درسم خوب بود ولی درست تست نزدم و نمره منفی ها باعث شد تراز و رتبم داغون بشه
مجبور بودم پشت کنکور بمونم
ولی اینبار سخت تر بود چون گیر خانواده بیشتر شد و از طرف دیگه میدونستم فرصت آخره و اگه قبول نشم باید برم سربازی
کل اکانت های فضای مجازی و بستم و نشستم فقط پای درس و تست زدن
دو ماهی گذشت فشار درس خستگی و بیرون نرفتن داشت اذیتم میکرد
یه روز وسط هفته بود تصمیم گرفتم چند ساعتی برم بیرون و آب و هوایی عوض کنم
همینجور پیاده می چرخیدم تو شهر
که صدای بوق توجهمو جلب کرد
سرمو برگردوندم یه پراید نقره ای که معلم زیست دبیرستانم پشت فرمون رد شد و دستی بلند کرد برام
آقای حسینی معلم زیست سال دهم تا دوازدهم ما بود
یه مرد قد بلند حدودا ۱۹۰ چهارشانه و هیکل خوب جوری نبود که باشگاهی باشه ولی لاغر یا شکم دار هم نبود یه هیکل کاملا مردونه موهای سرش مشکی بود ولی شقیقه ها و ته ریشش جو گندمی روشن بودن پوستش سبزه و دستای بزرگی داشت همیشه هم کت و شلوار مرتب که اکثرا سرمه ای یا طوسی روشن بودن میپوشید
با دیدنش خاطرات مدرسه اومد سراغم
روز اولی که سرکلاس بودیم و با یه اخم و قیافه جدی وارد شد
کاملا یادمه هنوز با یه کت و شلوار طوسی روشن اومد یه سلام و معرفی کرد و نشست پشت میزش
من از همون ثانیه اول جذبش شدم
بازه ای بود که تازه خودمو حسمو قبول کرده بودم و تایپمم مردای میانسال و جدی بود
قشنگ واسم مرد رویاها بود
من میز اول و ردیف کنار در میشستم و میز معلم سمت پنجره بود و حتی موقع نشستن پشت میز من کاملا سر تا پاشو میدیدم
پاشو انداخته بود رو پاش و شلوار یکم رفته بود بالا از بالای جوراب یه مقداری پشمای پاش مشخص بود بالاتنه هم از بالای پیراهن دکمه ای مشکیش پشمای سینش مشخص بود
معلوم بود بدنش پشمالوعه
گفت از ردیف روبرویی بچه ها دونه دونه خودشونو معرفی میکردن
دو ردیف اول تموم شدن و نوبت ردیف آخر شد واسه اینکه چشم تو چشم بشه پاشو انداخت پایین و صندلی رو یکم چرخوند به سمت ردیف ما
من نفر اول بودم نگاهش روم باعث میشد منقلب بشم و به سختی با لرزش صدا خودمو معرفی کردم با یه لبخند جواب داد سرمم انداختم پایین و رفت سراغ نفر بعدی
چند ثانیه گذشت تا به خودم اومدم و سرمو بلند کردم و نگاهم رفت سمت آقای حسینی
چی میدیدم! نمیدونم بخاطر بالا رفتن شلوار بود یا مدل نشستنش باعث شده بود که اینجوری بشه
انگار کیر و خایش رفته بود یه سمت و از رو شلوار روشن قشنگ مشخص بود یه کیر که مشخص بود خوابه ولی بزرگیشو میشد دید
تا همونجا که حالم بد بود دیدن این صحنه همدیگه قشنگ باعث شده بود داغ کنم و شهوت تا مغز استخوانم رفته بود و همش عرق میکردم
معرفی بچه ها تموم شد و تو کل این تایممن فقط به خشتکش نگاه میکردم
بلند شد یه چیزایی روتخته نوشت و یکم توضیح داد موقع راه رفتنش من چشمم به جلو شلوارش بود و موقع حرکت یه چیزایی مشخص میشد معلوم بود کیر بزرگی داره
زنگخورد ساعت آخر بود رفتم رسیدم خونه مستقیم رفتمحموم و به یادش یه جق زدم و یکم اروم شدم
از فرداش تو مدرسه کار من شده بود از سال بالایی ها آمار اینو گرفتن
بهمونمم این بود که من عاشق پزشکی هستم و میخوام بدونم معلم درس اصلیمون چطوریاس
هرکی یچی میگفت یه سری میگفتن بد اخلاقه یه سری میگفتن بچه بازه یه سری میگفتن زنشو طلاق داده بعد اون بداخلاق شده قبلش خوب بوده خلاصه بخاطر علاقم به پزشکی و آقای حسینی من تلاشم تو کلاس زیست دو برابر شده بود و شاگرد اول کلاسش بودم و برخوردش باهام خیلی خوب بود
کل سه سال مدرسه من با رویای لمس کردن یا حداقل دیدن کیرش گذروندم ولی خب تو جو مدرسه نمیشد کاری کرد
مخصوصا واسه منی که یه مقدار کمی خوشگل تر از بچه های دیگه بودم و خیلیا سعی میکردن اذیتم کنن و اگه یه سوتی کوچیک میدادم دیگه جنده کل مدرسه شده بودم
دیدن آقای حسینی باعث شد کل خاطرات مدرسه برگرده سه ماهی هم میشه سکس نکرده بودم و فشار شهوت همینجوریش بالا بود و دیدنش و مرور خاطرات حالمو بدتر کرد
چند روزی گذشت اصلا تمرکز نداشتم نمیتونستم درس بخونم و فقط به سکس اونم نه با هرکسی فقط به آقای حسینی فکر میکردم
رفتم تو مخاطبینم شمارشو داشتم تلگراممو نصب کردم و رفتم سراغ پروفایلش یه عکس ایستاده گذاشته بود که کت شلوار روشن و پیراهن سرمه ای تنش بود مثل اینکه باد از روبرو بهش میزده چون لباساش چسبیده بود به تنش و برجستگی کیرش یه مقداری مشخص بود
وای که چه عکس قشنگی بود جرات نکردم پیام بدم و با همون عکس و تجسم کردنش تو ذهنم جق زدم و خوابیدم
فرداش باز همون حال روداشتم نمیشد تمرکز کرد گوشی برداشتم و پیام دادم
داستان کنکوری که دادم رو گفتم و ازش خواستم راهنمایی کنه و اگه کتاب مرجعی میشناسه بهم معرفی کنه
چند ساعتی گذشت تا جواب داد منم کل تایم منتظرش بودم و سریع جواب دادم و شروع کردیم حرف زدن خیلی گرم و صمیمی پیام میداد
شروع کردم گفتن خاطرات دبیرستان و گفتم دلم تنگ شده واسه مدرسه واسه کلاسا مخصوصا واسه شما!!
-منم دلم تنگ شده برات یکی از بهترین شاگردام بودی مودب مرتب درس خون باهوش
با حرفاش قند تو دلم اب میشد
-شما هم واقعا بهترین معلم من بودی نمیدونم رو چه حسابی اون حرفارو راجع بهتون میزدن
-چه حرفایی میزدن مگه؟
-هیچی بابا چرت و پرت میگن دیگه بچه ها
-خب بگو چی میگفتن
-مثلا میگفتن شما بد اخلاق هستید
-جالبه دیگه چی میگفتن
-اینکه زنتون طلاق دادید و بعد اون بد اخلاق شدید قبلش مهربون بودید
-😂😂 چه چیزایی میگن بچه ها دیگه چی میگفتن
-همین دیگه با یه سری مزخرفات شبیه همینا
-خب کامل بگو
-چی بگم اخه میدونم چرت وپرت بود
-همون چرت و پرت رو بگو خب
-ببخشید ببخشید ولی بعضیا میگفتن شما بچه باز هستید!
-😐😐 این چی بود دیگه
-ببخشید والا چوناصرار کردید گفتم بچه هستن دیگه راجع به نصف معلما از این حرفا میزنن
-خودت چی فکر میکردی؟
-نه بابا من میدونم که اینجوری نیست بعدشم شما هرجور باشی ما دوست داریم و معلم مورد علاقه مایی❤️
ضربان قلبم رو هزار بود استرس و هیجان و همه با هم اومده بود سراغم
یکم دیگه حرف زدیم و بعدش خداحافظی کردیم
دو سه روزی گذشت گوشیم زنگ خورد
آقای حسینی بود
استرسی شدم باز نکنه از حرفام ناراحت شده نکنه رفته به مدیر یا خانوادم گفته
چه حرفی بود من زدم
جواب ندادم که پیام داد
-سلام خوبی ساسان جان وقت کردی زنگ بزن از تو کتاب هام یه چندتا کتاب تست و کنکور خوب پیدا کردم اگه خواستی واست بیارم باهاشون تمرین کنی
من که از خدام بود هم کتاب جدید میومد دستم هم میتونستم ببینمش ولی خب ترس و استرس هم داشتم مخصوصا بعد اون چتایی که کردیم اما خب بازم مثل همیشه شهوت زد به مغزم و زنگ زدم و قرار شد فردا بعد مدرسه برم ازش بگیرم مسیرش از نزدیکی خونه ما بود و میتونستمبرم سر خیابون ببینمش
شبو خیلی کم و سخت خوابیدم صبح پاشدم رفتم حموم یه نمه مویی که داشتم رو شیو کردم صورتم تیغ انداختم تمیز کردم و حتی خودمو خالی کردم اصلا احتمال نمیدادم اتفاقی بیوفته فقط میخواستم خوشگل و تمیز برم پیشش بهترین لباس هامو پوشیدم و راه افتادم
خیلی زودتر رسیدم سرخیابون
پیام دادم که من رسیدم تقریبا نیم ساعتی گذشت که اومد
رفتم کنار ماشینش سلام علیک کردیم دست دادیم آخ که دستای بزرگ و مردونش چقدر برام جذاب بودن بیشتر از حد معمول دستامو نگهداشت
کتاب هارو نشونم داد و داشت توضیح میداد که گفت
-خب بشین تو ماشین
-نه دیگه مزاحم نمیشم خیلی ممنون
-چه مزاحمی بشین هم یه دوری میزنیم هم بهتر راهنماییت میکنم
-نه اخه شما هم از سرکار میای خسته ای میخوای بری خونه مزاحم نمیشم
با خنده گفت
-چیه نکنه میترسی بچه باز باشم و بدزدمت😂
یکم قرمز شدم و به من و من افتادم
ولی آخرش سوار شدم
راه افتاد منم بدجوری استرس داشتم و بیشتر سرم پایین بود و ساکت بودم
آقای حسینی مدام حرف میزد و سوال میکرد یه لحظه چشمم افتاد به خشتکش
همیشه برجستگی داشت و چیز عادی ای بود ولی اون لحظه حس کردم برجستگیش بزرگتر از قبل بود باز بدنم داشت داغ میشد از اون لحظه هایی بود که شهوت جای عقل و منطقمو میگیره و هر کاری ازم ساختس
دیگه گوشام سنگین شده بود و الکی فقط تایید میکردم و زیرچشمی فقط برجستگی کیرشونگاه میکردم که با واستادن ماشین به خودم اومدم
تو شونه خاکی وایساده بود
بیرون رو نگاه کردم جاده یه روستا بود که خیلی رفت و آمد کمه و تقریبا خلوته مخصوصا اون ساعت از ظهر
با ترس نگاهش کردم
-چرا اومدی این طرف
-هیچ همینجوری میروندم گفتم یجا وایسیم بهتره
کتاب هارو اورد و توضیح میداد که مثلا فلان فصل ها مهم ترن بیشتر بخون و اینا
اخرشم کتاب هارو داد بهم و گفت تمیز نگهدار بعد کنکور بهم پس بده ممکنه بعدا لازمم بشه
چشم گفتم و منتظر بودم راه بیفته بریم سمت خونه ولی باز شروع کرد حرف زدن
-خب دیگه چه خبر چیکار میکنی با زندگی و درس
-هیچی والا الان که دو سه ماهه فقط کارم شده درس خوندن قبلا باز مدرسه میومدیم خوش میگذشت
-عجیبه تک و توک بچه ها مدرسه رو دوست دارن
-نه من عاشق مدرسه بودم خوش میگذشت دوران قشنگی بود
یکم حرف زدیم راجع به مدرسه و … که حرف رو کشوند سمت خودش با خنده گفت
-پس از نظر شماها من یه آدم بچه باز گند اخلاق بودم؟
-نه بابا من که اینجوری فکر نمیکردم بعضی بچه ها میگفتن
-خب چرا مگه چه رفتاری ازم دیده بودن؟
زیر چشمی نگاهم به خشتکش بود که برجستگیش هی بزرگتر میشد شهوت از چشام داشت میزد بیرون از طرف آقای حسینی هم یه چیزایی حس کرده بودم و با خودم گفتم الان دیگه باید یه حرکتی بزنم یا میشه یا نمیشه دیگه
زل زدم به خشتکش آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم
-شاید بخاطر این بوده!
یه نگاه به خشتکش کرد و یه خنده بلند کرد
-این که دست من نیست هممون داریم
-اره ولی واسه همه اینجوری برجستگیش تو چشم نمیاد
یه نگاه به چشمام کرد شهوت رو میشد تو نگاهش دید
دستشو اورد سمتم و کیرمو گرفت
من خشکم زده بود کیرم نیمه شق بود یکم مالید
-چرا اینقدر کوچیکه ؟
کیر من تو حالت شق ۱۴ سانت میشه و نیمه شق و کوچیک بود
سرخ شدم و چیزی نگفتم
-اگه میخوای بزرگ بشه یه سری تمرین ها بهت بگم مثل واسه خودم بشه
دستشو برداشت و کیر خودشو از رو شلوار گرفت
واقعا بزرگ به نظر میرسید
من خشکم زده بود و لال نشسته بودم و نمیتونستم حرف بزنم
-میخوای بهش دست بزنی؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم ولی جرات نمیکردم حرکتی بکنم
خودش دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش
آیییییی چیزی که سه سال تصورش میکردم
شلوار پارچه ای نازک پاش بود و میشد از روش گرمای کیرشو حس کرد هنوز نرم بود و کامل شق نشده بود ولی بزرگ بود خیلی بزرگ
دستم رو کیرش بود با واروم نوازشش میکردم که ماشین رو روشن کرد
سریع دستمو کشیدم
-این جاده خاکی روبریم داخل خلوته راحت تر باشیم؟
هیچی نگفتم و سکوتمو به نشونه تایید گرفت و حرکت کرد
پنج دقیقه نشد یه جایی که سگ پر نمیزد وایساد
بدون هیچ حرفی دستشو کرد داخل شلوارم و کیرمو گرفت دستش دست منم گذاشت رو کیرش
یکم مالیدیم واسه هم منم دیگه ترسم ریخته بود کمربندشو باز کردم و خودشم همراهی کرد شلوار و شورتشو تا بالای زانو دادیم پایین
واسه اولین بار کیرشو دیدم
یه کیر همرنگ پوستش ۱۹ ۲۰ سانت طولش با یه کلفتی خوب با یه سر بزرگ که سر کیرش از بقیش بزرگتر بود
جوری که دستمو حلقه کردم دورش انگشت هام به سختی به هم رسیدن
اونم شلوار اسلشمو کشید پایین و کیر کوچیکمو گرفت دستش
یکم واسش مالیدم دیگه طاقتم طاق شد و دهنمو بردم سمت کیرش و شروع کردم لیس زدن
یه جووون کش دار گفت و وقتی کیرشو کردم تو دهنم صدای اه و نالش بلند شد شروع کرد قربون صدقه رفتن و ناله کردن منم انرژی گرفته بودم و بهترین ساک ممکن رو میزدم دستش رو باسنم بود و ماساژ میداد
کونمو دادم بالاتر و پاهامو باز کردم
منظورمو فهمید انگشتش خیس کرد و رسوند به سوراخم
دستای بزرگ و انگشت های کلفتی داشت وقتی انگشت اشارش رفت داخل یه اخ بلند گفتم و با ولع بیشتر افتادم به جون کیرش
سرشو لیس میزدم زبونم میکشیدم زیرش و تا تخم هاش پایین میرفتم و بعد از سر کیرش شروع میکردم ساک زدن هربار که سرمو می آوردم بالا و بعد پایین میرفتم یه مقدار بیشتری از کیرش رو داخل دهنم میکردم
ده دقیقه ای داشتم میخوردم که یه لحظه تا اخر کردم تو حلقم و نگه داشتم وقتی در آوردم یه نفس عمیق کشید
-لامصب داری دیوونم میکنی
اومدم ساک زدن رو ادامه بدم که جلومو گرفت
-میشه بکنم؟
-اخه نمیتونم اینجا تو ماشین این شرایط
-اینجا هیشکی رد نمیشه ایستاده بیرون ماشین میشه
-اخه کیرت خیلی بزرگه نمیتونم
-فقط سرشو میکنم اگه نتونستی لاپایی میزنم
من خودم واقعا کیرشو میخواستم ولی اون شرایط بیرون با استرس کیرشم که خیلی بزرگ بود یکم ترسیده بودم ولی خب نتونستم رد کنم
پیاده شدیم یکم دیگه کیرشو خوردم تا خیس بشه
با زانو رفتم تو ماشین صندلی عقب و قمبل کردم کونمو دادم بیرون
یه تف بزرگ انداخت رو سوراخم یکم با انگشت ماساژ داد
ده دقیقه ای داشت انگشتم میکرد و تقریبا باز شده بودم
کیرشو گذاشت رو سوراخم گرمای کیرش باعث شد تو ثانیه از نوک انگشت پام تا کف سرم مورمور شد و موهای تنم سیخ شدن یه آیییی گفتم و با جووون گفتن فشار داد
لیزمیخورد و نمیرفت داخل
به اندازه کیرش باز نشده بودم و هنوز خیلی کار داشت تا بتونم اون کیرو جا بدم ولی نه وقتشو داشتیم نه هیچکدوم طاقت و تحمل صبر کردن
یه تف بزرگ به کیرش زد یکی هم به سوراخم پهلو هامو گرفت و یه فشار محکم داد اینبار سرش رفت تو
جیغ بلند کشیدم کل بدنم درد گرفته بود حس کردم دارم نصف میشم خواستم فرار کنم که محکم گرفتتم و خودشو نزدیک کرد
-یکم تحمل کن الان تموم میشه
بدنم میلرزید و واقعا اذیت بودم یکم که گذشت دردم کمتر شده بود و اروم شروع کردم تکون خوردن
نمیدونم بخاطر استرسش بود یاساکی که زده بودم یا تنگی سوراخم باعث شده بود
یه ناله کرد گفت داره میاد تا اومدم چیزی بگم محکم بغلم کرد و با یه حرکت کامل کرد داخل و افتاد روم
تو اون شرایط سخت پشت پراید یه کیر کلفت داخلم و سنگینی وزنش روم خیلی درد داشتم ولی شدیدا تحریک شده بودم کیرش داشت پروستاتمو له میکرد نبض زدن و پاشیدن آبشو کاملا حس میکردم همینا باعث شد ابم اومد و ریخت رو صندلی عقب ماشین
یه دقیقه ای روم بود که با اعتراض من بلند شد واقعا داشتم له میشدم
خودمون و ماشین رو تمیز کردیم سوار شدیم و راه افتادیم
کل راه سکوت سنگینی بینمون بود
سر خیابون وایساده کتاب هارو برداشتم پیاده شدم
-ساسان
-بله؟
-دوباره همدیگه رو میبینم؟؟
نوشته: ساسی۷۸
14 پاسخ به “معلم رویایی”
اینو باید پرینت بگیرن بزارن صفحه اول تمام کتابهای گاج!! درس نخونین کنکور قبول نمیشین! قبول نشین کونتون میزارن!!
چه قشنگ
جواب ندادی ساسان.دوباره همدیگه رو میبینیم؟؟
معلمتون هنوز داره بوق میزنه
روند داستانت خوب بود ولی قسمت سکسیش هم کم بود و هم خوب تشریح نکردی …ولی در کل باحال بود مرسی.
ما هم یه معلم داشتیم ب اسم اخوان کون کن بود چن تا از بچه هارو کرده بود ب من خر هم پیشنهاد داد من قبول نکردم کاشکی بهش کون میدادم
وقتی که یه حسی مثل اینکه کل سرمایه ات رو تو بورس کذایی ایران باختی پیدا میکنیوقتیه که یک سوم داستان رو خوندی و تازه متوجه میشه داستان گی هست و یه کونی نوشته🤮
جالبه من هم دقیقا یک معلم زیست مرد به نام حسینی دقیقا با همین مشخصات میشناسم
خدا شانس بده خوشبحال معلم ها 😁😁😁😁
خوب بود
جوون خیلی دوس دارم معلم باشم و شاگردگوشتی مثل تو نصیبمشه
فقط حشری باشه ، یعنی نیست ؟که بتونیم با هم باشیم
اگر خوشتیپ ، تمیز و مرتب هستی و میتونی دو طرفه ، پیام بده
میشه معلمتو معرفی کنی نیاز میشه 😂 همچین چیزایی کمه