مامانم و پدربزرگم (۱)

( این داستان برای من اتفاق نیوفتاده و داستان زندگی یه دوستی هست که به زبان اون مینویسم )
سلام من اسمم رهاهست این خاطره مال دوران کودکیم که حدوداچهارپنج ساله بودم مامان من وقتی بچه بود تقریباهفت هشت ساله پدرش ازدست میده ومادربزرگم باتوصیه های فک وفامیل بایه مردکه هم دهاتیشون بوداونم زنش توتصادف ازدست داده بودازدواج میکنه که وضع مالی خوبی داشته وبرای مادربزرگم ومادرمن که بچه ناتنیش بودکم نزاشته .اون زمونا که من بچه بودم خونمون یکم دوربودازخونه مادربزرگم اینابراهمون پنجشنبه هامیرفتیم دیگه شب میموندیم جمعه شب برمیگشتیم پدرمم بازاریه گاها براناهاریا عصرا میومدزیادنمیموندمیرفت همیشه که مامیرفتیم بابامم که آورده بودماروبرسونه میومدتومامانم لباسای بلندیا به قول خودمون باحجاب میپوشیدتوی خونه مادربزرگم ولی پدرم که میرفت کلا الکی گرماروبهونه میکردباشلوارک وتاب میگشت منم بچه بودم کلاتوباغ نبودم مادربزرگمم یجوری بودبعدرفتن بابام خودش میگف مریم توگرمت نیس پاشولباسات عوض کن عجیبش اینجابودپدربزرگم هم میخندید یکی ازاین روزاکه ماخونه مادربزرگ بودیم مادربزرگ من صداکردگف بیابریم تواون یکی اتاق بااسباب بازیای جدیدکه برات خریدم بازی کنیم دست من گرفت که ببره تواتاق دیدم به مامانم اشاره کردمامانم پاشدرف تواتاق بابابزرگ داخل پارانتز بگم(من خیلی فضولم کلامیشه گفت ازنوزادی فضولم)یکم که بازی کردیم بعدیکم یه صداهایی میومدانگاریکی آروم داره گریه میکنه من گوشام تیزکردم مامان بزرگ فهمیدزودسرم گرم کردالکی صداش بلندکردباصدای بلندبامن بازی میکردبعدیه ساعت من خسته شدم گفتم میرم کارتن ببینم تلوزیون هم توحال بودمامان بزرگ رف بیرون بعدبرگشت تواتاق گف باش بیابریم تلوزیون ببینیم تازه نشسته بودیم تلوزیون دیدن که مامانم ازاتاق بابابزرگ اومدبیرون کلا عرق کرده بود هم چهرش یجوری شده بودانگارخسته هست بعدلبو لوچش خیس بود مامان بزرگ تامامانم دیدگف الان میری حموم یاصبح مامانم گف وای الان خستم صبح میرم مامانم رف توآشپزخونه یه بسته دسمال کاغذی مچاله تودستش بودانداخت سطل آشغال برگشت نشسته بودرومبل که بابابزرگ ازاتاق اومدبیرون مامان بزرگم یه نگاه کردبهش خندید بابابزرگ اومد لپ من کشیدبوسم کردرف نشست پیش مامانم من ومامان بزرگ زمین جلوی تلوزیون نشسته بودیم بابابزرگ ومامانم داشتن آروم صحبت میکردن که بابابزرگ به مامانم گف اذیت که نشدی مامانمم گف جلوخوب ولی عقب که میزاری برام بزرگه اذیتم میکنه مامان بزرگم برگشت گف ببین من چی میکشم به خیال اینکه من بچم کلاراحت حرف میزدن بعدمن تشنم شدبرگشتم به مامانم بگم تشنمه دیدم دست بابابزرگ داخل شلوارک مامانم یهوکشیدبیرون خلاصه تاشب اتفاقی نیوفتادشام خوردیم باز مامان بزرگ گف امشب رها پیش مامان بزرگ میخوابه ومامان مریمش پیش بابابزرگ من گفتم ن پیش مامانم میخوابم مامان بزرگ توام بیا پیش مابخواب یکم پچ پچ کردن گفتن باش من وسط مامان بزرگ ومامانم خوابیده بودم که نصف شب یه صدایی بیدارم کرد ولی بلندنشدم فقط چشام بازکردم دیدم مامانم که کنارم خوابیده کامل زیرپتوهس فقط سرش بیرون وتن تن نفس نفس میزنه وتکون تکون میخوره زیرپتوهم صدای ملوچ ملوچ میومدمامانم چشاش بسته بودهرازگاهی چشاش به هم فشارمیداد ازته دل نفسش میداد بیرون من یهو جیشم گرفت یهو همینطورکه نگاه میکردم گفتم مامان من جیش دارم یهومامانم باترس چشاش باز کرددیگه تکون نخورد مامان بزرگ زودازپشت سرم پاشدگف بیابامن بریم بلندکه شدیم مامان بزرگم چراغ روشن نکردیه شب چراغ که نورکمی داشت روشن کردمن پاشدم برم دسشویی دیدم شلوارک وتاب وشرت وسینه بندمامان یکم اونورترازجای خوابشون افتاده چون صبح اومدنی دیدم لباساش که خونمون عوض کرداوناروپوشیدرفتم جیش کردم اومدم دیدم لباسا نیستن مامانمم اززیرپتواومده بیرون لباساتنش پدربزرگمم نیس اومدم بازخوابیدم صبح پاشدم خواب آلوددیدم سفره پهن همه دورسفره نشستن صبحونه میخورن پدربزرگ تادیدمن بیدارشدم گف بیارهاجون صبح رفتم برانوه عزیزم صبحونه بانون داغ گرفتم من رفتم سرصبحونه بعدپدرم زنگ زد که بعدازظهرجنس میادبرام میرم انبارشب نمیتونم بیام دنبالتون آماده شین ظهرمیام بعدمامان اومدجریان براماگف بعدبابابزرگزیرلب آروم به مامان بزرگ ومامانم گف شب این نیم وجبی نزاش کارمون کنیم صبحم این شوهره مامان بزرگ خندیدگف ن اینکه دیروزعصرگریه دخترم درنیاوردی مامانمم گف وای هنوزپشتم میسوزه بعدمامان بزرگ بلندگف باش دخترم توعرق کردی پاشوبروحموم بوی بد میدی موقع گفتن این حرفامن نگامیکردمنم فضولیم گل کردبازمن برداتاق بازی بازی میکردیم که چون حموم چسبیده به اتاقی که ماتوش بودیم بودقشنق صدای ناله ونفس نفس زدن میومدمنم کنجکاویم گل کردکه ببینم توحموم چخبرپاشدم ازاتاق رفتم بیرون مامان بزرگ گف کجاگفتم جیش دارم چون حموم ودسشویی یه جابوددرشون فرق میکردمامان بزرگ زود اومدگف بزامن بیام ببرمت دربازکرد بعد یه ضربه زد به در حموم گف مامان رها نترسیا رها رو آوردم دستشویی درحمام انگار قبل ماکامل باز بود چون گرم بود توش چفت کرده بودن کامل نه موقع ردشدن تورو نگاه کردم دیدم مامانم دستش رو گذاشته رو دیوار پشت کرده بابابزرگم یه چیز دراز کرده وسط پاهاش آروم جلو عقب میکنه از اندام مامانم بخوام بگم بدنش ظریف قدش صدوهفتادوپنج اینا میشه ولی باسنش نسبت به اندامش بزرگه اون زمون تقریبا سی و دو سالش بود بعد اینکه ما اومدیم بیرون باز صدای ناله مامانم بلند شد بعد یکم ازحموم اومدبيرون حوله پیچیده بود دورش جالبش این بود موهاش اصلا خیس نبود فقط کمر به پایینش آب خورده بود.

نوشته: رها خانوم

ادامه…

بازدید 5,093

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “مامانم و پدربزرگم (۱)”

  1. پسر جان این دری وری ها چیه نوشتی آخهتوی ۵ سالگی اینهمه جزییات کس دادن ننت یادتهالان باید پروفسور باشی

  2. مادر بزرگت یه کیر کلفت دم دستش بودبعد هدیه اش میداد به یکی دیگهخودش میرفت با اسباب بازی هاخودش رو سرگرم میکرد ؟کیر شوهرش رو میبخشیداونم به دخترش ؟پسرک : ابله جان هیچ زنی شوهرش رو با کسی قسمت نمیکنه 😐

  3. فقط اگر بتونی چند سال بعد نشون بدی که پسر بزرگ تر شده و خودشم مادر بکنه و مادر بزرگم بکنه قشنگ تر میشه مثلا پدر بزرگ بمیره

  4. دوستمون اشاره خوبی کرد. توی 5سالگی چجور همه جزییات یادت مونده؟ البته شاید کلا 10سالت باشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید