سلام اسم من پویاست من 26 سالمه و تو شهر اصفهان زندگی میکنم
میخوام از داستان خودم با زن دایی هما بگم این زن دایی ما یه زن بسیار خوشگل داغ و پرا حساس بود اون از موقعی که وارد خانواده ما شد خیلی دوسش داشتم خیلی خوشگل و ناز بود و من از همون موقعی که 13 سالم بود عاشقش بودم همیشه پیشش بودم دوس داشتم همش دستشو بگیرم و با هاش راه برم و یه مدتم اینطوری بود که کم کم داییم به این رابطه خیلی صمیمی ما حسودیش شد و جلوی این رابطه را به نوعی گرفت یعنی هیچوقت نمی ذاشت که ما باهم باشیم همیشه اگرم قرار بود ما کنار هم باشیم داییم هم اونجا حاضر بود و هیچوقت دیگه نذاشت که من دست
همای نازم رو بگیرم و منم که حساسیت دایی رو دیدم دیگه خودمو از هما دور کردم این جریانات گذشت تا اینکه رسیدیم به عید سال91 و من 26 سالم شده بود داشتم دوباره به هما نازم نزدیک میشدم . جریانش از اینجا شروع شد که وقتی برای عید رفتم خونشون گفت پویا چرا دیگه بهم زنگ نمیزنی دیگه اس نمیدی گفتم منکه شمارتو ندارم گفت راس میگی یعنی فقط به خاطر همین زنگ نمیزنی گفتم اره گفت باشه بیا بعد یه تک زد به گوشیم گفتم تو شماره منو داشتی گفت اره گفتم تو چرا نمیزدی گفت فک کردم شاید از دستم ناراحتی گفتم نه خلاصه شمارشو سیو کردمو اها اینم بگم اون روزی که خونشون بودیم 12 فروردین بود بعد ما که از خونشون رفتیم به سمت خونمون تو راه یه اس به مناسبت سیزده به در دادم بهش و این اغاز ماجرها بود دیگه شروع شد بعد اون جواب اس منو داد بعد من یکی دیگه فرستادم همینجوری ادامه داشت دیگه دوباره باهم صمیمی شدیم و از روز بعد از سیزده به در که زنگ زد از همه چی صحبت کردیم یه چند روزم اینطوری گذشت تا اینکه یه روز ازم پرسید دوس دختر داری گفتم یه دونه داشتم ولی بعد یه سال از اینجا به خاطر شغل باباش رفتن یهو یه چیزی پرسید که انتظار نداشتم گفت تا حالا باهاش کاری کردی منکه پشت تلفن سرخ و سفید می شدم گفت راستشو بگو منم با من من گفتم راستش فقط یه بار گفت چیکارش کردی گفتم به خاطر اینکه دختر بود نتونستم کاره زیادی کنم ((بعد راستی بگم دایی من راننده اتوبوسه و بعضی شبا خیلی دیر میاد خونه یا اصلا نمیاد)) بعد ما داشتیم 3 نصفه شب حرف میزدیم که یهو گفت دوس داشتم پیشم بودی که یهو کیرم مثه برق از خواب پرید گفتم چی بعد دوباره تکرار کرد خلاصه گفت دوست دارم پیشم بودی خیلی دوست دارم منم از علاقه بچگیم گفتم که همیشه عاشقش بودم دیگه باهم راحت شده بودیم دیگه از همه چی باهم صحبت میکردیم اون از کیرم میپرسید و من از سکسش با داییم که مثلا اخرین بار کی باهم بودید یا اینکه درهفته چند بار سکس دارید یا چه جوری باهم سکس میکنید یه مدتم اینطوری گذشت تا اینکه یه شب داییم رفت سرکار و قراربود تا صبح اونجا باشه و زن دایی هما زنگ زد گفت پویا میخوام بیایی پیشم دایی رفته و تا صبحم نمیاد منم که همیشه منتظر این لحظه بودم بلند شدم و سریع لباس پوشیدم به سمت خونشون حرکت کردم و بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون زنگ زدم و تا در بازکرد داشتم غش میکردم خیلی خوشگل شده بود همونجا شروع کردم به خوردن لباش همش درحین خوردن ازعلاقه سیزده ساله ام بهش میگفتم میگفتم که چقد عاشقشم و همینطوری لباساشو در میاوردم خیلی خوشگل شده بود به خاطر من رفته بود کل بدنشو ایپلاسیون کرده بود بدون حتی یه ذره مو
وقتی لختش کردم همه بدنشو خوردم بعد لیس زدم براش و با ناخن اروم میکشیدم روی روناش و چون قلقلکش میداد و در اوج شهوت بود داشت دیونه اش میکرد و میگفت پویا بکن دارم میمیرم بعد یهو بلند شد منو از رو خودش کنار زد و شروع به درآوردن لباسهام کردم و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد چقدر ماهرانه میخورد یه دو سه دقیقه که خورد زدمش کنار و افتادم به جون سینه های خوشگلش بعد اومدم کس نازشو خوردم بعد بلند شدم این کیرم که تشنه کس بود رو هل دادم تو کسش و شروع به تلمبه زدن شدم یه چند دقیقه که کردم برگردوندمش و یه بالش گذاشتم زیرش و با بدبختی کردم تو کونش اخه خیلی تنگ بود هم کونش هم کسش خیلی داشتم حال میکردم خلاصه باز شروع به تلمبه زدن کردم تا اینکه آبم اومد و خالی شد تو کونش و همونطوری بی حال افتادم روش و یه دو ساعتی همینطوری خوابیدم که بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم حموم و همیدیگرو شستیم و تو حموم یکم همو مالیدیم و همدیگر و بغل میکردیم و ازعلاقه مون به هم میگفتیم بعد اومدیم بیرون من ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبحه سریع رفتم لباس پوشیدم و از زندایی همام یه لب خوشگل گرفتم و تشکر کردم که منو به آرزوم رسوند و سریعا قبل از اینکه داییم بیاد زدم بیرون و تا الانم هر وقت همو میبینیم با یه لبخند به یاد اونروز می افتیم راستی بچه ها باور کنید حتی یک کلمه اش دروغ نبود غیر از اسم ها حالا اونایی که هم میخوام فحش بدن اشکالی نداره مهم اینه که برای من این اتفاق افتاده … مرسی موفق و شاد باشید …پویا
میخوام از داستان خودم با زن دایی هما بگم این زن دایی ما یه زن بسیار خوشگل داغ و پرا حساس بود اون از موقعی که وارد خانواده ما شد خیلی دوسش داشتم خیلی خوشگل و ناز بود و من از همون موقعی که 13 سالم بود عاشقش بودم همیشه پیشش بودم دوس داشتم همش دستشو بگیرم و با هاش راه برم و یه مدتم اینطوری بود که کم کم داییم به این رابطه خیلی صمیمی ما حسودیش شد و جلوی این رابطه را به نوعی گرفت یعنی هیچوقت نمی ذاشت که ما باهم باشیم همیشه اگرم قرار بود ما کنار هم باشیم داییم هم اونجا حاضر بود و هیچوقت دیگه نذاشت که من دست
همای نازم رو بگیرم و منم که حساسیت دایی رو دیدم دیگه خودمو از هما دور کردم این جریانات گذشت تا اینکه رسیدیم به عید سال91 و من 26 سالم شده بود داشتم دوباره به هما نازم نزدیک میشدم . جریانش از اینجا شروع شد که وقتی برای عید رفتم خونشون گفت پویا چرا دیگه بهم زنگ نمیزنی دیگه اس نمیدی گفتم منکه شمارتو ندارم گفت راس میگی یعنی فقط به خاطر همین زنگ نمیزنی گفتم اره گفت باشه بیا بعد یه تک زد به گوشیم گفتم تو شماره منو داشتی گفت اره گفتم تو چرا نمیزدی گفت فک کردم شاید از دستم ناراحتی گفتم نه خلاصه شمارشو سیو کردمو اها اینم بگم اون روزی که خونشون بودیم 12 فروردین بود بعد ما که از خونشون رفتیم به سمت خونمون تو راه یه اس به مناسبت سیزده به در دادم بهش و این اغاز ماجرها بود دیگه شروع شد بعد اون جواب اس منو داد بعد من یکی دیگه فرستادم همینجوری ادامه داشت دیگه دوباره باهم صمیمی شدیم و از روز بعد از سیزده به در که زنگ زد از همه چی صحبت کردیم یه چند روزم اینطوری گذشت تا اینکه یه روز ازم پرسید دوس دختر داری گفتم یه دونه داشتم ولی بعد یه سال از اینجا به خاطر شغل باباش رفتن یهو یه چیزی پرسید که انتظار نداشتم گفت تا حالا باهاش کاری کردی منکه پشت تلفن سرخ و سفید می شدم گفت راستشو بگو منم با من من گفتم راستش فقط یه بار گفت چیکارش کردی گفتم به خاطر اینکه دختر بود نتونستم کاره زیادی کنم ((بعد راستی بگم دایی من راننده اتوبوسه و بعضی شبا خیلی دیر میاد خونه یا اصلا نمیاد)) بعد ما داشتیم 3 نصفه شب حرف میزدیم که یهو گفت دوس داشتم پیشم بودی که یهو کیرم مثه برق از خواب پرید گفتم چی بعد دوباره تکرار کرد خلاصه گفت دوست دارم پیشم بودی خیلی دوست دارم منم از علاقه بچگیم گفتم که همیشه عاشقش بودم دیگه باهم راحت شده بودیم دیگه از همه چی باهم صحبت میکردیم اون از کیرم میپرسید و من از سکسش با داییم که مثلا اخرین بار کی باهم بودید یا اینکه درهفته چند بار سکس دارید یا چه جوری باهم سکس میکنید یه مدتم اینطوری گذشت تا اینکه یه شب داییم رفت سرکار و قراربود تا صبح اونجا باشه و زن دایی هما زنگ زد گفت پویا میخوام بیایی پیشم دایی رفته و تا صبحم نمیاد منم که همیشه منتظر این لحظه بودم بلند شدم و سریع لباس پوشیدم به سمت خونشون حرکت کردم و بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون زنگ زدم و تا در بازکرد داشتم غش میکردم خیلی خوشگل شده بود همونجا شروع کردم به خوردن لباش همش درحین خوردن ازعلاقه سیزده ساله ام بهش میگفتم میگفتم که چقد عاشقشم و همینطوری لباساشو در میاوردم خیلی خوشگل شده بود به خاطر من رفته بود کل بدنشو ایپلاسیون کرده بود بدون حتی یه ذره مو
وقتی لختش کردم همه بدنشو خوردم بعد لیس زدم براش و با ناخن اروم میکشیدم روی روناش و چون قلقلکش میداد و در اوج شهوت بود داشت دیونه اش میکرد و میگفت پویا بکن دارم میمیرم بعد یهو بلند شد منو از رو خودش کنار زد و شروع به درآوردن لباسهام کردم و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد چقدر ماهرانه میخورد یه دو سه دقیقه که خورد زدمش کنار و افتادم به جون سینه های خوشگلش بعد اومدم کس نازشو خوردم بعد بلند شدم این کیرم که تشنه کس بود رو هل دادم تو کسش و شروع به تلمبه زدن شدم یه چند دقیقه که کردم برگردوندمش و یه بالش گذاشتم زیرش و با بدبختی کردم تو کونش اخه خیلی تنگ بود هم کونش هم کسش خیلی داشتم حال میکردم خلاصه باز شروع به تلمبه زدن کردم تا اینکه آبم اومد و خالی شد تو کونش و همونطوری بی حال افتادم روش و یه دو ساعتی همینطوری خوابیدم که بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم حموم و همیدیگرو شستیم و تو حموم یکم همو مالیدیم و همدیگر و بغل میکردیم و ازعلاقه مون به هم میگفتیم بعد اومدیم بیرون من ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبحه سریع رفتم لباس پوشیدم و از زندایی همام یه لب خوشگل گرفتم و تشکر کردم که منو به آرزوم رسوند و سریعا قبل از اینکه داییم بیاد زدم بیرون و تا الانم هر وقت همو میبینیم با یه لبخند به یاد اونروز می افتیم راستی بچه ها باور کنید حتی یک کلمه اش دروغ نبود غیر از اسم ها حالا اونایی که هم میخوام فحش بدن اشکالی نداره مهم اینه که برای من این اتفاق افتاده … مرسی موفق و شاد باشید …پویا
نوشته: پویا
28 پاسخ به “عاشقتم زندایی”
نــــمیدونم دروغ بــود یـــا راست بودولی خب خوندم نــبودفقط خیلی سریع رفتی سراغ سکس یه خورده آب و تابش میدادیپسر خوبمن آخر سر نفهمیدم !تـــو 26 سالته ؟یـــا که عید 91 رفتی تو 26 ســـالآخه این جوری نوشتی “…
چشم عزیزمچرا خودت رد ناراحت میکنی؟؟مگه نمیگی راسته و مهم فقط اینه که این اتفاق کوفتی برای تو افتاده؟؟منم برا اینش بهت فحش نمیدمبرای این بهت فحش میدم که اومدی اینجا گذاشتیشحالا هی تو زور بزن بگو واقعیهمنم میگم به تخم چپم که واقعیهافتاد؟؟پس یه خورده فحش میل کن شاید عقلت اومد سر جاش و دیگه از این سکسای مزخرف که حقیقت آن چنانی هم ندارن نزاری اینجا…بخدا خواستم فحش مادر بهت بدم پاکش کردم گفتم اون مادر بیچاره چه گناهی داره آخه مادر از همه چی مقدس ترهبگذریم به خودت فحش میدمآخه کونی نفهمآخه عوضیاینجوری که توی نره خر و بقیه میگین هر مردی که شیفت شب بره سر کار زنش جنده اسآره ارواح عمه اتشما گفتید و ماهم باور کردیهووووویمرتیکه ی کسخلنه داستان نوشتنت و قلمت بدرد میخورد نه موضوعتادمین محترمما داستانامون اخه؟؟بده؟؟که الان از یه ماه بیشتر شده و تو نمیذاریش توی این سایت کوفتی؟؟؟اونوقت همه جور کسشعری رو میدی به خورد ماما هم فحش خونمون کم شدهبا ما به از این باش که با خلق خدایی ادمین جان
داستانت بدک نبود میخورد واقعی باشه ولی ایکاش به داییت …نوشتی 26 سالته ولی عقلت زیر 16 ساله وگرنه همچین کاری در حق داییت نمیکردی .ضمنا در مورد کون کردنش مثل سگ دروغ گفتی بچه کونی لاشی .
اگه این داستانت راست بوده که نیست و مهم این بوده ک برات اتفاق افتاده پس چرا میزاریش اینجا. مگه کم داری یا کونت میخاره واسه فهش.راستی آقای کفتار چرا میگی ب تخم چپم؟ تخم چپ خیلی با ارزشه و ۲ سومه دیه ی انسان. تخم چپتو واسه این کس مغز حروم نکن…نمیدونم چرا اینجا هرکی کرده میشه تا شوهرش شیفت شبه…کس مغز حداقل انشاتو درست بنویس تا بهت کیر ندن بجای نمره…
مادر جنده,فقط همین خودت میدونی چرا پویا جان
J) باز این خزو خیلا از فامیلا داستان کس شر نوشتن …!جمع کن برو جضتو بزن
سکس با زندایی بود ننویس . . . . . . . . . . . .کوس مشنگ، احمق، یابو، کثافت، دیوث، بیناموس، بیشرف، آشغال کله، کله کیری ننویس، آقا ننویس، خجالت بکش. اینقدر نامرد هستی؟ فکرشو بکن که پسر عمه جنابعالی هر شب مادرتو بگاد خوشت میاد؟ خیلی انگلی. ننویس.کوسکش ننویس.
ولی منکه عجیب حال کردم تواین سایت فقط فوش میدن بااسمشاعوض کنن بذارن فوهشانی نه بکن تو.درضمن کاش داستان تو برامنم پیش می اومد
Ridam be takhauolatet
تواین سایت فقط فوش میدن بااسمشاعوض کنن بذارن فوهشانی نه بکن تو
چي بگم!متوسط مايل به تخمي بودبهرحال موفق باشي
فحش نثارت نمی کنم ولی مگه چوب نیمه سوز کردن تو کونت که این چرندیاتو میگی همه رو هم اسکول فرض کردی ننویس دیگه
گوزه بچه های بکن تو تو حلقتتا شهواتی شدی
خيانتكار بي ناموس تو كه ميدوني داستانايي كه موضوعش خيانته نويسنده اش رو بچه ها ميبندن به فحش،پس برا چي مياي اينارو ميگي؟اگه كردي كه يه عمر بايد عذاب وجدان بكشي البته اگه ته مونده وجداني داشته باشي و اگر هم واقعي نيس مگه فحش خورت ملسه و دلت بدو بيراه ميخاد؟بقول تكاورجون ننويس بابا ننويس!
اخه کونی اگه بلد نیستی دروغ بگی جرا به خودت فشار میاری :1_گفتی واسه ی عید رفتم خونشون بعدش گفتی آها 12رفتم فرداش 13بدربود بهم اس داد2_دایت حسودیش میشد یعنی چی؟یعنی دایت فکرمیکرد که ممکن زنش به شمای کونی کس بده؟اگه این جوری باشه حتما به زنش شدید تذکر میداد ,اگه تکرار میشد حتما یه شیشه نوشابه تو کون تو هم میکرد .3_اگه دایت گباده غیرت نداره پس لازم نبوده حسودیش بشبنظرمن اهانت و نهایت بی احترامی کردن به کونی ها,وکسایی که طرفدارسکس فامیل هستند وسکس ضربدری به هیج وجه جرم نیست ,چون موجوات پست و کثیفی هستند باید مثل میکروب و ویروس باهاشون مبارزه کرد
کیر اسب بالدار تو چشماتاینقدر راجع به خیانت به اطرافیان و از این کس شعرا ننویسین بابا مگه تخیلاتتون چقدر منحرفه مگه دختر همسایه و دختر عمو و دایی و… رو گرفتن که میاین تو تخیلات تخمیتون زن دایی رو میکنین
ببين ان آقا كه اومدي اينجاكس شعرنوشتي هر كه ندونه خودمميدونم كه زن داييجونه خاك بر سرتجنده تشريف دارهواسه همين اگه داستانت واقعي باشه بهت كس داده.ببين كوني ان آقامثلاچي بشه كه 2ساعت داري خودتوجرميدي كه واي وايداستانه من واقعيه خببه كيرم كه واقعيه_پس گوش كن13عدد نحسش توكونت13تاكير عرب تو فرق سرت13تا اسكانيا بابارشتودماغت13تا ال سي دي46تو كس زن دايي جندت
اقای دول تلا دیگه وقتی کسی دختر دایی رو بگاد دیگه چه فرقی با گاییدن زندایی داره?جفتش خیانت حساب میشه دلبندم!
هیچ خری توی دنیا نبود که بگه پویا نصف شبی کدوم گوری میری؟ چی شده زندایی جانت امر کردن شب پیششون لالا کنید؟ ما خریم!آره؟ واقعآ که !
doodooleto bokhoram nanevis farda zanDAyit miad ma ham mikonimesh
هالا بعد از سیزده سال این زن دایی شما هیچ کره ای نداشت یا اونا هم رفته بودن کار
alan bayad chi begim ma?khob be salamaty barikala be to be ye noono navae residi 😀
میگم خوب از خجالتش دراومدینا…راستی کفتارجان منهم الان چند وقتیه سه چهارتا داستان ارسال کردم که هنوز نیومده رو سایت مثل اینکه هیچ معیاری برای داستانها وجود نداره و فقط الویتش به زودتر فرستادنشونه…نمیشه همینجا به جای کامنت داستانامونو بذاریم…؟ اینطوری لااقل خارج از نوبت چاپ میشه…
اخه مگه نمیبینی دوستان میگن از فامیل ننویسین انقد احمقی بازم میای مینویسی واقعاکه کیرم از پهنا تودهنت اگه اینجابودی انقدمیکردمت تا دندونات عرق کنه
🙂 کفتار جان فکر کنم داستان ما خار داره مقعد بخش داستانها رو زخمی و ناراحت میکنه برای همینه که هنوز آپلود نشده!
khosh be halet ma ke to kafe zandayi mondim fagat be did zadane pestonaye gondash basandeh mikonim
شانس اوردی کیرم بنده
مطمئنی همون 13 سالت نیست ؟ خوب باشه قبول نهایتش 16 هستی !!متلک نمی اندازما چون ما همه خودمون دست به جقمون خفن بوده .فقط مگه مجبوری ببندی ؟سه چهارم اول متن برای بالا زدن حشر و ربع پایانیش هم مال موقعیه کهسرعت مچ رفته بالا !!! بپا اتاقو کثیف ننکنی .به کمر بخواب تا همه اش خالی شه خیلی حالش بیشتره