ی شماره تلفن ثابت ناشناس بود.
جواب که دادم منشی دفتر بیمه ای بود که پارسال ماشینم بیمه کرده بودم و زنگ زده بود یاد آوریم کنه که بیمه بدنه ماشینم تا دو روز دیگه تمام هست.
بعد که تلفنم تمام شد گفتم ای بابا چه زود یکسال شد کارم دارم حالا کی وقت بکنم ماشین ببرم برای تمدید بیمه بدنه که نازی بهم گفت این که مشکلی نیست امیر جان من یک دوست تو دفتر بیمه دارم اگر جوری امروز منو بکنی که کامل ارضا بشم میبرمت پیش دوستم سارا و آشنات میکنم و سفارشت هم میکنم که یک تخفیف خوب بهت بده.
موقعی که داشتم تو کس نازی تلمبه میزدم تو ذهنم آمد که اگر سارا هم مثل نازی کس خوبی بود اگر شد آمارش در بیارم جورش کنم برای رفیقم عرفان آخه عرفان دوست دختر سابقش را بهم پاس داده بود و چند مدت من میکردمش، دلم میخواست زودتر منم براش جبران کنم.
تو این فکرها بودم و حواسم نبود باعث شد دیرتر آبم بیاد و نازی خوش خیال فکر میکرد خودمو کنترل کردم که اون کامل ارضا بشه بعد من اجازه بدم آبم بیاد.
نازی داشت ازم تشکر میکرد که منت سرش گذاشتم و بهش گفتم عزیزم وظیفه من اینه تو را کامل همیشه ارضا کنم.
نازی هم بوسم کرد و بعد زنگ زد به سارا که اگر دفتر هست باهم بریم.
تو مسیر نازی برام گفت که سارا از دوستای دوران دانشگاهش بوده و بعد که ازدواج کرده با کمک شوهرش نمایندگی بیمه را تونسته بزنه.
وقتی رسیدیم نازی با سارا سلام و احوال پرسی کرد و برای معرفی منو یکی از دانشجوهاش به سارا معرفی کرد.
سارا که دیدم یک زن جذاب با قدی بلند با پاهای کشیده و کون نسبتا بزرگ ولی بالا تنه لاغر با سینه های کوچیک بود و البته خیلی خوش برخورد و با
شخصیت که از اندامش میشد حدس زد باید اهل ورزش کردن باشه و ازش خوشم امد جوری که پیش خودم گفتم حیف هست بدون اینکه خودم بکنمش بسپارمش به عرفان.
با سفارش نازی سارا تا اونجایی که میتونست گفت احترام آقا امیر میزارم و براش بیمه نامه صادر میکنم و عکسش براتون تو واتساپ میفرستم و فردا تشریف بیارید اصلش تحویل بگیرید.
آخه سال ۹۳ هنوز بیمه نامه ها تو شهر ما اینترنتی نشده بود.
تو مسیر برگشت از نازی بخاطر معرفی کردن سارا و تخفیفی که برام گرفته بود تشکر میکردم که نازی بهم گفت سارا دختر خیلی خوبی هست و هر کار بیمه ای داشتی بهش بگی برات انجام میده و خوب بلد هست با کمترین مبلغ بهترین نوع بیمه را برات بگیره.
ساعت ۸ شب بود میخواستم از سرکار برم خونه که سارا بهم پیام داد که برام بیمه نامه تو واتساپ فرستاده.
زنگش زدم و ازش تشکر کردم و سعی کردم سر صحبت و یکم سر شوخی را باهاش باز کنم.
که تو حرفامون فهمیدم هرروز یک ساعتی میره طرف پارک نزدیک خونشون پیاده روی که منم بهش گفتم وای اگر بدونی چقدر منم عاشق پیاده رویی هستم حیف که هیچ وقت پایه نداشتم کاش میشد ادرس میدادی منم میومدم پیاده رویی که سارا می گفت آخه شما مردها کی میشه از خواب نازتون بزنید بیاین
پیاده رویی نمونش شوهرم هرکاریش میکنم از خوابش نمیزنه همرام بیاد.
گفتم تو آدرس بده اگر من نیومدم اگر من آمدم صبحانه مهمان تو اگر نیومدم کل اون تخفیفی که بهم دادی را ازم بگیر.
سارا هم که فکر کنم انتظارش را نداشت گفت واقعی داری میگی یا داری سر به سرم میزاری.
بهش گفتم میتونی امتحانم کنی ببینی چقدر آدم
روراستی هستم.
صبح زود قبل کارم رفتم به آدرس که داده بود و دیدم سارا داره پیاده رویی میکنه رفتم پیشش و بعد از سلام و صبح بخیر باهاش همراهی کردم و شروع کردیم به حرف زدن و سعی کردم راضیش کنم به دوستی که سارا بهم گفت دلش نمیخواد نازی متوجه دوستی ما بشه دلم نمیخواد نازی ازم دلخور بشه.
بهش گفتم بهت اطمینان میدم که از جانب من نازی هیچ وقت متوجه دوستی من و تو نمیشه.
تقریبا ۴۰ روزی با سارا در ارتباط بودم و بالاخره تونسته بودم اعتمادش رو به خودم جلب کنم و دیگه راحت نقل هر چیزی حتی سکس هم باهم حرف میزدیم.
دلم میخواست پیشنهاد سکس از جانب سارا باشه.
چند روزی میشد سارا مدام به خاطر کار زیاد می گفت بدنم خسته و کوفته هست بهش پیشنهاد دادم بیاد
خونه ی ما که ماساژش بدم آخه بهش گفته بودم ماساژ خوب بلد هستم.
سارا قبول کرد بیاد خونه هرچند سارا خودشم خوب میدونست ماساژ بهونه هست و آمدن خونه مساوی با سکس کردن هست.
با هزار بهانه آرزو جون همسر گرامی را برده بودم خونه دوستش ستاره.
بالاخره سارا اولین بار آمد تو خونه و باهم تنها شده بودیم ولی چیزی که بعد از چند دقیقه حس کردم استرس شدید سارا بود که اون لحظه فکر کردم اصلا آمادگی سکس نداره و احتمالا یا ارضا نمیشه یا اگرم ارضا بشه ارضایی خوب و باب طبعش نمیشه و از اونجا که کلا اعتقاد داشتم سکس اول با زن متاهل باید اینقدر خوب و قابل قبولش باشه و بتونم جوری ارضاش کنم که دیگه به راحتی نتونه بیخیالم بشه و پایبندم بمونه پس اونروز بیخیال سکس شدم و با یک ماساژ اونم از رو لباس تمام شد.
دو روز بعدش سارا بهم زنگ زد و بخاطر اینکه درکش کرده بودم و ازش درخواست سکس نکرده بودم ازم تشکر کرد و گفت این کارت باعث شد دیگه مطمئن بشم که باجنبه هستی و میتونم بهت اعتماد کنم پس بعد از ظهر برنامت ردیف کن بیا خونه ای ما چون من تو خونه شما دست خودم نیست دچار استرس میشم.
از اینکه صبرم بازم داشت نتیجه میداد خوشحال بودم.
ساعت ۴ به آدرسی که سارا فرستاده بود رفتم و زنگ خونه که زدم سارا با خوشرویی و آرایش کرده آمد به استقبالم و با هم روبوسی کردیم.
وای سارا چقدر تنت بوی خوبی میده و چقدر آرایشت بهت میاد و زیباییت دوچندان شده.
سارا داشت لبخند میزد و گفت خودمو خوشگل و خوردنی کردم برای تو عزیزم.
دیگه طاقت نیاوردم و گرفتمش تو بغلم و لبم گذاشتم رو لباش و شروع کردم به لب گرفتن.
اینبار راحت می شد حس کرد سارا بدجور حشری هست و داشت همراهی باهام میکرد.
سارا زیپ شلوارم باز کرد و کیرم در اورد و منو کشوند سمت اتاق خواب و بهم گفت امیر دیگه تحمل ندارم دوست دارم این کیر کلفت را تو کسم حس کنم.
هم خندم گرفته بود هم از این همه شهوت سارا متعجب بودم که بهش گفتم سارا جون امروز خودم و کیرم همه جوره در خدمت تو و کس و کونت هست.
سارا گفت خودم و کسم فدای تو و کیرت میشیم بعد آمد و لباس هام در اورد منم ماکسی بلند و چسبونش با هر بدبختی بود در آوردم که دیدم خانم از قبل آماده بوده و شورت و سوتین هم نپوشیده.
بغلش کردم انداختمش رو تخت و شروع کردم با بازی کردن با چوچولش و خوردن کسش که از شدت شهوت حسابی کسش داشت دل میزد و داد میزد امیر کیر ،کیر میخوام.
قبلا تو صحبت هامون سارا گفته بود که از نشستن رو کیرم بیشتر لذت میبره.
رو تخت دراز کشیدم و سارا آمد نشست رو کیرم و همین جور که موهای سینه ام چنگ میزد با سرعت با کسش رو کیرم تلمبه میزد.
از لرزش پاهاش و منقبض شدن کسش متوجه شدم ارضا شده ولی همچنان داشت تلمبه آهسته رو کیرم میزد.
بهش گفتم سارا بلند میشی بکنم تو کونت؟سارا با بیحالی گفت امیر هنوزم کیرت را میخوام ولی از کون خبری نیست چون دردش زیاد هست .
همیشه سعی میکردم به خواست پارتنرهام اهمیت بدم و بیخیال کون کردنش شدم.
به سارا گفتم بلند شو و مدل داگی بشو این پوزیشن مورد علاقه خودم بود و سارا هم استقبال کرد و این بار نوبت من بود که با تلمبه هایی که میزدم تو کسش حسابی لذت ببرم.
واقعا سارا خوش سکس بود و داشتم لذت میبردم و سارا هم یک بار دیگه ارضا شده بود ولی هنوز آب من نیومده بود (چون سکس زیاد داشتم کمرم سفت شده بود و دیر آبم میومد)
بالاخره حس کردم که دارم ارضا میشم به سارا گفتم دارم ارضا میشم دوست داری کجات آبم بریزم.
که در کمال تعجبم سارا گفت بریز تو کسم حامله نمیشم دوست دارم گرمی آبت تو کسم حس کنم.
بهش گفتم مطمنی حامله نشی،سارا گفت خیالت راحت باشه اصلا بخاطر همینکه حامله نمیشم با شوهرم اختلاف پیدا کردم،منم از خدا خواسته چند تا تلمبه دیگه زدم و آبم خالی کردم تو کس سارا و بعدش سارا را گرفتم تو بغل و نوازشش میکردم.
فردا صبحش که سرکار بودم سارا بهم زنگ زد و کلی با هیجان از سکس دیروزمون تعریف میکرد که نشان دهنده رضایتش داشت و بهترین خبر ممکن بهم داد و گفت همون اول بهت نگفتم چون میخواستم همه جوره ازت مطمئن بشم و حالا که دیدم خیلی با شخصیت و درک بالایی داری و اینجور خوش سکس هستی و میتونی واقعا ارضام کنی تصمیم گرفتم بهت این خبر را بدم.
شوهرم دو ماهی میشه بخاطر اینکه بچه دار نمیشه و اختلاف بینمون پیش امده کارش انتقال داده تهران و تنها هستم و هروقت بخوایم میتونیم بریم خونه من و باهم سکس کنم.
چند بار دیگه روزها رفتم خونه سارا و باهم سکس های لذت بخشی تجربه کردیم ولی چون متاهل بودم و زیاد وقتم آزاد نبود و سارا اینقدر حشرش زیاد بود که حس کردم که دیگه وقتش هست سارا را پاس بدم به دوستم عرفان ، چون عرفان وقتش آزادتر از من بود و اینجوری سارا را امتحان کرده بودم که چقدر بهم وفادار هست که از همه مهمتر حیفم میومد همچین کس خوبی مثل سارا دست غریبه بیفته و میتونستم منت سر عرفان بزارم که ببین چه زن خوش سکس بهت پاس دارم میدم که از همه لحاظ شرایطش عالی هست.
شوهرش که نیست خونه اش میشه بری بکنیش و بخاطر مشکلی هم که داره حامله نمیشه میتونی با خیال راحت آبت بریزی تو کسش.
عرفان وقتی عکس و شرایط سارا را شنید داشت با کیرش گردو میشکست و صبرش نبود زودتر کیرش رو تو کس سارا حس کنه.
قرار شد من کمتر برم پیش سارا و دفعات سکسمان را کم کنم البته نه جوری که کلا بیخیالم بشه.
عرفان هم قرار شد صبح ها و شبها بره تو مسیر خونه تا سرکار سارا و با حرف ها و چیزهایی که سارا خوشش میاد و بهش گفتم مخ سارا را بزنه.
عرفان هم که تو زبان بازی خودش یک پا استاد بود.
در عرضه یک هفته با سارا دوست شده بود و تو هفته دوم باهاش رفته بود خونه سارا و سکس داشتن.
عرفان خوب تونسته بود نیاز های جنسی سارا را برطرف کنه و دیگه سارا زیاد به من دیگه گیر نمیداد که سکس میخواد و دیگه با عرفان رستوران و تفریح می رفت و من هر هفته ای یکبار فقط میرفتم خونش و باهاش سکس میکردم که انصافا کم هم برام نمیزاشت و دقیقا مثل روز اول سکسمان گرم و حشری تو سکسمان بود و سارا هردفعه میگفت من با تو فقط هستم و سکس با تو را فقط دیگه میخوام.
سارا خبر نداشت که عرفان دوست من هست و از تک تک کاراشون خبر دارم و اینکه داشت منت میذاشت که فقط با من هست یکم دلخور شده بودم ولی به روی خودم نمیاوردم.
چند ماهی از دوستی عرفان با سارا داشت میگذشت به عرفان هماهنگ کردم امشب موقع شام تو رستوران با سارا چشم تو چشم بشم و جوری که شک نکنه باهم هستیم ببوسش و حرفای عاشقانه بلند باهاش بزنه وقتی من میز کناری شون نشستم که دیگه نتونه انگار کنه.
طبق نقشه همه چیز پیش رفت و من ،سارا و عرفان را باهم دیدم و جوری که انگار از سارا ناراحت و ناامید شدم از رستوران زدم بیرون.
از دو ساعت بعدش سارا کلی زنگ و پیام داد که فقط بهش گفتم فردا میام خونت.
فردا که رفتم خونه سارا کلی افتاد به پام و میگفت غلط کردم دیگه بهت خیانت نمیکنم.
(انگار نه انگار که دوستیش با من متاهل هم خیانت بوده و داشت از من طلب بخشش میکرد یک جورایی هم از التماس و گریه کردنش خندم گرفته بود چون نقشه خودم بوده و از یک لحاظ دلم برای زجه زدناش دلم سوخت)
نمیخواستم کلا بیخیالش بشم بهش گفتم باید فکرام بکنم.
سارا با اینکه بهم قول داده بود ولی دوستیش با عرفان ادامه داده بود و فقط قرار هاشون دیگه شده بود تو خونه و جالبش این بود که سارا نقل من به عرفان بازم چیزی نگفته بود.
یک ماهی بعد از اون روزی که مچ سارا را گرفته بودم داشت میگذشت که سارا بهم پیام داد عکس بی بی چک فرستاد که از تو حامله شدم اولش شوکه شدم براش نوشتم میام پیشت در موردش حرف میزنیم.
بعد عرفان بهم زنگ زد و شاکی بود که مگر نگفته بودی سارا حامله نمیشه برام الان عکس بی بی چک فرستاده میگه حامله شدم از تو بهش گفتم اگرم راست میگی باید بریم بندازیش.
بعد که فهمیدم به عرفان هم پیام داده رفتم خونه سارا بهش گفتم تو که میگفتی حامله نمیشه پس چی شد که سارا می گفت خودمم نمیدونم چطور حامله شدم شوهرم بفهمه منو میکشه.
بهش گفتم ببین سارا اگر واقعا مطمنی بچه من هست برو تهران و با شوهرت هرجور شده سکس کن بعد بچه را نگه دار کل خرجش را من میدم.
ولی سارا مدام میگفت شوهرم شک میکنه نمیشه میترسم.
منم گفتم من حرف اول و آخرم بهت زدم.
قرار شد ببینیم سارا چیکار میکنه که دیگه سعی کردم زیاد دور و برش نرم و از عرفان شنیدم سارا رفته تهران و یک مدتی میشه دیگه ازش بی خبرم و آخرش هم نفهمیدم آخر واقعا حامله شده بود یا نه.
تو مدت دوستیم با سارا رابطم با نازی هم حفظ کرده بودم،چون سکس با نازی واقعا یک لذت وصف نشدنی برام داشت.
تو چند دفعه آخری که با نازی سکس داشتم برام از سکس چند نفره تری سام یا کاکولد میگفت که اصلا تا قبل از اینکه نازی برام بگه اصلا بهش فکرم نکرده بودم و هر وقت یکی از دوستامم میگفتن مسخره میکردم و بهشون میگفتم اینا همش الکی هست و فیلم هست فقط تو فضای مجازی هست.
تا اینکه نازی چندین بار برام تعریف میکرد که واقعی هست و حتی من خودمم دیدم و میشناسم زوجی که دنبال یک مرد مطمئن هستن.
اما من هردفعه میگفتم که باورم نمیشه نازی توهم زدی که یکدفعه نازی حرفی زد که کل مغزم هنگ کرد.
نازی بهم گفت امیر من و شوهرم همان زوج هستیم که دنبال یک مرد مورد اعتماد بودیم و تو این مدت اینقدر تو را شناختم که بتونم بهت اعتماد کنم و اینو بهت بگم حتی من نقل تو با شوهرم حرف زدم و شوهرم مهدی در جریان سکس من با تو هست و دقیق میدونه کجا و کی باهم سکس داشتیم و داریم.
هضم حرفایی که از دهن نازی میشنیدم برام راحت نبود و کلا هنگ کرده بودم نمیدونستم چی باید جواب نازی بدم.
فقط یکی مدام تو ذهنم میگفت امیر این حرفا که داری میشنوی واقعی نیست مگر میشه مردی بدونه زنش با مرد دیگه سکس داره کاری نکنه یا بخواد یک مرد دیگه شریک سکس دونفرشون بشه.
اصلا باورش برام ممکن نبود و فقط اون لحظه تنها چیزی که به فکرم رسید این بود از اتاق کار نازی بزنم بیرون و حرفایی که نازی بهم گفته بود فکر کنم.
(میدونستم مهدی شوهر نازی وکیل دادگستری هست و تو شهر به عنوان یک وکیل خبره و کار درست مشهور هست.
این بیشتر نگرانم میکرد اگر مهدی واقعا خبر داره من با زنش رابطه دارم و میکنمش به راحتی میتونه هر بلایی سرم بیاره،شاید هم مهدی از نازی خواسته به بهانه تری سام بگه تا منو بکشه خونشون و موقعی که دارم زنش را میکنم مچ منو بگیره که دیگه نتونم هیچ غلطی کنم)
چند روزی فقط با نازی تلفنی حرف زده بودم و بدجور دلم میخواست دوباره نازی را بکنم ولی هر دفعه حرف میزدیم حرفمون به این موضوع
تری سام کشیده میشد و نازی سعی میکرد منو راضی کنه که مدام بهش میگفت نه من نمیتونم باور کنم مهدی همچین مردی باشه که بخواد دوتایی تو را بکنیم.
منم مدام سعی میکردم نازی را راضی کنم که بیا مثل قبل خودمون دوتا سکس داشته باشیم.
که نازی خیلی جدی و قاطعانه بهم گفت امیر حالا که تو حرفم را باور نمیکنی و نمیخوای بهم اعتماد کنی منم دیگه نمیخوام دوستیم را با تو ادامه بدم.
(اصلا دوست نداشتم نازی را از دست بدم مخصوصا کردن نازی تا اون زمان بهترین و لذت بخش ترین چیز دنیا برام شده بود مخصوصا اینکه سکسم با آرزو زن خودم هر ماه منفعل تر و کمتر داشت میشد.)
با اینکه همچنان دچار تردید و شک بودم نتونستم بیخیال نازی بشم و زنگ زدم به نازی و گفتم قبول میکنم.
نازی هم که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود کلی قربون صدقم رفت و بهم گفت سکس با تو برام مثل یک رویا هست کلفتی کیرت وقتی تو کسم هست منو دیوانه و دل وابسته تو میکنه.
یک ساعت بعدش نازی بهم پیام داد که با مهدی حرف زدم و خبر موافقت تو را بهش دادم و گفت برای فردا ناهار باهات هماهنگ کنم بیای خونه ما.
شبش رفتم حمام و حسابی همه صورت و بدنم شش تیغ کردم.
صبح که بلند شدم آرزو رفته بود سرکار
یک لباس مرتب و شیک پوشیدم و به خودم ادکلن زدم.
از یک طرف استرس و دلشوره داشتم که برخورد مهدی شوهر نازی چطور هست و از یک طرف فکر اینکه که قراره اولین بار یک زن شوهردار همزمان با شوهرش بکنم حسابی حشریم کرده بود.
ساعت یک بود که نازی یک آدرس را برام فرستاد.
یک دست گل گرفتم و رفتم به آدرسی که نازی برام فرستاده بود.
زنگ آیفون زدم دل تو دلم نبود که چند دقیقه دیگه قراره چطور پیش بره.
مهدی از پشت آیفون بهم سلام کرد و خوش آمد گفت و در را زد.
وارد که شدم خبری از نازی نبود مهدی با کت شلوار شیک آمد به استقبالم و خیلی گرم و صمیمی تحویلم گرفت.
تعارف کرد نشستم رو مبل و خودش هم رفت برام یک لیوان بزرگ شیر موز اورد و با خنده گفت بخور که توان و انرژیت میبره بالا.
اینقدر همه چیز گرم و صمیمانه بود که برام قابل هضم کردن نبود.
با برخورد گرم مهدی یخم داشت کامل آب میشد ولی هنوز دل تو دلم نبود که چرا خبری از نازی نیست و چند بار میخواستم از مهدی بپرسم که نازی کجاست ولی روم نشد بپرسم.
انگار مهدی متوجه شد که میخوام همچین سوالی بکنم ولی روم نمیشه.
تبسمی کرد و گفت آقا امیر از وقتی قبول کردی و پات گذاشتی تو این خونه یعنی از خودمون هستی پس نیازی نیست کمرویی کنی.
میتونم حدس بزنم الان تو ذهنت اینه که نازی جون کجاست،درست میگم؟
گفتم حقیقتش بخوای آره دل تو دلم نیست که نازی کجاست؟
مهدی زد زیر خنده و گفت خوب چرا نمی پرسی؟
گفتم خوب الان که پرسیدم نازی کجاست چرا نمیاد.
مهدی اینبار بلندتر خندید و گفت نازی جون داره خودش را برای تو آماده میکنه،فکر کنم دیگه کارش هم تمام شده باشه،بزار صداش کنم.
نازی …نازی جون کجایی زودتر بیا که امیر جان بیشتر از این منتظر نذار همسر عزیزم.
(اصلا این همه خونسردی و راحتی مهدی برام قابل درک نبود)
هنوز معذب بودم و سعی میکردم زیاد با مهدی چشم تو چشم نشم و سرم پایین انداخته بودم که یکدفعه مهدی گفت به… به…اینم از نازی جون شاه بانوی ما
سرم اورد بالا و نازی را با یک لباس خواب سکسی قرمز بدون شورت و سوتین دیدم فهمیدم انگار همه چیز واقعی هست و نازی راست میگفته و مهدی هیچ مشکلی نداره که زنش با یک مرد دیگه رابطه داشته باشه.
نازی آمد پیش من و جلو شوهرش مهدی لبش گذاشت رو لب من و یکم ازم لب گرفت بعد امد با کون گندش نشست تو بغل من و با ناز و عشوه از من و کیرم و سکس هامون برای مهدی تعریف میکرد.
من سرخ شده بودم و هر لحظه انتظار داشتم مهدی عصبانی بشه و برخوردی با نازی و من بکنه ولی برخلاف انتظارم مهدی با هیجان داشت به تعریف های نازی گوش میداد و زیپ شلوارش باز کرده بود و کیرش که حسابی سیخ هم شده بود داشت میمالید و با هر تعریف نازی ای جون میگفت.
منم که کلا هنگ کرده بودم اون لحظه از اتفاقاتی که داشت می افتاد که نازی بلند شد از رو پام و نشست رو زمین جلو پام و کمربند و دکمه شلوارم باز کرد و سعی کرد شلوار و شورتم بکشه پایین.
منم که کلا خودم را گذاشته بودم تحت اختیار نازی و کمک کردم که نازی شلوار و شورتم در بیاره.
کیر که افتاد بیرون مهدی گفت واقعا حق داشتی نازی که اینجور عاشق کیر امیر جون بشی.
عجب کیر کلفتی داری امیر معلومه حسابی کس نازی را پر میکنه کیرت که اینجوری دلش غش میره برای کس دادن به تو.
نازی گفت پس چی فکر کردی واقعا کیر امیر عالی هست الانم با اجازه شوهر عزیزم میخوام این کیر خوشمزه را بخورم.
مهدی هم که داشت کیرش را میمالید گفت بخور عزیزم نوش جونت.
نازی شروع کرد از تخم هام تا سر کلاهک کیرم چندبار لیس زدن و بعدش سعی کرد کل کیرم را تو دهنش جا بده و تند تند برام داشت ساک میزد که مهدی بلند شد آمد کنار نازی نشست و شروع کرد به مالیدن کس نازی و میگفت وای امیر جون ببین دارم کس زنم برات آماده میکنم که جرش بدی.
منم که دیگه اینقدر حشری شده بودم و رگ پرویم گرفته بود به مهدی گفتم آره کس زن جندت برام آماده کن که میخام جلو خودت کس زنت را پاره کنم و سر نازی رو گرفتم بین دستام و نازی را مجبور میکردم تند تند برام ساک بزنه و کیرم را تا اونجایی که میشه تو حلق نازی فرو میکردم.
حس کردم اگر دیگه نازی ادامه بده آبم میاد به نازی گفتم بسته داگی بشو میخوام جلو شوهر جونت بکنم.
که نازی با ناز و عشوه بلند شد یک قر داد و گفت قربونت تو و کیرت بشم امیر کس من مال تو هرجور دوست داری بکن منو.
رفتم پشت نازی و خواستم کیرم بکنم تو کس نازی که مهدی گفت صبر کن.
گفتم چی شده پشیمون شدی؟
مهدی گفت نه چرا پشیمون بشم بعد امد کس نازی را چند بار لیس زد و بعد کیر منو گرفت تو دستش و گذاشت لبه کس نازی و گفت الان بکن.
اینقدر این کار مهدی شهوتم را برد بالا که دیگه نمیتونستم صبر کنم و شروع کردم تلمبه زدن تو کس نازی.
به مهدی گفتم نازی بهت گفته رو کسش چه اسمی گذاشتم؟
مهدی با هیجان گفت آره بهم گفته اسم کسش گذاشتی جهنم بهشتی ولی هرچی پرسیدم نگفت چرا این اسم را روش گذاشتی.
گفتم چطور متوجه نشدی چون کس زنت نازی جون همیشه مثل جهنم داغ داغ هست و وقتی کیر میره توش انگار رفته تو بهشت از پس که لذت بخش هست و کسش هم مثل نهر های بهشتی همیشه خیس و پرآب هست.
مهدی اینقدر از این توصیف من از کس زنش به وجه آمده بود و حال کرد که گفت دیگه طاقت ندارم و
بلند شد و کیرش را کرد تو دهن نازی و تو دهن نازی تلمبه میزد که خیلی زود با یک آه بلند تو دهن نازی ارضا شد.
منم با هر تلمبه که تو کس نازی میزدم یک سیلی در کونش هم میزدم و داد میزدم مهدی جون ببین چطور دارم کس زنت را برات جر میدم.
مهدی هم میگفت جونم بکن زنم ، کسش را پاره بکن.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و کیرم رو از تو کس نازی در آوردم و به نازی گفتم بخواب رو زمین میخوام کیرم را بزارم وسط سینه های گندت.
نازی خوابید نشستم روش و به مهدی گفتم بیا سینه های زنت بهم بچسبون که مهدی گفت ای به چشم.
کیرم وسط سینه های نازی کردم و شروع کردم به تلمبه زدن که اینقدر سینه های نازی بزرگ بود که کیرم می رفت وسط سینه هاش انگار غیب میشد.
بعد از چند بار تلمبه زدن آبم با فشار زیاد از وسط سینه های نازی پاشید رو گرون و دهن و صورتش که مهدی با دستاش سعی کرد آبم جمع کنه و بده نازی بخوره.
بعد اینکه سه تامون ارضا شده بودیم یکم بیحال شده بودیم لخت کنار هم دیگه خوابیدیم بعدش بلند شدیم ناهار خوردیم و یکی دو ساعت باهم گفتیم و خندیدم.
چندین بار دیگه رفتم خونه نازی و در حضور مهدی نازی را میکردم و بار سوم که رفته بودم خونه نازی و مهدی که نازی را بکنم نازی در حضوری مهدی گفت حقیقتش مهدی کاکولد هست و از اینکه تو زنش را جلوش بکنی لذت میبره و با دیدن زجه زدن زنش زیر کیر کلفت تو بهتر و لذت بخش تر ارضا میشه که مهدی هم حرف نازی را تایید کرد و گفت بزار اینم من بهت بگم هر وقت دلت خواست میتونی تو کس نازی آبت رو خالی کنی از نظر من و نازی مشکلی نیست.
از شنیدن این حرف مهدی خیلی متعجب شدم و گفتم یعنی میخوای مهدی من زنت را برات حامله کنم؟
نازی خندید و گفت اگر میشد که خیلی خوب میشد مگر نه مهدی؟
مهدی هم گفت آره اگر میشد که خوب بود ولی امیر جون نازی عمل کرده لوله هاش را بسته حامله دیگه نمیشه.
(تو ذهنم آمد که سارا دوستش هم میگفت حامله نمیشم ولی بعدش آمد گفت حامله هستم)
دیگه از بعد از اون روز هرموقع میرفتم خونه نازی،مهدی مینشست رو مبل و مشغول دیدن سکس زنش با من میشد و جق میزد و منم کلا دیگه آبم تو کس نازی خالی میکردم.
از بعد اولین تری سام و شاید خاص ترین سکسم که تا اون زمان داشتم ،باعث شد کلا من با یک دنیای جدید از سکس آشنا بشم و فانتزی هام و علایق سکسیم نسبت به قبل متفاوت تر بشه.
تا اینکه کارهای اقامت نازی و مهدی تو کانادا ردیف شد و نازی از ایران قرار شد بره.
از وقتی خبر رفتنش نازی بهم داد بدجور ضد حال خورده بودم و به نازی میگفتم تو بری من چیکار کنم من به تو عادت کردم.
نازی هم لبخند شیطونی میزد و گفت نترس من به فکر تو و امیر کوچولو هستم.
روز آخری که قرار بود از دانشگاه بره منو برد پیش سپیده مدیر آموزش که قرار بود جایگزینش بشه و دوره اش را اینجا بگذرونه به همدیگه معرفیمون کرد.
فرداش تو مسیر فرودگاه بهم گفت که سپیده با پسر ۱۴سالش تنها زندگی میکنه و زن گرمی هست.
نازی با زبان بی زبانی داشت این گرا داشت بهم میداد که مخ سپیده رو بزنم و بجای خودش سپیده را بکنم.
یکی دو هفته بعد از رفتن نازی و مهدی به کانادا رفتم پیش سپیده و خیلی خوب ازم استقبال کرد جوری که واقعا انتظار اینجور استقبال از جانب سپیده نداشتم.
خیلی زودتر از انتظارم سپیده باهام گرم گرفت بود دیگه میتونستم حدس بزنم احتمالا زیاد نازی نقل من و رابطم با سپیده حرف زده و سپیده احتمالا در جریان رابطه سکسی من با نازی بوده و کافیه یک چراغ سبز و روی خوب بهش نشون بدم.
سپیده ۳۴ سالش بود و خیلی بامزه و شیرین و البته جذابی بود از اندامش بخوام بگم بالا تنه نرمال سینه هاش ۷۵ ولی پایین تنش توپر و کون فوق بزرگی داشت که حسابی به چشم میومد.
بعد چند باری که باهم بیرون رفتیم سپیده دعوتم کرد که برم خونش.
خوب میدونستم این خونه رفتن مساوی با اولین سکسمون هست و هیجان داشتم که قراره کیرم مزه یک کس دیگه هم تجربه کنه، اونم چه کس ی!
کس ی که نازی جون وفادارترین پارتنری که داشتم و منو به یک دنیای جدید تو سکس آشنا کرده بود.
یک جورایی حس میکردم نازی چون از علایق من کاملا مطلع هست و لابد میدونسته سپیده کیس مناسبی برام هست غیر مستقیم واسطه دوستی و رابطه منو و سپیده شده.
سر ساعت رسیدم در منزل سپیده زنگ در که زدم در که باز شد حسابی شوکه شدم و جا خوردم سینا پسر سپیده در را باز کرد.
اون لحظه کل حس شهوتم پرید و به خودم گفتم امیر خان الکی به کیرت صابون زدی که قراره یک کس جدید بکنی،پسرش خونه هست جلو پسرش حتی نمیتونی کنار مامانش بشینی چه برسه بکنیش.
(هرچند تجربه کاکولد مهدی را داشتم ولی اون شوهر نازی بود.پسر که نمیتونه سکس مامانش بشینه و ببینه این دیگه غیر باورترین چیز هست پس الکی امیدوار نمون)
چاره ای نبود دیگه نمیشد برگشت و رفتم داخل و سپیده با یک آرایش معمولی و لباس دامن پوشیده آمد به استقبالم و منو به پسرش،سینا به عنوان همکارش معرفی کرد که امدم تو ی سری کارهای عقب مونده کمکش کنم .
تو پذیرایی که نشسته بودیم و سپیده حسابی تو پذیرایی هم سنگ تمام گذاشته بود.
سینا هم مشغول خواندن و نوشتن درس هاش بود که از رو کتاب هاش متوجه شدم کلاس اول دبیرستان هست.
اینقدر ضد حال خورده بودم که دوست داشتم زودتر یک بهانه جور کنم از خونه سپیده بزنم بیرون و تو ذهنم داشتم دنبال یک بهانه قابل باور میگشتم که سپیده صدام کرد آقا امیر من تا کامپیوتر روشن میکنم و پرونده ها آماده میکنم شما هم از خودتون پذیرایی کنید .
داشتم میوه میخوردم که سینا بلند شد و رفت در اتاق مامانش باز کرد و گفت مامان من درسم دیگه تمام شده میرم تو اتاقم pes بازی کنم کاری داشتی صدام کن و رفت تو اتاقش که چسبیده بود به اتاق سپیده.
سینا که رفت تو اتاقش منم بلند شدم برم در اتاق سپیده را بزنم که بگم الان یک کاری برام پیش آمده باید برم که یک دفعه سپیده صدا زد آقا امیر میشه لطفا تشریف بیارید.
در زدم گفتم با اجازه که در را باز کردم برای بار دوم شوکه شدم.
دیدم سپیده یک بادی بدون شورت و سوتین پوشیده و داره با انگشتش اشاره میکنه بیا داخل.
دوباره با دیدن این صحنه شهوتم زد بالا و کیرم مثل دسته بیل سیخ شد.
رفتم داخل و در رو بستم سپیده آمد و بغلم کرد و لبم بوسید.
حسابی جا خورده بودم گفتم سپیده جون فدات شم چیکار کردی نمیگی این جوری جلو من آمدی من دیگه نمیتونم بیخیالت بشم و الانم که شرایطش نیست کیر سیخ شده من دهنم سرویس میکنه؟!
سپیده دکمه شلوارم باز کرد و کیر سیخم گرفت تو دستش گفت قربون تو و کیر سیخ شدت بشم چرا شرایطتش نباشه.
گفتم خوب پسرت خونه هست نمیشه که سکس کرد متوجه میشه.
سپیده گفت اون تو اتاقش هست ما هم تو اتاق من هستیم متوجه نمیشه.
گفتم سپیده جان اتاق پسرت چسبیده به اتاق تو این دیوارها هم که جدیدا اینقدر نازک میسازن حرفم بزنی همسایه بغلیت میفهمه چه برسه اتاق همجوارت،بعدم من تو سکس دوست دارم تلمبه های سنگین بزنم صدا میپیچه.
سپیده سر کیرم که تو دستش بود را دو تا بوس کرد و با چشمای خمارش که شهوت ازش داشت میبارید بهم گفت امیر قربون اون تلمبه های سنگینت بشم این دفعه را آروم سکس میکنیم که سینا نفهمه،قرار بود سینا بره بیرون نمیدونم چرا نرفت.
(سپیده حسابی حشرش زده بود بالا جوری که انگار چند وقته کسش به خودش کیر ندیده و اینقدر داره له له کیر میزنه که حاضر هست خطر فهمیدن پسرش به جون بخره که داره تو اتاق بغلی سکس میکنه،اگر حتی خودمم شهوتم نزده بود بالا و بیخیال همچین زن حشری میشدم و نمیکردمش الان مطمئنم دیگه پایه سکس با من نمی شد و تا آخر عمرم پشیمون امروز میشدم.
پس پیش خودم گفتم امیر خان برو جرش بده هرچی پیش آید خوش آید)
سپیده که تا من داشتم با خودم دو، دوتا چهارتا
می کردم که چیکار کنم مشغول ساک زدن بود که وقتی گفتم باشه قبول یک دندون کوچولو گرفت و با اشتیاق بیشتری کیرم را مک میزد و منم سرش را گرفتم تو دستام و سرعت ساک زدنش را بیشتر میکردم.
حس کردم وقتش هست من برم تو کار سپیده بهش گفتم برو رو تخت.
سپیده را کشیدم لبه تختخواب و پاهاش باز کردم رفتم نشستم پایین تخت وسط پاهاش و تا شروع کردم به خوردن کسش که شروع کرد با صدای بلند آه و ناله کردن .
اشاره کردم به اتاق سینا که میشنوه ولی انگار اصلا تو این عالم نبود سرم را فشار میداد به کسش که بیشتر براش بخورم،دیگه مطمئن بودم سینا که خوبه صدای آه و ناله های مامانش میشنوه بلکه همسایه هاشونم احتمالا دارن میشنون.
منم که دیگه اینقدر شهوتم بالا زده بود که گفتم گور باباش هرچی میخواد بشه بذار بشه.
زبونم تو کس سپیده کردم و چوچولش را براش مک میزدم و از صدای ناله هاش و منقبض شدن پاهاش مشخص بود سپیده بدجور حال کرده که مزه آب کسش تو دهنم حس کردم.
سپیده سرم را از کسش جدا کرد، امیر من کیر میخوام.
خودم عاشق داگی بودم به سپیده گفتم مدل داگی بشو میخوام بکنمت.
سپیده آمد رو تخت و داگی شد منم رفتم پشتش و کیرم تنظیم کردم که بکنم تو کسش ولی اینقدر کون سپیده بزرگ بود که کیر من که ۱۷ سانتی بود به زور تا کلاهک کیرم میرفت تو کسش و دوتا لپ های کونش مانع میشدن کیرم بیشتر بتونم بکنم تو کسش.
(از تجربه که داشتم حس میکردم با حالی که سپیده داره فقط با کس دادن شیرش میشه کشید و اگر حتی راضیش کنم که کیرم بکنم تو کونش اونجور که باید و شاید ارضا نمیشه.)
دیدم داگی نمیشه درست حال کرد رفتم خوابیدم رو تخت و سپیده با کسش که الان دریای از آب بود از پشت آمد نشست رو کیرم و شروع کرد رو کیرم تلمبه زدن.
کسش به داغی کس نازی نبود ولی توپول بودن کسش جوری بود که کل کیرم تا تخم هام انگار میبلعید وقتی می نشست رو کیرم.
سپیده رو بلند کردم و خوابوندمش رو تخت پاهاش را آوردم بالا گذاشتم رو شونه هام مدل فرغونی،
کیر کلفتم دیگه بخاطر ارضا شدن های سپیده راحت تو کس سپیده فرو میرفت.
چند دقیقه کیرم تو کسش نگه داشتم و شروع کردم به خوردن سینه هاش که نسبت به کون گندش و پایین تنه تو پری که داشت کوچیک بودن فکر کنم با ارفاق سایز ۷۰ میشد.
این کارو همیشه میکردم که بتونم خودمو کنترل کنم دیرتر آبم بیاد.
الان دیگه حس کردم وقتش هست و شروع کردم به تلمبه زدن تو کسش که انگار سپیده کلا از خود به خود شده بود و با صدای بلند دیگه داشت داد میزد امیر بکن …بکن منو …کسم را جر بده برام.
سرعت و صدای تلمبه زدنم جوری بود که صدای شالاب شلوب تلمبه هام تو کس سپیده تو کل اتاق پیچیده بود.
وقتی یادم آمد سینا تو اتاق بغلی هست و داره صدای سکس من با مامانش را میشنوه جوری تحریک شدم که دیگه نمیتونستم خودمو رو کنترل کنم و کیر را از کس سپیده کشیدم بیرون و با فشار رو شکم و سینه هاش ارضا شدم.
چند دقیقه ای تو بغل همدیگه خوابیدیم که سپیده یه دفعه انگار برق گرفته ها بلند شد و بهم گفت وای امیرسینا خونه هست من زودتر برم دوش بگیرم تا شک نکرده.
خندم گرفت از حرفش و تو ذهنم گفتم مگر کر باشه که صدای سکسمون نفهمیده باشه ولی به سپیده چیزی نگفتم و گفتم باشه پس باهم بریم دوش بگیریم.
اتاق سپیده مستر بود.دوش که گرفتیم لباس هام پوشیدم با سپیده از اتاقش آمدیم بیرون همزمان سینا هم آمد از اتاقش بیرون و یک جور خاصی نگام کرد که تو نگاهش انگار کلی حرف بود که مثلا حرومت بشه مامانم را کردی یا خوشبحالت که مامانم را کردی ولی حرفی به زبون نیاورد و منم خداحافظی کردم و برگشتم.
بعد از اون روز و تا روزی که دوره خدمت عمومی کار آموزی سپیده میخواست تمام بشه تو شهر ما ، تمام قرار های سکسیمان صبح هایی که شیفت سپیده ساعت ۹ شروع میشد قبل از اینکه بخوام برم سرکار و بعد از رفتن سینا به مدرسه میرفتم خونش و سکس میکردیم بعدشم یک صبحانه مفصل میخوردیم و من سپیده را در دانشگاه پیاده میکردم و می رفتم سر کارم.
حقیقتش من خیلی به نازی و سپیده خودمو مدیون میدونم چون اولا خیلی بهم وفادار بودن چند بار عرفان و دوست دیگم احسان را فرستادم که مخشون بزنن به هیچ کدومشون پا ندادن.
دوما با سپیده و مخصوصا نازی با یک دنیای هیجان انگیز دیگه سکسی منو آشنا کردن که فانتزی هام و گرایش هام کلا متفاوت تر شد.
سوما لیسانس گرفتنم مدیون نازی و فوق لیسانس گرفتنم مدیون سپیده هستم.
اگر مورد پسندتون بود لایک ها زیاد باشه که قسمت بعد را زودتر منتشر بشه.
دست نوشته ای از Moban
نوشته: موبان دختر آریایی
4 پاسخ به “دوزیست (۳)”
عجب سلطان بعد سپیده تو رو ب کی پاس میده 🤣🤣🤣
ماشا الله همرو زدی زمین اگه به ما رحم کنی کاریمون نداشته باشی یه کامنت بزاریم تو که حسابی مشغولی پس آرزو رو کی میکنه
هر روز چرندتر از دیروز . زدی رو دست صاایران ! 😁 😂 😀
قبلا داستان هایی از شما خوانده بودم که جلوه مثبتی از هنر نویسندگی شما نشان میداد.خود من توان نگارش ندارم پس ادعایی هم ندارم.اما بسیار ضعیف تر از گذشته ها بود.شتاب زده و غیر منطقیمنطق روایت در یک داستان الزام است.جذاب نبود.