وسایلمو کامل جمع کردم و از اتاق خارج شدم
و به مامان گفتم:
_ من دیگه برم
_ دخترم خب تو همین روستا بمون کار کن
_ بمونم که بابا شوهرم بده ؟
_ من با بابات حرف میزنم
_ لازم نکرده خودت میدونی جواب نمیده حرف زدن با اون عوضی
_ آخه بری تهران چه کاری پیدا کنی مادر؟
_ هر کاری بهتر از اینکه اینجا بمونم
_ باشه دیگه مخالفت نمیکنم پشتتم دخترم
با خالت حرف زدم میاد دنبالت وقتی رسیدی تهران میبرتت خونشون
_ مرسی فدات شم
_ میگم نفس
_ جونم
_ مراقب خودت باشیا
_ چشم مامان خوشگلم
_ آفرین دخترم
بوسی از گونش کردم و وسایلمو برداشتم و از خونه زدم بیرون
رفتم داخل ترمینال و منتظر اتوبوس بودم
بعد از نیم ساعت اتوبوس اومد و سوار شدم
من فقط ۱۷سالم بود میترسیدم اما بهتر از این بود که بابام بخاطر پول زن یه پیرمردم کنه
داخل راه شروع کردم گشتن دنبال کار داخل سایت های مختلف؛ بعد از یک ساعت دیدم یک شرکت آبدارچی میخواست حقوقش عالی بود اما خوب خجالت میکشیدم
ولی مجبور بودم
زنگزدم و گفتن:
_ امروز ساعت ۵ تشریف بیارید
نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت ۲ میرسیدم برم خونه و وسایلمو بزارم و بعد برم اونجا
و بعد به خانومی که داشتم باهاش حرف میزد گفتم:
_ باشه پس ساعت ۵ میبینمتون
_ باشه عزیزم
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد گوشی رو قطع کردم
و سرمو گذاشتم رو شیشه و کم کم خوابم برد
که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم خانومی نسبتا پیر بیدارم کرده و گفت
_ دخترم رسیدیم بیدار شو خواب نمونی
_ ممنونم بیدار کردید
_ خواهش میکنم عزیزم
از جام پا شدم و چمدونم رو برداشتم و از اتوبوس پایین رفتم
و گوشیمو در آوردم و زنگ زدم خالم
بعد از چند بوق جواب داد
_ سلام دخترم
_ سلام خاله من رسیدم کجایی
_ ما هم الان میرسیم قشنگم
_ باشه خاله
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد گوشی رو گذاشتم داخل کیفم
بعد از چند دقیقه خالم رسید و از ماشین ۲۰۶پیاده شد و اومد سمتم و در آغوش گرفتم و گفت:
_ سلام عشق خاله
_ سلام فدات شم
_ خوبی عزیزم ؟
_ ممنون شما خوبی ؟
_ فدات شم.
و بعد از بغلش بیرون اومدم و رفتیم سمت ماشینش
سوار شدیم و گفت:
_ خب بریم
_ بریم خاله
ماشین رو روشن کرد و رفت سمت خونش
و گفت:
_ خوب عزیزم!!
_ جونم؟
_ کار پیدا کردی ؟
_ با یه شرکت صحبت کردم و قرار برم اونجا.
_ چه کاری هست ؟
خجالت کشیدم بگم؛
دید سکوت کردم دوباره پرسید:
_ چه کاری هست خاله؟
_ آبدارچی
_عه؟! خوبه!!
_ نمیدونم من مدرک ندارم همین کار هم به زور شاید بهم بدن.
_ مدرک هم میگیری عزیزم.
_ ایشالا
_ چیزی خوردی ؟
_ نه حقیقتا.
_ پس اول بریم یه چی بخوریم بعد بریم خونه
_ آخه میترسم دیرم بشه
_ نمیشه میریم غذا میگیریم میریم خونه میخوریم
_ باشه
رفتیم سمت یه مغازه و جلوی مغازه ای که اسمش یاس بود نگه داشت و گفت:
_ چی میخوری ؟
_ فرقی نداره خاله
_ پیتزا خوبه ؟
_ آره آره
_ باشه عزیزم بشین تا من بیام
_ میخوای بیام؟
_ نه بابا بشین خوشگلم
_ باشه خاله جونم
و بعد از ماشین پیاده شد
گوشیمو از داخل کیف در آوردم و شماره ی مامانو گرفتم و بعد از چند بوق جواب داد و گفت:
_ دخترم سلام
_ سلام مامان خوشگلم
_ خوبی فدات شم ؟
_ آره خوبم تو خوبی؟ بابا چیزی بهت نگفت ؟
_ گفت ولی گفتم من رفته بودم بیرون اومدم دیدم نیست.
_ باشه فدات شم هر چی شد خبر کن
_ باشه مادر فقط تو زنگ نزن من خودم زنگ میزنم
_ باشه عزیزم
_ من دیگه برم بابات اومد
_ باشه باشه
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد مامان گوشی رو قطع کرد و گذاشتم تو کیفم
و همون لحظه خاله اومد و غذا رو داد دستم و گفتم:
_ پنج دقیقه تا خونه راه هست الان میرسیم.
_ باشه عزیزم
بعد از پنج دقیقه رسیدیم
خاله ماشین رو گذاشت داخل پارکینگ و پیدا شدیم
من چمدونم رو برداشتم و خاله هم غذا رو برداشت و رفتیم داخل خونشون
خونه ی نسبتا بزرگی بود اما وضع خاله هم زیاد خوب نبود
اینجوری که مامان گفته بود؛
شوهرش با ماشینش کار میکرد و پول در میآورد
لباسمو در آوردم و یه لباس راحتی پوشیم ساعت حدود ۳ و نیم بود
از اتاق بیرون رفتم و دیدم خاله سفره رو انداخت
نشستم کنارش و گفتم:
_ خاله عمو نمیاد ؟
_ نه خاله شبا هم سر کار هست.
_ باشه عزیزم
و بعد شروع کردیم غذا خوردن
ذهنم خیلی درگیر بود اصلا نفهمیدم چی خوردم
خاله فهمید که تو فکرم و گفت:
_ چی شده دخترم ؟
_ هیچی!! هیچی!!
_ من خالتم باید بهم بگی
_ چیزی نیست به خدا
_ نگرانی ؟
_ راستش اره خیلی نگرانم
_ چرا خب ؟
_ میترسم بابام بفهمه مامانم میدونه من اومدم تهران
_ نمیفهمه بچه
_ خاله ؟
_ جون
_ اگه فهمید چه خاکی بریزیم سرمون
_ میگم نمیفهمه بگو چشم .
_ باشه
غذام رو خوردم و سفره رو جمع کردم
و لباسم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
تاکسی گرفتم و آدرس شرکت رو دادم
و بعد از ده دقیقه رسیدم
کرایه رو پرداخت کردم و پیدا شدم
واقعا میترسیدم گند بزنم
وارد شدم و رفتم سمت خانومی که اونجا وایساده بود و داشت قهوه میخورد و گفتم واسه کار اومدم و گفت:
_ برو اتاق مدیر
_ چشم
و بعد رفتم و وارد اتاق مدیر شدم
پسری زیبا و خوش تیپ و قد بلند
وایساده بود بغل پنجره و سیگار میکشید
و وقتی دید من حرف نمیزنم گفت:
_ لالی؟!
از فکرم بیرون اومدم و گفتم:
_ ببخشید آقا.
_ خوب واسه آبدارچی اومدی؟
_ بله.
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
_ استخدامی
بدون هیچ سوالی و هیچ حرفی
وقتی دید تعجب کردم گفت
_ چته ؟
_ هیچی ممنونم از لطفتون.
_ برو کارتو شروع کن اول از همه هم واسه من قهوه بیار.
_ چشم.
و از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه ی شرکت وارد آشپزخانه شدم و رفتم سمت قهوه ساز و یک قهوه درست کردم
و از اتاق بیرون رفتم و رفتم سمت اتاق رییس
در زدم و بعد از چند تا در زدن
گفت:
_ بیا داخل
رفتم داخل و دیدم داره با لپتابش کار میکنه و حواسش به هیچی جز اون نیست
واسه همین دیر جوابمو داد
رفتم سمتش و قهوه رو گذاشتم روی میزش و گفتم:
_ با من امر دیگه ای ندارید
_ نه میتونی بری
_ ممنون
و بعد از اتاقش بیرون رفتم
و وارد آشپزخانه شدم
کلی ظرف داخل ظرفشویی بود
در آشپز خونه رو بستم و مانتوم رو در آوردم که زیرش یک تاپ صورتی تنم بود
مانتو رو گذاشتم روی صندلی و دستکش ها رو دست کردم
و شروع کردم ظرف شستن
توی حال و هوای خودم بودم که یک دفعه در باز شد
اما فک نمیکردم رییس باشه
وقتی همین جوری اومد داخل خوشکم زد،
اونم نه برگشت که منو نبینه یا چشمانش رو نبست
داشت با لذت نگاه به بدن سفیدم کرد
به خودم اومدم و سریع رفتم سمت مانتوم و پوشیدمش
رئیس هنوز وایساده بود و نگاهم میکرد
رفتم سمتش و گفتم:
_ جانم چیزی می خواستید ؟
_ اومدم چک کنم ببینم کار میکنی یا نه که دیدم مشغول بودی.
از زور خجالت لپام گل افتاد بود
با خجالت گفتم:
_ ممنون
_ بابته چی ؟
_ اینکه دیدید دارم کار میکنم
_ آهان اوکی خوب یه قهوه بردار بیار اتاقم من میرم.
و بعد رفت بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه
رفتم و خودمو با ظرفا سرگرم کردم
وقتی ظرفا تموم شد
یادم افتاد رییس گفت براش قهوه ببرم
محکم زدم به پیشونی و گفتم:
_ ای نفس حواس پرت گند زدی
رفتم و سریع یه قهوه درست کردم و داخل فنجون ریختم و از در آشپز خانه بیرون رفتم و رفتم سمت اتاق رییس
در زدم و گفت:
_ بیا داخل
رفتم داخل و قهوه رو گذاشتم روی میزش و گفتم:
_ ببخشید دیر شد
_ دفعه ی آخر باشه مشکلی نیست
_ ممنون دیگه تکرار نمیشه
_ اوک میتونی بری
و بعد بدون هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم
رییس فردی بسیار جذاب و خوش تیپ بود چشم هاش …
و به مامان گفتم:
_ من دیگه برم
_ دخترم خب تو همین روستا بمون کار کن
_ بمونم که بابا شوهرم بده ؟
_ من با بابات حرف میزنم
_ لازم نکرده خودت میدونی جواب نمیده حرف زدن با اون عوضی
_ آخه بری تهران چه کاری پیدا کنی مادر؟
_ هر کاری بهتر از اینکه اینجا بمونم
_ باشه دیگه مخالفت نمیکنم پشتتم دخترم
با خالت حرف زدم میاد دنبالت وقتی رسیدی تهران میبرتت خونشون
_ مرسی فدات شم
_ میگم نفس
_ جونم
_ مراقب خودت باشیا
_ چشم مامان خوشگلم
_ آفرین دخترم
بوسی از گونش کردم و وسایلمو برداشتم و از خونه زدم بیرون
رفتم داخل ترمینال و منتظر اتوبوس بودم
بعد از نیم ساعت اتوبوس اومد و سوار شدم
من فقط ۱۷سالم بود میترسیدم اما بهتر از این بود که بابام بخاطر پول زن یه پیرمردم کنه
داخل راه شروع کردم گشتن دنبال کار داخل سایت های مختلف؛ بعد از یک ساعت دیدم یک شرکت آبدارچی میخواست حقوقش عالی بود اما خوب خجالت میکشیدم
ولی مجبور بودم
زنگزدم و گفتن:
_ امروز ساعت ۵ تشریف بیارید
نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت ۲ میرسیدم برم خونه و وسایلمو بزارم و بعد برم اونجا
و بعد به خانومی که داشتم باهاش حرف میزد گفتم:
_ باشه پس ساعت ۵ میبینمتون
_ باشه عزیزم
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد گوشی رو قطع کردم
و سرمو گذاشتم رو شیشه و کم کم خوابم برد
که یک دفعه از خواب بیدار شدم و دیدم خانومی نسبتا پیر بیدارم کرده و گفت
_ دخترم رسیدیم بیدار شو خواب نمونی
_ ممنونم بیدار کردید
_ خواهش میکنم عزیزم
از جام پا شدم و چمدونم رو برداشتم و از اتوبوس پایین رفتم
و گوشیمو در آوردم و زنگ زدم خالم
بعد از چند بوق جواب داد
_ سلام دخترم
_ سلام خاله من رسیدم کجایی
_ ما هم الان میرسیم قشنگم
_ باشه خاله
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد گوشی رو گذاشتم داخل کیفم
بعد از چند دقیقه خالم رسید و از ماشین ۲۰۶پیاده شد و اومد سمتم و در آغوش گرفتم و گفت:
_ سلام عشق خاله
_ سلام فدات شم
_ خوبی عزیزم ؟
_ ممنون شما خوبی ؟
_ فدات شم.
و بعد از بغلش بیرون اومدم و رفتیم سمت ماشینش
سوار شدیم و گفت:
_ خب بریم
_ بریم خاله
ماشین رو روشن کرد و رفت سمت خونش
و گفت:
_ خوب عزیزم!!
_ جونم؟
_ کار پیدا کردی ؟
_ با یه شرکت صحبت کردم و قرار برم اونجا.
_ چه کاری هست ؟
خجالت کشیدم بگم؛
دید سکوت کردم دوباره پرسید:
_ چه کاری هست خاله؟
_ آبدارچی
_عه؟! خوبه!!
_ نمیدونم من مدرک ندارم همین کار هم به زور شاید بهم بدن.
_ مدرک هم میگیری عزیزم.
_ ایشالا
_ چیزی خوردی ؟
_ نه حقیقتا.
_ پس اول بریم یه چی بخوریم بعد بریم خونه
_ آخه میترسم دیرم بشه
_ نمیشه میریم غذا میگیریم میریم خونه میخوریم
_ باشه
رفتیم سمت یه مغازه و جلوی مغازه ای که اسمش یاس بود نگه داشت و گفت:
_ چی میخوری ؟
_ فرقی نداره خاله
_ پیتزا خوبه ؟
_ آره آره
_ باشه عزیزم بشین تا من بیام
_ میخوای بیام؟
_ نه بابا بشین خوشگلم
_ باشه خاله جونم
و بعد از ماشین پیاده شد
گوشیمو از داخل کیف در آوردم و شماره ی مامانو گرفتم و بعد از چند بوق جواب داد و گفت:
_ دخترم سلام
_ سلام مامان خوشگلم
_ خوبی فدات شم ؟
_ آره خوبم تو خوبی؟ بابا چیزی بهت نگفت ؟
_ گفت ولی گفتم من رفته بودم بیرون اومدم دیدم نیست.
_ باشه فدات شم هر چی شد خبر کن
_ باشه مادر فقط تو زنگ نزن من خودم زنگ میزنم
_ باشه عزیزم
_ من دیگه برم بابات اومد
_ باشه باشه
_ خداحافظ
_ خداحافظ
و بعد مامان گوشی رو قطع کرد و گذاشتم تو کیفم
و همون لحظه خاله اومد و غذا رو داد دستم و گفتم:
_ پنج دقیقه تا خونه راه هست الان میرسیم.
_ باشه عزیزم
بعد از پنج دقیقه رسیدیم
خاله ماشین رو گذاشت داخل پارکینگ و پیدا شدیم
من چمدونم رو برداشتم و خاله هم غذا رو برداشت و رفتیم داخل خونشون
خونه ی نسبتا بزرگی بود اما وضع خاله هم زیاد خوب نبود
اینجوری که مامان گفته بود؛
شوهرش با ماشینش کار میکرد و پول در میآورد
لباسمو در آوردم و یه لباس راحتی پوشیم ساعت حدود ۳ و نیم بود
از اتاق بیرون رفتم و دیدم خاله سفره رو انداخت
نشستم کنارش و گفتم:
_ خاله عمو نمیاد ؟
_ نه خاله شبا هم سر کار هست.
_ باشه عزیزم
و بعد شروع کردیم غذا خوردن
ذهنم خیلی درگیر بود اصلا نفهمیدم چی خوردم
خاله فهمید که تو فکرم و گفت:
_ چی شده دخترم ؟
_ هیچی!! هیچی!!
_ من خالتم باید بهم بگی
_ چیزی نیست به خدا
_ نگرانی ؟
_ راستش اره خیلی نگرانم
_ چرا خب ؟
_ میترسم بابام بفهمه مامانم میدونه من اومدم تهران
_ نمیفهمه بچه
_ خاله ؟
_ جون
_ اگه فهمید چه خاکی بریزیم سرمون
_ میگم نمیفهمه بگو چشم .
_ باشه
غذام رو خوردم و سفره رو جمع کردم
و لباسم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
تاکسی گرفتم و آدرس شرکت رو دادم
و بعد از ده دقیقه رسیدم
کرایه رو پرداخت کردم و پیدا شدم
واقعا میترسیدم گند بزنم
وارد شدم و رفتم سمت خانومی که اونجا وایساده بود و داشت قهوه میخورد و گفتم واسه کار اومدم و گفت:
_ برو اتاق مدیر
_ چشم
و بعد رفتم و وارد اتاق مدیر شدم
پسری زیبا و خوش تیپ و قد بلند
وایساده بود بغل پنجره و سیگار میکشید
و وقتی دید من حرف نمیزنم گفت:
_ لالی؟!
از فکرم بیرون اومدم و گفتم:
_ ببخشید آقا.
_ خوب واسه آبدارچی اومدی؟
_ بله.
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
_ استخدامی
بدون هیچ سوالی و هیچ حرفی
وقتی دید تعجب کردم گفت
_ چته ؟
_ هیچی ممنونم از لطفتون.
_ برو کارتو شروع کن اول از همه هم واسه من قهوه بیار.
_ چشم.
و از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه ی شرکت وارد آشپزخانه شدم و رفتم سمت قهوه ساز و یک قهوه درست کردم
و از اتاق بیرون رفتم و رفتم سمت اتاق رییس
در زدم و بعد از چند تا در زدن
گفت:
_ بیا داخل
رفتم داخل و دیدم داره با لپتابش کار میکنه و حواسش به هیچی جز اون نیست
واسه همین دیر جوابمو داد
رفتم سمتش و قهوه رو گذاشتم روی میزش و گفتم:
_ با من امر دیگه ای ندارید
_ نه میتونی بری
_ ممنون
و بعد از اتاقش بیرون رفتم
و وارد آشپزخانه شدم
کلی ظرف داخل ظرفشویی بود
در آشپز خونه رو بستم و مانتوم رو در آوردم که زیرش یک تاپ صورتی تنم بود
مانتو رو گذاشتم روی صندلی و دستکش ها رو دست کردم
و شروع کردم ظرف شستن
توی حال و هوای خودم بودم که یک دفعه در باز شد
اما فک نمیکردم رییس باشه
وقتی همین جوری اومد داخل خوشکم زد،
اونم نه برگشت که منو نبینه یا چشمانش رو نبست
داشت با لذت نگاه به بدن سفیدم کرد
به خودم اومدم و سریع رفتم سمت مانتوم و پوشیدمش
رئیس هنوز وایساده بود و نگاهم میکرد
رفتم سمتش و گفتم:
_ جانم چیزی می خواستید ؟
_ اومدم چک کنم ببینم کار میکنی یا نه که دیدم مشغول بودی.
از زور خجالت لپام گل افتاد بود
با خجالت گفتم:
_ ممنون
_ بابته چی ؟
_ اینکه دیدید دارم کار میکنم
_ آهان اوکی خوب یه قهوه بردار بیار اتاقم من میرم.
و بعد رفت بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه
رفتم و خودمو با ظرفا سرگرم کردم
وقتی ظرفا تموم شد
یادم افتاد رییس گفت براش قهوه ببرم
محکم زدم به پیشونی و گفتم:
_ ای نفس حواس پرت گند زدی
رفتم و سریع یه قهوه درست کردم و داخل فنجون ریختم و از در آشپز خانه بیرون رفتم و رفتم سمت اتاق رییس
در زدم و گفت:
_ بیا داخل
رفتم داخل و قهوه رو گذاشتم روی میزش و گفتم:
_ ببخشید دیر شد
_ دفعه ی آخر باشه مشکلی نیست
_ ممنون دیگه تکرار نمیشه
_ اوک میتونی بری
و بعد بدون هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم
رییس فردی بسیار جذاب و خوش تیپ بود چشم هاش …
نوشته: @dark_moon_story
10 پاسخ به “غربت زیبا”
کص خل
اینجا بکن تو ، داستان دنباله دار بینوایان نوشتی
اول داستانت یادت رفت بگی رفتم کاغذ خریدم و بعد رفتم خودکار خریدم و…کتاب داستان برای کودکان نوشتی؟
چرت
حوصله سر بر بود
داستان قشنگیست.ولی چقدر کوتاه.وانگاری یادتون نبودهکهاز علائم نگارشی هم استفاده کنید.منتظر ادامش هستم.
وقتی زنگ زدی با یک خانم صحبت کردی راجع به کار و برات وقت ملاقات تعیین کرد، یعنی رئیس شرکت منشی داره. بعد دیگه خانم منشی غیبش زد و خود رئیس میومد بهت سفارش چای و قهوه میداد؟ رفتی تو آشپزخونه مانتو رو در آردی با تاپ ظرف شستی؟ توی اروپا هم از این کارها نمیکنند. تا اینجاش آبکی و تخمی بود
سری جدید مختارنامه بود؟
داستانت باور پذیر نیست برام، ششاید چون اولش گفتی اهل روستا هستی! مدل حرف زدنت و رفتارت با هم تناقض داره!
بچه جون برو چند تا کتاب بخوون بعد بیا کستان بنویس.بزور تا خط چهارم تونستم بخونم.