مدافعین حشر (۳)

” ادمین جون دلبره؛ دلارو میخره؛ بکن تو میبره / با اون نسیمی که داره عطرِ نفسهاش…”

همزمان با پخش شدنِ این نوحه ی جگرسوز از بلندگوی کمپ؛ انتظارات بسر رسید و اکیپ جهاد نکاح بکن تو با ناز و عشوه از اتوبوس پیاده شدند. اونم چه اکیپی! چه ناز و عشوه ای و چه پیاده شدنی! پشمام فر خورده بود؛ اینا مگه نیومده بودن جبهه و جنگ؟! پس این چه سر و وضعی بود؟!
درحالیکه عده ای از بچه ها برادر موفو رو به زحمت از زیر دست و پای خاله میترا بیرون می کشیدن و ممه هاش رو از دهن اون عزیز در می آوردن؛ مسافرینِ اتوبوس خرامان خرامان پیاده شدن و در یک ردیف؛ روبروی رزمنده های عزیزِ بکن تو که همگی از فرط شهوت و البته حیرت؛ کف و خون قاطی کرده بودن؛ به صف ایستادن!!
منم دست کمی از برادرا نداشتم؛ با این تفاوت که هرچقدر میخواستم نگاهم رو کنترل کنم نمیشد!
خواهرانِ گرامی همه یک دست، بادی لاتکس مشکی با چکمه های ساق بلندِ پاشنه میخی پوشیده بودن، یه کلاه چرم هم کج انداخته بودن روی سرشون و با نگاهی تند و تیز، جوری که انگار ارث باباشون رو از ما طلب داشتن نگاهمون میکردن و همونطور که آدامس میجویدن با شلاق خیلی آروم؛ به کف دستشون میکوبیدن! حالا این وسط شلاق میخواستن چکار؟! خدا میدونست.
انگشت به دهن، محوِ تیپ بانوان گرامیِ بکن تو بودم که همین لحظه یکی از رزمنده های بغل دستی, چنان باد معده ای رها کرد که به بمب شیمیایی میگفت، تو نیا من اومدم! بوش که پیچید تو بینیم بلافاصله افتادم به سرفه! داشتم میمردم که شنیدم یکی از بچه ها غرغرکنان گفت:” اااااای بمیری گوزوی خوشبخت”. گوزو هم بلافاصله جواب داد:” شرمنده داداااا…داشتم زور میزدم تا جلوی شق کردنمو بگیرم، نشد و هرچی بود از پشت زد بیرون “.
همین لحظه یکی از بانوان قدمی جلو اومد و درحالیکه با چشم های باریک شده همه رو زیر نظر گرفته بود؛ آداسمش رو باد کرد، ترکوند و بعد خطاب به جمع گفت:” ایول؛ هستم! فرمانده یکِ دسته ی جهادنکاحیا که به دعوت عاقام آدمین لبیک گفتیم و اومدیم خط؛ تا توشه ای جمع کنیم برای آخرت! ” برخلاف بقیه؛ این یکی شلاق نداشت و در عوض یه دیلدوی آبی رنگ رو میشد توی دستش دید. این بانوان عزیز؛ با این ابزار آلات چکار میخواستن بکنن؟!
یک سکوت محض توی محوطه حاکم شده بود و دیگه از اون شادی و رقص و پایکوبیِ اولیه هم بین رزمنده ها اثری باقی نمونده بود و اگر دقت میکردی میتونستی ترس و دلهره و اضطراب رو توی صورتشون ببینی! اما این بین شیوا و سوفی از همه خوشحالتر بنظر میرسیدن؛ چون بمحض پیاده شدن اکیپ جدید؛ جیع جیغ کنان اسلحه هاشونو گوشه ای پرت کردن و مثل کودکستانیها, لِی لِی زنان به سمت اکیپِ جهاد نکاح دویدن و برای انجام امورات ادمین پسندانه به اونها ملحق شدند. شیوا یکی یکی صورت دخترارو می بوسید و سوفی ذوق زده فریاد می کشید :” وای بچاها…ایول؛ هیدن؛ هورنی؛ سپیده؛ واااای مامانم اینا چه لباسای قشنگی دارید, منم میخوام از اینا…”
برادر شادوو که تا اون لحظه جز خایمالی کردن برای ادمین چیزی ازش ندیده بودم؛ با تن صدایی آروم اسکلت حشری رو مخاطب قرار داد:” میگم داش اسی! این دخدرا اومدن بدن دیگه؟!”. لرزش صداش بوضوح قابل تشخیص بود.
اسکلت داس بزرگش رو بین دستاش جابجا کرد و جواب داد:” اینجور که بوش میاد, آره…البته اگ از بوی گوزوی خوش بخ فاکتور بگیریم “
شادوو با ترس اضافه کرد:” پ چرا ی جوری دارن نگا میکنن, که انگار میخوان بکنن؟!”
اسکلت شونه ای بالا انداخت:” عرض شود که چمدونم؛ فلذا بنگرید به تاپیک زنان کیردار

گوش جان میسپردم به مکالمه جالب این دو رزمنده ی عزیز که از گوشه چشم دیدم دوتا از بانوان، صندوق اتوبوس رو باز کردند و جعبه هایی که روشون نوشته شده بود؛ دستبند، پابند؛ چشمبند؛ زنجیر؛ گره و…از صندوق بیرون کشیدن! اسکلت ادامه داد:” ماشالا همشونم بی دی اس ام نوووویس”. همگی در سکوتی ملال آور شاهد بیرون کشیدن ادوات شکنجه از داخل اتوبوس بودیم که ناگهان پسری جوان با صورتی آش و لاش از صندوق بیرون جهید و روبروی حضار شروع به داد و هوار کرد:” آهای ایهاالناس من چطوری ثابت کنم که مَردم؟!”
حیرانِ وضعیت اسف بار پسر جوان و زخمهای روی سر و صورتش بودم که شنیدم کاپیتان جک بیخیال جواب داد:” خب بکش پایین, کاری نداره که خخخخخخ…”

شخص مذکور رو به جمع اضافه کرد:” بابا من مسیحام, خیر سرم داستان زندگی یه زنِ خونه دار رو روایت کردم که ندار بود و بخاطر بچه هاش رفت داد. حالا اینا فرو کردن میگن نه، تو خودت همون زنه ای و باید به جهاد نکاح بکن تو ملحق بشی!”
خواهر ایول؛ هونطور که دیلدوی آبی رنگش رو مثل اسلحه ی یه کابوی حرفه ای بین انگشتهاش تاب میداد؛ نگاه تند و تیزی به مسیحا انداخت و جواب داد:” هرچی عاقام آدمین بگه همون میشه. ما ماموریم و معذور”. مسیحا همچنان زار میزد:” بابا بخدا من اون زنه نیستم”

-: هی چخبره اونجا؟! بدون من دارید چکار میکنید؟!
با شنیدن این صدا, از سرشونه برگشتم و دیدم رزمنده ای جوان درحالیکه فرغونی رو حمل میکرد, دوان دوان به سمت ما میاد. نگاهم به فرغون بود و باری که باهاش حمل میکرد؛ البته یه پتو انداخته بود روش و نمیشد بوضوح چیزی رو تشخیص داد، نزدیک که شد شخصی جواب داد:” چه نشسته ای کیرمرد, ادمین بانوان سایت رو فرستاده منطقه”
-: مرگِ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟!”
گل از گل ش شکفته بود و چشمهاش برق خاصی میزد؛ نگاه مشتاقش رو به جمعِ خواهران انداخت و بعد با یک حرکتِ سریع؛ پتوی روی فرغون رو کنار زد و با هیجان گفت:” دوستان؛ کیرم. کیرم؛ دوستان”. چشمم که افتاد به بارِ توی فرغون؛ روح از بدنم جدا شد و دچار بحران هویت شدم! این چی بود دیگه خدای من؟! شادوو آه سردی کشید و با حسرت گفت:” نمیدونم اگه این کیره, پ هسته خرمای من چیه…”.
حق با اون بود. گویا این رزمنده عزیز اول کیر بود بعد دست و پا درآورد! باور چیزی که دیده بودم سخت و غیرممکن بود و هنوز هضمش نکرده بودم که یکی از خواهران عزیز بنام هورنی گرل تا چشمش به عورت لخت و حجیمِ کیرمرد افتاد؛ ذوق زده روی گونه هاش کوبید و جیغ صورتی ای کشید:” وااهااااااااااااای, بچه ها برای رضای خدا و صدور مجوز بهشت, حملههههه … “. گفت و شلاقش رو توی هوا چرخوند و به سمت فرغون حمله ور شد. کیرمرد که گویا انتظار این حجم از علاقه رو نداشت یه ” یا ادمین” گفت؛ فرغون رو رها کرد و کیرش رو روی دوشش انداخت و الافرار! دخترِ حشری هم سخت در پی اش بود.
بقیه خواهران هم که انگار منتظر اذن دخول بودن؛ وسایل مورد نیازشون؛ از شلاق و دستبند و پابند و چشمبند و…بگیر تا روان کننده و تاخییر کننده رو برداشتن و درحالیکه یکصدا شعار میدادن” اینهمه دختر آمده به عشق دادن آمده” به سمت جمعیت یورش آوردن! موفوی عزیز تازه از بند خاله میترا رها شده بود که ایبار گرفتار خواهر رزمنده ای بنام سارینا کس طلا شد.
صحرای محشر که میگفتن اینجا بود. دیگه چیزی ندیدم. فقط گرد و خاک بود و صدای جیغ و دادِ خواهران و برادران رزمنده ام! این وسط صدای پیرفرزانه متصدی ایستگاه حشراتی که مدام داد میکشید و میگفت:” شربت یادتون نره ” لحظه ای خاموش نمیشد. توی اون شلوغی و ههمهمه و گردوغبار از ترس, به یه پَستو پناه بردم و از اون فاصله شاهد حشرافشانی خواهران و برادرانم شدم. فقط نمیدونم برادر تیراس توی اون هیری ویری، از کجا گلِ رزِ سرخ تهیه کرده بود و به پیشواز بانوان سایت میرفت.
اسکلت حشری رو میدیدم؛ درحالیکه روی زمین دَمر افتاده بود و لنگ های دراز و استخونیش توسط خواهرِ رزمنده ای بنام هیدن مون به طرف خرابه ها کشیده میشد، زار میزد و به سنگ و کلوخهای روی زمین چنگ می انداخت تا خودشو از دست اون خواهر حشری نجات بده، اما مگه میشد، مگه هیدن رهاش میکرد؛ مگه میذاشت که بره؟! از همین فاصله هم حشری که از چشماش میبارید رو میتونستم ببینم. بدون ذره ای رحم و مروت اسکلت رو روی زمین میکشید و میگفت:” کجا دَر میری اخوی؟! حالا حالاها باهات کار دارم!”.
سوفی که تا چند دقیقه پیش قربون صدقه ی هیدن میرفت، با دیدن این صحنه پرید و موهای اون خواهر عزیر رو از پشت گرفت و کشید:” ول کن بابا اسیمو، برو سراغ یکی دیگه”
داشتم به گیس و گیس کشی خواهران میخندیدم که همین لحظه متوجه پیاده شدن راننده ی اتوبوسِ اکیپ جهادنکاح شدم! یه شخص چهارشونه قدبلند که صورتشو با چفیه پوشونده بود؛ چند لحظه ای به میدان جنگِ بکن توونِ حشری خیره خیره نگاه کرد بعد کاغدی رو از جیبش دراورد؛ مطلبی یاداشت کرد و درنهایت سری از روی تاسف تکون داد و دور شد!
بیش از اندازه مشکوک بنظر میرسید. کی بود و چی یادداشت میکرد؟! خواستم دنبالش برم که صدای پچ پچ ریزی رو درفاصله ای نه چندان دور شنیدم، کمی به اطرافم نگاه کردم و بعد به دنبال منبع صدا جلوتر رفتم تا اینکه پشتِ خرابه ها روح بیمارو درحال التماس به شخصی زیبارو دیدم که تا این لحظه توی کمپ ندیده بودمش :” توروخدااااا سااامی؛ دربیار ببینم…دس نمیزنم فقط نیگا میکنم!”
محو تماشای سامی و برق چشمای آبی ش بودم که شونه ای بالا انداخت و در جوابِ روح گفت :” نچ ؛ نمیخوام…تو اول باید دربیاری… “
روح جقی با ملتمسانه ترین لحن ممکن طوری که قلب هر آدمی رو به درد می اورد ادامه داد:” مگه نمیگی اینهمه راهو قاچاقی بخاطر من اومدی؟!..دربیار دیگه توروخداااا؛ از شق درد دارم میمیرم”
ولی روی سامی اثری نمیکرد: ب من چ “
هردو روی زمین روبروی هم دو زانو نشسته بودن و از روح بیمار اصرار و از سامیِ زیبا انکار! دیگه داشتن حوصله م رو سر میبردن! کله م رو به آرومی از خرابه بالا بردم و خطاب به هردونفر گفتم:” میخواین من دربیارم خیال هردوتو راحت شه؟!”. جمله م کامل تموم نشده بود که هردو نفر جیغ کشان با سرعت نور پا به فرار گذاشتن و از نظرم ناپدید شدن، طوریکه فقط گرد و خاکشون بجا مونده بود. آخه یکی نیست بگه جبهه و جنگ جای اینکاراست؟!
سری به نشونه تاسف تکون دادم و با یادآوری اون راننده مشکوک فورا برگشتم تا ببینم کجا رفته ولی هرچه گشتم اثری ازش نبود و درعوض گرد و خاک و صدای جیغ و دادِ بچه های بکن تو بیشتر شده بود. پیرفرزانه همچنان توصیه میکرد:” علاوه بر شربت، کاندوم هم یادتون نره!” تو همین گیر و دار یه موتور سیکلتِ درب و داغون، تخته گاز از جاده بالا اومد و تا چشمش به درگیری افتاد، ترمز گرفت و با حیرت پرسید:” اینجا چخبره؟!
فامیل دور مابین جمعیت داد زد:” بکن بکنه و به طور مشکوکی داره بهم خوش می گذره؛ فکر کنم دارم میمیرم! “
موتوری فورا پیاده شد و همینطور که داشت جک موتور رو باز میکرد؛ یکی از بانوان عزیز بدو بدو سراغش رفت و جیغ کشان گفت:” تو پیام نیستی؟!”. موتوری که با دیدن سر و وضع بانو و شلاقِ توی دستش، رنگ به چهره ش نمونده بود پته پته کنان جواب داد:” خودمم. پیامِ پیام رسان؛ بچه ناف سوئد معروف به اس ام اس! همین الان یه خبر کوتاه از خط آوردم تا به فرمانده منتقل کنم. تو کی هستی؟ چطوری منو شناختی؟!”
خواهرِ مذکور؛ لبه ی کاپشنِ پیام رو گرفت و با ناز و عشوه گفت:” از کاپشن چرمتون، آخه نیست تو همه ی عکساتون این کاپشن تنتونه، اینجور شناختم!! منم سپیده 58 ام که بچه ها سپی 85 ای صدام میکنن”. پیام که لحظه ای نگاهش رو از ممه های سپیده برنمیداشت کم مونده بود از خوشحالی گریه کنه، ذوق ‌زده و دستپاچه دوباره سوار موتور شد و هندل زد:” پس سوار شو بریم کفترای نامه رسونمو نشونت بدم”. کور از خدا چی می خواد؟ یک عینک دودی! سپی 85 ای از خدا خواسته، ترک برادر پیام نشست و کمرش رو گرفت. پیام هم فورا سمتِ خرابه ها گاز داد و علی از تو مدد، برو که رفتی!
دیگه بقیه شم نگم براتون. حیف که دوربینم دم دستم نبود تا از این صحنه های حماسی ای که شیرمردان و شیرزنان بکن توِ مدافع حشر چپ و راست خلق میکردن، عکس بگیرم تا در برگهای زرینِ تاریخ ثبت و زبانزد خاص و عام بشن!


دوهفته ای از ورودمون به کمپ گذشته بود و طی این مدت، دشمن پاتک های سنگینی انجام داد اما موفق نشد بچه های بکن تو و لوتی و شهوتناک و … از مناطق آزاد شده ی آویزون عقب برونه پس به ناچار مقابل مواضع ما مستقر شد و در تدارک حمله ی جدیدی بود. اون روز بعدازظهر توی سنگر نشسته بودیم. تقریبا همگی ساکت بودیم و من داشتم اتفاقات جالبی که طی این مدت افتاده بود رو توی دفترچه یادداشت میکردم و اول از همه؛ از نوشتن ماجرای گم شدنِ سوتین و شورتهای خواهران گرامی شروع کردم!
در ابتدا همه فکر میکردن گم شدن این لباسهای خاکبرسری کار برادری ارزشی بنام ایرج بامدادیان باشه؛ چون گویا مقتدای اون برادرِ عزیز ” آلت الله علم الهدی ” با پهن کردن شورت و سوتین به شدت مخالفت میکرد، بچه های بکن تو هم که فکر میکردن همه چی زیر نظر مرید علم الهدی یعنی ایرج باشه؛ اون برادر بدخت برگشته
رو گرفتن و کچل کردن و بعدش به فلک بستن تا اعتراف کنه اماااا، چند روز بعد کاشف به عمل اومد که این اقدام ننگین کار کسی نبود جز برادر رابین هود.
این برادرِ عزیز سوتین و شورتهای خواهران بکن تو رو یواشکی از روی بند یا داخلِ سنگر کِش میرفت و برای ثواب میبرد برای زنان ستمدیده ی آویزون! درابتدا فرمانده جک واکنش شدیدی به این مسئله نشون داد و خواست رابین هود رو به بکن تو برگردونه اما در ادامه وقتی دید این کار چقدر به نفع رزمنده ها و خودش بود و چه خوب اندام های زیبای بانوان رو بدون اون لباسهای خاکبرسری دید میزنن و همزمان جق شون هم میزدن، از مواضع ش پایین اومد و یه مدال افتخار به رابین هود داد.
مشغول نوشتن این خاطره بودم که ناگهان صدای بوق‏های ممتد ماشینی بلند شد و پشت بندش از بلندگوی قراضه و گوشخراشش صدای نازک زنانه ای به گوش رسید:” ای رزمندگان دلیر، بجنگید با کفّار! ای دلیر مردان، دمار از روزگار این دشمنان شهوت و حشر در بیارید”.
بزرگوار استوراخچی از ته سنگر با بیحوصلگی داد زد:” بازم سر و کله این دخترِ یخی پیداش شد. مهدی پاشو چند قالب یخ از این دختره بگیر تا زود بره”. ددلاور که تازه صدای خروپف ش بلند شده بود؛ از زیر پتو با دلخوری جواب داد:” ولم کن! خودت برو” . بزگوارِ بی اعصاب هم یه ” چـــــــــــــــــــــــی” بلند بالا گفت و یهو یکی از اون فنهای محیرالعقولش رو روی ددلاور پیاده کرد.

درگیری که بین این دو برادر بالا گرفت؛ از ترسِ کتک؛ دفتر و دستکم رو جمع کردم و فورا از سنگر بیرون زدم، همزمان ماشینِ لکنته و درب و داغون دختر یخی رو دیدم که داشت نزدیک می‏شد. خودش پشت فرمون نشسته بود و مثل سبزی ‏فروشِ محله‏ مون که همیشه روی موتورِ سه چرخه‏ اش می‏نشست و با بلندگو، خونه ‏دار و بچه ‏دار رو به خریدن سبزی و بادمجون و گوجه دعوت می‌کرد، میکروفن بلندگو رو به دهنش چسبونده و حین رانندگی رجز می‏خوند و از روی چاله چوله ‏ها ماشین رو رد می‌کرد. کار هر روزش بود. وسط ظهر تو ظلّ گرما که حتی جک و جونورها به سوراخ لونه شون پناه می‏بردن تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت کنن، ماشین ش رو روشن می‌کرد و می‏ اومد خط‌ مقدم تا هم یخ هاش رو بفروشه هم مثلا به ما روحیه بده. اونم چه روحیه دادنی!
ترمز که گرفت جلو رفتم؛ مثل همیشه سگرمه‏ هاش تو هم بود. چپ‌ چپ نگاهم می‌کرد و دستاش رو روی سینه جمع کرده بود. همینکه رسیدم گفت:” چته؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟! مگه یادت رفته حیا در فطرت من نهادینه شده؟!”
هاج و واج خیره ش شدم:” به جون ننه ام، من فقط اومدم دو قالب یخ بگیرم و برم!”
آیس گرل؛ یه ابروشو بالا انداخت مشکوکانه نگاهم کرد و با شک و تردید گفت:” مطمئنی؟! یعنی نمیخوای پیشنهاد بیشرمانه ای چیزی بهم بدی؟!”. دهن باز کردم جواب بدم، که صدای برادر موفو از پشت سر به گوشم رسید:” اونی که پیشنهاد بیشرمانه میده منم ببم جان، که گویا واس شما جذابیت نئریم!”
دختر یخی، زیر چشمی نگاهی به سردی یخ هاش از بالا تا پایین به موفو انداخت و بعد با لحنی کنایه آمیز خطاب به اون عزیز گفت:” موفویی بپا دسمال میتکونی شست پات نره تو چشت، خپلعلی هم بره تو تیفال بشکنه …شنیدم خاله میترا و سارینا بدجور بهت تجاوز کردن, درسته؟! راست میگن گروپ زدن باهات?!

موفو بلافاصله جواب داد:” آخ که این دختر چقد عشقه! چقد خپلعلی رو دوس داره، همش به فکرشه ! نترس مواظب خپلعلی هستم، واست سالم و تر و تمیز نیگهش میدارم. نمیدونی الان خپلعلی چه ذوقی کرده، طفلکی همش داره تکرار میکنه ” آیسی چرا نمیلیسی”
بمحض اتمام جملات گهربار موفو؛ انگاری آتیش روشن کرده باشی زیر آیسی؛ چنان نعره ای زد که پشم هامون جزغاله شد، حتی بوی سوختگیش هم به مشاممون می رسید و بلافاصه تیکه های یخ بود که مثل پرتاب نارنجک روی سر و صورتمون میبارید. یکی دوتا که خورد به پهلوها و زیر چشمم دیگه نموندم و از مهلکه گریختم. دیگه نفهمیدم موفو و آیسی چه بلایی سر همدیگه آوردن!
از خیر یخ گرفتن گذشتم و در راه برگشت به سنگر سامی و روح جقی رو دیدم که همچنان بعد از گذشته دوهفته سر اینکه کی اول از همه بکشه پایین بحث میکردن! یه آه عمیق کشیدم، طلب صبر هم از خدا کردم و راه افتادم، نرسیده به سنگر مقام گوزما رو دیدم که بساط منقل و وافورش رو پهن کرده بود جلوی در و میکشید. سری براش تکون دادم و سلام کردم:” سلام عاقا جان! خوبی؟!”. مثل همیشه نشئه بود! دستی تکون داد و بیحال جواب داد:” سلام خدا بر ژوما. خوبم، هنوز زنده ام و تا خون ملت ایران رو در شیشه نکنم. ساکت نمی نشینم!”
با طعنه پرسیدم:” فقط ملت ایران؟!”. سری تکون داد و گفت:” نه نه، کل جهان! اصن حالا که اینطور شد مرگ بر منظومه شمسی و شرکا و دوستان و آشنایان!”.

خندیدم و بمحض ورود به سنگر امام زاده بیژن رو دیدم که روی چند کیسه سیمانی نشسته و برای برادانی که دورش حلقه زده بودند نوحه میخوند…نمیدونم شاید هم ترانه! به هرحال عده ای سینه میزدن و عده ای باهاش قر میدادن:” ادمین جونم…ابرو کمون…چشم عسلی…میخوام بیام تو سایتتون…حرف بزنم با خودتون…بگم شدم عاشق مرامتون، بجنگم در رکابتون…نگو نه، نگو نمیشه!!!”.

چند لحظه ای به همین منوال گذشت تا اینکه یکی از بچه ها نفس نفس زنان وارد سنگر شد و گفت:” بچه ها، فرمانده جک بالاخره حرمسراشو ول کرده داره میاد اینوری!! بیاین به تلافی دخترایی که تو سنگرش احتکار کرده یه جشن پتوی حسابی براش بگیریم”.
همه موافقت کردن و در سکوتی سنگین، منتظر شدن چادرِ سنگر کنار بره و کاپیتان وارد بشه! چیزی حدود بیست ثانیه بعد؛ چادر کنار رفت و شخصی توی چهارچوب قرار گرفت! اسکلت حشری فورا با چشم و ابرو، به خوش غیرت اشاره کرد، خوش غیرت هم چشمکی زد. ثانیه ای بعد، هر دو پتویی رو از دو طرف انداختن روی شخصی که وارد شده بود و اسکلت همزمان داد زد:” ای هوسباز لاشی! حالا دخدرارو ورمیداری واس خودت به ما نمیدی؟!”.
بقیه هم جلو اومدن و مُشت و لگد بود که بالا و پایین می‌رفت و روی پتو کوبیده میشد. کاپیتان جک زیر پتو داد و فریاد می‌کرد، اما هیچ‌کس کوتاه نمی ‌اومد و دست ‌بردار نبود. صدای برادرا سنگر رو پُر کرده بود. بالاخره اسکلت دلش به رحم اومد و گفت:” بسشه… فک کنم دیگه ادب شده باشه”. فورا پتو رو بالا زدیم و همگی از چیزی که دیدیم هنگ کردیم. زیر پتو بجای فرمانده جک، راننده ی مشکوکِ اتوبوسِ جهادنکاحی خوابیده بود.
راننده ی مرموز مثل پرنده اسیری بیرون پرید و همینطور که چفیه ش رو روی صورتش تنظیم میکرد تا کسی چهره ش رو تشخیص نده با نگاهی تند و تیز همه رو زیر نظر گرفت و درنهایت با لحنی خشک و خشن گفت:” به محض بازگشت به بکن تو، آی پیِ همه شما بلوکه خواهد شد”.
گفت و بی درنگ بلند شد و لخ لخ کنان از سنگر خارج شد. همه در شوک بودن و با ترس و لرز بهمدیگه نگاه میکردن! چیزی توی نگاهشون بود، که من نمیتونستم معنی کنم. چند ثانیه ای گذشت تا اینکه برادر شادوو از بهت و حیرت دراومد و بدنبال راننده ی مرموز از سنگر خارج شد:” به جونِ خودم فهمیدم رانندهه کیه! این روغنِ من کجاااااااست؟!

ادامه…

نوشته: روح.بیمار

بازدید 19,434

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

61 پاسخ به “مدافعین حشر (۳)”

  1. اقا برای من هسته خرما نیست ?شومبول همون راننده مشکوکه که برا من اشناس:))))) تو کیونه کذاب و دروغ گو (wanking) (erection)

  2. الان من چه کنم هم کیونه سامی هم کیونه روحه جقی بزارم 😀 ؟دخترا ه همین طور کلا همه 🙄

  3. سامی برادر اونم میکنم اشتهای من زیاده لاکن تنها از دخترا میشه به یه نفر نر داشته باشم لاجرم دنباله کیونه پسرم^-^

  4. خدا بهت رحم کرد با سپیده فرستادیمون تو اون خرابه، وگرنه بخاطر مسخره کردن کاپشنم یه دیسلایک گنده بهت میدادم ;-)اما بعدش چی؟ تو خرابه چه اتفاقی افتاد؟ ?هنوز قسمت اول و دوم رو نخوندم،باور کن الان دیدم این داستان از توست.باعث شدی خوابم بپره بسکه خندیدم،اول و دوم رو هم باید بخونم.

  5. shadow69خودت گفتی دیگه , اونش به من ربطی نداره ? راننده رو شناختی? خخ اسمی ازش نبریا ! شیطونی هم نکن الان ریش و قیچی دست منه, یهو دیدی بچه های بکن توو ریختم سرتا 🙄 مرسی بابت جنبه

  6. کیر مرد داداش نمیدونم این چه دشمنیه با من داره منتها شنیدن میگن این که هر چی سیاه نمایی بیشتر کنن نتیجش بر عکسه (نشنیدین از خودم در اوردم :دی) اینم همینه در واقع سالاره ما بود تو فرغون (preved)

  7. خوشم مياد خودم كه جايگاهي ندارم ولي عالي بود بعد از كلي دپ بودن كلي هم خنديدم

  8. صدف هستمما هر قسمت نام نویسی داریم عزیز ? هرکه دارد جنبه ی بالای صد, بسم الله ?

  9. بابا این شلاق چیه دادی دستش، گیر داده میگه بکش پایین. ببین یکاری نمیکنی خلع سلاح شه.میترسم ۹ ماه دیگه اون بیاد واسه جواب

  10. جنبه ماكه ثابت شدست اما خب ميخواي جنگ بپا كني اسم مارو هم بنويس همراه با اسيد

  11. PayamSEآخه بی دی اس ام خیلی دوس داره 🙄 خدا به دادت برسههه ?یعنی زورشو نداری? ?به به, تصور پیام حامله هم جالبه ها ? شاید آوردمش توی داستان 🙄

  12. آرمین نگم براتا 🙄 از کجا شروع کنم آخه! پسر ذهنت بی نظیره اینهمه شخصیت رو سر و سامون دادن و در یه داستان از یه ذهن نابغه برمیاد و بس لایک 14 رو دادمولی چند تا تیکش ترکیدم. …مسیحا 🙄 دیلدوی شادی 🙄 اوف ما دخملای جهاد نکاحی ? سامان و روح بیمار …اصن کدومو بگم نابود شدم انقدر خندیدمپیام 🙄 شلاق دارما (preved) پیام 🙄 عالی بود پسر

  13. اخیش منو این وسط یادت رفت و بلا ملا سرم نیاوردیاخه از داستان قبل تا الان کمبود خواب داشتم و توی ماشیین خوابم برده بودلایک 15

  14. وقت کردی ی کنج خرابه ای جایی هم مارو وارد کن …قلمت برقرار رفیقاز اونور اب

  15. ارمین جان لایک 16این وصیت نامه منه )با صدای یعقوب توی یوسف پیامبربخونش (اینک که عمر اندک من کفاف رسیدن به قسمت های بعد و داستان های بعد تو نمیدهد و عزرائيل کمر همت بسته که جان مرا بستاند از تو ای ارمین که روحی بیمار داری تقاضا میکنم که پس از مرگم هر داستانی که مینویسی را از طریق پیام رسان روحی که کاملا وطنیست برایم به سرای اخرت بفرستی تا با خواندن ان روحم شاد گردددوست دار تو سیامک

  16. سامی جا والا احتمالا روح عزیز برحسب اسمم یه فرغون دو دستگاه چسبونده بهم و الا این تخمه آفتابگردون اصلا لایق صحبت نیستش عزیزدلم

  17. دهنت سرویس خخخخ مردم از خنده : )) انگار واقعا داشتم یخ نثارتون میکردم :دی تا این حد رفتم تو داستان هههه

  18. راستی…فعلا بیستمی رو ازم داشته باش تا یه راهی برای انتقام ازت پیدا کنم…

  19. sorsia240دور از جونت عزیز وصیت نامه چیه دیگه?نه خدایی سیا جان, جدی داری میگی یا شوخیه?

  20. روح جوون من یخ به پسرا پرت نکردم به پیرمردا پرت کردم خخخ از وختی گفتم از سلیقه‌ت خوشم نمیاد تحویلم نمیگیره :دی

  21. آرمین,عالی بود پسر.نگم برات که چقدر خندیدم سر تیکه ی مسیحا,ایولخودت و سامیسپیده و پیامو اون تیکه ی علم الهدی هم که بییییی نظییییییر بووووود.ذهن خلاق و صدالبته مبتکر و نابغه ات آفرین داره.اُرگانایز کردن این همه شخصیت واقعی و پرداختن بهشون تا حدی که شخصیت دومی با این همه شباهت بهشون نسبت داده بشه کار هرکسی نیست.امیدوارم روزی خارج از اینجا در جایگاهی که لایق این هوش و استعدادت باشه بدرخشی عزیزم.

  22. مهتی تو ارمین هر چقدر تحریف کنین واقعیت عوض نمیشه چرا افترا چرا دروغ چا واقعا چراااااااا (dash)

  23. شاید آوردیش تو داستان؟ حاملگی منو؟! نکنه از جونت سیر شدی پسر؟به جوونیت رحم کن. اینا تاکتیکن،میخام سپیده نترسه،مخصوصا حالا که فهمیدم ۸۵ه.درضمن باید بیای اینجارو ببینی،از بیرون خرابه بنظر میرسه،بخاطر رد گم کنی.در اصل ایستگاه خواهران زینبه.مسجد داره،حموم،خوابگاه…و یه درمونگاه.میگم حالا که من اینجام یکی دیگرو بذار واسه پیک موتوری.طفلک خواهران خسته و کوفته یجایی واسه استراحت و تجدید قوا میخان.حالا که هدف خدمت به خلق الله ست،پس من همینجا میمونم و به امور خواهران رسیدگی میکنم.البته با اجازه سپیده جان

  24. Haleh59 مرسی هاله عزیزم! شاد باشی و همیشه بخندی !!فقط خودم و سامی ?قربونت برم, مرسی که همیشه همراهیم میکنی ! ?بیرون از اینجا اهداف مهمتری هست, امیدوارم نیمه راه کم نیارم فقط ?

  25. دوستان دو نکته رو بگم!اولا اینکه داستان کاملا فانتزی و بر مبنای شوخی با دوستان نوشته شده!اینکه اسم کاربر خاصی اورده میشه و مطلب طنزی راجع بش نوشته میشه هیچ قصد و غرضی پشتش نیست, جز چند لحظه ای شاد شدن و خندیدن, لطفا کسی چیزی رو جدی به خودش نگیره, یا نگه من چرا اینجوری بودم و فلان, نیت فقط ایجاد صمیمیت بیشتر بین اعضاس!

  26. نه توروخدا آرمین، از شکم بدم میاد، حامله م نکن :)اسن همین یاماها ۸۰ که اگزوزشم افتاده خیلیم خوبه.خوب کاری کردی سپیده جان، مرتب قرص بندازی بالا و چاییت براه باشه بقیش حله ؛)این دسته شلاقت فقط کمی میترسوندم.زیادی کت و کلفته 🙁

  27. من قرصی نیستم پیام جان تاخیری لازم ندارم ? خودت گفتی کلفت باشه بهتره ? دیگه دبه نکن 🙄 نوش جونت 🙄

  28. خداییش دمت گرم یه فکریم به حال دخترای بچه مثبت سایت کن یه جوری اونارو هم فرو کن تو داستان

  29. امام بزرگ(همونکه ارتحال گرفت مُرد)،زمان جنگ فرمودند ما چه بکشیم چه کشته شویم پیروزیم.داستان منم همینه سپیده جان;-)کوفت،من کجا گفتم کلفت باشه خوبه؟همش تو فکر چیز کلفتی.بجای این حرفا یه چای بذار جون بگیرم شرمنده ت نشم ?

  30. حاژ ارمین،یا بزار تو داستانت چند نفرو بکشم یا ولم کن برم!نوموخوام اصن!این چیزایی که نوشتی اصلا با روحیات من سازگار نیست!نه تروری،نه بمبگذاری،نه چیزی!:(:(

  31. واقعا نمیفهمم!خپلعلی مرحوم که از صفحه روزگار حذف شد!شدو باباش هم که نه سانت و نیم بیشتر نداره!این همه بزرگنمایی واسه چیه ارمین!^-^

  32. با همه شوخی با من پیرمرد هم شوخی…از این دست مریزاید…خسته نباشی…علاوه بر کاندوم طرح دار، شربت شهادت و شیاف وحدت…ویگرای دست ساز مخصوص خودمون برای مشترهای سفارشی بکن تو موجود است…فقط روح جان خودت زحمت معرفی شونو باید بکشی…جنبه دارها فراموش نشوند…این ۸۵ یا ۵۸ هم برای خودش کرشمه ای بودا…خوب اومدی جدا حال کردم…

  33. سپیده جان من بی تقصیرم…این نویسنده محترم آدم رو به راه راست منحرف میکنه.البته یه مقدار شیشه خورده هم بی تقصیر نیست…کلا من کبریت بی خطر هستم…شما جدی نگیر…???

  34. دمت گرم آرمین جان،حال دادی، تصورکن من با ی گونی شورت و سوتین دزدی از دخترا بکن تو ، شبا برم در خونه ها در بزنم، شورت و سوتینا بزارم در خونه ها غیب شم، ریاا نشه، خخخاین تیکه کشیدن موو توسط هیدن موون از خنده ترکیدم خخخخایول هم خوب توصیف کردی آفرين 51?

  35. آقا چون بقیه ماجرای من و آیسی در این قسمت نیس،باس بگویم که ماجرا به خیر و خوشی تمام گشت و یخ آیسی آب شد و قراره با هم بریم عملیات والفرج ?

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید