با اینکه قرار بود کسی در جریان نباشه و فقط یه عقد محضری ساده باشه اما به اصرار ماکان یه کت و شلوار خیلی شیک شیری خریده بودم و یه دسته گل خیلی جمع و جور و خودش هم برام یه سرویس طلا هدیه گرفته بود که علاوه بر من بقیه هم سورپرایز شدن و کسی از برنامه هاش خبر نداشت
بعد از محضر همه به دعوتش برای ناهار سمت یه رستوران رفتیم که از قبل رزرو کرده بود و در تمام مدت دستم رو از بین دستاش جدا نمی کرد و انقدر نگاه و درگوشی های عاشقانه خرجم کرد که تمام سلول به سلول بدنم بی تاب تنها شدن باهاش بود
موقع نهار گفت یه سورپرایز دیگه هم برام داره که از اون هم فقط مامانم و بابام خبر داشتن یه سفر دو نفره که از همون روز شروع میشد
مامانم چمدونم رو برام آماده کرده بود و پشت ماشین بود و از همون رستوران ما رفتیم سمت فرودگاه برای یه سفر 5 روزه به کیش
تک تک کاراش از روی عشق هست و همین رفتاراش اون رو برام خیلی خاص میکنه ولی در عین خواستن از تنها شدن باهاش یه ترس پنهان داشتم و واقعا بابتش نگران بودم با اینکه تمام خلوت های ما فقط و فقط عشقبازی بود و لذت ولی بازم نگرانی داشتم که از چشمش پنهون نموند
بعد از کلی بدو بدو بالاخره تو هواپیما نشستیم هم خسته بودم و هم ذهنم بهم ریخته بود هم از سورپرایزش خیلی خوشحال شده بودم هم ترجیح میدادم قبلش به خودم میگفت تا هرچی لازم داشتم رو برمیداشتم
به محض اینکه روی صندلی کناریم نشست چشمام رو بستم و سرم رو به بازوش تکیه دادم
-خوبی خانم قشنگم؟
-اوهوووممم
-پس چرا اینقدر توهمی؟ از چیزی ناراحتی؟
همونطور که سرم رو بازوش بود فقط چشمام رو باز کردم و زل زدم تو چشماش و عمیق نگاش کردم
-بیشرف اونجوری نگاه نکن الان دست و بالم بسته است نمیتونم قورتت بدم
خندیدم و دوباره چشمام رو بستم روی موهام رو بوسید و آروم تو گوشم پچ زد:
-قشنگ من نگران چیزی نباش بین من و تو اتفاقی نمیفته تا زمانی که تو بخوای اوکی؟ الانم بخواب تا برسیم قرار 5 روز دوتایی عشق کنیم باهم
دسته بین صندلی رو بلند کرد و منو کامل کشید تو بغلش و همونطور که سرم رو سینه اش بود با شنیدن لالایی جذاب ضربان قلبش خواب مهمون چشمام شد
تقریبا 8 شب رسیدیم هتل اول دوش گرفتیم بعد هم برای شام رفتیم رستوران و بعد هم قدم زدن لب ساحل وقتی رسیدیم هتل روی تخت بغلم کرد و من تو آغوش امنش خوابیدم از بوسه های عاشقونه اش و نوازش هاش اگر بگذرم اون شب اتفاقی بینمون نیفتاد
صبح با حس قلقلک شدن صورتم بیدار شدم که کنارم رو پهلو خوابیده بود و آروم صورتم رو نوازش میکرد
-خوابالو خانم پاشو گشنمه پاشو برو دوش بگیر بریم صبحونه
-اول بغلم کن
با یه حرکت منو کشید تو بغلش بین بازوهاش حبس شدم و سرم روی سینه اش قرار گرفت بدنش بوی شامپو میداد و معلوم بود دوش گرفته و این رفتارش هم برام عجیب بود انتظار داشتم که بعد از اون تجربه جذاب حمام دو نفرمون دوتایی بریم حموم
-چشم دورت بگردم بغلی من
-بریم دوش بگیریم؟
-شما خواب تشریف داشتی من رفتم تو برو زود بیا بریم صبحونه
شاکی وار پرسیدم
-چرااا؟
-چرا بریم صبحونه؟!!! چون گشنممه
-نخیر چرا تنهایی رفتی دوش گرفتی؟
-دوست داشتی باهم بریم؟
بدون اینکه بخوام بغض کرده بودم و چشمام پر اشک بود احساس کسی رو داشتم که نادیده گرفته شده
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و رفتم سمت حموم و با صدای بدی در حموم رو بهم کوبیدم
-آسمااااان
-کوفت
-در رو باز کن یه دقیقه
-نمیخوام صبحانه هم تنها برو بخور من گشنم نیست
با ناراحتی دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون ماکان رو تخت نشسته بود و بدون حرف زل زده بود بهم و هر جا میرفتم با نگاش دنبالم میکرد با اینکه هنوزم خیلی جلوش راحت نبودم که لباس عوض کنم ولی موقعی که پشتم بهش بود از قصد حوله رو از دورم باز کردم و مشغول پوشیدن لباس شدم به محض پوشیدن لباس زیرم دستاش دور کمرم حلقه شد
-ولم کن برو اونور
-نمیخوااام
-ماکاااان
-جووونم از چی ناراحتی حرف بزن
-مهم نیست
-برای من مهمه
-از رفتار تو
-کدومش؟
سرش رو فرو کرده بودم تو گودی گردنم و تمام جملات رو توی گوشم میگفت با صدای آروم و خشدار و هر لحظه حلقه دستاش دور بدنم تنگ تر میشد نفسای گرمش تو گوشم میخورد به ضربان قلبم فرمان بالاتر رفتن میداد و بدنم گر گرفته بود و مطمئنم اون هم متوجه همه تغییراتم شده بود
-اینکه تنها رفتم حموم اینقدر ناراحتت کرده؟ خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم من تقریبا دو ساعته بیدارم تو که اخلاقم رو میدونی صبح زود پا میشم
-نخیر
عقب عقب رفت سمت تخت و منو هم همراه خودش کشید
-هووووووم پس چی؟ حرف بزن
-اینکه نادیده ام گرفتی ناراحتم کرد
-تو که همه جون منی کی نادیده ات گرفتم؟
-از دیشب تا حالا
آروم گردنم رو بوسید و دستاش حالا نوازش وار روی شکمم حرکت میکرد
-اینکه از دیشب تا حالا جلوی خودمو گرفتم اسمش نادیده گرفتن نیست اسمش فرصت دادن به تو / مطمئنم یه نگرانی یا ترسی داری که کاملا هم طبیعیه منم بهت حق میدم عزیزم بهت هم گفتم تا وقتی تو نخوای اتفاقی بینمون نمیفته اگر میخوای همین الآن دست به کار شم
همزمان سینه ام آروم تو مشتش فشار داد
هم بخاطر درک و رفتارش دلم براش ضعف رفته بود هم هنوز دلم میخواست براش ناز کنم
-نخیرم نمیخوام ولم کن میخوام لباس بپوشم
-ولت نکنم چی میشه؟
حلقه دستاش تنگتر شد و بالا تنم کاملا چفت بدن برهنه و داغش شد
-هیچی صبحانه تموم میشه گشنه میمونی
-من یه خوراکی خوشمزه تر دارم شما نگران خودت باش
موهام رو یه ور شونه ام انداخت و شروع کردم میک زدن های آروم از سرشونه ام و گردنم
دستاش نرم سینه ام رو ماساژ میداد و آروم بین مشتش فشار میداد
تمام تنم غرق هیجان بود که سرم رو چرخوند و لبای داغش لبهام رو به بازی گرفت انقدر به بوسیدن لبهام ادامه داد تا هر دو نفس کم آوردیم و اول اون عقب کشید چشمهای جفتمون خمار خمار بود تو چشمام زل زده بود و منم بدون اینکه پلک بزنم نگاش میکردم یه بار دیگه عمیق و محکم لبامو بوسید و دستش از دورم باز شد
-پاشو لباس بپوش بریم دورت بگردم دیر میشه
بی میل از بغلش اومدم بیرون به من بود دوست داشتم کلا بیخیال صبحانه و نهار و شام بشیم و تا شب به این عشقبازی ادامه بدیم
بعد از صبحانه به گشت و گذار پاساژای نزدیک هتل گذشت و بعد نهار دوباره یه عشقبازی نصفه و نیمه مثل صبح
میدونستم که هم خودش داره اذیت میشه و هم من دارم اذیت میشم ولی مطمئن بودم تا من پیشقدم نشم از این جلوتر نمیره و منتظر تا خیالش از جانب من راحت بشه تمام سلولهای بدنم بی تاب یکی شدن باهاش بود
غروب وقتی از خواب بیدار شدیم و ماکان رفت دستشویی سریع لباسام رو درآوردم و یه ست سکسی جذاب مشکی که صبح خریده بودم رو تنم کردم هوام تقریبا تاریک بود و فضای اتاق خیلی جذاب بود
ماکان هم طبق معمول فقط یه شلوارک تنش بود ملافه تخت روم بود
برای یکی شدن باهاش من کاملا بی طاقت شده بودم و انگار یکی تو قلبم ایستاده بود و شیطنت وار از اون بالا می انداختنش پایین و دوباره میگرفتش
از دستشویی که اومد دوباره کنارم رو تخت دراز کشید و دستش نوازش وار از پهلوم رد شد و مکثی روی شکمم کرد و گره خورد دور تنم
نفسهاش لاله گوشم رو سوزوند
-آسمااااان
سرمو برگردوندم و نگاش کردم هنوز متوجه نشده بود که لباس تنم نیست
-اینطوری نگام نکن بی شرف طاقتم تموم میشه
منو سمت خودش برگردوند و تازه متوجه لباس تو تنم شد ناباور زل زده بود بهم و بدنم رو تبدار نگاه میکرد ترکیب اون ست فانتزی با پوست سفید بدنم عجیب جذاب بود از خجالت چشمام رو پایین آوردم و خیره به سینه اش شدم
گرمای نفساش روی شاهرگ گردنم داشت دیوونم میکرد کم کم لبهاش شروع به بوسه زدن کرد حس کردم دارم لبریز میشم از خواستنش دستهاش آروم قوس و برآمدگی های بدنم رو نوازش میکرد
بوسه هاش اول ریز و آروم بود اما کمکم پرولع تر میشدن از پیشانی و گونه و گردن و گوش به لبهام رسید دستاش جای جای بدنمو لمس میکرد و لبهام اسیر لبای داغش بود ذره ای لبش رو از لبم جدا کرد و با حالت خاصی نگام کرد و لب زد:
-چه شبی بشه امشب آسمان قشنگم
ماکان یه روزی آرزوی محال من بود و اینکه الآن اینجوری عاشقانه خرجم میکردم و من لخت تو بغلش بودم حالم رو دگرگون میکرد
چشمام پر بود از تمنای بودنش و خواستنش با حرکت لباش روی تنم بی تاب بودم بی تاب تر هم شدم
هجوم برد زیر گلوم و آروم آروم میک میزد سوتین رو از تنم درآورد هردم بدنش داغ تر میشد و حرکت دستاش خشن تر و دل من بی تاب تر وقتی از شر همون لباس کم تنم راحت شد خیمه زد روم و خیره شد توی چشمام
نگاهش پر از شهوت و محبت و توجه بود از نوک سینه های سفت شده ام شروع کرد به مکیدن و تاب و توان من ته کشید
نگاه مست پر از شهوتش رو بهم دوخت و لب زد:
-قلب کوچیکت پشت اون عضلات نازت هی تند تند میکوبه این حالت خیلی باب دلمه
خجالت وار نگاهمو از چشماش دزدیدم و به سینه اش دوختم که چونه ام رو بوسید و سرمو بالا آورد و مهربون زمزمه کرد:
-خجالت چشمات هم باب دلمه اصلا همه چیزت باب دلمه نگات صدات لبات
لبخندی زد و دوباره لباش لبامو به بازی گرفت دستم روی موهاش نشست و سرش رو به خودم فشار میدادم چنان به جان لبام افتاده بود که گزگز میکرد اما این گزش هم برام شیرین بود
دستم بازوهای قدرتمندش رو لمس میکرد و غرق لذت بودم برای داشتنش کم کم بوسه هاش راه به پایین پیدا کرد و من مست و خمار این نزدیکی بین دستاش پیچ و تاب میخوردم و آه میکشیدم ناباور چنگ میزدم و آه میکشیدم و ناله میکردم
انگار دنیا همونجا وایساده بود تا ما به وصال عشقمون برسیم
چقدر تنم برای فتح شدن هیجان داشت!
چقدر بی تاب بودم که اون حس غیرقابل توصیف وصال تن هامون رو تجربه کنم
تو این دو ماه نامزدی بارها عشقبازی کرده بودیم اما این بار طعم و مزه دیگه ای داشت
لباش آروم آروم از سینه هام سر خورد پایین و دور نافم چرخید و ذره ذره زبون داغش پایین تر رفت تا رسید به نقطه حساس تنم مثل همیشه با وجود یه دنیا خواستن و نیاز تنم منقبض شد آروم پاهام رو از هم باز کرد و شروع کرد به بوسیدن و من هر دم محتاج تر شدم
تمام حرکاتش آروم و باحوصله بود با انگشتش خیلی نرم و نوازش وار اندامم رو لمس میکرد و زبونش از پایین تا بالا اندامم رو میلیسید
نفسم تو سینه ام حبس شده بود علاوه بر حرکت ماهرانه زبونش حرکت انگشتاش هم بود و تمام سعیش رو میکرد تا حس خواستنم رو بیشتر قلقلک بده تمام تنم نبض داشت و دوست داشتم سریعتر حرکتش رو انجام بده تا ارضا بشم کمی کمرم از روی تخت بلند شد و نفسم توی سینه حبس شد و لرزیدم و زمزمه کردم:
-ماکااان
-جان ترسیدی؟
-نهه
هیجان داشتم اما ترس نه
با نگاه داغش شیطنت آمیز گفت:
-جووون چی شده پس
-آهههههه تندتر ماکان دارم دیوونه میشم
-جووونم دیوونه صداتم که
حرکت انگشتاش تندتر شد و میک زدن نقطه حساس بدنم سریعتر تا من به اوج رسیدم و روی تخت ولو شدم
روی بدنم دراز کشید و کل صورتم بوسه بارون شد و شیطون زل زده بود به چشمام
-چطور بود؟
فقط نگاش کردم و و این بار من لبهامو روی لبهاش گذاشتم دوباره بوسه هاش از سر گرفته شد و تمام تنم رو با لباش میبوسید و میمکید و منم مست لذت زیر تنش پیچ و تاب میخوردم و آه میکشیدم و با هربار شنیدن صدام با شدت بیشتری به کارش ادامه میداد
تمام اندامم نبض داشت و چیزی به دوباره به اوج رسیدن نمونده بود که دوباره لبهاش روی لبام نشست و زیر گوشم مهربون دم زد:
-امیدوارم خیلی دردت نیاد
تا بفهمم چی میگه دردی زیر دلم پیچید و جیغ خفه ای کشیدم و آهم در اومد مهربون دوباره بوسه ای زیر گوشم زد و پچ زد:
-ببخش دورت بگردم تموم شد جون من
هزار تا جان گفت و با هر عقب جلو شدن آلتش لبم رو بی تاب میبوسید انقدر که انگار میخواست عصاره جونم رو میک بزنه و زیر گوشم پچ زد:
-الان دردش کم میشه آسمانم و از این به بعد فقط و فقط لذت دورت بگردم من
نگاهش کردم که خیس عرق با حرارت خودش رو به تنم می کوبید و آه میکشید بغلش کردم و دوباره پیشقدم شدم برای کام گرفتن از لبش
توی وجود هم گم شدیم حرکاتش عمیق تر شد و عضلات کامیاب من هر لحظه شل تر
اون درد کم بین خوشی و لذتی که ماکان توی تنم ریخت رفته رفته محو شد و فقط و فقط لذت محض بود
توی اتاق صدای آه و ناله ام پر شده بود و تمام حرکات ماکان با عشق ادامه داشت و انقدر به تنم ضربه زد و قربون صدقم رفت تا یه لحظه تمام بدنش تو آغوشم منقبض شد و انگار تمام جونش رو توی تنم خالی کرد و هر دو باهم به اوج رسیدیم و با هم لذتی رو تجربه کردیم که هرگز از یادمون نره
سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و نفس نفس میزد با پشت دست عرق پیشونیش رو پاک کردم و بوسیدمش
چشم بسته بوسه ای روی لبام کاشت و منو سفت در آغوش گرفت تا با گرمای تنش تن تب کردم آروم بگیره
این شب هم یکی دیگه از شب های خاص زندگیم شد و لذتی رو با عشقم تجربه کردم که حتی در ذهنم هم بهش فکر نکرده بودم
من عجیب باور دارم که عشق معجزه میکنه
پایان
نوشته: آسمان
یک پاسخ به “شب خاص زندگیم (۳ و پایانی)”
بیش از هر چیزی شیفتهٔ ادبت شدم. عالی هستی آسمان خانوم