سلام دوستان علی هستم و این که میخوام واستون بنویسم داستان واقعی من و همسر عزیزمه که مال چندین سال قبله و از جوونی ما شروع میشه و تا این اواخره که ادامه داشت.دلم خواست یکبار هم من نویسنده باشم…آخه چندین ساله فقط میام مطلب و داستان خاطره میخونم…و دوران تنهاییم رو فقط با مطالعه گذروندم…تمام داستان بغیر اسامی واقعی هستند.بریم سر اصل ماجرا دهه۸۰بود و تازه داشت گوشی همراه و ماشینهای مدل بالا و جدید بین مردم مرسوم میشد.من هم مدرک معماری رو گرفته بودم و به هیچ دردم هم نمیخورد.فقط پدرم کیف میکرد و هی مهندس مهندس به کون من میبست.البته حاج نصرت معمار خر پول بود و اصلا منو نمیزاشت که برم واسه کسی کار کنم عار میدونست…توی این گیر و دار پروژه بزرگ و سنگینی رو قبول کرده بود.و شریک شده بود برای مجتمع سازی.شریکش جزو دم کلفتها بود.و دختر خوشگلی بنام مهوش داشت…اون هم مث من هر روز دنبال کون پدرش بود و کم کم داشتیم کارهای قانونی رو انجام میدادیم تا خاکبرداری انجام بشه و پروژه شروع بشه…توی این بین کنار زمینهای ما۱خونه قدیمی بزرگ بود که مال یک یارو بود فرهنگی بود و بازنشسته بود.پدر من و مهوش دست گذاشتند روی این ملک و برای ارتقای سطح کیفی پروژه اون رو هم از یارو خریدند.البته بنده خدا بغیر اون ملک چیزی هم نداشت.و بیکار هم بود…بعد چند وقت اسباب وسایلش رو جمع کرد و رفته بود خونه کوچیکی خریده بود و با بقیه پولش که پسر قرشمالش ازش گرفته بود اون زمان پراید خرید و مثلا رفت توی شهر کار کردن و مسافر کشی.ما دور کل زمین رو فنس و حصارکشی کردیم و فقط قسمت خونه یارو رو که درخت هم زیاد داشت والبته خونه اش رو خراب کردیم و فقط سرویس گوشه حیاط رو نگه داشتیم.و یک کانتینر اتاق حاضر و آماده گذاشتیم اونجا برای نگهبانی…روز آخری اومد و تصفیه حساب کرد و گفت مهندس میشه با پدرت حرف بزنی نگهبانی اینجا رو به من بسپاره بیکارم.خودم۲۴ساعته هستم و مواظبم.نگران نباشید.من این منطقه و مردمش رو خوب میشناسم…با پدرم صحبت کردم و اون و شریکش قبول کردند.و این آقا محمد شد نگهبان مجتمع…گود برداری شروع شد وفقط همون کانتینرو توالت کنار هم دست نخورده باقی موند…بقیه ملک گود برداری بزرگی شد.اخه قرار بود برج تجاری مسکونی بزرگی بسازیم…روز جمعه بودبا رفیقام قرار باغ داشتیم اخه کل هفته رو کار کرده بودم و خسته بودم…پدرم گفت علی برو سر پروژه.به محمد بگو حواسش باشه۵صبح فردا کارگرها با میکسر ها برای بتون ریزی میان اونجا خواب نمونه…گفتم آقا جون۱گوشی بهش بده دیگه…بنده خدا نداره بخره.گفت باشه حالا تو برو…گفتم اه ریدی به جمعه ما.تا برم اونجا برگردم کلی وقت ازم میگیره.سوار موسو ماشین خوشگل خودم شدم که پدرم تازه واسم خریده بود تا پابند بشم و دنبال کوس کلک بازی نرم.۲۳سالم بود و مجرد بودم و لیسانسه و مغرور و بچه پولدار و خوش تیپ با دوز و کلک واسم معافی گرفته بود.رسیدم اونجا چند بار بوق زدم کسی نیومد در رو باز کنه…دیدم اصلا در قفله کسی نیست که بازش کنه.خودم رفتم پایین و قفل آویز رو از روی در فنسی باز کردم و رفتم داخل.رفتم سمت اتاق نگهبانی و چند باری صداش زدم آقا محمد های آقا محمد…عمو کجایی؟دیدم نیست.رفتم توالت و کسی هم که نبود در باز سرپا علی کوچولو رو که گردن کلفت و سفید و خوشگله رو درش آوردم و شروع کردم ادرار کردن…در توالت درست روبروی پنجره کوچولوی پشتی اتاقک نگهبانی بود.موقعی که سر بالا کردم.متوجه شدم سریع۱سایه از کنار پنجره فرار کرد کنار…اولش فک کردم تخیل زدم.ولی کمی توی محوطه چرخیدم و دستامو زیر شیر آب تانکر بزرگه شستم…هی لعنتی اومدم آب و ببندم لامصب سرشیرش هرز بود…تا اومدم ببندمش کلی خیس شدم و بد جور عصبی شدم…هم بخاطر اینکه عمو محمد سر جاش نبود و این همه دم و دستگاه رو انداخته بود رفته بود و هم بخاطر اینکه چندبار بهش گفتم این شیر رو عوضش کنه…ولی گوش نداده بود…به هر کلکی بود بستمش ولی هنوز۱نخ باریک ازش آب هدر میرفت.نیم بشکه فلزی بود آوردم گذاشتم زیر شیر آب تا هدر نشه.و دوباره دستام کثیف شدن…البته لباسهام خیس و کثیف…همیشه یکدست کت شلوار عقب ماشین توی کاور آویزون داشتم…و زیر لب و بعدشم بلند بلند محمد رو فحشش دادم…رفتم سمت ماشین و با آب معدنی توی بطری دستامو شستم.کت شلوارم رو برداشتم و برگشتم برم.توی اتاقک تا لباسم رو عوض کنم.رسیدم اتاقک و آروم رفتم داخل…اول تابستون بود و گرم.تا رفتم داخل فک کردم تخیل میزنم ولی نه درست میدیدم…یک فرشته مو مشکی خوش قد وبالا پشتش بهم بود.و داشت چایی واسه خودش از توی فلاسک میریخت…تا نور اومد داخل اتاقک تازه متوجه من شد…تمام کارهای منو از لحظه ورود تا لحظه خروجم دیده بود…نگو فک کرده بود من دیگه رفتم خیالش راحت شده بود.وقتی متوجه من شد جیغ کوچیکی زد و گفت وای مهندس تو رو خدا برین بیرون لباس خوبی ندارم.با یک تاب آستین حلقهای مشکی بود ویک ساپورت تنگ
و آبی کمرنگ…گفتم به به دم عمو محمد گرم…خوب به خودش میرسه جان چی لعبتی رو هم آورده.رفتم جلو کت شلوارم رو انداختم روی تخت،گفتم جون خوشگله بخورمت.دختره جیغ زد.خندیدم.گفتم کوفت.احمق من از محمد پیرمرد ریقو هم بدترم.گفت بیشعور آقا محمد پدرمه من دخترشم…گفتم ای بابا ببخشید.بخدا…پرسیدم حالا کجا رفته تو رو گذاشته جای خودش…گفت داداشم تصادف کرده رفته ببینه چکارش شده…منو گذاشت و رفت…تا ظهر برمیگرده.گفتم و تو هم از اولش اینجا بودی و صدات در نمیومد.ناکس داشتی منو دید میزدی،گفت نه بخدا من چیزی ندیدم.گفتم بشین بینم با،،فیلممون نکن.رفتم جلوتر از بازوهای لختش گرفتم.گریه کرد.گفت تو رو خدا ولم کن…گناه دارم.مث آهو بره بی دفاع توی دستم شکار شده بود.گفتم مگه میخوام بخورمت که میگی گناه دارم.گفتم خوب ناز و خوشگلی ها.پرسیدم کلاس چندمی؟گفت ترم۴تربیت معلم هستم… گفتم آهن میخوای خانوم معلم بشی.خوشگله،میزاری من شاگردت بشم.گفت مهندس تو رو جون هر کی دوست داری ولم کن.چی گریه ای هم میکرد.نشستم روی تخت.گفتم بشین روی پام.گفت نه ولم کن نمیخوام.پرسیدم خوشگله اسمت چیه؟گفت زهره هستم.گفتم آفرین خوشگل خانوم حالا ساکت باش و داد و بیداد نکن و بزار کارمو بکنم.گفت وای نه چکار کنی.چی میگی مگه دیوونه شدی ولم کن لعنتی.گفتم هیس.داشتی منو دید میزدی خودم دیدمت.من هم باید ببینمت.گفت نه بخدا تو رو خدا ولم کن من ابرو دارم.دخترم بدبخت میشم.نکن مهندس بقران به بابام میگم.محکم گرفته بودمش هرچی تقلا و تلاش میکرد زورش بهم نمیرسید.خودم هم بشدت از در آغوش گرفتنش حشری شده بودم.پرتش کردم روی تخت دمر افتاد.خودمو انداختم روش،گفتم جانم چه بدن نرم و قشنگی داری.جانم به این کون چقدر کپل و نازه…گریه میکرد و بلند بلند فحشم میداد.توله سگ حروم زاده حیوون ولم کن…موهای بلند و بافته شده اش رو پیچوندم دور دستم.چند دور پیچید.تا جمعش کردم گردنش درد گرفت و گریه کرد. گفتم زر بزنی داد و بیداد الکی بکنی همینجا بکارتت رو ازت میگیرم.هر چند اگه باکره باشی.گفت به قرآن تو اولین پسر و مردی هستی که بغیر پدرم دستش بهم میخوره…بخدا گناه دارم مگه تو انسان نیستی.دوست داری یکی با خواهر مادر خودت ازینکارا بکنه.گفتم گوه خورده هر کی بکنه.بعدشم مگه من میخوام چیکار کنم…فقط یک سکس نصف و نیمه از پشت.اونم که کنتور نداره کسی ببینه بفهمه.مگه خودت فضولی کنی و آبروی خودتو ببری،گفت نه بخدا نه،نکن،وای خدا جونم.موهاشو دوباره کشیدم.گفت وای وای وای.نکن دردم میاد گردنم شکست.گفتم پس ساکت باش تا کون خوشگلت رو بکنم برم.موهاشو ول کردم۲دسته ساپورتش رو کشیدم پایین.با شورتش با هم اومد پایین.گریه بلند و از ته دلی کرد.گفتم هیسسسس بابا انگار که میخوام بکشمش.نمیمیری که.؟برگشت چشمای درشت و قهوه ای و نازش پر اشک بودن.گفت تو دیوونه ای بخدا.میخواد بهم تجاوز کنه بعدش هم ازم میخواد آروم باشم…گفتم هیس لامصب چرا اینقدر خوشگلی.؟اوف چقدر تنگی،؟لای کونش رو دو دستی باز کردم.سوراخش مث ته سوزن بود تنگه تنگ.کمی هم مو داشت.خودشو سفت گرفته بود.گفت ولم کن بی ادب نکن.زشته…گفتم کجاش زشته به این خوشگلی.گفت عوضی کارات زشته.خم شدم روش تقریبا دراز کشیدم روش.از پشت بوسیدمش.گفتم چقدر بدنت بوی خوبی میده.گفت تو رو خدا ولم کن اذیتم نکن.گفتم تو رو خدا فقط یکبار بزار بکنمت.گفت وای این دیوونه است.احمق بهت اجازه بدم که فقط یکبار بهم تجاوز کنی.گفتم اگه خودت اجازه بدی دیگه تجاوز نیست که…گفت زود باش بلند شو از روم نفسم گرفت گنده بگه دیوونه ولم کن.گفتم فحش نده فقط یکبار قسم میخورم.گفت هر گوهی میخوری بخور.اگه بابام بیاد سکته میکنه.خم شدم زبونمو رسوندم سوراخ کون نازش چند باری لیسیدمش.براش تعجب آور بود سرش رو برگردوند با تعجب نگاهم کرد.اونجا واقعا قبول کردم این خنگه از سکس چیزی نمیدونه.لپهای تپل و کوچیک کونش رو گاز گاز کردم.گفتم شل بگیرش نترس بزار یه خورده لیس بزنم سوراخ نازتو.نرم بشه آماده بشه.گفت زود باش حیوونه کثیف.گفتم بی ادب نشو از خانوم خوشگلی مثل تو این حرفها بعیده.گفت کی فک میکرد مهندسی مث تو به این حیوونی و رذلی و کثافتی باشه.دوباره دراز کشیدم روش.دست بردم زیر بدنش سینه چپ خوشگلش رو از روی تاب گرفتم ولی آروم نه وحشیانه.گفت ولم کن زود باش تمومش کن.بهم دست نزن.در گوشش.گفتم هیس نازنین.الان تموم میشه،صورتشو بوسیدم.با دست پاک کرد صورتشو.زیپمو باز کردم.کیرم تازه از بند اسارت آزاد شد.خودم تف زدم خیسش کردم.تا گذاشتم لای کونش تازه متوجه علی کوچولو شد.چنان جیغی زد ترسیدم.گفتم لامصب چته.وای چی گریه ای کرد.نکن بی آبرو میشم.درش بیار.گفتم نکردم توی بدنت که.لامصب لای پاهاته.گفت باشه نمیخامش دوستش ندارم.همون لحظه صدای گوشی اومد.گفتم مال کیه؟گفت مال منه حتما بابامه،گفتم جواب بده.بقران حرف مفت بزنی کشتمت.گفت باشه بخدا چیزی نمیگم.از روش بلند شدم.زودی ساپورتش رو کشید بالا.تلفنش رو جواب داد
الو سلام بابا جون کجا رفتی تو؟خب خب…آره اینجاست.تو از کجا میدونی؟باشه باشه الان گوشی رو میدم بهش…بیا بابام کارت داره.گفتم چیکار داره؟از کجا میدونه من اینجام؟گفت نمیدونم خودت ازش بپرس…تا من گوشی رو گرفتم با پدرش حرف بزنم سریع مانتو شلوار پوشید و شال سرش کرد.گفتم الو عمو محمد با من چیکار داری؟گفت مهندس بیزحمت بیا کلانتری فلان جا…به مشکل خوردم…به معمار زنگ زدم.گفت به تو بگم بیایی دنبال کارم.گفت اومدی محل پروژه ساختمونی.آخه کسی رو ندارم کمکم کنه…الان هم زیاد نمیتونم حرف بزنم این خطه کلانتریه،گفتم باشه الان خودمو میرسونم.قطع کردم.دختره گفت چی شده بابام کجاست؟گفتم کلانتریه،گفت وای چرا…گفتم نمیدونم گفت بیا کمک.تنهام مشکلی دارم.گفت مهندس میری کمکش کنی.؟گفتم آخه چرا من برم.چکاره منه مگه…گفت تو رو خدا گناه داره پیرمرد.آقایی کن دیگه،؟تو که خوبی بهش کار دادی…بهم گفت اگه علی آقا نبود پدرش بهم کار نمیداد.گفتم لعنتی دو دقیقه قبل بهم میگفتی رذل کثیفه حروم زاده. حالا آقا شدم.؟گفت خب کارت زشت بود دیگه من اصلا فک نمیکردم تو بخوای همچین کاری باهام بکنی…گفتم باشه غصه نخور میرم پی کارش.گفت میشه من هم بیام.گفتم که چی بشه…گفته زهره رو نیارش…خواهش میکنم علی آقا تو رو خدا بابام تنهاست…داداشم بی عرضه است.گفتم باشه بدو بیا…اومد سوار شد و دائما دستش توی موهاش بود گفتم چته؟نکنه شیپیش افتاده توی موهات همش میخارونم پوست سرت کنده شد…با اون دو تا چشم درشت و خوشگلش نگاهم کرد و آخ آروم اشک ریخت وگریه کرد. سرم درد میگیره پوست سرم میسوزه…گردنم هم درد میگیره…موهامو برعکس کشیدی…تازه الان متوجه دردش میشم.گفتم ببخشید تو رو خدا خر شدم نفهمیدم چیکار میکنم…معذرت میخوام…تو رو خدا گریه نکن خب…به خدا منه خر دوست دختر زیاد دارم ها…کمبود سکس ندارم.نمیدونم که چی شد یهو دیدمت از خودم بیخود شدم…رسیدیم کلانتری رفتم اتاق افسر نگهبان…پیرمرد بیچاره اونجا نشسته بود و توی جفت سوراخ دماغش پنبه بود.دور دماغش هم متورم بود و چشماش سرخ…پرسیدم چی شده عمو محمد.؟زهره دوباره صدای گریه اش در اومد…باباش رو بغل گرفته بود.افسره گفت پسر این آقا با ماشین زده به موتور داداش اون یارو که بیرونه و دستبند دستشه.گفتم سر و کله اون چرا خونیه،.گفت اینها توی کلانتری درگیر شدند…موتوری خودش مقصر بوده افسر کروکی هم کشیده…پسره سرش ضربه خورده الان بیمارستانه…پسر این آقا برای تکمیل پرونده اینجا بود.ماشینش رو بردند پارکینگ ما ازش خواستیم زنگ بزنه کسی بیاد دنبالش که اگه لازم شد سند بزارند.گفتم وقتی مقصر نبوده چرا سند بزارند؟گفت مهم این نیست.مهم اینه که این پسره فک کرد این پیرمرده زده به برادرش اومد نیومد با کله زد توی صورت این آقا… پسر این هم با گلدون زد توی سر اون که…کله اش شکست…گفتم خب پس شما سریع زود شکایت نامه تنظیم کن.ما ازش شکایت داریم…زده دماغ و صورت پیرمرد رو یکی کرده…زنگ زدم محمدی وکیلمون،زود خودشو رسوند.عمومحمد میگفت ولش کن مهندس.گفتم چی چی رو ولش کن زوری بهش بدم که به بزغاله بگه آق دایی…پسره تازه فهمید چه گوهی خورده.زهره گفت علی آقا تو رو خدا ولش نکن دماغ بابام همش خون میاد…خلاصه این جریان مهم نیست بماند…فقط خواستم نحوه دوستی و محبتی که بین من و زهره ایجاد شد رو بهتون بگم…پدرش رو بردیم درمانگاه و موقتا دماغ و دهنش رو درمون کردند.و بردمش رسوندمش سر پروژه.گفتم زهره خانوم تو با من بیا.پرسید کجا،؟گفتم بیا بهت میگم…رفتیم واسه باباش سوپ گرفتم و کمی میوه کمپوت…واسه خودش هم ناهار گرفتم.رفیقام هم زرت و زرت زنگ میزدند…گفت مرسی مهندس.خیلی خوبی،؟خندیدم گفتم…پس اون حرفهات چی؟گفت حقت بود و خندید.گفتم آهان حالا شد تو رو خدا دیگه گریه نکن.با خنده خوشگل تری،،گفت مهندس گفتم جانم.گفت میری داروخانه تا داروهای بابا رو بگیرم پیره ممکنه امشب درد زیاد بکشه…دکتره گفته،،گفتم باشه.نسخه رو ازش گرفتم.و رفتم داروخانه واسه خودشم یک شامپوی خارجی تقویتی خوب خریدم.پرسید این چیه…گفتم رفتی خونه برو دوش بگیر این واسه موهای خوشگلته،پیاز موهاتو تقویت میکنه…لبخند زد گفت مرسی…لامصب لبخندهاش دیوونه ام میکرد… وقتی رفت پایین خودش بهم دست داد.گفتم منو ببخش خر شدم بخدا…گفت باشه…گفتم بهم شماره میدی اگه کارت داشتم زنگ بزنم.دوباره لبخند قشنگی زد و شماره دادم و گرفتم…این شد آغاز رفاقت من و زهره.خلاصه که آروم آروم کم کم با زنگ و پیامک و تماسهای گاه و بیگاه سر دو ماه شدیم عاشق معشوق و رفیق…پدرش از دوستی ما بوهایی برده بود.نمیدونم چند روزی واسه چی تعطیل بود.با رفقا قرار گذاشتیم بریم شمال مهوش هم با دو تا از رفیقاش بودند و رفیقام هم با زید هاشون…ویلای مهوش اینا بودهمه جوون بودیم.قبلا هم چند باری چند نفری مختلط کویر و بیابون و شمال رفته بودیم.گروه خوبی بودیم زنگ زدم گفتم زهره میایی ۳روزی بریم شمال.از وقتیکه
باهاش آشنا شده بودم حال و احوالم عوض شده بود زیاد با رفیقام نمیچرخیدم…به هر بهونه ای بود فقط با زهره بودم.وقتی بهش گفتم بیاد بریم شمال.جا خورد.گفتم نترسی ازم ها.بخدا ازت دلگیر میشم.دوستام همه با خانومها یا نامزدشون یا دوست دختراشون میان.زیاد هستیم من هم میخوام با تو برم اونجا…گفت علی من خجالت میکشم. گفتم آخه چرا عزیزم.؟گفت علی جون شما همه چند ساله همدیگه رو میشناسین.من بغیر تو کسیو نمیشناسم.بعدشم من تاحالا تنهایی بدون خانواده جایی نرفتم.پرسیدم زهره یعنی نمیخوای باهام بیایی.؟گفت بگم نه ناراحت میشی.گفتم باشه خداحافظ…خیلی حالم گرفته شد…رفیقام اصرار داشتند من هم بیام.ولی از رفتار زهره دلگیر بودم.شایدم حق داشت با اون کاری که من قبلا باهاش کرده بودم هنوز ازم میترسید…ولی نمیدونست عاشقش شدم…رفقا بقران عشق با دوست داشتن معمولی خیلی تفاوت داره…وقتی عاشقی مجنونی گرفتاری…شاید طرف مورد نظرت زیاد زیبا هم نباشه اما تو عاشقی دیگه…زمانیکه به مجنون گفتند…مجنون تو به این خوشگلی گرفتار این دختره سیه چرده شدی.؟مجنون گفت شما بیا لیلی رو از چشم مجنون ببین…حال من هم همین بود.همه فک میکردن من صددرصد مهوش رو میگیرمش با اون تیپ و تار و خانواده…اما من از روزی که گرفتار عشق زهره شدم هیچ دختری به چشمم نمیومد.شب بود گوشیم زنگ خورد.زهره بود.گفتم جانم عشقم.وای صدای عمو محمد بود.گفت مهندس بهت اطمینان میکنم دختره رو چند روز میسپارم دستت.ببینم چقدر مردی و مواظبشی،،گفتم روی چشام جا داره.گفتم ممنونم عمو محمد.گفت والاه نمیدونم چی بگم بهتون…ولی مهم پدر مادرت هستند.گفتم میشه باهاش حرف بزنم…گوشی رو داد به زهره.داشت میخندید.گفتم آخه به چی میخندی؟گفت چقدر قشنگ به بابام گفتی عشقم…خودم هم خنده ام گرفت…قرار مدار گذاشتیم.با وجودیکه دلش نمیخواست اما قبلش رفتیم خیابون و کلی خرید واسش کردم…و ما نصف روزی دیر تر از بقیه رسیدیم شمال…ویلا شلوغه شلوغ بود.دختر و پسر.زهره مات مونده بود…ببینید اون سالها هنوز مثل الان نبود که اینستا و تلگرام و از این چرت وپرتها چشم و گوش مردم رو دریده کرده باشه…دخترها چندتا یکی پررو بودن…امثال زهره من که اصلا پاک و بی آلایش بودند…دخترهایی هم که با رفیقام بودند.از همون پرروها بودندو کمه کم چند باری طعم کیر رو چشیده بودند…من که با ماشین اومدم توی باغ ویلا.رفیقام خیلی از اومدنم خوشحال شدند.سلام و تبریکی و خوش امدی گفتند آشنایی و ورود من و زهره رو.مهوش تا شنیده بودمن اومدم داشت تندتند میومداستقبالم…تا من و زهره رو باهم دید.قدمهاش شل شد.بقول قدیمیها انگاری خشت از دستش افتاد…سلام آرومی داد و خوش آمدی گفت.اصلا به زهره نگاه نکرد که سلام بده.مغرور و زیبا و خودخواه بود و هست.زهره رو هم میشناخت و فقط بعنوان اینکه پدرش نگهبان ماست قبولش داشت.زهره گفت علی خیلی بد شد من اومدم ببین اصلا نگاهم هم نکرد.گفتم به اون چه مربوطه؟گفت مگه نگفتی ویلای مهوش اینهاست،گفتم باشه برنامه مال کل بچه ها و تیمه،اون قبول کرده همه بریم ویلای اونها.گفتم بچه ها اتاق ما کدومه…گفت علی جون اتاق بی اتاق…بالا خانومها پایین آقایون…خندیدم…گفتم عزیزم چمدونت رو بردار برو بالا.طفلی ساکت و سر به زیر رفت بالا.من پایین بودم و با آرش حرف میزدم برنامه شب رو میچیدیم،دیدم زهره با چشای اشک آلودچمدون بدست اومد پایین…پرسیدم چی شده عزیزم،هیچچی نگفت.پرسیدم چی شده؟گفت منو برسون ترمینال خودم با اتوبوس بر میگردم.گفتم واسه چی؟سر گذاشت روی داشبورد گریه کرد…رفتم بالا ببین کی چی بهش گفته…ماندانا به مهوش گفت خیلی بدجوری باهاش حرف زدی.گناه داشت چرا بهش اینجوری گفتی،؟خجالت کشید…گفتم مهوش چی گفتی به زهره.گفت هیچچی بخدا.فقط گفتم ما اینجا ۳تا کارگر داریم چرا علی این همه زحمت کشیده تو رو آورده،من هم بی معطلی زدم زیر گوشش.گفتم عوضی تو گوه خوردی به نامزد من همچین چیزی گفتی…یابو برداشته که چی؟مگه تو کی هستی؟محمود مگه بهت نگفتم بریم ویلای ما…گفتی دوره بچه ها خسته میشن…بیا تحویل بگیر…همه جمع شدن مهوش گریه میکرد جریان رو گفتم.و.زدم بیرون پسرها هم دنبالم لوازم رو برداشتند.گفتم تو رو خدا شما بمونید.بزارید تنها باشم.همش تو مقصری محمود.گفت علی جون بخدا فک نمیکردم اینقدر بی ادب باشه…مهوش اومد عمدا دم ماشین جلوی زهره گفت علی من و تو قرار ازدواج داشتیم.گفتم کی چه موقع من ازت همچین چیزی رو خواستم؟فقط یک بار رو بگو.قسم بخور بگو…گفت بابات چند بار منو از بابام خواستگاری کرده،گفتم شاید واسه خودش کرده.من که خبر ندارم…همه خندیدن.گفتم حالا صبر کن…زهره جون اشکاتو پاک کن…حالا راستشو بگو من چند بار تا الان ازت خواستگاری کردم…گفت نمیدونم حسابش از دستم در رفته…همه کل کشیدن و تبریک گفتند.گفتم مهوش جون موضوع یک عمر زندگیه،من و تو با این اخلاق گندمون که نمیتونیم باهم کنار بیاییم…برای تو یکی مث محمود خوبه
که دائما بزنی توی سرش و بهش آقایی کنی،،نه من که خودم حس آلفا بودن دارم…گفت لیاقتت همین دختره است…گفتم ببینید بچه ها این خانوم لیسانس گرفته معلم شده…از ۱۵سالگی استاد زبانه…الان هم دبیر زبان شده.کنار پدرش زحمت میکشه…خودتون میبینید توی خوشگلی تکه،اونوقت این خانوم بدون پدرش و پول باباش حتی نمیتونه ۱چایی دم کنه و سیگار بخره…کدوم سرتره…آره لیاقت من همچین دختر نمونه ایه،،خداحافظ همگی نذاشتم بقیه مهمونی رو ترک کنند.زهره توی ماشین گریه میکرد.گفت کجا میری؟گفتم بشین تا ببینی…دیگه شب شده بود کلی چیز میز گرفتم و رفتیم ویلای بزرگ خودمون توی دل جنگل…گفت اینجا کجاست چقدر ترسناکه،گفتم ویلای خودمونه، نترس نگهبان داره.مجهزه…رفتیم داخل…دستور شام و پذیرایی دادم.کم کم داشت دلش آروم میشد.خودش اومد بغلم کرد نشست روی پام.لبهامو بوسید.گفتم چیه عزیزم.گفت عاشقتم علی…فدات بشم.خوب هوامو داشتی و خرابش کردی،خندیدم.گفتم حیف که تنهاییم.گفت باشه میخوام کنار هم باشیم تا بهتر بشناسمت.گفتم که بعدش؟گفت خانومت بشم دیگه،بوسیدمش.گفتم پاشو لباس راحتی بپوش.گفت آخه سابقه خوبی هم نداری،خندیدم.گفتم ببخشید دیگه.خودت مقصری که خوشگلی،مش قاسم سرایدار با خانومش اومدن و کلی خوش اومد گفتند و پذیرایی کردند و رفتند.خسته بودم خیلی زیاد.گفتم بریم بخوابیم.فردا بریم دریا رو ببینیم.گفتم بیا دیگه…گفت کجا بخوابیم.بردمش اتاق ویژه خودم.گفتم اینجا.گفت روی یک تخت.گفتم خانومها باید کنار همسرشون بخوابند.گفت علی؟؟گفتم چی اگه نمیترسی برو اون اتاق تنها بخواب.گفت میترسم.گفتم پس بیا بغل خودم بخواب…بالش گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم.با تاب بود و شلوارک…گفت پس بالش متکای من کو.همه رو که تو برداشتی،گفتم بیا،دستمو دراز کردم گفتم زن باید سرش رو بزاره روی بازوی شوهرش بخوابه، این بالششه،لبخند نازی زد.اومد توی بغلم.اروم سر گذاشت روی بازوم.نگاهمون توی هم گره خورد.لبهای نازشو بوسیدم.گفت بگیر بخواب مگه خسته نبودی،چشامو بستم.تا چشامو بستم تندی لبامو بوسید.کشیدمش جلوتر بغلش گرفتم. گفت وای غلط کردم.گفتم هیس عشقم.تو مال منی فقط ساکت باش.شروع کردم بوسیدن و بوییدنش…چقدر ناز لب میداد.وای چقدر نسبت به بوسیدم کنار گوشش زیر گردنش حساس بود.اه قشنگی کشید.روی بدنش دراز کش بودم اما زورم رو روش نمینداختم،نوازشم میکرد.اروم تابش رو دادم بالا.گفت علی دیگه؟گفتم هیس فدات شم…آروم سینه های ناز و سفت و خوشگلش رو کشیدم بیرون.حالا میفهمم چرا اون روز اول نمیذاشت دست به سینه هاش بزنم…کوچولوی ناز من آتیش زیر خاکستر بود.چقدر وقتی نوک سینه نازشو مکیدم.ناله قشنگی کرد.گفت علی آروم بخور بخدا اولین بارمه…دردشون میاد.گفتم چشم.قربونش بشم.نوبتی میخوردمشون،گفت بخور آروم بخور.وای تا زیر بغل هاشو بوسیدم و برگشتم دوباره نوک سینه هاشو به دندون گرفتم…چنان ناله ای میکرد کیرم مث گرز رستم شده بود.من هم با شورت بودم و اون با شلوارک…همونجوری کیرمو گذاشتم لای کوسش…لخت نشده سینه هاش توی دهنم.خودش کوسشو به کیرم فشار میداد.داد زد.علیییی،گفتم جانم جانم…یکجوری کوسو داد بالاچسبوندبه کیرم که ترسیدم کیرم با دوتا شورت بره توی کوسش.چند ثانیهای مکث کرد و خودشو شل کرد.کمرش و انداخت پایین.ارگاسم شد…نگاهم کرد. بوسیدمش.هلم داد کنار.دویید رفت سرویس.چند دقيقه بود نیومد.رفتم دم در دیدم صدای هق هق میاد.اروم در رو باز کردم دم روشویی بود.تا منو دید پرید توی بغلم.گفتم جانم چیه چت شده؟گفت علی بقران به جون بابام بار اولم بود.گفتم خب برای بار اولت خوب بود که،؟پس چرا ناراحتی؟گفت الان خیال میکنی با خودت میگی چقدر دختر پررو و چشم دریده ایه…نه بخدا اصلا اینجوری نیست دست خودم نبود گرفتار حال عجیبی شدم.رفتم جلو بغلش گرفتم آوردم انداختمش روی تخت. گفتم فدات بشم که عین خودم شهوتی هستی…گفت نخیرم من شهوتی نیستم.قهر کرد.اخ تا از پشت بغلش گرفتم…کیر کلفتم رفت لای کون تپل و نرمش.گفت ولم کن علی.گفتم نه مگه خرم…تازه گیرت آوردم.همیشه آرزو میکردم زنی مث تو گیرم بیاد.جانم به این بدن…از پشت جفت سینه هاشو گرفتم.گفت ولم کن ولم کن تو به من و بابام قول دادی.گفتم مگه چیکارت کردم.دارم آرومی میمالمت دیگه.لختت که نکردم…گفت قول بده ازون کارای زشت باهام نمیکنی.گفتم بخدا قول میدم…گفتم دمر شو.چرخید.رفتم روی کونش آخ از روی شلوارکش چسبوندم بهش…دوباره بوس بازی شروع شد.سرشانه و بازو ها لخت بودند.میبوسیدمش.کیرمو و خودمو میمالیدم به کونش و بدنش.گفتم عزیز دلم اجازه میدی بزارم لای پاهات…بخدا فقط لای پاهات.گفت باشه بزارش.اروم شلوارکش رو کشیدم پایین…شورتشم در آوردم.کمی خیس کردم دادم لای پاهاش.بخدا خیس تر از من بود.از پشت کیرمو لیز میدادم تا کوسش…وقتی کیر به چوچوله اش مالیده میشد صدای ناله و نفسش عوض میشد.چرخوندمش چشماش رو بست…تیر آخر رو انداختم…رفتم سراغ لیسیدن کوس تپلش که شیو شده بود مث،الماس میدرخشید.بقران با لیس اول که زبونم رفت لای کوسش از پایین کشیدم بالا…یک جیغ کوچیکی زد و توی دهنم چنان ابی ریخت که کم مونده بود نفسم بند بیاد.اوه چقدر حشری بود.این دختر…گفتم وای چکار کردی عشقم چته؟گفت علی مرسی علی جون…آخ همش نمیدونستم باید چکار کنم.چند بار توی حموم خودارضایی کردم اما بهم نمیچسبید.ولی وای اینبار جونم بالا اومد…گفتم خوشبحالت پس من چی…گفت بزار ببینمش.گفتم قبلا که دیدیش.گفت از نزدیک ببینمش.نگاهش کرد.گفتم میخوریش.گفت چی رو بخورمش.گفتم اینو دیگه؟گفت وای نه علی جون اونجا رو که نمیخورند.گفتم چطور مال شما خانومها رو میشه خورد.اینو نمیشه…گفت حالا بعدا شاید بخورم.گفتم باشه پس بچرخ من هم حال کنم آبم بیاد دیگه…گفت وای چکار کنی؟گفتم از پشت بکنم.گفت نه بده.گفتم چیش بده عالیه.قبلا هم گفتم کنتور نداره که شماره بندازه…گفت باشه فقط مواظب بکارتم باش…گفتم مرسی عزیزم.بکنم داخلش مشکلی نداری،گفت نه بکن…این جیگر خانوم نمیدونست درد داره… گفتم شل بگیر خودتو که جا بشه توی پشتت…آخه سوراخش تنگه…گفت پس چی،اولین بارشه ها…گفتم پس خودم باید بسم الله بگم و صفرش رو آزاد کنم…دمر دمر بود لای پاها باز.کون نرم و شل و ول…تف رو زدم و آماده گایش بود…ولی خودم مراعات کردم که کیرزد نشه…با کیر خیس آروم نشونه گرفتم.قبلش با پنجه پاهام جفت پاهاشو کنترل کردم.گفتم عزیزم خودت هم کمک کن…لای نازت رو باز کن.گفت باشه فقط زود باش…آخ قربون سوراخ تنگش…به چی و به کی قسم بخورم تا سر کیرم رفت داخلش فشارش دادم…طوری جیغ زد…پرده گوشم زنگ زد.وای گفتم چته زهره…داد زد علی پاره شدم بخدا دردم میاد ولم کن…خوب بود ویلا خالی بود و اتاق سرایداری دور بود.گفتم خب اولش درد داره دیگه.گفت نمیخوام درش بیار درش بیار.گفتم خب خودتو سفت گرفتی در نمیاد…شلش کن بکشمش بیرون…تا شلش کرد.بیشتر دادم داخلش جیغ بدتر زد.دراز کشیدم روش.گفتم هیس هرچی جیغ بزنی هم فایده نداره…باید آبم بیاد.شلش کن.تا تلمبه بزنم.گفت همین بود دوست داشتن من.همین قدر منو میخواستی فقط واسه یک بار.گفتم نه بخدا نه…من عاشقتم…گفت مگه کسی عشقشو زجر میده…میدونی دارم زیرت جون میدم.گفتم خدا نکنه.باشه ببخشید.غلط کردم.اروم ازش کشیدم بیرون.گریه اش در اومد.سوراخ تنگش بازه باز بود.خون مون نیومده بود ولی گشاد شده بود.دمر بود برگشت طرف من.با چشای خوشگلش نگاهم کرد.گفت دارم از درد میمیرم.علی میسوزه…گفتم ببخشید پتو کشیدم روش.اروم آروم کمرش رو ماساژ دادم.حالا بدبختی در اوج شهوتم…شقه شق…گفت علی دستتو به سوراخم نزن میسوزه.گفتم آخه هنوز ارضا نشدم.که.گفت،خب نشدی که نشدی.میگی چکار کنم.پاره ام کردی دیگه بس نیست.؟بغلش گرفتم.گفتم ببخشید بگیر بخواب…گفت نمیتونم دردم میاد.گفتم میخای کرم بزنم بهش…خنکه…گفت آره یککم بزن…از توی کیف خودش کرم آوردم زدم انگشتم…آروم آروم سوراخشو که داشت بسته هم میشد مالیدم…آرومی های انگشتمو میدادم داخلش نق و نوق میکرد.تا اینکه دیدم الکی الکی تا ته انگشتم توی کونشه…آروم کشیدم بیرون…دوباره کرم زدم.گفت فقط یواشتر بکن.گفتم مال من میمالیش،آبم بیاد.دستشو آورد زیر پتو گرفت توی مشتش.گفت وای چقدر کلفته این کرده توی من.گفتم بازم میکنمش.گفت خواب دیدی خیره.دیگه نمیزارم…آروم با کیرم بازی میکرد و من هم انگشتش میکردم…یکهو با انگشت دیگه ام کوسشم مالوندم.ناله قشنگی کرد.بیشتر ادامه دادم.گفت علی بیا از روبرو مث اول بزار لای پام…منظورش لای کوسش بود.تف زدم چپوندم لای کوسش.تا کیر رفت لای پاهاش.پاها رو سفت کرد.خودمو رسوندم به لبهاش تمنای بوسه میکرد… محکم بغلم گرفته بود.چندتا لایی زدم لای کوسش چنان دوباره ارضا شد چشاش شهلا شد…که من از حال و هوای اون ارضا شدم…پاشیدم روی شکم و کوسش تا.نزدیک صورتش ریخت.زودی از زیرم بلند شد.گفت اه اه حالمو بهم زدی چندش.خب خودتو کنترل کن دیگه،گفتم زهره جون مگه تو تونستی خودتو کنترل کنی…بار اول کلی ابتو ریختی توی دهنم نفسم گرفت چیزی بهت نگفتم.باشه ببخشید.رفتم حوله برداشتم برم حموم…با تابش آب کیرامو تمیز کرد.از توی آینه قدی چشمون به هم افتاد.گفت علی جون ببخشید.رفتم توی حموم…اومد در زد.حوله اش دستش بودگذاشت توی رخت کن.اومد داخل.چقدر تمام لخت بدنش ناز بود.موهاشو باز کرد ریخت دور پشت سرش…زیبا بود زیباتر شد…گفت بغلم کن زود باش…بشورم…باهام قهر نکن که کونمو جر دادی پررو…هیچچی بهت نگفتم.زیر دوش دوباره بغلش کردم خودش لبهامو بوسید.گفتم فدات بشم حشری شهوتی خوشگله من…گفت علی بده اینجوریم.؟گفتم اوه تو هنوز طعم کیر رو نچشیدی؟بزار از جلو کامل گاییده بشی…فک کنم شبی چندبار دلت بخاد.گفت وای نه.چرا آخه… گفتم بعضي ها اینجورین،ولی من دوست دارم…خودم هم سکس رو دوست دارم…توی حموم باز هم باهم عشق و حال کردیم. اومدیم بیرون…خوب تا۱۰صبح خوابیدیم…ساعت۱۰تابلند شدم سرو صدا زیاد بود
دوستام همه اومده بودند ویلای ما…اون چند روز عاشقانه ترین و زیباترین روزهای زندگی من و دلبرم زهره بود…وقتی برگشتیم…با پدر مادرم حرف زدم و بنده خدا حرفی نداشت…و شدم دوماد عمو محمد…معلم بازنشسته مهربون.شبها همش پیششون بودم.پسرش گاهی بود گاهی نبود.پدرم سرمایه خوبی بهم داد راه و چاه رو یادم داد.و با آرش رفیقم زدیم توی کار ساخت و ساز…پدر مهوش شرطش توی شراکت نبودن من بود…پدرم مجبور بود قبول کنه تا پروژه تموم بشه…عروسی گرفتیم و شب عروسی بعد از زدن بکارتش،رفتیم حموم،برگشتیم خودش گفت علی بکنش دوست دارم.دلم میخواد ارضا بشم،گفتم دردت میاد ها.گفت میدونم ولی دردش قشنگ بود.کیرمو خیس کردم و فرو کردم داخلش،بازم خونریزی کرد.ولی گاییدمش بخدا تا ته کیر رو شب اول بود میدادم داخلش گریه میکرد ولی بغلم کرده بود ریختم داخلش.چقدر بوسم کرد.واقعا گاییده شدن از کوس رو دوست داشت.کوسش وحشی کیر بود.دو سه سال طول کشید.من و زهره سر خونه زندگی خودمون بودیم.وضع مالیم عالی بود.زهره دلش میخواست بره سر کار…باهاش سرسختی نکردم و دبیر بود درس میداد…زندگی قشنگی داشتیم تا اینکه دخترم شکوفه بدنیا اومد…من و زهره توی سکس وحشی بودیم…وحشی وحشی.هفته ای اقلا کمه کم ۳بار سکس کامل داشتیم.ولی کون کم میداد.تا اینکه توی۳سالگی دخترم وبعد ششمین سالگرد ازدواجمون،،سر ساختمونی بودم و گود برداری داشتیم.اشتباهم این بود که داخل گودال بودم.کنار راننده بیل بودم…تا اومدم بگم نزن اون دیوار رو احمق بیلش رو کوبید دیوار.خوب بود خونه متروکه خرابه بود.ولی دیوار بزرگ هوار و آوار شد روی من و راننده…چندین تن بار روی ما بود.کمرم دو لا شد.کشیدنمون بیرون…اون بدبخت که مرد.ولی من طی چند تا عمل جراحی بعد۹ماه تونستم با عصا راه برم…پدرم خیلی هوامو داشت و دکترهای خوب منو میبرد با کلی فیزیوتراپی و ماساژ درمانی و ورزش کردن.بلاخره تونستم با یک عصا مث پیرمردها راه برم.درست عین پیرمردهای خمیده و قوزدار که از درد پا شل میزنند.یکسال کامل بیشتر بود سکس نداشتیم.زهره پشت فرمون مینشست.من که نه حوصله داشتم نه جیزی.کمی بهتر شده بودم.جون گرفته بودم.شب بود عشقم اومد پیشم.تازه ماهواره جدید نصب کرده بودم توی اتاق خواب خودمون بودیم.بچه خواب بود.کانال به کانال میگشتم…تا یکهو کانال سکسی رسید.زهره گفت علی بزار باشه.دستش نزن.طفلی لخت شد.یکدستش روی کوسش بود دست دیگه اش روی کیر من…داشت سکس تماشا میکرد.گفت علی ممه هامو بمال…آروم میمالیدمشون.دلم سکس میخواست کیرم بلند نمیشد.نیم شق بود.گفت علی چته مگه دیگه دوستم نداری،تا نگاهش کردم چشم توی چشم شدیم دلم از غصه ترکید.گفتم زهره ناقص شدم بدبخت شدم.کاشکی من هم مرده بودم.زهره بلند نمیشه.چنان از ته دل گریه میکردم حد نداشت.داشتم از خجالت پیش عشقم میمردم.طفلی ماهواره رو خاموش کرد زود بغلم کرد. گفت خوب میشی عزیزم خوب میشی…نترس میریم دکتر.خدا درد و داده درمونش رو هم داده…کلی بهم دلداری داد.نزدیک یکسال طول کشید حتی اروپا هم رفتم نشد که نشد.بدبخت شده بودم.لاغر عین معتادها.دیگه زندگی کردن رو دوست نداشتم.فقط جرات خودکشی نداشتم…با لیسیدن و خوردن و مالوندن ارضاش میکردم…یکبار داشتیم فیلم میدیدیم،یارو درست عین روزی که من میخواستم زهره رو زوری بکنم داشت به دختره تجاوز می کرد…گفت علی اگه اون روز میدونستم اینقدر سکس خوبه میزاشتم عقب و جلوم رو پاره کنی،من میفهمم الان دختره داره چی لذتی میبره.هم میترسه هم میدونه طرفش داره توی اوج شهوت التماسش میکنه…ببین پسره دلش نمیاد کتکش بزنه.مث تو فقط موهاشو میکشه.خم شدم لبهاشو بوسیدم سینه هاشو گرفتم. گفت بمال علی جون بمال…گفتم دوست داشتی الان اون یارو میومد با اون کیر کلفتش تو رو میکرد.گفت وای آره… چقدر دلم کیر میخادکاش بود و میومد.بخدا کوسشو میلیسیدم اشکام مث بارون میریختند.متوجه من نبود.زمانی که ارضا شد.اه قشنگی کشید پاهاشو بست…صورتمو گرفت توی دستاش نگاهم کرد. بوسیدمش.هلم داد کنار.دویید بیرون.من روی تخت زار میزدم.خودش برگشت.گفت لعنتی چرا اون حرفارو به من زدی.ها چرا…من حالم خراب بود بهت چرت و پرت گفتم…گفتم زهره تو حق زندگی کردن داری.هنوز جوونی نباید به پای من بسوزی که…گفت زر نزن عوضی…بخدا اگه حرف طلاق بزنی خودمو میکشم…گفت علی جون من بدون تو میمیرم.خب فکرشم نکن…تا صبح بیدار بودم.اون هم دیر خوابید.ساعت۵اذون بود.نامه واسش نوشتم و ازش خداحافظی کردم. لباس شیک پوشیدم و رفتم.سر ساختمون خودم که۱۰طبقه بود.نگهبان نمیدونم کدوم گوری بود که نبود.با آسانسور زدم رفتم طبقه بالای بالا…ساختمون نیم ساز بود و آسانسور جهت بار بود…رسیدم بالا.صدای آه و ناله میومد.نگهبانمون که پسر جوون و ریزه میزه ای بود.مشغول گاییدن یک جنده بود.چه تلمبه ای میزد بی پدر و مادر.با اون ریزه ای کیرش مث مال خر بود.شاید یک ربعی بیشتر زنه رو داگی فرم گایید.من رفتم پایین.جرات
خودکشی نداشتم…وقتی رسیدم بخدا دیدم.زهره با ماشین خودش پریشون و سرگردون…رسید پیشم.زد زیر گوشم نامرد میخای با یک بچه تنهام بزاری.گفتم منه بیعرضه جراتشو نداشتم زهره جون…رفتم بالا اما مث سگ ترسیدم.گفت فدات بشم خدا را شکر که ترسیدی…علی تا بلند شدم دیدم نیستی و نامه نوشتی…تا رسیدم اینجا داشتم میمردم.صدبار زنگ زدم بابات گوشیو برنداشت…منو برگردوند خونه ماشینم موند دم ساختمون…همش توی فکر نگهبانم بودم با نوع سکسش…خوب کوسی میگایید…ریزه میزه بود به نوعی مث اسب سواری روی کون و کمر زنه سوار بود و رگباری تلمبه میزد.دیوس هر چی خورده بود فقط کیرش بزرگ شده بود.نمیدونم چی کشیده بود که آبش نمیومد.با خودم گفتم اگه این بزاره توی کوس زهره حالشو خوب میکنه گناه داره…بقران من بی غیرت نبوده و نیستم…اما شرایطم از بدبدتر بود…دلم واسه عشقم میسوخت…دل اون بدتر واسه من آتیش بود…همش میگفت دیگه نمیخام تنها جایی بری…اصلا دیگه نمیخام از پیشم بری.گفتم بلاخره تا کی؟گریه کرد گفت همیشه برای همیشه پیش تو میمونم…کاراتو خودم میکنم…چند وقتی از اون موضوع گذشت و زندگی داشت به روال عادی برمیگشت.که آرش رفیقم و شریکم این پسره افغانیه…نگهبانمون رو که اسمش غلام رسول بود رو…با دو تای دیگه حین کوس گاییدن دستگیر میکنه و مث سگ میندازه بیرون…گفتم چرا انداختیش بیرون؟گفت خارکسده دم به دم گاه به گاه کوس میآورد اینجا…اینجا رو کرده بود جنده خونه…از کارگاه ساختمانی اومدم بیرون دیدم منتظر منه…گفتم ها چیه غلام رسول؟گفت مهندس تو مردانگی کن.نزار منو بندازه بیرون…جا ومکان ندارم.بیکارم.گفتم لاشی اینجا رو با خونه ننه ات اشتباه گرفتی؟کردی کوس خونه…خیلی معذرتخواهی کرد گفت که قول میدم بار آخره…یکهو فکری به سرم زد.گفتم بشین توی ماشین کارت دارم…گفت چکار.گفتم ببین من خودم هم دیدمت که ازین کارها میکنی…به این نشونی که توی کوسکش با این هیکل کوچیکت،کیرت مث مال خره…خندید گفت خدادادیه،،گفتم یک دوست دختر حشری دارم ولم نمیکنه…میخام دست به سرش کنم…میبرمت باغ ویلای خودمون.قایم میشی اونجا.زنه ترسوست،من به بهونه خرید برمیگردم توی روستا…تو مثلا دزدی نقاب میزنی که نبیندت،میخام زور گا کنیش…فقط از کوس…جرش بده…اصلا نمیدی بخوره…به پشت کاری نداری که مال تو کلفته زخمی بشه…عاشق سکس جلوست…میخام دوپینگ کنی مست بگاییش…بعدشم الکی النگویی انگشتری چیزی ازش بگیر مثلا تو دزد بودی…گفت نه مهندس بفهمند اعدامم میکنند.تجاوز حکمش مفسد فی الارضه،،اعدام داره…گفتم عوضی من هستم دیگه.خودم میگم.گفت عجیبه رفیقت میگه نکن تو میگی بکن…گفتم به حرف من گوش کن تا همیشه هر جا رفتم با خودم ببرمت…گفت باشه. برگردوندمش سر کارش…باهاش هماهنگ کردم شب جمعه بردمش باغ ویلا.همونجا موند…شب به زهره گفتم فردا شکوفه رو بزار خونه بابام اینها بریم گردش میخام تنها باشیم…گفت نه با خودمون ببریمش.گفتم عشقم میخوام تنها باشیم.با هم عاشقونه بگردیم و حال کنیم.به یاد قدیم.گفت باشه…خلاصه فرداش تنها بودیم کمی گشتیم و بعدش بردمش سمت باغ.پرسید کجا میری عزیزم؟.گفتم بریم باغ…رسیدیم اونجا گفتم تو برو داخل چایی زغالی رو حاضر کن تا من بیام…تا از در رفت داخل زنگ زدم غلام رسول گفتم داره میاد.مواظبش باشی ها…گفت چشم.گفتم نقاب بزن…چند دقیقه بعد زنگ زد مهندس تا منو دید غش کرد.گفتم چی بهتر.خودم زود رفتم پیشش.گفتم زودی لختش کن.دمرو کون داگی روی زانو از تخت آویزون بود.دستاشو با طناب بستیم به تخت و هنوز توی غش بود…من رفتم بیرون.گفتم آب بزن روش.بعدش که به هوش اومد هر چی هم داد و بیداد کرد گوش نکن شورتش رو بکن دهنش شروع کن کوسشو بلیس بگو فقط یک حال کوچولو میکنم و میرم.داد بزنی آبروی خودتو بردی…همینجوری هم شد.آب زد صورتش به هوش اومد تا فهمید دستاش بسته است و نمیتونه در بره…جیغ میزد.این هم چاقو گذاشت زیر گردنش گفت داد نزن فقط یک حال کوچولو میکنم میرم…شروع کرد لیسیدن کون و کوس داگی شده زهره.اون هم فحش میداد.این هم شورتشو کرد توی دهنش…من از پشت نگاهش میکردم…بی پدر کیر خریش رو کشید بیرون…آب دهن زد و یکهو چپوند توی کوسش با وجودیکه شورتش توی دهنش بود اما صدای جیغش در اومد…این هم تلمبه میزد عجیب.نق و نوق زهره در اومد.از حالت بدنش که شل شد معلوم بود راه اومده.غلام رسول برگشت منو نگاه کرد.اشاره کردم که شورت رو از دهنش در بیاره…و اشاره کردم با دست که سینه هاشو بمال…تا شورت و کشید بیرون.زهره گفت خب آروم بکن.دردم رو نیار من هم دوست دارم.تا سینه هاشو گرفت…چقدر ناله قشنگی سر داد…دو دسته کمرش رو گرفته بود و تندتند تلمبه میزد.هنوز یک دقیقه نبود گفت بکش بیرون تو رو خدا ترکیدم…وا ویلا چقدر آب توی کمرش مونده بود…زیر پاش لای پاهاش روی زمین خیسه خیس شد.گفت مرسی پسر خوب.اخ خدا چقدر خوب بود.تو رو خدا دستامو باز کن…بخدا فرار نمیکنم…خودم دلم
میخواد.فقط زود بکن تا شوهرم نیومده زود باش یکبار دیگه بکن.غلام رسول برگشت منو دید.فهمید همسرمه…از خجالت مردم…اشاره کردم بازش کن…تا برگشت کیر غلام رسول رو دید.گفت اوف وای چقدره،گفتم چرا خوشم میاد ازش…بلند شد شالش رو برداشت کوسشو و کیر غلام رسول رو پاک کرد.گفت حالا بیا بکن.خودت کوچولویی اما چیزت خوب بزرگه…ارضا نشی ها.اگه ده دقیقه یکضرب منو بکنی ازت شکایت نمیکنم…به هیچ کس چیزی نمیگم.غلام رسول رفت روش…کیرو خیس کرد فرو کرد داخلش…نرم نرم تلمبه میزد.زهره پاهاشو دور کمر باریک غلام رسول حلقه کرد.گفت بکن زود باش وای خدا…چقدر خوبه؟خودش لبهاشو برد جلو و لبهای غلام رو بوسید…اون سگ پدر هم شروع کرد به لب گرفتن و گاییدن زهره چقدر قشنگ به غلام کوس داد و حال داد.کمرم دولا بود خوب شکست…خوب ارگاسم شد.غلام ابشو ریخت بیرون.بلند شد لباس پوشید.و گفت تو زود برو فرار کن.من خودم اینجا رو تمیز میکنم…باید دوش بگیرم.غلام هیچچی ازش نگرفت…من رفتم بیرون ویلا…غلام اومد خودم تا روستا رسوندمش.گفتم بفهمم ازین جریان پیش کسی چیزی گفتی میدم توی همین باغ چالش کنند.گفت نه مهندس مگه خرم…ولی آخه چرا…گفتم چند ساله دیگه آلتم بلند نمیشه…طفلی به آتیش من میسوخت.برگشتم ویلا حموم بود زد بیرون.گفتم عزیزم فدات شم رفتی حموم.گفت آره اینجا کثیف بود.جارو زدم خاکی شدم رفتم حموم…چند ساعتی ویلا بودیم…حالش خیلی خوب بود…گفتم چته امروز شنگولی؟گفت به این گردش احتیاج داشتم…وای خدای من چقدر حالم خوبه.پرسیدم زهره الان که دیگه من مرد نیستم و کاری ازم بر نمیاد هنوزم دوستم داری یانه؟گفت لعنتی چرا چرت میگی؟چرا مرد نباشی.گفتم نیستم دیگه،خودم میدونم.گفت علی دیوونه مگه من تو رو واسه سکس میخام…تو همه چیه منی،تو نباشی زندگی برام معنی نداره…چنان حالم خراب بود…نمیدونستم چم شده.از خورد و خوراک افتاده بودم.همش یاد اون روز بودم.میدونستم اشتباهیه که خودم مرتکب شدم…وقتی میرفتم سر ساختمون تا غلام رسول رو میدیدم.گوشت تنم می ریخت.بهش پول خوبی دادم و از اونجا اخراجش کردم.قسم خورد این راز بین من و اون تا آخر عمرش میمونه…دیگه اصلا چند ماه بود زندگی خوبی نداشتم.زود میرفتم بیرون دیر میومدم خونه…تا اینکه یکبار ظهر بود رفتم شکوفه رو از مهد بردارم و برم دنبال زهره دم دبیرستان…دیدم غلام رسول با موتور دم در دبیرستانه. رفت جلوی زهره رو گرفت و باهاش حرف زد.نگرانی توی چهره زهره بود.اطرافش رو نگاه کرد تا منو دید زودی غلام رو دست به سرش کرد.غلام متوجه من نبود…سوار شد رفت…من زهره رو سوار کردم پرسیدم یارو چی میگفت؟گفت هیچچی پدر یکی از شاگردهام بود.داشتم باهاش حرف میزدم…غلام رسول داشت تیز بازی در میآورد…غروبش از دو تا از افغان های اونجا آدرسش رو پرسیدم…به دو تا ازین بچه های قلچماق که همیشه اطراف من و آرش و بابام و بابای مهوش بودند و هستند و چکها و طلبهامون رو وصول میکنند.گفتم و سپردمش که غلام رو بیارند باغ…بماند که چه بلایی سرش آوردم.گفت بقران فقط میخواستم ازش اخاذی کنم و بی پول بودم…فقط ترسوندمش،،البته برای رو کم کنیش فیلمی هم ازش تهیه شد.کوسکش منو دنبال کرده بود خونه منو پیدا کرده بود.بچه ها مستقیم بردنش لب مرز و از ایران انداختنش بیرون…زهره چند روزی دلهره داشت و سر کار نمیرفت.تا اینکه خیالش راحت شد و برگشت سرکارش…نمیدونست که من حال غلام رسول رو گرفتم.چند ماهی گذشت.یک روز دم ناهار زهره بهم زنگ زد علی برگرد خونه کارت دارم.رسیدم خونه نبود.نامه نوشته بود دیگه ازت خسته شدم طلاق میخوام.اگه دوستم داری دنبالم نیا.فقط بیا دادگاه هیچچی ازت نمیخوام…بچه هم پیش خودت باشه…دلم داشت میترکید.خلاصه مرغش یک پا داشت و بعد از چند ماه دوندگی بدون درخواست مهریه ازم جدا شد.یعنی خودش تقاضای طلاق داد.اصلا باهام حرف نمیزد.هر چی میپرسیدم فقط ساکت میشد.پدرم مادرم خانواده من خودش هر چی میپرسیدند فقط ساکت بود…آخرش به پدرم گفتم حق داره…چند ساله این اتفاق واسم افتاده…من دیگه مرد نیستم اون هم حق زندگی داره.همه چی که خوردن و پوشیدن نیست.همه چی که پول نیست…جریان مریضیم رو گفتم…پدرم گفت ماشینش و آپارتمان رو بده بهش.دختر خوبیه…خودت با بچه ات برو فرانسه…پدر مهوش دکتر خوبی اونجا سراغ داره…خلاصه که با حرف پدرم آپارتمان و با ماشینش دادم بهش.روز اخری سر صبح دخترم رو برداشتم و رفتم در خونه اش،گفتم زهره تو حق داری انشالله با هر کی میخای ازدواج کنی خوشبخت بشی.من که نتونستم و عرضه نداشتم خوشبختت کنم ولی از خدا میخام از این به بعد خوشبخت بشی.دارم از ایران میرم.شکوفه رو آوردمش ببینیش.دخترم خیلی گریه میکرد. چون دخترم رو نخواست فهمیدم که شاید با کسی سرش گرمه،،دخترش رو محکم بغلش گرفت و بوسید.لحظه آخر دست دراز کردم.دستمو گرفت.خودش بغلم کرد.گفت برو انشالله خوب بشی برگردی،زود رفت پشت در صدای گریه هاشو میشنیدم من هم زود رفتم
رفتم که رفتم و۱۲سال طول کشید زمانی برگشتم که دخترم جوون شده بود.فقط گاه گداری تلفنی با مادرش حرف میزد.فرانسه و انگلیسی فول صحبت میکرد.آکادمی هنرهای زیبا مارسی قبول شده بود.تابستون بود یعنی چند ماهی بود بهم خبر دادن حال پدرم خوب نیست برگردم…البته یادم رفت بگم خداییش توی فرانسه یک دکتر ایرانی طی چند تا عمل تونست خوبم کنه.البته هزینه بالایی برام داشت…خدا میدونه پدر مهوش خیلی کمکم کرد.بقیه اش با ورزش و دارو و مکمل سرحال شدم…و دیگه هیچ نوع مشکلی نداشتم و ندارم…توی فرانسه ازدواج نکردم…مهوش هم دو بار جدا شده بود چند وقتی باهم بودیم.از هر دو شوهرش۳تا بچه تخس و شلوغ کار داشت.که اعصاب خودشم خورد کرده بودند.یکباری باهم شب رو گذروندیم سکس قشنگی کردیم…خیلی کوس خوشگلی داشت…تنگ و بدون لبه…سفید و ناز…البته میدونم کارهایی باهاش کرده بود.ولی هیچ کدوممون حوصله بچه های دیگری رو نداشتیم…دختر من از مهوش متنفر بود حتی بهش سلام هم نمیداد.مادرش جریان جوونی هامون رو براش تعریف کرده بود.من میدونستم که زهره اصلا ازدواج نکرده و همون آپارتمان بدون برادرش با پدر پیرش زندگی میکنه.وقتی به شکوفه گفتم باید برگردیم ایران شوکه شد.اخه چرا بابا.من تازه آکادمی پذیرفته شدم…گفتم عزیزم برای۳ماهه…مگه دلت واسه مامانت تنگ نشده.؟گفت راستش نه.اخه چرا باید تنگ بشه…اصلا چرا ازت طلاق گرفت.باید صبر میکرد تا بری دکتر حالت خوب بشه مث الان خوشگل خوش تیپ بشی.بقران فک کردم میدونه که من اون موقع کیرم بلند نمیشده… ترسیدم…گفتم تو از کجا میدونی من مریض بودم.گفت بچه بودم کور که نبودم.چون عصا داشتی دوستت نداشت.ازت بدش اومد.بابا تو خیلی خوب و مهربونی…گفتم نه دخترم مسئله چیز دیگه بود.برگرد بریم ایران مامانو ببین.پدر بزرگ مادر بزرگهاتو ببین.کلی فامیل و دوست و آشنا داریم.اونجا…کلی ملک و املاک داریم اونجا خوش میگذره…میدونید دخترم توی یک محیط بسته با نظم یکسان و دیسیپلین خاصی بزرگ شده بود.عامی و مردمی نبود.خشک و مغرور بود.مث مامانش زیبا و دلفریب.وقتی میخواست کسی چیزی نفهمه با من فرانسه حرف میزد…من مجبور بودم یاد بگیرم…انگلیسی بلد نیستم اما فرانسه خوب حرف میزنم…روزی که برگشتیم ایران.زهره نمیدونست اصلا بهش نگفته بودیم…خانواده خودم تماما اومده بودند فرودگاه…پدرم بود سرحال و قبراق،بغلش گرفتم.گفتم تو که خوبی ناقلا.گفت چیه فک کردی مردم بیایی سهم ارثت رو بگیری…گفتم خدا نکنه…خدایا شکر خوبی…دخترم رو بغل گرفت گفت علی عجب شاه خاتونی شده…ترکی آذری گفت شبیه مادرشه…دخترم به فرانسه پرسید پدر بزرگ چی گفت…خندیدم گفتم بعدا میگم…رفتیم خونه پدرم…عوضش کرده بود اومده بود یک خونه ویلایی خیلی بزرگ…دخترم گفت اوه عجب جاییه،نوه ها عروسها بچه ها دخترهای دیگه همه بودند.مادرم دست شکوفه رو گرفت برد پیش بقیه…دخترم تازه داشت یخش باز میشد و کس و کارش رو میشناخت… شب پدرم جشن خوبی برای ورودمون گرفت و شلوغ بود…پرسید چی خبر از زنت داری؟گفتم نمیدونم اون اولها چند بار زنگ زدم جوابمو نداد.دیگه بهش زنگ نزدم.گاهی دیدم با شکوفه تلفنی حرف میزنه.ولی انگلیسی صحبت میکنند.گفتم ای بابا جون حق داشت بره پی زندگیش…اون موقع ناقص بودم و چند سال جور منو کشید تحمل اون جوری مردی رو نداشت…انشالله با این همسرش خوش باشه.گفت کدوم همسر زهره اصلا ازدواج نکرده خبر دارم حتی از رفیقات رفتند خواستگاریش ولی جواب منفی داده…پدرش رو دیدم میگفت دخترم هنوزم عکسای علی رو کنار تختش داره و شب با همونها میخوابه و ازش خداحافظی میکنه شب بخیر میگه…گفتم نه بابا بگو جون علی،،گفت بخدا پسرم برو سراغش.زن خوبی بود…گفتم باشه صبح میرم…شب با پدر مهوش و بابام و چند نفر دیگه خوش گذروندیم و صحبت راه اندازی پروژه بسیار بزرگی رو توی یک شهر انجام دادیم،و قرار شد من هم حتما شریک بشم.دیر وقت خوابیدم.ساعت۱۱بلند شدم.تا دوش گرفتم و صبحونه که نه ناهار خوردم۱۲رد شد.تیپ درستی زدم و دیدم دخترم همش دور و بر عمه ها و مامان بزرگشه خوشحاله…تنها زدم بیرون.ماشین نداشتم.پدرم نبود.سرحال و قبراق حتی بهتر از جوونیهام.خوشگل و خوش تیپ.نمیدونستم دارم کجا میرم.فقط یادم اومد پدرم گفت بابای زهره توی یک کتابفروشی بزرگ حسابداره…رفتم سراغش تا منو دید پیرمرد میخواست از خوشحالی سکته کنه چقدر بوسم کرد.پرسیدم آقاجون زهره کجاست؟گفت امروز تا ساعت۲دبیرستان دخترانه فلان جا درس داره.ساعت۲و ربع میاد دنبالم بریم ناهار.گفتم باشه میرم از دور میبینمش،گفت چرا از دور برو سراغش اون فقط تو رو دوست داره،گفتم اگه دوستم داشت ازم جدا نمیشد.گفت خدا میدونه دوستت داره.به خاک مادرش قسم…برات جون میده…هیچوقت مرد دیگه ای توی زندگیش نبوده و نیست…گفتم فقط تو رو خدا بهش زنگ نزن.گفت باشه برو.گفتم آقا جون تابستونه که کلاس کجاست مدرسه ها تعطیله، گفت کلاس تقویتی جبرانی برای تجدیدیها داره…بدو دیگه
تاکسی گرفتم رسیدم دم دبیرستان.پیاده شدم.چند تایی دختر اومدن بیرون.همون لحظه سرایدار مدرسه در رو باز کرد.هنوز همون ماشینی که خودم براش خریدم رو داشت.عینک آفتابی داشتم.کت شلوار مشکی رسمی تنم بود.کمی تپل شده بودم.از در مدرسه اومد بیرون.وایسادم جلوی ماشینش.راه رو بستم.سرایداره گفت آقا بیا کنار خانوم رد بشه.خودش دو تا بوق زد.بقران تا عینکم رو برداشتم منو دید پشت فرمون غش کرد…رفتم سراغش کشیدمش بیرون.بغلش گرفتم سرایداره گفت هی آقا چیکار میکنی زن مردم.گفتم گوه نخور همسر خودمه.گفت کدوم همسر شوهر نداره. گفتم بگو دفتر مدرسه کجاست.توی بغلم بردمش توی دفتر شلوغ شد بی حال به هوش اومد.مدیر پرسید زهره جون چی شده…گفت منیره بخدا علی بود برگشته من خودم دیدمش.من کنارش بودم حواسش نبود.مدیر خندید.گفت خیال کردی…گفت نه بخدا خودم دیدمش سالم بود تیپ مشکی زده بود. نشستم جلوی پاش گفتم عزیزم خیال نکردی آره منم…من روسیاه برگشتم پیشت.فدات شم.جلوی همه حتی سرایداربود…دانش آموزان چندتایی بودند.بغلم کرد تند تند بوسم کرد.عشقم خوب شدی کی برگشتی،؟گفتم دیروز برگشتم.خلاصه کمی به خوش و بش و گریه گذشت.و با زهره سوار ماشینش شدیم برگشتیم کتابفروشی پیش پدرش.خودش تلفنی سفارش ناهار داد گفت باید بمونی پیش من.اروم گفتم آخه بد نباشه.جلوی پدرش گریه بلند کرد بابا تو ناراحت میشی علی بیاد پیشم.گفت نه دخترم شوهرته من چیکار دارم خوشحالم میشم.گفت ها حالا دیگه چی میگی…نکنه خانومت نمیزاره؟گفتم کدوم خانوم من فقط تورو دوستت داشتم و دارم.گفت اون مهوش فیس و افاده ای.گفتم من هیچوقت نه با اون نه با کس دیگه ای نبوده و نیستم…رفتیم خونه قدیمی خودمون عین قبلش بود.رفت اتاق خواب پدرش رفت وضو بگیره نماز بخونه.صدام زد.تا رسیدم پیشش از ذوق و شوق زیاد کم مونده بود لبهامو بکنه…با لباس خونه بغلش گرفتم عین همون قبلنا بود خوشگل و خوش بو…ناز و زیبا.چشای خسته و شهلا.گفت بغلم کن فشارم بده.علی جونم…پرسیدم تو چی ازدواج کردی یا نه؟یا که دوباره جدا شدی.؟نگاهم کرد گفت من فقط و فقط تو رو دوستت داشتم و دارم هیچوقت و هیچ موقع هیچ مرد دیگه ای رو نخواستم و دوست نداشتم…خودت باعث این جدایی شدی.تو مقصر بودی،گفتم مگه من چه هیزم تری بهت فروختم عزیزم.تو تقاضای طلاق دادی من هم فک کردم ازم دلسرد شدی و دوستم نداری با تقاضات موافقت کردم…اگه نه دیوونه که نبودم.دیدم من که علیل و فلج شدم تو هم دیگه خیری ازم نمیبینی،گفتم بزار با هر کی دوست داره خوش زندگی کنه…زهره من از خودم و عشقم گذشتم تا تو خوش باشی، گفت اشتباه کردی بد هم اشتباه کردی،کی گفت بجای من تصمیم بگیری،،بیا اینو ببین…رفت از توی کمد مدارکش یک نامه آورد.پاکتش تمبر خارجی روش داشت…از هرات افغانستان بود…اون کوسکش غلام رسول تمام ماجرا رو بدون کم و کاست برای این نوشته بود و گفته بود اون روز که من بهت تجاوز کردم شوهرت داشت نگاه میکرد و گریه میکرد…تو حال میکردی لب میدادی از کیر من لذت میبردی…اون از غم بیغیرتی داشت اشک میریخت… باور کنید تا نامه رو خوندم…جرات نداشتم از خجالت سرم رو بدم بالا.خودش با انگشت کوچولوش از زیر چونه من گرفت داد بالا.گفتم ببخشید عشقم همش بخاطر خودت بود عزیزم.دلم میخواست عشقم لذت ببره.با نوک ناخون قشنگش اشکمو برداشت.گفت فدات بشم گریه نکن.تموم این سالها دوری تاوون اشتباه دوتامون بود…علی من فقط به خاطر این ازت جدا شدم که خجالت می کشیدم توی چشات نگاه کنم…اون روز اصلا هیچی دست خودم نبود…یادم میاد که بعدش من خوشحال بودم و تو توی ماشین چشات پر غم…نگو که خودت اون برنامه رو واسم چیده بودی،وای فکرش رو میکنم دیوونه میشم.تازه فهمیدم چی شده و چی به سرم اومده…گفتم دیگه تمومه عشقم همه چی تمومه…فرداش عقدش کردم…چند ماهی بردمش فرانسه گردوندمش.دخترم موند فرانسه تا درسش تموم بشه ولی من و زهره برگشتیم و کنار خانواده هستیم.
و آبی کمرنگ…گفتم به به دم عمو محمد گرم…خوب به خودش میرسه جان چی لعبتی رو هم آورده.رفتم جلو کت شلوارم رو انداختم روی تخت،گفتم جون خوشگله بخورمت.دختره جیغ زد.خندیدم.گفتم کوفت.احمق من از محمد پیرمرد ریقو هم بدترم.گفت بیشعور آقا محمد پدرمه من دخترشم…گفتم ای بابا ببخشید.بخدا…پرسیدم حالا کجا رفته تو رو گذاشته جای خودش…گفت داداشم تصادف کرده رفته ببینه چکارش شده…منو گذاشت و رفت…تا ظهر برمیگرده.گفتم و تو هم از اولش اینجا بودی و صدات در نمیومد.ناکس داشتی منو دید میزدی،گفت نه بخدا من چیزی ندیدم.گفتم بشین بینم با،،فیلممون نکن.رفتم جلوتر از بازوهای لختش گرفتم.گریه کرد.گفت تو رو خدا ولم کن…گناه دارم.مث آهو بره بی دفاع توی دستم شکار شده بود.گفتم مگه میخوام بخورمت که میگی گناه دارم.گفتم خوب ناز و خوشگلی ها.پرسیدم کلاس چندمی؟گفت ترم۴تربیت معلم هستم… گفتم آهن میخوای خانوم معلم بشی.خوشگله،میزاری من شاگردت بشم.گفت مهندس تو رو جون هر کی دوست داری ولم کن.چی گریه ای هم میکرد.نشستم روی تخت.گفتم بشین روی پام.گفت نه ولم کن نمیخوام.پرسیدم خوشگله اسمت چیه؟گفت زهره هستم.گفتم آفرین خوشگل خانوم حالا ساکت باش و داد و بیداد نکن و بزار کارمو بکنم.گفت وای نه چکار کنی.چی میگی مگه دیوونه شدی ولم کن لعنتی.گفتم هیس.داشتی منو دید میزدی خودم دیدمت.من هم باید ببینمت.گفت نه بخدا تو رو خدا ولم کن من ابرو دارم.دخترم بدبخت میشم.نکن مهندس بقران به بابام میگم.محکم گرفته بودمش هرچی تقلا و تلاش میکرد زورش بهم نمیرسید.خودم هم بشدت از در آغوش گرفتنش حشری شده بودم.پرتش کردم روی تخت دمر افتاد.خودمو انداختم روش،گفتم جانم چه بدن نرم و قشنگی داری.جانم به این کون چقدر کپل و نازه…گریه میکرد و بلند بلند فحشم میداد.توله سگ حروم زاده حیوون ولم کن…موهای بلند و بافته شده اش رو پیچوندم دور دستم.چند دور پیچید.تا جمعش کردم گردنش درد گرفت و گریه کرد. گفتم زر بزنی داد و بیداد الکی بکنی همینجا بکارتت رو ازت میگیرم.هر چند اگه باکره باشی.گفت به قرآن تو اولین پسر و مردی هستی که بغیر پدرم دستش بهم میخوره…بخدا گناه دارم مگه تو انسان نیستی.دوست داری یکی با خواهر مادر خودت ازینکارا بکنه.گفتم گوه خورده هر کی بکنه.بعدشم مگه من میخوام چیکار کنم…فقط یک سکس نصف و نیمه از پشت.اونم که کنتور نداره کسی ببینه بفهمه.مگه خودت فضولی کنی و آبروی خودتو ببری،گفت نه بخدا نه،نکن،وای خدا جونم.موهاشو دوباره کشیدم.گفت وای وای وای.نکن دردم میاد گردنم شکست.گفتم پس ساکت باش تا کون خوشگلت رو بکنم برم.موهاشو ول کردم۲دسته ساپورتش رو کشیدم پایین.با شورتش با هم اومد پایین.گریه بلند و از ته دلی کرد.گفتم هیسسسس بابا انگار که میخوام بکشمش.نمیمیری که.؟برگشت چشمای درشت و قهوه ای و نازش پر اشک بودن.گفت تو دیوونه ای بخدا.میخواد بهم تجاوز کنه بعدش هم ازم میخواد آروم باشم…گفتم هیس لامصب چرا اینقدر خوشگلی.؟اوف چقدر تنگی،؟لای کونش رو دو دستی باز کردم.سوراخش مث ته سوزن بود تنگه تنگ.کمی هم مو داشت.خودشو سفت گرفته بود.گفت ولم کن بی ادب نکن.زشته…گفتم کجاش زشته به این خوشگلی.گفت عوضی کارات زشته.خم شدم روش تقریبا دراز کشیدم روش.از پشت بوسیدمش.گفتم چقدر بدنت بوی خوبی میده.گفت تو رو خدا ولم کن اذیتم نکن.گفتم تو رو خدا فقط یکبار بزار بکنمت.گفت وای این دیوونه است.احمق بهت اجازه بدم که فقط یکبار بهم تجاوز کنی.گفتم اگه خودت اجازه بدی دیگه تجاوز نیست که…گفت زود باش بلند شو از روم نفسم گرفت گنده بگه دیوونه ولم کن.گفتم فحش نده فقط یکبار قسم میخورم.گفت هر گوهی میخوری بخور.اگه بابام بیاد سکته میکنه.خم شدم زبونمو رسوندم سوراخ کون نازش چند باری لیسیدمش.براش تعجب آور بود سرش رو برگردوند با تعجب نگاهم کرد.اونجا واقعا قبول کردم این خنگه از سکس چیزی نمیدونه.لپهای تپل و کوچیک کونش رو گاز گاز کردم.گفتم شل بگیرش نترس بزار یه خورده لیس بزنم سوراخ نازتو.نرم بشه آماده بشه.گفت زود باش حیوونه کثیف.گفتم بی ادب نشو از خانوم خوشگلی مثل تو این حرفها بعیده.گفت کی فک میکرد مهندسی مث تو به این حیوونی و رذلی و کثافتی باشه.دوباره دراز کشیدم روش.دست بردم زیر بدنش سینه چپ خوشگلش رو از روی تاب گرفتم ولی آروم نه وحشیانه.گفت ولم کن زود باش تمومش کن.بهم دست نزن.در گوشش.گفتم هیس نازنین.الان تموم میشه،صورتشو بوسیدم.با دست پاک کرد صورتشو.زیپمو باز کردم.کیرم تازه از بند اسارت آزاد شد.خودم تف زدم خیسش کردم.تا گذاشتم لای کونش تازه متوجه علی کوچولو شد.چنان جیغی زد ترسیدم.گفتم لامصب چته.وای چی گریه ای کرد.نکن بی آبرو میشم.درش بیار.گفتم نکردم توی بدنت که.لامصب لای پاهاته.گفت باشه نمیخامش دوستش ندارم.همون لحظه صدای گوشی اومد.گفتم مال کیه؟گفت مال منه حتما بابامه،گفتم جواب بده.بقران حرف مفت بزنی کشتمت.گفت باشه بخدا چیزی نمیگم.از روش بلند شدم.زودی ساپورتش رو کشید بالا.تلفنش رو جواب داد
الو سلام بابا جون کجا رفتی تو؟خب خب…آره اینجاست.تو از کجا میدونی؟باشه باشه الان گوشی رو میدم بهش…بیا بابام کارت داره.گفتم چیکار داره؟از کجا میدونه من اینجام؟گفت نمیدونم خودت ازش بپرس…تا من گوشی رو گرفتم با پدرش حرف بزنم سریع مانتو شلوار پوشید و شال سرش کرد.گفتم الو عمو محمد با من چیکار داری؟گفت مهندس بیزحمت بیا کلانتری فلان جا…به مشکل خوردم…به معمار زنگ زدم.گفت به تو بگم بیایی دنبال کارم.گفت اومدی محل پروژه ساختمونی.آخه کسی رو ندارم کمکم کنه…الان هم زیاد نمیتونم حرف بزنم این خطه کلانتریه،گفتم باشه الان خودمو میرسونم.قطع کردم.دختره گفت چی شده بابام کجاست؟گفتم کلانتریه،گفت وای چرا…گفتم نمیدونم گفت بیا کمک.تنهام مشکلی دارم.گفت مهندس میری کمکش کنی.؟گفتم آخه چرا من برم.چکاره منه مگه…گفت تو رو خدا گناه داره پیرمرد.آقایی کن دیگه،؟تو که خوبی بهش کار دادی…بهم گفت اگه علی آقا نبود پدرش بهم کار نمیداد.گفتم لعنتی دو دقیقه قبل بهم میگفتی رذل کثیفه حروم زاده. حالا آقا شدم.؟گفت خب کارت زشت بود دیگه من اصلا فک نمیکردم تو بخوای همچین کاری باهام بکنی…گفتم باشه غصه نخور میرم پی کارش.گفت میشه من هم بیام.گفتم که چی بشه…گفته زهره رو نیارش…خواهش میکنم علی آقا تو رو خدا بابام تنهاست…داداشم بی عرضه است.گفتم باشه بدو بیا…اومد سوار شد و دائما دستش توی موهاش بود گفتم چته؟نکنه شیپیش افتاده توی موهات همش میخارونم پوست سرت کنده شد…با اون دو تا چشم درشت و خوشگلش نگاهم کرد و آخ آروم اشک ریخت وگریه کرد. سرم درد میگیره پوست سرم میسوزه…گردنم هم درد میگیره…موهامو برعکس کشیدی…تازه الان متوجه دردش میشم.گفتم ببخشید تو رو خدا خر شدم نفهمیدم چیکار میکنم…معذرت میخوام…تو رو خدا گریه نکن خب…به خدا منه خر دوست دختر زیاد دارم ها…کمبود سکس ندارم.نمیدونم که چی شد یهو دیدمت از خودم بیخود شدم…رسیدیم کلانتری رفتم اتاق افسر نگهبان…پیرمرد بیچاره اونجا نشسته بود و توی جفت سوراخ دماغش پنبه بود.دور دماغش هم متورم بود و چشماش سرخ…پرسیدم چی شده عمو محمد.؟زهره دوباره صدای گریه اش در اومد…باباش رو بغل گرفته بود.افسره گفت پسر این آقا با ماشین زده به موتور داداش اون یارو که بیرونه و دستبند دستشه.گفتم سر و کله اون چرا خونیه،.گفت اینها توی کلانتری درگیر شدند…موتوری خودش مقصر بوده افسر کروکی هم کشیده…پسره سرش ضربه خورده الان بیمارستانه…پسر این آقا برای تکمیل پرونده اینجا بود.ماشینش رو بردند پارکینگ ما ازش خواستیم زنگ بزنه کسی بیاد دنبالش که اگه لازم شد سند بزارند.گفتم وقتی مقصر نبوده چرا سند بزارند؟گفت مهم این نیست.مهم اینه که این پسره فک کرد این پیرمرده زده به برادرش اومد نیومد با کله زد توی صورت این آقا… پسر این هم با گلدون زد توی سر اون که…کله اش شکست…گفتم خب پس شما سریع زود شکایت نامه تنظیم کن.ما ازش شکایت داریم…زده دماغ و صورت پیرمرد رو یکی کرده…زنگ زدم محمدی وکیلمون،زود خودشو رسوند.عمومحمد میگفت ولش کن مهندس.گفتم چی چی رو ولش کن زوری بهش بدم که به بزغاله بگه آق دایی…پسره تازه فهمید چه گوهی خورده.زهره گفت علی آقا تو رو خدا ولش نکن دماغ بابام همش خون میاد…خلاصه این جریان مهم نیست بماند…فقط خواستم نحوه دوستی و محبتی که بین من و زهره ایجاد شد رو بهتون بگم…پدرش رو بردیم درمانگاه و موقتا دماغ و دهنش رو درمون کردند.و بردمش رسوندمش سر پروژه.گفتم زهره خانوم تو با من بیا.پرسید کجا،؟گفتم بیا بهت میگم…رفتیم واسه باباش سوپ گرفتم و کمی میوه کمپوت…واسه خودش هم ناهار گرفتم.رفیقام هم زرت و زرت زنگ میزدند…گفت مرسی مهندس.خیلی خوبی،؟خندیدم گفتم…پس اون حرفهات چی؟گفت حقت بود و خندید.گفتم آهان حالا شد تو رو خدا دیگه گریه نکن.با خنده خوشگل تری،،گفت مهندس گفتم جانم.گفت میری داروخانه تا داروهای بابا رو بگیرم پیره ممکنه امشب درد زیاد بکشه…دکتره گفته،،گفتم باشه.نسخه رو ازش گرفتم.و رفتم داروخانه واسه خودشم یک شامپوی خارجی تقویتی خوب خریدم.پرسید این چیه…گفتم رفتی خونه برو دوش بگیر این واسه موهای خوشگلته،پیاز موهاتو تقویت میکنه…لبخند زد گفت مرسی…لامصب لبخندهاش دیوونه ام میکرد… وقتی رفت پایین خودش بهم دست داد.گفتم منو ببخش خر شدم بخدا…گفت باشه…گفتم بهم شماره میدی اگه کارت داشتم زنگ بزنم.دوباره لبخند قشنگی زد و شماره دادم و گرفتم…این شد آغاز رفاقت من و زهره.خلاصه که آروم آروم کم کم با زنگ و پیامک و تماسهای گاه و بیگاه سر دو ماه شدیم عاشق معشوق و رفیق…پدرش از دوستی ما بوهایی برده بود.نمیدونم چند روزی واسه چی تعطیل بود.با رفقا قرار گذاشتیم بریم شمال مهوش هم با دو تا از رفیقاش بودند و رفیقام هم با زید هاشون…ویلای مهوش اینا بودهمه جوون بودیم.قبلا هم چند باری چند نفری مختلط کویر و بیابون و شمال رفته بودیم.گروه خوبی بودیم زنگ زدم گفتم زهره میایی ۳روزی بریم شمال.از وقتیکه
باهاش آشنا شده بودم حال و احوالم عوض شده بود زیاد با رفیقام نمیچرخیدم…به هر بهونه ای بود فقط با زهره بودم.وقتی بهش گفتم بیاد بریم شمال.جا خورد.گفتم نترسی ازم ها.بخدا ازت دلگیر میشم.دوستام همه با خانومها یا نامزدشون یا دوست دختراشون میان.زیاد هستیم من هم میخوام با تو برم اونجا…گفت علی من خجالت میکشم. گفتم آخه چرا عزیزم.؟گفت علی جون شما همه چند ساله همدیگه رو میشناسین.من بغیر تو کسیو نمیشناسم.بعدشم من تاحالا تنهایی بدون خانواده جایی نرفتم.پرسیدم زهره یعنی نمیخوای باهام بیایی.؟گفت بگم نه ناراحت میشی.گفتم باشه خداحافظ…خیلی حالم گرفته شد…رفیقام اصرار داشتند من هم بیام.ولی از رفتار زهره دلگیر بودم.شایدم حق داشت با اون کاری که من قبلا باهاش کرده بودم هنوز ازم میترسید…ولی نمیدونست عاشقش شدم…رفقا بقران عشق با دوست داشتن معمولی خیلی تفاوت داره…وقتی عاشقی مجنونی گرفتاری…شاید طرف مورد نظرت زیاد زیبا هم نباشه اما تو عاشقی دیگه…زمانیکه به مجنون گفتند…مجنون تو به این خوشگلی گرفتار این دختره سیه چرده شدی.؟مجنون گفت شما بیا لیلی رو از چشم مجنون ببین…حال من هم همین بود.همه فک میکردن من صددرصد مهوش رو میگیرمش با اون تیپ و تار و خانواده…اما من از روزی که گرفتار عشق زهره شدم هیچ دختری به چشمم نمیومد.شب بود گوشیم زنگ خورد.زهره بود.گفتم جانم عشقم.وای صدای عمو محمد بود.گفت مهندس بهت اطمینان میکنم دختره رو چند روز میسپارم دستت.ببینم چقدر مردی و مواظبشی،،گفتم روی چشام جا داره.گفتم ممنونم عمو محمد.گفت والاه نمیدونم چی بگم بهتون…ولی مهم پدر مادرت هستند.گفتم میشه باهاش حرف بزنم…گوشی رو داد به زهره.داشت میخندید.گفتم آخه به چی میخندی؟گفت چقدر قشنگ به بابام گفتی عشقم…خودم هم خنده ام گرفت…قرار مدار گذاشتیم.با وجودیکه دلش نمیخواست اما قبلش رفتیم خیابون و کلی خرید واسش کردم…و ما نصف روزی دیر تر از بقیه رسیدیم شمال…ویلا شلوغه شلوغ بود.دختر و پسر.زهره مات مونده بود…ببینید اون سالها هنوز مثل الان نبود که اینستا و تلگرام و از این چرت وپرتها چشم و گوش مردم رو دریده کرده باشه…دخترها چندتا یکی پررو بودن…امثال زهره من که اصلا پاک و بی آلایش بودند…دخترهایی هم که با رفیقام بودند.از همون پرروها بودندو کمه کم چند باری طعم کیر رو چشیده بودند…من که با ماشین اومدم توی باغ ویلا.رفیقام خیلی از اومدنم خوشحال شدند.سلام و تبریکی و خوش امدی گفتند آشنایی و ورود من و زهره رو.مهوش تا شنیده بودمن اومدم داشت تندتند میومداستقبالم…تا من و زهره رو باهم دید.قدمهاش شل شد.بقول قدیمیها انگاری خشت از دستش افتاد…سلام آرومی داد و خوش آمدی گفت.اصلا به زهره نگاه نکرد که سلام بده.مغرور و زیبا و خودخواه بود و هست.زهره رو هم میشناخت و فقط بعنوان اینکه پدرش نگهبان ماست قبولش داشت.زهره گفت علی خیلی بد شد من اومدم ببین اصلا نگاهم هم نکرد.گفتم به اون چه مربوطه؟گفت مگه نگفتی ویلای مهوش اینهاست،گفتم باشه برنامه مال کل بچه ها و تیمه،اون قبول کرده همه بریم ویلای اونها.گفتم بچه ها اتاق ما کدومه…گفت علی جون اتاق بی اتاق…بالا خانومها پایین آقایون…خندیدم…گفتم عزیزم چمدونت رو بردار برو بالا.طفلی ساکت و سر به زیر رفت بالا.من پایین بودم و با آرش حرف میزدم برنامه شب رو میچیدیم،دیدم زهره با چشای اشک آلودچمدون بدست اومد پایین…پرسیدم چی شده عزیزم،هیچچی نگفت.پرسیدم چی شده؟گفت منو برسون ترمینال خودم با اتوبوس بر میگردم.گفتم واسه چی؟سر گذاشت روی داشبورد گریه کرد…رفتم بالا ببین کی چی بهش گفته…ماندانا به مهوش گفت خیلی بدجوری باهاش حرف زدی.گناه داشت چرا بهش اینجوری گفتی،؟خجالت کشید…گفتم مهوش چی گفتی به زهره.گفت هیچچی بخدا.فقط گفتم ما اینجا ۳تا کارگر داریم چرا علی این همه زحمت کشیده تو رو آورده،من هم بی معطلی زدم زیر گوشش.گفتم عوضی تو گوه خوردی به نامزد من همچین چیزی گفتی…یابو برداشته که چی؟مگه تو کی هستی؟محمود مگه بهت نگفتم بریم ویلای ما…گفتی دوره بچه ها خسته میشن…بیا تحویل بگیر…همه جمع شدن مهوش گریه میکرد جریان رو گفتم.و.زدم بیرون پسرها هم دنبالم لوازم رو برداشتند.گفتم تو رو خدا شما بمونید.بزارید تنها باشم.همش تو مقصری محمود.گفت علی جون بخدا فک نمیکردم اینقدر بی ادب باشه…مهوش اومد عمدا دم ماشین جلوی زهره گفت علی من و تو قرار ازدواج داشتیم.گفتم کی چه موقع من ازت همچین چیزی رو خواستم؟فقط یک بار رو بگو.قسم بخور بگو…گفت بابات چند بار منو از بابام خواستگاری کرده،گفتم شاید واسه خودش کرده.من که خبر ندارم…همه خندیدن.گفتم حالا صبر کن…زهره جون اشکاتو پاک کن…حالا راستشو بگو من چند بار تا الان ازت خواستگاری کردم…گفت نمیدونم حسابش از دستم در رفته…همه کل کشیدن و تبریک گفتند.گفتم مهوش جون موضوع یک عمر زندگیه،من و تو با این اخلاق گندمون که نمیتونیم باهم کنار بیاییم…برای تو یکی مث محمود خوبه
که دائما بزنی توی سرش و بهش آقایی کنی،،نه من که خودم حس آلفا بودن دارم…گفت لیاقتت همین دختره است…گفتم ببینید بچه ها این خانوم لیسانس گرفته معلم شده…از ۱۵سالگی استاد زبانه…الان هم دبیر زبان شده.کنار پدرش زحمت میکشه…خودتون میبینید توی خوشگلی تکه،اونوقت این خانوم بدون پدرش و پول باباش حتی نمیتونه ۱چایی دم کنه و سیگار بخره…کدوم سرتره…آره لیاقت من همچین دختر نمونه ایه،،خداحافظ همگی نذاشتم بقیه مهمونی رو ترک کنند.زهره توی ماشین گریه میکرد.گفت کجا میری؟گفتم بشین تا ببینی…دیگه شب شده بود کلی چیز میز گرفتم و رفتیم ویلای بزرگ خودمون توی دل جنگل…گفت اینجا کجاست چقدر ترسناکه،گفتم ویلای خودمونه، نترس نگهبان داره.مجهزه…رفتیم داخل…دستور شام و پذیرایی دادم.کم کم داشت دلش آروم میشد.خودش اومد بغلم کرد نشست روی پام.لبهامو بوسید.گفتم چیه عزیزم.گفت عاشقتم علی…فدات بشم.خوب هوامو داشتی و خرابش کردی،خندیدم.گفتم حیف که تنهاییم.گفت باشه میخوام کنار هم باشیم تا بهتر بشناسمت.گفتم که بعدش؟گفت خانومت بشم دیگه،بوسیدمش.گفتم پاشو لباس راحتی بپوش.گفت آخه سابقه خوبی هم نداری،خندیدم.گفتم ببخشید دیگه.خودت مقصری که خوشگلی،مش قاسم سرایدار با خانومش اومدن و کلی خوش اومد گفتند و پذیرایی کردند و رفتند.خسته بودم خیلی زیاد.گفتم بریم بخوابیم.فردا بریم دریا رو ببینیم.گفتم بیا دیگه…گفت کجا بخوابیم.بردمش اتاق ویژه خودم.گفتم اینجا.گفت روی یک تخت.گفتم خانومها باید کنار همسرشون بخوابند.گفت علی؟؟گفتم چی اگه نمیترسی برو اون اتاق تنها بخواب.گفت میترسم.گفتم پس بیا بغل خودم بخواب…بالش گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم.با تاب بود و شلوارک…گفت پس بالش متکای من کو.همه رو که تو برداشتی،گفتم بیا،دستمو دراز کردم گفتم زن باید سرش رو بزاره روی بازوی شوهرش بخوابه، این بالششه،لبخند نازی زد.اومد توی بغلم.اروم سر گذاشت روی بازوم.نگاهمون توی هم گره خورد.لبهای نازشو بوسیدم.گفت بگیر بخواب مگه خسته نبودی،چشامو بستم.تا چشامو بستم تندی لبامو بوسید.کشیدمش جلوتر بغلش گرفتم. گفت وای غلط کردم.گفتم هیس عشقم.تو مال منی فقط ساکت باش.شروع کردم بوسیدن و بوییدنش…چقدر ناز لب میداد.وای چقدر نسبت به بوسیدم کنار گوشش زیر گردنش حساس بود.اه قشنگی کشید.روی بدنش دراز کش بودم اما زورم رو روش نمینداختم،نوازشم میکرد.اروم تابش رو دادم بالا.گفت علی دیگه؟گفتم هیس فدات شم…آروم سینه های ناز و سفت و خوشگلش رو کشیدم بیرون.حالا میفهمم چرا اون روز اول نمیذاشت دست به سینه هاش بزنم…کوچولوی ناز من آتیش زیر خاکستر بود.چقدر وقتی نوک سینه نازشو مکیدم.ناله قشنگی کرد.گفت علی آروم بخور بخدا اولین بارمه…دردشون میاد.گفتم چشم.قربونش بشم.نوبتی میخوردمشون،گفت بخور آروم بخور.وای تا زیر بغل هاشو بوسیدم و برگشتم دوباره نوک سینه هاشو به دندون گرفتم…چنان ناله ای میکرد کیرم مث گرز رستم شده بود.من هم با شورت بودم و اون با شلوارک…همونجوری کیرمو گذاشتم لای کوسش…لخت نشده سینه هاش توی دهنم.خودش کوسشو به کیرم فشار میداد.داد زد.علیییی،گفتم جانم جانم…یکجوری کوسو داد بالاچسبوندبه کیرم که ترسیدم کیرم با دوتا شورت بره توی کوسش.چند ثانیهای مکث کرد و خودشو شل کرد.کمرش و انداخت پایین.ارگاسم شد…نگاهم کرد. بوسیدمش.هلم داد کنار.دویید رفت سرویس.چند دقيقه بود نیومد.رفتم دم در دیدم صدای هق هق میاد.اروم در رو باز کردم دم روشویی بود.تا منو دید پرید توی بغلم.گفتم جانم چیه چت شده؟گفت علی بقران به جون بابام بار اولم بود.گفتم خب برای بار اولت خوب بود که،؟پس چرا ناراحتی؟گفت الان خیال میکنی با خودت میگی چقدر دختر پررو و چشم دریده ایه…نه بخدا اصلا اینجوری نیست دست خودم نبود گرفتار حال عجیبی شدم.رفتم جلو بغلش گرفتم آوردم انداختمش روی تخت. گفتم فدات بشم که عین خودم شهوتی هستی…گفت نخیرم من شهوتی نیستم.قهر کرد.اخ تا از پشت بغلش گرفتم…کیر کلفتم رفت لای کون تپل و نرمش.گفت ولم کن علی.گفتم نه مگه خرم…تازه گیرت آوردم.همیشه آرزو میکردم زنی مث تو گیرم بیاد.جانم به این بدن…از پشت جفت سینه هاشو گرفتم.گفت ولم کن ولم کن تو به من و بابام قول دادی.گفتم مگه چیکارت کردم.دارم آرومی میمالمت دیگه.لختت که نکردم…گفت قول بده ازون کارای زشت باهام نمیکنی.گفتم بخدا قول میدم…گفتم دمر شو.چرخید.رفتم روی کونش آخ از روی شلوارکش چسبوندم بهش…دوباره بوس بازی شروع شد.سرشانه و بازو ها لخت بودند.میبوسیدمش.کیرمو و خودمو میمالیدم به کونش و بدنش.گفتم عزیز دلم اجازه میدی بزارم لای پاهات…بخدا فقط لای پاهات.گفت باشه بزارش.اروم شلوارکش رو کشیدم پایین…شورتشم در آوردم.کمی خیس کردم دادم لای پاهاش.بخدا خیس تر از من بود.از پشت کیرمو لیز میدادم تا کوسش…وقتی کیر به چوچوله اش مالیده میشد صدای ناله و نفسش عوض میشد.چرخوندمش چشماش رو بست…تیر آخر رو انداختم…رفتم سراغ لیسیدن کوس تپلش که شیو شده بود مث،الماس میدرخشید.بقران با لیس اول که زبونم رفت لای کوسش از پایین کشیدم بالا…یک جیغ کوچیکی زد و توی دهنم چنان ابی ریخت که کم مونده بود نفسم بند بیاد.اوه چقدر حشری بود.این دختر…گفتم وای چکار کردی عشقم چته؟گفت علی مرسی علی جون…آخ همش نمیدونستم باید چکار کنم.چند بار توی حموم خودارضایی کردم اما بهم نمیچسبید.ولی وای اینبار جونم بالا اومد…گفتم خوشبحالت پس من چی…گفت بزار ببینمش.گفتم قبلا که دیدیش.گفت از نزدیک ببینمش.نگاهش کرد.گفتم میخوریش.گفت چی رو بخورمش.گفتم اینو دیگه؟گفت وای نه علی جون اونجا رو که نمیخورند.گفتم چطور مال شما خانومها رو میشه خورد.اینو نمیشه…گفت حالا بعدا شاید بخورم.گفتم باشه پس بچرخ من هم حال کنم آبم بیاد دیگه…گفت وای چکار کنی؟گفتم از پشت بکنم.گفت نه بده.گفتم چیش بده عالیه.قبلا هم گفتم کنتور نداره که شماره بندازه…گفت باشه فقط مواظب بکارتم باش…گفتم مرسی عزیزم.بکنم داخلش مشکلی نداری،گفت نه بکن…این جیگر خانوم نمیدونست درد داره… گفتم شل بگیر خودتو که جا بشه توی پشتت…آخه سوراخش تنگه…گفت پس چی،اولین بارشه ها…گفتم پس خودم باید بسم الله بگم و صفرش رو آزاد کنم…دمر دمر بود لای پاها باز.کون نرم و شل و ول…تف رو زدم و آماده گایش بود…ولی خودم مراعات کردم که کیرزد نشه…با کیر خیس آروم نشونه گرفتم.قبلش با پنجه پاهام جفت پاهاشو کنترل کردم.گفتم عزیزم خودت هم کمک کن…لای نازت رو باز کن.گفت باشه فقط زود باش…آخ قربون سوراخ تنگش…به چی و به کی قسم بخورم تا سر کیرم رفت داخلش فشارش دادم…طوری جیغ زد…پرده گوشم زنگ زد.وای گفتم چته زهره…داد زد علی پاره شدم بخدا دردم میاد ولم کن…خوب بود ویلا خالی بود و اتاق سرایداری دور بود.گفتم خب اولش درد داره دیگه.گفت نمیخوام درش بیار درش بیار.گفتم خب خودتو سفت گرفتی در نمیاد…شلش کن بکشمش بیرون…تا شلش کرد.بیشتر دادم داخلش جیغ بدتر زد.دراز کشیدم روش.گفتم هیس هرچی جیغ بزنی هم فایده نداره…باید آبم بیاد.شلش کن.تا تلمبه بزنم.گفت همین بود دوست داشتن من.همین قدر منو میخواستی فقط واسه یک بار.گفتم نه بخدا نه…من عاشقتم…گفت مگه کسی عشقشو زجر میده…میدونی دارم زیرت جون میدم.گفتم خدا نکنه.باشه ببخشید.غلط کردم.اروم ازش کشیدم بیرون.گریه اش در اومد.سوراخ تنگش بازه باز بود.خون مون نیومده بود ولی گشاد شده بود.دمر بود برگشت طرف من.با چشای خوشگلش نگاهم کرد.گفت دارم از درد میمیرم.علی میسوزه…گفتم ببخشید پتو کشیدم روش.اروم آروم کمرش رو ماساژ دادم.حالا بدبختی در اوج شهوتم…شقه شق…گفت علی دستتو به سوراخم نزن میسوزه.گفتم آخه هنوز ارضا نشدم.که.گفت،خب نشدی که نشدی.میگی چکار کنم.پاره ام کردی دیگه بس نیست.؟بغلش گرفتم.گفتم ببخشید بگیر بخواب…گفت نمیتونم دردم میاد.گفتم میخای کرم بزنم بهش…خنکه…گفت آره یککم بزن…از توی کیف خودش کرم آوردم زدم انگشتم…آروم آروم سوراخشو که داشت بسته هم میشد مالیدم…آرومی های انگشتمو میدادم داخلش نق و نوق میکرد.تا اینکه دیدم الکی الکی تا ته انگشتم توی کونشه…آروم کشیدم بیرون…دوباره کرم زدم.گفت فقط یواشتر بکن.گفتم مال من میمالیش،آبم بیاد.دستشو آورد زیر پتو گرفت توی مشتش.گفت وای چقدر کلفته این کرده توی من.گفتم بازم میکنمش.گفت خواب دیدی خیره.دیگه نمیزارم…آروم با کیرم بازی میکرد و من هم انگشتش میکردم…یکهو با انگشت دیگه ام کوسشم مالوندم.ناله قشنگی کرد.بیشتر ادامه دادم.گفت علی بیا از روبرو مث اول بزار لای پام…منظورش لای کوسش بود.تف زدم چپوندم لای کوسش.تا کیر رفت لای پاهاش.پاها رو سفت کرد.خودمو رسوندم به لبهاش تمنای بوسه میکرد… محکم بغلم گرفته بود.چندتا لایی زدم لای کوسش چنان دوباره ارضا شد چشاش شهلا شد…که من از حال و هوای اون ارضا شدم…پاشیدم روی شکم و کوسش تا.نزدیک صورتش ریخت.زودی از زیرم بلند شد.گفت اه اه حالمو بهم زدی چندش.خب خودتو کنترل کن دیگه،گفتم زهره جون مگه تو تونستی خودتو کنترل کنی…بار اول کلی ابتو ریختی توی دهنم نفسم گرفت چیزی بهت نگفتم.باشه ببخشید.رفتم حوله برداشتم برم حموم…با تابش آب کیرامو تمیز کرد.از توی آینه قدی چشمون به هم افتاد.گفت علی جون ببخشید.رفتم توی حموم…اومد در زد.حوله اش دستش بودگذاشت توی رخت کن.اومد داخل.چقدر تمام لخت بدنش ناز بود.موهاشو باز کرد ریخت دور پشت سرش…زیبا بود زیباتر شد…گفت بغلم کن زود باش…بشورم…باهام قهر نکن که کونمو جر دادی پررو…هیچچی بهت نگفتم.زیر دوش دوباره بغلش کردم خودش لبهامو بوسید.گفتم فدات بشم حشری شهوتی خوشگله من…گفت علی بده اینجوریم.؟گفتم اوه تو هنوز طعم کیر رو نچشیدی؟بزار از جلو کامل گاییده بشی…فک کنم شبی چندبار دلت بخاد.گفت وای نه.چرا آخه… گفتم بعضي ها اینجورین،ولی من دوست دارم…خودم هم سکس رو دوست دارم…توی حموم باز هم باهم عشق و حال کردیم. اومدیم بیرون…خوب تا۱۰صبح خوابیدیم…ساعت۱۰تابلند شدم سرو صدا زیاد بود
دوستام همه اومده بودند ویلای ما…اون چند روز عاشقانه ترین و زیباترین روزهای زندگی من و دلبرم زهره بود…وقتی برگشتیم…با پدر مادرم حرف زدم و بنده خدا حرفی نداشت…و شدم دوماد عمو محمد…معلم بازنشسته مهربون.شبها همش پیششون بودم.پسرش گاهی بود گاهی نبود.پدرم سرمایه خوبی بهم داد راه و چاه رو یادم داد.و با آرش رفیقم زدیم توی کار ساخت و ساز…پدر مهوش شرطش توی شراکت نبودن من بود…پدرم مجبور بود قبول کنه تا پروژه تموم بشه…عروسی گرفتیم و شب عروسی بعد از زدن بکارتش،رفتیم حموم،برگشتیم خودش گفت علی بکنش دوست دارم.دلم میخواد ارضا بشم،گفتم دردت میاد ها.گفت میدونم ولی دردش قشنگ بود.کیرمو خیس کردم و فرو کردم داخلش،بازم خونریزی کرد.ولی گاییدمش بخدا تا ته کیر رو شب اول بود میدادم داخلش گریه میکرد ولی بغلم کرده بود ریختم داخلش.چقدر بوسم کرد.واقعا گاییده شدن از کوس رو دوست داشت.کوسش وحشی کیر بود.دو سه سال طول کشید.من و زهره سر خونه زندگی خودمون بودیم.وضع مالیم عالی بود.زهره دلش میخواست بره سر کار…باهاش سرسختی نکردم و دبیر بود درس میداد…زندگی قشنگی داشتیم تا اینکه دخترم شکوفه بدنیا اومد…من و زهره توی سکس وحشی بودیم…وحشی وحشی.هفته ای اقلا کمه کم ۳بار سکس کامل داشتیم.ولی کون کم میداد.تا اینکه توی۳سالگی دخترم وبعد ششمین سالگرد ازدواجمون،،سر ساختمونی بودم و گود برداری داشتیم.اشتباهم این بود که داخل گودال بودم.کنار راننده بیل بودم…تا اومدم بگم نزن اون دیوار رو احمق بیلش رو کوبید دیوار.خوب بود خونه متروکه خرابه بود.ولی دیوار بزرگ هوار و آوار شد روی من و راننده…چندین تن بار روی ما بود.کمرم دو لا شد.کشیدنمون بیرون…اون بدبخت که مرد.ولی من طی چند تا عمل جراحی بعد۹ماه تونستم با عصا راه برم…پدرم خیلی هوامو داشت و دکترهای خوب منو میبرد با کلی فیزیوتراپی و ماساژ درمانی و ورزش کردن.بلاخره تونستم با یک عصا مث پیرمردها راه برم.درست عین پیرمردهای خمیده و قوزدار که از درد پا شل میزنند.یکسال کامل بیشتر بود سکس نداشتیم.زهره پشت فرمون مینشست.من که نه حوصله داشتم نه جیزی.کمی بهتر شده بودم.جون گرفته بودم.شب بود عشقم اومد پیشم.تازه ماهواره جدید نصب کرده بودم توی اتاق خواب خودمون بودیم.بچه خواب بود.کانال به کانال میگشتم…تا یکهو کانال سکسی رسید.زهره گفت علی بزار باشه.دستش نزن.طفلی لخت شد.یکدستش روی کوسش بود دست دیگه اش روی کیر من…داشت سکس تماشا میکرد.گفت علی ممه هامو بمال…آروم میمالیدمشون.دلم سکس میخواست کیرم بلند نمیشد.نیم شق بود.گفت علی چته مگه دیگه دوستم نداری،تا نگاهش کردم چشم توی چشم شدیم دلم از غصه ترکید.گفتم زهره ناقص شدم بدبخت شدم.کاشکی من هم مرده بودم.زهره بلند نمیشه.چنان از ته دل گریه میکردم حد نداشت.داشتم از خجالت پیش عشقم میمردم.طفلی ماهواره رو خاموش کرد زود بغلم کرد. گفت خوب میشی عزیزم خوب میشی…نترس میریم دکتر.خدا درد و داده درمونش رو هم داده…کلی بهم دلداری داد.نزدیک یکسال طول کشید حتی اروپا هم رفتم نشد که نشد.بدبخت شده بودم.لاغر عین معتادها.دیگه زندگی کردن رو دوست نداشتم.فقط جرات خودکشی نداشتم…با لیسیدن و خوردن و مالوندن ارضاش میکردم…یکبار داشتیم فیلم میدیدیم،یارو درست عین روزی که من میخواستم زهره رو زوری بکنم داشت به دختره تجاوز می کرد…گفت علی اگه اون روز میدونستم اینقدر سکس خوبه میزاشتم عقب و جلوم رو پاره کنی،من میفهمم الان دختره داره چی لذتی میبره.هم میترسه هم میدونه طرفش داره توی اوج شهوت التماسش میکنه…ببین پسره دلش نمیاد کتکش بزنه.مث تو فقط موهاشو میکشه.خم شدم لبهاشو بوسیدم سینه هاشو گرفتم. گفت بمال علی جون بمال…گفتم دوست داشتی الان اون یارو میومد با اون کیر کلفتش تو رو میکرد.گفت وای آره… چقدر دلم کیر میخادکاش بود و میومد.بخدا کوسشو میلیسیدم اشکام مث بارون میریختند.متوجه من نبود.زمانی که ارضا شد.اه قشنگی کشید پاهاشو بست…صورتمو گرفت توی دستاش نگاهم کرد. بوسیدمش.هلم داد کنار.دویید بیرون.من روی تخت زار میزدم.خودش برگشت.گفت لعنتی چرا اون حرفارو به من زدی.ها چرا…من حالم خراب بود بهت چرت و پرت گفتم…گفتم زهره تو حق زندگی کردن داری.هنوز جوونی نباید به پای من بسوزی که…گفت زر نزن عوضی…بخدا اگه حرف طلاق بزنی خودمو میکشم…گفت علی جون من بدون تو میمیرم.خب فکرشم نکن…تا صبح بیدار بودم.اون هم دیر خوابید.ساعت۵اذون بود.نامه واسش نوشتم و ازش خداحافظی کردم. لباس شیک پوشیدم و رفتم.سر ساختمون خودم که۱۰طبقه بود.نگهبان نمیدونم کدوم گوری بود که نبود.با آسانسور زدم رفتم طبقه بالای بالا…ساختمون نیم ساز بود و آسانسور جهت بار بود…رسیدم بالا.صدای آه و ناله میومد.نگهبانمون که پسر جوون و ریزه میزه ای بود.مشغول گاییدن یک جنده بود.چه تلمبه ای میزد بی پدر و مادر.با اون ریزه ای کیرش مث مال خر بود.شاید یک ربعی بیشتر زنه رو داگی فرم گایید.من رفتم پایین.جرات
خودکشی نداشتم…وقتی رسیدم بخدا دیدم.زهره با ماشین خودش پریشون و سرگردون…رسید پیشم.زد زیر گوشم نامرد میخای با یک بچه تنهام بزاری.گفتم منه بیعرضه جراتشو نداشتم زهره جون…رفتم بالا اما مث سگ ترسیدم.گفت فدات بشم خدا را شکر که ترسیدی…علی تا بلند شدم دیدم نیستی و نامه نوشتی…تا رسیدم اینجا داشتم میمردم.صدبار زنگ زدم بابات گوشیو برنداشت…منو برگردوند خونه ماشینم موند دم ساختمون…همش توی فکر نگهبانم بودم با نوع سکسش…خوب کوسی میگایید…ریزه میزه بود به نوعی مث اسب سواری روی کون و کمر زنه سوار بود و رگباری تلمبه میزد.دیوس هر چی خورده بود فقط کیرش بزرگ شده بود.نمیدونم چی کشیده بود که آبش نمیومد.با خودم گفتم اگه این بزاره توی کوس زهره حالشو خوب میکنه گناه داره…بقران من بی غیرت نبوده و نیستم…اما شرایطم از بدبدتر بود…دلم واسه عشقم میسوخت…دل اون بدتر واسه من آتیش بود…همش میگفت دیگه نمیخام تنها جایی بری…اصلا دیگه نمیخام از پیشم بری.گفتم بلاخره تا کی؟گریه کرد گفت همیشه برای همیشه پیش تو میمونم…کاراتو خودم میکنم…چند وقتی از اون موضوع گذشت و زندگی داشت به روال عادی برمیگشت.که آرش رفیقم و شریکم این پسره افغانیه…نگهبانمون رو که اسمش غلام رسول بود رو…با دو تای دیگه حین کوس گاییدن دستگیر میکنه و مث سگ میندازه بیرون…گفتم چرا انداختیش بیرون؟گفت خارکسده دم به دم گاه به گاه کوس میآورد اینجا…اینجا رو کرده بود جنده خونه…از کارگاه ساختمانی اومدم بیرون دیدم منتظر منه…گفتم ها چیه غلام رسول؟گفت مهندس تو مردانگی کن.نزار منو بندازه بیرون…جا ومکان ندارم.بیکارم.گفتم لاشی اینجا رو با خونه ننه ات اشتباه گرفتی؟کردی کوس خونه…خیلی معذرتخواهی کرد گفت که قول میدم بار آخره…یکهو فکری به سرم زد.گفتم بشین توی ماشین کارت دارم…گفت چکار.گفتم ببین من خودم هم دیدمت که ازین کارها میکنی…به این نشونی که توی کوسکش با این هیکل کوچیکت،کیرت مث مال خره…خندید گفت خدادادیه،،گفتم یک دوست دختر حشری دارم ولم نمیکنه…میخام دست به سرش کنم…میبرمت باغ ویلای خودمون.قایم میشی اونجا.زنه ترسوست،من به بهونه خرید برمیگردم توی روستا…تو مثلا دزدی نقاب میزنی که نبیندت،میخام زور گا کنیش…فقط از کوس…جرش بده…اصلا نمیدی بخوره…به پشت کاری نداری که مال تو کلفته زخمی بشه…عاشق سکس جلوست…میخام دوپینگ کنی مست بگاییش…بعدشم الکی النگویی انگشتری چیزی ازش بگیر مثلا تو دزد بودی…گفت نه مهندس بفهمند اعدامم میکنند.تجاوز حکمش مفسد فی الارضه،،اعدام داره…گفتم عوضی من هستم دیگه.خودم میگم.گفت عجیبه رفیقت میگه نکن تو میگی بکن…گفتم به حرف من گوش کن تا همیشه هر جا رفتم با خودم ببرمت…گفت باشه. برگردوندمش سر کارش…باهاش هماهنگ کردم شب جمعه بردمش باغ ویلا.همونجا موند…شب به زهره گفتم فردا شکوفه رو بزار خونه بابام اینها بریم گردش میخام تنها باشیم…گفت نه با خودمون ببریمش.گفتم عشقم میخوام تنها باشیم.با هم عاشقونه بگردیم و حال کنیم.به یاد قدیم.گفت باشه…خلاصه فرداش تنها بودیم کمی گشتیم و بعدش بردمش سمت باغ.پرسید کجا میری عزیزم؟.گفتم بریم باغ…رسیدیم اونجا گفتم تو برو داخل چایی زغالی رو حاضر کن تا من بیام…تا از در رفت داخل زنگ زدم غلام رسول گفتم داره میاد.مواظبش باشی ها…گفت چشم.گفتم نقاب بزن…چند دقیقه بعد زنگ زد مهندس تا منو دید غش کرد.گفتم چی بهتر.خودم زود رفتم پیشش.گفتم زودی لختش کن.دمرو کون داگی روی زانو از تخت آویزون بود.دستاشو با طناب بستیم به تخت و هنوز توی غش بود…من رفتم بیرون.گفتم آب بزن روش.بعدش که به هوش اومد هر چی هم داد و بیداد کرد گوش نکن شورتش رو بکن دهنش شروع کن کوسشو بلیس بگو فقط یک حال کوچولو میکنم و میرم.داد بزنی آبروی خودتو بردی…همینجوری هم شد.آب زد صورتش به هوش اومد تا فهمید دستاش بسته است و نمیتونه در بره…جیغ میزد.این هم چاقو گذاشت زیر گردنش گفت داد نزن فقط یک حال کوچولو میکنم میرم…شروع کرد لیسیدن کون و کوس داگی شده زهره.اون هم فحش میداد.این هم شورتشو کرد توی دهنش…من از پشت نگاهش میکردم…بی پدر کیر خریش رو کشید بیرون…آب دهن زد و یکهو چپوند توی کوسش با وجودیکه شورتش توی دهنش بود اما صدای جیغش در اومد…این هم تلمبه میزد عجیب.نق و نوق زهره در اومد.از حالت بدنش که شل شد معلوم بود راه اومده.غلام رسول برگشت منو نگاه کرد.اشاره کردم که شورت رو از دهنش در بیاره…و اشاره کردم با دست که سینه هاشو بمال…تا شورت و کشید بیرون.زهره گفت خب آروم بکن.دردم رو نیار من هم دوست دارم.تا سینه هاشو گرفت…چقدر ناله قشنگی سر داد…دو دسته کمرش رو گرفته بود و تندتند تلمبه میزد.هنوز یک دقیقه نبود گفت بکش بیرون تو رو خدا ترکیدم…وا ویلا چقدر آب توی کمرش مونده بود…زیر پاش لای پاهاش روی زمین خیسه خیس شد.گفت مرسی پسر خوب.اخ خدا چقدر خوب بود.تو رو خدا دستامو باز کن…بخدا فرار نمیکنم…خودم دلم
میخواد.فقط زود بکن تا شوهرم نیومده زود باش یکبار دیگه بکن.غلام رسول برگشت منو دید.فهمید همسرمه…از خجالت مردم…اشاره کردم بازش کن…تا برگشت کیر غلام رسول رو دید.گفت اوف وای چقدره،گفتم چرا خوشم میاد ازش…بلند شد شالش رو برداشت کوسشو و کیر غلام رسول رو پاک کرد.گفت حالا بیا بکن.خودت کوچولویی اما چیزت خوب بزرگه…ارضا نشی ها.اگه ده دقیقه یکضرب منو بکنی ازت شکایت نمیکنم…به هیچ کس چیزی نمیگم.غلام رسول رفت روش…کیرو خیس کرد فرو کرد داخلش…نرم نرم تلمبه میزد.زهره پاهاشو دور کمر باریک غلام رسول حلقه کرد.گفت بکن زود باش وای خدا…چقدر خوبه؟خودش لبهاشو برد جلو و لبهای غلام رو بوسید…اون سگ پدر هم شروع کرد به لب گرفتن و گاییدن زهره چقدر قشنگ به غلام کوس داد و حال داد.کمرم دولا بود خوب شکست…خوب ارگاسم شد.غلام ابشو ریخت بیرون.بلند شد لباس پوشید.و گفت تو زود برو فرار کن.من خودم اینجا رو تمیز میکنم…باید دوش بگیرم.غلام هیچچی ازش نگرفت…من رفتم بیرون ویلا…غلام اومد خودم تا روستا رسوندمش.گفتم بفهمم ازین جریان پیش کسی چیزی گفتی میدم توی همین باغ چالش کنند.گفت نه مهندس مگه خرم…ولی آخه چرا…گفتم چند ساله دیگه آلتم بلند نمیشه…طفلی به آتیش من میسوخت.برگشتم ویلا حموم بود زد بیرون.گفتم عزیزم فدات شم رفتی حموم.گفت آره اینجا کثیف بود.جارو زدم خاکی شدم رفتم حموم…چند ساعتی ویلا بودیم…حالش خیلی خوب بود…گفتم چته امروز شنگولی؟گفت به این گردش احتیاج داشتم…وای خدای من چقدر حالم خوبه.پرسیدم زهره الان که دیگه من مرد نیستم و کاری ازم بر نمیاد هنوزم دوستم داری یانه؟گفت لعنتی چرا چرت میگی؟چرا مرد نباشی.گفتم نیستم دیگه،خودم میدونم.گفت علی دیوونه مگه من تو رو واسه سکس میخام…تو همه چیه منی،تو نباشی زندگی برام معنی نداره…چنان حالم خراب بود…نمیدونستم چم شده.از خورد و خوراک افتاده بودم.همش یاد اون روز بودم.میدونستم اشتباهیه که خودم مرتکب شدم…وقتی میرفتم سر ساختمون تا غلام رسول رو میدیدم.گوشت تنم می ریخت.بهش پول خوبی دادم و از اونجا اخراجش کردم.قسم خورد این راز بین من و اون تا آخر عمرش میمونه…دیگه اصلا چند ماه بود زندگی خوبی نداشتم.زود میرفتم بیرون دیر میومدم خونه…تا اینکه یکبار ظهر بود رفتم شکوفه رو از مهد بردارم و برم دنبال زهره دم دبیرستان…دیدم غلام رسول با موتور دم در دبیرستانه. رفت جلوی زهره رو گرفت و باهاش حرف زد.نگرانی توی چهره زهره بود.اطرافش رو نگاه کرد تا منو دید زودی غلام رو دست به سرش کرد.غلام متوجه من نبود…سوار شد رفت…من زهره رو سوار کردم پرسیدم یارو چی میگفت؟گفت هیچچی پدر یکی از شاگردهام بود.داشتم باهاش حرف میزدم…غلام رسول داشت تیز بازی در میآورد…غروبش از دو تا از افغان های اونجا آدرسش رو پرسیدم…به دو تا ازین بچه های قلچماق که همیشه اطراف من و آرش و بابام و بابای مهوش بودند و هستند و چکها و طلبهامون رو وصول میکنند.گفتم و سپردمش که غلام رو بیارند باغ…بماند که چه بلایی سرش آوردم.گفت بقران فقط میخواستم ازش اخاذی کنم و بی پول بودم…فقط ترسوندمش،،البته برای رو کم کنیش فیلمی هم ازش تهیه شد.کوسکش منو دنبال کرده بود خونه منو پیدا کرده بود.بچه ها مستقیم بردنش لب مرز و از ایران انداختنش بیرون…زهره چند روزی دلهره داشت و سر کار نمیرفت.تا اینکه خیالش راحت شد و برگشت سرکارش…نمیدونست که من حال غلام رسول رو گرفتم.چند ماهی گذشت.یک روز دم ناهار زهره بهم زنگ زد علی برگرد خونه کارت دارم.رسیدم خونه نبود.نامه نوشته بود دیگه ازت خسته شدم طلاق میخوام.اگه دوستم داری دنبالم نیا.فقط بیا دادگاه هیچچی ازت نمیخوام…بچه هم پیش خودت باشه…دلم داشت میترکید.خلاصه مرغش یک پا داشت و بعد از چند ماه دوندگی بدون درخواست مهریه ازم جدا شد.یعنی خودش تقاضای طلاق داد.اصلا باهام حرف نمیزد.هر چی میپرسیدم فقط ساکت میشد.پدرم مادرم خانواده من خودش هر چی میپرسیدند فقط ساکت بود…آخرش به پدرم گفتم حق داره…چند ساله این اتفاق واسم افتاده…من دیگه مرد نیستم اون هم حق زندگی داره.همه چی که خوردن و پوشیدن نیست.همه چی که پول نیست…جریان مریضیم رو گفتم…پدرم گفت ماشینش و آپارتمان رو بده بهش.دختر خوبیه…خودت با بچه ات برو فرانسه…پدر مهوش دکتر خوبی اونجا سراغ داره…خلاصه که با حرف پدرم آپارتمان و با ماشینش دادم بهش.روز اخری سر صبح دخترم رو برداشتم و رفتم در خونه اش،گفتم زهره تو حق داری انشالله با هر کی میخای ازدواج کنی خوشبخت بشی.من که نتونستم و عرضه نداشتم خوشبختت کنم ولی از خدا میخام از این به بعد خوشبخت بشی.دارم از ایران میرم.شکوفه رو آوردمش ببینیش.دخترم خیلی گریه میکرد. چون دخترم رو نخواست فهمیدم که شاید با کسی سرش گرمه،،دخترش رو محکم بغلش گرفت و بوسید.لحظه آخر دست دراز کردم.دستمو گرفت.خودش بغلم کرد.گفت برو انشالله خوب بشی برگردی،زود رفت پشت در صدای گریه هاشو میشنیدم من هم زود رفتم
رفتم که رفتم و۱۲سال طول کشید زمانی برگشتم که دخترم جوون شده بود.فقط گاه گداری تلفنی با مادرش حرف میزد.فرانسه و انگلیسی فول صحبت میکرد.آکادمی هنرهای زیبا مارسی قبول شده بود.تابستون بود یعنی چند ماهی بود بهم خبر دادن حال پدرم خوب نیست برگردم…البته یادم رفت بگم خداییش توی فرانسه یک دکتر ایرانی طی چند تا عمل تونست خوبم کنه.البته هزینه بالایی برام داشت…خدا میدونه پدر مهوش خیلی کمکم کرد.بقیه اش با ورزش و دارو و مکمل سرحال شدم…و دیگه هیچ نوع مشکلی نداشتم و ندارم…توی فرانسه ازدواج نکردم…مهوش هم دو بار جدا شده بود چند وقتی باهم بودیم.از هر دو شوهرش۳تا بچه تخس و شلوغ کار داشت.که اعصاب خودشم خورد کرده بودند.یکباری باهم شب رو گذروندیم سکس قشنگی کردیم…خیلی کوس خوشگلی داشت…تنگ و بدون لبه…سفید و ناز…البته میدونم کارهایی باهاش کرده بود.ولی هیچ کدوممون حوصله بچه های دیگری رو نداشتیم…دختر من از مهوش متنفر بود حتی بهش سلام هم نمیداد.مادرش جریان جوونی هامون رو براش تعریف کرده بود.من میدونستم که زهره اصلا ازدواج نکرده و همون آپارتمان بدون برادرش با پدر پیرش زندگی میکنه.وقتی به شکوفه گفتم باید برگردیم ایران شوکه شد.اخه چرا بابا.من تازه آکادمی پذیرفته شدم…گفتم عزیزم برای۳ماهه…مگه دلت واسه مامانت تنگ نشده.؟گفت راستش نه.اخه چرا باید تنگ بشه…اصلا چرا ازت طلاق گرفت.باید صبر میکرد تا بری دکتر حالت خوب بشه مث الان خوشگل خوش تیپ بشی.بقران فک کردم میدونه که من اون موقع کیرم بلند نمیشده… ترسیدم…گفتم تو از کجا میدونی من مریض بودم.گفت بچه بودم کور که نبودم.چون عصا داشتی دوستت نداشت.ازت بدش اومد.بابا تو خیلی خوب و مهربونی…گفتم نه دخترم مسئله چیز دیگه بود.برگرد بریم ایران مامانو ببین.پدر بزرگ مادر بزرگهاتو ببین.کلی فامیل و دوست و آشنا داریم.اونجا…کلی ملک و املاک داریم اونجا خوش میگذره…میدونید دخترم توی یک محیط بسته با نظم یکسان و دیسیپلین خاصی بزرگ شده بود.عامی و مردمی نبود.خشک و مغرور بود.مث مامانش زیبا و دلفریب.وقتی میخواست کسی چیزی نفهمه با من فرانسه حرف میزد…من مجبور بودم یاد بگیرم…انگلیسی بلد نیستم اما فرانسه خوب حرف میزنم…روزی که برگشتیم ایران.زهره نمیدونست اصلا بهش نگفته بودیم…خانواده خودم تماما اومده بودند فرودگاه…پدرم بود سرحال و قبراق،بغلش گرفتم.گفتم تو که خوبی ناقلا.گفت چیه فک کردی مردم بیایی سهم ارثت رو بگیری…گفتم خدا نکنه…خدایا شکر خوبی…دخترم رو بغل گرفت گفت علی عجب شاه خاتونی شده…ترکی آذری گفت شبیه مادرشه…دخترم به فرانسه پرسید پدر بزرگ چی گفت…خندیدم گفتم بعدا میگم…رفتیم خونه پدرم…عوضش کرده بود اومده بود یک خونه ویلایی خیلی بزرگ…دخترم گفت اوه عجب جاییه،نوه ها عروسها بچه ها دخترهای دیگه همه بودند.مادرم دست شکوفه رو گرفت برد پیش بقیه…دخترم تازه داشت یخش باز میشد و کس و کارش رو میشناخت… شب پدرم جشن خوبی برای ورودمون گرفت و شلوغ بود…پرسید چی خبر از زنت داری؟گفتم نمیدونم اون اولها چند بار زنگ زدم جوابمو نداد.دیگه بهش زنگ نزدم.گاهی دیدم با شکوفه تلفنی حرف میزنه.ولی انگلیسی صحبت میکنند.گفتم ای بابا جون حق داشت بره پی زندگیش…اون موقع ناقص بودم و چند سال جور منو کشید تحمل اون جوری مردی رو نداشت…انشالله با این همسرش خوش باشه.گفت کدوم همسر زهره اصلا ازدواج نکرده خبر دارم حتی از رفیقات رفتند خواستگاریش ولی جواب منفی داده…پدرش رو دیدم میگفت دخترم هنوزم عکسای علی رو کنار تختش داره و شب با همونها میخوابه و ازش خداحافظی میکنه شب بخیر میگه…گفتم نه بابا بگو جون علی،،گفت بخدا پسرم برو سراغش.زن خوبی بود…گفتم باشه صبح میرم…شب با پدر مهوش و بابام و چند نفر دیگه خوش گذروندیم و صحبت راه اندازی پروژه بسیار بزرگی رو توی یک شهر انجام دادیم،و قرار شد من هم حتما شریک بشم.دیر وقت خوابیدم.ساعت۱۱بلند شدم.تا دوش گرفتم و صبحونه که نه ناهار خوردم۱۲رد شد.تیپ درستی زدم و دیدم دخترم همش دور و بر عمه ها و مامان بزرگشه خوشحاله…تنها زدم بیرون.ماشین نداشتم.پدرم نبود.سرحال و قبراق حتی بهتر از جوونیهام.خوشگل و خوش تیپ.نمیدونستم دارم کجا میرم.فقط یادم اومد پدرم گفت بابای زهره توی یک کتابفروشی بزرگ حسابداره…رفتم سراغش تا منو دید پیرمرد میخواست از خوشحالی سکته کنه چقدر بوسم کرد.پرسیدم آقاجون زهره کجاست؟گفت امروز تا ساعت۲دبیرستان دخترانه فلان جا درس داره.ساعت۲و ربع میاد دنبالم بریم ناهار.گفتم باشه میرم از دور میبینمش،گفت چرا از دور برو سراغش اون فقط تو رو دوست داره،گفتم اگه دوستم داشت ازم جدا نمیشد.گفت خدا میدونه دوستت داره.به خاک مادرش قسم…برات جون میده…هیچوقت مرد دیگه ای توی زندگیش نبوده و نیست…گفتم فقط تو رو خدا بهش زنگ نزن.گفت باشه برو.گفتم آقا جون تابستونه که کلاس کجاست مدرسه ها تعطیله، گفت کلاس تقویتی جبرانی برای تجدیدیها داره…بدو دیگه
تاکسی گرفتم رسیدم دم دبیرستان.پیاده شدم.چند تایی دختر اومدن بیرون.همون لحظه سرایدار مدرسه در رو باز کرد.هنوز همون ماشینی که خودم براش خریدم رو داشت.عینک آفتابی داشتم.کت شلوار مشکی رسمی تنم بود.کمی تپل شده بودم.از در مدرسه اومد بیرون.وایسادم جلوی ماشینش.راه رو بستم.سرایداره گفت آقا بیا کنار خانوم رد بشه.خودش دو تا بوق زد.بقران تا عینکم رو برداشتم منو دید پشت فرمون غش کرد…رفتم سراغش کشیدمش بیرون.بغلش گرفتم سرایداره گفت هی آقا چیکار میکنی زن مردم.گفتم گوه نخور همسر خودمه.گفت کدوم همسر شوهر نداره. گفتم بگو دفتر مدرسه کجاست.توی بغلم بردمش توی دفتر شلوغ شد بی حال به هوش اومد.مدیر پرسید زهره جون چی شده…گفت منیره بخدا علی بود برگشته من خودم دیدمش.من کنارش بودم حواسش نبود.مدیر خندید.گفت خیال کردی…گفت نه بخدا خودم دیدمش سالم بود تیپ مشکی زده بود. نشستم جلوی پاش گفتم عزیزم خیال نکردی آره منم…من روسیاه برگشتم پیشت.فدات شم.جلوی همه حتی سرایداربود…دانش آموزان چندتایی بودند.بغلم کرد تند تند بوسم کرد.عشقم خوب شدی کی برگشتی،؟گفتم دیروز برگشتم.خلاصه کمی به خوش و بش و گریه گذشت.و با زهره سوار ماشینش شدیم برگشتیم کتابفروشی پیش پدرش.خودش تلفنی سفارش ناهار داد گفت باید بمونی پیش من.اروم گفتم آخه بد نباشه.جلوی پدرش گریه بلند کرد بابا تو ناراحت میشی علی بیاد پیشم.گفت نه دخترم شوهرته من چیکار دارم خوشحالم میشم.گفت ها حالا دیگه چی میگی…نکنه خانومت نمیزاره؟گفتم کدوم خانوم من فقط تورو دوستت داشتم و دارم.گفت اون مهوش فیس و افاده ای.گفتم من هیچوقت نه با اون نه با کس دیگه ای نبوده و نیستم…رفتیم خونه قدیمی خودمون عین قبلش بود.رفت اتاق خواب پدرش رفت وضو بگیره نماز بخونه.صدام زد.تا رسیدم پیشش از ذوق و شوق زیاد کم مونده بود لبهامو بکنه…با لباس خونه بغلش گرفتم عین همون قبلنا بود خوشگل و خوش بو…ناز و زیبا.چشای خسته و شهلا.گفت بغلم کن فشارم بده.علی جونم…پرسیدم تو چی ازدواج کردی یا نه؟یا که دوباره جدا شدی.؟نگاهم کرد گفت من فقط و فقط تو رو دوستت داشتم و دارم هیچوقت و هیچ موقع هیچ مرد دیگه ای رو نخواستم و دوست نداشتم…خودت باعث این جدایی شدی.تو مقصر بودی،گفتم مگه من چه هیزم تری بهت فروختم عزیزم.تو تقاضای طلاق دادی من هم فک کردم ازم دلسرد شدی و دوستم نداری با تقاضات موافقت کردم…اگه نه دیوونه که نبودم.دیدم من که علیل و فلج شدم تو هم دیگه خیری ازم نمیبینی،گفتم بزار با هر کی دوست داره خوش زندگی کنه…زهره من از خودم و عشقم گذشتم تا تو خوش باشی، گفت اشتباه کردی بد هم اشتباه کردی،کی گفت بجای من تصمیم بگیری،،بیا اینو ببین…رفت از توی کمد مدارکش یک نامه آورد.پاکتش تمبر خارجی روش داشت…از هرات افغانستان بود…اون کوسکش غلام رسول تمام ماجرا رو بدون کم و کاست برای این نوشته بود و گفته بود اون روز که من بهت تجاوز کردم شوهرت داشت نگاه میکرد و گریه میکرد…تو حال میکردی لب میدادی از کیر من لذت میبردی…اون از غم بیغیرتی داشت اشک میریخت… باور کنید تا نامه رو خوندم…جرات نداشتم از خجالت سرم رو بدم بالا.خودش با انگشت کوچولوش از زیر چونه من گرفت داد بالا.گفتم ببخشید عشقم همش بخاطر خودت بود عزیزم.دلم میخواست عشقم لذت ببره.با نوک ناخون قشنگش اشکمو برداشت.گفت فدات بشم گریه نکن.تموم این سالها دوری تاوون اشتباه دوتامون بود…علی من فقط به خاطر این ازت جدا شدم که خجالت می کشیدم توی چشات نگاه کنم…اون روز اصلا هیچی دست خودم نبود…یادم میاد که بعدش من خوشحال بودم و تو توی ماشین چشات پر غم…نگو که خودت اون برنامه رو واسم چیده بودی،وای فکرش رو میکنم دیوونه میشم.تازه فهمیدم چی شده و چی به سرم اومده…گفتم دیگه تمومه عشقم همه چی تمومه…فرداش عقدش کردم…چند ماهی بردمش فرانسه گردوندمش.دخترم موند فرانسه تا درسش تموم بشه ولی من و زهره برگشتیم و کنار خانواده هستیم.
نوشته: علیم
20 پاسخ به “هر دو اشتباه کردیم”
عالی بود.فقط زیادی طولانی نبود؟
خیلی قشنگ بود
تنها داستان طولانی ایی بود ک نشستم تا آخر خوندم
چه زندگی سختی داشتی مردولی امیدوارم خدا خودت و خونوادت رو برای همدیگه حفظ کنه و الهی همتون خوشحال ، شاد ، سلامت ، لبتون خندون و دلتون خوش باشید
جوون پولدار بکن همه بقول دوستمون نوشته اون خداخیری کسخل کسمغزه بابا میری نگی پولداری کسکش عقده ای تم داستانات همه یکیه ی پسر پولدار دخترا رو میگیره میکنه اونام عاشق این جقیه بدبخت میشن از آخر بری شخصیت این یارو رو تو واقعیت پیدا کنی میبینی تا حالا کس ندیده از بی پولی نمیرینه گشنش نشه
عالی بود
❤❤❤
هولی شت چه سرگذشتی.
به این نتیجه میرسیم پول حلال همه مشکلاته
به این نتیجه میرسیم که پول حلال همه مشکلاته
عالی …خوشبخت باشین
این خدارحمی کسخول آدم بشو نیست…
حال کردم با داستانت
تا اونجایی خوندم که گفتی بابات ماشین خرید و با لیسانس معماری و …!!!همین سوتی مشخص شد که داری خیال بافی میکنی. تا اونجایی که من میدونم و همون سالها کنکور شرکت کردم و دانشجو شدم رشنه معماری یا فوق دیپلم ( کاردانی) میگیری و بعد ادامه تحصیل میدی یا یه دفعه با قبولی در کنکور سراسری فوق لیسانس و ارشد بهت میده. چیزی به نام لیسانس(یا کارشناس) معماری حداقل تو ایران نداریم.
سوار موسو ماشین خوشکل خودت شدی؟؟؟؟؟؟؟خجالت نمی کشی از این جمله؟؟؟ندید بدید؟؟؟موسو؟؟؟تو کل دنیا اولین کسی که موسو روخوشکل دیده ،تو ندید بدید هستیدیسلایک
برا خودت هم ندید بدید هستی اگروز اوم ماشین موسو خوشکل خودت تو ماتحتترو اعصاب و خودپرست
خسته نباشی ، ولی بهتر بود اولش می نوشتی داستان تخیلیه، دقیقا فیلم هندی بود،
اومدیم با داسنانت جق بزنیمیهو وسطش منقلب شدیم.ابممون خشکید😅
یحتمل اینو اون افغانی کس کش نوشته کیرم تو تموم ناموس افغانیا با اونایی که چه زن چه مردش با افغانیا رابطه برقرار میکنن
باز خداراحمی بچه پولدار حاجی امد کو گفت خودت خجالت نمیکشی