سکس با دوست مکزیکی‌ام

بزار یکم از خودم بگم.
من بیست و دو سالمه و امریکا زندگی میکنم. وقتی ده سالم بود آمدیم اینجا از ایران پس اگه بعضی کلمات اشتباهه معذرت میخوام.
یکی از دوستای مکزیکی-امریکاییم سعی کرده بود بلایی سر خودش بیاره برای همین سه روز تو بیمارستان بستریش کرده بودن. اسمشو بزاریم ادرین.
خلاصه ادرین بعد دو سه روز مرخص میشه میبرنش خونه میگن یک نفر باید همیشه حواسش بهش باشه کار احمقانه نکنه.
باباش انقدر ازش شاکی بود که حتی نمیومد ببینتش. آخر هفته منو اونیکی دوستم رفتیم خونش تا بهش سر بزنیم.
یه چیزی سریع خریدیم رفتیم دیدنی. مامانش خونه بود اونم بالا گرفته بود خوابیده بود.
خلاصه نشستیم یکم با مامانش حرف زدیم که وقت شام شد. مامانش شروع کرد شام درست کردن این دوستم هم میدونست من از ادرین خوشم میاد گفت تو برو بالا ببین بیدار شد من اینجا کمک میکنم شام آماده کنه مامانش.
سعی میکردم نیشخند نزنم عین فشنگ پریدم بالا از پله ها در اتاقش باز بود رفتم تو. درو بستم نشستم کنار تختش آروم دستمو گذاشتم رو دهنش. ما از این شوخی ها زیاد می کردیم. ادرین یکمی پرید بعد دید منم تعجب کرد از مچم گرفت به سختی گفت چیکار میکنی؟
به شوخی گفتم عزرائیلم.
یکم خندید بعد از دستم کشید یکم پاشد نشست. خیلی لاغر شده بود موهای فرفریش بهم خورده بود و زیر چشاش سیاه بود.
تکیه داد به تخت قیافش عصبی بود.
دستشو گذاشت رو پام ازم محکم گرفت گفت فکر میکنی من روانیم؟ اگه بقیه کفرمو در نیارن اینجوری نمیشه. دندوناشو رو هم فشار میداد.
تو چشاش نگاه کردم گفتم معلومه روانی نیستی ادرین کی اینو گفته؟
صداشو یکم بلند کرد گفت همه یه جوری رفتار میکنن انگار روانیم حتی نمیتونم تو اتاقم تنها باشم.
از پهلوهام گرفت اول اروم بعد محکم تر.
بهم گفت حالش از همه بهم میخوره جز من… بعدش از صورتم محکم گرفت نمیتونست خودشو کنترل کنه انگار.
شستشو آروم میکشید رو لب پایینیم. مردمک چشماش خیلی بزرگ شده بود یکم ازش میترسیدم. انگار پشت چشماش هیچی نبود اصلا.
آمد نزدیک، لباش کشیده میشد به گوشم. میخندید صورتشو کرد تو گردنم بو کشید.
یهو گوشیش زنگ خورد‌‌. وقت دارو هاش بود ولی ننداختشون بجاش گوشیشو انداخت کنار ازم گرفت.
گفت از وقتی که از بیمارستان آمده همش به من فکر میکنه همش خواب منو میبینه. دیگه نپرسیدم چون میدونستم چه خوابی میبینه.
قلبم خیلی تند میزد نمیدونستم چیکار کنم پاشم برم یا بمونم. منو انداخت رو تخت پتو هنوز دورش بود اومد روم کاملا شلوارمو کشید پایین دستشو برد وسط پاهام نفساش میلرزید شدید.
از رفتارش تعجبم گرفت ولی کاری نکردم.
شرتمو زد کنار زد رو پام بعد انگشتو کرد تو فشار داد.
دهنم باز مونده بود نمیتونستم حرف بزنم فقط نفس نفس میزدم. شرتمو در آورد پرت کرد کنار، لباساشو در آورد بعد سرمو فشار داد تو بالشت، از دهنم محکم گرفت به کیرش دست میزد، خیلی تند انگار اگه اروم تر میکرد حسش نمی‌کرد بخاطر دارو ها. یهویی کیرشو کرد تو تا آخر، فشار میداد داخل محکم.
نگاه میکردم تو چشاش انگار واقعا دیوونه شده بود. دستشو از دهنم برداشت سیلی زد به صورتم.
صورتم قرمز میشد میسوخت. لبمو انقد گاز زدم نزدیک بود خون بیاد.
انقدر سریع میکرد نفساش مثل ناله بیرون میومد، یه دستشو از موهام گرفت اومد روم کامل دراز کشید.
تو صورتم آه میکشید عین وحشی ها. صورتمو گاز میزد. من عین سگ میترسیدم مامانش الان بشنوه بیاد بالا ابروم بره جلوش. ولی خب واقعا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم سعی میکردم آروم آه بکشم. لبمو گاز میزدم هی که صدا نره پایین. همینجوری که داشت میکرد دستشو برد وسط پام شروع کرد مالیدن. دیگه واقعا مهم نبود کی میشنوه کی نمیشنوه عاه میکشیدیم هردوتامون. انقدر محکم میکرد دیوار داغون میشد دیگه داشت اشکم در میومد. نگاهم کرد یکم، بعد بازم زد تو گوشم محکم. صورتمو گرفتم بعد دستمو بردم تو موهاش محکم کشیدم تو گوشش گفتم تو مریضی پسر واقعا مریضی.
بجای اینکه عصبی شه نیشش باز شد.
آه میکشیدم، دیگه خیلی نزدیک بود ارضا شم. کاملا روم بود لباشو کشید رو لبام بعد منو بوسید.
دیگه داشتم دیوونه میشدم. هلش دادم کنار به زور، دراز کشید رو تخت صورتش جدی بود، دیگه نمیتونستم تحمل کنم آمدم روش نشستم رو کیرش. خندید بهم گفت چه هرزه ای هستی. زدم رو صورتش آروم، گفتم یبار دیگه بگو. بازم حرفشو تکرار کرد بازم زدم زیر گوشش. تاحالا این کارو نکرده بودم با هیچکی، خودمم باورم نمیشد از خودم. دستمو گذاشتم رو دهنش خیلی بلند آه می کشید میترسیدم هر لحظه یکی بیاد بالا.
چشامو محکم رو هم فشار دادم ارضا شدم. قلبم داشت از دهنم میزد بیرون. جون نداشتم دیگه افتادم روش. خودش دیگه داشت میکرد منو یکم بعد داخلم آبش اومد. نفس نفس میزد بیشتر فشار میداد داخل کیرشو.
چشام دیگه داشت سیاهی میرفت. دستشو انداخته بود دورم منو بغل کرده بود. پاهاشو پیچید دورم منم محکم بغلش کردم.
یه بیست دقیقه بعد رفتیم پایین مامانش صدامون زد برای شام. صورتم عین لبو قرمز بود نمیتونستم اصلا تو صورت هیچکی نگاه کنم. مامانش ساکت بود امیدوارم واقعا نفهمیده باشه بالا با پسرش چیکار کردم.

نوشته: لیلیت

بازدید 7,981

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “سکس با دوست مکزیکی‌ام”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید