_ چیکار میکنی دیوونه شدی؟ بزار دستامو بشورم…
همزمان با افتادن لیوان داخل سینک، آه کشیدن مژگان هم شروع شد. شلوارشو پایین کشیدم، زیپ شلوارم رو باز کردم و کیرم رو بیرون اوردم، کمی با سر کیرم کونش رو نوازش کردم و از پشت فرو کردم تو کسش. اینقدر یهویی شروع کردم که کسش خشک بود و فقط سر کیرم به زور وارد کسش شد. کمی جلو عقب کردم که کسش خیس بشه و شروع کردم به تلمبه زدن. مژگان در حالیکه کمی روی سینک خم شده بود واسه اینکه تعادلش بهم نخوره با دوتا دستش دو طرف کابینت رو گرفته بود و کونشو کامل عقب داده بود. یه نگاه به دستهای زبر و ناخنهایی که نصف لاکش پریده بود کردم. سالها بود به خودش نمیرسید. چشمامو بستم و به نهال فکر کردم. صدای آه کشیدن مژگان به صدای سکسی نهال عوض شد: «بکن دکتر… بکن تو کسم دکتر… کسم واسه توئه، فقط واسه تو…نهالتو بکن… جرم بده…» و با شدت تمام تو کس مژگان ارضا شدم…
نهال یه تاپ سفید، یه دامن ماکسی مشکی و یه کفش پاشنه بلند پوشیده بود. در حالیکه بالای سرم ایستاده بود داشت کاغذ کادویی که بهش داده بودم رو باز میکرد. با دیدین گوشی موبایل چشماش برقی زد و آه کوچکی کشید. صندلی چرخدارم را کمی از میز فاصله داد و در حالیکه دستش رو دور گردنم میانداخت به آرومی روی زانوم نشست.
_ وای حامد اصلا فکر نمیکردم کادوی تولدم گوشی باشه. تو این مدتی که باهمیم همیشه بهترین کادو ها رو بهم دادی.
+جون خشگلم، قابلتو نداره عزیزم …
و با بوسهاش حرفمو قطع کرد. کم کم دستش از دور گردنم روی سینههام رفت و همزمان با بوسیدن با موی سینهام بازی میکرد.
بعد کمربند شلوارمو باز کرد و کیرم رو از روی شورت مالید. به اوج لذت رسیده بودم. مدتها بود سکس با نهال تمام چیزی بود که تو زندگیم داشتم. با یه حرکت از روی صندلی بلند شدم، لباسامونو در اوردیم و با هم به سمت کاناپه رفتیم. با کفش پاشنه بلندش سعی میکرد قدمهاشو تند تند برداره که زمین نخوره. نهال حریص ساک زدن بود و منم عاشق همین کارش بودم. کاری که هیچوقت مژگان برام نمیکرد. جلوم دو زانو زد و در حالیکه کیرم رو میخورد با دو دستش لمبرهای کونمو فشار میداد. معمولا تا از خوردن سیر نمیشد نمیذاشت بکنمش. بعد از چند دقیقه با حرکت دستش روی کاناپه پرتم کرد و نشست رو کیرم. با ورود کیرم به کسش شروع کرد به بالا و پایین رفتن و منهم سینههاشو میمالیدم و میخوردم. بعد از چند لحظه بلندش کردم و هر دو ایستادیم. هنوز کفش پاشنه بلند پاش بود و قدش چند سانتی ازم بلندتر شده بود. تکیهاش دادم به میز کارم و یه پاشو بلند کردم و با یه حرکت کیرم رو فرو کردم تو کسش. صدای ناله هاش با آه کشیدن من در هم آمیخت. با شدت هرچه تمام تر تلمبه میزدم. با دستش یه سری وسایل و تقویم رو میز رو پرت کرد زمین و خوابید روی میز و در حالیکه پاهاشو دور کمرم قلاب کرده بود منو به خودش فشار میداد. برعکس مژگان، خوب بلد بود چجوری منو به اوج لذت برسونه. مژگان خیلی وقت بود که دیگه تو سکس تنوعی برام نمیاورد و فکر میکرد چون شوهرشم، محکومم که دوستش داشته باشم. بعد از چند دقیقه سکس روی میز کار بلند شدیم و به سمت کاناپه رفتیم و به پشت برگردوندمش. کمی با انگشتم سوراخ کونش رو باز کردم. کم کم یک انگشت تبدیل شد به دو انگشت و بعدش کیرمو فرو کردم تو کونش. نهال روی کاناپه خم شده بود و سرش رو توی چرم فرو میکرد که صدای جیغش بلند نشه. کیرم با ضربات محکم تو کونش فرو می رفت و بیرون میومد. سوراخش کامل باز شده بود و تلمبههای من ریتمیک و محکمتر. ارضا شدم و آبم رو تو سوراخ کونش خالی کردم…
هنوز نفس هامون جا نیومده بود که موبایلم زنگ زد. مژگان بود. سعی کردم کمی تنفسم رو تنظیم کنم و جواب دادم
_ سلام
+سلام کجایی؟ ساعت 9 شبه، سامان گشنس…
_ مطبم عزیزم، همین الان آخرین مریضم رفت. دارم جمع و جور میکنم بیام. شما شام بخورین.
+پس بیا دیگه
_ باشه
نهال داشت نگاهم میکرد. با تمسخر گفت: «مژمژ رو هم همیشه همینطوری میکنی؟ خوش به حالش»
میدونست دوست ندارم راجع به مژگان حرف بزنه و واسه همین هر وقت ناراحت بود اینطوری بهم تیکه مینداخت.
وارد خونه شدم… تاریک و سوت و کور…نه سامان بود که بپره بغلم و برام بلبل زبونی کنه و نه خبری از شکوههای همیشگی مژگان از سختی کار خونه و بچهداری. امیدوار بودم که مژگان برگشته باشه …شب قبلش که اس ام اسهای عاشقانه نهال رو دیده بود با سامان رفت. رفتم اتاق سامان. کمد اسباب بازیهاش خالی بود… این یعنی مژگان نمیخواست به این زودیها برگرده… همیشه کمدهای خالی مثل گلدان های خالی دلگیرن.
تو اتاق خوابمون هنوز عطر مژگان پیچیده بود، عطرهای خاطره انگیز یادآور عشقهای از دست رفتهاند. اون علاوه بر وسایلش، قاب عکس عروسیمون رو هم با خودش برده بود. حتما یادگاری برده، این یعنی هنوز دوستم داره. خیلی وقتها آدم دوست داره خودشو فریب بده… برمیگرده، یکم زمان بگذره و آروم بشه، یکمم سامان دلتنگی باباشو کنه برمیگرده. پانزده سال زندگی شوخی نیست که…
_ تو زندگی آدمها دوست دارن تکلیفشون با خودشون روشن باشه، ولی زندگی همیشه پره از بلاتکلیفی. همیشه سر یه دوراهی قرار داری وسختترین کار انتخاب مسیر درسته.
نهال داشت با دقت به حرفام گوش میکرد. همیشه احترامم رو نگه میداشت. سعی کرد افکارشو جمع بندی کنه، کمی شونههاشو بالا انداخت و گفت: ببین حامد من اصلا حرفاتو نمیفهمم. الان شیش ماهه که مژگان ترکت کرده، حتی نمیذاره پسرتو ببینی. خودتم میگی وکیلش پیغام داده بهت که اگه طلاقش بدی و حضانت بچه رو هم بهش بدی میاد مهرشو میبخشه. بعد تو میگی میخوای درستش کنی، میشه بگی چیچیرو میخوای درست کنی؟
_ میدونی من همزمان عاشق دو نفرم. البته اگه صادقانه بگم تورو خیلی بیشتر دوست دارم. ولی وقتی پای سامان وسط میاد دیگه کفه ترازو اونوری سنگین میشه. اصلا نمیخوام بچم به عنوان یه بچه طلاق بزرگ بشه. اونکه نباید تاوان اشتباهات پدرشو بده. میخوام یه زندگی معمولی براش بسازم حتی اگه صوری باشه. پس تصمیم گرفتم از بزرگترین عشق زندگیم بگذرم. بهرحال من بعنوان یه پدر و یه همسر مسئولیت دارم.
نهال سعی کرد بغضشو فرو بده. قطرهای اشک روی گونههای زیباش غلطید و گفت: روزهای اول که بهم محبت میکردی تو ذهنم جای پدری که ندارم گذاشتمت. بعد که بهم ابراز عشق کردی تورو جای مرد زندگیم گذاشتم. هیچ وقت نخواستم زندگیت رو خراب کنم. الانم اگه واقعا تصمیم گرفتی که کات کنی به نظرت احترام میذارم و از زندگیت میرم بیرون. امیدوارم بتونی زندگیتو نجات بدی …
گریه امونش نداد و با سرعت از مطب بیرون زد. لیوان چایم رو نوشیدم، روپوش سفیدم رو در اوردم و رفتم شیرینی فروشی سر کوچه یه جعبه شیرینی خریدم. یه زنگ به مژگان زدم و رفتم در خونه باباش اینا. مژگان جلوی در ایستاده بود و حتی دعوتم نکرد به داخل. یاد زمانهایی افتادم که با احترام به این خونه رفت و آمد داشتم. همه تحویلم میگرفتن و بهم احترام میذاشتن. سامان پشت مامانش قایم شده بود. با دیدنش دلم لرزید. تو اون لحظه حاضر بودم همه زندگیمو بدم تا بتونم بغلش کنم و صورتشو غرق بوسه کنم. ولی اون مثل اینکه یه غریبه دیده باشه از پناهگاه پشت مامانش دزدکی منو دید میزد. نگاهش پر از انزجار و کینه بود. نمیتونستم درک کنم یه بچه شش ساله از کجا مفهوم خیانت رو میدونه. با صدای مژگان به خودم اومدم…
+خب! گفتی کارم داری. بگو چی میخوای بگی؟
_ ببین مژگان من اشتباه کردم. دوری از تو و بچه رو نمیتونم تحمل کنم. ما یه بچه داریم. بیا بخاطر بچه…
+بخاطر بچه؟ اون موقع که با جک و جندهها میرفتی یادت نبود بچه داری؟
_ نیومدم دعوا کنم. اومدم بهم یه شانس مجدد بدی. من دوستت دارم مژگان.
+فکر نمیکنی خیلی دیر شده… برو حامد، لطفا برو…
از خونه زدم بیرون. جعبه شیرینی رو پرت کردم تو سطل آشغال کنار باغچه. سوار ماشین شدم و سر و ته کردم… خواستم به نهال زنگ بزنم که در کمال تعجب بلاکم کرده بود. یه سیگار روشن کردم و گم شدم تو خیابونای شهر شلوغ…
نوشته: Rolling stones
29 پاسخ به “لبهی تیغ”
دیسلایک ب دلایل زیرشلوغ و گیج کنندهپرش های زمانی زیاد و خلاصه کردن مطالب مهم مثلا چجوری مخ منشیشو زدصحنه سکسی سرد و بی روحدرکل ضعیف بودن داستان
راستی موضوع تکراری بودن رو هم ب عیبهای داستانت اضافه کن
تبریک میگم بهتون دوست عزیز بابت شرکت در جشنواره.حالا بریم سراغ نظرم در مورد داستان و یه سری نکات.
رومئو عزیزممنون که دوست نداشتی 😉
Ipinkmoonمتاسفانه همه حرفاتو قبول دارم…
منم این و تجربه کردم خانمم فهمید خیلی بده ولی اون نرفت بخاطر ابروی خودش بخاطر پسرممنم همه چی رو گذاشتم کنار شدم چیزی که اون دلش میخواست خداروشکر الان خیلی بهتریم
Seximind عزیزمرسی از نقد قشنگی که نوشتی ، راستش دایتان رو بدلیل وقت کم جشنواره فرصت نداشتم ادیت کنم
خیلی خشک و بی روح بود شبیه اعترافات اجباری یه مجرم 😕 😎
فرهاد عزیز خدا رو شکر ، البته اینی که خوندی صرفا یه داستان بود
امید جان ممنون از لطفت
“سفره ی خالی”👿 👿 🌹 🌹
بابت شرکت در جشنواره تشکر می کنمیاد یه دوستم افتادم شبیه قهرمان داستان شما بودبهش میگفتم، تو هر کی رو ببینی میخوای دوستش داشته باشی و …خب داستان شمادر مورد فضاسازی، تعلیق و… چیزی نمیگمبه بخش بندی اشاره میکنم و اتصالی که بین این بخش ها وجود نداره و فقط پرش، چرا؟
Fuzzy01 عزیزممنون که خوندی و وقت گذاشتیدر خصوص پرشهای داستان یکم عمدی بود، نمیدونم جواب بده یا نه ولی خوب دیگه همیشه که آدم نباید روی یه چیز دیگه بپر بپر کنه😂 (منظورم ترامپولیه)در مورد اون دو تا نقل قولی که از داسنان با شماره ۱ و ۲ نوشتی اصلا متوجه منظورت نشدم، آیا ایراد نگارشی یا املایی داره یا چی؟در مورد تفکر بیشتر هم چشم سعیمو میکنم ولی چون معمولا مغزمان در آلت تناسلیمان جا دارد یکم جواب نمیده
دوست عزیزمRolling stonesتبریک میگم بهت به خاطر حضورت در جشنواره، هرچند واقعا انتظار بیشتری داشتم چون شما هم با جشنواره آشنا هستی و هم بااصول داستان نویسی…
استاد عزیز جناب لر بویهرچند ازت نمیگذرم که کمترین امتیاز رو بهم دادی ولی ممنون از نقد موثری که نوشتی
دوست عزیز Rolling stonesنوشتن جسارت میخواد و شما این صفت دارید.اون دو بند رو فضا سازی کنید و خودتون قضاوت.این نوع نگارش یعنی نوشتن از روی رفع تکلیف.
نزدیک به یک هفته هست که هر شب داره داستان خیانت گذاشته میشه روی سایت به نظرتون غیر عادی نیست؟
امید جان یادت باشه خودت سر شوخی رو باز کردیا
آرتور جان منم به این قضیه مشکوکم🤔
Fuzzy جان من بازم متوجه نشدم ولی بهر حال دمت گرم
جناب ARTUR ROMMEL
جناب ربیت۱۳۱۳۱۳ممنون بابت وقتی که گذاشتی و خوندی و نقد خوبی که داشتی
دکتر برس به طبابت و ترتیب منشی و مریضارو بده😅😅
خوب بود، ولی عالی نبود، میشد آب و تاب وداستان رو بیشتر کنی، مثلا از سکسای اوائل زندگی که زن دکتر خیلی به خودش میرسید بیشتر بگی یا از موقعی بگی که یواش یواش رابطه دکتر و زنش یکنواخت شد،اینجوری داستانت مثه آبگوشتی (غذای مورد علاقهم) بود که دنبه نداشته باشه ولی به هر حال آبگوشته و نمیشه ازش گذشت.منتظر داستانای دیگهت هستم تا حظ بیشتری ببرم.
ببین سریع رفتی سر اصل مطلب ولی خیلی بهتر میتونستی بنویسیبه این عنوان لایک کردم چون نتیجه ی زیبایی داره!
عالی بود
کلاس آموزش فن بیان ونویسندگی زیرنظرنویسنده های معروف. بالام اینجاهمه شدن دموستنس خطیب و داستایوفسکی وموریس مترلینگ .کم کمش جلال عجب !!
علی آبادان عزیز چشمسیکیر عزیز آبگوشت نوش جونتساسان شاه ممنون بابت لایکت عزیزیاسر جان خوشحالم که دوست داشتیمهیار عزیز مرسی که خوندیکیر گرسنه جان آخه داستایوسکی، موریس مترلیتگ و جلال چه ربطی بهم دارن؟ ر. اعتمادی رو یادت رفت بگی
دکے جون خراب کردے خراب لاعقل نہال رو مےگذاشتے واسہ بعداز رفتن پیش مژگانِ نہال رو ھم کاشتے