با سلام
اول یه توضیح بدم اونم اینکه این خاطره کاملا واقعی هستش و زیاد سکسی نیست و صحنه های آمیزش جنسی ندارد
بنده اسمم یوسف هستش و ویلای دربست اجاره میدم، تازه وارد این کار شدم قیافه، قد و همه چیم معمولی هستش و متاهل هستم .
بریم سر داستان، بنده در اجاره ویلا به اصول اخلاقی و … پایبندم و تو شرایط اجاره ویلا نوشتم که حتما زوج ها باید شناسنامه یا مدرک محرمیت همراه داشته باشند یا ورود حیوان به درون ویلا ممنوعه و …
یکی از روز های فروردین امسال دیدم یه درخواست اجاره اومد یه خانومی به اسم مستعار میترا ، بنده هم درخواست رو قبول کردم و ایشون تو همون اپلیکیشن پیام نوشت که تنها هستند مشکلی نداره ؟ و من هم کاملا جدی و بدون هیچگونه پیش داوری گفتم خیر مشکلی نیست.
خلاصه پول رو پرداخت کرد و عصر اومد. دیدم یه دختر خانم کاملا معمولی 25 ساله با لباس مخصوص کوهنوردی و چند تا جای خالکوبی رو دستش که با تاکسی اومدش. خیلی رسمی سلام و احوال پرسی کردم بدون هیچگونه فکر بدی یا حرف و کلام اضافه ای ویلا رو تحویل دادم و اشتباه من این بود که از اونجایی که مهمان سایت بود من دیگه مدرک شناسایی نگرفتم ازش ، خلاصه موقعی که رسید من بیرون بودم با ماشین رفتم و خونه رو تحویلش دادم و تو راه برگشت به خونه خودم بودم که چند تا کوچه بالاتره که دیدم گوشیم زنگ خورد، میترا بود گفتم بفرمایید در خدمتم. گفت که من چند تا خرید دارم میشه شما برام بخرید منم گفتم تو شهر آژانس و اسنپ و تاکسی هستش لطفاً به اون ها بگید بخرن تو ذهنم به این فکر میکردم یه پولی هم به اونا برسه، اونم گفت باشه و خداحافظی کرد .
خلاصه رفتم خونه و ماجرای خرید وسایل رو برای خانومم تعریف کردم و اونم گفت که حالا چه اشکالی داشت میرفتی میخریدی، یه خانم تنهاست گناه داره و فلان، منم دیدم راست میگه بهش پیام دادم گفتم اگه چیزی میخواید بگید من بخرم که دیدم زنگ زد گفت من دو تا هایپ بزرگ می خواهم و سیگار نمیدونم چی چی منم گفتم باشه گوشی قطع کردم و با کلی غر زدن که الان به خاطر تعطیلات عید شلوغه و ترافیکه و فلان سوار ماشین شدم و رفتم سوپر مارکت که گفت من ندارم اون هایپ بزرگ رو باید بری هایپر مارکت بخری خلاصه رفتم و حدود پانصد هزار تومان شد وسایلش. رسید خرید رو گذاشتم تو پلاستیک خرید و حرکت کردم به سمت خونه ویلایی. این خونه ویلایی آخرین خانه قبل جنگله و کوشش بسیار خلوت و کم جمعیت و جای دنج و کم رفت و آمدیه. برگردیم به داستان نزدیک غروب بود که رسیدم پشت دروازه. به گوشیش زنگ زدم که بیاد در رو باز کنه که گفت مگه خودت کلید نداری منم گفتم شما داخلی من نمیتونم همینطوری بیام تو که، گفت بیا اشکال نداره من لباسام ناجوره نمیتونم بیام تا دم دروازه اونجا بود که من ضربان قلبم به شدت رفت بالا و تمام چهرم قرمز شد و یه حس اضطراب و ترس و شهوت همه با هم به سراغم اومده بود یه لحظه مکث کردم اما بعدش گفتم برم حالا پناه بر خدا خلاصه دروازه رو خودم باز کردم و رفتم تو حیاط از تو حیاط به ویلا که نگاه میکردم دیدم تمام پرده ها کشیده شده و توش چیزی معلوم نیست خلاصه پشت در رسیدم و ضربان قلب روی هزار در زدم که دیدم بله در رو باز کرد با یه لباس بدجور چسبان که میشد راحت برجستگی های بدنش رو دید و حتی بند لباس زیرش هم دیده میشد. من با 29 سال سن تا اون موقع در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم اما همیشه قبل خواب موقعیت های این چنینی رو تصور میکردم. خلاصه یه نگاه کردم و از خجالت سرم رو پایین انداختم و پلاستیک به سمتش نگه داشتم اونم کلی تشکر کرد و گفت که وقت دارید بیاید داخل تا مشروب بخوریم و با هم باشیم من یه لحظه یه نگاه به داخل کردم دیدم بله یه بطری یک ونیم لیتری گذاشته وسط از این دست سازا و منتظره که من بیام تا با هایپ بخوریم منم گفتم شرمنده من اهل مشروب نیستم و دروغ هم نگفتم، واقعا نبودم و خلاصه به زور خودم رو کنترل کردم پلاستیک دادم دستش و خداحافظی کردم و برگشتم سوار ماشینم شدم تو راه برگشت به خونه هی فکرای بدجور میومد سراغم هی افکار متناقض که این کیه دیگه عجب کاری شد تا فردا که قراره تحویل بده دیگه میخواد چه اتفاقاتی بیوفته یا اینکه چرا دعوتش رو قبول نکردم و از این حرفا. خلاصه با فکر مشغول اما دل گرم از رفتار خودم که اولین بار تو این موقعیت قرار گرفتم و تن به زنا ندادم رفتم خونه. خلاصه تو خونه خانومم پرسید وسایل رو خریدی منم با کلی غر زدن از ترافیک و این حرفا گفتم آره بردم رسوندم و چیزی از جزئیات نگفتم خلاصه شب ساعت 8 یا 9 شب بود که دیدم پیام داد گفت آقا یوسف گفتم بله، اولش گفت چرا رفتی و چرا فلان و بهمان منم گفتم بنده متاهل هستم و خانومم خونه هست نمیشه که خلاصه یه کم حرف زدیم آخرش گفت یه چی بخوام برام تهیه میکنی ؟ منم گفتم چی گفت شیشه باورم نمیشد. گفتم خانوم این چیزی که شما میگی رو من تا به حال از نزدیک ندیدم چه داری میگی و فلان و تو دلم به خودم فحش میدادم که این کی بود دیگه افتاد تو خونه و زندگیم. یه وقت زنم نفهمه این موضوع رو و … همه این فکرها هی از تو ذهنم رد میشد که دیدم نوشت حتی تریاکم نمیتونی برام جور کنی گفتم نه نمیتونم و یجوری پیچوندمش پیش خودم گفتم خدایا امشب تموم بشه گیر عجب کسی هم افتادیم این معلومه انواع بیماری های مقاربتی هم داره کسی که شیشه میکشه و این شکلیه معلومه کلا کارش اینه. دیگه پیام نداد و منم زیاد رو ندادم تا حدود نیم ساعت بعد دوباره پیام داد اینجا سرده بخاری هم خاموش بیا روشن کن منم زنگ زدم بهش و بهش گفتم این بخاری هم مثل باقی بخاری هاست دیگه بگیر شمعکو بپیجون نگه دار و ول کن روشن میشه خلاصه حالا راست و دروغ با خودش گفت درست کردم روشن شد. دوباره ده دقیقه بعد داشتم اخبار میدیدم . که بازم پیام داد که دوباره خاموش شد مگه من پول ندادم بیا روشنش کن منم گفتم تو میخوای منو بکشونی اونجا که گفت تو صاحبخانه ای باید بیای . تو دلم گفتم عجب کاری شدا به خانومم گفتم بخاری اونجا روشن نمیشه برم واسش روشن کنم بیام . که اونم مخالفتی نکرد با این موضوع و من رفتم دوباره دروازه رو باز کردم البته قبلش اطلاع دادم که رسیدم . خلاصه رفتم که در بزنم دیدم پرده یه کم کشیدست و داخل دیده میشه اون یه گوشه دراز کشیده بود و داشت گریه میکرد و یه آهنگ غمگینی هم درحال پخش با صدای بلند بود. در زدم گفت بله الان میام . تا بیاد یه خورده طول کشید معلوم بود رفت صورتشو بشوره بیاد . خلاصه اومد دیدم همون لباس رو پوشیده ولی رو خودش یه پتو گذاشته که مثلاً تنشو بپوشونه. من رفتم تو و بخاری رو روشن کردم بدون هیچ مشکلی بود و معلوم بود الکی فقط میخواست منو بکشونه اونجا. در حین روشن کردن دیدم گله و شکایت شروع کرد شما چرا اینجوری هستی شما چرا درک نمیکنی. میزبانان دیگه سایت مهمون نوازترن و فلان منم خیلی جدی گفتم بی زحمت تو ویلا سیگار نکشید میخوای سیگار بکشی برو رو بالکن بعدشم شما از من شیشه میخوای . این چیه شما از من میخوای آخه و خلاصه یه خورده حالت جر و بحث اما با حفظ احترامش انجام دادم و گفتم پول وسایلی رو که خریدم کی میدید که گفت فردا موقع رفتن با هاتون تسویه میکنم بعد بهش گفتم بی زحمت یه کارت ملی به من میدی یادم رفت بگیرم ازتون که گفت همرام نیست منم با اکراه دیگه بیخیال شدم و پیش خودم گفتم ولش کن چه کار کنم خلاصش کنم اون شب تا صبح یه ساعتم نتونستم بخوابم هی از تو دوربین مداربسته حیاط اقامتگاه رو میدیدم هی فکرای بد میومد تو ذهنم هی میگفتم با خودم این که معلومه میزون نیست کسی رو نیاره حالا این موقع یا نذاره نره چیزی رو ندزده. فکرای سکسی میومد هی خودم رو در حال ارتباط جنسی باهاش تصور میکردم و شاید باورتون نشه ساعت سه نصف شب دنبال کاندوم میگشتم که اگه این دفعه در طول روز رفتم، حتما باهاش ارتباط جنسی برقرار کنم در حین گشتن نصف شب یه دفعه به خودم اومدم و تو آینه به خودم نگاه کردم یه لحظه به خودم گفتم داری چه کار میکنی اصلا معلوم هست ؟ فقط شانس آوردم خانومم تو یه اتاق دیگه بود و متوجه گشتنم نشد. سرتونو درد نیارم شب بدی بود که با بیخوابی و فکرای شیطانی تا صبح ادامه پیدا کرد و صبح بدون اینکه شب قبلش خوابیده باشم رفتم نونوایی نون بخرم که دیدم بازم زنگ زد منم گفتم بله گفت من میخوام ساعت نه صبح برم مشکلی نداره گفتم نه هستم مشکلی نیست نزدیکای ساعت نه دیدم از تو دوربین یه 206 اومد تو حیاط اقامتگاه یه پسر دور و بر 35 سال ازش پیاده شد گفتم ای بابا این دیگه کیه اومده نره بالا اونجا با هم جریان کنن این دخترم اصلا میزون نیست خلاصه تو این فکرها بودم که دو دقیقه بعدش دیدم رنگ زد که میخوام برم میای تحویل بگیرید منم گفتم باشه خلاصه رفتیم دیدم پسره تو حیاطه یا همدیگه سلام علیک کردیم دیدم نه بابا، پسره میزون تره و با شخصیت تره خلاصه میترا تو خونه بود من رفتم داخل که تحویل بگیرم باورتون نمیشه دیدم یه شورت زنونه رو دور پنکه ایستاده کنار دیوار پیچونده😅😅😅 بهش یه نگاه کردم گفتم این چیه . گفت عه ببخشید یادم رفت بعد بهش گفتم اون پونصد تومن خریدتون پولشو ندادینا که گفت من که الان ندارم بذار برم دم باجه بهت زنگ میزنم شماره کارت بده پرداخت میکنم که من پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه که این رفت دیگه باید با پولم خداحافظی کنم خلاصه رفتم پیش پسره . میترا هی به من اشاره می داد که نرو . نگو بهش . من بی توجه به اشاره هاش رفتم به پسری گفتم برای این خانوم پونصد تومن وسیله خریدم بیزحمت پرداختش کنید اونم یه نگاه به میترا کرد و با گوشی پرداختش کرد و رفتن . جالبه بعد رفتنشون رفتم اونجا رو مرتب کنم همین که پتوی روی تخت رو کنار زدم دیدم یه شورت توری لامبادا زیر پتو پهنه . از نحوه پهن شدنش متوجه شدم که الکی اونجانذاشته بلکه برای من سوغاتی گذاشته 😂😂😂 خلاصه یه سری تکون دادم و انداختمش تو سطل زباله و بعد از مرتب کردن ویلا برگشتم به کانون گرم خانواده و در آخرم بهتون بگم هیچی امن تر و بهتر از خانواده نیست گول این روابط سطحی و خطرناک رو نخورید. ببخشید طولانی شد اسامی همه مستعار بود. 🙏🙏🙏🙏
اول یه توضیح بدم اونم اینکه این خاطره کاملا واقعی هستش و زیاد سکسی نیست و صحنه های آمیزش جنسی ندارد
بنده اسمم یوسف هستش و ویلای دربست اجاره میدم، تازه وارد این کار شدم قیافه، قد و همه چیم معمولی هستش و متاهل هستم .
بریم سر داستان، بنده در اجاره ویلا به اصول اخلاقی و … پایبندم و تو شرایط اجاره ویلا نوشتم که حتما زوج ها باید شناسنامه یا مدرک محرمیت همراه داشته باشند یا ورود حیوان به درون ویلا ممنوعه و …
یکی از روز های فروردین امسال دیدم یه درخواست اجاره اومد یه خانومی به اسم مستعار میترا ، بنده هم درخواست رو قبول کردم و ایشون تو همون اپلیکیشن پیام نوشت که تنها هستند مشکلی نداره ؟ و من هم کاملا جدی و بدون هیچگونه پیش داوری گفتم خیر مشکلی نیست.
خلاصه پول رو پرداخت کرد و عصر اومد. دیدم یه دختر خانم کاملا معمولی 25 ساله با لباس مخصوص کوهنوردی و چند تا جای خالکوبی رو دستش که با تاکسی اومدش. خیلی رسمی سلام و احوال پرسی کردم بدون هیچگونه فکر بدی یا حرف و کلام اضافه ای ویلا رو تحویل دادم و اشتباه من این بود که از اونجایی که مهمان سایت بود من دیگه مدرک شناسایی نگرفتم ازش ، خلاصه موقعی که رسید من بیرون بودم با ماشین رفتم و خونه رو تحویلش دادم و تو راه برگشت به خونه خودم بودم که چند تا کوچه بالاتره که دیدم گوشیم زنگ خورد، میترا بود گفتم بفرمایید در خدمتم. گفت که من چند تا خرید دارم میشه شما برام بخرید منم گفتم تو شهر آژانس و اسنپ و تاکسی هستش لطفاً به اون ها بگید بخرن تو ذهنم به این فکر میکردم یه پولی هم به اونا برسه، اونم گفت باشه و خداحافظی کرد .
خلاصه رفتم خونه و ماجرای خرید وسایل رو برای خانومم تعریف کردم و اونم گفت که حالا چه اشکالی داشت میرفتی میخریدی، یه خانم تنهاست گناه داره و فلان، منم دیدم راست میگه بهش پیام دادم گفتم اگه چیزی میخواید بگید من بخرم که دیدم زنگ زد گفت من دو تا هایپ بزرگ می خواهم و سیگار نمیدونم چی چی منم گفتم باشه گوشی قطع کردم و با کلی غر زدن که الان به خاطر تعطیلات عید شلوغه و ترافیکه و فلان سوار ماشین شدم و رفتم سوپر مارکت که گفت من ندارم اون هایپ بزرگ رو باید بری هایپر مارکت بخری خلاصه رفتم و حدود پانصد هزار تومان شد وسایلش. رسید خرید رو گذاشتم تو پلاستیک خرید و حرکت کردم به سمت خونه ویلایی. این خونه ویلایی آخرین خانه قبل جنگله و کوشش بسیار خلوت و کم جمعیت و جای دنج و کم رفت و آمدیه. برگردیم به داستان نزدیک غروب بود که رسیدم پشت دروازه. به گوشیش زنگ زدم که بیاد در رو باز کنه که گفت مگه خودت کلید نداری منم گفتم شما داخلی من نمیتونم همینطوری بیام تو که، گفت بیا اشکال نداره من لباسام ناجوره نمیتونم بیام تا دم دروازه اونجا بود که من ضربان قلبم به شدت رفت بالا و تمام چهرم قرمز شد و یه حس اضطراب و ترس و شهوت همه با هم به سراغم اومده بود یه لحظه مکث کردم اما بعدش گفتم برم حالا پناه بر خدا خلاصه دروازه رو خودم باز کردم و رفتم تو حیاط از تو حیاط به ویلا که نگاه میکردم دیدم تمام پرده ها کشیده شده و توش چیزی معلوم نیست خلاصه پشت در رسیدم و ضربان قلب روی هزار در زدم که دیدم بله در رو باز کرد با یه لباس بدجور چسبان که میشد راحت برجستگی های بدنش رو دید و حتی بند لباس زیرش هم دیده میشد. من با 29 سال سن تا اون موقع در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم اما همیشه قبل خواب موقعیت های این چنینی رو تصور میکردم. خلاصه یه نگاه کردم و از خجالت سرم رو پایین انداختم و پلاستیک به سمتش نگه داشتم اونم کلی تشکر کرد و گفت که وقت دارید بیاید داخل تا مشروب بخوریم و با هم باشیم من یه لحظه یه نگاه به داخل کردم دیدم بله یه بطری یک ونیم لیتری گذاشته وسط از این دست سازا و منتظره که من بیام تا با هایپ بخوریم منم گفتم شرمنده من اهل مشروب نیستم و دروغ هم نگفتم، واقعا نبودم و خلاصه به زور خودم رو کنترل کردم پلاستیک دادم دستش و خداحافظی کردم و برگشتم سوار ماشینم شدم تو راه برگشت به خونه هی فکرای بدجور میومد سراغم هی افکار متناقض که این کیه دیگه عجب کاری شد تا فردا که قراره تحویل بده دیگه میخواد چه اتفاقاتی بیوفته یا اینکه چرا دعوتش رو قبول نکردم و از این حرفا. خلاصه با فکر مشغول اما دل گرم از رفتار خودم که اولین بار تو این موقعیت قرار گرفتم و تن به زنا ندادم رفتم خونه. خلاصه تو خونه خانومم پرسید وسایل رو خریدی منم با کلی غر زدن از ترافیک و این حرفا گفتم آره بردم رسوندم و چیزی از جزئیات نگفتم خلاصه شب ساعت 8 یا 9 شب بود که دیدم پیام داد گفت آقا یوسف گفتم بله، اولش گفت چرا رفتی و چرا فلان و بهمان منم گفتم بنده متاهل هستم و خانومم خونه هست نمیشه که خلاصه یه کم حرف زدیم آخرش گفت یه چی بخوام برام تهیه میکنی ؟ منم گفتم چی گفت شیشه باورم نمیشد. گفتم خانوم این چیزی که شما میگی رو من تا به حال از نزدیک ندیدم چه داری میگی و فلان و تو دلم به خودم فحش میدادم که این کی بود دیگه افتاد تو خونه و زندگیم. یه وقت زنم نفهمه این موضوع رو و … همه این فکرها هی از تو ذهنم رد میشد که دیدم نوشت حتی تریاکم نمیتونی برام جور کنی گفتم نه نمیتونم و یجوری پیچوندمش پیش خودم گفتم خدایا امشب تموم بشه گیر عجب کسی هم افتادیم این معلومه انواع بیماری های مقاربتی هم داره کسی که شیشه میکشه و این شکلیه معلومه کلا کارش اینه. دیگه پیام نداد و منم زیاد رو ندادم تا حدود نیم ساعت بعد دوباره پیام داد اینجا سرده بخاری هم خاموش بیا روشن کن منم زنگ زدم بهش و بهش گفتم این بخاری هم مثل باقی بخاری هاست دیگه بگیر شمعکو بپیجون نگه دار و ول کن روشن میشه خلاصه حالا راست و دروغ با خودش گفت درست کردم روشن شد. دوباره ده دقیقه بعد داشتم اخبار میدیدم . که بازم پیام داد که دوباره خاموش شد مگه من پول ندادم بیا روشنش کن منم گفتم تو میخوای منو بکشونی اونجا که گفت تو صاحبخانه ای باید بیای . تو دلم گفتم عجب کاری شدا به خانومم گفتم بخاری اونجا روشن نمیشه برم واسش روشن کنم بیام . که اونم مخالفتی نکرد با این موضوع و من رفتم دوباره دروازه رو باز کردم البته قبلش اطلاع دادم که رسیدم . خلاصه رفتم که در بزنم دیدم پرده یه کم کشیدست و داخل دیده میشه اون یه گوشه دراز کشیده بود و داشت گریه میکرد و یه آهنگ غمگینی هم درحال پخش با صدای بلند بود. در زدم گفت بله الان میام . تا بیاد یه خورده طول کشید معلوم بود رفت صورتشو بشوره بیاد . خلاصه اومد دیدم همون لباس رو پوشیده ولی رو خودش یه پتو گذاشته که مثلاً تنشو بپوشونه. من رفتم تو و بخاری رو روشن کردم بدون هیچ مشکلی بود و معلوم بود الکی فقط میخواست منو بکشونه اونجا. در حین روشن کردن دیدم گله و شکایت شروع کرد شما چرا اینجوری هستی شما چرا درک نمیکنی. میزبانان دیگه سایت مهمون نوازترن و فلان منم خیلی جدی گفتم بی زحمت تو ویلا سیگار نکشید میخوای سیگار بکشی برو رو بالکن بعدشم شما از من شیشه میخوای . این چیه شما از من میخوای آخه و خلاصه یه خورده حالت جر و بحث اما با حفظ احترامش انجام دادم و گفتم پول وسایلی رو که خریدم کی میدید که گفت فردا موقع رفتن با هاتون تسویه میکنم بعد بهش گفتم بی زحمت یه کارت ملی به من میدی یادم رفت بگیرم ازتون که گفت همرام نیست منم با اکراه دیگه بیخیال شدم و پیش خودم گفتم ولش کن چه کار کنم خلاصش کنم اون شب تا صبح یه ساعتم نتونستم بخوابم هی از تو دوربین مداربسته حیاط اقامتگاه رو میدیدم هی فکرای بد میومد تو ذهنم هی میگفتم با خودم این که معلومه میزون نیست کسی رو نیاره حالا این موقع یا نذاره نره چیزی رو ندزده. فکرای سکسی میومد هی خودم رو در حال ارتباط جنسی باهاش تصور میکردم و شاید باورتون نشه ساعت سه نصف شب دنبال کاندوم میگشتم که اگه این دفعه در طول روز رفتم، حتما باهاش ارتباط جنسی برقرار کنم در حین گشتن نصف شب یه دفعه به خودم اومدم و تو آینه به خودم نگاه کردم یه لحظه به خودم گفتم داری چه کار میکنی اصلا معلوم هست ؟ فقط شانس آوردم خانومم تو یه اتاق دیگه بود و متوجه گشتنم نشد. سرتونو درد نیارم شب بدی بود که با بیخوابی و فکرای شیطانی تا صبح ادامه پیدا کرد و صبح بدون اینکه شب قبلش خوابیده باشم رفتم نونوایی نون بخرم که دیدم بازم زنگ زد منم گفتم بله گفت من میخوام ساعت نه صبح برم مشکلی نداره گفتم نه هستم مشکلی نیست نزدیکای ساعت نه دیدم از تو دوربین یه 206 اومد تو حیاط اقامتگاه یه پسر دور و بر 35 سال ازش پیاده شد گفتم ای بابا این دیگه کیه اومده نره بالا اونجا با هم جریان کنن این دخترم اصلا میزون نیست خلاصه تو این فکرها بودم که دو دقیقه بعدش دیدم رنگ زد که میخوام برم میای تحویل بگیرید منم گفتم باشه خلاصه رفتیم دیدم پسره تو حیاطه یا همدیگه سلام علیک کردیم دیدم نه بابا، پسره میزون تره و با شخصیت تره خلاصه میترا تو خونه بود من رفتم داخل که تحویل بگیرم باورتون نمیشه دیدم یه شورت زنونه رو دور پنکه ایستاده کنار دیوار پیچونده😅😅😅 بهش یه نگاه کردم گفتم این چیه . گفت عه ببخشید یادم رفت بعد بهش گفتم اون پونصد تومن خریدتون پولشو ندادینا که گفت من که الان ندارم بذار برم دم باجه بهت زنگ میزنم شماره کارت بده پرداخت میکنم که من پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه که این رفت دیگه باید با پولم خداحافظی کنم خلاصه رفتم پیش پسره . میترا هی به من اشاره می داد که نرو . نگو بهش . من بی توجه به اشاره هاش رفتم به پسری گفتم برای این خانوم پونصد تومن وسیله خریدم بیزحمت پرداختش کنید اونم یه نگاه به میترا کرد و با گوشی پرداختش کرد و رفتن . جالبه بعد رفتنشون رفتم اونجا رو مرتب کنم همین که پتوی روی تخت رو کنار زدم دیدم یه شورت توری لامبادا زیر پتو پهنه . از نحوه پهن شدنش متوجه شدم که الکی اونجانذاشته بلکه برای من سوغاتی گذاشته 😂😂😂 خلاصه یه سری تکون دادم و انداختمش تو سطل زباله و بعد از مرتب کردن ویلا برگشتم به کانون گرم خانواده و در آخرم بهتون بگم هیچی امن تر و بهتر از خانواده نیست گول این روابط سطحی و خطرناک رو نخورید. ببخشید طولانی شد اسامی همه مستعار بود. 🙏🙏🙏🙏
نوشته: یوسف
11 پاسخ به “مسافر فروردین”
اَبُلَهاین کسشعرها رو باید بری صدا سیما بگینه تو سایت شهوترانی
کسشعععععر
لعنتی ی چیزی نوشتی فحش هم نمیشه بهت داد .
ادم میمونه چی بگه بهت یوسف جون
داستان سکسی از سانسور چی صدا سیما هستش ولی اگر بخاطر تعهد و متاهلی بوده لایک
به نظرم قضیه برعکس بوده پاپیچ زنِ شدی اون بهت محل نداده تو اومدی میگی من نکردمش
این چه کسشعری بود ؟
بقول اون گوربه گوریخیلی خری
زررررر مفت. من رامسر ویلا گرفتم ته شب یارو اومد گفت ای دکتر چرا همیشه تنها میایی گفتم کسی نیست بیارم خرفو کشوند رو خانومش و همون شب خانومش اومد بالا البته اونا سرایدار ویلا بودن و خودش و خانمش و دوتا بچش اونجا زندگی میکنن منم همیشه اونجا نیرم چون واقعا واقعا بزرگترین و شیکترین ویلاست دقیقا لب ساحل. الان سه ساله ایران که میام اونجا میرم و هربارم خانومش میاد بالا پیش من میخوابه . مشهدیه خانومش ولی واقعا اندامش تکه
چقدر شورت اورده بوده واسه یک شب
بنظرم تا شروع کردی به تایپ کردن وبت پاشیده رو صورت خودت…بعد گفتی حالا ک دست ب تایپ شدم بزار لااقل یه چی بنویسم ک گناه ارضا شدنم پاک بشه با خوندن داستان توسط بقیه…باشه ما همه ب صراط السمتقیم هدایت شدیم با این نجابتت…یوسف گمگشته باز آید ب کنعان غم مخور…چهار روز دیگه شق میکنی لطفا داستانت رو کامل بنویس اخراش دست بزن ب سالار تا بپاشه بیرون