سامان از خونهی الهام که بیرون اومد، احساس میکرد یه بار از دوشش برداشته شده. هوا یه کم گرم بود و اونم که هنوز ته دلش یه جورایی خجالتزده بود، سریع پرید توی ماشین و کولر رو تا ته زیاد کرد. دستاش رو فرمون بود ولی ذهنش پیش اتفاقات چند دقیقه قبل مونده بود.
توی راه هی صحنه هایی رو یادآوری میکرد که الهام حوله رو از روش برداشته. کاملا لخت جلوی زنی به جز همسرش طاق باز دراز کشیده و پاهاش رو باز کرده. اینکه با دیدن تاپ و شلوارک نازک الهام و سینه های لختش از زیر لباس، کیرش توی دستای الهام بزرگ شده. نمیتونست باور کنه همچین چیزی رو تجربه کرده. الهام با دست ارضاش کرده بود و آبش رو بیرون کشیده بود. الهام انقدر راحت و خونسرد بود که انگار اصلاً قضیه چیز خاصی نیست اما سامان زیر دستای الهام به خودش پیچیده و با ناله های بلند خالی شده بود.
وقتی رسید خونه، زنگ درو زد. نازنین با یه لبخند شیطون در رو باز کرد. موهاشو بالای سرش بسته بود، یه تاپ بندی کراپ پوشیده بود با یه دامن کوتاه. چشمهاش برق میزد.
با همون لحن بامزه گفت:
ـ به به! آقای خوشتیپ، خوش اومدی. بیا تو، ببینم چه کار کردی.
سامان کفشاشو درآورد، همون دم در یه کم مِنمِن کرد. نازنین اما بیخیالتر از این حرفا بود. گوشیشو آورد جلو و گفت:
ـ الهام عکس نتیجه کارتو برام فرستاده. وای سامان! عالی شده کیرت. دلم میخواد اول حسابی بخورمش و خیسش کنم بعد بزاریش توی کسم.
سامان یه لحظه قرمز شد. دستش رو پشت گردنش کشید و گفت:
ـ آره دیگه… اون کارشو بلده.
نازنین خندید. اومد نزدیکتر، دستشو گذاشت روی شلوار سامان و یه فشار کوچیک داد.
ـ معلومه کارشو بلده، ولی تو هم یکم شیطونی کردیا. الهام گفت که مجبور شده آبتو در میاره که بتونه کارشو انجام بده. میگفت تا حالا ندیده این همه آب از یه مرد در بیاد و دستشو سوزونده اینقدر داغ بوده.
بعد با همون شیطنت خاص خودش، سامان رو هل داد روی مبل. شلوار و شرت سامان رو با هم پایین کشید و خودش هم کنار دستش نشست و با دقت شروع کرد به برانداز کردنش. چشماش لبریز از ذوق و بازیگوشی بود.
ـ خب خب، بذار ببینم… حست چیه؟ احساس سبکی میکنی؟ خجالت نکشیدی جلوی الهام؟ الهام میگفت بهم حسودی میکنه که همچین شوهر کیر کلفتی دارم. بعد شروع کرد به خوردن کیر سامان و همش رو توی دهنش جا داد.
سامان یه کم خندید، شونه بالا انداخت و احساس کرد کیرش داره لای لب ها و زبون نازنین سیخ میشه.
ـ دیگه خجالت چرا… تو که خودت گفتی برم. تازه… الان راحتترم.
نازنین انگار از این جواب بیشتر خوشش اومده باشه، آروم دست کشید روی سینه سامان و حین اینکه ساک میزد گفت:
ـ خوشم میاد. مردِ من بزرگ شده دیگه!
یه لحظه سکوت بینشون افتاد، از اون سکوتایی که پر از حرف نگفته است. نازنین که حسابی ساک زده بود، دست سامان رو گرفت و بلندش کرد.
ـ بیا… بیا بریم داخل، وقتشه حال کنیم.
سامان چیزی نگفت. فقط لبخند زد و همراهش راه افتاد. نازنین کیر سامان رو تو دستش گرفت و کشوندش سمت اتاق خواب. نور ملایم اتاق، عطر خوش نازنین و صدای آروم پاهاشون روی پارکت خونه، فضا رو عجیب دلنشین کرده بود.
وقتی رسیدن اتاق، نازنین ایستاد و روبهروش چرخید. دستی به موهاش کشید و با یه نگاه شیطون گفت:
ـ آمادهای؟
سامان خندید و گفت:
ـ همیشه!
نازنین دستش رو گذاشت روی میز آرایش و پشت به سامان کمی خم شد. سامان دامن نازنین رو بالا زد و مطمئن بود از شرت خبری نیست. یه کس خیس و آماده جلوی چشماش داشت التماس میکرد. کیرش رو آروم فرو کرد و نرم و آروم مشغول گاییدن نازنین شد. هر دو دستش رو زیر تاپ نازنین کرد و سینه های لختش رو گرفت. یاد سینه های الهام افتاد. الهام بهش گفته بود لخت تصورشون کنه تا راحت تر آبش بیاد. کاش گذاشته بود لمسشون کنه.
نوشته: نیکی
4 پاسخ به “میان موم و آتش (۲)”
لایک دادم امااااااکوتاه و درهم برهمبود
جالب بود
زودتر تکمیلس کن 👏🏻
عالیه دمت گرم ادامه بده