سکس توی اردوگاه جنگلی

سلام دوستان اسم من امیر
این داستان تو یه وبسایت خارجی خوندم چون ازش خوشم اومد ترجمه کردم تا شما هم لذت ببرید
نمی‌دونم داستان واقعیه یا نه ولی نویسنده اصلی یه جوون ۲۳ ساله به نام راب که تو ایالت اورگان آمریکا زندگی می‌کنه
یه نکته دیگه این که داستان یه خورده طولانیه پس شاید برای افرادی که داستان کوتاه و سرراست دوست دارن جذاب نباشه
اواسط آوریل بود و خورشید تازه از پشت کوه‌های Deschutes بالا اومده بود. گرمای ملایمش صورتمو نوازش می‌کرد، ولی هنوز یه سوز خنک صبحگاهی تو هوا بود صدای خواندن پرنده ها بلند شده بود که گوش‌ رو‌ نوازش می‌کرد همیشه اول صبح بیشتر از هر وقتی سروصدا میکنن. همه‌ی اعضای تور تو نقطه‌ی همیشگی جمع شده بودن، با کوله‌های پر از تجهیزات و چشمای خواب‌آلود که یه جور ذوق پنهان توشون برق می‌زد. قرار بود یه تور‌ یک هفته ای تو دل جنگل داشته باشیم ، و تا اردوگاه Wildwood Haven— یه مسیر پیاده‌روی شش ساعته داشتیم.
اون روز برخلاف همیشه اصلاً دل و دماغ نداشتم. جیمی و لوگان، لیدرای اصلی، نبودن، و اگه بچه‌های پای ثابت گروه این‌قدر اصرار نکرده بودن، عمراً خودمو وسط این جنگل‌نوردی نمی‌نداختم. ولی وقتی دوستای قدیمیت و خصوصاً آیوا گیر بدن، نمی‌تونی نه بگی. آیوا، با اون انرژی دیوونه‌کننده‌ش، بیشتر از همه سمج شده بود. می‌گفت دو تا از دوستای خانوادگی‌ش قراره بیان و نمی‌خواد بدقول بشه. می‌دونستم اگه نرم، تا ابد قراره سرم غر بزنه. تو همین فکرا بودم که صدای آیوا بلند شد: «چطوری، راب؟» مثل همیشه با یه لبخند پهن و پرشر و شور اومد سمتم و محکم بغلم کرد. یه لحظه خودمو تو بغلش جمع کردم و گفتم: «می‌دونم خیلی محبوبم، آیوا، ولی اگه ادامه بدی خفه‌م می‌کنی!»چشماش شیطون شد و با یه پوزخند گفت: «محبوب؟ گربه‌های خیابونی هم بهت نگاه نمی‌کنن، پررو!» هر دومون خندیدیم، یه خنده‌ی کوتاه که فضای بینمونو گرم کرد. بعد آیوا با سر به پشتش اشاره کرد و گفت: «بیا، می‌خوام دوستامو بهت معرفی کنم. »برگشتم و. . . لعنتی، کفم برید. یه پسر جوون، شاید ۱۷ یا ۱۸ ساله، با یه چهره‌ی معصوم و چشم‌های قهوه‌ای روشن که انگار یه چیزی توشون قایم بود، کنار یه زن وایستاده بود . . . اوه خدا، خیلی خوشگل بود! نزدیک چهل سال به نظر می‌اومد، ولی انگار زمان باهاش مهربون بوده. یه زن با بدن توپر و پوست سفید درخشان، مثل یه مجسمه‌ی یونانی که سال‌ها روش کار کردن. موهاش قرمز حنایی، موج‌دار و پرپشت، که تا شونه‌هاش می‌رسید. چشماش سبز خاکستری بود، از اونایی که تو نور صبح انگار آبی می‌زنن و مستقیم می‌رن تو روح آدم. سینه‌هاش گرد و پر، زیر تاپ نازکش خودنمایی می‌کردن، انگار دارن فریاد می‌زنن که نگاهشون کنی. کمرش باریک بود، و از انحنای رونای پرش می‌تونستم تصور کنم چه کون پهن و خوش‌فرمی زیر شلوارک جینش قایم شده. تو دلم گفتم: «اووف، عجب چیزی، پسر!» یه جورایی شبیه برایس دالاس بود، دستشو به سمتم دراز کرد و با یه لبخند گرم که انگار قلبمو ذوب کرد، گفت: «سلام، من لورنم. » صداش یه جور نرمی داشت که ضربان قلبمو تندتر کرد. سریع دستشو گرفتم و گفتم: «رابم. از آشناییت خوشبختم، لورن. » موهاشو با یه حرکت آروم انداخت پشت گوشش، و در حالی که بخاطر آفتاب ملایمی که رو صورتش افتاده بود نگین روی بینیش برق می‌زد. گفت: «منم همین‌طور. خیلی برای تور هیجان دارم. » از سر وضعش مشخص بود زیاد اهل تورهای طبیعت گردی نیست، برای همین بهش گفتم: زیاد تور نمیری مگه نه؟
لورن: نه زیاد اولین باره می‌خوام یه تور چند روزه برم، انقدر مشخصه!؟
یه نگاه به پاهای سفید خوشگلش کردم و گفتم: با این لباسا آره، باید یه شلوار بلند میپوشیدی تا از پاهات محافظت کنه جنگل پر از حشرات و‌ خار و بوته هست ممکنه زخمی بشی، به جای این کتانی هم باید پوتین میپوشیدی که از مچ پات محافظت کنه تا یه وقت پیچ نخورده
لورن یکم‌ دستپاچه شد و گفت: حق با توئه، چون زیاد اهل تورو نیستم لباسای مناسب ندارم، راستش اصلا بهش فکر نکرده بود، خدا رو شکر تو‌ هستی که مواظب باشی
از شنیدن این حرف و لحن صميمانه لورن یکم جا خوردم ولی قبل از این که چیزی بگم، پسره با یه صدای لرزان گفت: «سلام. . . من آشرم. از آشنایی‌تون خوشحال شدم. » از نگاهش معلوم بود خجالتیه— یه کم سرشو انداخت پایین تا نگاهش رو ازم بدزده. گفتم: «منم همین‌طور، رفیق. »آیوا پرید وسط: «خب، حالا که آشنا شدین، بهتره راه بیفتیم!» با خنده گفتم: «تا حالا تو ما رو منتظر گذاشتی، حالا عجله‌هم داری؟» به بچه‌ها نگاه کردم و داد زدم: «همه جمع شین، راه می‌افتیم!»
نزدیک چهار ساعت از حرکت‌مون گذشته بود و نصف مسیر رو پشت سر گذاشته بودیم. من جلوی گروه راه می‌رفتم، و آیوا با چند تا از بچه‌های باتجربه‌تر عقب‌تر بودن تا مراقب بقیه باشن. هوا حسابی گرم شده بود، برای کسایی مثل آشر که زیاد آماده نبودن، یه کم اذیت‌کننده بود. هر چند وقت یه بار، یه باد خنک بهاری می‌وزید و حال آدمو جا می‌اورد، ولی سرعت‌مون پایین اومده بود. بعضی بچه‌ها خسته بودن، مخصوصاً آشر که مدام توقف می‌کرد تا نفس تازه کنه. آیوا، که ته گروه کنار لورن و آشر بود، حسابی کلافه شده بود. برای همین، کنار یه رودخونه‌ی کوچیک فصلی و ایستادیم تا نیم‌ساعتی استراحت کنیم. همه یه نفس راحت کشیدن و پراکنده شدن طرف رودخونه. بعضیا دست و صورت‌شونو با آب خنک شستن، بعضیا هم روی سنگ‌ها لم دادن. من که از صبح تو فکر لورن بودم، چشمم بهش افتاد. آشر روی یه تخته‌سنگ زیر سایه‌ی یه کاج نشسته بود، کوله‌ش رو زمین بین پاهاش گذاشته بود لورن هم کوله‌شو به سنگ تکیه داده بود و داشت باهاش حرف می‌زد. صورتش از گرما گل‌انداخته بود. عرق که از پیشونیش سرازیر شد، راهشو از بین سینه‌هاش پیدا کرده بود، و تاپ نازکش از خیسی به بدنش چسبیده بود. برآمدگی سینه‌های گردش زیر پارچه داشت خودنمایی می‌کرد. قلبم یه تکون خورد، چند قدم نزدیک‌تر شدم. لورن سرشو بلند کرد و با همون چشم‌های جذابش بهم نگاه کرد. قمقمه‌ی آبمو به‌سمتش پرت کردم و گفتم: «بخور، یه کم سرحال شی. »قمقمه رو گرفت و سریع سر کشید، ولی هنوز دو قورت نخورده بود که سرفه‌ش گرفت. خندیدم و گفتم: «هی، آروم‌تر! مگه کسی دنبالت کرده که این‌جوری می‌خوری؟»لورن با یه لبخند دستپاچه گفت: «خیلی تشنم بود. هوا حسابی گرم شده. » یه قطره آب از چونه‌ش چکید و رو سینه‌ش لغزید. لعنتی، یه لحظه نگاهم قفل شد. با یه لبخند زیر چشمی بهم نگاه کرد، پرسیدم: «آبی که همراهت بود تموم کردی؟»سرشو تکون داد. «آره، فقط یه بطری آورده بودیم. من و آشر تمومش کردیم. حتی کلی از قمقمه‌ی آیوا خوردیم. »گفتم: «اشکال نداره. یه کم آب به دست و صورت‌تون بزنید، خنک می‌شید. فقط به سرتون بزنید که مریض می‌شید. »لورن با یه لبخند نرم سرشو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. برگشتم به آشر که روی سنگ لم داده بود، خستگی از چشماش می‌بارید. گفتم: «چطوری، رفیق؟ می‌تونی راه بیای یا نه؟»آشر با یه لبخند زورکی، که انگار به زحمت رو لبش نشسته بود، گفت: «خوبم. . . ولی باید یکم دیگه استراحت کنم. » موهاشو با یه حرکت آروم از جلوی چشمش کنار زد و با دستبند چرمش بازی کرد. گفتم: «یه کم دیگه حالت جا میاد. » کنارش نشستم. سایه‌ی درخت خنک بود، و بادی که می‌وزید حسابی حال خوشی به آدم می‌داد. چشمم به بچه‌ها افتاد که کنار رودخانه مشغول مسخره‌بازی بودن. آیوا با چند تا از دوستاش نشسته بود و شروع کردن به آب پاشیدن به هم و خندیدن. ناخودآگاه لبخند زدم—اینا همیشه حال آدمو خوب می‌کنن. یهو یه جرقه تو ذهنم زد. دستمو بلند کردم و داد زدم: «آیوا، یه لحظه بیا این‌جا!»آیوا برگشت و غرغر کرد: «چیه؟ از همون‌جا بگو!»گفتم: «یه لحظه بیا دیگه!»با یه اخم ساختگی اومد سمتم و گفت: «اعلیحضرت چه امری دارن؟»خندیدم و گفتم: «می‌میری انقدر نیش و کنایه نزنی؟»چشماشو ریز کرد و گفت: «حوصله ندارم. زود حرفتو بزن، برگردم. »گفتم: «باشه. تو که این مسیر رو بلدی، با بقیه جلوتر برو که زودتر برسید اردوگاه. ما سه تا آروم‌تر پشت‌تون می‌آیم. »آیوا یه لبخند ریز زد و سریع قبول کرد—معلوم بود از این که لازم نیست عقب گروه با تازه‌واردها بمونه و می‌تونه با دوستاش جلو باشه، ذوق کرده. بقیه‌ی بچه‌ها زودتر از ما به‌سمت اردوگاه حرکت کردن. ما هم وقتی حال آشر یه کم بهتر شد، آروم آروم راه افتادیم. فضای جنگل پر بود از بوی کاج و رطوبت جنگل، نور خورشید از لابه‌لای شاخه‌ها می‌افتاد رو زمین و یه جورایی انگار جنگل زنده بود. لورن یه کم جلوتر از ما راه می‌رفت، و من و آشر پشتش بودیم. اول سعی کردم با آشر گپ بزنم، ولی این پسر لعنتی انقدر خجالتی بود که فقط جواب های کوتاه می‌داد. از یه جایی به بعد، چشمم قفل شد رو لورن. باسن خوش‌فرمش زیر شلوار جین با هر قدمش ریتم خاصی داشت که نمی‌ذاشت نگاهمو بردارم. ضربان قلبم تندتر شده بود—لعنتی، این زن بدجوری چشمم رو گرفته بود تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم. به لورن نزدیک‌تر شدم و سر صحبتو باز کردم. تقریباً کل مسیر تا اردوگاه باهم گپ زدیم—از جنگل و تور گرفته تا چیزای ساده‌تر.
از صحبت هامون متوجه شدم لورن تو شهر bend Oregon زندگی می‌کنه و یه وکیل موفقه و شناخته شده هست، متاهله‌ و دوتا بچه داره و با مامان آیوا دوست صمیمیه و روابط خانوادگی دارن
چون آشر یه پسر منزوی بود لورن به پیشنهاد یکی از دوستاش تصمیم گرفت با آشر به یه تور طبیعت گردی بره کمپ تا با همسن و سال هاش‌ بیشتر وقت بگذرونه و از این حال و هوا در بیاد و‌‌ دوستای جدید پیدا کنه
منم بهش اطمينان دادم اینجا به آشر خوش میگذره و چیزهای خوبی تجربه می‌کنه.
حدود یک ساعت دیرتر از بقیه به اردوگاه رسیدیم، نزدیکای ساعت ۳ بعدازظهر بود. محیط اردوگاه یه فضای باز بود، بدون درخت، ولی دورش با کاج‌های بلند احاطه شده بود. یه چشمه‌ی پرآب نزدیکش جریان داشت که بعضی حیوونا تو ساعت های خاص برای آب خوردن می‌اومدن. چند تا کلبه‌ی چوبی، کوچیک و بزرگ، وسط و کنار اردوگاه پراکنده بودن—بعضیا برای استراحت لیدرها، بقیه پر از خرت‌وپرت: انبار چوب، دارو، کنسرو، لباس، گازوئیل، ابزار تعمیرات، چادر، و از این جور چیزا. بچه‌ها وقتی رسیدیم، مشغول پا کردن چادرها بودن. قبل از این که برم کمکشون، به لورن گفتم: «فکر کنم بتونم چند تا لباس و پوتین مناسب برای تو و آشر پیدا کنم. بعد شام یه سر بهم بزن. » لورن با یه لبخند خوشحال گفت: «مرسی، حتماً می‌آم. »
چادرها رو با بچه‌ها پا کردیم، و هرکی مشغول یه کاری شد. نزدیک ساعت ۹:۳۰ شب بود. چون صبح زود بیدار شده بودم، خوابم می‌اومد. نور فانوس کلبه‌مو کم کرده بودم و تی‌شرتمو درآورده بودم. رو تخت چوبی یک‌نفره دراز کشیده بودم که با هر تکون، صدای جیرجیرش بلند می‌شد. تو فکرای خودم غرق بودم که صدای لورن اومد. در رو باز کردم. لورن گفت: «ببخشید، فکر کنم بد موقع اومدم. »گفتم: «نه، بیا تو. چند تا لباس پیدا کردم، فکر کنم اندازه‌ی تو و آشر باشه. یه جفت پوتینم هست که بهت می‌آد. »لورن با یه لبخند گفت: «مرسی، راب. امروز خیلی اذیتت کردیم. »گفتم: «نیازی به تشکر نیست. کار خاصی نکردم. »لورن رو تخت نشست. منم چند دقیقه بعد لباسا و پوتینو براش آوردم و جلوش، رو زمین، نشستم. یه لحظه حس کردم داره بهم زل زده. یادم اومد بالا تنم لخته—گفتم: «ببخشید، حواسم پرت شد. لخت بودنم اذیتت می‌کنه؟»لورن سریع گفت: «نه، اصلاً. راحت باش. » ولی چشماش یه کم تنگ شد، انگار داشت یه چیزی رو تو خودش نگه می‌داشت. پرسیدم: «پس چرا انقدر ساکتی؟»گفت: «راستش خستم. خیلی ورزش می‌کنم، ولی چون عادت ندارم انقدر راه برم خیلی بهم فشار اومد. پاهام یه کم درد می‌کنن. »گفتم: «عادیه. نه به مسیر عادت داشتی، نه لباس و کفش مناسب پوشیده بودی. اگه بخوای، می‌تونم پاهاتو ماساژ بدم تا راحت‌تر بخوابی. »لورن با یه لبخند شیطنت‌آمیز که یه کم خجالت توش بود، گفت: «نمی‌دونستم ماساژم بلدی. »خندیدم: «هرچی بلد باشی، یه روز به کارت می‌آد. »بدون این که بحثو کش بدم، آروم کتونی و جورابشو درآوردم. پوست پاهاش سفید و لطیف بود، انگار از مخمل ساخته شده بودن. شروع کردم به ماساژ کف پا و انگشتاش. ضربان قلبم تندتر شد. لورن با یه لحن نازدار گفت: «با همه انقدر مهربونی؟»گفتم: «آره، مهربونم. ولی با خوشگلا بیشتر. »لورن خندش گرفت. «نمی‌دونستم شیطونم هستی. انقدر خوشگلم؟»گفتم: «دوست داری مثل نامادری سفیدبرفی ازت تعریف کنم؟»هر دو زدیم زیر خنده. جو صمیمی شده بود. لمس‌هام از کف پاش به ساق و دوقلوهای پاش رسید. پوست لطیفش داشت دیوونه‌م می‌کرد. تو ذهنم داشتم خیال می‌کردم دستامو رو انحنای بدنش می‌کشم. کیرم سفت شده بود، انگار می‌خواست منفجر شه. لورن ساکت شده بود، ولی نفساش تندتر شده بود. چشماش یه کم تنگ شد، مثل وقتی که یکی داره غرق لذت می‌شه. یهو صدای آیوا اومد که منو صدا می‌زد. هر دو جا خوردیم. در یهو باز شد و آیوا اومد تو. چشماش یه لحظه گشاد شد، انگار شوکه شده بود. لورن سریع پاشو از دستم کشید عقب و صاف نشست. من سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: «یاد نگرفتی در بزنی؟ چیکار داری؟»آیوا گفت: «هیچی، بچه‌ها دور آتیش جمعن. گفتن بیام دنبالت. نمی‌دونستم لورن این‌جاست. . . »حرفشو قطع کردم: «برای اون و آشر لباس و پوتین پیدا کردم. اومده ببره. الان اگه اجازه بدی، پوتینو بپوشه ببینیم اندازه‌ش هست یا نه. »از نگاهش معلوم بود باور کرده. گفت: «اوکی، منتظر می‌مونم. »لورن پوتینو پوشید—اندازه‌ش بود. بهش گفتم با آیوا بره، منم لباس می‌پوشم و می‌آم.

قبل از این که برم پیش بقیه، رفتم یه جای خلوت بشاشم. کیرم هنوز راست بود. وقتی برگشتم، پشت چادرها چشمم به آشر افتاد. روی یه تنه‌ی درخت افتاده نشسته بود و آروم یه آهنگ زمزمه می‌کرد. صداش واقعاً دل‌نشین بود. وقتی منو دید، دستپاچه شد و خوندنو قطع کرد.
گفتم: «ادامه بده، رفیق. صدات خیلی قشنگه. »آشر با خجالت گفت: «این اهنگو فقط یه خرده بلدم. شاید خوب نشه. »
گفتم: «هر چقدر بلدی بخون. زود باش، پسر!»
آشر شروع کرد به خوندن، و منم باهاش همراهی کردم. جو صمیمی بینمون داشت بیشتر می‌شد، انگار بالاخره راهی پیدا کرده بودم که بهش نزدیک شم.
گفتم: «عالیه، پسر! چطوره امشب برای بچه‌ها بخونی؟ بیا بریم، حیفه این استعداد هدر بره. »
آشر حسابی حالت دفاعی گرفت و گفت: «بچه‌ها؟ امشب؟ نمی‌تونم!»
گفتم: «باشه، باشه، اصرار نمی‌کنم. من یه کم گیتار بلدم. دوست داری باهم تمرین کنیم؟»
آشر گفت: «واقعاً بلدی؟ مگه گیتار همراهته؟»
گفتم: «تو کلبه‌ست، فقط باید کوکش کنم. »
من و آشر رفتیم جلوی کلبه‌م نشستیم، شروع کردیم به زدن و خوندن. حسابی به‌مون خوش گذشت. قرار شد فردا شب دور آتیش با هم اجرا کنیم. بعدش رفتیم پیش بقیه و با بچه‌ها یه کم آبجو خوردیم و کلی خندیدیم.
روز بعد هوا آفتابی بود، ولی خنک‌تر از دیروز. اطراف اردوگاه و جاهای نزدیک گشتیم و قرار شد روز بعد بریم کنار دریاچه‌ی بالادست کمپ بزنیم.
شب که شد، همون‌طور که با آشر برنامه ریخته بودیم همه دور آتیش جمع شده بودن. آشر شروع کرد به خوندن و من گیتار زدم. همه تعجب کرده بودن، فیلم می‌گرفتن و آهنگ و زمزمه می‌کردن. آشر داشت غوغا می‌کرد—انگار اون پسر خجالتی دیگه غیبش زده بود. من بیشتر زیر چشمی به لورن نگاه می‌کردم. حسابی ذوق کرده بود و با دیدن بدن خوشگلش، دوباره کیرم شق شد. ذهنم پر از فکر و خیال بود. رفتم یه جای خلوت، به یه تنه‌ی درخت تکیه دادم و ماری‌جوانا دل کردم. صدای جیرجیرک‌ها بلند بود و نسیم خنک مثل همیشه جریان داشت. تو حال خودم بودم که صدای خش‌خش برگ‌ها اومد. برگشتم، لورن بود. گفت: «تنها این‌جا چی‌کار می‌کنی؟»ماری‌جوانا رو با دست بهش نشون دادم و چیزی نگفتم. روشن کردم و یکی دو پک زدم. لورن که هنوز پیشم ایستاده بود، گفت: «میدی منم بکشم؟»
گفتم: «چی؟ خانم وکیل می‌خواد ماری‌جوانا بکشه؟ خوبیت نداره!»
لورن با یه لبخند شیطون گفت: «منم جوونی‌هام می‌کشیدم. فکر کردی ازم گذشته؟»
رل رو بهش دادم. یه پک محکم گرفت و دو سه تا سرفه کرد. گفتم: «بهتره بریم تو کلبه که کسی نبینتمون. » قبول کرد. تو کلبه یکی دو پک می‌زدیم و بعد خاموشش می‌کردیم. کلی حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. لورن داشت از خود بیخود می‌شد، هر چی می‌گفتم می‌زد زیر خنده. دستمو رو شونه‌ش انداخته بودم و محتاط باهاش لاس می‌زدم، ببینم بندوآب می‌ده یا نه.
یه بار دیگه ماری‌جوانا رو روشن کردم و دادم دست لورن. یه پک عمیق زد، دود رو فوت کرد تو صورتم و بلند خندید. با خودم گفتم: «الان وقتشه. » یه پک دیگه زد، ولی وقتی خواست دودو بیرون بده، لبامو به لباش چسبوندم و رودشو کشیدم. یه لحظه عقب اومدم ببینم چی کار می‌کنه. چشماش تنگ شد و یه لحظه بهم خیره موند. بعد، خیلی سریع پرید تو بغلم و شروع کردیم به لب گرفتن. اون چیزی که می‌خواستم داشت اتفاق می‌افتاد. بوسه‌ها هر لحظه داغ‌تر می‌شد، لب گرفتن طولانی‌تر. نور کم فانوس سایه‌ی بدنشو روی دیوار چوبی کلبه می‌نداخت. با کمک هم لباسای بالا تنه‌مونو درآوردیم و پرت کردیم یه گوشه. بالاخره داشتم اون سینه‌های خوشگلشو می‌دیدم. بوسه‌هام از لب و صورتش به سمت گردنش رفت و تا سینه‌هاش پایین اومد. نوک سینه‌هاشو با زبونم لیس زدم و آروم گاز گرفتم. لورن بی‌قرار بود، تو بغلم وول می‌خورد و دستاشو دور سرم حلقه کرده بود. نفساش تندتر شده بود، ولی سعی می‌کرد ناله‌هاشو خفه کنه. دستمو آروم بردم تو شلوارش، زیر شرتش. کسش داشت خیس می‌شد. دو تا انگشتمو آروم بردم توش و شروع کردم به ور رفتن. ناله‌هاش بلندتر شد، ولی خودشو کنترل می‌کرد. ضربان قلبم داشت سینه‌مو می‌ترکوند. وقتی کسش کامل خیس شد، دیگه طاقت نیاوردم. شورت و شلوارشو درآوردم. جلوش وایستادم. لورن شلوارمو کشید پایین و کیرمو از تو شرتم درآورد. بی‌مقدمه تا ته برد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. لعنتی، خیلی حرفه‌ای بود.
زبونش دور کیرم حلقه می‌زد، زیر کله‌ی کیرم با زبونش تحریک می‌کرد. چشمامو بستم، غرق لذت شدم. چند ثانیه بعد که بازشون کردم، داشت کله‌شو جلو عقب می‌کرد و تا جایی که می‌تونست کیرمو تو دهنش می‌برد. آب دهنش از گوشه‌ی دهنش می‌ریخت و صدای ساک زدنش تو کلبه پیچیده بود. وقتی با دستم موهاشو نوازش کردم، همون‌طور که برام ساک می‌زد، با اون چشم‌های سبز خاکستریش بهم خیره شد. هوش از سرم پرید. بلندش کردم، شلوار و شرتمو کامل درآورد و پرت کردم یه گوشه. آروم هلش دادم رو تخت. وقتی پاهاشو باز کرد، تازه چشمم به خالکوبی بالای کسش افتاد—یه فرشته‌ی زن لخت که بال‌هاش تا خط بیکینی کشیده شده بود. خندم گرفت و گفتم: «فرشته‌ی نگهبان؟ قراره از کست محافظت کنه؟»
لورن با یه لبخند شیطون گفت: «فرشته‌ی خوش‌شانسیه. هرکی ببینتش، پاداش می‌گیره. »
دیوونه شده بودم. سرمو گذاشتم بین پاهاش و شروع کردم به خوردن کسش. با زبونم جوری بازی می‌کردم که داشت از لذت می‌لرزید. لورن ناله کرد: «اهههههه،اوووف، این خیلی خوبه!»سرمو که با دستش نگه داشته بود، درآوردم و گفتم تو پوزیشن سگی بشینه. بدن نازش و باسن خوش‌فرمش از اون زاویه انگار یه اثر هنری بود. یه دست رو کونش کشیدم و چند بار بوسیدمش. بدجوری داغ کرده بودم. کیرم داشت منفجر می‌شد، مثل سگی که برای یه استیک آبدار له‌له می‌زنه، داشتم برای چشیدن طعم کس لورن می‌مردم. با دستم رو کسش کشیدم—خیس خیس بود. لورن دیگه طاقت نداشت و گفت: «چی کار می‌کنی؟ بکن دیگه!»خندم گرفت. کیرمو یه دفعه تا ته کردم تو کسش. لورن یه آه عمیق کشید. کسش داغ و تنگ بود. چند لحظه وایستادم و نفس عمیق کشیدم تا گرماشو با تمام وجودم حس کنم. انگار داشت تو تنم پخش می‌شد. کمرشو گرفتم و شروع کردم آروم تلمبه زدن. تخت با هر حرکت جیرجیر می‌کرد، انگار داشت همراهیمون می‌کرد.
هرچی می‌گذشت، تلمبه‌ها محکم‌تر می‌شد. هر ضربه که به کون لورن می‌خورد، مثل موج تو بدنش پخش می‌شد و تکونش می‌داد. کونشو با دستام چنگ می‌زدم و بهش درکونی می‌زدم —حسابی سرخ شده بود. لورن داشت حال می‌کرد، ناله‌های آرومش بیشتر و بیشتر می‌شد. با دستش ملافه رو چنگ زده بود و زمزمه می‌کرد: «ادامه بده. . . ادامه بده. . . عالیه. . . همین خوبه. . . »کسش حسابی تنگ شده بود، انگار داشت کیرمو تو خودش می‌کشید. نمی‌دونم چند دقیقه تو پوزیشن سگی بودیم، ولی بدنم خیس عرق شده بود و آب از پیشونیم سرازیر. برای این که لورن خسته نشه، گفتم دمر بخوابه. همین کارو کرد و من رفتم روش. دوباره شروع کردم به تلمبه زدن و بوسیدن گردن شونه‌هاش. بعد یه مدت وسوسه شدم از کون بکنمش—نمی‌تونستم بذارم این موقعیت از دستم بره. حالا که پیش اومده بود، می‌خواستم نهایت لذت رو ببرم. با دستم لای کونشو باز کردم، یه تف روش انداختم و آروم کیرمو گذاشتم داخل. یه لحظه صداش بلند شد، ولی جلوشو گرفت. گفتم: «ببخشید، الان تموم می‌شه. » کم‌کم کیرمو تا ته بردم تو. وقتی حس کردم دردش آروم شد، تلمبه زدنو ادامه دادم. نزدیک ارضا که شدم، کیرمو ازش درآوردم، لورنو بغل کردم و حسابی بوسیدمش. لبامون تو هم قفل شد. انقدر کشش دادم تا دوباره به حالت عادی برگشتم—نمی‌خواستم به این زودی تموم شه.
رو تخت دراز کشیدم. لورن اومد روم، کیرمو آروم به سمت کسش هدایت کرد و کنترل رو به دست گرفت. شروع کرد بالا پایین کردن. اون خانم سنگین و نجیب، حسابی وحشی شده بود. تکون‌هاش عرق و از صورتش رو صورت و بدنم می‌چکوند. تو این پوزیشن، صدای جیر جیر تخت بلند شده بود. پیچ‌وتاب بدنو تکون سینه‌هاش داشت دیوونه‌م می‌کرد. نیم‌خیز شدم، بغلش کردم و ازش لب گرفتم. سرمو گذاشتم بین سینه‌هاش—بوی طبیعی تنش با عطر عرقش قاطی شده بود و بدجوری حشریم می‌کرد.
زیر گوشش زمزمه کردم: «تو فوق‌العاده‌ای، لورن. داری دیوونه‌م می‌کنی. به تو هم خوش می‌گذره، مگه نه؟ از شوهرت بهترم، مگه نه؟»
لورن گفت: «هیس، ساکت باش، چرت نگو!»
گفتم: «چیه؟ عذاب وجدان گرفتی که داری بهش خیانت می‌کنی؟»
داشتم حرفمو ادامه می‌دادم که یه چک محکم زد زیر گوشم و با شدت بیشتری بالا پایین کرد.
گفت: «بهت گفتم خفه شو و فقط منو بکن!»
با خنده گفتم: «چه دست سنگینی داری، بهت نمی‌خوره!»
قلبم داشت تو سینم مثل پتک می‌کوبید. لورنو از روم بلند کردم، پاهاشو انداختم رو شونه‌م و دوباره تلمبه زدنو شروع کردم. با تمام وجودم لذت می‌بردم. قطرات عرق روی بدن لورن زیر نور فانوس برق می‌زد. می‌تونستم اوج لذتو تو چهرش ببینم. صورتمو بهش نزدیک کردم و همون‌طور که تلمبه می‌زدم، ازش لب می‌گرفتم. نفس‌های گرمش به صورتم می‌خورد و ناله‌هاش تو گوشم می‌پیچید.
لورن زمزمه کرد: «دوستش دارم. . . خیلی دوسش دارم. . . همین‌جوری ادامه بده، لطفاً. . . »پاهاشو دور کمرم محکم حلقه کرد و با دستاش صورتمو به خودش نزدیک نگه داشت. نفسش بریده بریده شد بود و با چشمای خمار و نیمه باز بهم نگاه می‌کرد، کسش خیس و تنگ شده بود. ناله‌هاش بلندتر شد—حس کردم الانه که ارضا شه. خودمم نزدیک بود ارضا شم، ولی خودمو نگه داشته بودم. تلمبه‌ها رو محکم‌تر کردم. نبض زدن بالای کسشو حس می‌کردم. چند ثانیه بعد، پاهاش لرزید و یهو آروم گرفت و شل شد. منم که به زور خودمو نگه داشته بودم، با چند ضربه دیگه ارضا شدم و تو بغل هم ولو شدیم. چند دقیقه فقط سکوت و بوسه بود. لورن خسته و بی‌حال بود. کمکش کردم لباساشو بپوشه، ولی انقدر خسته بود که همون‌جا رو تخت خوابید. خیلی گرمم شده بود رفتم بیرون تا یکم هوا بخورم و یه نخ سیگار‌ بکشم. عطر تنش هنوز تو سرم بود و‌ به فردا فکر می‌کردم.
داستان تمام شد.
اگر خوشتون اومد با لایک و‌کامنت حمایت کنید که قسمت های بعد بزارم و داستان های جدید ترجمه کنم.

نوشته: Amir_CPT

بازدید 16,128

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “سکس توی اردوگاه جنگلی”

  1. عالی و روون ترجمه شده بوداز اون بهتربدون غلط و بدن استفاده از لغات خارجیبازنویسی شده بوددرجه یک 👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید