علیرضا (۵ و پایانی)

هشدار: با یک داستان 13700 کلمه ای مواجه هستید! (چون طبق قوانین سایت، انتشار داستان بیشتر از 5 قسمت مجاز نیست.)
قسمت بعدی با نام “آتش زیر خاکستر”، بعد از اتمام مجموعه دیگر، یعنی بعد از مجموعه راهروها(5 و پایانی) منتشر میشود.
ممنونم که تا اینجا با من بودید.

سرم رو گرفتم. این چه وضعیه… من اینجام… هومن هم اینجاست… توی خونه باراد و در فاصله یک متریش… کسی کنارم نشست، سرم رو بالا آوردم. خب! فاصله یک متریمون شد 10 سانت!
بدون لبخند، در پوکر فیس ترین حالت ممکن داشت من رو نگاه میکرد! دلم میخواست سرش رو بشکنم! از کنارش بلند شدم و روی مبل دیگه ای نشستم و دوباره صورتم رو گرفتم. هومن… عزیزم… چجور…ی…
دوباره اومد کنارم نشست! دستام رو از صورتم برداشتم.
+چی میخواین؟
باراد: تو اینجا چی میخوای؟
+هومن رو!
باراد: پاشو از اینجا برو بیرون. مگه هومن مال توئه؟
+مگه دارین در مورد خط کش حرف میزنین؟ هومن یه آدمه و در حال حاضر من بهش نزدیک ترم تا شما!

لبخند محوی زد: هومن با گالری قرارداد داره، تو نداری. پس تو حق نداری اینجا باشی چون گالری و اعضاش بهش نزدیک ترن!
+قرارداد هومن، یه قرارداد موقت 6 ماهه اس!
باراد: و الآن هم توی همون قرارداد موقت 6 ماهه هستیم. پس هومن میتونه اینجا باشه ولی تو حق نداری اینجا باشی!
+کی میگه؟
باراد: من!

به هومن نگاه کردم. تا خواستم جواب باراد رو بدم دکتر به سمتمون برگشت: تب داره، تا صبح این دو تا سرم رو هم باید بگیره. زخماش به شدت مستعد عفونته.
باراد بلند شد و به طرف دکتر رفت و باهاش حرف زد و کم کم از اتاق بردش بیرون. به پرستار نگاه کردم و بلند شدم به طرف هومن رفتم.
+کی به هوش میاد؟
پرستار با بی تفاوتی هرچه تمام تر گفت: یکی دو ساعت دیگه.
باراد با دکتر برگشت توی اتاق و دکتر یه سرنگ از توی کیفش درآورد و یه مایع بی رنگ رو توی سرم هومن تزریق کرد و بعد با پرستار بیرون رفت. با هومن تنها شدم. به چهرش نگاه کردم، دیگه رنگش زرد نبود. دستمو توی موهاش کشیدم. خم شدم لبش رو بوسیدم.

-تو اینجا چه غلطی میکنی؟

به طرف صدا برگشتم. فرهود بود.
از این یکی بیشتر از همشون بدم میاد! لوس، نُنُر، سرخود معطل! یه جوری باراد و زانیار ناز این عنو میکشن که انگار شاهزادس! جوابشو ندادم و به طرف هومن برگشتم. یهو زد پس گردنم! کثافت! بلند شدم ایستادم.

  • نسناس.
    فرهود: ممنونم.
    +ها؟

نفهمید؟ تشکر میکنه فحشش دادم؟ عجب خریه!
خندم گرفت!

فرهود: چرا میخندی؟ نکنه فحش دادی؟
باراد اومد توی اتاق: فرهود؟ عزیزم چرا نخوابیدی؟
فرهود: باراد ناس ناس یعنی چی؟

دست خودم نبود! خندم شدیدتر شد! خنگ!
باراد: چی؟
فرهود: ناس ناس.
باراد: ناس ناس چیه دیگه؟ علیرضا؟ تو چرا میخندی؟
فرهود: علیرضا بهم گفت ناس ناس. تشکر کردم ولی داره میخنده! فحش داد؟
اصلاً جو برام عوض شد! به خدا که اگه هومن الآن بیدار بود خودشم از خنده میترکید! یادم باشه بعداً براش بگم!

باراد: چی بهش گفتی؟
+نسناس. (خندم شدیدتر شد) تازه تشکر هم کرد. خواهش میکنم، قابلی نداشت!
باراد عصبانی شد: تو گوه خوردی! بار آخرت باشه به فرهود توهین میکنی! عذرخواهی کن!
فرهود: یعنی چی خب؟
لحن عصبانیش ملایم شد: عزیزم حرف قشنگی نیست، (دوباره عصبانی شد) علیرضا مگه کری؟ نکنه میخوای از اینجا پرتت کنم بیرون؟

به زحمت جلوی خندم رو گرفتم: ببخشید.
باراد: بار آخرت باشه علیرضا. فرهود؟ عزیزم چرا زانی رو تنها گذاشتی؟
فرهود: خوابش برد.
باراد سرش رو تکون داد: خب تو چرا نخوابیدی؟
فرهود: اومدم ببینم هومن چطوره.
باراد: بد نیست. برو پیش زانیار. منم الآن میام.
فرهود از اتاق بیرون رفت، باراد بازوم رو گرفت: بار آخرت باشه به فرهود توهین میکنی. وگرنه جوری میزنمت صدا سگ بدی. فهمیدی؟
بازوم رو از دستش کشیدم: ازتون نمیترسم. بلایی که سر هومن آوردین کافی نیست؟
باراد: از اینجا برو بیرون. دیگه هم این طرفا پیدات نشه.
+نمیرم. میخوام پیش هومن بمونم.
باراد: یعنی امشب رو اینجا بمونی؟
+بله.

باراد در اتاق رو بست و منو به سمت مبل هل داد.
باراد: عوض یه شب اقامتت چی میدی؟
+حق السکوت.
باراد: چی؟
+میمونم وگرنه زنگ میزنم به حامیش تو پرورشگاه.
یه دستی زدم. شماره حامیش رو نداشتم ولی باراد که نمیدونست!
چهره باراد عوض شد، انگار تازه منو جدی گرفت: باریکلا! زرنگ شدی! گمشو بیرون بهت میگم!
+باشه.
رفتم طرف در که دوباره بازوم رو گرفت: اگر به حامی هومن زنگ بزنی و یا اگر هر کسی متوجه اتفاقی که برای هومن افتاده بشه، قراردادش رو با گالری فسخ میکنم.
+خب فسخ کن. حداقل جونش در آسایشه!
باراد: مطمئنی هومن هم همین رو میخواد؟ از اینکه تو داری به جاش تصمیم میگیری خوشحال میشه؟

خب… راستش جواب این سوال رو نمیدونم! هومن بهم گفته بود که انقدر موندن توی گالری براش مهم بوده که حاضر شده اون شب بذاره باراد بکنتش… نکنه حالا من این کار رو بکنم و هومن جدی جدی گالری رو از دست بده؟ پرستاره گفت یکی دو ساعت دیگه به هوش میادپس بهتره صبر کنم…

+پس بذارین بمونم.
باراد: چیشد؟ شجاع شده بودی که!
+آقا باراد… تو رو خدا… من واقعاً میخوام پیشش بمونم. اگر برم تا صبح دیوونه میشم.
تو چشمام زل زد. چشماش رو باریک کرد و بازوم رو فشار داد. آخ دردم گرفت عوضی!

باراد: اگر فقط یک بار دیگه، بشنوم یا ببینم به فرهود توهینی کردی یا ناراحتش کردی یا اصلاً یه نگاه چپ بهش انداختی، پوستت رو میکنم علیرضا. فهمیدی؟
+بله. میشه بازوم رو ول کنین؟ دردم میاد!

بازوم رو ول کرد: شام خوردی؟
+نه. گرسنم نیست.
باراد: من هست. بیا بریم یه چیزی بخوریم و بعد برگرد پیش هومن بمون.
+گرسنم نیستا!
دستمو کشید و بیرون برد.
+میگم گرسنم نیست!
باراد: به نظرت چی بخوریم؟

اصلاً نمیفهمه! توی آشپزخونه پشت میز نشستم. ناخود آگاه به سالن و مبلی که اون شب روش برای باراد داگی شده بودم نگاه کردم. قلبم تیر کشید… چی به سر خودم آوردم؟ اگـ…
باراد دست انداخت صورتم رو به سمت خودش چرخوند و گفت: فراموشش کن.
سرم رو از دستش درآوردم و پایین انداختم.
باراد: کیک داریم و شیر.
+خوبه.

قرار بود امشب برای هومن کیک تولدش رو درست کنم و با خودش با هم بخوریم. حالا یه بشقاب کیک جلومه و روبه رومم باراد نشسته!
باراد: خوبی؟
+باشم؟
باراد: ببین… من واقعاً بابت خاطره بدی که ازم توی ذهنته متاسفم.
+در مورد هومن چی؟
باراد: من نمیدونستم. زانیار خودشم الآن پشیمونه، دیدی که… دکتر بهش آرام بخش زد.
+میخواین با هومن چیکار کنین؟
باراد: هرکار خودش بگه. (مکث کرد) چرا بهم نگاه نمیکنی؟
بدون اینکه سرم رو بالا بیارم گفتم: باید هومن رو میبردیم بیمارستان.
باراد: نمیشد.
+آره خب… اگر میبردیم فقط میتونستیم بگیم تو باغ وحش، تو قفس سگ گیر کرده بوده!
خندید: عزیزم توی باغ وحش، سگ نگه نمیدارن!
سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم و خندیدم: خب پس چطوره اینجا رو بهشون معرفی کنیم؟
همونطور که هنوز حالت خنده روی صورتش بود، شروع به تکون دادن سرش کرد. خیلی خوشتیپه، خیلی خوشگله، خیلی خوشگله، خیلی خوشگله، بازم خیلی خوشگله ولی… خیلی خیلی حرومزادس!

باراد: اون شب من رو پیچوندی و نیومدی!
+یکی از معدود دفعاتی بود که بهترین کار رو کردم.
باراد: یعنی قبول داری من رو پیچوندی؟
+بله کاملاً!
باراد: شجاع شدی علیرضا!
همونطور که از روی صندلیم بلند میشدم گفتم: به لطف هومن.
و به سمت اتاق هومن رفتم. کنار تختش نشستم. دستش رو گرفتم، روی بازوش رد بریدگی بود، خونریزی داشت، یه گاز استریل از روی میز برداشتم و بهش بتادین زدم و روی زخمش کشیدم.
صدای باراد از پشت سرم اومد: زحمت نکش، چیزیش نیست!
+برید بیرون.
باراد: بله؟
+آآآآآآآآآآممم… منظورم اینه که خب… به هر حال باید استراحت کنید! پس برید دیگه!
باراد، کیک و شیری که نخورده بودم رو برام آورده بود توی اتاق، روی میز کنارم گذاشت و روی صندلی رو به روییم، دقیقا اون سمت تخت هومن نشست.

باراد: ممنون که به فکرمی. تو کجا می خوابی؟
+من خوابم نمیاد.
باراد: میخوای بیای اتاق من؟
+نه!
باراد: چرا داد میزنی!
+من هیچ وقت پیش شما نمیام.

از روی صندلیش بلند شد: میای. بالش و پتو اضافه تو کمد هست.
و خوشبختانه بیرون رفت!

به هومن نگاه می کردم. تمام بدنش پر از خط بریدگی بود. کثافتا با کاتر بریدنش… آخه کاتر؟ دستش رو بوسیدم، همون دستی که صورتم رو امروز صبح نوازش کرد… سرم رو به پشتتی صندلی تکیه دادم.

از خواب پریدم. دست هومن هنوز توی دستم بود. دوباره همون کابوس لعنتی…
من و باراد، توی یه اتاق، تلمبه های باراد و خندیدنش تو صورتم: دیدی بالاخره اومدی!
همیشه با همین کابوس از خواب میپرم. نه! امکان نداره باراد دیگه توی من تلمبه بزنه. این احتمالاً به خاطر مکالمه سر شبمون بوده. نزدیکای صبح بود. هومن هنوز به هوش نیومده بود. خبری از پرستار و دکتر، توی اتاق نبود. بلند شدم کنار پنجره اتاق ایستادم و به فضای بیرون استودیو نگاه کردم. گرگ و میش دم صبح و یک سکوت مطلق.

به فرید پیام دادم که همه چیز مرتبه و طرفای هشت و اینا بود که هر سه تاشون عین عزرائیل وارد اتاق شدن، این فرهود چرا انقدر دور و بر هومن میپلکه؟ زانیار صورتش ورم کرده دکمه های پیراهنش رو درست نبسته… بهم نگاه پر نفرتی انداخت و دوباره به هومن خیره شد. فرهود دستش رو روی پیشونی هومن کشید.
فرهود: خیلی تب داره.

یهو هومن تکون خورد و به هذیون افتاد؛ سراغ دوچرخش رو میگرفت! زانیار به گریه افتاده بود و صورت هومن رو نوازش میکرد.
هومن دوباره به هوش اومد. دوباره هذیون… این دفعه به زانیار میگفت بیا قایم موشک بازی کنیم.
یاوری و دکتر با هم رسیدن، یاوری جوری با بُهت به هومن نگاه میکرد که با وجود بدبینی ای که بهش داشتم مطمئن شدم، بی خبره!

تا عصر اون روز اتفاقات عجیب و غریب پشت سر هم میفتاد. به هومن دستگاه اکسیژن و سوند و … بود که وصل میکردن، دو تا پرستار که معلوم بود خیلی به کارشون واردن مدام دورش میگشتن. دکتری که بهش سر زده بود فامیلش حشمتی بود و تونستم چند کلمه باهاش حرف بزنم، البته باراد عین رادار بهمون زل زده بود!

+آقای دکتر، امروز به هوش میاد؟
حشمتی: به هوش بیاد؟ حداقل تا ده روز آینده بیهوشه.
+مگه چش شده که ده روز بیهوش باشه؟
باراد: عزیزم علیرضا، دکتر نهایت تلاششون رو میکنن.

عزیزم و مرگ. هی به من میگه عزیزم!
+آقای دکتر، پرستاری که دیشب بالای سرش بود، میگفت تا یکی دو ساعت دیگه به هوش میاد.

یهو سکوت شد!
باراد: خودت داری میگی پرستار! ایشون دکترن!
+یعنی برای چهار تا بریدگی تا 10 روز به هوش نمیاد؟
حشمتی: من نگفتم ده روز. باید درست به حرفم گوش می کردی!
+پس چی؟
حشمتی: من گفتم “حداقل” ده روز!

سر شب به خونه برگشتم تا یه دوش بگیرم و لباس عوض کنم و پیش هومن برگردم. توی اتاقم بودم که مادرم صدام زد: علیرضا؟

به برگه های توی دستم نگاه می کردم. مادرم با گریه برام توضیح میداد و مرتب خدا رو شکر می کرد.
-میدونستم… من هر روز به درگاه خدا دعا می کردم تا اون محسن بی شرف رو رسوا کنه…
+مامان! تو فوقش بتونی با این برگه ها محسن رو دادگاهی کنی! ولی برگردوندن شرکت و خونه کجای این قضیه اس؟
گریه مامانم شدیدتر شد: خدا… علیرضا خدا… خدا وقتی بخواد یه چیزی رو به آدم بده درست میده!
+یعنی چی؟
-وکیل آقای یاوری قرار شده وکالت ما رو به عهده بگیره. بهم گفتن اینا تموم مدارک نیستن… اینا رو بهمون دادن که حُسن نیتشون رو بهمون ثابت کنن!
داد زدم: کدوم حُسن نیت مامان؟
-آقای یاوری گفت چون قراره تو به گالری چهره نو ملحق بشی، نمی تونه ببینه که حقی از تو یا خانوادت ضایع شده… برای همینم داره این کارا رو میکنه… الهی خدا براش خوب بخواد.
+آقای یاوری بهت زنگ زده؟
-چرا داد میزنی؟ مگه من کرم؟ بله زنگ زد. در مورد تو و اینکه قراره باهاشون همکاری کنی هم حرف زد.
+من هرگز به اون گالری ملحق نمیشم!
گریه مامانم قطع شد: چرا؟ عقلت کمه؟ بده مشهور شی؟ بده کار و بار مشخصی گیرت بیاد؟
+مامان تو متوجه نیستی! اونا میخوان از من سوءاستفاده کنن!
-چه سوءاستفاده ای؟ مگه دختر 14 ساله ای که بخوان بگیرن، دخترونگیت رو بردارن؟

برگه ها رو روی میز گذاشتم.
+مامان. اگر شرط پیگیری این قضیه قرارداد بستن من با گالریه، این قضیه منتفیه!
-نخیر! خدا بهشون خیر بده! گفتن از فردا صبح دنبال کارا میفتن… اصلاً هم شرطی برای من نذاشتن! فقط گفتن با وکیل هماهنگ بشم. بماند که من نمیذارم فرصت به این خوبی رو از دست بدی!
+باشه. هماهنگ شو. ولی این رو بدون، که من هیچ قراردادی با اون گالری نمیبندم.

از خونه بیرون اومدم. سرم درد گرفته بود. چند تا نفس عمیق کشیدم. باید محکم باشم. باید به خودم مسلط بشم… تا وقتی هومن به هوش بیاد…
به استودیو برگشتم. میخواستم شب پیش هومن بمونم.
دم در اتاق هومن که رسیدم، صدای خیلی آرومی از پشت سرم گفت: علیرضا؟
برگشتم.
فرهود بود.
+بله؟
-بیا اینجا نرو توی اتاق.
+چرا؟
-زانیار توی اتاقه. مزاحم نشو!
+مزاحم که اسم هفت جد و آبادته!
-اسم جد من “چو جیان زو” هست. ولی چرا یهو اسم جد من رو پرسیدی؟

فقط خدا میدونه چجوری خندم رو کنترل کردم! البته مادامی که یاد تهدید و حالت نگاه باراد میفتادم، زیادم کار سختی به نظر نمیومد!

+آآآآآآا…خب فکر کردم باید از خانواده اصیلی باشی.
-درست فکر کردی. خاندان چو توی یوآن قدیم، از پایه گذاران تجارت ابریشم بودن.

و از قضای روزگار یه حرومزاده توشون پیدا شده که الآن به پست من خورده! سرم رو تکون دادم و پشت در ایستادم.
صدای حرفای زانیار میومد. داشت با گریه از هومن عذرخواهی میکرد.
زانیار: به خدا وقتی بیدار بشی، برات یه جشن تولد میگیرم که توی تاریخ بنویسن… من اشتباه کردم، تو منو میبخشی… چون تو مهربونی! چرا بهم گفتی “یادت نره دوستت دارم؟” حق نداشتی اینو بگی…

در اتاق رو کامل باز کردم و رفتم داخل. پشتش به من بود، روی صندلی دیشب من نشسته بود.
زانیار: فرهود؟ عزیزم گفتم که الآن میام!
+ولی جدی جدی یه تولد براش گرفتی که قطعاً توی تاریخ مینویسن!

بلند شد ایستاد و به سمتم برگشت، چشماش اصلاً پیدا نبود! صورتش به شدت متورم بود.
تا اومد جوابم رو بده، فرهود دوباره یکی زد پس کلم! تا بهش نگاه کردم ابروهاش رو بالا انداخت: بهت گفتم بیرون بمون و مزاحم زانیار نشو.
زانیار به طرف هومن برگشت و صورتش رو بوسید و به سمت من و فرهود اومد. لنگ میزد و دستش روی شکمش بود، درست نمیتونست راه بره. جلوی من که رسید ایستاد و توی صورتم نگاه کرد. روی صورتش، زیر گونش کبود بود و گردن و پیشونیش هم خراش داشت. لباش خشک و ترک ترک شده بود و قرمزی چشماش حتی من رو هم ترسوند! با صدای خفه ای بهم گفت:
زانیار: نوبت تو هم میشه. تو هم اشتباه خواهی کرد.

فرهود دستش رو کشید و از اتاق بیرونش برد. به هومن نگاه کردم. دلشوره بدی داشتم. من باید چیکار کنم؟
فردا صبحش اولین کاری که کردم به مطب دکتر روانشناسم زنگ زدم. نیاز به مشورت داشتم.
+سلام خانم جمشیدی، خوبین؟
-ممنونم. شما؟
+من کاویان هستم. برای امروز حتماً باید آقای دکتر رو ببینم.
-آقای دکتر امروز اصلاً وقت ندارن. برای پس فردا صبح ساعت 10:30 اینجا باشید.

قطع کردم. عجیبه… دکتر به منشیش گفته بود همیشه هر وقت من تماس میگیرم بهم نوبت بده… با اینکه شماره موبایل خودشم داشتم بهش پیام ندادم. حالا فوقش پسفردا میرم.

اتفاقات پشت سر هم من رو سورپرایز میکردن. پسفرداش که رفتم مطب دکتر نبود! منشیش گفت رفته مسافرت چون یه همایش علمی رو باید حتماً شرکت میکرده! به گوشیش پیام دادم و گفتم احتیاج به مشورت دارم و باید باهاش صحبت کنم. پیام ارسال شد و تیکش هم خورد ولی جوابی نگرفتم. تماس گرفتم، خاموش بود.
روزی نبود که نرمال طی بشه… هر روز کنار هومن بودم. اغلب مواقع که سراغ هومن میرفتم، زانیار توی اتاق بود. راستش با اینکه از زانیار خوشم نمومد دلم براش میسوخت. بد وضعی داشت. من فکر میکردم که فقط خودمم که انقدر گریه ای و احساساتیم! زانیار کلاً همش در حال گریه بود و البته فرهود عین برج مراقبتش بود! اغلب، وقتی متوجه من میشد یا کلاً نگاهم نمیکرد یا اگرم میکرد با نفرت عجیبی بهم خیره میشد. بالاخره یه بار تونستم باهاش راحت حرف بزنم. یادمه رفتم توی اتاق و دوباره پشتش به من بود. داشت با هومن حرف میزد و به شدت گریه میکرد!

زانیار: هومن؟ ببین من نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم… بهت گفته بودم که تهش تربیت شده بارادم… من اون شب باراد بودم، به سبک باراد به خیال خودم باهات تسویه حساب میکردم. ولی بازم تو حق نداشتی به من بگی “یادت نره دوستت دارم!” چرا اینو گفتی؟
دستمالش تموم شده بود. از روی میز، دستمال رو برداشتم و جلوی صورتش گرفتم. با نفرت توی نگاهش بهم خیره شد و دستمال رو گرفت.
روی صندلی روبه روش نشستم: شاید برات عجیب به نظر بیاد. ولی واقعاً متاسفم که چنین سوءتفاهمی برات به وجود اومده بوده…
با صدای گرفته ای بهم گفت: هم سوءتفاهم بود هم نبود. نباید با تو وارد رابطه میشد.
+پس باید چیکار میکرد؟ من یادمه دقیقاً همین رو بهش گفتم. گفتم هومن، چون میخوای زانیار رو فراموش کنی با من وارد رابطه شدی؟
سرش رو بالا آورد و با چشمای متعجبی نگاهم کرد. خبری از نفرت نبود، بُهت کامل!
زانیار: خب؟ هومن چی جواب داد؟
+هومن گفت نه! گفت هنوزم ته قلبش دوستت داره و خودت گفتی باراد رو ترجیح میدی و اگر با تو در ارتباط بود، هرگز با من شروعی نداشت.

زانیار محکم به صندلیش تکیه داد و چندبار پشت سر هم سریع پلک زد. از روی صندلیش بلند شد. حالش بد شده بود، دستش رو به دیوار گرفت و داشت از اتاق بیرون میرفت که فرهود اومد داخل.
فرهود: عزیزم زانی؟ چیشده؟ (تازه متوجه من شد و به سمتم برگشت) تو اینجا چه گهی میخوری؟ مگه نگفتم وقتی زانیار داخله نیا؟

بعدم با زانیار بیرون رفت. اون روز دیگه زانیار رو ندیدم ولی یکی دو ساعت بعدش فرهود دنبال پرستار اومد و گفت حال زانیار خوب نیست، پرستاره رفت و بعد از چند دقیقه برگشت، یه سرم و یه سرنگ با خودش برد.
روزها تا چه حد میتونن کش بیان… هر روز در بیخبری و نگاه کردن به صورت مهربون هومن میگذشت ولی اصلاً نرمال نمیگذشت! توی همین وضعیت قاراشمیش، متوجه شدم باراد با ساغر روی هم ریخته! ساغر جوری با ذوق از باراد و مهربونیاش حرف میزد که دهن من باز میموند!
یکی دو روز بعدش رئیس آموزشگاه عذرم رو خواست! بهونش هم عدم رضایت شاگردا بود! گوه خورد! تک تکشون بهم زنگ زدن، چه خودشون چه پدر و مادرشون! میگفتن براشون معلم دیگه ای گذاشتن! میخواستم برم ارشاد و دهنش رو سرویس کنم، ولی در واقع رئیس آموزشگاه خیلی به گردنم حق داشت… 3 سال بود که بابام ورشکست شده بود و این مرد به من اجازه تمرین و کار توی آموزشگاه رو داده بود. از طرف دیگه راستش… من منتظر بیدار شدن هومن بودم… اصلاً نمیتونستم تمرکز کنم…
اوضاع توی خونه که دیگه فوق افتضاح بود! مامانم روی ابرا بود، دهن محسن رو داشت سرویس میکرد، پدری از محسن درآوره بود که شنیدم محسن شبونه از مرز فرار کرده ترکیه! بابام بعد از فهمیدن ماجرا، با پای خودش رفته بود کلینیک ترک اعتیاد، خودش رو بستری کرده بود، ساغر همچنان روی مخ من رژه میرفت و از باراد میگفت!

ساغر: داداشی مگه آرزوی تو خوشبختی من نیست؟
+دقیقاً به همین خاطر میگم از باراد دوری کن.
ساغر: باراد میگه تو از دستش ناراحتی چون قبلاً که با هم دوست بودین تو رو ناراحت کرده!
+من رو ناراحت نکرده، من رو نابود کرده!
ساغر: علی… خره خب هرچی هست مال گذشتس… من عاشق باراد شدم، تو رو خدا باهاش دوست شو!
+گوش کن ساغر… این راهی که داری میری اشتباه محضه… باراد، اون کسی که تو فکر میکنی نیست…
ساغر: نه! علی من نمیدونم تو چرا از باراد ناراحت شدی ولی بنده خدا دیگه باید چیکار کنه تا پشیمونیش رو به تو ثابت کنه؟ خونه و شرکت که داره برمیگرده دستمون، پیشنهاد قرارداد بستن با یه جای توپی مثل گالری رو که بهت دادن، با منم که جز مهربونی حرف نمیزنه… خب دیگه خیلی ناسپاسی!

برام اس ام اس اومد.
خب! اینم از این! به سلامتی! آقای صالحیان بود، رئیس رستورانی که توش نوازندگی میکردم.
“سلام علی جان، ما تصمیم گرفتیم پیانو سنتی رو با پیانو کلاسیک جایگزین کنیم. از اونجایی که شما نوازنده کلاسیک هستی، متاسفیم که نمیتونیم بیش از این باهات همکاری داشته باشیم. حقوق این ماهت رو به صورت کامل برات واریز میکنم. از امشب لازم نیست دیگه بیای. موفق باشی. “
اون از دیروز و اخراج از آموزشگاه و اینم از امروز! بنده الآن یک بیکار محسوب میشم! بیکاری که حتی نمیتونه توی خونه بمونه! از دست ساغر راحت میشدم مامان میومد سراغم! فقط اسم باراد و گالری چهره نو و آقای یاوری بود که توی خونمون میومد. کلافه شدم.

رفتم گالری که با خود آقای یاوری حرف بزنم. توی راه به یک چیز بیشتر از همه فکر میکردم. عجیب بود که هیچکس از پرورشگاه سراغ هومن رو نگرفته بود. من هیچ وقت از هومن نپرسیده بودم اسم پرورشگاهش چی بوده و از طرف دیگه میترسیدم که خودم پیگیر بشم… میترسیدم که وضع هومن لو بره و باراد تهدیدش رو عملی کنه و قرارداد هومن رو به هم بزنه… اون وقت تمام تلاشای هومن به باد میره، باید برگرده پرورشگاه و یا بره سربازی… ولی چرا حامیش هیچ سراغی ازش نگرفته بود؟؟

رسیدم به گالری خراب شدشون! بیرونش عکس هر سه تاشون کنار هم بود، وای که سه تا دیو چقدر قشنگ و دوستانه میتونن به نظر بیان! سه تا وحشی به تمام معنا! رفتم داخل و تا فامیلیم رو به منشیش گفتم، جوری جلوی پام ایستاد که به خدا ترسیدم! چرا احترام نظامی میذاری؟!! خب مثل آدم پاشو بایست!

+سلام آقای یاوری.
از پشت میزش بلند شد و اومد طرفم: به به! ببین کی اومده اینجا! بفرما، بشین.
در رو باز کرد: خانوم دو تا نسکافه برامون بیار.

روی مبل نشستم. روبه روم نشست.
-خب، پس بالاخره اومدی به ما سر بزنی!
+آقای یاوری. چرا این کارا رو دارین میکنین؟
-کدوم کارا؟
+اون از وضع هومن، اون از وضع شرکت پدری من، اون از وضع باراد و ساغر!
-فکر کردم برای وضعیت کارت اومدی اینجا. صالحیان بهم گفت چیکار کرده… میخوای باهاش حرف بزنم برگردی اونجا سر کارت؟
+نه. نیازی نیست. کار دیگری پیدا میکنم.
-آخه شنیدم از تدریست توی آموزشگاه هم راضی نبودن که دیروز عذرت رو خواستن.
+به خدا میدونستم که اون هم زیر سر شما بوده!
-نه زیر سر من که نبوده، ولی خب من باید حواسم به افرادی که توی استودیو تردد میکنن باشه، چه خودشون چه کار و بارشون و چه خانواده هاشون!

تقریباً یک ساعت باهاش حرف زدم. قشنگ، آب تو هاون میکوبیدم! البته بعدش مطمئن شدم که باراد حرومزاده نیست! چرا؟ چون الآن با یاوری هم کلام شدم! کل حرفش رو در لفافه زد! منظورشم این بود که یا قرارداد میبندی یا اوضاع بدتر هم میشه! پیشنویس قرارداد رو نشونم داد. فقط اجازه دستشویی رفتنم با خودم بود! بقیش دیگه دست باراد میفتاد! از گالری که بیرون رفتم دیگه فقط یک مقصد داشتم. اتاق هومن…

خواب بود… آروم! اصلاً انگار نه انگار که وضع از چه قراره…
خیلی احساس تنهایی میکردم. باراد جدی جدی داشت منو نابود میکرد. توی این شرایط هیچکسی نبود که بتونم باهاش کوچکترین مشورتی بکنم… نه هومن… نه دکترم که معلوم نیست چرا هرچقدر بهش زنگ میزنم یا اشغال میکنه، یا گوشیش رو خاموش میکنه.
دست هومن رو گرفتم و بوسیدم. حتی الآن که خواب بود بازم از حرف زدن باهاش احساس آرامش میگرفتم.

  • هومن؟ عزیزم الآن چه وقت خوابیدنه… بیدار شو… من به کمکت احتیاج دارم. تو نیستی، باراد داره من رو نابود میکنه… با ساغر رو هم ریخته، از طرف دیگه آقای یاوری مدارک پولشویی های اون یارو که باعث ورشکستگی بابام شد رو به مامانم داده… مامانم اصلاً دیگه حتی من رو نمیبینه چه برسه بخواد بهم گوش بده… ساغر داره بهم التماس میکنه با گالری قرارداد ببندم تا بتونه به باراد نزدیک تر بشه… هومن؟ عزیزم؟ ببین، من میخواستم برات دریاچه قو رو بزنم، آهنگ خودمون رو… ببین… هومن برات تمرین کرده بودم… ببین چقدر قشنگ میزنم. هومن… من تنهام…

صدای باراد از پشت سرم اومد: علیرضا؟
علیرضا و درد! علیرضا و مرض، علیرضا و مرگ! چی از جون من میخوای آخه!
+از من دور شو.
باراد:بیا حرف بزنیم.

حرف؟ مگه حرفیم مونده؟ دیگه چه بلایی مونده که سرم بیاری؟

  • نمیخوام باهاتون حرف بزنم.
    باراد:چرا داری گریه میکنی؟ مگه بده که دارین شرکت بابات رو پس میگیرین؟

هرچی تو دلم بود بهش گفتم. از اخراج شدنم از آموزشگاه و رستوران،هومن، ساغر، قرارداد.
همش از نظر باراد احمقانه بود! هومن همیشه به پیانو زدن من توی رستوران لایک میداد و شبایی که من نوازندگی داشتم تا از روی صندلی پیانو بلند نمیشدم از جاش تکون نمیخورد، بهم لایک میداد، تشویق میکرد… ولی از نظر باراد نوازندگی تو رستوران یه کار بی کلاس بود!

پیشونی هومن رو بوسیدم و چرخیدم از اتاق بیرون برم که بازوم رو گرفت و به زور بغلم کرد. اَه! زورگوی بیشعور! حرف میزد و خودش رو با هومن مقایسه میکرد!
+هومن رو با خودتون مقایسه نکنید. فرقتون مثل طلا میمونه با آهن.

ولم کرد و محکم توی گوشم زد. بعد تازه خودشم با هومن مقایسه میکنه!
+لعنت به اون شبی که از نزدیک دیدمتون… آقا باراد شما خیلی بد ذاتین.

یقم رو گرفت و محکم هولم داد کف زمین اتاق و خودش رو روم انداخت. دستش رو روی دهنم گذاشت.
از چشماش بیزارم چون به طرز احمقانه ای… مهم نیست…
لباش رو که روی لبم گذاشت از ته قلبم گازش گرفتم! دردش اومد چون چشماش رو فشار داد و لبام رو ول کرد و از روم پایین رفت. آی جیگرم حال اومد!

باراد: دوستت دارم احمق.

  • من ندارم.
    باراد : کدومش رو برات ردیف کنم؟ رستوران یا آموزشگاه؟
    از روی زمین بلند شدم: ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان! من هرگز اینجا و پیش شما نمیام.
    باراد: میای.

شب جایی رو نداشتم که برم. داشتما! خونه خودمون، خونه افشین، خوابگاه دانشگاه پیش همکلاسیا ولی… هیچ جا رو نداشتم. بدون هومن، هیچی ندارم! هومن؟ کاش بیدار بشی.
یه آرامبخش خوردم و یه بوس روی لب هومن زدم، شب به خیری دم گوشش گفتم و روی مبل اتاقش دراز کشیدم.
به لطف آرامبخش سریع خوابم گرفت. دستی توی موهام و روی صورتم کشیده شد. چشمام رو باز کردم، باراده! میخواست با هم حرف بزنیم. به هومن نگاه کردم. آروم خواب بود.
دستمو گرفت و برد به سمت پله هایی که به طبقه پایین میرفتن… یا خدا… خِفتم نکنه بلایی سرم بیاره! در رو که باز کرد دیدم یه سوئیت خیلی بزرگ مبله با همه وسایل یه خونه کامله.
باراد:اینجا رو برای تو و هومن آماده کردم.

بله؟ برای من و هومن؟ این چرا انقدر مطمئنه که من و هومن قراره بیایم اینجا؟
+من اینجا نمیام. نمیخوام پیش شما باشم.

حس خوبی از اونجا بودن نداشتم. کنار باراد، ترس عجیبی به وجودم مینشست. انگار قلبم میومد توی دهنم! چرخیدم برم بیرون که یهو بغلم کرد، نه! نه! من نمیخوام قفسه سینت رو لمس کنم… من از بوی قفسه سینت حسی رو میگیرم که عواقب وحشتناکی برام داره… درد، خون، تحقیر…
ولم نمیکرد!
باراد: علیرضا لطفا چند لحظه توی بغلم بمون.

نمیخوام! باراد نمیدونه… خودم که میدونم چقدر وقتی بغلم میکنه حسی رو پیدا میکنم که نباید پیدا کنم! بعد از چند لحظه از تو بغلش جدام کرد: عزیزم، به گالری ملحق شو و با هومن بیا اینجا.
چجوری یه پسر میتونه تا این اندازه خوشگل باشه؟ انگار صدتا عمل زیبایی کرده! همه چیز صورتش سر جاشه، با چشمای آبی درشتش، با اون مردمک های شفاف بهم زل زده بود…
افکارم رو جمع کردم. صورتم رو از دستاش بیرون کشیدم و خیلی واضح بهش گفتم منتظر به هوش اومدن هومن میمونم. چرا نَگَم؟ اگه زانیار تونسته خیلی واضح به هومن بگه انتخابش باراده، چرا من نگم؟ یعنی من از زانیار هم کمترم؟
باراد: من باید چیکار کنم که بفهمی بستن قرارداد به نفعته؟
+دروغ میگین. میخوام برگردم پیش هومن.

سرش رو تکون داد و دستم رو گرفت و برد پشت میز آشپزخونه نشوند. چقدر آشپزخونه شیکیه! منو یاد آشپزخونه خودمون توی پونک انداخت. یادش به خیر!
توی همین فکرا بودم که روی صندلی کناریم نشست. دو تا پیک و شیشه مشروب رو روی میز گذاشت.

+من رو بیدار کردین که باهاتون مشروب بخورم؟

پیشنهاد داد که در ازای اینکه باهاش مشروب بخورم به سوالام در مورد هومن جواب بده. پیشنهاد بدی نیست! حالا دو سه تا پیک منو نمیکشه… عوضش میفهمم هومن چشه…
پیکم رو پر کرد و جلوم گذاشت.

باراد: بفرما. بیا با هم، این موضوع رو حل کنیم. قسم میخورم راستش رو بهت بگم.
پیک رو بالا رفتم، اصلاً حالم بد شد! بوی تند الکلش بهم فهموند درصدش بالاست. ولی… طعمش انگار برام آشناست… روی شیشه مشروب نگاه کردم. “جانی واکر”

به اون شب نحس پرت شدم… یادم اومد که زانیار وقتی آبمیوه آورد به باراد گفت “باراد یه کم جانی واکر توی آبمیوه ها ریختم.”
این دقیقاً همون طعمه… به باراد نگاه کردم، لبخند آرومی روی صورتش بود. چند تا تیکه از موهاش روی پیشونیش افتاده بود. نه! ولش کن! هومن… عزیزم هومن…

+با هومن چیکار کردین؟
باراد: مداواش کردیم.

مداوای چی؟ مگه 4 تا بریدگی مداوای خاصی میخواد؟؟ پیک دوم رو ریخت و خودش رفت بالا، نمیتونم ادامه بدم… این طعم منو یاد اون شب میندازه… ولی به خاطر هومن باید بخورم. پیک رو خوردم. سرم شروع به گیج رفتن کرد.

+دروغه. برای چندتا بریدگی یه نفر 4 روز بیهوش میمونه؟
باراد: نه، نمیمونه! پس باید بیهوشش کرد.

بفرما! نگفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست؟ بیهوشش کردن… پیکم رو دوباره پر کرد و جلوم گذاشت. البته که میخورم! تا همینجاشم خوب فهمیدم کجا چه خبره.
خوردم ولی سرگیجم بدتر شد. نکنه مست بشم؟ چرا برای خودش هیچ اتفاقی نمیفته؟ یهو ضربه آرومی به صورتم خورد، دیدم پیک خالی خودش رو داره تکون میده و پیک من پر شده روی میزه.
نخند… لبخند نزن… بهم نگاه نکن… لمسم نکن…
پیک رو برداشتم و خوردم. چرا خوردی بیشعور؟ آخه تو که داری مست میشی برای چی گند میزنی؟ وای! باید از اینجا برم. الآن تقریباً نیمه مستم. باید خودم رو برسونم اتاق هومن، لااقل اونجا دیگه کاریم نداره. البته امیدوارم!

باراد: خوبی؟

از روی صندلی بلند شدم. باید از باراد دور بشم. دستم رو به اوپن گرفتم و تعادلم رو حفظ کردم. آشغالا هومن رو بیهوش کردن، حتماً توی این مشروب هم چیزی ریخته بود که منم اینطوری شدم…

+میدونسـ…تم… بیهوشش کردیــــ…ن.

دستم رو گرفت. این کِی از سر جاش بلند شد؟ بهش نگاه کردم، وای چرا انقدر صورتش بهم نزدیکه؟
باراد: تو چرا انقدر سریع مست شدی؟
+چند درصد الکل داشت؟
باراد: همش 43 درصد! تو دارویی چیزی مصرف میکنی که اینجوری سریع مست شدی؟

43 درصد!!! وااای… من دقیقاً سر شب یکی از آرامبخشایی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم که بتونم بخوابم! چشمام رو بستم و داشتم سعی میکردم خودم رو کنترل کنم که نرمی لبی رو روی لبم احساس کردم. توهم بوده. ولش کن… الآن هومن مهمه.

  • چرا… بیهوشه؟
    باراد: چون من میخوام باشه.
    +خب چرا؟
    باراد: به خاطر تو!

دوباره نرمی یک لب رو حس کردم، چشمام رو باز کردم، صورت باراد، در یک سانتی متری منه! توهم نیست! این باراده که داره من رو میبوسه! خودم رو عقب کشیدم، نزدیک بود بخورم زمین، باراد محکم کمرم رو گرفت. هومن… کجایی… فهمیدم که بیهوشت کردن… از اولم حدسش رو زده بودم، الآن فهمیدم درسته…
+میخوام برم… پیش هومن…
فقط احساس کردم سر و کمرم روی زمینه، چرا روی زمین دراز کشیدم؟ سعی کردم به خودم مسلط باشم، باراد… چرا انقدر صورتت بهم نزدیکه؟

+چرا؟ هومن که خوابه.
+آشغال.
خندید: چرا فحش میدی؟
+میرم پیش پلیس.
خندید: اون وقت میفهمن مرفین تو خونِش بوده… یه کمم توی خونه و اتاقش بذاریم دیگه حل حله!
علیرضا: نامردا…

چشمام رو بستم. کثافتا… اینجوری که هومن میفته زندان! یعنی از پرورشگاه اومده بیرون که بیفته زندان؟ سرم رو بلند کرد و دوباره لبش روی لبم نشست. چشمام رو باز کردم، ازم جدا شد، نه… تو رو خدا لبخند نزن! اون شب هم همینطور بود… سرم رو بین بازوهات گرفتی و بهم خندیدی و میبوسیدی… نکنه الآن زمان به عقب برگشته؟ نکنه اصلاً هومنی وجود نداره و همش خواب بوده؟ نکنه تازه سر شبه و من تازه توی بغل بارادم؟

  • باراد… ولم کن.
    خندید، گردنم رو نوازش میکرد. من دارم باز از پایین بهش نگاه میکنم… دروغه… این، اون شب نیست! اون شب تموم شده… من چک بابا رو گرفتم. تموم شده…

+از… جونم… چی میخوای؟
دوباره لبخند، دوباره لبی به لبم نشست. سرم رو از بین بازوهاش درآورد و آروم گذاشت زمین. دیدی علیرضا؟ تموم شد. فقط چهارتا بوس بود. صبر کن، چرا داره دکمه شلوارم رو باز میکنه؟ نه… تو رو خدا سکس نه… تو هومن نیستی… من نمیخوام باهات باشم… گریم گرفت…

+نه…نکن.
باراد: باور کن با هیچکس به اندازه من بهت خوش نمیگذره!

دستش دور کیرم پیچید، هُرم نفسش توی مشامم و لبخندش توی صورتم…
تمام جونم رو جمع کردم و خودم رو بالا کشیدم و سعی کردم دستش رو پس بزنم، از پهلو روم خم شد و وزنش رو روم انداخت، هومن؟ اگه تو بودی چیکار میکردی؟ من فهمیدم بیهوشت کردن… خود باراد گفت… هومن الآن که خوابی، چه خوابی میبینی؟ کاش بیدار شی و سر من رو دوباره عین کلاسور بزنی زیر بغلت!

+نکن… هومن کجایی؟
باراد: هومن خوابیده… تا وقتی تو قرارداد نبندی به هوش نمیاد!

چشمام رو بستم. باراد رفت. خواب بود.
رفت.
چشمام رو باز کردم، دیدی! باراد رفت! خواب بود. وای چرا شلوار و شورتمم تا روی زانوهامه؟ سرم گیج میره، حالت تهوع دارم. میخوام بخوابم، خوابی که توش من باشم و هومن…
به زحمت روی زانوم بلند شدم.
صدای نحسی از نزدیکم صدا زد: کجا؟

باراده؟
باراده!
هولم داد، دوباره افتادم زمین، میخواستم بلند شم نمیذاشت… صورتش رو بهم نزدیک کرد و دوباره سرم رو بین بازوهاش گرفت… خواستم داد بزنم ولی تا دهنم رو باز کردم همون طعم مشروب رو توی دهنم حس کردم. محکم لباش رو روی لبام گذاشت، زبونش رو روی زبونم حس کردم.
چیزی روی کیرم ریخت و شروع به مالیدن کیرم کرد.
شروع شد… قصه همون شبه… علیرضا… دیدی تموم نشده؟ سرم بین بازوهای باراده و داره کیرم رو میماله…
باراد: علیرضا… هومن کیه؟ بیا پیش خودم! با من بهت خیلی خوش میگذره!
گریه امونم رو برید: برو گمـ…شو… ولم کن…

نه… چرا تحریک میشی علیرضای احمق؟ این باراده… این همونه که میخواد دوباره شکنجت کنه، این همون باراده که هومن رو بیهوش کرده… این همون باراده که افتاده به جون ساغر… وای ساغر…
لبام رو میبوسید، صورتم رو چرخوند و گرمای دهنش روی گوشم نشست…آهم دراومد! دیگه شق کردم! یهو گوشم رو ول کرد و دوباره لباش و زبونش قابل لمس ترین حس وجودم شد…
کیرم رو ول کرد و لبهام رو میبوسید، آروم زبونش رو توی دهنم میچرخوند و بیرون میکشید و لبم رو میخورد.
یهو از لبام جدا شد و بازوهاش رو دورم حلقه کرد. دنیا واقعی تر از هروقت دیگری شد… بوی قفسه سینش توی مشامم پیچید… چشمام رو باز کردم، به پهلو کنارم خوابیده بود و با چشمای آبی قشنگش بهم نگاه میکرد… واقعیه؟ دستم رو روی قفسه سینش گذاشتم و بهش نزدیک تر شدم. خودشه… واقعیه…
دوباره منو تابوند و یه چیزی روی کیرم ریخت و تند و محکم شروع به مالیدنش کرد، لباش روی لبام بود، دوباره برگشتم به همون شب… اصلاً همون شبه، شکی نیست… زبونش رو که توی دهنم حس کردم، مک زدم… همونطور که روم خم بود دو طرف صورتش رو گرفتم. صورت نرم، بدون زبری ریش و لطیف… و بوسیدمش…
نمیدونم چقدر گذشت ولی جونم سر کیرم جمع شد، لبای باراد رو مک زدم و آبی که ازم بیرون پاشید کمرم رو خالی کرد…
چشمام رو باز کردم. باراد و لبخندش…
چی میشد اگر از اول باهام خوب میبودی؟ راستی… تو اصلاً خوب بودن رو بلدی؟ چه بلایی داری سر من میاری؟ امروز عین یه آشغال از توی آموزشگاه پرتم کردن بیرون… دیروز از رستوران…
الآن کدوم شبه؟ برگشتیم به همون شب؟ همون جا گیر کردیم؟ چرا اذیتای تو تمومی نداره؟
+باراد…
+جانم؟

  • هیچ وقت نمی بخشمت…
    خندید: چرا؟

خاک بر سر من کنن که هر وقت به باراد میرسم گریه میکنم… ولی نمیدونم چیکار کنم! هیچ خبری از دکتر روانشناسم نیست… اون همیشه بهم بهترین راه حل ها رو میداد، آخه مسافرت چه وقته؟ بیشعور لااقل تلفنت رو جواب بده! هومن… تو چرا خوابیدی؟ من باید چیکار کنم؟ باراد با ساغر کاری نداره مگه نه؟

+ساغر…
باراد: قرارداد نبندی، هممون میکنیمش… به جای تو…

کار داره… باراد، من میدونم چه اتفاقی برای ساغر قراره بیفته و نمیتونم بهش بگم… من حتی نمیخوام برم خونه، وقتی میرم ساغر التماس میکنه که با گالری قرارداد ببندم… از مهربونیای تو برام میگه و من نمیتونم بگم دروغه… راستی… باراد، مهربونیات دروغه مگه نه؟

باراد: رستوران چیه… آموزشگاه چیه… بیا اینجا… بیا پیش من… برای من پیانو بزن.

پیانو بزنم؟ قصه من و هومن از سونات مهتاب بتهوون شروع شد… من میزدم اون لایک میداد. بعد دیدن فیلم “پرنده آتشین” دیگه فقط چایکوفسکی بود، من و هومن…
بوی بدن باراد توی مشامم پیچید. میخوام بخوابم… هومن، من فهمیدم که بیهوشت کردن، باراد خودش گفت…

دوباره تویی؟ الآن که باهام مهربون بودی… چرا داری توی من تلمبه میزنی؟ من نمیخوام زیر تو بخوابم، نمیخوام درون خودم حست کنم… باراد من اینجا نمیام…
خندید: دیدی بالاخره اومدی؟

بیدار شدم. صبرکن ببینم! من کجام؟ این قفسه سینــــــــــ…باراد؟
هولش دادم عقب و بلند شدم. یهو تکون خورد و بیدار شد.

+یا خدا… من اینجا چیکار میکنم؟ باهام کاری کردی؟

چشماش رو میمالید و صورتش تازه داشت حالت بیداری به خودش می گرفت. وایسا! چرا لخته؟ نکنه منم لختم؟ پتو رو کنار زدم، خب! شلوارم که پامه! سوراخم رو جمع کردم، خب اونم درد نداره! وایی!! چرا داره میخنده؟ علیرضا بدو! فقط بدو که در بریم!

در اتاق هومن رو باز کردم و رفتم تو.
+سلام. به هوش نیومده خانم؟
پرستار: نه. ولی خوشبختانه عفونتش خیلی بهتر شده.

پتوش رو کنار زدم. به جای زخم ها نگاه کردم. صورتش و ابروهای کشیده مشکیش… ناخودآگاه یاد اون روزی که قلقلکش میدادم افتادم. یاد خنده هاش، چشماش که ازشون اشک اومده بود! پیشونیش رو بوسیدم و در گوشش گفتم: هومن؟ دوستت دارم!

از استودیو بیرون اومدم. خیلی جاها بود که میتونستم برم ولی نمیتونستم!
خونه که هیچ! ساغر، حرف زدن مداومش از باراد، مامان (البته اگر خونه باشه!) و حرف زدن مداومش از من و خریتم در قرارداد نبستن با گالری!
مطب دکتر روانشناسم هم که هیچ! اصلاً معلوم نیست کدوم گوریه!
آموزشگاه و رستوران هم که هیچ! چون از جفتشون اخراج شدم!
دانشگاه هم که اصلاً گور باباش!

بام تهران… میرم بام اونجا… از اون بالا به هومن نگاه میکنم…

ظهر برگشتم پیش هومن. بازم خواب بود… پرستارش توی اتاق نبود. دستش رو گرفتم. گریم گرفت…
+هومن؟ نمیخوای بیدار شی؟ ببین من یه چیزایی فهمیدم… دیشب باراد بهم گفت خودش تو رو بیهوش کرده! ببین! پس تو مریض نیستی! تو رو بیهوش کردن! پس میتونی بیدار شی!

دستش رو بوسیدم و کَفِش رو روی صورتم گذاشتم. کف دستش رو روی صورتم میکشیدم و میبوسیدم. یهو “هوم” خفه ای گفت!
روش خم شدم.

+هومن؟

معجزه اتفاق افتاد. لای یکی از چشماش رو خیلی باریک باز کرد. صدام رو پایین آوردم و پشت سرم رو نگاه کردم. هیچکس نبود.
+هومن؟ منم علیرضا…
-عــ…لیـــ…رضا…
+جونم؟ عزیزم… من اینجام…
-بــــــــــــــــــُ…رو.
+چی؟

کلماتی رو تکرار میکرد. نمیفهمیدم چون صداش خیلی ضعیف بود. گوشم رو به دهنش چسبوندم!
+عزیزم چی میگی؟
-هـــــ…مه چـــــــــ…یـــــــز…
+همه چیز؟ همه چیز درست میشه… میدونم… تو فقط خوب شو! هومن، باراد بیهوشت کرده… خودش بهم گفت…

دوباره لای یکی از چشماش رو یه کم باز کرد و دوباره بست و ابروهاشو یه کم به هم فشار داد… دوباره خفیف حرف زد…

+چی عزیزم؟ چیه؟

گوشم رو به دهنش چسبوندم. هرم نفس ضعیفش بهم میخورد.
-بـــــ…رزگـــــ…ر…
+برزگر؟ برزگر کیه؟

  • گـــــــــــ…وشی… ســــــــــــ…فــــ…یدم…
    +گوشی سفید؟

منظورش چیه؟ آهاااااااااا !! گوشی سفیدش رو میگه… یه گوشی موبایل قدیمی که اغلب، دست هومن میدیدم. میگفت براش نوستالژیکه و از توی پرورشگاه داشتتش… دوباره “هوم” خفه ای گفت، گوشم رو به دههنش چسبوندم.
-هـــــــ…مه… چــ…یز، مـــ…واظب بـــ…اش.
+باشه… من، چیزه… خب…مواظبم.

مواظبم؟ چجوری مواظبم؟ الآن چه گهی بخورم؟ گوشی سفیدش کجاست؟ اون شب، وقتی باراد و زانیار کثافت، هومن رو آورن اینجا هیچ وسیله ای رو با خودشون نیاوردن، البته به جز گوشی جدیده هومن… همون آیفن جدیده که یاوری براش خریده بود… خودش بهم گفت یاوری براش یه آیپد و گوشی جدید خریده و به عنوان هدیه بهش داده… اون شب، قبل از اینکه هومن رو از روی تخت بلند کنن، باراد گوشی هومن رو برداشت و توی جیبش گذاشت ولی… هیچ خبری از اون گوشی سفید نبود… اون رو برنداشت…
اون گوشی… باید برگردم آپارتمان هومن…

به خونه هومن رسیدم. توی آسانسور کلید 16 رو زدم و در حین بالا رفتن آسانسور، به خودم توی آینه نگاه می کردم. منظور هومن چی بود؟ من اون گوشی رو به دفعات دیدم. مثلاً یادمه یه بار میخواستم روی تخت کنار هومن دراز بکشم که دست هومن بود و تا دید من اومدم کنارش، گوشی رو روی میز کنار تخت گذاشت. سفید بود… یادمه، قابش رو دیدم که سفید بود. راستی… نکنه دیر رسیده باشم؟ نکنه کسی قبل از من اون رو برداشته باشه؟ اینا رو ول کن… نکنه من دوباره گند بزنم؟؟ نه نمیزنم…

کلید انداختم و رفتم تو.
مستقیم رفتم توی اتاق خواب و… بله!
دیر رسیدم!

-چرا من و تو باید همیشه اینجا همدیگه رو ببینیم؟

فرهود بود!
+سلام فرهود جان. خوبی؟
-خوبم. چرا نباشم؟
+خب خدا رو شکر که خوبی!
-اینجا چیکار میکنی؟
+اومدم وسایلای هومن رو جمع کنم. یادمه بهم گفتی اینجا خونه باراده.

به دستش نگاه کردم. توی دستش یه کتاب بود که روی جلدش نوشته بود :“اَبَر مردی که آسمان و زمین را از هم جدا می کند”
روی تخت نشست و مشغول ورق زدن کتاب شد.
+اون کتاب مال هومنه؟
سرش رو تکون داد: انگار آره!
+از کتابای هومن خوشت اومده؟ مطمئنم اگر اینجا بود بهت میدادش که ببری بخونیش. الآنم میتونی ببریش.

محکم زد زیر خنده.
-چی؟ ببرم بخونمش؟
+خب… آآآامم…

کتاب رو بست و کنار گذاشت. پاش رو روی هم انداخت و بهم خیره شد.
+فرهود جان شما اینجا چیکار میکنی؟
-منم اومدم وسایلای هومن رو جمع کنم.
+ولی… من برای اینکار اومدم!

از روی تخت بلند شد، واااای… اونه هاش… روی قفسه کتابخونه کوچیک روبه روی تخته… دقیقا خودشه، موبایل سفید هومن!
تا رفتم طرفش، فرهود چرخید و چشمش به جهت نگاه من افتاد و موبایل رو برداشت… نگا زندگیمو! من که گفتم گند میزنم. اصلاً من برای گند زدن به دنیا اومدم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. به طرفش رفتم و خواستم گوشی رو بگیرم. دستش رو به سمت دیگه برد و گوشی رو بهم نداد. به خدا که مطمئنم صدای ضربان قلبم رو خود فرهود هم داره میشنوه!!

-چرا باید بهت بدمش؟

هان؟ چه میدونم! خب چون باید بدی دیگه! دلیل نمیخواد… میخواد؟ من این دفعه گند نزدم، گوه زدم، گوه!
+خب نده! اون جزو وسایل هومنه و من اومدم وسایل هومن رو جمع کنم.
-خب چرا؟ چرا تو باید بیای سراغ وسایلای هومن اونم وقتی جزو گالری نیستی؟ فکر نمیکنی، نماینده گالری خودش باید بیاد سراغ وسایلای هومن؟
+ببین فرهود، چه بخواین و چه نخواین من با هومن صمیمی ترم! حالام وسایلاش رو جمع میکنم، تو هم اگه به به اون گوشی علاقه داری، خب برش دار. هومن خیلی مهربونه، اگر بدونه تو از اون گوشی خوشت اومده خودش بهت میدتش.

سرم رو پایین انداختم. دل توی دلم نبود… بوم، بوم، بوم… صدای ضربان قلبم رو میشنیدم…
سعی میکردم آروم و در نامحسوس ترین حالت ممکن، از بینیم نفس عمیق بگیرم و در حینش وسایلای هومن رو جمع کنم. زیرچشمی به فرهود نگاه کردم، با کنجکاوی هرچه تمام تر به گوشی نگاه می کرد و سعی میکرد روشنش کنه.
-روشن نمیشه.
+شارژش تموم شده.
-خب شارژرش رو بهم بده. میخوام ببینم هومن توی این گوشی چی داره.

به تو چه! پسره لوس! پشتم رو بهش کردم، نگاهم به پریز کنار تخت و شارژری که بهش آویزون بود افتاد. دلشورم بدتر شد. به طرف پریز رفتم و صندلی کنار میز رو جلوش کشیدم و نشستم.
هومن قطع و وصل بهم گفته بود که این گوشی همه چیز رو عوض میکنه… پس باید هرجور شده از دست این گوه بگیرمش… باید خونسرد باشم… این تهش هرچی که باشه تنش به تن باراد خورده… نباید بذارم بفهمه این گوشی برام مهمه. بهش نگاه کردم. سعی کردم خونسرد باشم.

+فرهود جان، تا اونجایی که من میدونم، این گوشی هومن توی پرورشگاه بوده. شارژرش رو هم همونجا جا گذاشته بوده برای همینم آقای یاوری لطف کرده بودن و برای هومن یه گوشی نو خریدن و هومن هم دیگه با همون کار میکرده.
-همون که دست باراده؟
+بله.

مکث کرد و به گوشی خیره شد. خودمو در ظاهر مشغول نگه داشتم. از روی صندلی بلند شدم و پیراهن هومن که دستم بود رو روی صندلی انداختم، خوشبختانه پریز رو از دید خارج کرد.
-خب بیا. بگیرش.

برای اولین بار، از وقتی فرهود رو دیدم، بهش حس محبت پیدا کردم! وای خدا!!! فرهود قربونت برم! گوشی رو از دستش گرفتم و توی وسایلای هومن گذاشتم، به محض اینکه برگشتم سینه به سینش شدم. آآآ… خب اون حس محبته که گفتم گذری بود! الآن راستش خیلی دلم میخواد بزنم بترکونمش! ولی از باراد میترسم! تقریباً مثل سگ!

+چرا… آآآآآآآممم… خب چرا انقدر به من نزدیک شدی؟
-تو چرا انقدر به باراد نزدیک شدی؟
+من نخواستم به باراد نزدیک بشم. اون خودش این شرایط رو برام ایجاد کرده.
-دیشب کردت؟
+نخیر!!

سرش رو تکون داد و به سمت دیگه ای نگاه کرد. بین فرهود و کمد گیر کرده بودم. تکون نمیخورد! نمیذاشت رد شم!
-فرهود جان میذاری رد بشم؟
-نه!
+چرا؟
-هومن. خب چرا به هومن نزدیک شدی؟
+چون خیلی دوستش دارم. در ضمن من تا همین چند روز پیش نمیدونستم هومن عضو گالری شماست.

صورتش رو بهم نزدیک کرد، نفساش توی صورتم میخورد. از نزدیک داشتم نگاهش میکردم. چشمای بادومی گربه ای کشیده ای داشت که زیر پلک های پایینیش، یه خط برجسته بود که حتی چشماش رو گربه ای تر هم نشون میداد! چه لبایی داره! یه لبخند کج زد، کثافت در بدجنس ترین حالتشم خوشگله!

-باراد میدونه که تو داری وسایل هومن رو میبری؟

خونسرد باش علیرضا… اگه هومن بود چیکار میکرد؟؟؟ خودشو نمی باخت… پس خودتو نباز علیرضا. اصلاً بباز. خودتو بباز. هر گهی میخوای بخوری بخور، فقط گوشی هومن رو از اینجا ببر بیرون!

سرم رو با بی تفاوتی تکون دادم: نمی دونم. من که چیزی بهش نگفتم.

-میخوام زنگ بزنم باراد.
+چرا؟
-میخوام بهش بگم تو داری وسایل هومن رو میبری.
+فرهود جان، من نمیتونم جلوی تو رو بگیرم. کار بدی هم نمیکنم که نگران فاش شدنش باشم. هر کاری دوست داری انجام بده.

ازم فاصله گرفت و لب تخت نشست. سکوت شد. بهم نگاه میکرد و پاش رو تکون میداد.
-این روزا زانیار زیاد مست میکنه.
+که چی؟ نکنه میخواد یادش بره چه بلایی سر هومن آورده؟

چرا من خفه نمیشم؟ الآن من چرا خفه نشدم؟ خب خفه شو و از اینجا برو بیرون علیرضای احمق!

-اونش رو نمیدونم. ولی… میدونی… وقتایی که مست میکنه خیلی از هومن برام حرف میزنه.
+خب به من چه؟

آره خودشه. این خوب بود. واقعاً هم به من چه. خوب گفتی علیرضا! آفرین! دیدی پسر؟ گند نزدن زیادم سخت نیست!

-از سکس با هومن میگه.

خب… اون قضیه مال گذشته هومن بوده… اصلاً به من ربطی نداره. به صورتش زل زدم. لبخند بدجنسی روی لبش بود. راستش… ربط داره… سکسشون به من ربط داره!
+که چی؟
-هومن تو رو هم کرده مگه نه؟
به سمت دیگه ای نگاه کردم: مسائل خصوصی من و هومن به تو ربطی نداره.
-خیلی خب. گمشو بیرون از اینجا. به وسایل هومن هم دست نزن.

بله و این چنین بود که بنده مجدد گوه زدم!
بدون توجه به حرفش به جمع کردن وسایلای هومن ادامه دادم. یهو بلند شد ایستاد و اومد سمتم و گردنم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند.
-میخوای به باراد زنگ بزنم یا فهمیدی چی گفتم؟
+از جون من چی میخوای؟
-ازت پرسیدم هومن تو رو هم کرده یا نه؟
+آره.
-کجا؟
+روی همین تختی که الآن روش نشسته بودی.
-هوووم…
+چرا این موضوع برات مهمه؟
به چشمام زل زد و خندید: چون زانیار چیزای جالبی از هومن میگه. به لطف مستی زانیار، من لحظه به لحظه سکس هومن باهاش رو از حفظم.
+اگر داری اینا رو میگی که منو نسبت به هومن تحریک کنی، کور خوندی.
-من کور نیستم.
+منم نگفتم کوری. گفتم کور خوندی.
-خب گفتم که! من کور نیستم! همین الآن داشتم کتاب میخوندم. کلاً خیلیم خوب میتونم بخونم و بنویسم.

خندم گرفت! وقتایی که اصطلاحات رو بلد نیست و خنگ میشه چقدر قیافش خنده دار میشه!
+آآآآآآآآآامم… خب “کور خوندی” یه اصطلاحه.
-دوباره داری بهم فحش میدی؟ مثل ناس ناس؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده! گردنم رو ول کرد و هولم داد عقب.
+نه نه!! کاملاً جدی!
-از خندیدنت معلومه!
+اولا که اون نسناسه نه ناس ناس! دوماً “کور خوندی” یه اصطلاحه که یعنی ” اشتباه پیش خودت فکر کردی”!
-به باراد میگم اینو یادم دادی! اگه فحش باشه با خودش طرفی!

خداییش عین بچه مدرسه ایا میمونه! اینا که میرن بزرگترشون رو میارن!
+باشه. بهش بگو! فقط الآن برو کنار بذار من بقیه وسایلای هومن رو جمع کنم.
-نه.
+دیگه از جون من چی میخوای؟
-من سکس هومن و زانیار رو از حفظ شدم!
+خب که چی؟

  • دلم میخواد بدونم تو رو چجوری کرده!
    +جدی جدی به تو ربطی نداره!
    -بردن وسایلای هومن هم به تو ربطی نداره!

نفس عمیقی کشیدم. خداییش عجب موجود رو مخیه! خیلی لوسه! اَه اَه!
+فرهود جان (وای دلم میخواد این “جان” رو پُتک کنم و بکوبم توسرش!) الآن از من چی میخوای؟ میخوای چی کار کنم؟

-تو خیلی خیلی شکل هومنی.
+میدونم.

دوباره بهم نزدیک شد: دوست دارم برام ساک بزنی.
برق از سرم پرید: در مورد من چی فکر کردی؟

  • همینجا. رو تخت هومن… من میشم علیرضا، تو بشو هومن!
    +چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -تو شکل هومنی. من میخوام ببینم چقدر سکسش با تو به سکسش با زانیار شبیهه.

زبونم بند اومده بود! این میخواد من بکنمش؟ این دیگه فقط مسئله گوشی هومن یا من و ساغر و اینا نیست! باراد بفهمه تا خود هفت جد و آباد من رو نمیگیره بکنه؟!!

-لازم نیست انقدر تعجب کنی! کنجکاوی من داره منو میکشه. این موضوعم بین خودمون میمونه.
+هومن من رو کرد. میخوای بگیرم بکنمت؟
-اوهوم!
+خب ببین مسئله اینجاست که من و هومن عاشق همیم. رفتارهای هومن با من از محبت و عشقش میومده. من عاشق تو که نیستم هیچ، تازه خیلیم ازت…
حرفم رو قطع کرد: ازت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ازت حالم به هم میخوره! پسره ی لوس نکبت! خودتو کنترل کن علیرضا، تو میتونی… گند نزن پسر!
+خیلیم ازت… آآآآآآممم… خب در واقع… خیلی ازت حس خوبی نمیگیرم.
-ولی باراد همیشه از من حس خوبی میگیره.
+پس زنگ بزن به باراد. اون میاد و همینجا باهات سکس میکنه.

روی تخت نشست.
-من دیدمت.
+جان؟
-دیدمت. از اتاق هومن اومدی بیرون و با عجله یه اسنپ گرفتی، صدات رو شنیدم که داشتی به راننده پشت تلفن میگفتی “لغو نکن نزدیکه، فقط زود بیا عجله دارم.” لغو کرد نامرد! برای همینم من زودتر اومدم اینجا.

تکراریه اگه بگم دوباره ریدم؟ کلاً فوق تخصص گند زدن در امور مهم رو دارم!
+خب؟
-بیا با هم یه معامله کنیم.
+چه معامله ای؟
-من میشم علیرضا، تو بشو هومن، هومن با علیرضا سکس میکنه! عوضش به باراد زنگ نمی زنم بیاد اینجا. حس من اشتباه نمیکنه علیرضا. یه چیزی توی وسایلای هومن هست که تو اینجایی. اگر غیر این بود، الآن بعد از این چند روز اینجا چیکار میکردی! چرا یهویی از اتاق هومن بیرون اومدی و اومدی اینجا؟

جوابی ندادم… خدایا چیکار کنم…
-یه چیز دیگه هم هست.
+چی؟
-خیلی خونسردی! بیش از حدی که ازت انتظار دارم و البته ازت دیدم!
+خب که چی؟ من آرومم چون این اتاق برام یادآور خاطرات خوبیه.
خندید و گردنش رو عقب داد. چقدر سفیده!
-نه… نه… نه… این تظاهره. داری تظاهر میکنی که آرومی. حالام تا ده میشمارم. بعدش یا با تو سکس میکنم و وسایلای هومن میشه مال تو، یا زنگ میزنم به باراد و میاد و هم باهاش سکس میکنم و هم وسایلای هومن میشه مال اون.

هومن… اگه تو بودی چیکار میکردی… من سکس نمیخوام… به خدا نمیخوام اونم با این عنتر! هومن بهم میگفت یه خری که نمیدونم اسمش چی بود ولی گویا شخص مهمی بوده، یه جمله مهم داره که میگه ” بین حمله و دفاع یا حمله رو انتخاب کن با عقب نشینی برای حمله قوی تر”
هومن روی همین تخت بهم گفتی، به خاطر موندن توی گالری حاضر شدی بذاری همشون باهات سکس کنن… عقب نشینی کردی و گفتی براشون برنامه ها داری… من گوشی تو رو باید از اینجا ببرم… حالا فرهود بهم میگه هومن باشم؟
ولی من هومن نیستم چون برخلاف اون، من همیشه منتظر بودم زندگیم شروع بشه، میگفتم خب الآن درگیر مدرسم، الآن درگیر ورشکستگی بابامم، الآن درگیر دانشگاهم، الآن درگیر بارادم، حتی وقتی با هومن بودم درگیر این درگیری ها بودم، میخواستم با خیال راحت با هومن باشم. ولی…
مگه با خیال ناراحت با هومن بودم؟
هومن، من هر وقت پیشت بودم خوشحال بودم… بهم کمک کردی حالم بهتر بشه بدون اینکه ازت کمکی بخوام! تو من رو فهمیدی. حالا بهم گفتی “مواظب باش، گوشی سفیدم”. ازم کمک خواستی؟ من رو بی عرضه نمیدونی؟
هومن؟ تو؟ تو حتی الآن هم که بیهوشی درگیر بیهوشیت نیستی!من چجوری مثل تو باشم وقتی همیشه درگیرم! حالا وضع منو نگا! هومن من باید تو بشم تا بتونم تو رو داشته باشم؟
هومن؟ دلم برات تنگ شده…

-ده. تمام.
داشت گوشیش رو از توی جیبش داشت در می آورد. به طرفش رفتم، گوشیش رو ازش گرفتم و محکم لبام رو روی لباش گذاشتم.

لباش رو ازم جدا کرد و خندید!
-پس من بردم! حالا برنامه چیه؟

سعی کردم اون روز صبح رو دوباره و برای هزارم به خودم یادآوری کنم.
+خب… ببین من الآن باید قلقلکت بدم و تو هم عین بز منو نگاه کنی و نخندی!
-بز خودتی!
+خب دیگه! هومن منو قلقلک داد، به قول خودش منم عین بز نگاهش کردم و نخندیدم! همش از همین جا شروع شد. تازه من فقط شورت تنم بود.
سرش رو تکون داد : خب پس بیا لباسام رو دربیار. به یه دردی بخور!

خیلی رو مخه! خداوکیلی خیلی خیلی رو مخه! خیلی! همونطور که داشتم لباساش رو در میاوردم متوجه یه موضوعی شدم. چقدر این بشر سفیده!

-خب آروم قلقلک بده! وحشی نباش!

افتادم به قلقلک دادنش! یعنی یه جوری از ته قلبش میخندید که اصلاً نمیتونم بگم!
+قرار بود نخندی! چون علیرضا اون روز نخندید!
همونجور که داشت میخندید: خب از این مرحله میگذریم.

با نگاه پرسشگری بهم خیره شد. علیرضا، هومن باش…
روش خوابیدم و بوسیدمش. چقدر خشنه! عین وحشیا میبوسه! لبام رو بین دندوناش میگرفت و مک میزد. احتمالاً به همین خاطره که میگه باراد ازش حس خوبی میگیره! دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! دو تا وحشی به پست هم خوردن! ولش کن… اون گوشی رو به هر قیمتی شده باید از اینجا ببرم… هومن گفت “گوشی سفیدم، همه چیز، مواظب باش”… فقط برزگر کیه؟ من نمیشناسمش! از کجا پیداش کنم؟ عقلم میگه هرجور شده باید اون گوشی رو از اینجا ببرم… هومن میشم… باشه فرهود، من برات هومن میشم.

از روش بلند شدم و لباسام رو درآوردم.
+پاشو بایست.
ایستاد. محکم باش علیرضا… این فقط یه سکسه… هومن باش. مثل هومن فکر کن، مثل هومن عمل کن… گوه نزن… تو میتونی!
لباسام رو درآوردم و فقط شورت تنم بود. بغلش کردم، در کمال تعجب بغلم کرد! شروع کردم به لب گرفتن ازش. حالا خودمونیم! خداییش چقدر لباش خوردنیه!
صورتش رو ازم جدا کرد و با نگاه پر از پرسشی بهم خیره شد.
+چیه؟
-هومن. برو ادوکلنش رو بزن. میخوام بوی هومن رو بدی.

من قطعاً در زندگی قبلیم یه آهنربایی چیزی بودم. تخصصمم جذب کردن آدمای دیوانه و روانی بوده! این تنها توجیحیه که در مورد وضعیت فعلیم میتونم به خودم بدم.
ادوکلن هومن رو از روی میز توالتش برداشتم و دو تا پاف به خودم زدم. به سمت فرهود چرخیدم.
لبخند محوی روی لبش بود.
ابروهاش رو توی هم کشیده بود و بدجور توی فکر بود، کاملاً معلومه اینجا نیست!
-بشین روی صندلی و برام سکست رو تعریف کن.
+یعنی دیگه نمیخوای با هم سکس کنیم؟
روی تخت نشست. کیرش از زیر شورتش کاملاً بیدار بود!
-منتظرم.

نشستم و همه چیز رو براش گفتم. حموم صبحم، نوازشای هومن، عشق بازیمون و سکس و ارضای هومن و خودم. از جزئیات میپرسید و با تمام وجودش به حرفام گوش میکرد.
+تموم شد.

پاشدم لباسام رو بپوشم که صدام زد.
-بیا اینجا.
+چرا؟ من که تعریف کردم!

بلند شد اومد سمتم و بغلم کرد! یه چیزایی به زبون چینی گفت که از توش فقط “باراد” و “هومن” رو تشخیص دادم!
منو از بغلش جدا کرد و صورتم رو گرفت، دوباره به چینی یه چیزی گفت و لباش رو روی لبام گذاشت و این بار آروم بوسید.
-چرا باهام همراهی نمیکنی؟ مگه قرار نشد هومن باشی؟

خودم شروع به بوسیدنش کردم. نمیدونم چی تو سرشه ولی باید اون گوشی رو از اینجا بیرون ببرم.
میبوسیدمش، زبونش رو که مک میزدم، “هوم” هایی که میگفت رو با نفس بلند از بینیش بیرون میداد، و پشت سرم رو به صورت خودش بیشتر فشار میداد.
ازم جدا شد: خیلی شکل هومنی، خیلی زیاد… میخوام برای بار آخر بپرسم. فهمیدی که الآن باید کامل هومن باشی؟
+بله. و تو علیرضایی.
خندید: نه. دیگه لازم نیست… من فرهودم!

به سمت تخت هولم داد و روم خوابید، دوباره به بوسیدنم افتاد، از گردنم لیس میزد و میرفت پایین، به شدت داشتم تحریک میشدم!
نوک سینه هام رو گازهای ریزی میگرفت و بعد مک میزد.
شورتم رو درآورد و با لبخند پهنی روی صورتش، به کیرم نگاه میکرد. بلند شد ادوکلن هومن رو از روی میز توالتش برداشت و زد کف دستش و دستاش رو به هم و بعد به شکم و مثانه و رونام کشید و چینی حرف میزد. اصلاً تو حال خودش نبود!
علت این کاراش چیه؟ چرا اینجوری میکنه؟ از جون من چی میخواد؟ چرا هی چینی حرف میزنه؟ هرچی که میگه در مورد “باراد” و “هومن” هست چون مدام اسم این دو تا رو میاره.

با فشاری که به پاهام آورد بهم فهموند که پاهام رو بیشتر باز کنم، کشاله رونام رو لیس میزد و با لباش روش می کشید و به تخمام میرسید، یه لیس به تخمام میزد و دوباره همین کار رو تکرار میکرد، دیگه کامل شق کردم! باید هرچه زودتر این شرایط تموم بشه، اگه باراد بیاد اینجا دنبالش چی؟
باشه، هومن میشم!
بلند شدم توی تخت نشستم، با عصبانیت بهم نگاه کرد، بهش خندیدم، مثل هومن! چهره عصبانیش داشت باز میشد، به سمتش خیز گرفتم و خوابوندمش و روش افتادم، همون کارایی رو باهاش کردم که هومن با خودم میکرد.
شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن کنار لاله گوشش و سعی میکردم هُرم نفسام بهش بخوره، نوازشش میکردم، دستم رو توی موهاش میکشیدم، به صورتش نگاه کردم، چشماش رو بسته بود، دهنش نیمه باز بود و نفس نفس میزد. مثل هومن که چشمام رو میبوسید، چشماش رو بوسیدم و گردنش رو نوازش کردم. بعد پیشونیش رو بوسیدم و از روش بلند شدم و شورتش رو درآوردم.
کیرش کاملا شق بود، صورتی و لاغر! ولی چقدر تمیزه! خداییش اصلاً انگار هیچ وقت بدنش مو نداشته، خیلی تمیز بود!
به همون سبکی که هومن بهم گفته بود براش شروع به لیس زدن کردم و لبام رو بین دندونام و کیرش حائل کردم و ساک زدم، کلاهکش رو میکردم توی دهنم و نگه میداشتم.
از پایین به صورتش نگاه کردم، چشماش رو بسته بود و اخم کرد بود. با دهن نیمه باز آه های بلندی میکشید.
یه کم دیگه ساک زدم و تخماش رو بوسیدم و لیسیدم و بعدش کنارش دراز کشیدم.
به طرفم برگشت و با ناراحتی پرسید: چیشد؟

هومن باش علیرضا! هومن باش! اصلاً برین بهش ولی هومن باش!
روی پهلوم به سمتش تابیدم و به سبک هومن موهای کنار گوشش رو نوازش کردم، به سمتم روی پهلو تابید و بهم نگاه کرد.
+الآن باید 69 بشیم.
-خب پاشو.
+نه. من باید زیر باشم.
-آها! خب باشه!

69 شدیم، برای هم ساک میزدیم، عین خودم و هومن.
تخماش و لمبراش رو میمالیدم، انقدر بلند آه میکشید و در حینش دندون میزد که بیخیال ادامه دادنش شدم!

+بسه. بیا اینجا. تو شروع میکنی یا من؟
-تو!

نه! خدایا چرا؟ یعنی اولین آدمی که توی زندگیم قراره بکنم باید فرهود باشه؟ چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی خیلی ناعادلانس… راستی چرا من همش باید در حال حمایت از یه نفر یا یه چیز باشم؟
باشه. من هومنم… به قول اون فیلمه، یه چیزهایی رو میبَری، یه چیزهایی رو میبازی!
باشه، باشه!! فقط یه چیزی!! من الآن میخوام هومن باشم قبول، ولی من اصلاً نمیدونم چجوری یه نفر رو باید کرد! هر کاری هم بکنم در این قسمت، یه علیرضای به تمام معنام! بابا من فقط قیافم شکل هومنه!!!

+آآآآآآآآ… خب به شکم بتاب.

خب این که خیلی رفت پایین! من حالا چجوری… اوووه!! خاک بر سر خنگت علیرضا!!
+آآم… چیزه، بالش! یه بالش بذار زیر شکمت.

کاندوم!! اون روز هومن از کجا برداشت؟؟ آآآهاا!
یه کاندوم برداشتم و روی سوراخش ژل ریختم و انگشتش کردم. به نظرم اومد اصلاً انگشت کردن لازم نداره چون گویا خیلی با باراد وقت گذرونده!
راستش برای چند لحظه دوباره دلم به حال علیرضای اون شب اول سوخت… دلم تلافی خواست… اینجا الآن منم و فرهود، خب چرا به بهونه هومن بودن، انتقام علیرضای اون شب رو از فرهود نگیرم؟
کیرم رو روی سوراخش میزون کردم و محکم و یه ضرب هول دادم تو.
آخ بلندی گفت و صورتش رو روی تخت گذاشت. چشماش بسته بود، چه نیم رخ قشنگی داره ولی الآن نباید لبخند بزنه، باید دردش بیاد! همون که گفتمه! این زیادی زیر باراد وقت گذرونده!
تلمبه هام رو شروع کردم. پس این حسیه که فاعل بودن داره؟ داخل کونش داغ و نرمه، کیرم بدون هیچ مشکلی داره توش جلو و عقب میشه. این چی چی داره بلغور میکنه؟ خب پفیوز من چینی بلدم؟ چرا چینی حرف میزنی؟ من فقط “باراد” و “هومن” هایی که میگی رو میفهمم.
کامل روش خم شدم، به لطف دیشب باراد، الآن که نمیام!
هرچی من محکم تر میزدم آه های این بی شعور بلندتر و کشیده تر میشد. الحق که همون باراد به دردت میخوره!
حشری بودم، بدن لخت و سفیدش و آه هایی که میکشید اصلاً اجازه نمیداد نباشم! احساسی بهش ندارم ولی دلمم میخواد ارضا بشم و گورم رو از اینجا گم کنم.
دستش رو بالا آورد و به سمتم تابید: میخوام به پشت دراز بکشم. من سکس سینه به سینه دوست دارم.
+هومن من رو وقتی به شکم بودم کرد.

بدون توجه به حرفم تابید. پاهاش رو بالا دادم و دوباره تا ته کردم توش، اخم ریزی کرد. تلمبه هام رو شروع کردم. نیم خیز شد و صورتم رو پایین آورد، لبم رو محکم بوسید ولی صورتم رو ول نکرد، تو چشمام نگاه میکرد و لبخند مسخره ای روی صورتش بود. دوباره چینی بلغور کرد، این بار هم “باراد” و “هومن” توی جملش بود.
نزدیکای اومدنم بود. صورتم رو از دستاش بیرون کشیدم، تندش کردم و بالاخره… اومدم. شل شدم و روی سینش افتادم. وای چیکار کنم؟ اینکه ارضا نشده! فقط من ارضا شدم!
خواستم از روی سینش بلند شم که دستاش رو انداخت دورم و منو محکم گرفت و تابوند و خودش روم افتاد. تو صورتم نگاه میکرد، لبخند آرومی روی صورتش بود. چشماش رو بست و لبم رو طولانی بوسید. لبام رو که ول کرد چهرش مهربون شد و اینبار هر چِرتی که به چینی گفت فقط توش “هومن” داشت.
لبخند زد، مکث کرد و از روم بلند شد. به سمت لباساش رفت.

+فرهود، ارضا نشدی.

بدون توجه به حرفم لباساش رو پوشید و چند تا از کتابای هومن رو برداشت. به سمتم برگشت.
-دارم میرم استودیو. تو نمیای؟
+نه. میخوام امشب ابنجا بمونم.
خندید: تا یه ساعت دیگه توام میای.

نمیام نفهم! گاگول! از در بیرون رفت و بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:
-راستی، داری وسایلای هومن رو میبری، شارژرش رو جا نذاری! تو پریزه، صندلی جلوشه!

روی تخت هومن دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. موفق شدم! گوشی هومن مال منه، ولی استرس داشتم. راستش میترسیدم هر لحظه باراد در رو باز کنه بیاد تو، خب اگر منو لخت ببینه حتماً اول میگیره ترتیبم رو میده بعدشم قطعاً گوشی هومن رو ازم میگیره.
سریع بلند شدم لباس پوشیدم، گوشی هومن و شارژرش رو برداشتم و با سرعت نور از اونجا بیرون زدم. رفتم خونه، خدا رو شکر نه مامان بود نه ساغر! گوشی رو یه جای مطمئن قایم کردم و بعدش با خیال راحت رفتم دوش گرفتم.
وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم یه پیام از باراد دارم. تمام بدنم لرزید…
” ساغر استودیو، پیش منه. نگران نشو!”
اصلاً نمیدونم چجوری خودم رو به استودیو رسوندم… وقتی وارد سالن شدم قلبم تیر کشید… هر سه تاشون روی همون مبل نشسته بودن…
ساغر رو صدا زدم، با تعجب بهم خیره شده بود. صدای باراد حالم رو بهم ریخت…
باراد:آروم باش! با ساغرمون درست حرف بزن!

ساغرمون؟ چه خطاب آشنایی…
” پاشو برای زانیارمون ساک بزن ببینیم چیکاره ای”… زانیارمون… ساغرمون… نه! نه!
یهو هر سه تاشون ایستادن و دورم کردن، کثافتا… اون شبم همین کار رو کردن… یه نگاه به فرهود انداختم اصلاً انگار نه انگار که همین یه ساعت پیش منو مجبور کرد بکنمش!!
دست ساغر رو گرفتم و از اونجا بیرون کشیدم، زبون آدم رو نمیفهمید!!! فقط یه اسنپ گرفتم و به زور با خودم برش گردوندم خونه.

پیام باراد برام واضح بود. دیگه تمومه. من قرارداد میبندم… ساغر تنها خواهر منه و من هرگز نمیخوام بهش آسیبی برسه، نمیتونه تحمل کنه… میدونم…
به استودیو برگشتم و با باراد حرف زدم. تهدیدم کرد که هومن رو حذف میکنه و با ساغر ازدواج میکنه و میارتش اینجا، میگفت داماد هر سه تاشونن… حرومزاده ها…
سه روز بهم وقت داد. بهم گفت در صورت قرارداد بستن من، هم بیخیال ساغر میشه و هم مزاحم قرارداد بستن هومن نمیشه.
کل سه روزی که بهم وقت داده بود در تنهایی و سکوت روی بام تهران گذشت. هیچ کسی رو نداشتم که باهاش حرف بزنم و ازش کمک بخوام. توی بد مخمصه ای افتاده بودم. دیگه خودم مهم نبودم…
قرارداد میبندم. اینجوری ساغر راحت میشه، شرکت و خونه دست مامان میفته، ترک اعتیاد این دفعه بابا حتماً فرق میکنه و… هومن هم به هوش میاد. خود باراد گفت که به خاطر قرارداد بستن من بیهوشش کرده.

چهارشنبه شد. تمومه. قرارداد میبندم.
صبحش رفتم استودیو، باراد در رو باز کرد، دم در محکم بغلم کرد، مانعش نشدم. باید عادت کنم. ازش قول گرفتم که مزاحم قرارداد بستن هومن نمیشه و ساغر رو هم به حال خودش بذاره.

تموم شد. قرارداد بستم.
ساغر… آزاد شدی… هرچند خودت نمیدونی!
هومن؟ دیگه هر دقیقه کنارتم…

به خونه برگشتم و وسایلم رو جمع کردم. به مامان گفتم قرارداد بستم، بهم گفت برام خوشحاله ولی میونه ساغر و باراد خراب شده چون باراد بهش گفته از ازدواج منصرف شده و دیگه نمیخواد ببینتش.
رفتم توی اتاق ساغر. نشسته بود و گریه میکرد.
-چیکار کردی علی؟ چرا باراد نمیخواد با من باشه؟
+چون باراد از اولم میخواست با من باشه نه تو!
-چی؟ جه ربطی داره؟
+بهت گفتم ازش دور شو. گفتی قرارداد ببندم و بستم. براش تموم شدی. برای همین سراغت امده بود.

گریه ساغر بلندتر شد. از اتاقش بیرون اومدم.
دیگه بسه. مامان خوشحاله، بابا به زندگی برگشته، ساغر از دست باراد آزاد شد، هومن هم به هوش میاد، گور بابای منم کنن!
به استودیو رسیدم. توی راه به جاکلیدی کلید خونه هومن نگاه کردم. نوشته بود “برای چایکوفسکی من”.
دوباره خود باراد در رو باز کرد. چشماش برق میزد. به سمت همون سوئیت اون شب راهنماییم کرد و رفت. وسایلم رو باز کردم. مشغول چیدنش بودم که دوباره اومد سراغم.
باراد: امشب رو پیش من باش.
+نه نه! نمیخوام. نمیتونین مجبورم کنین!
باراد: نمیتونم؟ من هر کاری بخوام باهات میکنم!

راست میگه. تو قرارداد نوشته بود که اختیار صد درصدی همه امورم با باراده. اما کوتاه اومد و بهم گفت بیا یه چیزی بخوریم.
وای! خدا به خیر کنه.
باراد: برات یه خبر خوش دارم. هومن. دکتر گفت نهایتاً تا فردا ظهر به هوش میاد، یه درمان جدید شروع کردن، خیلی سریع هم جواب داده.

همه دنیا رو بهم دادن! باراد رو همون جا ول کردم و رفتم توی اتاق هومن و از پرستارش پرسیدم. تایید کرد! وقتی برگشتم باراد میخواست باهاش مشروب بخورم تازه بهمم یه قرص داد گفت بخورم! عمراً!!!
توی اتاقم برگشتم. لعنتی… داروهام رو توی خونه جا گذاشته بودم و به طرز بدی، ضربان قلبم داشت بالا میرفت. باراد لب تختم نشسته بود و یه کاندومم کنارش گذاشته بود. از شدت استرس به نفس نفس زدن افتاده بودم. سعی میکردم بهش نگاه نکنم. کاش الآن فردا شب بود! هومن به هوش اومده بود و الآن اینجا به جای باراد نشسته بود. دست باراد به پام خورد، محکم زدم زیر دستش، عصبانی شد ولی سریع کوتاه اومد. نمیدونم چی توی صورتم دید که کاندوم رو به سمت دیگه پرت کرد و بهم گفت فقط باهام عشق بازی میکنه.
ازم خواست لباساش رو دربیارم، وقتی جلوش ایستادم، گردش خون توی بدنم متوقف شد… تمام سعیم رو میکردم که دکمه هاش رو باز کنم و خودم رو نبازم، ولی یهویی دستم که داشتم دکمه هاش رو باز میکردم رو گرفت، به صورتش نگاه کردم، تمام بدنم میلرزید… من نمیخوام باهاش سکس کنم یا حتی عشق بازی… پنجه پاش رو روی پام حس کردم و بعدش گرمای بازوهاش که دورم حلقه شد.
ناخواسته زمزمه کردم: اذیتم نکن…
باراد: عزیز دلم… نه تنها هیچ وقت بهت صدمه نمیزنم که اگر کسی هم بخواد اذیتت کنه با من طرفه.

شقیقه هام رو ماساژ میداد و بهم لبخند میزد ولی لبخندش بیشتر من رو میترسوند! اون شب هم بهم لبخند زد و بعد به اون دو تا وحشی گفت تندتر و محکم تر تلمبه بزنن…

باراد: عزیزم علیرضا… میشه اون قرصی که بهت دادم رو بخوری؟
+نه!!

روی لبه تخت من رو نشوند. بدنم میلرزید، خیلی سردم بود، نمیتونستم ضربان لعنتی قلبم رو کنترل کنم… قرصِ به قول خودش “آرامبخش” رو بین لبام گذاشت و به خوردم داد. راستش خودم خوردم. حالا این اولین شب از این 30 سالیه که قراره زیرش بخوابم. چه امشب چه ده سال دیگه، بالاخره باید به حرفش گوش بدم. لباساش رو درآورد، کیر نیمه خوابش رو که دیدم نگاهم رو به زمین انداختم و با خودم کلنجار رفتم که فقط گریه نکنم!
روی تخت اومد و بغلم کردم و توی بغلش، بین بازوهاش فشارم داد.
باراد: خوبی؟

عالی! خوبم؟؟ عالی!! قراره تا 30 سال زیرت باشم، چرا خوب نباشم؟ تکونم دادم: خوبی؟
+آره.
سرم رو بالا آورد و روم خم شد. پیشونیم رو بوسید و صورتم رو ملایم نوازش میکرد. آروم زمزمه میکرد: عزیزم؟
کامل روم خم شد، لباسام رو درآورد و بعدش از گردنم میبوسید و میلیسید و پایین میرفت. روم خوابید، کیرش به کیرم خورد، وای… شروع شد…
باراد همچنان به نوازش هاش ادامه میداد و کم کم سر من منگ میشد. فقط یه لحظه احساس کردم چونم رو گاز خفیفی گرفت. خندم گرفت ولی دست من نبود! خوابیده بودم ولی سرم گیج میرفت و خندم میومد!
وزنش رو از روم برداشت، ناخواسته چشمام رو باز کردم، باراد از روم پایین رفته بود، بهش نگاه کردم، به کیرم یه لیس خیلی کوچیک کشید. نمیخوام… سکس نمیخوام، عشق بازی نمیخوام…
+باراد؟
-جونم؟
+نکن… بهم احترام بذار. نمیخوام.

باورم نمیشد! گوش کرد! البته گفت اگه میخوام فردا با هومن باشم، باید فردا، جبران امشب رو بکنم.
توی بغلش فشارم داد. بوی قفسه سینش توی مشامم پیچید. باراد؟ یادته بهم اون شب گفتی میخوای بهم جایزه بدی و ارضام کردی؟ ارضا رو جایزه من دونستی؟ خب پس حالا که بهم احترام گذاشتی و به حرفم گوش دادی منم بهت جایزه میدم! برای همینم روی قفسه سینت یه بوس میذارم!

بیدار شو!! پسرم؟ علیرضا؟ چقدر میخوابی؟
چشمام رو باز کردم، باراد!
پاشو دوش بگیر، برات سورپرایز دارم!!

پشت میز آشپزخونه نشستم. یه صبحونه کامل روی میز بود، جدی جدی دلم هیچی نمیخواست اما به لطف محبت زوری باراد خوردم.
یه پوشه جلوم گذاشت.

باراد: اینم سورپرایزت.
+این چیه؟
باراد: قرارداد هومن. بهت قول دادم مانع نمیشم. خب نشدم! بفرما، خودت این قرارداد رو بهش بده.

هومن… برات قرارداد رو گرفتم! یادته گفتی به خاطر برنگشتن به پرورشگاه حاضر شدی بذاری سه تاشون ترتیبت رو بدن؟ حالا دیگه میتونی بمونی… دیگه برنمیگردی پرورشگاه… سربازی هم نمیری!! من اینجام، توام اینجایی!

باراد: پاشو برو دوش بگیر، یه سکس بهم بدهکاری.
+سکس نمیخوام.
سرش رو تکون داد: پس امشب هومن بی هومن!
+زور میگی.
خندید: عادت میکنی!

یه دوش مزخرف و زوری گرفتم و اومدم بیرون. خودم رو خشک کردم و همونطور لخت توی تخت رفتم. باراد توی حموم اون طرف داشت دوش میگرفت، چون من راهش ندادم!

صدای بستن در حموم اومد.
الآن دیگه نه مستم، نه قرص خوردم، نه یه آدم آزاد که بتونه بگه نه!
الآن علیرضایی هستم که تا 30 سال آینده، هر وقت باراد اراده کنه باید براش لخت بشم. عوضش هومن رو دارم. هومن تا آخر وقت امروز به هوش میاد. دوش حموم بسته شد. دلم نمیخواست به باراد نگاه کنم. به دنده تابیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.
صدای قدم هاش رو شنیدم، اومد توی اتاق.
هومن… من برای اینکه گوشی سفیدت رو از دست فرهود دربیارم باهاش خوابیدم.
هومن… من برای اینکه تو به رویای بیرون پرورشگاهت برسی با گالری قرارداد بستم. حالا تا 30 سال آینده کنارتم، تو هم قرارداد میبندی. باراد قول داده مزاحم قرارداد بستن تو نمیشه و سر قولشه چون خودش الآن پیشنویس قراردادت رو بهم داد و گفت وقتی به هوش اومدی خودم بهت بدم.
هومن… ده روزه صدات رو نشنیدم، به چشمات نگاه نکردم، لبخندت رو ندیدم. حالا با یه خبر خوش بیدار میشی! تو قرارداد میبندی و منم قرارداد بستم و کنارتم.
زیر پتو خزید… از پشت بهم چسبید و دستش رو از روی بازوم رد کرد و کَفِش رو روی قفسه سینم گذاشت.
صدای هومن توی گوشم پیچید: ” باراد هرگز دیگه تو رو اذیت نمیکنه چون تو کلید ایده پردازیش هستی”
هومن… من بهت اعتماد دارم. حتی الآن که نیستی… باشه… امتحان میکنیم…
بوسه های باراد روی پشت گردنم مینشست، گازهای ریزی میگرفت ولی فشار نمیداد، هومن راست میگفت… حتی در حد یک گاز هم به من صدمه نمیزنه. دست دیگش رو از زیر گردنم رد کرد، با هر دو تا دستاش من رو عقب کشید و بیشتر به خودش چسبوند. کیرش لای کونم تکون میخورد. داشت بزرگ میشد. مثل ترس من…
یادمه توی یکی از جلسات تراپیم، دکترم که معلوم نیست این ده روز کدوم گوری غیب شد، بهم گفت ترس فقط یه حالت ذهنیه و این خود منم که بهش پر و بال میدم و بزرگش میکنم. حتی اونم میگفت باراد به من صدمه نمیزنه…
چشمام رو بستم.
باراد همچنان آروم پشت گردنم رو میبوسید و میلیسید و گاز میگرفت و کیرش رو بین کونم میکشید. یه نفس عمیق بی صدا کشیدم. فهمید…

باراد: شششش… آروم باش. هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته عزیزم. از امروز اگر هرچیزی و هرکسی اذیتت کرد فقط کافیه به من اسمش رو بگی!
+اسمش باراده.
باراد: هرگز. علیرضا… هرگز.

دوباره من رو به خودش فشار داد و محکم تر بوسید. توی موهام نفس میکشید، کیرش کاملا شق شده بود. البته… مال خودمم همچین بیکار نبود!
کم کم من رو به شکم تابوند و خودش روی پشتم دراز کشید. صورتم رو از سمت راست روی تخت گذاشته بودم، دستام رو باز کرد و بالای سرم گذاشت. روی کونم نشست و شروع به ماساژ دادنم کرد. شونه هام، کتف هام، بازوهام، ماهیچه های کمرم! لعنتی کارش عالی بود! هر از گاهی خم میشد و روی گونم رو میبوسید و توی گوشم زمزمه میکرد: علیرضا؟
دوباره ماساژ، بوسه، صدا زدن اسمم… بار آخری که این کار رو کرد زمزمه کردم: بله؟
ماساژ دادن رو متوقف کرد و روی پشتم دراز کشید. روی چشمم رو بوسید: بهم نگاه کن.
چشمم رو باز کردم، از پایین و یه وری داشتم صورتش رو میدیدم. لبش رو به لبم کشید و لبخند زد. در چند میلیمتری لبم دوباره زمزمه کرد: علیرضا؟
دستم رو پشت سرش گذاشتم و لبش رو بوسیدم. کوچیک، گذرا و بدون هیچ لب بازی ای. فقط یه بوس کوچیک بود.

+بله باراد؟
خندید. دستاش رو زیر گردن و شونه هام قفل کرد و دوباره به خودش فشارم داد. روی شقیقم رو بوسید و شروع به مکیدن گوشم کرد.
دوباره از روم بلند شد و شروع به مالیدن کونام کرد. بالش کناریم رو برداشت و زیر شکمم گذاشت. کامل از روم بلند شد و بین پاهام نشست. رون هام رو میمالید و … گرمای زبونش روی تخمام نشست.
اصلاً باورکردنی نبود!
باراد؟ یکی مثل باراد میخواد برای من ساک بزنه؟ هومن؟ تو چجوری به محض فهمیدن رابطه من و باراد متوجه شدی که باراد هرگز من رو اذیت نخواهد کرد؟
لمبرام رو باز کرد و شروع به لیسیدن سوراخم کرد. پایین میرفت و از نوک کلاهکم لیس میزد و تا سوراخم بالا میومد. به نفس نفس زدن افتاده بودم. ترس رنگ باخته بود، چون من پر و بالی نداشتم که بهش بدم و بزرگش کنم…

باراد: پس این بخیه ایه که به خاطر من خوردی…
روی بخیه رو لیس زد و بوسید. کنارم دراز کشید، همونطور به شکم دراز کشیده بودم، باراد روی پهلو بود و موهام رو نوازش میکرد. مهربونی توی صورتش دقیقا از جنس مهربونی همون شب و اون لحظه ای بود که برای اولین بار سرم رو بین بازوهاش گرفت. چقدر چشماش قشنگه! جدی جدی باید مدل میشده که شده! گوشم رو نوازش میکرد و لبخندش صورتم رو نشونه گرفته بود.

باراد: من معذرت میخوام که اون شب اذیتت کردم. باور نمیکردم که این کاره نباشی. فکر میکردم یه بچه خوشگلی که از بد روزگار برای امرار معاشت به کون دادن افتادی، نه یه پسر هنرمند پیانیست که برای داشتنش بخوام به هر دری بزنم. میدونی که از الآن به بعد به هیچکسی نمیدمت؟
سرم رو تکون دادم: کاش رابطت با هومن خوب بود.
خندید: هومن؟ قراردادش رو دادم به خودت. باور کن میخوام باهاش دوست باشم. البته مطمئنم که هیچ وقت به اندازه تو دوستش نخواهم داشت. حالا میخوام دوباره ببوسمت و اولین سکسمون رو با هم داشته باشیم.
+اولین؟
باراد: بله، اولین! اون شب رو یه کابوس در نظر بگیر. یه کابوس تموم شده. حالا من رو میشناسی! اون شب انتخاب من وحشی گری بود، الآن انتخاب من خوشحالی توئه.

لبم رو بوسید و بلند شد. روی سوراخم و کیرم ژل ریخت و انگشتش رو ملایم داخل سوراخم هول میداد و با دست دیگش کلاهکم رو دورانی ماساژ میداد. انگشتاش شد دو تا، ملایم و آروم انگشتم میکرد. البته سوراخم میسوخت ولی قابل تحمل بود. واقعاً داشت مراعات میکرد چون حتی نذاشت براش ساک بزنم! روی لذت من متمرکز شده بود، همزمان عشق بازی و سکس و ماساژ!
انگشتاش رو بیرون کشید، صدای پلاستیک کاندوم رو که شنیدم دقیقاً حس بچه ای رو پیدا کردم که بردنش درمانگاه که برای اولین بار بهش آمپول بزنن و دورش جمع شدن و میگن هیچی نیست! راستش نتونستم تحمل کنم. بغضم گرفت…
هومن؟ دلم برات تنگ شده…
سر کلاهکش رو روی سوراخم حس کردم، خیس بود، نمیدونم شاید بهش ژل زده بود.
کلاهک رو هول میداد داخل ولی نه کامل، دردم میومد ولی تا میخواست درد شدید بشه درمیاورد، انگار میخواست سوراخم رو بازتر کنه.
بالاخره سرش کامل اومد تو، ناخواسته بغضم ترکید و گفتم آخ!
بدون اینکه هول بده داخلم، همونطور سر کیرش رو توی سوراخم نگه داشت و روم دراز کشید و سرم رو که از پیشونی روی تخت گذاشته بودم تابوند. سرم رو محکم نگه داشتم، نمیخواستم بتابونه، نمیخواستم ببینه باز اشکم دراومده! حداقل یه بار نبین که من دارم گریه میکنم!
نشد! باز هم طبق معمول گند زدم.
سوراخم دل میزد، سرم رو چرخوند، دستش رو روی صورتم کشید.

باراد: ششش… عزیزم، آروم باش، خودتو شل بگیر. من اصلاً قرار نیست همش رو داخل بدم، تا هرجایی که تو گفتی بسه دیگه بسه.

چشمم رو بوسید، دل زدن سوراخم هر لحظه کمتر میشد. روم نیم خیز شد و شروع به ماساژ دادنم کرد، یکی دو دقیقه که گذشت، یه کم دیگه داخل داد، دوباره دردم اومد، ناخواسته تکون خوردم، نگه داشت.

باراد: خوبی عزیزم؟
+خوبم. درد دارم.
باراد: نفس بگیر عزیزم. از بینی نفس عمیق بگیر و از دهن بیرون بده، بذار عضلاتت شل بشن.

دو تانفس عمیق گرفتم، دوباره شونه هام رو ماساژ داد و ژل ریخت. یه کم دیگه اومد تو، درد داشتم ولی لعنتی دل زدن سوراخم تموم نمیشد، باراد مدام ماساژم میداد و ژل میریخت و خودش رو بالا میکشید.
یه لحظه سوراخم تیر کشید، ناخواسته “آخ” بلندی گفتم و پشت دستم رو گاز گرفتم. نگه داشت و روی صورتم خم شد.
باراد: تموم شد! من دیگه بیشتر داخل نمیدم عزیزم. دستتو ول کن چون من با لبات کار دارم.

دستم رو گرفت و جای گازم رو بوسید و همونطور که دستم رو با دستش نوازش میکرد، لبم رو میبوسید. خیس، با زبون گرم و نرمش، روی لبام میکشید و توی دهنم با زبونم بازی میکرد.
کم کم تلمبه ها رو شروع کرد، کوتاه و آروم میزد و همچنان لب هام رو میبوسید. روم نیم خیز شد، شونه هام رو ماساژ میداد، متوقف میشد و یه تلمبه بلندتر میزد. چند بار اینکار رو انجام داد، ناخودآگاه حس لذت عجیبی توی بدنم دوید، صدای آه های باراد با آخ های کوتاه خودم که بیشتر از سر لذت بود تا درد، توی هم پیچید. هیچ خبری از وحشیگری اون شبش نبود! اصلاً یه آدم دیگه داشت توی من تلمبه میزد!
دستاش رو زیر بازوهام انواخت و بالاتنم رو کمی بالا آورد و گوشم رو توی دهنش گرفت و تلمبه هاش رو یه کم محکم تر و سریع تر زد، دردم لحظه ای بود، گذرا و موقت.
گوشم رو ول کرد و صورتم رو میبوسید. ییهو تلمبه ها رو متوقف کرد و نفس نفس زنان ازم پرسید:
-خوبی… عــ… زیزم؟

سرم رو تکون دادم و به سمت صورتش چرخیدم، دهنش نیمه باز بود و عجیب تر نگاهش بود. بیشتر حالت نگرانی داشت تا هر حالت دیگری! نگران بود تا مهربون یا حتی حشری! پس این قصه سی ساله ماست؟ باشه. من پذیرفتمش. چون چاره ای ندارم!
به سمت لباش رفتم، چشماش گرد شد! لبام رو روی لباش گذاشتم و این بار لب بالاش رو مک زدم، صورتم رو نوازش کرد و اجازه داد ببوسمش، دخالت نکرد، خودش رو همونطور روی من و توی من نگه داشت. از لباش که جدا شدم دیدم هنوز داره نگاهم میکنه.
بهش لبخند زدم. به صورت نگرانش! مکث کرد و… خندید…
سرش رو عقب داد و با صدای بلند خندید. بعدش دوباره من رو محکم به خودش فشار داد، گونم رو بوسید و تلمبه ها رو شروع کرد. در گوشم اسمم رو صدا میزد، بدون هیچ کلمه اضافه ای!

باراد: علیرضا؟ علیرضا؟ علیرضا؟

از توی من بیرون کشید. سوراخم خالی شد! بالش رو از زیرم کشید و من رو به پشت خوابوند، سینه به سینه هم شدیم، دوباره کیرش رو آروم داخلم کرد، با درد خیلی کمی وارد شد، پاهام رو بالا داد و روی صورتم خم شد.
باراد: ارضا نشو… میخوام خودم ارضات کنم.
لبام رو بوسید و تلمبه ها رو دوباره شروع کرد. چقدر این صحنه آشناست… من این صحنه رو قبلاً دیدم… تلمبه هاش محکم تر و سریع تر شد، آخری از همه سفت تر! صبر کن…

من این صحنه رو دیدم…

با آه بلند و لرزش کوچیکی ارضا شد.
من… وای…نه… من… این صحنه رو قبلاً دیدم… خندش توی گوشم طنین انداخت…

باراد:میگفتی هیچ وقت پیش من نمیای!

بوی قفسه سینش توی مشامم پیچید. هنوز توی صورتم میخندید…

باراد: دیدی بالاخره اومدی!

نوشته: رهیال

بازدید 14,202

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

43 پاسخ به “علیرضا (۵ و پایانی)”

  1. هرروز و هرشب به عشق داستانات سایت رو چک میکنم و حالا به عشق خودت و داستانات بالاخره تو بکن تو عضو شدم تا لایک بدم بهت و نظرمو بگمخیلییییی خوبی تو بشر دمت گرم ادم حال میکنه داستاناتو میخونهادامه بده رهیال عزیز ما همه جوره پشتتیم

  2. همه داستاناتو نشستم لایک کردم چون همشونو خونده بودممیدونیم توهم مشغله داری ولی بدجوری وابسته این داستانا شدمدیگه تو بکن تو داستانی چشممو نمیگیره فقط به عشق هومن و علیرضا و زانیار و باراد و فرهود میامدمت حسابی گرم و قلمت مانا

  3. نفسم رفت واقعا…عملا یه لحظه یادم رفت چجوری نفس بکشمواقعا نباید اینجوی میشددددبه قدری من علیرضا و بارادو دوست دارم که حد ندارهیعنی کاملا میدونم که شاید منطقی نباشه ولی تصویری که ازشون دارم تو ذهنم فوق العاده ست و منو مجبور میکنه که دوسشون داشته باشمجوری که باراد داره سعی میکنه اعتماد علیرضا رو بدست بیاره و در عین عوضی بازیاش حواسش به علیرضا هست و از طرفی علیرضا که اون کشش و تنشو حس میکنه واقعا برام جذابهو خیلی هم دوست دارم بدونم ماجرای فرهود چیه خیلی مشکوک میزنهدر اخر واقعا بهت خسته نباشید و خداقوت میگممشتاقانه منتظر قسمت اخر راهرو ها هستم چون خیلیییی چیزا رو مشخص خواهد کرد یا حتی تغییر خواهد داد

  4. وقتی باراد شب پس از اولین سکس خشن و گروهی با علیرضا، توی وان حموم با علیرضا عشق بازی کرد، یه جورایی میدونستم این دوتا سرنوشت همدیگه هستن با اینکه حدس زدن روند و پایان داستان هات تقریبا غیرممکنه ولی یه کشش خاصی بین این دوتا هست.وقتی هومن برای اولین بار تقرن زانیار رو کشف کرد هم همین حس رو داشتم، نمیدونم چی میشه ولی این دوتا لحظه نقطه عطف های این داستان هستن هر کدوم از شخصیت های این داستان تجلی یه تیپ شخصیتی هستن و به اندازه کافی متمایز و این خیلی خوبه.

  5. رهیال جانمنتظر انتقام سخت هومن از باراد هستمالبته نشه مثل انتقام سخت اینا

  6. حرفی ندارم، فقط خسته نباشی. من دوتا قسمت نوشتم پدر انگشتم در اومد.دوستانی که گیر دادن چرا بارادو نمیکوبی شک دارم تک قسمت ترکو خونده باشن.اینم یاد بگیرید تحمیل عقیده به نویسنده روا نیستو خودش ازاده چطور داستانو پیش ببره چون زحمتشو خودش کشیده. اگر نقدی دارید نسبت به جزئیات یا کند و یا سریع پیش رفتنه داستانو نوع نگارش میتونید بگید اما زیر سوال بردن کل بدنه داستان حق مخاطب نیست.

  7. زیبا بود … زیاد ، خیلی زیاد …احتمالا فرهود داره عاشق هومن میشه و علیرضا عاشق باراد …منتظر قسمت بعد هستم😊❤️

  8. nugjgjgciggk:شاید زندگی راحتی داشتی و یا یک همچین اتفاقی حداقل برات پیش نیومده،رفتار باراد بیشتر از چیزی که فکر کنی منطقیه من روایت علیرضارو از سر اجبار میخونم.ادم انقدر پپه و ضعیف اصلا تو کتم نمیره. هومن شخصیتش غیر منطقیه ،هومنی که تو قسمت اول دیدیم تا الان صدو هشتاد درجه فرق کرده. این مطلب ذهن منو دچار دوگانگی کرده.نظر دادنم گفتم چیز طبیعیه و حق داری نظرتو بگی اما فشار اوردن به نویسنده با نظر دادن معمولی فرق میکنه.در هر صورت ممنونم که جوابمو دادیو وقت گزاشتی. خودمم یه داستان نوشتم خوشحال میشم بخونیو نظرتو بهم بگی. به رهیال گفتم، گفت تا نصفه خونده و رها کرده.😅

  9. سلام دوستان، به خدا دارم راهروها 5 رو مینویسم حدودا 2000 تا لغتشم نوشتم ولی واقعیتش خب کار و مشغله من زیاد شده. اما واقعا دارم مینویسم. نهایت سعیم رو میکنم که ایشالا پنجشنبه یا جمعه بفرستم (دوستان دقت کنید: سعی میکنم😁) اما چشم.

  10. کاربر Luckyfer عزیزم:تو میدونی که در مورد باراد با هم صحبت کردیم و نظراتمون رو به هم گفتیم. اما متاسفانه یه خبر بدی برات دارم: علیرضایی که بهش میگی پپه 😁 طرفداراش تقریبا ده برابر بارادن 😁😁از هر 10 تا دایرکت من 9 تاش در مورد علیرضاس!! اونقدر که من پایان داستان رو ترجیح دادم یه تغییراتی بدم! (خوب و بدش بماند برای سورپرایز شدنتون!!)

  11. نههههه😭تحویل بگیرید. بعد میگید ما فقط نظر میگیم. رفتید خصوصیرو پاره کردید رسما.البته بازم میگم، انتخابت هرچیزیم که باشه من یکی احترام میزارم.

  12. سلامممنون از قلم روانت و داستان زیباتمن مثل بقیه اساتید ( واقعا بعضی نظرات خیلی دقیق و استادانه هست درباره متن داستان) نمیتونم تخصصی نظر بدم ولی طرفدار باراد هستم و یه انتقاد هم درباره شخصیت علیرضا دارمتوی داستان ، علیرضا در مواجهه با باراد زیاد به عقب فلش بک میزنه و از اون زیاد تر مدام سوال هایی رو از خودش می‌پرسه که در کل متن تکرار شدن ، درسته گذشته بدی براش اتفاق افتاده ولی حداقل به نظر من تکرار این سوالا از خودش ، یکم خسته کننده شده 🙏🏻خیلی خوبه که نظرات رو میخونی .

  13. عالی مثل همیشه. این علیرضا گوشی هومن رو برداشت چه کار کرد مگه قرار نبود به اون یارو زنگ بزنه؟

  14. اول که تو بکن تو اومدم برا حال کردن ارضا شدن اومدم ولی الانبه خاطره رمانه تو میام تو بکن تو فقط به خاطره رمانت میام.عاااااااااااااااااااالیمیشه عاجزانه ازت درخواستی کنمخواهش میکنم زودتر بنویس به خدا یه هفتهو خورده ای منتظریم خیییلی برامون سخت بود امشب که اومدم بکن تو تا چشمم افتاد به (علیرضا قسمت پایانی) ذوق کردم سریع شروع به خوندن کردم.رهیال جان خیییییلی خوبی مرسی که هستی تا مارو با رمانات خوشحال کنی.❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  15. دوستان عزيز من خودم شخصا هر روز به خاطر اين داستان ميام تو اين سايت و واقعا هر روز منتظرش هستم ولي خواهشا به نويسنده فشار نيارين حيفه اين داستان با عجله سر هم بندي بشه .در اينكه هومن انتقام ميگيره كه شكي نيست ولي چه جوريش رو ديگه نويسنده عزيز بايد هنر به خرج بده پس عجله نكن عزيز جان🌺

  16. منم مثل باراد خودخواه هستممیخوام اخر داستان حال باراد گرفته بشههمه رو برده خودش می بینه

  17. سلام رهیال جان خسته نباشی 😘این اولین کامنت من تو این سایته😁 میدونستی فقط به خاطر داستان تو عضو سایت شدم؟ یکی از دوستام داستانتو برام فرستاد و من اصن نمیدونستم تو بکن تو میتونه همچین داستان عالی ای پیدا بشه هر هفته میومدم چک میکردم که جدید منتشر کردی یانه جدیدا که معتاد شدم هرشب چک میکنم و هر قسمتو چندبار خوندم😄 دیگه دلم طاقت نیاورد عضو سایت شدم تا بتونم به داستانت لایک بدم و حمایتت کنم منتظر هستم تا بازم مارو غافلگیر کنی😉 چون از چیزی که انتظار داشتم اتفاق بیوفته و پیش‌بینی کرده بودم خیلی فراتر بودی😊😚

  18. خب حالا راجب خود داستان نظرمو بگم : قسمت مربوط به فرهود واقعا سوپرایزم کرد اصلا انتظار نداشتم که فرهود به هومن علاقه ای نشون بده ولی انگار تعریفای زانیار از هومن باعث شده به هومن علاقه مند بشه و اونو با باراد مقایسش کنهانتظار داشتم علیرضا از گوشی سفید استفاده کنه و برزگرو ملاقات کنه که هیچکاری نکرد البته شاید اگه قضیه برزگرو می‌فهمید هم شانس استفاده ازشون نداشت چون افراد یاوری مدام میپاییدنشواینکه لطفاااا بارادو بدبخت نکن🥲 اونجوری که فکر میکنی طرفداراش اونقدرام کم نیستن گفتی کامنتا باعث شده بخوای تغییراتی تو پایان داستانت بدی اما خواهش میکنم کاری نکن که باراد همه چیو از دست بده هومن آدم وابسته ای نیس میتونه با برزگر قرداد ببنده و همه چیو دوباره از نو شروع کنه حتی بدون علیرضااینطوری نیس که دلم برا علیرضا نسوزه ولی اصلا رابطه بارادو علیرضا خیلی خاصه حس اینو میده که این دوتا سرنوشت همدیگن و مطمئنم هرچی بیشتر بگذره باراد بیشتر به علیرضا علاقه مند میشه تاجایی که واقعا عاشقش بشه و دیگه حتی اگه نتونه ازش ایده‌پردازی کنه نخواد ولش کنه و بزاره بره علیرضا هم شاید اگه از گذشته باراد و اینکه واقعا چرا اونشب اونکارو باهاش کرد خبردار شه بهتر بتونه با باراد کنار بیاد

  19. کل داستان یه طرف جمله های پایانی هر داستان یه طرف 😆 هر سری از سنگینی اینکه چطور به ذهنت میرسه کمرم رگ به رگ میشه 🤣مخصوصا آخر این داستان که باعث شد چشام دربیاد بیفته کف دستم😆 خودم که خیلی تعجب کردم و یکمم ترسیدم ببین دیگه علیرضا چجوری شدهبا توجه به همین من میگم علیرضا از اولم مال باراد بوده تازه به بارادم بیشتر میاد🙄 اما اگه قرار باشه باراد چیزیو از دست بده ترجیح میدم زانیارو از دست بده نه اینکه بمیره ها😂 ینی از گالری جدا بشه بره پیش هومن در واقع جالب میشه شرط هومن برا پیوستن به گالری این باشه که از زانیارو فرهود دست بکشه دوراهی خیلی سختی واسه باراد میشه

  20. یعنی من فکر میکردم با برزگر حرف میزنه و نقشه باراد نقشه بر آب میشه آخ علیرضا آخ هومن بیچاره

  21. کاربر lord elerond:نه منظورم این بود که انگار سرنوشت همدیگن پدلنتلنرامجرل نمیدونم چجوری بگم قابل درک باشه انگار که تقدیر باشه آخرش عاشق هم شن وگرنه چرا باید باراد موتور ایده پردازیش یهو بشه علیرضا، نمیگم باراد کار خوبی کرده و ازشم دفاع نکردم فقط میگم حسم اینه تهش این دوتا باهم باشنبزار شیپ کنمشون دیگه گنا دارم🥲

  22. کاربر lord elerond:بارادم گنا داره علیرضا رو از دست بده شاید دیگه هیچ وقت نتونه نقاشی بکشه گالریم از دس میده همه چیشو از دس میده کی گفته همه باید دلشون به حال علیرضا بسوزه از کجا معلوم علیرضا تا آخر از باراد بدش بیاد اگه بتونه باهاش کنار بیاد و ببخشتش چیهرچند که خودمم میگم باراد باید تنبیه بشه ولی نه با از دست دادن همه چی آدم باید یه جا بهای انتخاباشو بده درسته از سر ناچاری بود ولی علیرضا بارادو انتخاب کرد به هرحال الان هومن نهایتا بتونه خودشو نجات بده و با برزگر قرارداد ببنده ولی علیرضا دیگه بسته و تموم شده مگه اینکه به خاطر علیرضا بخواد کل گالری چهره نو رو نابود کنه که من اینو نمیخوام چون بارادو دوست دارم شخصیت مورد علاقمه🥲

  23. کاربر lord elerond:تازشم یادت نره وقتی علیرضا میگفت نمیخوام با باراد روبه‌رو شم هومن گفت که باید بره پیش باراد تا بتونه کمکش کنه و پدر بارادو دربیارن باهم هومنم داره همه تلاششو میکنه چیزی که میخوادو به دست بیاره حتی به قیمت نبود کردن همه چیز باراد اگه هومن اینکارارو بکنه خوبه اگه باراد بکنه بد؟ بارادام داره همه تلاششو میکنه که چیزی که داره رو از دس ندهمشکل اینجاس که شما داری به دید فرشته و شیطان به هومن و باراد نگاه میکنی هیچ آدمی کاملا سفید نیس کاملا سیاهم نیس آدما خاکستری انهرکاری که هومن داره انجام میده چون هومنه و شخصیت فرشته‌وارش درسته؟ اگه کارای هومن بارادو نابود کنه بازم اشکالی نداره چون از اول به شما القا شده هومن فرشتس بارادم شیطانه

  24. Lord elerond عزیز:مگه اون اول علیرضا رو بزور بردن؟ خودش میدونست قراره چیکار کنه.حالا اینکه باهاش بد رفتاری کردنو جبرانشم کردن. هم صدتومن سفته رو بیخیال شدن هم باراد صد تومن دیگه هم براش زد حالا اینکه چرا روانشناس لازم شده تقصیر خودشه. و بخشی از نیازش به روانشناس بخاطر این بوده که مطمئن نبوده ایا از باراد خوشش میاد یا نه. که تازه بعد همه اینا هومن میادو دخیل ماجرا میشه. با پر رو گری تمام هم میخواد کسایی که از اون یتیم خونش درش اوردنو بهش سرپناهو کار شرافتمندانه دادنو بخاطر عقدش نابود کنه. اتفاقاتو از فقط یک دیدگاه نبین.

  25. سری داستان هات فوق العاده هستن و اینکه واقعا ذهن خلاقی داری نویسنده جانامیدوارم داستان جوری پیش بره که ظالمان حقشونو بگیرن و مظلومان هم همینطورشخصیت باراد دوست ندارم شخصیتش دیکتاتور مآبانه ست شاید خیلی زجر کشیده تو بچگیش ولی دلیل نمیشه که با همه مثل برده رفتار کنه این با ی نفر جوری سکس کنی که از صدتا تجاوز بدتر بوده بعد وقتی طرف تو را نمی خواد ب هزار جور کثافت کاری که میشه اونو برده خودت کنی و بعد هم فکر کنی تو برنده شدی این واقعا جالب نیست . البته این نظر منهدر مورد علیرضا هم بگم شاید خیلی ساده باشه ولی بلاهایی که سرش میاد حقش نیست اون فقط ی زندگی معمولی می خواد شاید بی عرضه باشه ولی بازم دوست داشتنیه و عذابی که میکشه قلبمو به درمیاره

  26. فک میکردم علیرضا توی گوشی رو نگاه کنه و با نقشه قرار داد ببندم ولی خب خیلی داستان دارک شد امیدوارم هومن بتونه کارا رو درست کنه.رهیال عزیز مثله همیشه عالیو و تکی امیدوارم هرچه زودتر داستانه فوق العادتو ادامه بدی. ممنون ازت ، خسته نباشی.😇✌️

  27. سلام رهیال عزیزامیدوارم حالت خوب باشهمثل همیشه عالی بودواقعا بهت تبریک میگمآخرش من یه روز میرم سوئد و از روی داستانت یه فیلم میسازمآخه شنیدم تو اکثر کشورها ساختن فیلمی که صحنه های سکسی داره نیاز به گرفتن یه سری مجوز خاص داره . مثلا ببین چقدر خشن هست و از این جور چیزاحالا چرا میگم سوئد ؟چون این کشور مهد تمدن همجنسگرایان هست و اولین کشوری بود که ازدواج این قشر رو آزاد اعلام کرد و درضمن هیچ قانون خاصی نداره برای مجوز گرفتنخواستم از الان ازت اجازه بگیرم😂😂😂😂😂😂بوس بهت

  28. لرد الروند عزیز که اسمت یادآور زیباترین فیلمیه که دیدم، نه متاسفانه. نصفشو نوشتم. شاید آخر هفته دیگه بفرستم.ببینید دوستان: دلیل داره. واقعا راهروها 5 خیلی کار داره. خیلی خط داستانش مهمه چجوری تموم بشه. چون این مجموعه اصلا با راهروها 1 شروع شد. ممنونم که بهم وقت میدین. 💗

  29. تو شرایطیم که فقط همین الان منتشر شدن قسمت اخر راهروها حالمو خوب میکنه.

  30. ولی من خو شرایطیم که اگه داستان بیادم میخونم ها ولی حالم خوب نمیشه😅🤣

  31. الوعده وفا!گفتم آخر هفته میفرستم امروز هم جمعه هست و شب برای ادمین میفرستم. هر موقع صلاح دید میذاره.مرسی بهم وقت دادین. 💗💗

  32. الوعده وفا!گفتم آخر هفته میفرستم امروز هم جمعه هست و شب برای ادمین میفرستم. هر موقع صلاح دید میذاره.مرسی بهم وقت دادین. 💗💗

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید