صیغه‌ی حاج رضا

سلام
سمانە م ۲۷ سالمه. از بخت بدم تو یه خانواده خیلی مذهبی بزرگ شدم از چهار پنج سالگی چادر سرم بوده و الانم از سر عادت چادر سرمه. از وقتی طلاق گرفتم تو شهر دیگه ای زندگی میکنم و خانواده بالا سرم نیست که از ترسشون چادر سر کنم خلاصه عادت شده برام.
وقتی نه سالم شد به اصرار خانوادم درس رو گذاشتم کنار و مشغول شدم به خیاطی الان زندگیم رو تو شهر غریب با خیاطی می چرخونم.
۱۶ سالم که شد با پسر عموم امیر حسین ازدواج کردم که به خاطر شغلش مجبور شدیم به این شهری که الان ساکن هستیم بیایم یه سال طول نکشید که بهم خیانت کرد مادرم میگفت حتما نیازشو برطرف نمیکردی مرده بهت خیانت کرده خلاصه میگفتن اگه طلاق بگیری و باعث آبرو ریزی بشی حق نداری به خونه برگردی.
ولی من میدونستم امیر حسین آدم تنوع طلبیه و قطعا اول بار و اخربارش نیست و دوباره خیانت میکنه تصمیم گرفتم طلاق بگیرم و رضا به شهر خودمون برگشت و یه زن دیگه گرفت منم با همون ۱۷ سال سن یه خونه که یه مغازه کوچیک هم داشت اجاره کردم و مشغول شدم به خیاطی و ت همون شهر غریب موندم.
خونوادم ماهی یه بار واسه اینکه از سرشون وا کن بهم سر میزدن اوایل ولی خداروشکر کم کم دیگه قیدمو زده بودن و سه ماه یه بار هم نمی دیدمشون.
اصل ماجرا صاحب خونه م بود یه مرد ۵۰ ساله به اسم حاج رضا بعد اون همه روز که به دنبال خونه گشتم اون بود که بهم خونه داد اوایل فکر میکردم آدم خیر و دل پاکیه نگو که تو سرش یه نقشه هایی داشت.
بعد اینکه خونه رو گرفتم و و کم کم وسایلم تکمیل شد با طلاهایی که داشتم فروخته بودم بعد چند ماه رفت و آمد حاج رضا به مغازم زیاد میشد بیشتر جویای حالم میشد تا اینکه یه روز که سر برج هم بود اومد مغازه نشست و منم چون پول نقد داشتم خواستم اجاره اون ماه رو بهش بدم و بره چون از نظرم خوبیت نداشت و منم نمیتونستم با چادر خیاطی کنم گفتم چون طبق عادت جلو مردا چادر سرم میکردم
پول رو بهش دادم یه نگاهی بهم کرد و گفت حیف دختری مثل تو اینجا حیف بشه من این خونه بخش کوچیکی از سرمایمه و به پولش احتیاجی ندارم. بهش گفتم ببخشید حاج رضا نمیدونم منظورتون چیه گفت منظورم واضحه نمیدونم چطور بهت بگم یه جورایی دلم پیشت گیره . یکم اخم کردم و بهش گفتم حاج رضا شما جای پدرمین این حرفا زشته برای شما من اسرع وقت یه خونه دیگه پیدا میکنم و میرم مزاحم شمام نمیشم دیگه . پاشد بره قبلش گفت به هر حال فکرات رو بکن جوابش رو بهم بده اگه جوابتم منفی بود دیگه کاریت ندارم تا پایان اجاره نامه ت هم بمون
خلاصه اون روز بعد رفتن حاج رضا مغازه رو بستم و قشنگ نشستم به حال خودم گریه کردم به بخت خودم ۱۸ سالگیم هم بیوه باشم هم پیر مردهای اطرافم بهم نظر داشته باشن.
نمیگم نیاز جنسی نداشتم به هر حال هر آدمی به نظرم بعد یه بار رابطه دوباره دلش میخواد سکس کنه اونم منی که یه سال متاهل بودم برام قطعا سخت تر بود ولی خب نمیخواستم نیازم رو یه ادم ۵۰ ساله برطرف کنه اونم کسی که زن و چند تا بچه داره.
شب شد و امان از فکرایی که شب به سر آدم میزنه . با خودم میگفتم من که بیوه م و هنوز ۱۸ سالمه چقدر باید سخت کار کنم یعنی یکی پیدا نمیشه منی که یه بار فقط اونم ازدواج ناموفق داشتم رو بگیره. مشکل اینجا بود ۱۸ سالگی بیوه شده بودم چیزی که خیلی از مردا میخوان ولی نه برای ازدواج . تصمیم گرفتم برای اینکه بعد اون همه مدت یه حالی به خودم بدم و یه شانس به حاج رضا .
صبحش زنگ زدم به حاج رضا و گفتم اگه میشه تشریف بیارین مغازه باهاتون کار دارم. صبح شد و اومد طبق معمول چادر سرو کردم و با سر پایین بهش سلام دادم. گفت ایشالا خیره سمانه خانم. گفتم حاج رضا خودتون میدونین من یه دخترم که تو سن کم بیوه شدم و حرف پشت سرم زیاده واسه شما هم خوبیت نداره سر ظهر یا هروقت میخواین بیاین اینجا من راجب حرفاتون فکر کردم با خودم زیاد حرف زدم بهتره یه تایم موقت مثلا یه ماه صیغه محرمیت بخونیم که رابطمونم شرعی باشه ولی کسی هم با خبر نشه یه وقتی بیاین که کسی نباشه و کچه هم خلوت.
بدون هیچ چون و چرایی قبول کرد.
دو روز بعدش شب ساعت ۹ و ده شب بود بهم زنگ زد بیا سر کوچه با یه آخوند هماهنگ کردم که صیغه مون رو بخونه رفتیم و بعد یه ساعت برگشتیم خونه در رو باز کردم و رفتیم تو خونه ولی من هنوز چادر سرم بود.
رو به روم وایساد گفت حالا که محرمیم نمیخوای اون چادر رو برداری که سمانه خودم رو کامل ببینم . چادر رو از سرم در اوردم روسریم رو هم همینطور مو های مشکیم رو که دید از رو صورتم گذاشت کنار و گفت هزار ماشالا . اوایل چندشم میشد از حرفاش ولی با خودم گفتم از یه ادم ۵۰ ساله نباید بیشتر از این انتظار داشت .
بهش گفتم بشینه تا چایی آماده میشه و منم لباسام رو عوض میکنم چایی رو گذاشتم رو سماور و رفتم اتاقم و یه شلوراک پوشیدم با یه شومیز و یکم رژ لب مالیدم به لبام
اومدم چایی ریختم و بردم‌واسه حاج رضا حاج رضا پاک عقلش پریده بود با همون گرمی چایی رو خورد گفت دیگه طاقت ندارم و باید برگردم خونه . خلاصه بدون هیچ مقدمه ای کمربندش رو باز کرد و دنبالم اومد تو اتاق اصلا فرصت نمیداد و چیزی از عشق بازی حالیش نمیشد خودم لباسام رو در آوردم و با همون حالت خجالت زده رو به روش وایساده بودم اون چیزی که میخواستم با چیزی که اون موقع بود خیلی فرق داشت انگار تنها کسی که لذت میبر حاج رضا بود رو تخت دراز کشیدم با دستاش سینه هام رو میمالید و با کیر پیرش داشت کصم رو جر میداد و من چیزی جز درد احساس نمی کردم و با خودم میگفتم این یه ماه رو چیکار کنم .
بعد چند دقیقه آبش اومد ولی خدارو شکر کاندوم گذاشته بود
لباساش رو پوشید با یه خداحافظی سرد رفت

نوشته: سپانه

بازدید 17,318

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “صیغه‌ی حاج رضا”

  1. کسخل50 ساله پیرمرد نیستشما مطلقه هستید نه بیوهشما سمانه هستید نه سپانهشما باید خونه و مغازه را بنام خودتون میزدید و بعد زنش میشدیدشما خیلی کسخل تشریف دارید

  2. حاج رضا کمتر سوخته بزن ببین چی نوشتی پره سوتی بود تو این سن باید نابشو بزنییسر بدو بیا اینجا بچه ها دور پیک نیک جمیم توعم یدود بگیر ، ذهنت آروم شه فکر دختر 18 ساله از کلت بپره

  3. کوصشعر در حد تیم ملی ، یاد فیلمهای قدیمی زمان شاه افتادم . میشه بگی شما زمان رضا خان زندگی میکردی یا زمان محمدرضا ؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید