طعم لب عشق اول تو نوجوانی

سلام خدمت کاربران سایت بکن تو. امروز چهارشنبه13 ابان 94 ساعت 10 و 30 دقیقه شبه.
نیم ساعت دیگه بازی آرسنال و بایرن مونیخ داره و چون تایم کمه تند تند مینویسم تا سریعتر بتونم بازی رو تماشا کنم و از گاییده شدن مونیخ لذت ببرم.
اصلا هم بهتون نمیگم اگر غلط املایی داشتم ببخشین چون تمام سعی من اینه که به بهترین شکل بنویسم و شما راحت بتونین استفاده ببرین. اگرم غلط املایی یا تایپی داشتم به تخمم دیگه پیش اومده فقط واسه نگارش اعصابم کیریه چون کیبردم کیریه و از بعضی از علايم نگارشی نمیتونم استفاده کنم مث ویرگول و چن تای دیگه.
واقعا دلم به حال خودم و بیشتر کاربرای بکن تو میسوزه که مجبوریم اوغات فراغتمون رو با دروغ ها و فانتزیای یه عده و فحش دادن به همدیگه پر کنیم. واقعا جای افسوس داره و بغض. شرایط فعلی مون و این بی پناهی و بغض با جماعت فکاهی.
هیچ اصراری نیست که بگم اره داستانم قطعا و حتما واقعیه
تشخیص این موضوع به عهده خوانندس و هرکس هم میتونه متفاوت اظهار نظر کنه. ولی به نظر من نا سزا گفتن غلط ترین شیوه اس واسه اظهار نظر ولی انسان به اندازه وسعت شعورش ازاده و این وسعت میتونه با نا سزا گفتن هم همراه بشه . چون ازادی بیان حول همین محور میپرخه. ببخشید زیادی رو منبر نشستم.
چه حس زیبایی است وقتی که میدانی یک نفر دوستت دارد و کار او فراهم اوردن ارامش در توست و شغل تو حمایت و دوست داشتن اوست.بهترین لحظه و امن ترین لحظه ، لحظه ای است که مردانه او را در میان بازوانم میفشارم و او نیز زنانه با نگاهی که گویاست تسخیر این گرمای مردانه شده است ظرافت و قداست زنانه اش را به من میسپارد. تمام دنیا برایم خلاصه میشود در زمانی که در اغوشم او را میفشارم و با چشم هایی که هاله ای از مروارید های ریز درونش جمع شده و ملتمسانه در چشمانم زل زده و در عینی که بغضش را قورت میدهد ارام زمزمه میکند هیچگاه تنهایم نگدار. گویی تمام قدرت های دنیا در بازوهای لاغر 17 ساله ام جمع شده و اماده نبرد شده اند با کسی که بخواهد الهه را از من بگیرد. ان روزها خیلی زود گدشت و ماموریت من خیلی زود به اتمام رسید . او جنده شد و من پژمرده. پدرش عیاشی بود تن لش وی را فروخت و تا خود را بسازد. من را شکست و دخترش از بین رفت. چه غم انگیز است همیشه به فکر فرو رفتن به نوستالژی که اغازی شیرین و پایانی بس تلخ درونش نهفته است. همیشه احساسات دوران نوجوانی و حس عشق اول یکی از شیرین ترین لحظات اعمر ماست.
امروزه پس از گدشت سالها و پس از پشت سر گداشتن سکس های انبوه هیچ کدام مزه اولین اغوش و طعم اولین لب عشق اول نمیشود. ذر کل میخواستم یکی از بهترین داستان های بکن تو رو رغم بزنم که نمیدونم چرا یهو حسم پرید و گند زدم به داستان و شروع به نوشتن خزعبل و چرندیات کردم. و واقعا برای کسایی که تا اخر داستانمو خوندن سر تعظیم فرود میارم و ازشون عذر خواهی میکنم از این بابت که وقتشونو به فنا دادم. ناموسا عصابم کیری شد. سوگنذ به شیرینی همین قندی که تو دستممه قول میدم به افتخار وجود گل تک تکتون بهترین داستان سایت رو براتون به قلم بیارم.
فدای مظلومیت تک تکتون که دلخوشیتون سایت سکسیه
بازم خاک تو سرم البته کس ننه اونایی که نفهمن و عذر خواهیمو میزارن پای خایمالی اینا رو محلشون نزارین بزارین تو لجن زار مغزشون به فاک برن
بای
دسپرادوس

بازدید 8,960

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “طعم لب عشق اول تو نوجوانی”

  1. دمت گرم چند خط اول و واقعا درست گفتی منم دلم به حال خودمون سوخت واقعا چه زندگیه کیریه داریم میایم تو این سایت واسه خوندن ودیدن یه سری چیزای دروغ و کوسشعر که آخرشم هیچه خودمون مخ خودمونو کار میگیریم من مخ تورو تو هم مخ اونیکیرو تازه حالم میکنیم

  2. کاری ب داستانت ندارم احتمالا هم باید تخمی بوده باشه.اولشو فقط خوندم.تا جایی ک گفتی میری ب گا رفتن بایرن رو ببینی…خب بچه کونی الان3آذره و همه دیدن ک چطور مادر و خواهر آرسن ونگر گاییده شد.کیر آرین روبن و ایضا حضرت پپ گواردیلا تو کس زن آینده تbiggrin

  3. نویسی ز چشمان یار و لبشز زلف پریشان و اشک و غمششده جنده و میدهد کون و کسبه یاران و دلدادگان ، عاشقشنخواهم دهم بر تو فحش و سزاچرا که نوشتی ز عشق و عزابدارم امیدی ز دستان تونویسی ز سکس و دهی حال به ما

  4. امروز این سومین داستانیه که اولشو خوندم و به خاطر کس بودنش ولش کردم اخه ادمین تو چک نمیکنی داستانو رو همینطوری میذاری خواهشا وقت مردم رو نگیرید

  5. سلام خدمت کاربران سایت بکن تو. امروز چهارشنبه13 ابان 94 ساعت 10 و 30 دقیقه شبه.از جمله بالایی معلومه که شدیدا به تایم اهمیت میدی ولی گه میخوری

  6. الان ساعت 3:05 چهارم آذرماه سال 1394 هست، لطفا در ساعت 4:50 روز شانزدهم دی ماه سال 1394 بیا تا من و 26 کارگر کارگاهم، شدیدا کونت بذاریم.فدات.

  7. مادرت جندست باباتم لاشیه // کیرم تو اون قسمتی از مغزت که فرمان میده این کس شعرارو بنویسی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید