قضاوتم کنید

با سلام
میخوام مساله ای که دقیقا همین الان باهاش درگیرم رو براتون بیان کنم و ازتون بخوام راهنمایی و قضاوتم کنین چون فک میکنم به بن بست رسیدم.
من اسمم علیه.31 سال دارم و از زمانی که یادم میاد دغدغه اصلیم تو زندگیم پول کار و سکس بوده.
تو یه خانواده با یه سطح مالی پایین به دنیا اومدم و بزرگ شدم.در کل آدم منزوی هستم چون هیچ وقت فرصت نکردم خوشی رو تجربه کنم و شاید اگرم هرزگاهی فرصت میکردم بلد نبودم خوش باشم یا اونقدر خسته بودم که توانش رو نداشتم.
دوستای زیادی نداشتم در حد سه چهار تا.
هیچ وقت دوست دختر نداشتم راستش نه عرضش رو داشتم نه وقتش و نه حوصلش رو.
بابام همیشه میگفت کارگر جماعت اگه بخواد خوش گذرون باشه فاتحش خوندست.
از بچگی دقیق بخوام بگم کلاس چهارم تابستونا سر کار بودم و همیشه دور از اجتماع چون سطح مالیه خانوادمون با اقوام متفاوت بود ما پایین بودیم زیاد محلمون نمیذاشتن.
تنها بودم حتی اگه تو جمع دوستام بودم.
از درون تنها بودم.
بگذریم خواستم یه پیش زمینه بدم بهتون.
درسام خوب همیشه شاگرد اول بودم واسه همین همون بار اول قبول شدم دانشگاه شیراز.
جو فرق میکرد اونجا عالی بود واسه عشق حال و سکس و دختر بازی ولی من آدمش نبودم.قیافم بد نبود
اما اخلاقم …
رفتم یه رشته رزمی چون فک میکردم آرومم میکنه پیشرفتم خوب بود خیلی بهم امیدوار بود مربیم ولی بنا به دلایلی نشد که بشه ولی فک میکنم مهمترین دلیلش افسردگیه من بود واسه همین بعد بردن مسابقات استانی قید کشوری رو زدم چون ترسو شده بودم نمیدونم چرا ولی نمیخواستم خطر کنم یا شاید دلیلی برا پیشرفت نمی دیدم چون از طرف دوستان و خانواده و خودم به این نتیجه رسیده بودم که اینا واسم پول نمیشه.
از بچگی اهل معامله بودم فیلم سکس مشروب گل و قرص و مرغ و جوجه و…
ولی دیگه اون آدم نبودم انگار هرچی میگذشت خسته تر میشدم.
هیچ وقت پشتوانه نداشتم واسه همین هی ملاحضه کارتر و ترسو تر میشدم میدونستم اگه زمین بخورم و نتونم پاشم له میشم یا لهم میکنن.
درسم که تموم واسه چند جا ثبت نام کردم ولی نشد که بشه.
البته بعد از سربازی.
تو خونه بهم میگفتن ازدواج کن داره دیر میشه ولی من میگفتم اول شغل رفتم سر یه کار آزاد شاگردی تو دو سال واسه خودم کار راه انداختم و خدا رو شکر کارم گرفت الان 27 سالم بود مامان گفت ازدواج گفتم مادر پول ندارم یه ماشین بخرم تو 29 سالگی یه پس انداز داشتم با یه ماشین نسبتا خوب بعد زوم کردم واسه خرید زمین تا 32 سالگی طول کشید تا تونستم زمین بخرم و یه ماشین بهتر حالا دیگه به نظرم موقع ازدواج بود. یه چیز تو پرانتز بگم اگه میگین نیاز جنسیم رو چیکار میکردم بگم یا سرکوب یا خود ارضایی چون برام اولویت نبود ولی به شدت آزارم میداد و میخواستم از دستش آزاد شم.
طی یه سال 15 جا رفتم خواستگاری ولی باورتون بشه یا نه بدون حتی یه ذره تحقیق بهم گفتن نه.
اول میگفتم باید چند ماه با هم باشیم ببینیم خوبیم واسه هم بعد کار به جایی رسید که سر مورد آخر به مامان گفتم هر کی شد خوبه و راستش من همسرم رو تا شب خواستگاری اصلا ندیدم.
شب خواستگاری بدترین شب زندگیم بود زشت ترین دختری بود که تا حالا دیده بودم و از لحاظ فکری شرق و غرب بودیم.اینقدر سر خواستگاری های قبل سرخورده بودم که چرا حتی یه روز واسه جواب منفی درنگ نکرده بودن که چشمم رو همه چیز بستم.
همسرم همون شب اول از من خوشش اومد و تو چشماش مشخص بود که بله رو میگه.
ازدواج کردیم ولی من مثل تموم لحظات زندگیم …بیخیال
یه مقدار پول ذخیره کرده بودم که همو رو بابت طلا و مخارج عقد کنون دادم رفت.
مادرم با ازدواج مخالف بود و راستش میگفت علی خیلی زشته بهش گفتم مادر ندیدی قبلیا چجوری باهامون تا کردن سنم بالاست دختره هم که منو دوست داره عادی میشه واسم قیافش.
خلاصه تر بگم منی که پر بودم از شهوت هنوز نتونستم بیشتر از ده ثانیه بهش خیره شم.
بعد از گذشت چند ماه اون متوجه بی تفاوتیه من نسبت خودش شد سعی میکرد تحریکم کنه باهاشم سکس داشتم اول دو سه روزی یه بار بعد دو ماه هفته ای یه بار و بعد 6 ماه ماهی یه بار که هیچ کدومشم به من لذت نداد
یه شب قرار شد با دوستش که تازه عروسی کرده بود بریم بیرون دوستش خوشگل بود شوهرشم یه پسر بیست و دو ساله خوشتیپ و بچه پولدار که هنوز یه ریالم خودش پول در نیاورده بود دستاش از دستای خانم من نرم تر و لطیف تر بود هرچی من که قیافم حداقل 5 سال بزرگتر از سنم میزد داغون بود اون انگار آرایش کرده همون شب متوجه حسادت زنم به اونا شدم از خیره شدنش به پسره و آهی که میکشید واضح بود که عاشقش شده سعی میکرد هر جور شده باهاش حرف بزنه.
منم بهش حق میدادم اون همه چی داشت تو دو ماه دو بار زنش رو برده بود مسافرت ولی من اینقدر قسط و کار داشتم که اکثرا جمعه هام سر کار بودم.
چند بار دیگه بهم گفت بریم باهاشون بیرون ولی من گفتم نمیرسم اونم گفت پس من تنها میرم
بعد یه مدت دیدم همسرم که هر روز بهم پیام میداد تا بهش زنگ نزنم جواب نمیده.
همش سرش تو گوشی بود وقتی پیش هم بودیم ولی من با تمام وجودمم بهش شک نداشتم شایدم چون فک میکردم کسی غیر من حتی بهش نگاهم نمیکنه یا شاید چون برام مهم نبود
یه شب ساعتای ده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم یه لحظه زنم رو جلو ماشین شوهر دوستش دیدم خواستم برم دنبالشون ولی گفتم حتما اشتباه کردم
گذشت یه روز بهش زنگ زدم گفتم سحر بریم بیرون گفت نه کار دارم خودم تنها زدم بیرون یه سیگار روشن کردم و زدم تو کمربندی جاده شهر یه ماشین شبیه ماشین اشکان (شوهر دوست سحر همسرم ) جلوم بود یه دخترم صندلی جلو شاگرد
همسرم بود
نمیدونم اشکان منو ندید یا دید و بروش نیاورد ولی مطمئنم سحر ندیدم
آروم از پشت سرشون رفتم سحر مدام سرش رو پایین میاورد سمت راننده چند دقیقه بعد می اورد بالا و دور دهنش رو پاک میکرد.
گفتم الان میرم دهن این بچه خوشکل رو صاف میکنم دیدم سحر افتاد رو شونش بوسیدش و خندید
پام سست شد خجالت کشیدم از خودم که چه جور این دختر طفل معصوم رو به اینجا کشوندم برام واضح نبود چرا اشکان با داشتن دختر به اون خوشگلی با سحر ریخته رو هم.
سرعتم رو کم کردم دور زدم و برگشتم به باختن عادت داشتم زیاد باخته بودم ولی این یه حس دیگه داشت
تا چند روز بعد دپرس بودم سحر رو دیدم ولی به روش نیاوردم یه روز یکی بهم پیام داد (برو فلان باغ برات سوپرایز دارم )شما؟دوست سحر بود
گفتم چه خبره مگه گفت برو میفهمی فقط از دیوار برو تو نفهمن.
انقدر سرم شلوغ بود که اول خواستم نرم بعد وسوسه شدم برم و رفتم.
از دیوار باغ آروم بالا رفتم پریدم داخل صدای سحر که داشت از شهوت می خندید و آخ و اوخ میکرد از تخت کنار استخر داشت میومد
وای اشکان یواش پارم کردی وهسه بعدتم بزار.
از میون درختا دیدمشون سحر از پشت دراز کشیده بود رو تخت پاهاشو آورده بود بالا اشکانم وایساده بود داشت از کون میکردش سحر لخت بود لخت لخت عین قلب من که هیچ وقت کسی توش نبود اشکان سینه هاش رو میمالید و محکم میکردش برگردوند خواست از کس بکنتش سحر گفت وای یه کاندوم بزن یه وقت حاملم میکنیا گفت خب بگو بچه شوهرته گفت نه بابا اون که میگه حالا پول ندارم عروسی بگیرم. شر میشه.
بذار وقتی عروسی کردیم اون وقت این دیگه مال خودته
کاندوم رو زد و شروع کرد به کردن سحر تخت رو چنگ میزد و اشکان لپای کونش سیلی میزد
بیانش برام سخته پس بیشتر جزییات رو نمیگم.
گریم گرفت مخصوصا وقتی گفت پول نداره عروسی بگیره
میتونستم اون جوجه رو با دستام له کنم یا با چاقو سوراخش و جر بدم ولی آیا مشکلی حل میشد سحر دوسش داشت
الان یه هفته از اون روز میگذره دارم دیوونه میشم
میدونم مشکل اصلی مثل همیشه منم ولی نمیدونم باید چیکار کنم

نوشته: علی

بازدید 5,724

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

22 پاسخ به “قضاوتم کنید”

  1. خب کونی نصف ادما مثل توکار میکنن موفق باشن یا تواین قد کونی ک لعرضه نداری زنتو بکنییا زنت این قد جنده بوده ‌که خودشو انداخته به کونتیه مدرک بگیر ازش بزارگورشو گم کنهاین قد زن با اصالت هست بخوای

  2. اوسکول اول با زن اشکان بریز رو هم، بعد با کمک اون زن از اشکانه بکن، یه عکس و فیلم ازشون تهیه کن و تهدیدشون کن به جرم زنای محصنه ازشون شکایت میکنی و جفتشون اعدام میشن و بعدم به زن جنده ات بگو سیکتیر و تمام.

  3. اخرش چیشد؟؟چند سالته؟؟اولش میگی ۳۱ ساله هستیبعدش میگی تازه توی ۳۲ سالگی موقعیت ازدواج پیدا کردی؟؟؟خودت یکبار بخون ببین چه کسشعری نوشتی

  4. اگه واقعا اینی ک میگه هستمن جات باشم یه عکس یه فیلماین موضوع تموم میشه زنه جندت هم به جندگیش میرسهاون بچه خوشگل هم بیچاره میشه

  5. جای تو بودم همونجا ی فیلم ازشون می‌گرفتم، می‌رفتم خونه به سحر (زنت) نشون می‌دادم سرشو با ماشین کچل می‌کردم بعدش طلاقش می‌دادم، اگه ادعای مهریه هم می‌کرد مستقیم فیلمشو پخش می‌کردم و ابروشو می‌بردم و در اخرش طبق قانون اعدام می‌شد به مرم خیانت. تموم شد و رفت😊

  6. تو مشکلت روانیه ده تا کص خوشگلم بدن دستت همه رو حیف و میل میکنی این مشکل بر میگرده به بچگی یات ، برو پیش یه روانکاو دوسه ماهه خودت رو درمان کن ، از بقیه زندگیت لذت ببروقت تنگه یه بار بیشتر بدنیا نمیایی

  7. از دروغ سنت معلومه زیاد زدی فازبیغ برداشتی ودوست داری زنتو با شهرام چی بود اسمش عوض کنی بیخود وقت ملتو گرفتی همین فاز برو جلو

  8. فیلم رو بگیر به زن اشکان نشون بده تا بفهمه شوهرش خیانت میکنه . بعد زنش هم قطعا پا میده اونم بکن .تا بفهمه دنیا گرده . بعد زنت طلاق بده بفرست جنده خونه .جواب خیانت رو با خیانت بده

  9. به نظر من به هر دلیل رابطه به اینجا رسیده مهم نیست. مهم اینه که تو باید ازش بیای بیرون بدون اینکه هیچ خسارت مالی متحمل بشی، هیچ دلیلی هم ندارد که به کسی بخوای توضیح بدی. بعدشم ، همه ما با زخمهایی که در طول زندگی میخوریم بزرگ میشیم. اجازه نده اون زخمها تو رو تعریف کنه.

  10. وولش کن و برو زندگیتو با یکی دیگه بساز اون زن نابودت میکنه اینو یادت باشه خیانت به هیچ عنوان توجیح نداره و همینطور هیچ دلیلی نباید بهانه برای خیانت بین زن و مرد بشه

  11. پسر جان بزرگترین مشکلی که داری اینه که عزت نفس نداری، خودت رو دوس نداری، خودتو دست کم میگیری، خودت رو لایق زندگی کردن و لذت بردن از زندگی نمیبینی، فکر میکنی سنت رفته بالا و چرا زن و زندگی و خونه و ماشین و بچه نداری، بخاطر تمام این خود تحقیری ها تن به ازدواجی دادی که اصلا عاشقش نبودی حتی چهرش به دلت ننشسته پس خیلی زود ولی با درایت این زن رو از زندگیت بنداز بیرون و با دختری که دل به دلت میده و با شرایطت اوکیه و از همه مهمتر وقتی نگاهش میکنی دلت قنج میره ازدواج کن…اولین و بزرگترین کاری که باید تو این برزخی که توش هستی بکنی اینه که با کمک همونی که بهت پیام داده سعی کنی ازش فیلم بگیری صدا ظبط کنی و عکس بگیری، اگر تونستی شاهد هم کنارت داشته باش موقع این کارا، اگر فیلم سکسشون رو بتونی بگیری خیلی خوبهبعد سعی کن بدون ابروریزی و هیچ درگیری و مهریه فقط طلاقش بدی بره… یه چک محکم تو گوشش یه تف تو صورتش بنداز بعدا پشیمون نشی!یچیزی بهت بگم تا اخر عمر اویزه گوشت باشه: هر اتفاقی که برای تو میفته بازتاب افکار انرژی و ارتعاش خودته پس هیچ کس رو مقصر ندون چون خودت با احساسی که در مورد خودت و خودکم بینی هایی که داشتی باعثش شدیبعد طلاق هر فکر منفی ای راجع به خودت یا هرچیزی داشتی سریع از خودت دورش کنپاکسازی تمام این رنج های چندسالتم میشه استغرالله گفتن به تعداد بیشمار در شبانه روز

  12. یه راه کار دارم برات هر چند انسانی نیست اما لیاقتشون اینه.ازشون مدارک جمع کن عکس و فیلم و همه چی.بعد از پسره اخاذی کن و پول بکن ازش تا مشکل مالیت حل بشه بعد دختره رو طلاقش بده.با اون پولم برو یه خوشگلشو بگیر.اما این بار دیگه دوری نکن از زنت و کاری نکن اونم بشه جنده . اینم باید قبول کنی که سردی و دور بودن های تو اون دختر رو کشوند سمت اشکان.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید