دو شبی بود که خونه دوستم سارا میموندم. هنوز شرکت نرفته بودم و با سامانم تماس نگرفته بودم. ازش متنفر بودم. همچنین میترسیدم اگه برم دنبالش دوباره تلهی دیگهای برام بزاره. تو خونه سارا راحت نبودم. کامران شوهرش همش منو دید میزد و زیر نگاههای هیز و شهوترانش آب میشدم.
شب سوم بود که خونهشون بودم. از استرس و سردرد خوراکم مسکن و سیگار شده بود. توی بالکن بودم که کامران یهو اومد. خودمو جمع کردم و چینی به ابروم انداختم. شروع کرد چرت و پرت گفتن و نزدیک شدن. جزئیات ریزتر رو بخاطر طولانی نشدن متن نمیگم. سعی کرد بیاد سمتم که منو ببوسه و منم هلش دادم و تو همون حال سارا ما رو دید. به هردومون هجوم آورد و شروع کرد به فحش دادن. کامران تقصیر رو گردن من انداخت و گفت که من هواییش کردم. مغزم دیگه جا برای روبرو شدن با همچین دردسری رو نداشت.
وسایلامو جمع کردم و زدم بیرون. بارون گرفته بود و چتر نداشتم. پیاده رفتم سمت یه موتل نزدیک خونه سارا، وقتی میخواستن پول شب اولو حساب کنن گفتن که کارتم مسدوده. دوباره یه آوار دیگه. انگار میخواست دستمو از همه چی کوتاه کنه. چطوری تونسته بود کارتمو مسدود کنه؟! تو مرز گریه بودم.
تو بارون، بدون پول
دم یه پارک نشستم و بالاخره کاسه اشکم سرازیر شد. انگار ابرها هم داشتن برا من گریه میکردن. همهی بدبختیها و سختی هام یادم افتاده بود و از ته دل گریه میکردم.
راه افتادم سمت مقصد نامعلومی و از سرما و سردرد به خودم میپیچیدم. وقتی به خودم اومدم دیدم که دم آپارتمان خونه سامانم. تردید داشتم برم یا نه… اما وقتی اون موجب این بی خانمانی من بود پس حداقل چهار تا فحش حقش بود.
با توپ پر رفتم بالا و رسیدم طبقه آخر.
جلوی خونهش مثل دفعه قبل تمیز و مرتب بود. زنگ آیفون رو زدم. چندین بار. در زدم. با مشت کوبیدم. اما انگار خونه نبود. داشتم از سرما یخ میکردم. لباسهای خیسم مثل یخ به پوست تنم چسبیده بودن. کنار جاکفشی نشستم و خودمو جمع کردم. بخار دهنمو به سمت دستهام می فرستادم تا گرم بشن.
آرامش خاصی داشت توم جوونه میزد. چیزی که تو خونه سارا نداشتم. انگار اتفاقات چند روز پیش برام مهم نبود و آروم شدم. بازم گریهم گرفت و آروم آروم اشک میریختم. نمیدونستم اثر خونه سامانه یا مسکن هایی که خورده بودم. ولی کم کم چشمهام سنگین شد و همونجا روی پادری در خونهش خوابم برد.
.
.
.
با صدای بینگ آسانسور از جام پریدم. نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوز خیس بودم. صدای قدمهاشو شنیدم که به سمتم اومد. چکمههای چرمی با یه بارونی بلند پوشیده بود و یه چتر بزرگ و دستکشهای چرمی. نزدیکم شد و بالا سرم ایستاد.
نیم خیز شدم و خواستم بلند شم که نوک تیز چترشو گذاشت رو شونهم و گفت:
-عجله نکن. جات خوبه فعلا.
از ویویی که دارم راضیام. سعی کن فعلا منو راضی نگهداری.
-چرا این کارو با من کردی؟! از جونم چی میخوای؟؟؟ مال و اموال کم داری؟؟؟
-این سه شب کجا بودی؟!
-بتوچه کجا بودم عوضی.
با مشت به چترش زدم و اومدم بلند شم که بخاطر سرما زانوم خواب رفته بود تو همون حالت زانو زده موندم. قدمی بهم نزدیک تر شد و چونهمو تو دستهاش گرفت و سرمو ثابت نگه داشت.
-اگه مال من بودی، بخاطر بی ادبی که الان کردی، یجوری میگاییدمت که نتونی دو هفته راه بری.
ضربانم به جوشش اومد، داشتم تصور میکردم چیزی رو که گفت. من واقعا مشکل داشتم و تو این حال هیچ آدم عاقلی هورمونهاش بیدار نمیشن. جمله اولش برام سخت بودم. این یعنی هنوز بین ما رابطهای از نظر اون نبود. منم نمیدونستم از این قضیه باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال باشم که مال این عوضی کلاهبردار نیستم یا ناراحت باشم از اینکه توسط این خدای جذابیت گاییده نمیشم.
-چی میخوای؟!
-خونهمو… ماشینمو… کارت بانکیمو…
-پس هنوز شرکت نرفتی
-چی؟؟؟؟
-متاسفم دیگه شغلی هم نداری. از آنجا اخراج شدی.
دیگه جونم به لب رسید و جیغ زدم.
-چی میگیییییی حرومزادههههه!!!
چی از جونم میخوای؟؟؟؟؟ آشغال روانی کثافت…
سوزش دردناکی که از ضرب دستش روی لبهام نشست، ساکتم کرد. طعم تلخ خون رو توی دهنم حس کردم و لبم پاره شد. میخواستم در مقابل بهش هجوم ببرم و تلافی کنم. اما دنیا دور سرم چرخید و چشمهام سیاهی رفت.
.
.
.
با حس نرمی که زیرم بود چشمهامو باز کردم. برام سرم وصل کرده بود. سردردم رفته بود. لباسهامو عوض کرده بود. خدا میدونه چقدر بدنمو دید زده بود. پوف کلافهای کشیدم و به قصد بلند شدن نیم خیز شدم.
-کجا بسلامتی؟!
-دیگه نا ندارم دست از سرم بردار. خونهمو بهم پس بده خواهش میکنم. چی از جونم میخوای؟!
بلند شد و به سمتم اومد. صورتشو نزدیک گوشم آورد و از حس لمسش دوباره چشمهام رفت. کنار گوشم زمزمه کرد:
-میخوام تیکه تیکهت کنم
بعدش تیکههاتو اونجور که دلم میخواد کنار هم بچینم.
میخوام کبودت کنم
خونیت کنم
میخوام به جای اشک، ازین چشمهای خوشگلت خون بیاد پایین.
-چرا؟! مگه من باهات چیکار کردم؟!
-تو منو تسخیر کردی
منصفانهس که منم لطفتو جبران کنم.
گیج بودم نمیدونستم چی داره میگه.
-استراحت کن. امروز رو بهت فرصت میدم که ریکاوری بشی. شب میبینمت.
.
.
.
.
شب شده بود و من هنوز تو تخت بودم.
صدای باز شدن در اومد و فهمیدم که اومده. خودمو زدم به خواب.
بعد یه دیقه اومد و دید که خوابم. کنار تخت نشست و کمی پتو رو کنار زد. دستشو برد روی شکمم. واکنش سریع شکمم لوم داد ولی همچنان به نقشم ادامه دادم. دستشو از کمر گرمکنم رد کرد و رفت سمت کسم. جوری بهم چنگ زد که دیگه نتونستم ادامه بدم و با صدای آخم زیر دستش شروع کردم به جنبیدن اما ثابت نگهم داشت. دستهای بزرگ و قوی و مردونهش خودش به تنهایی میتونست ذره ذره وجودمو به آتیش بندازه. همهچیش درشت بود. پاهاش، بازوهاش، دستهاش. و من هنوز کنجکاو بودم ببینم کیرشم اینجوری درشت هست یا نه.
-میبینم که رو به راهی
-دستتو بردار به من دست نزن. چطوری میتونی اینقدر وقیح باشی؟! تو از من کلاهبرداری کردی!! این چه طرز ابراز علاقهس؟؟؟ اگه منو میخوای خب مث آدم ادامه میدادی. دیدی که منم کم نمیخواستمت. اگه منو نمیخوای پس من الان اینجا چیکار میکنم؟! دستت رو کس من چیکار میکنه؟! چرا ولم نمیکنی؟! بگو از جونم چی میخوای؟!
-بهت میگم چی میخوام
-بگو
-پاشو بیا تو پذیرایی میفهمی…
با حال و هوای خسته اما رو به راه، رفتم دنبالش. خدا خدا میکردم که این بازی تموم شه و بتونم برم خونه خودم. قید همهی خیالات سکسی و این مرد جذاب رو میزدم و به آرامش و تنهایی خودم برمیگشتم.
روی میز جلو مبلی یه قرارداد چند صفحهای بود. با امید اینکه این قضیه داره تموم میشه سریع برداشتم و خوندمش. اما تو کسری از ثانیه خونم یخ زد.
«قرارداد و توافق بین دامیننت و سابمیسیو»
تمام قرارداد به زبان انگلیسی نوشته شده بود و یسری آرم و لوگوهای قانونی کشور آمریکا رو داشت که من نمیدونستم مال کجاست. تمام بندها رو خوندم و چیزهایی نوشته شده بود که انگار حتی اجازه نفس کشیدن هم نداشتم. تا وقتی که سامان اجازه میداد.
-این مسخره بازیا چیه؟!
-اگه اموالتو میخوای این تنها گزینهس
تو افکار خودم غرق شدم. تناقض وجودم داشت از درون لهم میکرد. من تمام زندگیم منتظر همچین مردی بودم. همچین رابطهای. چرا الان داشتم گارد میگرفتم و جلوش جبهه درست میکردم؟!..
با ناباوری گفتم:
-اگه اینو امضا کنم اموالمو بهم برمیگردونی؟!
-یکسال مهلت این قرارداده. یکسال پیش من میمونی. جوری که من میخوام زندگی میکنی. بعدش میتونی برگردی به خونه خودت. به عنوان پاداش هم یک درصد از سهام کارخانهرو به اسمت میکنم. درآمد همون یک درصد تا آخر عمرت تامینت میکنه به لحاظ مالی.
-اگه نخوام چی؟!
-درک میکنم. و بعدش میتونی وسایلتو جمع کنی و بری هرجایی که دوست داری. اما دیگه خبری از خونه و ماشین و شغلت نیست.
-خب این که نشد قدرت انتخاب! تو الان انگار داری به من میگی، یا میای زیر کیرم یا میمیری…
خودم از بیحیایی خودم جا خوردم. انگار کون خودمم میخارید. دیدم که چشمهاش رفت سمت اندامم و گوشه لبش به لبخند ضعیفی کشیده شد.
-انگار توام بدت نمیاد
-نخیرم ازین حرفا نیست. من اینو قبول نمیکنم. از اموالمم نمیگذرم. تو یه روانی مریضی باید بری پیش روانشناس.
-حرف آخرته؟!
با یادآوری حرف قبلیش و اینکه اگه قبول نکنم چی میشه، مکث کردم. سرمو بین دستهام گرفتم و تلاش کردم که فکر کنم.
-اگه بمونم شرایطم چجوری میشه؟! برام توضیح بده. حیونهام چی میشن؟! شغلم؟! اصلا زندگیم قراره چجوری باشه؟!
-اونجوری میشه که من میگم.
و نگران نباش. من اونقدرام که تو فکر میکنی روانی نیستم. چیزی که میخوام رو بهم بده. هر چیزی که بخوای رو بهت میدم.
-چیزی که تو میخوای امضای این قرارداد. امضای این یعنی نابودی من. خر نیستم میدونم چه فکرهایی تو سرته. میدونم که خودتو آماده کردی هر روش و راه وحشیانهای که داری رو رو من اجرا کنی. ببین من امضا میکنم. نه برای مال و اموالم. نه حتی برا بودن کنار تو اشتباه نکن. فقط بخاطر اینکه بهت بفهمونم چقدر مریضی. چقدر مشکل داری و چقدر آشوبی.
هر گوهی که خواستی انجام میدم باشه. ولی جونم گردن تو. پس اینو هشدار بدون.
با مکث چند ثانیهای که انگار داشت به حرفهام فکر میکرد گفت:
-قبوله. امضا کن.
امضا کردم و قطره اشکی از گوشه چشمم روی برگه قرارداد ریخت.
-بلند شو
بلند شدم.
-لخت شو…
نوشته: شکر
3 پاسخ به “شکر تلخ (۳)”
بنظرم داره خوب پیش میره فقط یکم طولانی تر بنویس توروخدا
با این فرمون که 5 قسمته تموم نمیشه
لعنتی عالیه