با صدای نماز و نور چراغ از خواب بیدار شدم.
دستم رو کشیدم روی صورتم. انگاری که کابوسهایی که داشتم میدیدم اینطوری از ذهنم پاک میشن. پاشدم رفتم دست و صورتم رو شستم. آب سرد رو به صورتم میپاشیدم. رفتم جلوی پنجره. هوای سرد به صورتم میخورد. چند تا نفس عمیق کشیدم. دست هام رو بهم قفل کردم و بدنم رو کش میدادم. تنها حرکت ورزشی بود که این اواخر انجام میدادم. نمازش تموم شده بود و من رو نگاه میکرد.
-چی میشه یه بار از خواب بیدار بشم ببینم سر تو رو سینه هام ئه؟
-صبح شازده بخیر! خب باید نماز بخونم.
-صبح شما هم بخیر! اوّلا باید نداریم. دوّما من هم مخالفتی ندارم. بخون.
-نترس دیوونه. مثل خودت کافرم. فقط خدا رو قبول دارم. همین.
-می دونم.
معمولا باهاش بحث نمیکردم، رفتم نشستم روبروش. از بچگی نماز میخوند. یه دختر ساده، زیبا، مهربون و از همه مهمتر عاشق.
-نیگا میکنی خوشگل پسر؟ صبحونه نون داریم. پنیر داریم. مربا داریم. شیر داریم. رحم کن آقا گرگه!
چشم هاش برق میزد. لبخند ش بوی زندگی میداد.
-من چیزی گفتم آخه؟ نکنه خودت میخوای؟
-علیرضا؟
-خب صبحونه میخوام!
میخندید. جا نمازش رو جم کردم. تن لاغرش رو گذاشتم روپاهام.
آروم تو گوشش گفتم. دوست دارم.
-عاشقتم.
لب هام رو گذاشتم رو لب هاش. بوسههای بکن تو. لباس هاش رو در میآوردم.
-چند ساعت قبل اینارو خوردی دیگه! تو کی سیر میشی آخه؟
-هیچ وقت!
سینه هاش رو میخوردم. سرم رو به سینه هاش فشار میداد. مثل مار دورم میپیچید. سینه هاش رو تو مشتم میگرفتم و میمکیدم. ناله هاش تو گلوش حبس میشد. فکر کنم میخواست نالههایی از شهوت رو فریاد بزنه. ولی نمیزد. شاید هم من نمیشنیدم. شاید طعم سینه هاش گوش هام رو کر میکرد. ولی حس میکردم. نالههای درونش رو حس میکردم. خماری صبح هنوز تو هوا بود. مثل اینکه شب مست کرده باشی و صبح بیدار بشی و هیچی از شب یادت نیاد…
نفهمیدم کی لخت شده بودم. معمولا صبحها سکس نمیکردیم چون تا ظهر بدن درد میگرفتم و خسته میشدم. ولی تا بخودم بیام خوابیده بودم و داشت کیرم رو میخورد.
-حالا دیدی تو هم صبحونه میخواستی؟
-هووم…
لب هاش رو با شهوتی بیپایان روی کیرم حرکت میداد. زبونش رو کیرم حرکت میداد و به من نگاه میکرد. میخواست مطمئن بشه که لذت میبرم. و فکر کنم چهرهٔ بکن تو ئه من این رو نشون میداد. بلند شدم. پاهاش رو از هم باز کردم. سرم رو بردم بین پاهاش و کمی با لب هام کس ش رو مالیدم.
نزاشت ادامه بدم. با دست هاش سرم رو کنار زد و کیرم رو گرفت دست ش و فرو کرد به خودش. آروم عقب جلو میکردم. اینبار گوش هام کر نبودن. حالا میشنیدم. صداش لذت بود و شهوت. رون هاش رو میمالیدم. ناله میکرد. چشم هاش رو بسته بود. مست کرده بود.
هارمونی ضربههای کیرم به کس ش رو دوست داشتم. ناله هاش سمفونی عشق رو مینواختن…
آه… آه… آه…
بکن. صبح تا شب من رو بکن. آه… ناله هاش برام تکراری نمیشدن.
با انگشت هاش کمرم رو چنگ میزد.
آبم رو ریختم رو بدنش. با انگشت هاش با آبم بازی میکرد. خوابیدم کنارش و نازش میکردم.
دانشجو بودیم. بدون ازدواج رابطه جنسی رو شروع کرده بودیم. باباش بهم گفته بود شما برو دانشگاهت رو تموم کن. خودت رو به جایی برسون. بعد بیا من خودم دست دخترم رو میزارم دست ت.
مخالف بودن. هر دوتا خانواده. خانوادهها زیاد سنتی نبودن. ولی ایرانی بودن. سنتهای مسخره تو ذات شون بود. نمیشد کاری کرد.
مثل سگ تو یه شرکت کامپیوتری کار میکردم. با کسر ساعتهایی که دانشگاه میرفتم. چهارصد پونصد تومن حقوق میدادن. با پولی که خانوادهها میدادن یه خرابهای رو اجاره کرده بودیم. ازخیلیها سرتر بودیم از خیلیها کمتر.
تو شرکت بودم. سرم شلوغ بود. گویا تموم کارهای اون شرکت رو من انجام میدادم از چایی بردن برای رئیس گرفته تا به تولید رسوندن نرم افزارها که البته بیشتر به باگ شبیه هستن تا نرم افزار. سکس صب خستهام کرده بود. ساعت دو کلاس داشتم. گوشیم زنگ خورد.
-ناهار مهمون کی هستیم؟
-هستیم؟ باید بگم که از دادن خدمات به بیشتر از یه خوشگل خانوم معذوریم!
-نه! پررو نشو دیگه! لیلا هم اینجاست.
-چشم الان میرم چهار ساعت مرخصی بگیرم. آخر ماه هم جای حقوق میرم یه دست به رییس شرکت میدم.
-دیوونه یواش! زشته! جای همیشگی. منتظرم.
ساعت دوازده و نیم اونجا بودم. موسیقی سنّتی، بوی دوغ، بوی آب، فضای دوست داشتنی داشت.
ترانه و لیلا رو پیدا کردم. میز سنتی همیشگی. با دیدن لیلا کمی قدم هام سست شد. تکیه داده بود به پشتی و زانوهاش رو به سمت شکمش خم کرده بود. پاهای سفیدش که با لاک سیاه آرایش شده بودن چشم رو خیره میکرد. و شلوار لی یخی و مانتوی تنگی که تا نصف رون هاش رو هم پوشش نمیداد. و دستهای ظریفش که بهم گره خورده بودن و سیگار میکشید. فکر اینکه کاش سرم لای پاهاش بود چنان شهوتی درونم ایجاد کرد که فورا نگاهم رو به سمت ترانه فرستادم.
چنان سریع اتفاق افتاد که خودم هم متوجه نشدم. ترانه با آرایش معمولی نشسته بود.
از سیگار کشیدن دخترها خوشم میآد. هر دوتا آرایش ملایمی کرده بودن. نشستم کنارشون.
-سفارش دادین؟
-بله! سه تا کوفته قل قلیه کوچولوی ئه مخصوص! همراه با دوغ!
-سر کلاس هم باید بخوابم دیگه.
-خب تو آب بخور.
-شوخی کردم بابا! چه خبر لیلا؟ حوصله نداری؟
-کی داشتم حالا؟
-خوبه! کلا افسردگی خوبه! کلاس داره! هر ماه هم یه بار دست ت رو خط خطی کن!
ترانه با چشمهایی که داشتن میافتادن رو زمین گفت
-علیرضا؟
لیلا گفت خب خودت چرا با کلاس نیستی؟
-هعی. من هم افسرده بودم. خودکشی کردهام. هیفده سالگی. بچه بودم. بعدش بزرگ شدم. فهمیدم نفس کشیدن لذت داره. زندگی سگی هم لذت داره. اینکه کسی رو دوست داشته باشی. اینکه کسی بشه دلیل زنده بودنت.
هر دو تا باهم سیگارهامون رو روشن کردیم. چشمهای خوشگل ترانه به طرز خنده داری عصبانی بود.
-ترانه منفجر میشیها!
-یه نخ هم بده من!
-قرار بود هروقت من بخوام سیگار بکشی! حالا که داری گریه میکنی بیا بکش.
-من دوست ندارم.
لیلا بود. به دوردستها خیره شده بود.
-چی رو؟
-همینها که تو بخاطرش زندهای! برای من مسخره است.
یه لحظه پشتم لرزید. دقیقا لرزش رو روی مهرههای پشتم احساس کردم. همون دوران نوجونی. همون افکار. پوچی.
-هر طور فکر کنی همونطور زندگی برات معنا پیدا میکنه و همونطور زندگی میکنی!
خودم هم میدونستم دارم کس میگم. وقتی همه چی برای آدم پوچ باشه. این حرفها بیشتر مسخره به نظر میرسه.
-ببین به نظر من باید برای زنده بودنت دلیل داشته باشی. یا باید خدا رو قبول داشته باشی. که به بهشت و اینجور چیزا امید داشته باشی. یا باید واسه دو روز دنیا یه معنی پیدا کنی. کسی که به من معنی داد و میده ترانه است.
-من فعلا تو زندگیم هیچ ترانهای ندارم.
حالا هر سه تامون ساکت شده بودیم. و صدای محسن نامجو بود که میخوند:
«تمامی دینم به دنیای فانی، شرارهٔ عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوزه عشقی خوشا زندگانی
همیشه خــدایا محبت دلــها، به دلـها بماند بسان دل مـا
که لیلی و مجـنون فسانه شود، حکــایت مـا جـاودانه شود»
ناهار رو با بغضهای پنهان لیلا و نگاه نگران ترانه و سکوت من خوردیم.
ادامه دارد…
دستم رو کشیدم روی صورتم. انگاری که کابوسهایی که داشتم میدیدم اینطوری از ذهنم پاک میشن. پاشدم رفتم دست و صورتم رو شستم. آب سرد رو به صورتم میپاشیدم. رفتم جلوی پنجره. هوای سرد به صورتم میخورد. چند تا نفس عمیق کشیدم. دست هام رو بهم قفل کردم و بدنم رو کش میدادم. تنها حرکت ورزشی بود که این اواخر انجام میدادم. نمازش تموم شده بود و من رو نگاه میکرد.
-چی میشه یه بار از خواب بیدار بشم ببینم سر تو رو سینه هام ئه؟
-صبح شازده بخیر! خب باید نماز بخونم.
-صبح شما هم بخیر! اوّلا باید نداریم. دوّما من هم مخالفتی ندارم. بخون.
-نترس دیوونه. مثل خودت کافرم. فقط خدا رو قبول دارم. همین.
-می دونم.
معمولا باهاش بحث نمیکردم، رفتم نشستم روبروش. از بچگی نماز میخوند. یه دختر ساده، زیبا، مهربون و از همه مهمتر عاشق.
-نیگا میکنی خوشگل پسر؟ صبحونه نون داریم. پنیر داریم. مربا داریم. شیر داریم. رحم کن آقا گرگه!
چشم هاش برق میزد. لبخند ش بوی زندگی میداد.
-من چیزی گفتم آخه؟ نکنه خودت میخوای؟
-علیرضا؟
-خب صبحونه میخوام!
میخندید. جا نمازش رو جم کردم. تن لاغرش رو گذاشتم روپاهام.
آروم تو گوشش گفتم. دوست دارم.
-عاشقتم.
لب هام رو گذاشتم رو لب هاش. بوسههای بکن تو. لباس هاش رو در میآوردم.
-چند ساعت قبل اینارو خوردی دیگه! تو کی سیر میشی آخه؟
-هیچ وقت!
سینه هاش رو میخوردم. سرم رو به سینه هاش فشار میداد. مثل مار دورم میپیچید. سینه هاش رو تو مشتم میگرفتم و میمکیدم. ناله هاش تو گلوش حبس میشد. فکر کنم میخواست نالههایی از شهوت رو فریاد بزنه. ولی نمیزد. شاید هم من نمیشنیدم. شاید طعم سینه هاش گوش هام رو کر میکرد. ولی حس میکردم. نالههای درونش رو حس میکردم. خماری صبح هنوز تو هوا بود. مثل اینکه شب مست کرده باشی و صبح بیدار بشی و هیچی از شب یادت نیاد…
نفهمیدم کی لخت شده بودم. معمولا صبحها سکس نمیکردیم چون تا ظهر بدن درد میگرفتم و خسته میشدم. ولی تا بخودم بیام خوابیده بودم و داشت کیرم رو میخورد.
-حالا دیدی تو هم صبحونه میخواستی؟
-هووم…
لب هاش رو با شهوتی بیپایان روی کیرم حرکت میداد. زبونش رو کیرم حرکت میداد و به من نگاه میکرد. میخواست مطمئن بشه که لذت میبرم. و فکر کنم چهرهٔ بکن تو ئه من این رو نشون میداد. بلند شدم. پاهاش رو از هم باز کردم. سرم رو بردم بین پاهاش و کمی با لب هام کس ش رو مالیدم.
نزاشت ادامه بدم. با دست هاش سرم رو کنار زد و کیرم رو گرفت دست ش و فرو کرد به خودش. آروم عقب جلو میکردم. اینبار گوش هام کر نبودن. حالا میشنیدم. صداش لذت بود و شهوت. رون هاش رو میمالیدم. ناله میکرد. چشم هاش رو بسته بود. مست کرده بود.
هارمونی ضربههای کیرم به کس ش رو دوست داشتم. ناله هاش سمفونی عشق رو مینواختن…
آه… آه… آه…
بکن. صبح تا شب من رو بکن. آه… ناله هاش برام تکراری نمیشدن.
با انگشت هاش کمرم رو چنگ میزد.
آبم رو ریختم رو بدنش. با انگشت هاش با آبم بازی میکرد. خوابیدم کنارش و نازش میکردم.
دانشجو بودیم. بدون ازدواج رابطه جنسی رو شروع کرده بودیم. باباش بهم گفته بود شما برو دانشگاهت رو تموم کن. خودت رو به جایی برسون. بعد بیا من خودم دست دخترم رو میزارم دست ت.
مخالف بودن. هر دوتا خانواده. خانوادهها زیاد سنتی نبودن. ولی ایرانی بودن. سنتهای مسخره تو ذات شون بود. نمیشد کاری کرد.
مثل سگ تو یه شرکت کامپیوتری کار میکردم. با کسر ساعتهایی که دانشگاه میرفتم. چهارصد پونصد تومن حقوق میدادن. با پولی که خانوادهها میدادن یه خرابهای رو اجاره کرده بودیم. ازخیلیها سرتر بودیم از خیلیها کمتر.
تو شرکت بودم. سرم شلوغ بود. گویا تموم کارهای اون شرکت رو من انجام میدادم از چایی بردن برای رئیس گرفته تا به تولید رسوندن نرم افزارها که البته بیشتر به باگ شبیه هستن تا نرم افزار. سکس صب خستهام کرده بود. ساعت دو کلاس داشتم. گوشیم زنگ خورد.
-ناهار مهمون کی هستیم؟
-هستیم؟ باید بگم که از دادن خدمات به بیشتر از یه خوشگل خانوم معذوریم!
-نه! پررو نشو دیگه! لیلا هم اینجاست.
-چشم الان میرم چهار ساعت مرخصی بگیرم. آخر ماه هم جای حقوق میرم یه دست به رییس شرکت میدم.
-دیوونه یواش! زشته! جای همیشگی. منتظرم.
ساعت دوازده و نیم اونجا بودم. موسیقی سنّتی، بوی دوغ، بوی آب، فضای دوست داشتنی داشت.
ترانه و لیلا رو پیدا کردم. میز سنتی همیشگی. با دیدن لیلا کمی قدم هام سست شد. تکیه داده بود به پشتی و زانوهاش رو به سمت شکمش خم کرده بود. پاهای سفیدش که با لاک سیاه آرایش شده بودن چشم رو خیره میکرد. و شلوار لی یخی و مانتوی تنگی که تا نصف رون هاش رو هم پوشش نمیداد. و دستهای ظریفش که بهم گره خورده بودن و سیگار میکشید. فکر اینکه کاش سرم لای پاهاش بود چنان شهوتی درونم ایجاد کرد که فورا نگاهم رو به سمت ترانه فرستادم.
چنان سریع اتفاق افتاد که خودم هم متوجه نشدم. ترانه با آرایش معمولی نشسته بود.
از سیگار کشیدن دخترها خوشم میآد. هر دوتا آرایش ملایمی کرده بودن. نشستم کنارشون.
-سفارش دادین؟
-بله! سه تا کوفته قل قلیه کوچولوی ئه مخصوص! همراه با دوغ!
-سر کلاس هم باید بخوابم دیگه.
-خب تو آب بخور.
-شوخی کردم بابا! چه خبر لیلا؟ حوصله نداری؟
-کی داشتم حالا؟
-خوبه! کلا افسردگی خوبه! کلاس داره! هر ماه هم یه بار دست ت رو خط خطی کن!
ترانه با چشمهایی که داشتن میافتادن رو زمین گفت
-علیرضا؟
لیلا گفت خب خودت چرا با کلاس نیستی؟
-هعی. من هم افسرده بودم. خودکشی کردهام. هیفده سالگی. بچه بودم. بعدش بزرگ شدم. فهمیدم نفس کشیدن لذت داره. زندگی سگی هم لذت داره. اینکه کسی رو دوست داشته باشی. اینکه کسی بشه دلیل زنده بودنت.
هر دو تا باهم سیگارهامون رو روشن کردیم. چشمهای خوشگل ترانه به طرز خنده داری عصبانی بود.
-ترانه منفجر میشیها!
-یه نخ هم بده من!
-قرار بود هروقت من بخوام سیگار بکشی! حالا که داری گریه میکنی بیا بکش.
-من دوست ندارم.
لیلا بود. به دوردستها خیره شده بود.
-چی رو؟
-همینها که تو بخاطرش زندهای! برای من مسخره است.
یه لحظه پشتم لرزید. دقیقا لرزش رو روی مهرههای پشتم احساس کردم. همون دوران نوجونی. همون افکار. پوچی.
-هر طور فکر کنی همونطور زندگی برات معنا پیدا میکنه و همونطور زندگی میکنی!
خودم هم میدونستم دارم کس میگم. وقتی همه چی برای آدم پوچ باشه. این حرفها بیشتر مسخره به نظر میرسه.
-ببین به نظر من باید برای زنده بودنت دلیل داشته باشی. یا باید خدا رو قبول داشته باشی. که به بهشت و اینجور چیزا امید داشته باشی. یا باید واسه دو روز دنیا یه معنی پیدا کنی. کسی که به من معنی داد و میده ترانه است.
-من فعلا تو زندگیم هیچ ترانهای ندارم.
حالا هر سه تامون ساکت شده بودیم. و صدای محسن نامجو بود که میخوند:
«تمامی دینم به دنیای فانی، شرارهٔ عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوزه عشقی خوشا زندگانی
همیشه خــدایا محبت دلــها، به دلـها بماند بسان دل مـا
که لیلی و مجـنون فسانه شود، حکــایت مـا جـاودانه شود»
ناهار رو با بغضهای پنهان لیلا و نگاه نگران ترانه و سکوت من خوردیم.
ادامه دارد…
نوشته: علیرضا
18 پاسخ به “آه از روزگار، آه از انتظار (۲)”
آخه کیرم از پهنا تو دهنت آقای علیرضا یه جا میگی داره نماز میخونه سجادرو جمع نکرده میاد واسه تو ساک میزنه…کدوم زنی رو دیدید که نمازخون باشه بعدش بدون ازدواج اینا بیاد بده سیگاریم باشهننه کیردزد اومدی مثلا سنتهای اصیل مارو زیرسوال ببری
نه كه عالى بود خيلى خوبم نبود خوب بود همين
خوب بود خوب بود همین که سکس با محارم و خیانت و همجنس بازی نداره خوبه گرچه با نظر bigharar.darroya و Viagra موافقم نباید با ارزشها بازی کرد واسه داستان نوشتن و یه جاهایی هم تضاد بود دیگه ولی کلا بد ننوشته بودی سبک نوشتنت جوری بود که می شد گفت برخلاف خیلی از داستانا خاطره نویسی و انشا نویسی نیست به هر حال ایرادا رو رفع کن ادامه بدهراستی یه چیزی خدا کنه سکس با لیلا توش نباشه
دوستان لطفا تيز بين باشيد . بعضي از كساني كه از اين داستانها مينويسن آگاهانه يا ناآگاهانه نوشته هاشون يه سري چيزا رو نشونه ميره كه ريشه در اعتقاداتمون داره . ممكنه هر كدوم از ما روزي چند بار جلق بزنه … كس بكنه اصلا هركار خلافي انجام بده ، اما اكثرمون خدا وپيغمبر ونمازو ديگه قبول داريم . ازعليرضاي عزيز هم ميخوام ديگه اينجوري ننويسه …
همون نماز که ستون دین تخمیته تو کون زنده مردت
mehdi bikas1مرسی رستم جون :Dداستانت خوب بود اینجوری نوشتنا فکر کنم باید سخت تر باشه از بعضی نوشته ها که سعی می کنن سوتی ندن دروغاشون رو نشه 100تا داستانو زیرو رو می کنن از هر کدوم یه کلمه می دزدن . قربونت برم هم تکلیف تو روشنه هم ما با هر جمله نوشته تو هیجان واسه جمله بعدی داریم در ضمن جلو خندمو هم نتونستن بگیرم سرکار 😀
دمت گرم خیلی باحال بود رستم خان
عالي بود داداش مهدي مثل هميشه بي تكرار ،دمت گرم
آفرینداستانت خوب نوشته شده . به نظر من زیبا و قوی توصیف کرده ای
خیر قربان اشتباه می کنید شما منو نمی شناسید چند ماهی هست که عضوم اینجا ولی تا حالا نظر نمی دادم فقط می خوندم داستانا رو هیچ دوستی هم اینجا ندارم البته عضو کلوبم عکس و تمام مشخصاتم اونجاست که قطعا منو نمی شناسید
جای نظرات فریجاب عزیز واقعا خالیه.من تا وقتی فریجاب عزیز بود حرفی برا گفتن نداشتم،آخه اینقدر مو شکافانه انتقاد میکرد که جای هیچ بحثی رو نمیزاشت.البته مهدی عزیز هم که از ایل و تبار خودمون هستش در راستای فرهنگی کردن سایت زحمات زیادی کشیدن و الا الان به غیر از فحش چیزی گیر نویسنده نمیومد.اما با اجازه از بزرگان میخواستم چند خطی درباره داستان نظر بدم.صرف نظر از مضمون داستان نثر زیبا و روانی دارین اما چند تا ایراد تو نوشتتون میبینم که باعث شده قلمتون کم رنگ تر به چشم بیاد.اول اینکه فصل بندی داستانتون زیاد مناسب نیست!تغییر فصل در داستان باید توام با یک اتفاق مهم در طول داستان باشه؛به طوری که با اتمام خط اول فصل جدید،داستان برای خواننده تجلی گر اتفاقات فصل گذشته باشد ولو اینکه حتی تا 10 روز از خوانده شدن فصل قبلی داستان گذشته باشد.در نوشته شما کمی خواننده دچار سردر گمی میشود.دوم اینکه اعتقادات مخاطب در داستان نویسی نباید زیر سوال برده شود.همانطور که خود میدانید جامعه ایران دارای تعصبات خاص دینی میباشد که اگر نویسنده به آن توهین کند هرچند نا خواسته باشد،موجب تنش در افکار خواننده میشود که این عاملی مهم در دفع مخاطب میباشد.البته نوشته شما از بسیاری از نوشته های این سایت قوی تر بود که با اندکی تمرین مطمعنا میتوانید نویسنده خوبی شوید. با آرزوی موفقیت برای شما دوستان
chera dastane be oon ghashangi ro ke mehdi bikas1 neveshte bood hazfesh kardin??? yeki behem javab bede chera?
دیگه پر رو نشید دیگه…یعنی چی که دارید ارزش ها و اعتقادات مردم رو زیر سوال می برید؟
علیرضای عزیز به نظر من سبک نوشتنت نشون میده توان نوشتن خوبی داری اما فکر میکنم داستان رو زیادی کش میدی از حوصله خواننده خارج میشه وتضاد رفتاری ترانه توی ذوق میزنه و یذره غیر قابل باور میشه انگار دوشخصیتیه زودتر تمومش کن لطفا.موفق باشی.
دلم تنگ شده واسه داستان های واقعی که آدمذو کنجکاو میکرد و میخواستی که ااون داستان یه کتاب بود و همینجوری میخوندیش . خیلی تمیز و فانتزی و قشنگ نوشته شده. ولی تو بعضی از خط ها ناهماهنگی توصیف وجود داره . یعنی دو خط قبل هیچ ربطی به دو خط بعد نداره و انگار آدم داره یه داستان دیگه میخونه _ شرمنده زیاد شد
ا پس داستان مهدی چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟من اومدم دوباره بخونمش پس کوش ؟
آدم حالش به هم میخوره از این همه چرندیات…
نثر خوبی داره نمیشه همش داستان خیانت نوشت گفتیم تو این سایت داستان سکسی میخونیم ولی همش کوسشر میزارن یاد اویزون بخیر علیرضا ادامه بده خوبه