مهر، آبان، آذر (۴)

عاطفه اومد نشست رو کاناپه و سحر هم خودشو تو بغل عاطفه جا کرد.
-الهه جان قبل اینکه بیای بشینی چای ساز و بزن آب بجوشه.
با گفتن این حرف هردو به هم نگاه کردنو خندیدن.
-عه نخند بی شرف!
و سر سحرو گرفتو فشردش لای پاهاش.
چای‌ساز رو روشن کردم و برگشتم رو کاناپه کنار اونا نشستم. فیلمو پلی کرده بودن. این بار برخلاف دفعات پیش ، ۳ تا دختر بلوند ، توی یه سکانس خلاصه وارِ ۳۰ ثانیه ای،بعد از بدن نمایی و دوش گرفتن مالیدن کون همدیگه جلوی دوربین، لباسای سکسیشونو پوشیدن و رفتن پیش دو مرد سیاه پوست.
سحر و عاطفه هیچ کاری نمیکردن. نه همدیگه رو میمالیدن نه لذتشون از دیدن فیلم رو بروز میدادن. اون دوتا مرد توی فیلم هم این سه دختر بلوند رو به هر روشی که دوس داشتن توی این سی چهل دقیقه ترتیبشونو دادن. برا من جذاب بود اما امیدوار بودم صرفا یک فانتزی باشه و قرار بر اجرایی شدنش نباشه. فیلم تموم شد و من دیلدو رو برداشتم و رفتم سمت سحر. سحر با خنده و عشوه دستشو گرفت جلو دهنشو گفت : نه نه! دیلدو نمیخوام من دیلدو نمیخوام
-چیکارش داری الهه ولش کن. سحر دیگه نیازی به کیر مصنوعی نداره
+یعنی چی؟
-یعنی دیگه مصنوعی رو نمیخواد!
–آره ارهههه😅😅 نووو مصنوعی🙃
+باشه دیوونه ها! پس چرا دیگه فیلم دیدیم؟ لااقل میگفتین منم حس نمی گرفتم باهاش
-برا امروز برنامه ویژه ای داریم الهه جان. راستش نمیخوام مثل برنامه قبلی تو عمل انجام شده قرارت بدم. این بار میخوام قبل از انجامش به خودت درموردش بگم. و خودت باشی کسی که انتخاب میکنه که انجامش بده یا نده.
+خب میشنوم . قضیه چیه؟
–بزار من بگم عاطفه جون! امشب برا مهمونامون چایی دم کردی!
+جون به لبم کردین خوب رک و راست بگین چیکار کردین؟
-اروم باش الهه یه لحظه. ببین، چن هفتس الان اینجایی و داریم به روش های مختلف با هم خوش میگذرونیم. اما حقیقتا، ما سه تامونم زنیم. نیاز جنسی خودمون رو گرچه بهتر میدونیم ولی هرچی باشه نمیشه که همیشه با دیلدو و یه چیز مصنوعی نیازمونو برطرف کنیم.
ترس برم داشت.‌نمیخواستم ادامه حرفشو گوش بدم. دیگه مطمئن بودم که مثل همون فیلمه قراره امشب برنامه بچینن. اما کلپس بودم و هنوز جوابی به زبونم نیومده بود. عاطفه که سکوتمو دید ادامه حرفشو پی گرفت
-میدونم به شوهرت آقا مصطفی چه قولی دادم. قول دادم تو فانتزیامون مجبورت نکنم با هیچ مردی بخوابی. الانم نمیخوام مجبورت کنم. دوتا مرد قراره بیان، که میشه فانتزی های مختلفی رو باهاشون داشته باشیم. اگرم نخوای، میتونی تو اتاقت بمونی و بیرون نیای.
+واقعا وقاحتت به این اندازه رسیده که برا من مرد میاری ؟ که چی؟ عاطفه ازم چی میخوای؟ چی از جونم میخوای؟ یه آذر رو لطف کردی هماهنگ کردی که تو دفترمون. قراره بخاطر یه کار کوچیک اینقدر ازم سواستفاده کنی؟ من دیگه نمیتونم ادامه بدم. دیگه نمیخوام تو این بازی کثیف دستی داشته باشم
–تند نرو اله…
+تو خفه شو
از جام بلند شدم و رفتم پیرهنمو از رو صندلی برداشتم
+میخواستی کمکم کنی درست، میخواستی طعم لزو بچشم و بتونم برا بودن با آذر اماده باشم درست، این مدتم خیلی بهم حال دادی هم درست، ولی در مقابلش دوبار حالمو گرفتی. یکی سر قضیه تجاوزت یکیم الان، که تو لفافه داری منو ترغیب به خیانت به همسرم میکنی.
-من فقط شرایطی رو برات مهیا کردم که بعدا افسوس نخوری. تو از همه ماجرا خبر نداری و اونجوری که فکر میکنی نیست.
+چه ماجرای کوفتی ای؟
-فعلا نمیتونم بهت بگم. فقط میتونم بگم که بهتره صبر کنی.
+من نمیتونم با این کارات کن…
–زنگ ایفونه! اومدن ، برم درو بازش کنم.
از شدت عصبانیت و شوکه بودن داد زدم لعنت به تو و برنامه هات. و رفتم تو اتاقو درو به روم بستم.
نیم ساعتی تو اتاق بودم. گریه هامو کرده بودم، خشمم هنوز سر جاش بود. صدای خنده های سحر الان دیگه برام آزار دهنده شده بودن.
رو تختم نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم که در اتاقم کوبیده شد
تق تق
فک میکردم باید عاطفه باشه که میاد برا دلجویی و یا اغواگری دوبارش. چاره ای ندیدم جز اینکه بگم بفرمایید.
کسی که اومد تو، نه عاطفه بود نه سحر. شانس اوردم چراغا خاموش بودن و لحاف هم کنارم بود. سریع لحافو رو خودم کشیدم و گفتم گمشو بیرون و الا جیغ میزنم.
٪نه نه نه نه، قصد جسارت ندارم الهه خانم. فقط عاطفه جان گفتن اگه اذیتین من میتونم با ماشین برسونمتون خونتون.
بهترین کاری بود که میتونستم بکنم‌. برم و تو این منجلاب بیشتر فرو نرم.‌ شهوت بیش از حد این فضا آزاردهنده بود.
+باشه برو بیرون. حاضر میشم میام.
مرد که تو اون تاریکی یه مرد با قد متوسط دیده میشد و چهرشو نتونستم ببینم، با حرف من رفت بیرون. بدون اینکه بخواد شیطنت کنه و بخواد تعرضی بکنه به یه زن نیمه لخت، اونم تو همچین خونه ای.
۱۷ روز از حضورم تو این خونه میگذشت. تو این مدت فقط ۴ بار خونمون سر زده بودم. برا دیدن مصطفی و مرتب کردن خونه و یه بار مهمونی خانوادگی که داشتیم. اما هیچوقت این وقت شب برنگشته بودم خونه. اما عیبی نداره، میرم تو خونه و آغوش مصطفی فارغ میشم از هرچی که اینجا برام گذشت. شاید در مورد اتفاق امشب چیزی بهش نگم.
لباسامو پوشیدم، چمدونو بستمو از اتاق بیرون اومدم.
توی حال یه مرد میانسال با موهای جوگندمی و یه کاپشن چرم مشکی نشسته بود و سحر هم رو پاش نشسته بود و گل میگفتن و گل میشنفتن. با دیدن من سحر از جاش بلند شد. دوباره جندگیش گل کرد و گفت:
–به به ایشونم الهه خانم عروس خانم ما که نموندن تو حجله
عاطفه با طعنه و یجورایی که انگار منو میخواد به سخره بگیره یدونه اسپنک زد در کون سحر و با خنده گفت که خفه شه.
–معرفی میکنم ایشونم محسن خان دائم الشق! که فک کنم بخاطر شق بودن الانش هم نمیتونه به احترامتون از جاش بلند شه!
محسن همونجور نشسته یه دستشم گذاشت روی شلوارش و سلامم کرد ولی حتی به روش نگاهم نکردم. و به سمت در چمدونمو کشوندم.
–و این پسرک هم سهیل ملقب به سهیلا!
با این حرف سحر نگاهم ناخودآگاه سمت چهره سهیل رفت، ولی اهمیتی ندادم و صورتمو برگردوندم.
٪ اجازه بدین کمکتون کنم.‌
چمدونو برد بیرون و منم پشت سرش بدون خدافظی درو بستم. سهیل چمدونو گذاشت تو ماشینو در ماشینم برا من وا کرد. عقبو وا کرده بود و من از این کارش راضی بودم. دوس نداشتم با یه فرد غریبه جلوی ماشین بشینم.
توی مسیر هیچ حرفی نمیزد. حتی اهنگ هم نذاشته بود. حتی از آینه هم نگاهم نمیکرد.‌و این اخلاقش برا فردی که به قصد سکس به اون خونه اومده بود برام عجیب بود. یاد حرف سحر تو لحظات آخر افتادم… سهیلا! چرا بهش میگفت سهیلا؟ یکم بیشتر بهش توجه کردم. الان که دیگه تو تاریکی نمی دیدمت، یه چهره نوجوان ۲۰ ساله میخورد.‌با یه چهره کیوت و بیبی فیس.‌ لابد بخاطر همین بهش به شوخی می گفت سهیلا …
%خب سحر خانم رسیدیم به ادرسی که گفته بودین. میخواین کمکتون کنم وسایلتونو ببرین بالا؟
-نه ممنون، خودم میبرم. همینجا کنار اون پرشیا نگه دارین لطفا.
چمدونمو برداشتم و سهیل خدافظی کرد و رفت. چمدونو بردم بالا و زنگ خونه رو زدم. چند بار زدم اما درو مصطفی باز نکرد. الان وقت خوابش نبود پس احتمالا هنوز بیرون باشه. کلید و با بی حوصلگی از کیفم برداشت مو درو باز کردم. هیشکی تو خونه نبود. تاریک بود و همه چراغا خاموش. وسایلمو گذاشتم یه گوشه و رفتم یه دوش گرفتم. به مصطفی زنگ زدم‌.
-سلام مصطفی چطوری؟
+مرسی عزیزم منم خوبم. چه خبر چیکار میکنی؟
-هیچی منم خوبم تو چیکار میکنی کجایی؟
+منم خونم. دارم تیوی نگاه میکنم.
عجیب بود برام اینکه مصطفی بهم دروغ بگه. دروغشو به روش نیاوردم. الان احتیاج داشتم به اینکه مصطفی پیشم باشه اما در مقابل با یه دروغ ازم استقبال کرده.
-خوبه. منم اینجا حوصلم سر رفته گفتم یه زنگی بهت بزنم حالتو بپرسم.
+عه چرا؟ با خنده ادامه داد: شما که هر شب عشق و حالتون به راهه! چرا حوصلت سر بره؟
-خب دیگه، گاهی بی حوصلگی میاد سراغ ادم. کاش میشد میومدی دنبالم بریم بیرون یکم. خیلی وقته شام بیرون نرفتیم.
+دوس دارما بیام. ولی فردا یه جلسه مهم داریم با مدیر شرکت سپنتا، باید صبح زود بیدار شم. اگه بتونی صبر کن بمونه برا فردا شب.
دیگه مطمئن بودم کاسه ای زیر نیم کاسه اس. باید صبر میکردم و ته توی قضیه رو در میاوردم.‌ یکم دیگه حرف زدیم و قطع کردیم. اعصابم به هم ریخته بود از این اتفاقات.‌ اون از عاطفه که به خیانت دعوتم میکرد، اینم از همسرم که، معلوم نیست شبو کجاست و چرا بهم دروغ میگه.
شب شد ساعت ۱۱ و نمیدونستم چیکار کنم و تو همون تاریکی نشسته بودم. فکرم درگیر این بود که مصطفی الان کجاست.‌ شب کی قراره برگرده؟ داره چیکار میکنه. گشنمم شده بود. رفتم سر یخچال که یه چیزی پیدا کنم برا خوردن. یه میوه برداشتم و تو همون آشپزخونه مشغول خوردنش بودم که از راهرو صدا اومد. صدای مصطفی بود و داشت با یکی حرف میزدن اروم، فکر کردم تو گوشیه ولی وقتی در باز شد صدای یه خانمم به گوشم رسید. دستپاچه خودمو زیر اپن قایم کردم که نبیننم. درو که بستن از صداشون معلوم بود دارن لب میگیرن و تو بغل همدیگن و مستقیم رفتن تو اتاق خوابمون و درو بستن. دنیا روی سرم خراب شده بود. کلیپس قفل دیوونه عصبی پر از خشم. اما همانطور پشت اپن نشسته بودم. میدونستم دیر یا زود میان بیرون و نباید منو اینجا ببینن. دوست داشتم چاقو بردارمو برم تو اتاق هردوشونو بکشم. اما جراتشو نداشتم. این چه بلایی بود اومده بود سرم.‌باید بلند میشدم و میرفتم. تحمل یک لحظه موندنم نداشتم. سراسیمه بلند شدم لباسامو پوشیدم و همه وسایلایی که از خونه عاطفه اوردمو برداشتم و زدم بیرون.
چمدونمو رو زمین میکشید و، بی اختیار گریه میکردم. نمیدونستم چیکار کنم، نمیدونستم دارم کجا میرم، فقط راه میرفتم. شاید نیم ساعت راه رفته بودم اما قد یک سال برام طول کشید تا به خودم اومدم.‌ زنگ زدم به عاطفه، جواب نداد. زنگ زدم سحر
+الو جانم الهه؟
-سلام عاطفه کجاست چرا جواب نداد؟
+با سهیل حمومن! منم تنها نشستم منتظرم بیان بیرون.
-اون یکی مرده کجاست پس؟
+محسن؟ اون کارش تموم شد رفت! شب نمیتونه بمونه . اقامون متاهله! تو چیکار میکنی؟ آقا مصطفی خوبن؟‌ خوب رسید بهت؟!!!
چیزی از اتفاقی که افتاده بود بهش نگفتم.
-میخوام برگردم اونجا.
+چرا چیزی شده؟؟
-نه، فقط میخوام برگردم اتاقم.
+میخوای به سهیلا نه ببخشید اقا سهیل بگم بیاد دنبالت؟
-مزه نریز حوصله ندارم. نه نمیخواد بگی، اون حموم بوده، بیاد سرما میخوره. خودم میام.
گوشیو قطع کردمو یه اسنپ به مقصد خونه عاطفه گرفتم. تو راه همش به چرایی این اتفاق فکر میکردم. اینکه چرا مصطفی بهم خیانت کرده… اینکه از کی شروع به خیانت بهم کرده، اینکه چن وقته با اون جنده در ارتباطه… اون جنده… تقصیر اون چی بود، چن وقته با اون خانم در ارتباطه؟… گناه من چی بود که مجازاتم دیدن این صحنه بود؟ منی که چندین بار فرصت و زمینه خیانت کردن داشتمو نکردم. منی که حتی امشب، بخاطر خیانت نکردن به همسرم از خونه عاطفه زدم بیرون… سوالات بی جوابی که آزارم می دادند و بدون اینکه به نتیجه ای برسم، خودمو جلو در خونه عاطفه دیدم.
چمدونمو بردم بالا و سحر اومد به پیشوازم و درو وا کرد. انگار از صورتم فهمیده بود ، سر به سرم نزاشت و چمدونمو ازم گرفت و برد اتاقم. رفتم تو و رو کاناپه نشستم.‌صدای اهنگ از اتاق عاطفه میومد. یه اهنگ ملایم. سحر چمدونمو اتاقم گذاشتو رفت تو اتاق عاطفه. درم نیمه باز گذاشت. اروم داشتن حرف میزدن ولی صداشون با اهنگ قاطی شده بود و چیزی نمی فهمیدم. بلند شدم رفتم جلوتر.‌ میدونستم تو اون اتاق جو یه جو سکسیه، حتی شاید حین سکس هم باشن. ولی دیگه انگار برام مهم نبود. سکس همسرمو دیده بودم، دیگه دیدن اینا برام دغدغه ای نداشت. به چارچوب در تکیه دادم و شروع کردم به نگاه کردن. اما چیزی که میدیدم واقعا بدور از تصورم بود. سهیل ، سهیلا بود. اسمی که سحر بهش گذاشته بود پس دلیلش این بود. اما واقعا اونقدرها تعجب نکردم.‌عجیبترین اتفاق زندگی زناشوییم رو امشب تو خونم دیده بودم، دیگه دیدن کون دادن سهیل به عاطفه اتفاق شوک برانگیزی نبود برام.

ادامه…

نوشته: Elijah_Wood

بازدید 8,561

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “مهر، آبان، آذر (۴)”

  1. خیلی جالبه داستان به این قشنگی با بهترین شیوه نوشتاری هر قسمتش ۲۰ تا لایک نمیگیره در مجموع (ویا خیلی از داستان های خوبه دیگه )، بعد یه داستان دری وری که درباره مادر،خواهر و یا کلا درباره نوامیس هستش ۱۵۰ تا در عرض یک هفته لایک میگیره . واقعا جای تاسف داره .درکل الی خانوم خسته نباشی واقعا ممنون که این قدر وقت گذاشتی تا بهترین رو انجام بدی

  2. داستانتون خبلی خوب و عالیهاما بعد از اینهمه مدت قسمت چهارمش خیلی کوتاه بودو هنوزم خبری از آذر نیست

  3. نگارشت عالیهبا اینکه آقا هستی ولی بی‌نظیره قلمت و خیلی خوب تونستی حس بدیمن پیشبینی ام اینه که مصطفی با آذر روی هم ریخته باشنبعد الهه هم از آذر هم مصطفی ناراحت میشه و ازشون متنفری میشهیا در ادامه الهه یه خانم مستقل و مقتدر تنها به راه خودش ادامه میده یا اینکه میشه یکی مثل عاطفهولی لطفا عاطفه نشه چون پاکی و معصومیتی که ازش ساختی حیفه خراب بشهبیاییم دخترامون رو به خوبی و خوب بودن تشویق کنیم نه هرزگی🥺

  4. خب این داستان سکسیه که به نظر من داستان جالبی هم هست.و برای لذت خواننده نوشته شده و خیلی نباید دنبال عیب و ایراد بود.فقط یک نکته به نظرم رسید اونم اینه که تو عاشق آذر هستی و بخاطر رسیدن به اون البته با توافق شوهرت و بقول خودت شدی ابزار جنسی یک زن دیگه و در این مدت همه جور عشق.و حالی کردی فقط چون با اون مردا نخوابیدی انتظار داشتی بری خونه و شوهرت رو در حال عبادت ببینی؟فکر نمیکنی مردی که همچین اجازه ای به زنش میده قطعا داره راه رو برای خودش هم باز میکنه؟تو به جای اون بودی چکار میکردی در این موقعیت…شایدم فکر می‌کنی سکس با عاطفه و آذر ایرادی ندارد چون زن هستن؟؟

  5. داستانت خیلی خوبه، اما خیلی دیر به دیر آپدیت میشه اونقدر که امروز رفتم از اول همه رو دوباره خوندم تا یادم بیاد.زیاد تعجب نکن لایک کم میگیری، اینجا همینجوریه داستان چرند بیشتر لایک میگیره

  6. سلام دوستان. خیلی ممنونم از کامنت و پیامای قشنگتون. اره خودمم همین نظر رو دارم که داستان رو طولانی کنم. با اینکع وقت نمیکنم بیام بنویسمش! ولی در نظر دارم بعد از قسمت پنجم که طبق قوانین سایت هر داستانی فقط ۵ داستان دارن، فصل بعدی داستان رو به اسم “دی بهمن اسفند” بنویسم. و بعد بهار بعد، “تیر مرداد شهریور”. و در انتها، اسم فصل پایانی “آذر” باشه.

  7. کوتاه بود رفیقو اینکه انگار آب در داستان رفتهموضوعی که بسیار جای کار داشت. خیلی خیلیانگار خیلی به سرعت جمع شد.سهیل یا سهیلا و دوست متاهل ما خیلی جای کار داشت. مصطفی خیلی سریع جمع شد. سریع و شتاب زده اما مناسب. و این یعنی تو توانایی. قسمت بعدم میخونم در اولین فرصت و بعد خدمت شما می گم. موفق باشی و سلامت

  8. 27195 اره رفیق😃😂😂 کوتاه شد این قسمت، دلیلشم اینه که این قسمت رو پشت دست قسمت سوم نوشتم، این قسمت کلا باید به قسمت ۳ میچسبید، ولی اشتباه فرستاده بودم برا انتشار.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید