مامان این سوییچ منو ندیدی
مامان:نه جاکلیدی رو نگاه کن
نه مامان اونجام نیست
مامان:تو جیبات نیست
نه همه جیبامو گشتم نیست
مامان:چقدر بهت گفتم بیا برو پیش این دکتری ک عموت معرفی کرده چرا نمیری حالا برو شاید روی ماشین باشه
باشه مامان فعلا
از خونه اومدم بیرون رفتم سمت پارکینگ اره سوییچ ام روی ماشینم بود چقد بده فراموشی بگیری تو سن کم
دوتا ضربه به سرم زدم سوار شدم به سمت کافه ام
توی راه اتفاقات این چند سال رو پیش خودم مرور میکردم چی شد ک این اتفاق برای من افتاد
از دختر خاله ای ک از بچگی عاشق هم بودیم ولی به اجبار به پسر داییم دادن چون من فرزند واقعی خانوادم نبودم
۳ سال قبل
اومدم خونه کسی خونه نبود صدا زدم جوابی نشنیدم پول میخواستم زنگ زدم به بابام
سلام بابا کجایی
بابا: سلام پسرم بیرون هستیم چرا
هیچی بابا پول لازم داشتم واجب بود
بابا:چقدر میخوای
گفتم یه بیست تومن میخوام
بابا: من سقف انتقالم پره برو از گاوصندوق پول نقد بردار.
آدرس کلید و رمز رو برام فرستاد
رفتم طرف گاوصندوق در رو باز کردم یه مقدار برگه بود و چند تا سکه و پول نقد داشتم پول بر می داشتم ک برگه ریخت
وقتی نگاه کردم دیدم اسم من روشه و اسم پرورشگاهی ک منو به فرزندی گرفتن
دنیا دور سرم چرخید حالم بد شد یادم رفت چرا می خواستم پول بردارم
پول هارو گذاشتم و از برگه ها چندتا عکس گرفتم از خونه زدم بیرون
گوشیم زنگ خورد بابام بود جواب دادم
بابا: برداشتی پول ؟
نه بابا کارم درست شد دیگه برنداشتم
بابا: باشه اگه لازم داشتی خودت میدونی دیگه بردار
باشه ممنون قطع کردم
رفتم سمت دکه یه بسته سیگار گرفتم
سیگاری نبودم نمیدونم چرا گرفتم یه نخ روشن کردم یه چندتا دود گرفتم شروع کردم سرفه زدن سیگار رو انداختم بیرون اتفاقات امروز تو ذهنم مرور میکردم
شب شد ک مامانم زنگ زد و گفت برم خونه
رفتم سمت خونه توی شوک بودم وقتی در رو باز کردم دیدم مهمون داریم همه خونه ما هستن
عمو ها عمه ها
خاله و دایی هام
سلام کردم رفتم اتاقم خوابیدم مامانم اومد
مامان:بلند شو پسر چرا اومدی تو اتاقت مهمون داریم ها
دید چشمام پر اشکه یه دفعه بابام رو صدا زد ک بیاد
بابام اومد میگفت چیه پسر چیشده چرا گریه میکنه
عکس هارو نشون دادم بهشون
یه دفعه مامانم پاهاش سست شد و افتاد روی زمین بابام فهمید امروز عصر رفتم پول بردارم اینارو دیدم
مامانم گفت بهم توضیح میده ولی من همش گریه میکردم
آخر شب مهمون ها رفتن و مامان و بابام اومدن اتاق من
شروع کردن به توضیح دادن
اینکه چند سال بچه دار نمیشدن و منو به فرزندی گرفتن
و بقیه چرت و پرت ها
خدایی چیزی برام کم نذاشته بودن تو این چند سال ولی اینکه من از خون اونها نبودم اذیتم میکرد
بعد این داستان خالم با اینکه میدونست من و دخترش همو میخواییم اونو به پسر داییم دادن و گفتن از خون خودشونه
ضربه محکمی به قلب من بود و شکست عشقی خورد
اومدم خونه هرچی داشتم جمع کردم و زدم بیرون
گوشی رو جواب نمیدادم
باز سیگار گرفتم این دفعه با گریه بیشتر کشیدم
چندتا جوون کنارم نشستن گفتن بهت نمیخوره سیگار بکشی بهشون گفتم نامزدم عروس شده ک دست کردن تو جیبشون و من اون موقع اسمش رو نمیدونستم و پرسیدم گفتن گل هست آوردن بیرون
گفتن این آرومت میکنه نه سیگار داخل یه سیگار ریختن و دادن بهم چندتا دود گرفتم ک شروع کردم سرفه زدن گفتن الان خوب میشی
چیزی نفهمیدم فقط دیدم خونه ام
این اتفاق گذشت و من معتاد گل و چند مواد دیگه شدم
(زمان حال)
بابام فهمید و منو برد دکتر و با دارو من رو ترک دادن حافظه ام ضعیف شده بود چیزی یادم نمیمونه
بابام برام یه آپارتمان گرفته بود ولی گفت اجاره اس
طبقه اول رو ازم پرسید و کافه اش کرد داد بهم کلید های طبقه بالا رو هم بهم داد گفت اجاره اش رو از همین مغازه ات بده و من قبول کردم
پدرم و عموهام به واسطه ارث بزرگی ک بهشون رسیده بود شرکت زده بودند پدرم ازشون جدا شده بود و از همه بیشتر اعتبار داشت و پولدار تر بود
کافه ام رو می گردوندم و اجاره رو به بابام میدادم تا به صاحب ملک بده
اونم به کارتی میریخت برای خودم
یه روز یه دختر خیلی خوشگل از در کافه اومد داخل
با یه نگاه انگار قلبم ریخت چقدر زیبا بود خودم رفتم کنار میزش ک سفارشش رو بگیرم یه شیک شکلاتی سفارش داد
بچه ها آماده کردن باز خودم رفتم سر میزش گذاشتم تشکر کرد و سرشو بالا نیاورد
صدا کردم خانم سرشو بلند کرد و من نتونستم صحبت کنم ک خندید و سرشو پایین انداخت و من سریع برگشتم
یه کتاب دستش بود شعر بود از شاملو وقتی ک رفت کافه رو به بچه ها سپردم و رفتم با ماشین یه تخته سیاه گرفتم و یه عالمه گچ رنگی و یه کتاب شعر از شاملو
تخته سیاه رو جلوی ورودی گذاشتم و خودم یه شعر انتخاب کردم و نوشتم روی تخته سیاه
روز بعد ک وارد کافه شد یه لحظه نگاش به تخته افتاد و چند لحظه ای صبر کرد و بعد خوندن نشست رفتم بالا سر میزش که مثل دیروز گفت شیک شکلاتی ولی ایندفعه با لبخند بیشتر
صورتش رو بهتر دیدم انگار ماه جلوم بود چشای سبز و موهای خرمایی
آماده ک شد رفتم گذاشتم روی میزش تشکر کرد و پرسید تابلو کار منه ک گفتم بله بازم تشکر کرد و من اینو برای خودم یه موفقیت میدونستم بعد اینکه که رفت باز شعر رو عوض کردم
دوهفته گذشت ک جسارت به خرج دادم و رفتم ازش شماره گرفتم ک با لبخند و خوشرویی بهم داد
انگار خدا باز دنیارو بهم داده بود
شب بهش پیام دادم و خودمو معرفی کردم شناخت و پیام داد
چند روزی پیام هامون به همین ترتیب گذشت و پرسیدم چی شده ک اومده به شهر ما گفت دانشجو هست و از کردستان اومده تا درس بخونه
اونم عاشق من شده بود قرار هامون به پارک رسید و تو پارک دست همو میگرفتیم
تا اینکه یه روز دعوتش کردم به خونه گفتم بالا کافه خونه ام هست
قبول کرد و رفتیم خونه رفتم چایی گذاشتم و میوه آوردم
گفت تنهایی اینجا گفتم آره بابام اینا دوتا کوچه بالاتر خونه دارن و اینجارو برای من اجاره کرده تا زندگیمو بسازم
خندید گفت چه بابای مهربونی منم خندیدم رفتم چایی آوردم خوردیم ک برای اولین بار بوسش کردم انگار شوک شد انتظارشو نداشت خجالت کشید
منم خجالت کشیدم ک گفت بریم منم گفتم باشه از خونه اومدیم بیرون و جدا شدیم
همش به خودم لعنت میفرستادم ک چرا باید بوسش میکردم
دیگه جوابمو نمیده
پیام دادم و معذرت خواهی کردم
دیدم نوشت اشکالی نداره پسر کوچولوی من فقط خجالت کشیدم
فردا اومد کافه باز گفتم بریم بالا حرف بزنیم
گفت اگه بوسم نمیکنی بریم خجالت کشیدم یه دست تو موهام کشید و گفت چه خجالتم میکشه پسر کوچولو
رفتیم بالا میوه آوردم گفت دیگه برام شاملو ننوشتی ها فک نکنی یادم رفته
خندیدم گفتم اون برای دل بردن از شما بود ک موفق بودم بقیه مهم نیستن
رفتم چایی بیارم ک دیدم پشت سرم اومد منو بغل کرد گفت خیلی دوستم داره و نمیدونه بدون من چکار باید بکنه
برگشتم بغلش کردم و شروع کرد به بوس کردن
اونم همراهی میکرد باهام این دفعه خجالت بینمون نبود و جفتمون داشتیم همراهی می کردیم اونو بردم سمت اتاق خواب آروم مانتوشو باز کردم یه لحظه تردید توی چشماش دیدم ک گفتم اگه نمیخوای جلوتر نمیرم
گفت قول بده ک هیچوقت ولم نمیکنی
گفتم مگه خرم ولت کنم مثل تو دیگه کجا پیدا میکنم
مانتو رو باز کردم تاپشو در آوردم یه سوتین آبی رنگ پوشیده بود ک به این پوست سفید مثل برفش میومد از روی سوتین یه بوس به سینه هاش زدم و رفتم بالای سینشو کبود کردم ک شروع کرد به آه کشیدن و موهای سرمو نوازش کرد سوتینشو باز کردم و نوک صورتی سینشو خوردم ک آه و ناله اش بیشتر شد دستمو بردم وسط پاهاش که پاهاشو محکم کرد باز گفت قول بده ولم نمیکنی لباشو بوسیدم گفتم قول میدم
شل کرد و من شروع کردم به آرومی کصش رو از زیر شلوار و شورت مالیدن آه و نالش بیشتر شد سرمو از سینش جدا کرد و آورد بالا شروع کرد به بوس کردن لبام
رفتم شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین با دست جلوی کصشو گرفت دستاشو برداشتم و شروع کردم به خوردن کصش همونطور ک از رنگ پوستش انتظار می رفت یه کس صورتی با یه کون تنگ سفید
کصش رو خوردم تا اینکه لرزید و ارضا شد منو کشید بالا شروع کرد به بوس کردن و منم همراهی کردم
پیراهنم رو باز کرد شروع کرد به خوردن سینه هام
خودم شلوارم و شورتمو در آوردم ک دیدم با تعجب نگاه میکنه خندیدم گفتم چیه گفت خیلی بزرگه گفتم این معمولیه کجاش بزرگه ک خندیدیم
یه بوس از کیرم گرفت گفت بزرگه ها بعد شروع کرد به خوردن
جداش کردم
خوابوندمش اومدم بزارم بزارم روی کصش و شروع کنم ک گفت من دخترم ها
گفتم میدونم و برای خودمی دختر منی تو بوسش کردم با خیسی کصش کیرمو خیس کردم آروم فشار دادم ک سر کیرم رفت داخل یه آه بلند و طولانی کشید بوسش کردم و کیرمو کامل کردم تو کس تنگ و صورتیش
یه داد زد و گریه کرد آروم شروع کردم به نوازش کردن صورتش و موهاش و بوسش کردم آروم شده بود کم کم شروع کردم به تلبمه زدن داخل کصش کیرمو بیرون آوردم دیدم دور کیرم و کصش خونیه بوسش کردن و با دستمال تمیزش کردم باز کردم تو کصش و چند دقیقه ای تلمبه زدم ک باز زیرم ارضا شد و کمرمو چنگ میزد
بوسش کردم و برشگردوندم و از پشت گذاشتم تو کصش و پشت گردن و کمرشو میخوردم اونم آه میکشید ک کیرمو آوردم بیرون آبمو ریختم روی کمرش
خوابیدم روش ازش تشکر کردم و لباشو بوسیدم
بلندش کردم و رفتیم حمام اونجا تو بغلم بود خودم شستمش و رفتیم
چند روز پشت سر هم سکس کردیم ک به خانوادم گفتم از یه دختر خوشم میاد
مامانم خیلی خوشحال شد ولی بابام دیدم انگار خوشحال نشد
مامان: مرد چیه چرا تو خودتی نشنیدی چی گفت میگه عاشق شده ها گل پسرمون حالا چند وقته باهم آشنا شدین کجایی هست برای همین محله اس؟
نه مامان کرده برای یه شهر دیگه اس چند ماهی هست ک میشناسم
بابا: پسرم میدونی دختر عموت تورو خیلی دوست داره ها اگه نریم خواستگاری اونا کدورت پیش میاد
گفتم بابا من خوشم نمیاد اگه بریم آخرش جدایی میشه
مگه میشه بدون عشق کسیو گرفت من این دختر رو میخوام
مامانم با بابام صحبت کرد و راضی شدن به دوست دخترم گفتم خیلی خوشحال شد و یه دفعه بوسم کرد ک خندیدیم
آخر هفته رفتیم برای خواستگاری
وقتی وارد خونشون شدیم یه خونه بزرگ ویلایی بود وارد خونه شدیم دست گل و شیرینی رو بهشون دادیم دیدم یکی شبیه نامزدم کنارشه دید تعجب کردم پیام داد خواهر کوچیکمه دوسال کوچیکتره ولی انگار دوقلو هستیم
ک من خندیدم
بعد از صحبت کردن و گفتن رسم و رسوم هاشون گفتن جهیزیه پای پسر هست ولی ما خودمون جهیزیه دخترمون رو میدیم ک بابای من قبول نکرد گفت من جهیزیه رو میدم و اونجا جلوی همه گفت مغازه و خونه ای هم ک الان دستش هست برای خودشه ک من تعجب کردم
گفت همون روز اول به نامت کردم ولی نگفتم بهت
بعد قبول کردن شرایط قرار عقد رو گذاشتن برای دو ماه بعد روز عید بود
پدر نامزدم گفت عقد و عروسی تو یک روز باشه ک همه قبول کردن
ما همه چیو آماده کردیم
خودم رفتم با مامانم خاله و دایی هامو دعوت کنم و خودم بهشون کارت دعوت رو دادم
بعد رفتیم به سمت خونه عمو هام و عمه هام
همه رو دعوت کردیم
عموم وقتی این کارت دعوت رو دید تعجب کرد چون فکر میکرد من داماد اون میشم
عقد و عروسی رو گرفتیم ک عموم و خانواده اش نیومدن
جز اونا همه اومده بودن پدرم گفت انگار باید منتظر یه بحث طولانی باشیم ولی بخاطر تو مشکلی نیست و پیشونی منو بوسید
مراسم تموم شد و همه بعد اومدن به خونه من رفتن خونه هاشون
باز من و اون تنها شدیم دید دارم نگاه میکنم گفت چی شده باز داری منو بد نگاه میکنی ک خندیدیم
گفتم یادته قول دادم ولت نمیکنم دیدی ولت نکردم یه لب طولانی ازش گرفتم
گفت خسته اس کمک کنم لباسشو در بیاره کمم کردم لباسشو در آورد باز بدن سفیدشو دیدم گفتم انگار برفی تو چقدر سفیدی ک خندید زد تو سرم گفت خجالت بکش بی ادب
بوسش کردم گفتم من میخوام گفت خسته ام ولی بخاطر تو باشه انداختمش روی تخت فقط با شورت و سوتین بود سریع باز کردم و سینه هاشو گرفتم و خوردم ک آه و ناله اش زیاد شد و گفت طاقت نداره و بکنمش
سریع لباس هامو در آوردم و رفتم کصشو خوردم
ک آه و ناله بیشتر شد یه دفعه منو انداخت زیر و خودش اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم و من موهاشو نوازش میکردم اومد بالا سر کیرمو گذاشت روی کصش و یه دفعه نشست تا آخرش رفت تو کصش ک یه آه عمیق کشید
سینه هاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالیدن اون آه ناله اش بیشتر شد یواش یواش بالا پایین میشد من اون انداختم زیر خودم و پاهاشو باز کردم و کیرمو کردم تو کصش انگار روز اول بود تنگ تنگ بعد چند دقیقه دیدم سرمو بلند کرد بوسید و ارضا شد شروع کرد به لرزیدن
چند دقیقه بعدش منم ارضا شدم و کشیدم بیرون ریختم تو دستمال همو بوس کردیم لباس زیرامونو پوشیدیم و خوابیدیم
مامان:نه جاکلیدی رو نگاه کن
نه مامان اونجام نیست
مامان:تو جیبات نیست
نه همه جیبامو گشتم نیست
مامان:چقدر بهت گفتم بیا برو پیش این دکتری ک عموت معرفی کرده چرا نمیری حالا برو شاید روی ماشین باشه
باشه مامان فعلا
از خونه اومدم بیرون رفتم سمت پارکینگ اره سوییچ ام روی ماشینم بود چقد بده فراموشی بگیری تو سن کم
دوتا ضربه به سرم زدم سوار شدم به سمت کافه ام
توی راه اتفاقات این چند سال رو پیش خودم مرور میکردم چی شد ک این اتفاق برای من افتاد
از دختر خاله ای ک از بچگی عاشق هم بودیم ولی به اجبار به پسر داییم دادن چون من فرزند واقعی خانوادم نبودم
۳ سال قبل
اومدم خونه کسی خونه نبود صدا زدم جوابی نشنیدم پول میخواستم زنگ زدم به بابام
سلام بابا کجایی
بابا: سلام پسرم بیرون هستیم چرا
هیچی بابا پول لازم داشتم واجب بود
بابا:چقدر میخوای
گفتم یه بیست تومن میخوام
بابا: من سقف انتقالم پره برو از گاوصندوق پول نقد بردار.
آدرس کلید و رمز رو برام فرستاد
رفتم طرف گاوصندوق در رو باز کردم یه مقدار برگه بود و چند تا سکه و پول نقد داشتم پول بر می داشتم ک برگه ریخت
وقتی نگاه کردم دیدم اسم من روشه و اسم پرورشگاهی ک منو به فرزندی گرفتن
دنیا دور سرم چرخید حالم بد شد یادم رفت چرا می خواستم پول بردارم
پول هارو گذاشتم و از برگه ها چندتا عکس گرفتم از خونه زدم بیرون
گوشیم زنگ خورد بابام بود جواب دادم
بابا: برداشتی پول ؟
نه بابا کارم درست شد دیگه برنداشتم
بابا: باشه اگه لازم داشتی خودت میدونی دیگه بردار
باشه ممنون قطع کردم
رفتم سمت دکه یه بسته سیگار گرفتم
سیگاری نبودم نمیدونم چرا گرفتم یه نخ روشن کردم یه چندتا دود گرفتم شروع کردم سرفه زدن سیگار رو انداختم بیرون اتفاقات امروز تو ذهنم مرور میکردم
شب شد ک مامانم زنگ زد و گفت برم خونه
رفتم سمت خونه توی شوک بودم وقتی در رو باز کردم دیدم مهمون داریم همه خونه ما هستن
عمو ها عمه ها
خاله و دایی هام
سلام کردم رفتم اتاقم خوابیدم مامانم اومد
مامان:بلند شو پسر چرا اومدی تو اتاقت مهمون داریم ها
دید چشمام پر اشکه یه دفعه بابام رو صدا زد ک بیاد
بابام اومد میگفت چیه پسر چیشده چرا گریه میکنه
عکس هارو نشون دادم بهشون
یه دفعه مامانم پاهاش سست شد و افتاد روی زمین بابام فهمید امروز عصر رفتم پول بردارم اینارو دیدم
مامانم گفت بهم توضیح میده ولی من همش گریه میکردم
آخر شب مهمون ها رفتن و مامان و بابام اومدن اتاق من
شروع کردن به توضیح دادن
اینکه چند سال بچه دار نمیشدن و منو به فرزندی گرفتن
و بقیه چرت و پرت ها
خدایی چیزی برام کم نذاشته بودن تو این چند سال ولی اینکه من از خون اونها نبودم اذیتم میکرد
بعد این داستان خالم با اینکه میدونست من و دخترش همو میخواییم اونو به پسر داییم دادن و گفتن از خون خودشونه
ضربه محکمی به قلب من بود و شکست عشقی خورد
اومدم خونه هرچی داشتم جمع کردم و زدم بیرون
گوشی رو جواب نمیدادم
باز سیگار گرفتم این دفعه با گریه بیشتر کشیدم
چندتا جوون کنارم نشستن گفتن بهت نمیخوره سیگار بکشی بهشون گفتم نامزدم عروس شده ک دست کردن تو جیبشون و من اون موقع اسمش رو نمیدونستم و پرسیدم گفتن گل هست آوردن بیرون
گفتن این آرومت میکنه نه سیگار داخل یه سیگار ریختن و دادن بهم چندتا دود گرفتم ک شروع کردم سرفه زدن گفتن الان خوب میشی
چیزی نفهمیدم فقط دیدم خونه ام
این اتفاق گذشت و من معتاد گل و چند مواد دیگه شدم
(زمان حال)
بابام فهمید و منو برد دکتر و با دارو من رو ترک دادن حافظه ام ضعیف شده بود چیزی یادم نمیمونه
بابام برام یه آپارتمان گرفته بود ولی گفت اجاره اس
طبقه اول رو ازم پرسید و کافه اش کرد داد بهم کلید های طبقه بالا رو هم بهم داد گفت اجاره اش رو از همین مغازه ات بده و من قبول کردم
پدرم و عموهام به واسطه ارث بزرگی ک بهشون رسیده بود شرکت زده بودند پدرم ازشون جدا شده بود و از همه بیشتر اعتبار داشت و پولدار تر بود
کافه ام رو می گردوندم و اجاره رو به بابام میدادم تا به صاحب ملک بده
اونم به کارتی میریخت برای خودم
یه روز یه دختر خیلی خوشگل از در کافه اومد داخل
با یه نگاه انگار قلبم ریخت چقدر زیبا بود خودم رفتم کنار میزش ک سفارشش رو بگیرم یه شیک شکلاتی سفارش داد
بچه ها آماده کردن باز خودم رفتم سر میزش گذاشتم تشکر کرد و سرشو بالا نیاورد
صدا کردم خانم سرشو بلند کرد و من نتونستم صحبت کنم ک خندید و سرشو پایین انداخت و من سریع برگشتم
یه کتاب دستش بود شعر بود از شاملو وقتی ک رفت کافه رو به بچه ها سپردم و رفتم با ماشین یه تخته سیاه گرفتم و یه عالمه گچ رنگی و یه کتاب شعر از شاملو
تخته سیاه رو جلوی ورودی گذاشتم و خودم یه شعر انتخاب کردم و نوشتم روی تخته سیاه
روز بعد ک وارد کافه شد یه لحظه نگاش به تخته افتاد و چند لحظه ای صبر کرد و بعد خوندن نشست رفتم بالا سر میزش که مثل دیروز گفت شیک شکلاتی ولی ایندفعه با لبخند بیشتر
صورتش رو بهتر دیدم انگار ماه جلوم بود چشای سبز و موهای خرمایی
آماده ک شد رفتم گذاشتم روی میزش تشکر کرد و پرسید تابلو کار منه ک گفتم بله بازم تشکر کرد و من اینو برای خودم یه موفقیت میدونستم بعد اینکه که رفت باز شعر رو عوض کردم
دوهفته گذشت ک جسارت به خرج دادم و رفتم ازش شماره گرفتم ک با لبخند و خوشرویی بهم داد
انگار خدا باز دنیارو بهم داده بود
شب بهش پیام دادم و خودمو معرفی کردم شناخت و پیام داد
چند روزی پیام هامون به همین ترتیب گذشت و پرسیدم چی شده ک اومده به شهر ما گفت دانشجو هست و از کردستان اومده تا درس بخونه
اونم عاشق من شده بود قرار هامون به پارک رسید و تو پارک دست همو میگرفتیم
تا اینکه یه روز دعوتش کردم به خونه گفتم بالا کافه خونه ام هست
قبول کرد و رفتیم خونه رفتم چایی گذاشتم و میوه آوردم
گفت تنهایی اینجا گفتم آره بابام اینا دوتا کوچه بالاتر خونه دارن و اینجارو برای من اجاره کرده تا زندگیمو بسازم
خندید گفت چه بابای مهربونی منم خندیدم رفتم چایی آوردم خوردیم ک برای اولین بار بوسش کردم انگار شوک شد انتظارشو نداشت خجالت کشید
منم خجالت کشیدم ک گفت بریم منم گفتم باشه از خونه اومدیم بیرون و جدا شدیم
همش به خودم لعنت میفرستادم ک چرا باید بوسش میکردم
دیگه جوابمو نمیده
پیام دادم و معذرت خواهی کردم
دیدم نوشت اشکالی نداره پسر کوچولوی من فقط خجالت کشیدم
فردا اومد کافه باز گفتم بریم بالا حرف بزنیم
گفت اگه بوسم نمیکنی بریم خجالت کشیدم یه دست تو موهام کشید و گفت چه خجالتم میکشه پسر کوچولو
رفتیم بالا میوه آوردم گفت دیگه برام شاملو ننوشتی ها فک نکنی یادم رفته
خندیدم گفتم اون برای دل بردن از شما بود ک موفق بودم بقیه مهم نیستن
رفتم چایی بیارم ک دیدم پشت سرم اومد منو بغل کرد گفت خیلی دوستم داره و نمیدونه بدون من چکار باید بکنه
برگشتم بغلش کردم و شروع کرد به بوس کردن
اونم همراهی میکرد باهام این دفعه خجالت بینمون نبود و جفتمون داشتیم همراهی می کردیم اونو بردم سمت اتاق خواب آروم مانتوشو باز کردم یه لحظه تردید توی چشماش دیدم ک گفتم اگه نمیخوای جلوتر نمیرم
گفت قول بده ک هیچوقت ولم نمیکنی
گفتم مگه خرم ولت کنم مثل تو دیگه کجا پیدا میکنم
مانتو رو باز کردم تاپشو در آوردم یه سوتین آبی رنگ پوشیده بود ک به این پوست سفید مثل برفش میومد از روی سوتین یه بوس به سینه هاش زدم و رفتم بالای سینشو کبود کردم ک شروع کرد به آه کشیدن و موهای سرمو نوازش کرد سوتینشو باز کردم و نوک صورتی سینشو خوردم ک آه و ناله اش بیشتر شد دستمو بردم وسط پاهاش که پاهاشو محکم کرد باز گفت قول بده ولم نمیکنی لباشو بوسیدم گفتم قول میدم
شل کرد و من شروع کردم به آرومی کصش رو از زیر شلوار و شورت مالیدن آه و نالش بیشتر شد سرمو از سینش جدا کرد و آورد بالا شروع کرد به بوس کردن لبام
رفتم شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین با دست جلوی کصشو گرفت دستاشو برداشتم و شروع کردم به خوردن کصش همونطور ک از رنگ پوستش انتظار می رفت یه کس صورتی با یه کون تنگ سفید
کصش رو خوردم تا اینکه لرزید و ارضا شد منو کشید بالا شروع کرد به بوس کردن و منم همراهی کردم
پیراهنم رو باز کرد شروع کرد به خوردن سینه هام
خودم شلوارم و شورتمو در آوردم ک دیدم با تعجب نگاه میکنه خندیدم گفتم چیه گفت خیلی بزرگه گفتم این معمولیه کجاش بزرگه ک خندیدیم
یه بوس از کیرم گرفت گفت بزرگه ها بعد شروع کرد به خوردن
جداش کردم
خوابوندمش اومدم بزارم بزارم روی کصش و شروع کنم ک گفت من دخترم ها
گفتم میدونم و برای خودمی دختر منی تو بوسش کردم با خیسی کصش کیرمو خیس کردم آروم فشار دادم ک سر کیرم رفت داخل یه آه بلند و طولانی کشید بوسش کردم و کیرمو کامل کردم تو کس تنگ و صورتیش
یه داد زد و گریه کرد آروم شروع کردم به نوازش کردن صورتش و موهاش و بوسش کردم آروم شده بود کم کم شروع کردم به تلبمه زدن داخل کصش کیرمو بیرون آوردم دیدم دور کیرم و کصش خونیه بوسش کردن و با دستمال تمیزش کردم باز کردم تو کصش و چند دقیقه ای تلمبه زدم ک باز زیرم ارضا شد و کمرمو چنگ میزد
بوسش کردم و برشگردوندم و از پشت گذاشتم تو کصش و پشت گردن و کمرشو میخوردم اونم آه میکشید ک کیرمو آوردم بیرون آبمو ریختم روی کمرش
خوابیدم روش ازش تشکر کردم و لباشو بوسیدم
بلندش کردم و رفتیم حمام اونجا تو بغلم بود خودم شستمش و رفتیم
چند روز پشت سر هم سکس کردیم ک به خانوادم گفتم از یه دختر خوشم میاد
مامانم خیلی خوشحال شد ولی بابام دیدم انگار خوشحال نشد
مامان: مرد چیه چرا تو خودتی نشنیدی چی گفت میگه عاشق شده ها گل پسرمون حالا چند وقته باهم آشنا شدین کجایی هست برای همین محله اس؟
نه مامان کرده برای یه شهر دیگه اس چند ماهی هست ک میشناسم
بابا: پسرم میدونی دختر عموت تورو خیلی دوست داره ها اگه نریم خواستگاری اونا کدورت پیش میاد
گفتم بابا من خوشم نمیاد اگه بریم آخرش جدایی میشه
مگه میشه بدون عشق کسیو گرفت من این دختر رو میخوام
مامانم با بابام صحبت کرد و راضی شدن به دوست دخترم گفتم خیلی خوشحال شد و یه دفعه بوسم کرد ک خندیدیم
آخر هفته رفتیم برای خواستگاری
وقتی وارد خونشون شدیم یه خونه بزرگ ویلایی بود وارد خونه شدیم دست گل و شیرینی رو بهشون دادیم دیدم یکی شبیه نامزدم کنارشه دید تعجب کردم پیام داد خواهر کوچیکمه دوسال کوچیکتره ولی انگار دوقلو هستیم
ک من خندیدم
بعد از صحبت کردن و گفتن رسم و رسوم هاشون گفتن جهیزیه پای پسر هست ولی ما خودمون جهیزیه دخترمون رو میدیم ک بابای من قبول نکرد گفت من جهیزیه رو میدم و اونجا جلوی همه گفت مغازه و خونه ای هم ک الان دستش هست برای خودشه ک من تعجب کردم
گفت همون روز اول به نامت کردم ولی نگفتم بهت
بعد قبول کردن شرایط قرار عقد رو گذاشتن برای دو ماه بعد روز عید بود
پدر نامزدم گفت عقد و عروسی تو یک روز باشه ک همه قبول کردن
ما همه چیو آماده کردیم
خودم رفتم با مامانم خاله و دایی هامو دعوت کنم و خودم بهشون کارت دعوت رو دادم
بعد رفتیم به سمت خونه عمو هام و عمه هام
همه رو دعوت کردیم
عموم وقتی این کارت دعوت رو دید تعجب کرد چون فکر میکرد من داماد اون میشم
عقد و عروسی رو گرفتیم ک عموم و خانواده اش نیومدن
جز اونا همه اومده بودن پدرم گفت انگار باید منتظر یه بحث طولانی باشیم ولی بخاطر تو مشکلی نیست و پیشونی منو بوسید
مراسم تموم شد و همه بعد اومدن به خونه من رفتن خونه هاشون
باز من و اون تنها شدیم دید دارم نگاه میکنم گفت چی شده باز داری منو بد نگاه میکنی ک خندیدیم
گفتم یادته قول دادم ولت نمیکنم دیدی ولت نکردم یه لب طولانی ازش گرفتم
گفت خسته اس کمک کنم لباسشو در بیاره کمم کردم لباسشو در آورد باز بدن سفیدشو دیدم گفتم انگار برفی تو چقدر سفیدی ک خندید زد تو سرم گفت خجالت بکش بی ادب
بوسش کردم گفتم من میخوام گفت خسته ام ولی بخاطر تو باشه انداختمش روی تخت فقط با شورت و سوتین بود سریع باز کردم و سینه هاشو گرفتم و خوردم ک آه و ناله اش زیاد شد و گفت طاقت نداره و بکنمش
سریع لباس هامو در آوردم و رفتم کصشو خوردم
ک آه و ناله بیشتر شد یه دفعه منو انداخت زیر و خودش اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم و من موهاشو نوازش میکردم اومد بالا سر کیرمو گذاشت روی کصش و یه دفعه نشست تا آخرش رفت تو کصش ک یه آه عمیق کشید
سینه هاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالیدن اون آه ناله اش بیشتر شد یواش یواش بالا پایین میشد من اون انداختم زیر خودم و پاهاشو باز کردم و کیرمو کردم تو کصش انگار روز اول بود تنگ تنگ بعد چند دقیقه دیدم سرمو بلند کرد بوسید و ارضا شد شروع کرد به لرزیدن
چند دقیقه بعدش منم ارضا شدم و کشیدم بیرون ریختم تو دستمال همو بوس کردیم لباس زیرامونو پوشیدیم و خوابیدیم
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
مامانم بود جواب دادم گفتم جانم مامان
مامان: پسرم زود بیایین خونه ما باید بریم بیمارستان
من برای چی چی شده
مامان: انگار دختر عموت دیشب بعد اینکه فهمیده عروسی گرفتی خودکشی کرده الان بریم بیمارستان
من گفتم مامان منو ببینه مشکلی نیست
مامان:اون امروز صبح بعد بهوش اومدن فقط گفته میخواد تورو ببینه و دیگه کسی رو نمیخواد ببینه
ادامه دارد
دوستان این اولین داستان منه و سعی کردم یه داستان چند قسمتی بنویسم
اگه دوست داشتین فردا ادامشو مینویسم
و بقیه داستان هامم با اسم گرگ سیاه میتونین بخونید
نوشته: گرگ سیاه
11 پاسخ به “ضربهی عمو و انتقام من (۱)”
تکرررررراری
مال همه مخصوصا تو بکن تو بزرگه، والا دیگه روم نمیشه بیام اینجا چون مال من اینقدر نیست
کسانی که بزرگت میکنن و زیر بال و پرت رو میگیرن میشن خانواده ات، اونا پدر و مادر واقعیت هستند. مهم نیست که هم خونت باشن یا نه، باید قدر دان زحماتشون باشی.امیدوارم هیچ وقت ناراحتشون نکنی.
لطفا دیگه ننویس ، با این داستان فوق تخیلیت که حتی ذره ای به آدم حس واقعی بودن القا نمیکنه ، مستقیما داری به شعور ما توهین میکنی
گرگ سیاه عزیزاینجا سایت سکسی هستو هر کس اینجاست خودش هزار تا گرفتاری دارهمیاد یکی دوتا داستان بخونه و حال و روزش عوض بشه و دستی سر و گوش …شون بکشنلازم نیست واقعی باشه نوشته هاتفقط رو قسمتهای سکسی داستان بیشتر وقت بزار و حاشیه ننویسممنون که نوشتی 👏
زیبا بود ادامه بده
اگه مال همه بزرگ و کلفته پس این مدیرعامل شرکت وارد کننده کاندوم که گفته تمام کاندومهای وارداتی ایکس لارژ و دو ایکس لارژ رو مرجوع کردن به شرکت سازنده،کسشعر گفته؟؟؟
لطفا ننویس
ادامه بده
عالی بود ادامشو بزار
داداش شاهکاره ادامش بده