عجیب اما واقعی!

عاقا این داستان یکی از عجیب ترین و پیچیده ترین رابطه های زندگیمه که هروقت بهش فک میکنم باعث میشه مدتی در موردش برم تو فکر و تمام لحظات شاد و غمگینی که تو این ماجرا تجربه کردم بیاد جلو چشمم …خدا شاهده این داستانی که دارم میگم عین حقیقته اصن نمیتونم بسازم همچین چیزی رو… با احترام به تک تکتون من کوچیک همتونم هستم ولی رُک بگم کیرمَم نیست باور کنید یا نه، نه دنبال تاییدتونم نه چیزی فقط چون حس‌ کردم ممکنه واسه یه عده از عزیزان که شُعور و قدرت دَرک مطلب رو دارن جالب باشه، دارم در موردش می‌نویسم… این قضیه جوریه که تا حالا روم نشده جزئیات شو با کسی در میون بزارم ولی به شدت دلم میخواست تعریفش کنم تا اینکه یهو یاد اینجا افتادم. طولانیه ولی به نظرم ارزششو داره براش وقت بزاری بریم سراغ داستان…
من دو سال پیش با یه دختره تو مجازی آشنا شدم، بر حسب اتفاق اونم بچه تهران در اومد، چون سن و سالش خیلی از من کمتر بود(من 26، اون 16) بهش به شوخی میگفتم دخترم و شوخی شوخی جدی شد و اونم بهم میگفت بابایی! نه از اون بابا و دخترایی که تو ذهنتونه، خدایی اصلا روش چشم نداشتم…
بعد از یه مدت چت تو مجازی قرار شد همدیگرو ببینیم، زمستون بود، منم اون موقع ماشینمو فروخته بودم و پیاده بودم، هی به دختره میگفتم به نظرت کجا بریم اونم می‌گفت نمی‌دونم تا اینکه گفت: بابات همیشه خونست؟ (من با بابام زندگی میکنم مادرم فوت کرده) گفتم نه خب همیشه که خونه نیست، میتونم هماهنگَم بکنم باهاش که یه ساعت مشخصی بیرون از خونه باشه، چطور مگه؟ گفت: نمی‌دونم اگه بشه بریم خونتون، چون بیرون هوا سرده و اینا… منم گفتم باشه و همه چیو ردیف کردم که لحظه آخر وقتی می‌خواست بیاد مثل اینکه ترسید، گفت: نمیشه نریم خونتون؟! گفتم چرا نمیشه هرجا تو بگی میریم، کجا بریم؟ گفت: نمی‌دونم حالا بیا همو ببینیم یه کاریش میکنیم، دور میدون فلان جلوی فلان جا خوبه همو ببینیم؟ منم گفتم آره خوبه، رفتم و همدیگرو دیدیم تا رسیدم چون یکم دیر کرده بودم یه لگد زد تو پام چون هوا هم سرد بود واقعا پام درد گرفت ،خیلی هوا سررد بود، سلام و احوالپرسی کردیم و یه دور ریز زدیم و گفتم بریم کافه؟ گفت: نه، چون داشتیم یخ میزدیم سوار تاکسی شدیم و بردم تا سر کوچشون رسوندمش و اومدم. کل قرارمون کمتر از یک ساعت شد.
در مورد ظاهرش باید بگم بالای سَرِش یه کم از شونه های من پایین تر بود من قدم یک و نوده، وزنمم بین 87 و 83 بازی میکنه، قیافشم چشمای کشیده و درشت و پوست تقریبا سفید یه کم از سبزه روشن تر‌، بدنشم اسکینی بود در کل بیشتر قیافش با مزه و تو دل برو بود تا اینکه خوشگل باشه…
بعد چند روز قرار شد دوباره همو ببینیم این دفعه هم مثل دفعه قبل گفت: بابات همیشه خونس؟ بهش گفتم: ببین خونه ما همیشه اوکیه من هروقت بخوام خونمون خالی میشه، گفت: آها پس بریم خونتون؟ منم گفتم: باشه بریم. لوکیشن خونمون و براش. فرستادم و اومد خونمون.
وقتی تو قرار دوم اومد خونمون اونم بدون اینکه من ازش خواسته باشم واقعا هنگ کردم، چون رابطمون اون موقع اصلا جوری نبود که پای سکس و اینا وسط باشه… پس دو حالت تو ذهنم وجود داشت، یا اینکه جنده بود و عادت داشت بره خونه اینو اون که واسه این احتمال به نظرم هم خیلی بچه بود، هم اینکه واقعا بهش نمیومد، یا اینکه واقعا به من اعتماد داره و به چشم همون دوست و دوستی سالم میبینه رابطمونو…
اصلنم ازین دخترای خجالتی نبود، خیلی پررو بود، اومدیم نشستیم و قلیون کشیدیم و من دیدم انگار حال نداره گفتم: چته؟ گفت: ههععییی صبح پریود شدم! اینجا دیگه مطمئن شدم به عنوان رفیق اومده خونمون نه چیز دیگه تکلیفم روشن شد… هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاد گفتیم و خندیدیم و یه ذره درد و دل کرد، آهنگ گوش کردیم و این قرارمون تموم شد .
گذشت زمستون تموم شد و منم ماشین خریدم و چند بار با هم دیگه تو این مدت رفتیم بیرون و جفتمونم رفته بودیم تو فاز عشق و عاشقی و وابستگی و اینا ولی به روی خودمون نمیاوردیم نمی‌دونم دقیقا متوجه میشید منظورم چیه یا نه، ولی من همچنان رو همون فاز دوستی سالم مونده بودیم! نه اینکه بگم خیلی پیغمبرم اتفاقا چند بارم فکر سکس کردن باهاش اومد تو ذهنم ولی واقعا بخاطر سن و سالش و اینکه دختر خوب و ساده ای بود نخواستم ازش سواستفاده کنم.
یه روز گفت: محمد خیلی دوست دارم مشروب بخورم، قبلا هم چند بار این حرف و زده بود، ولی من سره اینکه تا حالا نخورده بود همیشه بحث و عوض میکردم، ولی ایندفعه دیگه خودش با اصرار گفت: میتونی بگیری دوتایی بخوریم؟ منم دیگه دیدم واقعا دلش میخواد گفتم آره اوکیه، گفت کجا بخوریم؟ با خنده گفتم خونمون دیگه جای بهتری سراغ داری؟!
چند روز بعدش جمعه بود زنگ زدم رفیقم یه عرق سَرگُل مشتی برام اورد و کلی مزه و خرت و پرت گرفتم، عرق و گذاشتم فریزر و رفتم دنبالش، و آوردمش خونه، آخرای بهار بود و هوا به شدت گرم بود، تا رسیدیم خونه، میخواستم بهش بگم روشو اونوری کنه که لباس عوض کنم ولی دیدم سرش تو گوشیه، پیش خودم گفتم حواسش نیست، من جلوش لخت شدم و لباس راحتی پوشیدم(خونمون اتاق خواب نداره و سوییته) لباسمو سریع عوض کردم و وقتی داشتم شلوارکمو می‌کشیدم بالا سرمو آوردم بالا دیدم که داره زیر زیرکی نگاه میکنه و تا من نگاش کردم سریع نگاهشو دزدید، دوباره رفت تو گوشی، منم به روی خودم نیاوردم، بعد اینکه لباسمو عوض کردم با یه حالت کلافگی گفت: شلوارک داری منم بپوشم شلوارم تنگه دهنمو سرویس کرد، منم یه شلوارک دادم بهش و رفتم اشپزخونه به هوای آماده کردن وسایل، که راحت شلوارشو عوض کنه. هی داشتم طولش میدادم که راحت عوض کنه که صدام کرد: محمد یه لحظه میای؟رفتم دیدم دراز کشیده شلوارشو تا نصفه کشیده پایین پاهاشو هوا کرده و میگه شلوارمو در میاری! چون پاچه های شلوارش تنگ بود نمیتونست در بیاره، یه شورت کِرِم رنگ توری مانندم پاش بود، من یه لحظه شوکه شدم وقتی پروپاچشو دیدم، ولی طبیعی رفتار کردم و به شوخی گفتم فلجی دیگه فلج!
وقتی شلوارشو داشتم درمی‌آوردم دستم میخورد به پاهای لختش که مثل برگ گل لطیف بود هرکاری میکردم نمیتونستم به شورت توری کرم رنگی که پاش بود و حالت کنجکاوی به لای پاهاش خیره نشم! شلوارشو درآوردم و رفتم مشروب و مزه هارو آوردم، خیلی استرس داشت، گفتم: بابا هیچی نیست پیک اول و بخوری راهش باز میشه.
هنوز نخورده بودیم که هی با گفتن کوچکترین چیز خنده داری خودشو مینداخت رو من و سعی میکرد ارتباط فیزیکی بیشتری باهام برقرار کنه، منم تو ذهنم میگفتم همه اینا بخاطر اینه که بهم اعتماد داره و این کاراشو میزاشتم رو حساب دوستیمون! گفتم: اگه نمیخوری جمع کنم بِبَرَم؟ گفت: چرا چرا، خورد، بلاخره هر جوری بود قورتش داد و قیافشو کج و کوله کرد، یه پیک دیگه هم خورد، کلا با دوتا پیک مست شد، منم شش هفت تا پیک دیگه خوردم، بین این پیکایی که داشتم می‌خوردم گفت: آهنگ می‌زاری می‌خوام برات برقصم، آهنگ گذاشتم و شروع کرد جلوم رقصیدن( اینجا تازه فهمیدم چقد لذت بخشه وقتی دختر فقط واسه تو جلوت می‌رقصه) یکم رقصید گفت: یکم دیگه مشروب بده گفتم حالت بد نشه ها، حال و حوصله ندارم جمعت کنم، گفت نه بابا دیوونه خوبم، دو تا پیک دیگه براش ریختم و خورد، جلوم همش کونشو قر میداد و رقصای سکسی، بعد اومد دست منو گرفت و منم بلند کرد و شروع کردم باهاش رقصیدن، کونشو میچسبوند بهم( بزارید صادقانه حسی که تو این لحظه داشتم و بگم، چون خیلی ازم بچه تر بود همچین ذهنیتی داشتم که من اگر به این دست بزنم ازش سواستفاده کردم، واقعا به هیچ عنوان قصدم کردنش نبود، تنها قصدم این بود که اون روز یه خاطره خوب به عنوان دوست براش بسازم) دیگه دیدم هم خودم که راست کردم ولی شانسی که آوردم شلوارکم گشاد بود و زیاد معلوم نمیشد و هم اون، داریم از کنترل خارج میشیم، سریع به خودم اومدم و رفتم دستشویی! یه آب به دست و صورتم زدم تو اون حالت مستی، تو آینه به خودم گفتم ممد دست بهش نمیزنیا، اون بچس اگه بهش دست بزنی خیلی لاشی ای! (من معمولا برای اینکه وسوسه نشم یه کاری و بکنم از این روش استفاده میکنم و معمولا هم جواب نمیده!) داشتم کیرمو نگاه میکردم و تمرکز کرده بودم و سعی میکردم بخوابه که برم بیرون، دیدم یگانه در زد منم سریع کیرمو غلاف کردم گفت: بیا بیرون دیگه گفتم اومدم اومدم.
هرکاری کردم کیرم نخوابید دیگه به ناچار داشتم کیرمو جوری تنظیم می کردم که از روی شلوارکم کمتر پیدا باشه که یهو در و باز کرد گفت: نکنه داری جق میزنی! که چشمش خورد به کیرم که تابلو بود راسته(از رو شلوارک) شروع کرد خندیدن، مگه دیگه این قضیه رو ول‌ کرد! همینجوری داشت می‌خندید، منم به خنده اون خندم گرفته بود، افتاده بود زمین غش کرده بود از خنده، بلندش کردم رفتیم رو تخت ( از این تخت قهوه خونه ای ها نه تخت خواب) وسط خنده هامون یه چند ثانیه زل میزد به کیرم،باز میخندید! به شوخی چند بار اومد دست بزنه می‌گفت: بزار ببینم بچه خوابید یا هنوز بیداره، یه چند دقیقه ای که خنده هامون کمتر شد، دیدم این دفعه خیره شده به کیرم بیخیال هم نمیشه! که با خنده گفتم: هوووی کجارو نگاه میکنی؟! خیز برداشت و این دفعه جدی دستشو آورد سمت کیرم با لبخند گفت: ببینمش تورو خدا، بزار ببینمش، منم دستشو گرفتم گفتم: دیوونه بد مست بازی در نیار بگیر بشین سرجات، ولی ول نمیکرد، دیگه دیدم خیلی اصرار میکنه این دفعه نرم تر گفتم: ول‌کن بابا دیوونه، گفت: تورو خدا ببینم دیگه، کاری ندارم، فقط می‌خوام ببینم چجوریه، منم دیگه تو این مرحله وجدانم داشت کمرنگ و کمرنگ تر میشد، گفتم: وایسا وایسا، نمیشه که تو مال منو ببینی، من مال تو رو نبینم، یکم فک کرد گفت: کثاافت نخیر من دخترم فرق دارم، گفتم: منم پسرم فرق دارم، یه چند ثانیه بینمون سکوت شد، یکم فکر کرد و گفت: باشه بابا کثافت قبوله، توام مال منو ببین. دستشو ول کردم و گفتم: باشه ببین ولی فقط ببینا!
بعد خیلی آروم اول از روی شلوارکم کیرمو گرفت با یه لبخند روی لبش گفت: وااای، چ باحاله، یکم باهاش بازی کرد بعد شلوارکمو کشید پایین و کیرمو در آوردم، با یه نگاه کنجکاو و ذوق زده و گرد شده دستشو حلقه کرده بود دور کیرم و داشت نگاش میکرد و گاهی بالا پایین میکرد، دستشو حلقه کرد دور شو گفت اوووف چقدر کلفتهه! بعد با یه ذوق بچگونه گفت: به نظرت میتونم همشو بکنم تو دهنم؟ گفتم: نمی‌دونم فک نکنم… میخوای امتحان کن ببین میتونی یا نه؟
گفت: واقعا؟! گفتم آره…یکم دیگه با همون حالت کنجکاو کیرمو نگاه کرد، بعد سر کیرمو اول بوس کرد و با یه لبخند شیطانی بهم نگاه کرد و زبونشو درآورد، یکم سر و تنه کیرمو لیس زد، بعد دهنشو باز کرد و شروع کرد خوردن… حقیقتا با این که اولین بارش بود و تقریبا مست بود، انقد حرفه ای داشت میخورد که من شک کردم به اینکه این اولین بارشه یا نه،چون قسم خورده بود تا حالا با هیچ پسری رابطه نداشته.
دهنشو کامل باز میکرد کیرمو می‌بلعید جوری که حتی یه بارم دندوناش نخورد به کیرم، تخمامو میکرد تو دهنش میک میزد، همزمان که تخمامو میک میزد زبونشم تند تند میزد به تخمام، تا همین جاش کلی سورپرایز شده بودم ولی مثل اینکه بازم ادامه داشت! از تخمام آروم آروم لیس زدن رفت سمت سوراخ کونم! از سوراخ کونم لیس میزد تا بالا،(شاید نباید اینو بگم ولی کونم و سوراخم پر پشم بود) من که خودم پسرم زیاد خوشم نمیاد کون دختر بخورم اگه پشم هم داشته باشه رغبتم به طرفم کمتر میشه، اونوقت این سوراخ کون پشمالوی منو با ولع میک میزد با زبونش با سوراخم بازی میکرد، اولین بار بود که یکی اینجوری داشت برام میخورد، همون لحظه غرق لذت بودم که یهو به خودم اومدم و احساس کونی بودن کردم!(با احترام به جامعه رنگین کمونی🏳️‍🌈) سره همین بهم بر خورد و از موهاش گرفتم هدایتش کردم سمت کیرم! بعد تیشرتشو آروم درآوردم که دیدم یه سوتین کرمی رنگ، هم رنگ شورتش و توری مانند مثل شورتش، انگار از قبل سکسمون و برنامه ریزی کرده بود و ست پوشیده بود! یکم لبای همدیگرو خوردیم همزمان با دست چپم بدنشو لمس میکردم و با دست راستم سوتینشو باز میکردم، اروم آروم رفتم سمت پایین که به ممه هاش برسم، بعد اینکه سوتینشو باز کردم اینجا من عجیب ترین نوع ممه رو تو زندگیم دیدم! از بین این همه ممه ای که دیده بودم چه واقعی و چه مجازی تا حالا ممه این شکلی ندیده بودم! خیلی شکلش عجیب بود نوکش انگار تیز بود و یکیش مستقیم بود اون یکیش رو به بیرون کج بود! اون هاله قهوه ای ممش هم خیلی بزرگ بود رنگشم قهوه ای خیلی روشن بود نمی‌دونم چجوری بگم، بی روح بود رنگش! دیدید دختر وقتی تو سن بلوغ تازه داره ممه در میاره چه شکلیه؟ اون جوری بود.
راستش حال نکردم با ممه هاش یه جورایی خورد تو ذوقم! من ممه های گرد کوچولو با نوک قهوه ای که به سرخی و صورتی بزنه دوس دارم، تنها خوبیش این بود که بدنش تقریبا سفید و صاف و صوف بود، یه تار مو تو بدنش نبود نه اینکه زده باشه هنوز مو در نیاورده بود و بدنشم رو فرم بود شکم و اینا نداشت، به روش نیاوردم که حال نکردم با ممه هاش، دعا دعا میکردم کصش مثل ممش نزنه تو ذوقم دیگه واسه اینکه متوجه نشه خوشم نیومده یکم به زور ممه هاشو خوردم و واسه درآوردن شلوارش داشتم هی دست دست میکردم، که دیگه پیش خودم گفتم دیوونه هرچی باشه بازم کصه دست نخورده و 16,17 سالس خیلیا حاضرن واسه این دختر میلیونی هزینه کنن! با این جمله خودمو راضی کردم و شلوارک خودمو که پاش بود و درآوردم رونای پاش باز حشریم کرد، دست انداختم لای رون پاهاش و دستمو آوردم سمت کصش که دیدم خیییییسه!! باور کن شورتشو فشار میدادی آب می‌چکید !! در حالی که نگاهم به صورتش بود شورتشم آروم درآوردم و با ترس و لرز پاهاشو باز کردم و کصشو دیدم!
خداروشکر خداروشکر کصش به بدیه ممش نبود و تو این لحظه کصش کاملا معمولی و یه خط صاف بود شاید تنها تفاوتش با کس های معمولی این بود که هیچ اثری از موهای زائد نبود و مثل برگ گل لطیف بود. با این حال
کصش به شدت حشریم کرد و شروع کردم، رون پاهاشو یکم لیس زدم و بوس کردم، آروم آروم رفتم سمت کصش و شروع کردم لیس زدن کصش که هنوز کامل تسلط پیدا نکرده بودم رو پوزیشن خوردن، که موهامو گرفت با یه لرزش خفیف ارضا شد! در حالی که داشت می‌خندید موهامو گرفته بود و پاهاشم قلاب کرد پشت سرم فشار میداد رو کصش، منم به کارم ادامه دادم, کصشو حسابی براش خوردم و از چونم چیکه چیکه آب کصش میچکید، چون هنوز بدنش مو در نیاورده بود واقعا بدنش لطیف بود، حسابی مشغول خوردنش بودم که گفت: بکن دیگه ! گفتم چی؟!! گفت: بکن توش دیگه! گفتم توی کجا؟! کصت یا کونت؟! گفت جلو دیگههه!! گفتم کصخل مگه پرده نداری؟؟ گفت: دارم عب‌نداره بکن، گفتم مطمئنی؟! با خنده گفت اوهوم بکن دیگه! یه بار دیگه پرسیدم مطمئنی یگانه؟! گفت عععع آره دیگه بابایی بکننن! این بابایی رو که گفت من انگار حشر و انرژیم از ده رفت رو صد !
ناموسا اگر از قبل بهم میگفت که می‌خوایم سکس کنیم یا میدونستم کار میخواد به اینجا بکشه یا اگر حتی مست نبودم مطمئنم که اینکارو نمی‌کردم، تهش اگه خیلی اصرار میکرد یه لاپایی بهش میزدم.
خلاصه کیرمو گذاشتم رو کصشو آروم آروم بازی میدادم کصش دقیقا دریاچه بود، کیر من درازیش زیاد بزرگ نیست و 15 سانته ولی واقعا کلفته، وقتی کیرمو میزاشتم روی کصش در مقابل کس کوچولوش کیر من خیلی خیلی بزرگ دیده میشد، دقیقا مثل فیل و فنجون! کلا ۵۳ کیلو بود با قد ۱۶۴…
راستشو بگم شرمم میاد از این که احساسمو تو این لحظه توصیف کنم، ولی چون قراره تو این داستان خود واقعیمو تعریف کنم و خودم باشم بدون ادا و گنده گوزی پس همه چیو میگم. من قبل از این جریان متنفر بودم از پسرایی که دخترای خیلی کم سن تر از خودشون و میکنن، پدوفیلیارو که اصن سایشون و با تیر میزدم، ولی وقتی کنار اون کص و سوراخ کون ریز و بدن جمع و جور یگانه، هیبت کیرمو میدیدم و یگانه هم تو اون حال بهم میگفت بابایی ترکیب تمام لذت ها از جمله غرور، احساس قدرت فوق‌العاده عجیب و هر احساس خوب دیگه ای که فکرشو بکنید تو وجودم فوران میکرد! از اینکه کیر کلفتم چجوری‌ میخواد کس کوچولوشو جررر بده داشتم دیوونه میشدم، دلم میخواست یهو کل کیرمو تا خایه فرو کنم تو کس کوچولوش و سر کیرم مثل موشک تمام موانع تو کصشو نابود کنه و بره جلو! بعدش از اون درد و نفسایی که تو گلوش گیر کرده و اشکی که از گوشه چشمش همراه با بغضش سرازیر میشه و با چشمان درشت و کشیدش که مظلومانه و اشک آلود با بغض تو چشمام خیره شده، بهشت و تجربه کنم! ولی هرچند سخت، خودمو کنترل کردم و آروم آروم و با حوصله به کارم ادامه دادم، همون‌جوری که یگانه روی کمر دراز کشیده بود، دوتا پاهاشو چسبونده بودم داده بودم بالا و خودش با دستاش پاهاشو نگه داشته بود و تو این پوزیشن کصش دیگه اون خط صاف و معمولی نبود! لبه های داخلی کصش مثل غنچه ی گل باز شده بود و یه رنگ صورتی شفاف خیلی قشنگ تو چشم میزد، هرچی زانوهاش به سرش نزدیک تر میشد زیبایی خیره کننده این غنچه گل نو شکفته منو بیشتر شگفت زده میکرد! آب زلال و شفافی که مثل آب روان از کصش خارج می‌شد و از اون سوراخ کون ریز و نقطه ایش سرازیر میشد پایین داشت منو به مرز جنون می رساند!
انقدر حشری شده بودم که با خودم بین اینکه چه پوزیشنی بکنمش ب اختلاف خورده بودم!
همون جوری که پاهاشو نگه داشته بود قبل اینکه بکنم توش کصشو یکم دیگه طبق عادت خوردم که قبل از اینکه بکنم توش خیس باشه ولی واقعا نیازی نبود! خیلی داشتم لفتش میدادم و از تو چشماش می‌خوندم که داره التماس کیرمو می‌کنه ولی یگانه چون بار اولش بود فکر میکرد طبیعیه و چیزی نمیگفت! بالاخره با خودم به توافق رسیدم و همون جوری که رو کمر خوابیده بود پاهاشو باز کردم، اول سره کیرمو یه کوچولو کردم تو کصش و درآوردم چند تا شلاقی زدم رو کصش و یگانه هم انگاری با که بغض داشته باشه اه و ناله میکرد، بعد سره کیرمو کم کم و تند تند میکردم داخل کصشو در میاوردم با هر بار فرو کردن یگانه یه آه ریز و از ته دل میکشید، کصش به شدت تنگ ولی مثل مکنده سعی داشت تمام کیرمو ببلعه! هر چند ثانیه یه بار کیرمو درمی‌آوردم و دو سه تا شلاقی میزدم رو چوچولش شالاپ شولوپ صدا میداد، یگانه داشت از حال می‌رفت! خلاصه با هر بار فرو کردن، بیشتر فرو میکردم که تقریبا نصف کیرمو کردم توش که توسط کلاهک کیرم احساس کردم انگار یه چیزی رو از سر راه برداشت! و یگانه هم آه طولانی و پشت سر هم از ته دل همراه با درد کشید و فهمیدم پردشو زدم، یگانه با بغض گفت: بابایی کیرت خیلی کلفته داره کصمو پاره میکنه میسوزه، منم گفتم: الان جا باز می‌کنه دخترم قربون کس کوچولو و تنگ دخترم برم الان جا باز میکنه، کیرمو یکم نگه داشتم که جا باز کنه ولی به حدی که کصش خوب بود دیدم داره آبم میاد! از طرفی هم نمیتونستم یهویی بکشم بیرون چون یگانه اذیت میشد و تو همون حالت تا قطره اخر ابمو خالی کردم تو کصش! ولی اصلا به روی یگانه نیاوردم اون هم متوجه نشد، بعدش خیلی آروم کیرمو کشیدمش بیرون یه لخته خون چسبیده بود به کنار کیرم که دیگه کاملا مطمئن شدم کیر من اولین کیریه که این غنچه گل نوشکفته رو ملاقات می‌کنه! بعد از یگانه پرسیدم خوبی؟! با یه صدای حشری و بغض از ته دل گفت: آره بابایی جونم، خوبم… (اصلا نمی‌دونم لذتی رو که بعد از بابایی گفتنش تو اون حال بهم دست میداد و چجوری براتون توصیف کنم)… بعد دوباره شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن، آب خودم هم به آب یگانه اضافه شده بود و خیلی راحت کیرم داشت لیز میخورد! کم کم تند تر میکردم حدود ده دقیقه داشتم همون پوزیشن تلمبه میزدم، یگانه سه بار ارضا شد،(سه بارشو من فهمیدم شایدم بیشتر ارضا شد) بعد پوزیشنو عوض کردیم حالت داگی قمبل کرد، چون بار اولش بود درست قمبل نمی‌کرد و قوسی کمرش رو بلد نبود بده پایین که قمبلی کس و کونش بزنه بیرون، یکم باهاش ور رفتم و یادش دادم، حدودا ده دقیقه هم اینجوری کردمش، که برای بار چهارم ارضا شد و کصش یهو دیگه خشک شد، منم با اینکه آبم برای بار دوم نیومده بود دست کشیدم و اومدم بغلش دراز کشیدم، یگانه گفت: آبت مگه اومد بابایی؟! الکی گفتم نه دخترم، با یه حالت نا امیدی و استرس گفت: خب بکن دیگه چرا نمیکنی؟ طفلی فک کرده بود ازش زده شدم یا یه همچین چیزی، ولی من چون میدونستم کس دختر وقتی یهو خشک میشه معمولا یعنی بدنش دیگه نیازی به سکس نداره و سیر شده، معمولا تو این شرایط ادامه سکس براش اذیت کنندس، چون روان کننده هم دم دست نداشتیم دیگه بیخیال شدم، اینارو براش توضیح دادم و بچه اینو گذاشت رو حساب درک و فهم و شعورم نه تجربه های متعددم!
یکم تو بغل هم لش کردیم یه پاشو دراز کرده بود و اون یکی پاشم انداخته بود روم جوری که روی کیرم قشنگ رو خط کصش بود و همین حالت خوابمون برد، من اصن انگاری که کلوناز (قرص خواب) انداخته بودم در صورتی که هیچی به جز همون مشروب نخورده بودم، یه خواب عمیق و لذت بخشی داشتم میکردم که چشممو باز کردم دیدم بچم کیرمو مثل بستنی گرفته دستش خیلی آروم داره از خوردنش لذت میبره، منم گفتم بزار لذتشو خراب نکنم و باز چشمامو بستم. نفهمیدم چند دقیقه شد ولی هرچی منتظر موندم خسته بشه دیدم همچنان داره ادامه میده، نه اینکه دائم بخوره، بیشتر داشت باهاش بازی میکرد، دیگه بیدار شدم، با دستم موهاشو نوازش کردم، گفتم: عاشق کیر بابایی شدی اره؟ خندید گفت: آره آره. پرسیدم واسه راند دوم آماده ای؟ با لبخند گفت: اوهوم… منم چون سری قبلش آبم نیومده بود وحشی تر شده بودم، داگیش کردم و تاپ و توپ تلمبه های سنگین میزدم بهش، خیلی سریع کیرمو کامل میاوردم بیرون و دوباره تا خایه میکردم توش، همش بهش میگفتم کیر بابایی رو دوس‌ داری؟ دوست داری همیشه زیر کیر بابایی بخوابی؟ اونم بریده بریده وسط اه و ناله هاش می‌گفت آره عاشق کیر باباییمم، چند تا پوزیشن مختلف رفتیم و حدودا بیست دقیقه خشن کردمش، وقتی آبم داشت میومد کیرمو کردم دهنش و از موهاش و سرش محکم نگه داشتم، به جز چند قطره اولش که تو مسیر ریخت همشو مجبور شد قورت بده، دو سه تا چک آروم زدم تو صورتش و از این سلطه ای که داشتم به شدت احساس قدرت و غرور میکردم! وقتی ابمو به زور خالی کردم تو دهنش یکم چندشش شد ولی از دفعه های بعد خودش می‌گفت هروقت ابت داشت میومد بگو بخورمش. مثل اینکه خوشش اومده بود! یه کم دیگه بغل هم لش کردیم و یهو یگانه ساعت و نگاه کرد گفت: وای دیرم شد. بلند شدیم لباسامونو پوشیدیم و بردم رسوندمش و اون روز لذت بخش تموم شد.
حدودا شش ماه از رابطمون گذشت، اون اوایل رابطمون بیشتر از اینکه عشقی باشه سکسی بود و سکس پارتنر هم دیگه بودیم حداقل از دیدگاه من!
هفته ای یکبار یا دوبار میرفتم سر کوچشون دنبالش، مستقیم می‌رفتیم خونمون سکس میکردیم و دوباره می‌بردم میرسوندمش یا بعضی وقتا که حال نداشتم تپسی می‌گرفتم براش و خودش میرفت. گاهی اوقاتم که وقت نبود, اطراف خونشون بیابون زیاد داشت، می‌رفتیم همون نزدیکیا سکس میکردیم، یعنی علنی هم من میدونستم که وقتی میاد پیشم باید بهم بده هم اون میدونست، جوری که وقتایی که پریود بود نه اون میخواست بیاد پیشم نه من بهش میگفتم بیا پیشم…
تا اینکه یه دفعه اتفاقی داشتم از محلشون رد میشدم بدون هماهنگی قبلی بهش زنگ زدم و بعد سلام و احوالپرسی گفتم: بیا سر کوچتون میخوام ببینمت دلم برات تنگ شده، میدونستم جایی قرار نیست بره و خونس، یعنی خودش اینجوری گفته بود بهم، دیدم هول شد و به من من کردن افتاد و گفت آخه پریودم! در صورتی که تازه یک هفته بود پریودش تموم شدن بود! منم شرایط و مشکوک حس کردم و بیشتر اصرار کردم که بیاد ببینمش، گفتم: خب بیا بریم برات خوراکی میگیرم سرحال میشی و با کمی مکث گفت: باشه و بلاخره اومد، وقتی اومد نشست تو ماشین وقتی نگاهش کردم انگاری خودش بود ولی انگار خودش نبود!!!
نمی‌دونم تا حالا همچین حسی داشتید یا نه، مثلا شکل ظاهری طرف یه تغییر ای خیلی کوچیکی کردن ولی دقیقا نمیتونی متوجه بشی چه تغییری! فقط میدونی طرف عوض شده، یا بعضی اخلاقاش و رفتارش عوض شدن، همچین احساسی من داشتم، اخلاقش زیاد برام مهم نبود چون یگانه کلا مودی بود و رفتاراش تو ثانیه تغییر می‌کرد ولی قیافش خیلی توجهمو جلب کرد، بعدش پیش خودم گفتم من زیادی دارم سخت میگیرم. میخواستم ببرمش کافه چون با لباس خونگی اومده بود سره همین رفتم یکم خوراکی موراکی گرفتم و رفتیم بیابونای اطراف محلشون یه جای خلوت بود پشت یه تپه ای وایسادم، یکم صحبت کردیم، دیدم برعکس همیشه خیلی کم حرفه، همیشه به محض اینکه منو میدید شروع میکرد تمام اتفاقا رو با جزییات ریز به ریز برام تعریف میکرد، ولی الان اصلا صحبت نمیکنه، که من یهویی کاملا بی دلیل کیرم بیدار شد و رفتم تو لباش یه لحظه جوری که شوکه شده باشه خودشو کشید عقب، اصلا حواسم نبود که گفته بود پریوده دستمو بردم سمت کصش دیدم نوار بهداشتی نداره! تا اومدم بپرسم مگه نگفتی پریودی چرا نوار نداری؟ خودش اومد تو لبامو ادامه داد که اینجا یه اتفاق عجیب دیگه افتاد! یگانه یکی از دندوناش به تازگی یه گوشش پریده بود سره همین چند سری قبل وقتی لبای همو می‌خوردیم من زبونم قشنگ تیزی اون دندون شکستشو حس میکرد، ولی این دفعه دیدم هرچی زبونمو میچرخونم تو دهنش این تیزیه نیست!! گفتم حتما درستش کرده یادش رفته بهم بگه، بعد دکمه های مانتوشو باز کردم و ممه هاشو در اوردم باز اینجا با یه اتفاق عجیب دیگه رو به رو شدم که پشمام ریخت!! ممه هاش رنگ و ترکیبش همون شکلی بود ولی شکلش عوض شده! دیگه نوک تیز و کج نبود! بعد یه نگاه از روی شوک بهش کردم و باز ممه هاشو نگاه کردم گفت چیه؟؟ منم چون قبلاً چند سری در مورد شکل عجیب ممه هاش حرف زده بودیم و ناراحت شده بود دیگه چیزی نگفتم که یه وقت ناراحتش نکرده باشم، یکم کیرمو خورد و از ماشین پیاده شدیم که بکنمش، بعد دیدم یه پوزیشنی شد که ما قبلا امتحان کرده بودیم و به خاطر قد بلند من نمیشد اونجوری بکنمش، گفتم: عشقم قبلا مگه امتحان نکردیم اینجوری نمیشه؟! بازم من اینجا ردی دادم(حساس نشدم). گفت: آها آره راست میگی حواسم نبود ! میشه کصمو بخوری؟!! در صورتی که یگانه هیچوقت اینجوری با این لحن صحبت نمی کرد!! همیشه چون من به کیرم میگفتم ممد کوچولو اونم به کصش می‌گفت یگانه کوچولو، بعدشم هیچوقت اینجوری با این لحن نمی‌گفت، همیشه با عشوه و ناز صداشو بچگونه و لوس میکرد می‌گفت: بابایی یگانه کوچولو دلش واسه زبونت تنگ شده! بازم من اینجا ردی دادم، هنوز کصشو درست حسابی شروع نکرده بودم به خوردن دیدم ارضا شد، هیچی خلاصه یه راند ۱۵ دقیقه ای تقریبا کردمش و حتی وقتی کیرمو کردم تو کصش شاید براتون عجیب باشه حس کردم توش انگار فرق داره یه جورایی انگار باز تر بود! گشاد نبودا ، باز تر بود ! نمی‌دونم چجوری بگم واقعا لطفاً خودتون بفهمید منظورم چیه! حتی بعد از سکسمون کصش گوزید که پشمای من باز ریخت، چون کسای گشاد و زیاد استفاده شده میگوزن، تو این مدتی که با یگانه بودم هیچوقت کصش نگوزیده بود حتی وقتایی که خیلی خشن میکردمش هم کصش نمیگوزید.(گوزیدن کص پدیده ایه که وقتی دیواره های رحم به هر دلیلی شول میشن، وقتی بهشون تلمبه سرعتی و سنگین میزنید باعث میشه هوا داخل رحم یا همون کص حبس بشه و معمولا مدت کوتاهی بعد از سکس که دیواره رحم داره به حالت قبلش برمیگرده این هوا از کس خارج میشه که باعث صدای گوز مانند کص میشه، به این پدیده اعجاب انگیز کص گوزی یا گوزیدن کص میگن، اساتید معمولا از کس گوزی به عنوان یکی از نشانه های کارکرد زیاد کص یاد میکنن)
بعد بردم رسوندمش و هفته بعد یگانه زنگ زد گفت میای دنبالم؟؟ منم گفتم باشه رفتم دنبالش و دیدم قیافش همون یگانه اولی شد، همون یگانه اصلی!! هی با تعجب بهش نگاه میکردم، خلاصه رفتیم خونه و تا رسیدیم من سریع لختش کردم میخواستم ببینم ممه هاش چه شکلیه، دیدم ممه هاش همون شکلی نوک تیز شده و همه چی برگشت به همون یگانه ای که قبل از هفته پیش دیده بودم! بهش گفتم: یگانه هفته پیش چرا ممه هات فرق کرده بود؟! کاملا عادی بدون اینکه هول کنه یا دستپاچه بشه، خندید گفت: دیوونه شدیا چیش فرق کرده بود؟! منم دیدم اینجوریه، دیگه بهش چیزی نگفتم ولی توی وجودم کاملا حس میکردم یه چیزی درست نیست…
نزدیک به هفت هشت ماه دیگه همینجوری گذشت، بعضی وقتا همین اتفاق دوباره می افتد که شکل ممه هاش عوض میشد و یه سری تغییرات کوچیک هم توش به وجود میومد، حتی گاهی اوقات خیلی کم چاق و لاغر میشد !! سکسامونم دیگه چون سرکار می‌رفت و وقت کم داشتیم اکثرا تو همون ماشین و تو تاریکی هوا انجام می شد، سره همین دیگه نمیشد قشنگ بررسی کنم ولی خیییلی حس بدی داشتم فکرم دائما درگیر بود، فک میکردم دیوونه شدم! اون زمان هفته ای یه بار با بچه ها برنامه میکردیم و قرص (اکس) مینداختیم،فک میکردم عوارض این قرصاس و توهمی شدم! سره همین دیگه قرصم نخوردم.
یه چند باری به دوتا سه تا از رفیقای نزدیکم قضیه رو گفتم ولی اونام خندیدن و گفتن مگه میشه دیوونه تبر( توهم ) زدی و جدی نمیگرفتن، به خود یگانه هم که هروقت میگفتم خیلی خونسرد می‌خندید و میزد تو شوخی! حتی بعضی وقتا میخواستم امتحانش کنم ببینم دقیقا یادشه دفعه های قبلی که اومده پیشم چیکار کردیم و چه اتفاقایی افتاده، که دقیقا مو به مو همه چیو یادش بود!! مثلا یه بار که دفعه قبلش حس کرده بودم اون یکی یگانه رو دیدم، به خیال خودم به یگانه اصلیه گفتم: راستی اون تیشرته که دفعه پیش پوشیده بودم به نظرت قشنگ بود؟ که درجا جواب میداد همون تیشرت سبز رو میگی؟ دیگه نمی‌دونستم چیکار کنم.
ولی انقدر این قضیه رو مخم بود که نمی‌دونم چیشد که یه تصمیمی گرفتم، تصمیم گرفتم ازین به بعد هرسری یگانه اومد پیشم به قصد حامله کردن بکنمش، من نزدیک دو ماه هر هفته هر بار حداقل یه بار ابمو تا قطره آخر خالی میکردم توش ولی هیچ خبری نبود و یگانه هم چیزی نمی گفت! خلاصه هرچی بود این فکرم جواب‌نداد!
تا اینکه واقعا داشت مغزم رد میداد گفتم میرم نهایت یک هفته جلو خونشون یواشکی کشیک میدم بلاخره معلوم میشه این جنه یا نه دیگه! اگه جن نباشه بالاخره خانوادش میان و برن داداشش میاد بره مدرسه و اینا!
تنها نتیجه ای که مغزم از تمام این جریانات گرفته بود همین بود که، «یگانه جنه»! اینکه حامله هم نمی شد شک منو بیشتر کرده بود! به این نتیجه رسیده بودم که این چون جنه یا خودش یه جادو و جنبلی می‌کنه که حامله نشه، یا اصن شاید انسان نمیتونه جن و حامله کنه!!
خلاصه با وسایل مورد نیاز به اندازه یک هفته پاشدم رفتم سر کوچشون، یه جا وایسادم که قشنگ به در ورودی و خروجی خونشون دید داشتم، وسایلی که واسه یک هفته برداشته بودم بیشتر خوراکی بود، کنسرو و نوشابه و چیپس و تخمه و پفک و و سیگار و… یه دونه ازین جعبه یونولیتی ها هم به عنوان یخچال برده بودم! دوتا پاور بانک و لپ تاب و… !! شاید بگید خب چرا این همه وسایل با خودم بردم چون تصمیم نداشتم حتی یک لحظه هم به خاطر مغازه رفتن موقعیت رو ترک کنم!!
صبح زود شنبه ساعت تقریبا هفت و نیم بود، هنوز یک ساعت نشده بود که رسیده بودم، تازه داشتم وسایلم رو درمی‌آوردم که دیدم یگانه از در اومد بیرون و داشت میرفت سرکار خب خیالم راحت شد که اگرم جن باشه حداقل خونه زندگیش همینجاس!(شوخی). خواستم تعقیبش کنم ببینم کجا می‌ره، که یه لحظه پیش خودم گفتم بزار ببینم مامان باباش یا داداشش میان بیرون یا نه، حدودا یه ربع گذشت دیدم درشون باز شد و با دیدن کسی که از در اومد بیرون خشکم زد!! 😨نمی‌تونستم به چشمام اعتماد کنم! دقت مو بیشتر کردم، چند بار چشمامو مالیدم باز دقت کردم دیدم نه مثل اینکه خودشه! بله درسته یگانه بود!!حاجی قیافه و حالی ک اون لحظه داشتمو خودتون تصور کنید! از جام پریدم دیگه یقین پیدا کرده بودم این جنه! وگرنه چجوری می‌تونه بدون اینکه من دیده باشمش برگشته باشه تو خونه؟؟ قلبم داشت از سینم میزد بیرون، یکم به خودم مسلط شدم گفتم آروم باش کصکش، این جنه خوبیه! وگرنه اگر میخواست بهت آسیب بزنه الان نزدیک یک سال و خورده ایه باهاته حتی پیشت خوابیده اگر میخواست کاریت کنه تا الان می‌تونست مفقود و الاثرت کنه… دیگه نتونستم بیشتر اونجا بمونم و با همون ترس و لرز و فکر و خیال رفتم خونه، هزار بار خواستم بهش زنگ بزنم و بهش بگم لو رفتی من فهمیدم جنی! انگار یه چیزی مانعم میشد و جرات نمیکردم! از این که جرات نمی‌کردم بهش زنگ بزنم هم نتیجه گرفته بودم ک یه جادو و جنبلی کرده که من زبونم جلوش کوتاه باشه! ولی خب به عقلم نرسید به این فکر کنم که اون اگر ازین کارا بلد بود چرا یه جادویی نکرده بود که من اصلا هیچ وقت به هویت جنیش پی نبرم!!

دیگه جوری شده بود که من همه چیو حتی کوچکترین اتفاق هارو ربط میدادم به این قضیه، مثلا بعضی شبا همسایه بالاییمون سر و صدا میکرد، من می‌گفتم این کار یگانس! یا مثلاً صبح میومدم برم بیرون می دیدم ماشینم پنچره، میگفتم قطعا کار یگانس! یا مثلاً انگشترمو گم میکردم میگفتم این که دیگه بدون هیچ شکی کار یگانس!!
خلاصه یک هفته بعد مثل همیشه زنگ زد و گفت: دلم برات تنگ شده، چرا نمی‌گی بهم بیام پیشت؟ کی میای ببینمت بابایی؟ این بابایی گفتنش برعکس همیشه به جای اینکه برام لذت بخش باشه کل وجودمو از ترس میلرزوند خب این رفتاراش تا قبل از این که بفهمم جنه برام عادی بود، ولی الان که فهمیده بودم خیلی برام ترسناک و عجیب بود، پیش خودم میگفتم مگه من چیکار کردم که یه جن دلش واسم تنگ شه؟! بعد مگه اون جن نیست؟؟! می‌تونه غیب بشه بیاد تو اتاقم منو دید بزنه دیگه!!‌حتما داره اینجوری میگه که من شک نکنم!
یکی از دلایل اصلی که من تا این حد ترسیده بودم و پشمام ریخته بود این بود که،
من تقریبا از همون اول اشناییمون که رابطمون جلو رفت و سکس کردیم داشتم با دخترای دیگه بهش خیانت میکردم، هر روز با یکی بودم، بعد پیش خودم گفتم حاجی این با استفاده از قدرتاش صددرصد می‌دونه من هر دقیقه دارم بهش خیانت میکنم این دلم تنگ شده ای که این گفت بیشتر شبیه تهدید بود تا دلتنگیه واقعی! 😑

خلاصه واسه همون روز قرار گذاشتیم و قرار شد برم جلو
ایستگاه مترو دنبالش. منی که کافر بودم توی اون چند ساعتی که داشتم حاضر میشدم و مسیری که تا ایستگاه مترو رانندگی کردم فک کنم اندازه کل اون کفرایی که تو زندگیم گفته بودم شایدم بیشتر صلوات فرستادم و آیت و الکرسی خوندم! انقد فوت کرده بودم دورم دل درد گرفته بودم! یه زیارت عاشورای کوچولو هم از تو خونه پیدا کرده بودم با این پارچه سبزا بسته بودم بازوم!! خلاصه از هرچیزی که دم دستم بود و فکر میکردم جنا ازش میترسن نهایت رو استفاده کردم!

الان شاید فک کنید دارم مسخره بازی درمیارم ولی واقعا اون موقع همین چیزا داشت از ذهنم رد میشد و ریده بودم به خودم!!
ساعت نزدیکای پنج عصر بود که پیام داد باباش رفته جلو مترو دنبالش رفتن خونه و بهم گفت برم جلو خونشون دنبالش، من داشتم تمام تلاشمو میکردم که تا وقتی هوا روشنه هم دیگرو ببینیم که هرکاری کردم نشد! آفتاب غروب کرده بود که رسیدم سر کوچشون. دعا دعا میکردم که نیاد، رسیدم اونجا نزدیک نیم ساعتم وایسادم، ولی بهش زنگ نزدم تا خودش زنگ زد گفت: کجایی پس؟؟ منم گفتم: رسیدم دیگه خیلی وقته گفت: چرا زنگ نزدی پس؟؟ وایسا اومدم.
من تو این لحظه به یقین رسیده بودم که یگانه جنه، بعد از اون اتفاقی که جلوی خونشون افتاد من یک درصدم غیر از این احتمال نمیدادم!
حدود پنج دقیقه ای گذشت و یگانه اومد، انقدر تو این مدت دوتا یگانه دیده بودم دیگه اصلا توجه نمی‌کردم تفاوت هارو، اومد نشست و با لبخند سلام داد و بوسم کرد و من تا جایی که میشد سعی میکردم ارتباط چشمی باهاش برقرار نکنم! انقدر عجیب رفتار کردم بالاخره ازم پرسید: چیزی شده بابایی قشنگم؟؟ منم سریع گفتم نه بابا چی میخواد بشه یکم فکرم درگیره، پرسید درگیره چی؟؟ گفتم درگیر کار و اینا دیگه، گفت: آها، کجا میریم؟؟ من هیچی نگفتم. نگام کرد گفت وااا چرا جواب نمیدی؟! چیزی شده؟؟ کاری کردم؟؟ که من ناخودآگاه دیگه صبرم تموم شد و با عصبانیت گفتم: تا کی میخوای این بازی کثیف و ادامه بدی؟؟ شوکه شد و خشکش زد گفت: چی؟! کدوم بازی کثیف؟ چی‌میگی؟! گفتم بابا خودتو نزن به اون راه، خودتم خوب میدونی که همه چیو فهمیدم، اینو ک گفتم رنگش یهو شد مثل گچ!‌ گفت: چیو فهمیدی؟ با عصبانیت گفتم یعنی تو نمیدونی من چیو فهمیدم؟ گفت نه بخدا چیو؟ گفتم کصکش این که جنی فهمیدم، دیگه بس کن! که یه لحظه شوکه تر شد و نمیدونست بخنده یا تعجب کنه، گفت: چی؟! جننن؟! چی میگی دیوونه جن چیه؟ گفتم دیگه فهمیدم، دیدمت از خونه رفتی بیرون بدون این که برگردی خونه، باز از خونه اومدی بیرون فقط لباساتو عوض کرده بودی، بعد با یه لبخند دستشو گذاشت رو سرش و خم شد سمت داشبورد، هیچی نگفت. درست متوجه نشدم داشت می‌خندید یا چی، من خودمو آماده کرده بودم تا با چهره واقعیش که خب طبیعتا وحشتناکه روبرو بشم و هر لحظه منتظر تغییر چهرش بودم!
گفتم اهاا فکر نمیکردی بفهمم نه؟؟ برای اینکه دلش میاد بلایی سرم بیاره با لحن آروم و مظلومانه گفتم: من که اصن مشکلی با این جن بودنت ندارم فقط اعصابم از این کیریه که چرا بهم نگفتی… یا خیلی جاها که دیدی تو فشارم چرا با قدرتات کمکم نکردی… دیدم یهو منفجر شد و هرهرهر داره می‌خنده،
منم عصبی شدم گفتم: کییییر نخندا کصکش وگرنه یه بسم الله میگم خارت گاییده بشه ها نخند!
بعد دیدم اصن کیرشم نیست باز داره می‌خنده زل زدم بهش بهم نگاه میکرد و می‌خندید منم واقعا دیگه رد دادم زیر لب با ترس و تردید گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم و چشمامو بستم، چون نمی‌خواستم بخار شدنش و تماشا کنم بالاخره نزدیک دوسال بود باهاش تو رابطه بودم! چند ثانیه وایسادم دیدم صدای خنده هاش قطع نشد، آروم چشمامو باز کردم دیدم همچنان داره بهم نگاه می‌کنه و می‌خنده، عه! چرا کار نکرد، من دیدم متوجه نشده که بسم الله گفتم منم دیگه روش نیاوردم ولی تو ذهنم گفتم حتما بعداً ازش بپرسم چرا بشم الله نابودش نکرد! دیگه دیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد دوباره مهربون شدم و با لحن اروم گفتم چرا میخندی کصکش؟؟ گفت: یه لحظه برو جلو خونمون، گفتم واسه چی؟؟ گفت برو بهت میگم، تو مسیر که داشتیم می‌رفتیم متوجه شدم استرس گرفته، بهم گفت: محمد یه کاری کردیم تورو خدا دعوام نکنیا! منم که تو ذهنم هنوز همون جن و اینا می‌چرخید من فکر کردم منظورم از اینکه داره میگه یه کردیم خودشو دار و دسته جنا رو میگه، قبل اینکه برسیم دم خونشون به یکی زنگ زد گفت بیا پایین یه لحظه، بعد یه پیامی هم نوشت براش که تا اومدم سرک بکشم ببینم چی نوشته صفحشو قفل کرد و نتونستم ببینم، رسیدیم جلو خونشون دو سه دقیقه وایسادیم دیدم یگانه از در اومد بیرون! در حالی که یگانه بغل دست من نشسته بود! چشمام داشت از حدقه در میومد با شوک به این دوتا یگانه نگاه میکردم، ریده بودم به خودم واقعا، که اون یکی یگانه اومد در ماشین و باز کرد و نشست تو ماشین، اونم با دیدن چهره بهت زده من سرشو انداخت پایین، وقتی حرف زد بیشتر پشمام ریخت، موقعیتی که توش بودم و درک نمی‌کردم،گفتم یعنی چی آخه؟! یگانه نکن بس کن دارم کصخل میشم! واقعا داشتم از ماشین پیاده میشدم که فرار کنم! که یگانه اصلیه که جلو نشسته بود دستمو گرفت گفت بابا وایسا، یه نگاه به ما دوتا بنداز، من سریع گفتم، نگاه کردم دیگه بابا ولم کنید کسکشا، گفت: آروم باش دیوونه ما دو قلوییم! من بعد چهار پنج ثانیه که داشتم داد میزدم تازه فهمیدم چی گفت! قیافه من اون لحظه😐! چی؟!! دوقلویید؟!! جفتشون گفتن آره بخدا ما دوقلوییم، من یگانه ام خواهرمم یلداس، با حیرت و تعجب داشتم جفتشون و برانداز میکردم و داشتم اتفاقات گذشته رو تو ذهنم تحلیل میکردم! بعد جفتشون و نگاه کردم دیدم آره حاجی همه چی منطقیه، گفتم خب چرا آخه؟! یگانه گفت: چی شده مگه حالا؟ من عصبی تر شدم گفتم: مگه همین چیز کمیه؟؟اصن دلیل این کارتون چی بود؟! مگه من اسباب بازیم کیرم دهنتون؟؟ میدونید الان من نزدیک یک ساله فک میکنم روانی و دیوونه شدم؟ به همه چیه زندگی خودم شک کردم…
دروغ چرا بغضم گرفته بود، احساس بازیچه شدن بهم دست داده بود، احساس حقارت عجیبی میکردم دستمو گذاشتم رو صورتم و یه سیگار روشن کردم، یه چند دقیقه ای سکوت بینمون حکم فرما شد و داشتم سعی میکردم با این قضیه کنار بیام،صادقانه تنها حسی که این لحظه به این دوتا داشتم حس نفرت بود.
یلدا که از وقتی اومده بود ساکن بود گفت: من اصلا با یکی دیگه تو رابطه بودم، که حرفشو قطع کردم و به یگانه گفتم: نکنه توام مثل یلدا به یکی دیگه میدی و به منم میای میدی؟؟ از کجا بدونم فقط منم؟؟ با کس دیگه همین کارو کردید یا نه؟؟ که اینجا جفتشون پریدن بهم گفتن حرف دهنتو بفهما اصلنم اینجوری نیست.
که یگانه همون حرف یلدا رو تکرار کرد که: بخدا نمی‌خواستیم اینجوری بشه بازم سریع پریدم تو حرفش گفتم پس چرا اینجوری شد؟؟ گفت: همه چی از اون روزی که یهویی بهم زنگ زدی گفتی بیا ببینمت شروع شد، اون روز من بهت دروغ گفته بودم خونه ام، سره همین واسه اینکه بهم شک نکنی کلی به یلدا اصرار کردم ک جای‌ من بیاد تو رو ببینه ولی بهش گفتم به محمد بگو پریودی که سکس نخواد ازت، که توام دست مالیش کردی اینم نتونسته جلو خودشو بگیره، بخدا اصلا قرار نبود اینجوری بشه یلدا اون موقع حتی خودش دوس پسر داشت، نمی‌دونم چرا نتونست جلو خودشو بگیره، یه نگاه به یلدا کردم دیدم سرشو انداخته پایین، یگانه ادامه داد گفت: بعد اینکه باهات سکس کرد کلی باهم دیگه دعوا کردیم حتی چند روز باهم دیگه صحبت نمی‌کردیم مگه نه یلدا؟ یلدا هم تایید کرد، یگانه ادامه داد: فک کردی من غیرت ندارم مثلا؟! منم احساس مالکیت میکردم نسبت بهت، ولی دیگه کاری بود که شده بود و قرار شد دیگه همچین قضیه ای تکرار نشه… تا اینکه یه چند وقت گذشت یه مشتری خوب بهم خورد که تو روز دختر قرار گذاشتیم، دختره میخواست بره پیش دوست پسرش سره همین ناخناشو میخواست درست کنه پول خوبی هم میداد، بعد اینکه با اون قرار گذاشتم تو بهم زنگ زدی و واسه همون روز قرار گذاشتی هرچیم من گفتم کار دارم گوش نکردی یادته؟(یگانه ناخن کار بود ولی چون من مخالف کار کردنش بودم سره همین بعضی وقتا که مشتری داشت بهم نمیگفت) گفتم آره یادمه، گفت خب اون روزم دوباره مجبور شدم به یلدا بگم بیاد پیشت ولی یلدا شوخی شوخی شرط گذاشت اگر برم پیشش باید باهاش سکس کنم، من باورم نمیشد دوباره بخواد اینکارو بکنه سره همین حرفشو جدی نگرفتم و پیش خودم گفتم حتما میخواد سربه سرم بذاره، حتی وقتی داشت از خونه می‌رفت بیرون بازم بهش تاکید کردم یلدا سکس نکنیا که بازم خندید و رفت،بگو دیگه یلدا حرف بزن، بعد یلدا گفت: بخدا اون روزم نمی‌خواستم باهات سکس کنم ولی خب نمی‌تونستم اجازه ندم بوسم کنی وگرنه به همه چی شک میکردی، وقتیم بوسم کردی و بعدش گردنمو خوردی دیگه نتونستم جلوشو بگیرم چیکار میکردم؟! اگر باهات سکس نمی‌کردم نمیگفتی چرا؟! عصبانی نمیشدی؟! (دلیلش به نظرم منطقی اومد) یلدا ادامه داد: دیگه بعد از این واسه جفتمون عادی شد و جفتمونم یه جورایی این وضعیت برامون جالب و هیجان انگیز بود جوری که بیشتر وقتا وقتی تنها می‌شدیم در مورد تو و سکسایی که باهات کردیم حرف می‌زدیم، واقعا فکر نمیکردیم انقد روت تاثیر منفی بزاره پیش خودمون گفتیم همه پسرا از تنوع خوششون میاد محمدم خوشش میاد دیگه، واقعا نمیدونستم تو همچین فکر و خیالایی میکنی، ببخشید توروخدا.
من اینجا دستم رو صورتم بود بغض گلومو گرفته بود و با اینکه خیلی تلاش میکردم اشکم سرازیر نشه ولی چشمام خیس شده بود، سره همین چشمامم بسته بودم که اینا اشکامو نبینن ولی متوجه شدن چقد شوکه شدم و اعصابم کیری شده، من معمولا تو دعوا هامون سریع از کوره در می‌رفتم و دو سه بارم دست روش بلند کرده بودم، بخاطر همین اینجا جرات نمیکرد بهم دست بزنه که بخواد آرومم کنه، جفتشون اینجا منتظر واکنش عصبی منو داشتن ولی عصبانیتم به حدی عمیق بود، خیلی بیشتر از اونی بود که بتونم بروزش بدم!
یه چند دقیقه دیگه گذشت من ماشینو روشن کردم رفتم سر کوچشون گفتم: برید پایین، یگانه گفت: چرا؟؟ محمد ببخشید دیگه غلط کردیم گفتم برو پایین یگانه، یلدا از عقب گفت: تورو خدا ببخشید دیگه چرا اینجوری میکنی، داد زدم گفتم: سیکتیر کنید پایین کیرم تو همه کستون، بعد در جلو رو باز کردم گفتم برو گمشو برگشتم سمت عقب به یلدا هم گفتم: برو گمشو بدویید برید تا یه بلایی سر جفتتون نیاوردم. اینجا یلدا ترسید و سریع رفت پایین ولی یگانه از اونجایی که قبلا هم گفتم خیلی پرروعه درو بست قفلش کرد گفت: نمی‌رم هر بلایی دوس داری سرم بیار، یلدا هم که نمی‌خواست یگانه رو تو این شرایط تنها بزاره اونم با ترس و لرز نشست و در و بست… یه دونه با دست زدم تو سر خودم بعد با مشت زدم دقیقا وسط شیشه جلوی ماشین که دور تا دورش ترک خورد، گفتم بریید گمشییید پایین کصصصکشااا، یگانه تخمه سگ گفت: خب که چی؟! منم بلدم داد بزنم، بعد شروع کرد جوری که منو مسخره کنه ادای منو درآوردن و داد و بیداد الکی کردن، ولی یلدا بدجوری ترسیده بود خشکش زده بود، من که واکنش یگانه رو دیدم، یهو خندم گرفت! تصور کنید یه دختر کوچولو موچولو ادای عصبانی شدن شمارو مسخره طور در بیاره! نمی‌دونم خلاصه واسه من خنده دار اومد اون لحظه… بعد رومو کردم اونور با لبخند رو لبم گفتم کصکش برو پایین کیر نکن تو اعصاب من، میبرم جفتتون و میکنما، اینو گفتم از اینه وسط دیدم یلدا یه کوچولو نیشش باز شد ولی طوری که نمی‌خواست من بفهمم روشو کرد سمت بیرون، کنیم، منم دستمو گذاشته بودم رو سرم و با یه لبخند عصبی رو لبم داشتم سیگار میکشیدم…
بعد یلدا که عقب نشسته بود دستشو گذاشت رو شونم گفت: ما جفتمونم دوستت داریم، خودمونم فکرشو نمی‌کردیم حتی بتونیم یه روزی با همچین قضیه ای کنار بیایم، ولی اتفاق افتاد دیگه چیکار کنیم… اگر واقعا مارو نمی‌خوای ما هم نمیخوایم به زور باهامون باشی و همین الان میریم، بعد از تو آینه نگاش کردم و با لحن آروم گفتم: اصلا میدونید دارید چی‌میگید؟! متوجهید تو چه شرایطی هستیم؟!
شاید خیلیا که الان این داستان و می‌خونن بگن خب کصخلی؟! به جای یه کس الان دو تا کص‌ داری ناراحتیت واسه چیه؟! ولی فک نکنم لازم به گفتن باشه که بعد از یه مدت که از رابطه میگذره دیگه فقط سکس اولویت نیست، احساسات آدم شخصیت آدم، غرور آدم با رابطه درگیر میشه و صرفا خیلی عمیق تر از یه سکس ساده میشه، و بیشتر از همه این که احساس بازیچه بودن میکردم داشت اذیتم میکرد…
دیگه واقعا نمی‌دونستم باید چیکار کنم، هیچ ایده ای هم نداشتم که چیکار باید بکنم، چون تا حالا نه خودم نه هیچ کدوم از اطرافیام همچین قضیه ای براشون پیش نیومده بود، احساس کردم این قضیه از دست من خارجه گفتم هرچی شد شد دیگه چیکارش کنم.
رفتم سمت بستنی فروشی سه تا بستنی گرفتم آوردم اینا هی داشتن توضیح میدادن و کصشر میگفتن ولی من یه کلمه از حرفاشون و متوجه نمی شدم و عمیقا رفته بودم تو فکر… یه پرانتزم اینجا باز کنم و بگم که من اصلا خودمو دست بالا نمی‌گیرم که بگم من خیلی خوبم و اگه نباشم طرف حسرت منو میخوره و فلان، قبول دارم بهتر از من خیلیا هستن چون صادقانه بخوام بگم شخصیت من توی رابطه جوری نیست که همه خوششون بیاد و اخلاقای گند و کصشر زیاد دارم در کل نکته مثبت به خصوصی هم ندارم واقعا، چندین بار هم بخاطر همین اخلاقام آکسام باهام به هم زدن، تا همین الان که دارم این خاطرات و می‌نویسم به طور صددرصد دوست داشتن کسی رو باور نکردم، خیلی از پارتنرام حالا یا راست یا دروغ بهم گفتن دوست دارم ولی من هیچ کدوم و باور نکردم چون نسبت به خودم به شناختی رسیدم که بدونم دوست داشتن آدمی مثل من که هیچ جایگاه اجتماعی ویژه ای نداره، پول نداره، سرمایه نداره، ماشین درست حسابی نداره، اخلاقای بد زیاد داره و حتی یه شغل درست حسابی نداره واقعا کار سختیه، و اینکه کلا معتقدم جای خالی تو رابطه زود پر میشه، مخصوصا تو جامعه ما برای دختر، من نباشم یکی دیگه بهتر از من براش هست، یکی از دلایلی هم که بعد این داستان ادامه دادم همین بود.
خلاصه بعد از این قضیه، رابطه ما حدودا سه سال دیگه ادامه پیدا کرد و کلی اتفاقات جورواجور، بد و خوب برامون افتاد و در آخر با غم انگیز ترین و بدترین چیزی که بتونید فکرشو بکنید ما سه تا از هم جدا شدیم. بعد از این رابطه من دیگه اون آدم خوش گذران و بی‌خیالی که در گذشته بودم نشدم.
اگر دوست داشتید و علاقمند بودید ادامه داستانمون رو هم بشنوید فقط تو کامنتا اعلام کنید، به روی چشمم من کوچیک همه اونایی هستم که احترام نگه میدارن و ادامه داستان رو هم با افتخار تقدیمتون میکنم.🙏🏻💚

                                ***

نوشته: Reza

بازدید 5,440

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

43 پاسخ به “عجیب اما واقعی!”

  1. راست و دروغ شو نمیدونم ولی داستان جالبی بود خوشم اومد بعد از مدت ها داستان جالب و مهیجی خوندم

  2. اولا که خسته نباشی خیلی خوب و کامل و با جزئیات نوشتیهمینطور اینکه احساسات خودتو تو اون لحظات صادقانه در میون گذاشتی جذابیت کارو بیشتر کرد …کاملا ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داشت ، دمت گرم

  3. هنوز کامل نخوندمش ولی باورم نمیشه یه آدمی انقدر شوت باشه که نفهمه دوتا خواهر دوقلو دارن میرن و میان

  4. زیبا نوشتی.مخصوصا اولین سکستون خیلی قشنگ،احساسی و با جزئیات توضیح دادی.لطفا ادامه بده

  5. کار به داستانت ندارم نظرم اینه که قشنگ بود ادامه بده و اخرشم بنویس که چیشدولی خدایی ینی انقد شوتو کوسخولی ینی احتمال نمیدادی خواهر باشن رفتی سراغ جن 😀 ینی نمیتونستی همون موقع بگی تو یگانه نیستی کی هستی وقتی بدنشو دیدی خیلی شوتو کوسخولی 😂

  6. جالب بود ولی یه حسی دارم که انگار قبلنا این یا یچی شبیهشو خوندمولی قشنگ بود ادامه بده

  7. خو اوسکل اصلا به ذهنت نرسید که ممکنه خواهرش باشهاگه جن هم بود که فرم بدنش عوض نمیشد🤣🤣🤣🤣

  8. فقط،یه سوالپدر مادر اینا کجای زندگی شون بودن که هیچ کاری به این دوتا طفل جنده ی شما نداشتن

  9. اول که پاهاشو میچسبوندی به هم کسش باز میشد(برعکسه؟)… بعدش خون تو کس خیس لخته شد در عرض 30 ثانیه… آخرشم که کسش یهویی خشک شد!!!دیگه بیشتر نتونستم بخونم

  10. واقعا اکس مغزتو گاییده. هر کصخولی جات بود میفهمید دوقلو هستن اینا. جن دیگه چه کسشریه؟!

  11. خیلی باحال بود رضا ممنونم که برای ما نوشتیش که بخونیمآره بقیه ش ام بنویس جالبه

  12. یاد فیلم پرستیژ کریستوفر نولان افتادمحتی اگه غیر واقعی باشه ادامه بده جالب بودجزییات سکس رو بیشتر کن

  13. کسشر محضاینقد کسشر تف دادی ک سر کیرمون شمبه لیله سبز شد عن کلفته گوز مشکیهر کسخولی از جایی از کستانت میفهمید ک با ی کیس دوقلو طرفی .اینقد جقیدی ک مغزت ریده.لطفا ادامه نده ریدی با ر دسته دار

  14. من موندم تو که نه پول داری نه اخلاقیات داری نه جایگاه اجتماعی بالا داری چطور دو تا دختر ۱۷ ساله کص تپل دوقلو بهت کص میدادن.آدم زبون بازی هم نمیشه گفت هستی چون نیازمنده عقله که نداری و در جا فک کردی یگانه جنه

  15. این ی داستان شوکه کننده، حتی کمی دلهره‌آور و طنز بود!! ( جن آخه 😂 ) خیلی عالی شروع شد و خوب ادامه دادی! حالا قسمت آخرش میتونستی بهتر تموم کنیحتما ادامه بده و حتما طولانی و باجزئیات باشه👌🏻

  16. یکی که کس دیده باشه هیچوقت نمیاد چیزی بنویسه بکن تو فقط یه چیزه جایی آدم های جقی

  17. داداش اکس میزدی قفلی زدی رو جنیا میخواستی داستانت رو جذاب کنیداستانت خوب بودولی اصرار به جن بودنش خیلی اقراق آمیز بود

  18. کلا اوناییکه دهانه رحم گشاد دارن اون مورد براشون پیش میاد ،، اینرو هم بگم واژن گشاد و تنگ یچیز ذاتی هست و اینجوری نیست که هرکی گشاده خیلی داده ( منظورم تاثیر داره دادن ولی درصد کمی) ، چون بعد دادن دیواره رحم برمیگرده سرجاش ،، اونیکه تنگه ۲ روز بعد رابطه با کلفت ترین ادم باز تنگ میشه مثل اول ،، چشاد هم که هیچی ،،

  19. عالی دوست عزیز 👍👍تشکر🙏 حتما ادامه بده ، ولی خدایی ۹۹٪ ادم ها اول ذهنشون میره سمت دوقلو داشتن تا اجنه 😂🤣 عالی بود!

  20. چی بگم والا تو که آدم مذهبیم نبودی چطوری با خودت گفتی طرف جنه آخه 😂 😂همون لحظه اول که گفتی یگانه ممه هاش عوض شده بود دوزاریم افتادکاری ندارم با این داستان که واقعیه یا نه ولی اینجور موقع ها که چیزای عجیب دیدید با دوستاتون مشورت کنید که مثل این داداشمون یه سال فکر نکنید کصخل شدید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید