لز الهه (۱)

در محله‌ی قدیمی تهران، خانه‌ی بهداشت هر چهارشنبه صبح پر بود از مادرهایی که بچه‌های شیرخواره را بغل کرده بودند. الهه ۳۸ ساله بود، تپل و سفید، با موهای مشکی صاف که تا کمرش می‌رسید و همیشه از زیر روسری‌اش بیرون می‌ریخت. سینه‌هایش آن‌قدر بزرگ و سنگین بود که حتی زیر مانتوی گشاد هم مثل دو تا خربزه‌ی رسیده تکان می‌خورد. نوک سینه‌هایش همیشه از شیر دادن خیس بود و زیر سینه‌بند نازک لک می‌انداخت.
یک چهارشنبه بارانی، فاطمه کنارش نشست. فاطمه ۴۰ ساله، چاقِ چاق، با شکم گرد و ران‌هایی که وقتی می‌نشست از دو طرف صندلی آویزون می‌شد. سینه‌هایش از الهه هم بزرگ‌تر بود؛ دو تا کیسه‌ی پر از شیر که زیر چادرش بالا و پایین می‌رفت. بچه‌ی او هم شش ماهه بود و هر دو مادر همزمان بچه‌هایشان را زیر مقنعه شیر می‌دادند.
حرف‌ها از بچه شروع شد، بعد رسید به شوهر. فاطمه گفت: «شوهرم هفته‌ای یه بار میاد، اونم فقط می‌خوابه.» الهه آه کشید: «مال منم دیگه منو نمی‌بینه، می‌گه چاق شدی.» فاطمه خندید و گفت: «چاق؟ این که خوبه! این بدنو باید خورد.» و چشمکی زد.
چند هفته بعد، باران شدید بود و خانه بهداشت زود تعطیل شد. فاطمه گفت: «بیا خونه‌ی من، نزدیکِ.» الهه قبول کرد. وقتی رسیدند، فاطمه چادرش را پرت کرد گوشه و فقط با یک تاپ سفید تنگ و شلوار خاکستری ماند. سینه‌هایش از تاپ بیرون زده بود، نوک قهوه‌ای بزرگش زیر پارچه‌ی نازک سفت شده بود. الهه هم مانتویش را درآورد؛ بلوز یقه‌بازش باز بود و سینه‌بند سفیدش زیرش معلوم بود، سینه‌هایش از بالا سرریز کرده بودند.
بچه‌ها را خواباندند توی اتاق کوچک. فاطمه رفت آشپزخانه، وقتی برگشت دو تا لیوان شربت آلبالو آورد و کنار الهه روی مبل نشست، ران کلفتش چسبید به ران الهه. بوی بدنش می‌آمد؛ بوی شیر مادر، عرق و عطر گلاب. آرام گفت: «تو خیلی خوشگلی الهه… این موهای صافِت آدمو دیوونه می‌کنه.» بعد دستش را گذاشت روی ران الهه، از بالای زانو شروع کرد و آرام بالا رفت.
الهه نفسش گرفت اما عقب نکشید. فاطمه دستش را برد زیر بلوز الهه، روی شکم نرم و تپلش کشید، بعد سینه‌بند را کنار زد. سینه‌ی راست الهه پرید بیرون، سفید و پر از رگ‌های آبی، نوک سینه‌اش صورتی و خیس. فاطمه سرش را پایین آورد و نوک سینه را گرفت توی دهانش، محکم مکید. شیر گرم فواره زد توی دهانش. الهه ناله کرد و سرش را عقب برد: «آخ فاطمه… آروم…»
فاطمه بلند شد، تاپش را کشید بالا و دو تا سینه‌ی غول‌پیکرش افتاد بیرون، سنگین و سفید با هاله‌ی قهوه‌ای بزرگ. گفت: «بیا تو هم بخور، پر از شیرم برات.» الهه دیگه نمی‌تونست صبر کنه. سرش را برد جلو، نوک سینه‌ی چپ فاطمه را گرفت توی دهانش و مثل بچه‌ی گرسنه مکید. شیر گرم و شیرین ریخت توی حلقش. فاطمه با دستش سینه‌ی خودش را فشار می‌داد و شیر می‌پاشید روی صورت الهه.
بعد فاطمه شلوارش را کشید پایین. شرت سفیدش خیس بود و به کسش چسبیده بود. موهای سیاه و پرپشت کسش از دو طرف شورت بیرون زده بود. شرت را هم درآورد و روی مبل نشست، پاهایش را باز کرد. کس چاق و گوشتالو اش باز شد، لب‌های بزرگ و خیس، چوچولش مثل یه دکمه‌ی قرمز باد کرده بود. گفت: «بیا الهه… بخور… سال‌هاست کسی منو اینجوری نخواسته.»
الهه زانو زد جلویش. صورتش را فرو کرد توی کس فاطمه، بوی تند و خوشبوی زنانه پر کرد بینی‌اش. اول لب‌های بزرگ را لیسید، بعد زبانش را چرخاند دور چوچول. فاطمه جیغ کشید و کمرش را قوس داد: «آخخخ… همینجا… بیشتر…» الهه دو تا انگشتش را کرد توی کس داغ و خیس فاطمه، تا ته رفت داخل، بعد شروع کرد به تکان دادن سریع. صدای چپ‌چپ آب کس بلند شد. فاطمه دستش را فشار داد توی موهای صاف الهه و صورتش را بیشتر فشار داد به کسش: «زبونتو بکن تو سوراخم… آخخخ…»
الهه زبانش را کرد داخل سوراخ کس فاطمه، همزمان انگشتاشو تندتر تکون می‌داد. فاطمه شروع کرد به لرزیدن، آب کسش ریخت روی صورت الهه. ارگاسمش که تموم شد، الهه را کشید بالا و بوسیدش، طعم کس خودشو از زبون الهه خورد.
حالا نوبت الهه بود. روی مبل دراز کشید، شلوار جینش را کشید پایین. شورت صورتی‌اش خیسِ خیس بود. فاطمه شرت را با دندون کشید پایین. کس الهه تپل و سفید بود، موهای مشکی صاف و کم‌پشت، لب‌هاش صورتی و چوچولش کوچک و سفت. فاطمه گفت: «چه کس خوشگلی… مثل عسل می‌مونه.» بعد صورتش را فرو کرد توی کس الهه، اول چوچول را مکید، محکم و تند، بعد زبانش را کرد داخل سوراخش. الهه فریاد کشید: «فاطمه… دیوونه‌م کردی… آخخخ…»
فاطمه سه تا انگشتش را کرد توی کس الهه، تا ته، بعد شروع کرد به تکان دادن تند و عمیق. دست دیگه‌اش چوچول را می‌مالید. الهه کمرش را بلند کرد، پاهاشو دور گردن فاطمه قفل کرد: «سریع‌تر… دارم میام… آخخخ…» آب کسش فواره زد توی دهان فاطمه.
هر دو عرق‌کرده و نفس‌نفس‌زنان روی زمین افتادند. فاطمه رفت روی الهه، شکم چاقش روی شکم تپل الهه، سینه‌های غول‌پیکرش روی سینه‌های الهه فشار می‌آورد. شروع کردند به ساییدن کس به کس، چوچول به چوچول. خیسی کس‌هاشون به هم می‌خورد و صدای چپ‌چپ می‌داد. فاطمه موهای صاف الهه را گرفت و کشید، لب‌هاشو گاز گرفت. الهه هم باسن بزرگ فاطمه را چنگ می‌زد و فشار می‌داد.
دوباره ارگاسمشان همزمان رسید. فاطمه جیغ کشید و آب کسش ریخت روی کس الهه. الهه هم لرزید و شیر از سینه‌هاش پاشید بیرون. ساعت‌ها همدیگه رو بوسیدند، لیسیدند، انگشت کردند، تا جایی که دیگه جونی برایشون نمونده بود.
وقتی بچه‌ها بیدار شدند، هر دو با لباس‌های خیس و بدن‌های کبود از جای انگشت، همدیگه رو بوسیدند. فاطمه گفت: «از فردا خونه‌ی توئه، هر روز میام.» الهه لبخند زد و نوک سینه‌ی فاطمه را گرفت توی دهانش و مکید: «حتی اگه شوهرم خونه باشه، می‌گم دوستمه، در اتاقو قفل می‌کنم، بعد تا صبح کستو می‌خورم.»
از اون روز، خانه‌ی الهه شد بهشت دو زن چاق و پر شیر. هر بار که بچه‌ها خواب بودند، در اتاق قفل‌شده، بدن‌های تپل و عرق‌کرده‌شون به هم می‌پیچید، کس به کس می‌ساییدند، چوچول همدیگه رو می‌مکیدند، انگشت تا آرنج توی کس هم می‌کردند و با ناله‌های خفه می‌گفتند: «فقط تو منو می‌فهمی… فقط تو منو می‌خوای…»

چند ماه از شروع رابطه‌ی مخفی الهه و فاطمه گذشته بود. خونه‌ی فاطمه طبقه‌ی پایین بود، یه آپارتمان قدیمی با حیاط کوچیک و دو تا اتاق اضافه. شوهر فاطمه بیشتر مسافرت بود و بچه‌شون حالا نه‌ماهه شده بود و راحت‌تر خواب می‌رفت. الهه هم شوهرش شیفت‌های طولانی داشت و شب‌ها دیر می‌اومد. هر دو مادر، هر چهارشنبه و جمعه، بچه‌ها رو می‌خوابوندن و توی اتاق قفل‌شده تا صبح همدیگه رو می‌خوردن.
یه روز فاطمه به الهه گفت: «دو تا دختر دانشجو اومدن طبقه‌ی بالا، مستأجر شدن. خیلی جوونن، بیست‌و‌یک، بیست‌ودو سالشونه. یکی‌شون اسمش نگار، قدبلند و لاغر، موهاش مشکی صاف تا کمرش، چشم‌های درشت. اون یکی‌ش اسمش رها، تپلِ تپل، سینه‌های بزرگ، موهاش قهوه‌ای فرفری.» الهه خندید: «مثل ما دو تا، ولی جوون‌تر!»
اولش فقط سلام‌علیک بود. دخترا درس می‌خوندن، گاهی فاطمه براشون چای می‌برد یا نون تازه می‌داد. نگار و رها از شهرستان اومده بودن، رشته‌ی معماری می‌خوندن، خونه‌شون دور بود و مستقل زندگی می‌کردن. یه شب که بارون شدید می‌اومد، برق رفت. فاطمه رفت بالا ببینه حالشون خوبه یا نه. نگار در رو باز کرد، فقط یه تاپ نازک تنش بود و شلوارک کوتاه، سینه‌هاش زیر تاپ معلوم بود. گفت: «بیا تو فاطمه‌خانم، رها ترسیده.»
فاطمه رفت داخل. رها رو مبل نشسته بود، پتو دورش پیچیده بود، موهای فرفریش بهم ریخته. فاطمه شمع روشن کرد و کنار رها نشست. نگار چای آورد. حرف زدن، از درس، از تنهایی، از اینکه تو تهران هیچ‌کس رو ندارن. فاطمه گفت: «من و دوستمی، الهه، همیشه این پایینیم. هر وقت دلتون گرفت بیاین.»
چند روز بعد، نگار و رها اومدن پایین چای بخورن. الهه هم بود. چهار زن دور میز نشستن، بچه‌ها خواب بودن. نگار و رها از بدنشون حرف زدن؛ نگار گفت: «من همیشه لاغرم، هیچ‌وقت سینه‌هام بزرگ نمی‌شه.» رها خندید: «من برعکس، از بچگی چاق بودم، همه بهم می‌گن گنده.» فاطمه چشمکی به الهه زد و گفت: «چاقی که خوبه! این بدناست که آدمو دیوونه می‌کنه.»
یه شب که شوهر فاطمه نبود و شوهر الهه شیفت شب داشت، دخترا دوباره اومدن پایین. این بار شراب خونگی آورده بودن (از شهرستان آورده بودن). بچه‌ها خواب بودن، در قفل بود. اولش حرف و خنده بود، بعد نگار گفت: «فاطمه‌خانم، شما دوتا چقدر به هم نزدیکید… انگار خواهرید.» الهه خندید: «بیشتر از خواهر.»
رها که یه کم مست شده بود، گفت: «من تو خوابگاه با یه دختر… یه بار… بوسیدمش.» سکوت شد. نگار سرخ شد ولی چیزی نگفت. فاطمه دستش رو گذاشت رو ران رها: «خوبه که تجربه کردی. ما هم… بیشتر از بوسه.» نگار نفسش گرفت. الهه آروم گفت: «می‌خواید ببینید؟»
دخترا خشکشون زد، ولی عقب نکشیدن. فاطمه بلند شد، رفت جلوی نگار، آروم تاپش رو کشید بالا. سینه‌های کوچیک وسفت نگار بیرون پرید، نوک صورتیش سفت شده بود. فاطمه سرش رو پایین آورد و نوک سینه‌ش رو مکید. نگار ناله کرد و سرش رو عقب برد. الهه هم رفت جلوی رها، شلوارکش رو کشید پایین. کس تپل و پرموی رها خیس بود. الهه صورتش رو فرو کرد توش، زبونش رو چرخوند دور چوچول بزرگ رها. رها جیغ آرومی کشید و پاهاش رو دور گردن الهه قفل کرد.
نگار حالا لخت بود، فاطمه کس لاغر و صافش رو لیس می‌زد، سه تا انگشت کرد داخلش و تند تکون داد. نگار برای اولین بار ارگاسم گرفت، آبش ریخت رو صورت فاطمه. رها هم روی مبل دراز کشیده بود، الهه چهار تا انگشتش رو کرد تو کس چاقش، همزمان چوچولش رو مکید. رها فریاد کشید و لرزید.
بعد جاشون عوض شد. نگار رفت لای پاهای فاطمه، کس چاق و پر موش رو با ولع لیس زد. رها هم صورتش رو فرو کرد تو کس تپل الهه، زبونش رو تا ته کرد داخل. فاطمه و الهه همدیگه رو بوسیدن، سینه‌هاشون به هم مالیده می‌شد. چهار زن، بدن‌های جوون و میانسال، عرق‌کرده و ناله‌کنان، رو زمین غلت می‌زدن.
فاطمه ویبراتور بزرگش رو درآورد، اول کرد تو کس نگار، روشن کرد. نگار جیغ کشید و ارگاسم پشت ارگاسم گرفت. بعد رها ویبراتور رو گرفت، کرد تو کس خودش و همزمان کس الهه رو لیس زد. نگار هم رفت لای پاهای فاطمه، زبونش رو کرد تو سوراخ دیگه‌ش. فاطمه از لذت گریه کرد.
تا صبح ادامه داشت. گاهی دو به دو، گاهی هر چهار تا با هم. کس به کس می‌ساییدن، چوچول به چوچول، انگشت تا مچ تو کس هم می‌کردن. شیر از سینه‌های الهه و فاطمه می‌پاشید رو بدن جوون دخترا. نگار و رها برای اولین بار سینه‌ی مادر رو مکیدن، شیر گرم خوردن و ناله کردن.
وقتی آفتاب شد، هر چهار تا لخت و خسته تو بغل هم بودن. نگار آروم گفت: «دیگه هیچ‌وقت تنها نیستیم.» رها لبخند زد: «از این به بعد، هر شب… اینجا.»
از اون شب، خونه‌ی فاطمه شد بهشت چهار زن. بچه‌ها که خواب بودن، در قفل می‌شد و چهار بدن — دو تا چاق و پر شیر، دو تا جوون و تشنه — تا صبح همدیگه رو می‌خوردن، لیس می‌زدن، انگشت می‌کردن، ارگاسم پشت ارگاسم می‌گرفتن و با ناله‌های خفه می‌گفتن:
«ما یه خانواده‌ایم… فقط مال همیم… هیچ‌کس نمی‌فهمه، فقط ما چهار تا…»

نوشته: شوهر الهه تپل

بازدید 10,425

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “لز الهه (۱)”

  1. چندتا خطشو خوندم و دیگه ادامه ندادمحالم بهم خورد از خوردن شیر و اون کس پشمالو ک حتما با اون چاقی بوی گوه میدادهکیرم دهنت دیگه ننویس حالم بهم خورد

  2. تا اونجا که دو سه تا انگشت و بعد ویبراتور اومد تو کار ، خوب بود اما از انگشت و ویلداتور مشخص شد تخیلیه، دخترایه دانشجویس که تازه از شهرستان اومدن کی و چطوری اوپن شدن که سه تا اتگشت و ویبراتور میره تو کوسشون و اولین بار ارگاسم شدن!؟حالا بگذریم از کوس پشمالو که چطوری میخوردن و …

  3. اینهمه زحمت کشیدی داستان بنویسی متاسفانه زحمتت فقط هدر دادن وقت خودت شد و بعدش خواننده ها.

  4. این چیبود اخه دهن سرویسراوی تو؟ اولشو خوندم پشیمون شدم به سرعت رفتن سراغ هم؟؟؟ عجب بابا پلشتی هستی تو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید