نصف شب بود که از خواب پریدم ، نمیدونم انگار داشتم خواب بد می دیدم ، یک سالگی بود که آزاد شده بودم اما کابوس های زندان انگار تمامی نداشت زندانم بخاطر دوست دخترم بود ، ازش اونقدر عکس لختی داشتم و به همین خاطر تهدیدش میکردم و اونم نامردی نکرد و با همین تهدید هام ازم شکایت کرد و ۴ سال زندان گرفتم و با عفوی که بهم خورد فقط ۱ سال تحمل حبس کردم
مهشید لخت کنارم خوابیده بود با اینکه تاریک بود اما بدن لختش مشخص بود ، به آرامی از جام بلند شدم
دهنم خشک شده بود ، نیاز به آب داشتم ، سرم درد میکرد از یخچال مسکن و آب برداشتم و دوباره به تخت برگشتم
مهشید نیمه خواب شده بود :
-بازم کابوس دیدی ؟
-آره
دراز کشیدم و مهشید اومد تو بغلم ، سرشو گذاشت روی سینم و با دستش کیرمو گرفت
یه کمی با کیرم بازی کرد از کند شدن حرکات دستش فهمیدم خوابش برده
از مهشید زیاد خوشم نمی اومد ، برای اولین بار مهشید رو تو انجمن شعر خوانی یکی از دوستام دیدمش ، به عنوان کارشناس حوزه شعر و داستان کودکان اومده بود ، از طرز صحبت کردنش خیلی خوشم نیومد و سعی میکردم از حرفاش آتو بگیرم
تو چند جلسه دیگه هم دیدمش ، یواش یواش اختلافاتمون با هم تو انجمنها بالا میگرفت جوری که اگر ما دوتا رو اگر با هم میدیدن میدونستن اون روز تو انجمن قراره دعوا کنیم و سر هم داد بزنیم
تا اینکه یه بار تو یکی از انجمن هایی که توی درکه برگزار می شد قبل اینکه اعضای انجمن بیان ( همیشه عادت داشتم زودتر از همه به انجمنها برم ) سعید ، مدیر انجمن بهم گفت که مهشید چند سالی هست که از شوهرش جدا شده
-پس به این خاطره که اینقدر وحشیه !؟
سعید خندید و چیزی نگفت
اون روز که مهشید اومد کمتر بهش گیر دادم و وسط جلسه یه مسیج بهش دادم ( من بخاطر گروه اطلاع رسانی مون اکثر شماره بچه ها رو داشتم )
-خانم مهشید موافقی بعد جلسه بریم بالای درکه ؟ -شهرام
براش ارسال کردم ، صدای زنگ مسیجش اومد و مهشید گوشیشو دید و بعد چند لحظه به من نگاه کرد آروم و بدون اینه توجه کسی و مخصوصاً سعید رو جلب کنم یه چشمک بهش زدم
منتظر بودم مهشید وحشی بازی دربیاره و داد و بیداد کنه اما برخلاف انتظارم مهشید یه خنده ریز کرد و برام Ok فرستاد
باورم نمیشد منی که با مهشید سگ و گربه بودیم با یه مسیج تقریباً مخشو زدم
دیگه اون روز از جلسه چیزی متوجه نشدم
بعد جلسه جوری که بچه ها متوجه نشن از کافه بهشت زدم بیرون ، از کافه بهشت به بالا یه حالت در به سمت بالا بود در رو رد کردم و به مهشید پیام دادم که کجا بیاد ، یه نیم ساعتی گذشت تا مهشید اومد
-چقدر دیر کردی ؟
-سعید گیر داده بود منو ببره منم گفتم میخوام یه کمی قدم بزنم
-بریم بالا ؟
-بریم
حالا مهشید کنارم بود ، زنی که شاید تو بدترین حالتم بهم پا نمیداد
رفتیم بالاتر و به یه کافه دنج رسیدیم و سفارشات دادیم
حوصله ندارم حرفها رو بزنم ولی یکهو تو بحث اینکه چرا ازم بدش میاد گفتم :
-مهشید ، صیغم میشی ؟
مهشید یهو جا خورد ، شاید اصلاً کر نمیکرد بخوام همچین پیشنهادی بهش بدم ، با صدای لرزون گفت :
-من شوهر دارم
سریع جفت دستاشو گرفتم
-چرت نگو ، میدونم مثل من مجردی و جدا شدی ، ببین هم من و هم تو ، جفتمون به این رابطه نیاز داریم
-آخه…
-آخه نداره
-آخه من سنم از تو بیشتره
-چه ربطی داره ، مهم اینه دوستت دارم و میخوام باهم باشیم ، نظرت چیه ؟
-نمیدونم چی بگم…
-قبول کن و ضرر نمیکنی
خندید و منم خندیدم ، سفارشمون اومد و باهم خوردیم ، براش لقمه می گرفتم و اونم برای من
بعد یکی دوساعت مهشید گفت بریم ، خسته شدم
بلند شدیم و بعد حساب کردن راه افتادیم پایین ، جلو کافه بهشت از هم جدا شدیم و بعد کافه بهشت دوباره دستای همو گرفتیم و مهشید یه جورایی اومد بغلم ، کیرم بلند شده بود میخواستم دستمو بزارم روی کونش یا پستون کوچیکشو بگیرم ولی دوست نداشتم اول کاری هَوَل بازی در بیارم تا اینکه به گیت ورودی رسیدیم ماشینو آوردم و مهشید هم سوار شد پرسیدم کجا میره که گوشیش زنگ خورد دخترش بود انگار میخواست بیاد خونش ( دخترش ازدواج کرده بود و اکثراً پیشش بود ) مهشید دخترشو پیچوند و بهم گفت برم هفت تیر
-مهشید نگفتی پیشنهادمو قبول میکنی ؟
-اگر نمیخواستم با اسنپ بر میگشتم
با تردید و هیجان گفتم :
-امشب بیام پیشت ؟
-کاری نداری ، اصلاً وضعیت زندگیت چیه ؟
براش شروع کردم از زندگیم و اینکه زندان بودم براش گفتم البته نگفتم بخاطر دوست دخترم زندان بودم
مهشید چیزی نگفت برای اینکه فضا رو عوض کنم گفتم :
-شام بگیرم ؟
-اون همه خوردیم ، تو هنوز گشنته ؟
-حالا بگیرم یا نه ؟
-من که گشنه نیستم اگر میخواهی برا خودت بگیر
-پس هیچی ، ول کن
تقریباً رسیدیم به خونش تا اینکه سر یه کوچه مهشید پیاده شد و به بن بست اشاره کرد و پلاکو گفت و رفت
ماشینو پارک کردم از زیر صندلیم و جاسازم قوطی شیره ای که داشتمو در آوردم و یه تیکه شیره خوردم که جلوش کم نیارم
یه نیم ساعتی گذشت تا اینکه مهشید زنگ زد و گفت بیام خونش
خیلی هیجان و استرس داشتم رسیدم دم خونش ، در باز بود و رفتم تو
وارد که شدم دیزاین خونش خورد تو چشمم ، یه حالت سنتی و مدرنیته ، با اینکه مبل داشت اما پشتی و ملحفه سفیدی انداخته بود ، یه تیکه دیوار حالت خشت و کاهگلی و…
مهشید اومد ، کمی آرایش کرده بود و یه تاپ و یه شلوار استرج نقره ای تنگ پاش کرده بود و اگر کمی دقت میکردی لبهای کوصش مشخص بود
اومد جلو
-خوش اومدی ، خونم چطوره ؟
-قشنگه ، دهه شصت رو پیاده کردی
-مبل میشینی یا رو زمین ؟
-زمین راحت ترم
نشستم و مهشید رفت و برام شربت آورد و کنارم نشست
-ببین من اگر بخواهی حرفی ندارم ولی نمیخوام کسی از رابطمون بفهمه
با تکان دادن سر موافقت کردم و کمی باهم حرف زدیم
-مهشید جان من اینجوری زیاد راحت نیستم ، لباس خونگی داری ؟
-نه ، لباسهای منم که سایزت نیست ولی اگر دوست داری لباساتو در بیار
-آخه من شورت پام نمیکنم ، پام عرق سوز میشه
-پس فعلاً درش نیار
خندیدم
-چیه میترسی ؟
-نه ولی بزار اول محرم بشیم
-اگر موافقی بیا صیغه نامه بخونیم فردا بریم محضر تا صیغه ۹۹ ساله بخونیم
با تکان دادن سر موافقت کرد ، البته من آدم زیاد مذهبی نبودم و بخاطر مهشید اسم صیغه رو آوردم
مهشید از گوشیش متن صیغه نامه رو آورد و با هم خوندیم
-الان محرم شدیم ؟
-آره…
نزاشتم حرفش تموم بشه و دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و شروع کردم به لب گرفتن ازش
همونجور که لبهاشو میخوردم شروع کردم به مالیدن پستوناش ، پستوناش زیاد بزرگ نبود ولی مهم نبود ، مهم این بود که تونسته بودم مهشید رو مال خودم بکنم
مهشید لخت کنارم خوابیده بود با اینکه تاریک بود اما بدن لختش مشخص بود ، به آرامی از جام بلند شدم
دهنم خشک شده بود ، نیاز به آب داشتم ، سرم درد میکرد از یخچال مسکن و آب برداشتم و دوباره به تخت برگشتم
مهشید نیمه خواب شده بود :
-بازم کابوس دیدی ؟
-آره
دراز کشیدم و مهشید اومد تو بغلم ، سرشو گذاشت روی سینم و با دستش کیرمو گرفت
یه کمی با کیرم بازی کرد از کند شدن حرکات دستش فهمیدم خوابش برده
از مهشید زیاد خوشم نمی اومد ، برای اولین بار مهشید رو تو انجمن شعر خوانی یکی از دوستام دیدمش ، به عنوان کارشناس حوزه شعر و داستان کودکان اومده بود ، از طرز صحبت کردنش خیلی خوشم نیومد و سعی میکردم از حرفاش آتو بگیرم
تو چند جلسه دیگه هم دیدمش ، یواش یواش اختلافاتمون با هم تو انجمنها بالا میگرفت جوری که اگر ما دوتا رو اگر با هم میدیدن میدونستن اون روز تو انجمن قراره دعوا کنیم و سر هم داد بزنیم
تا اینکه یه بار تو یکی از انجمن هایی که توی درکه برگزار می شد قبل اینکه اعضای انجمن بیان ( همیشه عادت داشتم زودتر از همه به انجمنها برم ) سعید ، مدیر انجمن بهم گفت که مهشید چند سالی هست که از شوهرش جدا شده
-پس به این خاطره که اینقدر وحشیه !؟
سعید خندید و چیزی نگفت
اون روز که مهشید اومد کمتر بهش گیر دادم و وسط جلسه یه مسیج بهش دادم ( من بخاطر گروه اطلاع رسانی مون اکثر شماره بچه ها رو داشتم )
-خانم مهشید موافقی بعد جلسه بریم بالای درکه ؟ -شهرام
براش ارسال کردم ، صدای زنگ مسیجش اومد و مهشید گوشیشو دید و بعد چند لحظه به من نگاه کرد آروم و بدون اینه توجه کسی و مخصوصاً سعید رو جلب کنم یه چشمک بهش زدم
منتظر بودم مهشید وحشی بازی دربیاره و داد و بیداد کنه اما برخلاف انتظارم مهشید یه خنده ریز کرد و برام Ok فرستاد
باورم نمیشد منی که با مهشید سگ و گربه بودیم با یه مسیج تقریباً مخشو زدم
دیگه اون روز از جلسه چیزی متوجه نشدم
بعد جلسه جوری که بچه ها متوجه نشن از کافه بهشت زدم بیرون ، از کافه بهشت به بالا یه حالت در به سمت بالا بود در رو رد کردم و به مهشید پیام دادم که کجا بیاد ، یه نیم ساعتی گذشت تا مهشید اومد
-چقدر دیر کردی ؟
-سعید گیر داده بود منو ببره منم گفتم میخوام یه کمی قدم بزنم
-بریم بالا ؟
-بریم
حالا مهشید کنارم بود ، زنی که شاید تو بدترین حالتم بهم پا نمیداد
رفتیم بالاتر و به یه کافه دنج رسیدیم و سفارشات دادیم
حوصله ندارم حرفها رو بزنم ولی یکهو تو بحث اینکه چرا ازم بدش میاد گفتم :
-مهشید ، صیغم میشی ؟
مهشید یهو جا خورد ، شاید اصلاً کر نمیکرد بخوام همچین پیشنهادی بهش بدم ، با صدای لرزون گفت :
-من شوهر دارم
سریع جفت دستاشو گرفتم
-چرت نگو ، میدونم مثل من مجردی و جدا شدی ، ببین هم من و هم تو ، جفتمون به این رابطه نیاز داریم
-آخه…
-آخه نداره
-آخه من سنم از تو بیشتره
-چه ربطی داره ، مهم اینه دوستت دارم و میخوام باهم باشیم ، نظرت چیه ؟
-نمیدونم چی بگم…
-قبول کن و ضرر نمیکنی
خندید و منم خندیدم ، سفارشمون اومد و باهم خوردیم ، براش لقمه می گرفتم و اونم برای من
بعد یکی دوساعت مهشید گفت بریم ، خسته شدم
بلند شدیم و بعد حساب کردن راه افتادیم پایین ، جلو کافه بهشت از هم جدا شدیم و بعد کافه بهشت دوباره دستای همو گرفتیم و مهشید یه جورایی اومد بغلم ، کیرم بلند شده بود میخواستم دستمو بزارم روی کونش یا پستون کوچیکشو بگیرم ولی دوست نداشتم اول کاری هَوَل بازی در بیارم تا اینکه به گیت ورودی رسیدیم ماشینو آوردم و مهشید هم سوار شد پرسیدم کجا میره که گوشیش زنگ خورد دخترش بود انگار میخواست بیاد خونش ( دخترش ازدواج کرده بود و اکثراً پیشش بود ) مهشید دخترشو پیچوند و بهم گفت برم هفت تیر
-مهشید نگفتی پیشنهادمو قبول میکنی ؟
-اگر نمیخواستم با اسنپ بر میگشتم
با تردید و هیجان گفتم :
-امشب بیام پیشت ؟
-کاری نداری ، اصلاً وضعیت زندگیت چیه ؟
براش شروع کردم از زندگیم و اینکه زندان بودم براش گفتم البته نگفتم بخاطر دوست دخترم زندان بودم
مهشید چیزی نگفت برای اینکه فضا رو عوض کنم گفتم :
-شام بگیرم ؟
-اون همه خوردیم ، تو هنوز گشنته ؟
-حالا بگیرم یا نه ؟
-من که گشنه نیستم اگر میخواهی برا خودت بگیر
-پس هیچی ، ول کن
تقریباً رسیدیم به خونش تا اینکه سر یه کوچه مهشید پیاده شد و به بن بست اشاره کرد و پلاکو گفت و رفت
ماشینو پارک کردم از زیر صندلیم و جاسازم قوطی شیره ای که داشتمو در آوردم و یه تیکه شیره خوردم که جلوش کم نیارم
یه نیم ساعتی گذشت تا اینکه مهشید زنگ زد و گفت بیام خونش
خیلی هیجان و استرس داشتم رسیدم دم خونش ، در باز بود و رفتم تو
وارد که شدم دیزاین خونش خورد تو چشمم ، یه حالت سنتی و مدرنیته ، با اینکه مبل داشت اما پشتی و ملحفه سفیدی انداخته بود ، یه تیکه دیوار حالت خشت و کاهگلی و…
مهشید اومد ، کمی آرایش کرده بود و یه تاپ و یه شلوار استرج نقره ای تنگ پاش کرده بود و اگر کمی دقت میکردی لبهای کوصش مشخص بود
اومد جلو
-خوش اومدی ، خونم چطوره ؟
-قشنگه ، دهه شصت رو پیاده کردی
-مبل میشینی یا رو زمین ؟
-زمین راحت ترم
نشستم و مهشید رفت و برام شربت آورد و کنارم نشست
-ببین من اگر بخواهی حرفی ندارم ولی نمیخوام کسی از رابطمون بفهمه
با تکان دادن سر موافقت کردم و کمی باهم حرف زدیم
-مهشید جان من اینجوری زیاد راحت نیستم ، لباس خونگی داری ؟
-نه ، لباسهای منم که سایزت نیست ولی اگر دوست داری لباساتو در بیار
-آخه من شورت پام نمیکنم ، پام عرق سوز میشه
-پس فعلاً درش نیار
خندیدم
-چیه میترسی ؟
-نه ولی بزار اول محرم بشیم
-اگر موافقی بیا صیغه نامه بخونیم فردا بریم محضر تا صیغه ۹۹ ساله بخونیم
با تکان دادن سر موافقت کرد ، البته من آدم زیاد مذهبی نبودم و بخاطر مهشید اسم صیغه رو آوردم
مهشید از گوشیش متن صیغه نامه رو آورد و با هم خوندیم
-الان محرم شدیم ؟
-آره…
نزاشتم حرفش تموم بشه و دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و شروع کردم به لب گرفتن ازش
همونجور که لبهاشو میخوردم شروع کردم به مالیدن پستوناش ، پستوناش زیاد بزرگ نبود ولی مهم نبود ، مهم این بود که تونسته بودم مهشید رو مال خودم بکنم
نوشته: آرش
5 پاسخ به “مهشید (۱)”
(ولی یکهو تو بحث اینکه چرا ازم بدش میاد گفتم :-مهشید ، صیغم میشی)اینو اول داستان گفتید.، (البته من آدم زیاد مذهبی نبودم و بخاطر مهشید اسم صیغه رو آوردم)این همه تناقض!(-آخه من شورت پام نمیکنم ، پام عرق سوز میشه)خیلی خندیدم.روی هم رفته خوب بود جونم.
محفل شاعری و اخاذی😅😅اسرائیل بزنه به کمتر🤣🤣
تا حالا نشنیده بودم برای عرق سوز نشدن با لباس بیرون مرد بدون شورت باشهالبته تو بکن تو هر امری امکان پذیرهحتی اینکه بعد از گایدن کس مهشیدمهسید یک کیر از کنار کسش در بیاد تو رو بکنه
دوغتو بنووووشمرتیکه ی شیره ایاز کون دادنت داخل زندان به وکیل بند و رفقاش هم بنویس.
داستانها شدند سریال دیگه