بنده کوچیک شما MahiS هستم ، با یه داستان دیگه.
راستش اپلود داستان اینجا یکم سخته ، چون یا به شدت ازت انتقاد میشه یا لذت میبرن از داستان .
بنده آماده شنیدن نظراتتون هستم ، فحش هم خواستید بدین
اگرم دوست داشتید لطفا حمایت کنید🫶🏻
این داستان درباره پسری به اسم حسامه که برده ی دوست دخترش دریا میشه
تو داستان از ، فوت فتیش ، ارباب برده ، عرق و بو ، دوست دختر ، شاش خوری ، سکسی ، استفاده شده🙌🏻
اگر به این نوع داستان ها علاقه ندارید نخونید لطفا…
امیدوارم لذت ببرید
شروع
شب تابستونی رشت، هوا خنک و دلچسب بود. میدان شهرداری مثل
همیشه شلوغ و پرنور، با اون ساعت قدیمیش که وسط میدون ایستاده بود و نورهای زرد و سفید از فوارهها و چراغهای خیابونی همه جا رو روشن کرده بودن. مردم دارن قدم میزنن، بعضیها بستنی میخورن، بعضیها عکس میگیرن، و صدای خنده و حرف زدن همه جا پراکندهست. حسام و دریا دست تو دست هم، آروم قدم میزدن. حسام ۲۲ ساله بود، دانشجوی مهندسی، با موهای مشکی کوتاه و تیشرت ساده آبیرنگ که روش یه نوشته خارجی بود “، شلوار جین و کتونیهای سفیدش. دریا هم ۲۱ ساله، دانشجوی هنر، با موهای بلند قهوهای که باز گذاشته بود، یه مانتوی سبک تابستونی صورتیرنگ، شلوار مشکی و صندلهای راحت. رابطهشون تازه بود، حدود شش ماه، اما حسام احساس میکرد دریا همه چیزشه – اون انرژی مثبتش، خندههاش، و اون نگاههایی که آدم رو جذب میکنه.
حسام دست دریا رو فشار داد و گفت: “دریا جون، ببین، این میدون شبها چقدر قشنگه. انگار همه چراغها دارن با هم برق میزنن. یادته آخرین بار که اومدیم اینجا، بارون میاومد و ما زیر چتر قایم شده بودیم؟”
دریا خندید و سرش رو به شونه حسام تکیه داد. “آره، یادمه. اون شب خیس شدیم، ولی خوش گذشت. حالا بگو ببینم، فردا میریم خرید؟ من یه لباس جدید لازم دارم برای تولد سارا. چیزی شیک، اما نه خیلی گرون.”
حسام سرش رو تکون داد و گفت: “حتماً، چرا که نه. کجا بریم؟ پاساژ گلستان خوبه؟ یا بریم بازار سنتی رشت بگردیم؟ اونجا لباسهای محلی قشنگی دارن، شاید چیزی پیدا کنیم که خاص باشه.”
دریا چشمهاش برق زد. “بازار سنتی عالیه! تصور کن یه پیراهن بلند با طرحهای سنتی، رنگ آبی یا سبز. تو چی؟ تو هم چیزی لازم داری؟ یه تیشرت جدید یا شلوار؟ همیشه میگی کمدت پره، اما من میدونم دروغ میگی. آخرین باری که خرید کردی، کی بود؟”
حسام خندید و گفت: “خب، راستش چند ماه پیش بود. اما اگه تو بگی، میرم یه چیز جدید میخرم. فقط شرطش اینه که تو انتخاب کنی. سلیقهت بهتر از منه. یادته اون کاپشن مشکی که برام خریدی؟ هنوز همه میگن چقدر بهم میآد.”
دریا لبخند زد و گفت: “آره، چون من میدونم چی بهت میآد. حالا فکر کن فردا بریم، اول یه قهوه بخوریم تو کافه نزدیک بازار، بعد بگردیم. اگه چیزی پیدا کردیم، عالی. اگر نه، میریم پاساژ. تو موافقی؟”
حسام نگاهی به دریا انداخت و گفت: “هر چی تو بگی، عزیزم. من فقط خوشحالم که با همیم.” قدمهاشون آرومتر شد، و باد خنک شب صورتشون رو نوازش میکرد. دور میدون، مغازههای کوچک باز بودن، بوی ذرت مکزیکی و فالوده میاومد، و حسام احساس میکرد این لحظهها بهترین بخش زندگیشه. دریا دستش رو محکمتر گرفت و ادامه داد: “خب، حالا بگو ببینم، اگه بریم خرید، بودجهمون چقدره؟ من یه کم پول پسانداز کردم، اما تو هم کمک کنی بهتره.”
حسام فکر کرد و گفت: “نگران نباش، من یه کم حقوق دانشجویی دارم، میتونم خرج کنم. فقط بگو چی میخوای، من ترتیبش رو میدم.” دریا خندید و گفت: “عالی، پس فردا برنامهمونه
اون شب حسام و دریا تا دیروقت تو میدون شهرداری قدم زدن، حرف زدن از برنامههای فردا، خندیدن به خاطرات کوچیک، و بالاخره با یه بوسه خداحافظی کردن. حسام سوار تاکسی شد و به سمت خونهش رفت، که یه آپارتمان کوچیک دانشجویی تو محله دانشجویی رشت بود – یه اتاق ساده با یه تخت، میز مطالعه پر از کتابهای مهندسی، و یه آشپزخونه کوچولو که همیشه بوی قهوه میداد. هوا هنوز خنک بود، و حسام پنجره تاکسی رو باز کرد تا باد شب صورتش رو نوازش کنه. تو راه، ذهنش پر بود از دریا. نمیتونست جلوی لبخند زدنش رو بگیره. رابطهشون تازه بود، اما دریا براش مثل یه دنیای جدید بود – پر از انرژی، پر از ایدههای جالب، و اون نگاههایی که آدم رو مجبور میکرد بیشتر بخواد.
وقتی رسید خونه، کلید رو انداخت تو در و وارد شد. چراغ رو روشن کرد، کولهش رو پرت کرد رو صندلی، و رفت نشست رو تخت. ساعت حدود یازده شب بود، اما خوابش نمیبرد. شروع کرد به فکر کردن به دریا. چقدر خوشگل بود امشب، با اون موهای بلند قهوهای که با باد تاب میخوردن، چشمای درشت و قهوهایش که وقتی میخندید، برق میزدن و انگار همه دنیا رو روشن میکردن. صورت سفید و صافش، با گونههای کمی سرخ از خنده، و لبهای صورتی که همیشه یه لبخند آماده داشتن. قد متوسطش، اما با اون اعتماد به نفسی که راه میرفت، انگار همه جا رو مال خودش میکرد. حسام یادش افتاد چطور دستش رو گرفته بود، چقدر گرم و نرم بود، و حرفهاشون در مورد خرید – دریا همیشه میدونست چی بگه تا حسام رو هیجانزده کنه. “تو سلیقهت عالیه، حسام. فردا حتماً چیزی پیدا میکنیم که بهت بیاد.” این جملهها تو ذهنش تکرار میشدن. حسام احساس میکرد دریا بهترین چیزیه که تو زندگیش اتفاق افتاده. دانشجوی هنری بود، خلاق، پر از ایدههای جدید، و همیشه حسام رو تشویق میکرد که بیشتر از خودش بیرون بیاد. اون شب، حسام تو تخت دراز کشید و به سقف خیره شد، تصور کرد فردا چطور با هم میگردن تو بازار، دریا لباسها رو امتحان میکنه، و حسام فقط نگاهش میکنه و خوشحال میشه. فکر کرد به اینکه چقدر دوست داره دریا خوشحال باشه، حتی اگه یعنی یه کم بیشتر خرج کنه. خوابش برد با همین افکار، یه خواب شیرین پر از تصاویر دریا.
صبح زود بیدار شد، ساعت هفت بود. حسام همیشه زود بیدار میشد، عادت دانشجوییش بود. رفت دوش گرفت، یه تیشرت سفید ساده و شلوار جین پوشید، و یه صبحانه سریع خورد – نون و پنیر با چای. حالا وقتش بود برای برنامه امروز آماده بشه. نشست رو میز مطالعهش، کیف پولش رو درآورد، و شروع کرد به شمردن پولهاش. حسام واقعاً پول زیادی نداشت؛ یه پسر ساده بود، از خانواده متوسط، که با حقوق دانشجویی و یه کار پارهوقت تو یه کافه محلی زندگی میکرد. ماهانه چن تومن میگرفت، اما بیشترش میرفت برای اجاره، کتابها، و غذا. تو کیف پولش، یه مشت اسکناس هزار تومنی و چند تا پنجاه هزار تومنی بود، جمعاً شاید چهارصد هزار تومن نقد. کارت بانکیش رو چک کرد تو اپلیکیشن موبایل – موجودی حدود هشتصد هزار تومن. فکر کرد: “این باید کافی باشه برای امروز. دریا گفت یه لباس شیک اما نه خیلی گرون، پس شاید دویست-سیصد هزار تومن خرج بشه. اگه چیزی برای خودم هم بخواد، یه کم بیشتر.” حسام ساده بود، زیاد خرج نمیکرد؛ لباسهاش همیشه معمولی بودن، هیچ وقت دنبال برندهای گرون نبود. اما برای دریا، فرق میکرد. دوست داشت دریا احساس کنه که حسام همه چی رو براش فراهم میکنه. شمرد دوباره پولها رو، اسکناسها رو صاف کرد، و گذاشت تو جیبش. یه کم نگران شد – اگه دریا چیزی گرونتر بخواد چی؟ اما سریع فکر رو از ذهنش دور کرد. “هر چی باشه، ترتیبش رو میدم. دریا ارزشش رو داره.” بلند شد، موبایلش رو برداشت، و یه پیام به دریا فرستاد: “صبح بخیر عزیزم، منتظر امروزم!” حالا آماده بود بره دنبال دریا، با یه حس هیجان که نمیتونست توضیح بده
حسام حسابی تند و تیز داشت آماده میشد. تو آینه کوچیک اتاقش نگاه کرد، موهاشو با دست مرتب کرد، یه کم ادکلن زد – همون ادکلن ارزونی که همیشه استفاده میکرد، ولی دریا یه بار گفته بود بوی خوبی داره. یه تیشرت خاکستری ساده پوشید که روش یه طرح مینیمال مشکی داشت، شلوار جین آبی تیره، و کتونیهای سفیدش که یه کم خط و خش روشون افتاده بود، ولی هنوز تمیز و شیک به نظر میاومد. حسام همیشه ساده لباس میپوشید، نه اینکه دنبال مد باشه، فقط دوست داشت مرتب و خوشتیپ به نظر بیاد، مخصوصاً وقتی قراره با دریا باشه. کیف پولش رو دوباره چک کرد، همون چهارصد تومن نقد و هشتصد تومن تو کارت. یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت: “امروز قراره روز باحالی باشه.” موبایلش رو برداشت، یه پیام سریع برای دریا فرستاد: “دارم میرسم، کجایی؟” بعد کولهپشتیش رو انداخت رو شونهش، در خونه رو قفل کرد و راه افتاد سمت ایستگاه اتوبوس. تو راه، به دریا فکر میکرد – به خندههاش، به اون چشمای درشت قهوهای که انگار همیشه یه رازی توشون داره، و به اینکه چقدر دوست داره امروز دریا رو خوشحال کنه. تو دلش یه هیجان قشنگ داشت، انگار قراره یه ماجراجویی جدید شروع بشه.
اون طرف شهر، دریا تو آپارتمان کوچیک و رنگارنگش که پر از گلدونهای کوچیک و نقاشیهای خودش بود، داشت آماده میشد. امروز حسابی میخواست بدرخشه. تو کمدش گشت و یه پیراهن سفید بلند و شیک انتخاب کرد – از اونایی که پارچهش نرم و لخت بود، نه خیلی تنگ و نه خیلی گشاد، دقیقاً همون چیزی که حسام همیشه میگفت بهش میآد. با یه شلوار مشکی جذب و یه جفت کتونی مشکی که یه خط سفید روشون داشت، استایلش رو کامل کرد. موهاشو که قهوهای و بلند بودن، باز گذاشت و با یه کلیپس ساده یه طرفش رو جمع کرد. تو آینه نگاه کرد و یه لبخند زد – پوست سفیدش زیر نور صبح میدرخشید، و گونههاش یه کم سرخ طبیعی داشتن. یه کم ریمل و یه برق لب صورتی ملایم زد، فقط برای اینکه حسابی حس خوبشو نشون بده. دریا همیشه عاشق این بود که استایلش خاص باشه، نه به معنای گرون یا پرزرقوبرق، بلکه یه جورایی که خودشو توش راحت و خوشگل حس کنه. کیف دستی مشکیش رو برداشت، موبایلش رو چک کرد و پیام حسام رو دید. سریع جواب داد: “من آمادهم! میدون شهرداری منتظرتم!” یه نگاه آخر به خودش تو آینه انداخت، یه عطر ملایم با بوی گلی زد، و از خونه زد بیرون نیم ساعت بعد، حسام و دریا تو میدون شهرداری به هم رسیدن. حسام از دور دریا رو دید که داره با همون لبخند همیشگیش نزدیک میشه. قلبش یه کم تندتر زد – دریا امروز انگار از همیشه قشنگتر بود. اون لباس سفید و شلوار مشکی، با کتونیهای مشکی که بهش یه استایل کژوال و شیک داده بود، حسام رو ماتش کرد. دریا وقتی حسام رو دید، دستشو تکون داد حسام خندید و گفت: “وای، دریا، تو امروز چقدر خوشگلی ، دریا گفت ، اول میریم یه قهوه بخوریم، بعد میزنیم تو بازار ، حسام سرشو تکون داد و گفت: “هر چی تو بگی!” دست دریا رو گرفت، و دوتایی راه افتادن سمت خیابونهای شلوغ و پر از مغازههای بازار سنتی رشت.
حسام و دریا تو بازار سنتی رشت قدم میزدند، خیابونهای باریک و شلوغ پر از مغازههای رنگارنگ، صدای فروشندهها که جنسهاشون رو تبلیغ میکردن، و بوی زیتون و پنیر محلی که از دکههای کنار خیابون بلند میشد. دریا دست حسام رو گرفته بود و با ذوق از جلوی مغازههای پارچهفروشی و لباسفروشی رد میشد. هر چند قدم یه بار وامیستاد، به یه لباس یا شال نگاه میکرد، و با حسام حرف میزد. حسامم با لبخند گوش میداد، سرشو تکون میداد و هر چی دریا میگفت، با یه “چشم” یا “هر چی تو بگی” جواب میداد. این رفتار حسام برای دریا یه جورایی جدید بود، اما یه حس عجیب و جذاب توش بیدار میکرد – یه حس قدرت، یه حس کنترل که نمیتونست دقیق توضیحش بده، ولی ته دلش لذت میبرد.
دریا وایستاد جلوی یه مغازه که یه پیراهن آبی سنتی با گلدوزیهای ظریف تو ویترینش بود. با انگشت اشاره کرد و گفت: “حسام، اینو ببین! فکر کن من اینو بپوشم برای تولد سارا. به نظرت بهم میآد؟” حسام نگاهی به لباس انداخت، لبخند زد و گفت: “دریا، تو هرچی بپوشی بهت میآد. اینم خیلی قشنگه. بریم امتحانش کنی؟” دریا خندید، ولی تو دلش یه حس غرور قشنگ شکل گرفت. حسام حتی یه لحظه هم شک نکرد، انگار فقط منتظر بود دریا چیزی بگه تا اونم تأیید کنه. دریا دستشو روی بازوی حسام گذاشت و گفت: “خب، پس بیا بریم داخل. تو هم باید نظر بدی، باشه؟” حسام با یه لبخند ساده گفت: “چشم، هر چی تو بخوای.”
تو مغازه، دریا پیراهن رو گرفت و رفت پشت پرده پرو. حسام بیرون منتظر بود، روی یه صندلی چوبی قدیمی نشست و به اطراف نگاه میکرد. مغازه پر بود از پارچههای رنگارنگ، شالهای دستدوز، و چند تا مشتری که با فروشنده سر قیمت چونه میزدن. وقتی دریا با پیراهن آبی از اتاق پرو اومد بیرون، حسام ناخودآگاه صاف نشست. لباس به تنش انگار برای خودش دوخته شده بود – آبی تیره با گلدوزیهای سفید که روی پوست سفیدش میدرخشید. دریا یه چرخ زد و گفت: “خب، نظرت چیه؟” حسام ذوقزده گفت: “وای، دریا، این محشره! خیلی بهت میآد. میخوای بگیریش؟” دریا لبخند مرموزی زد و گفت: “شاید. ولی اول باید مطمئن شم. تو فکر میکنی این بهتره یا اون سبز تیره که اونجا بود؟ برو اونو برام بیار ببینم.” حسام بدون معطلی بلند شد، رفت سمت رگال لباسها و پیراهن سبز رو پیدا کرد. وقتی برگشت و لباس رو به دریا داد، دریا یه لحظه نگاهش کرد – نگاه حسام پر از شور و اشتیاق بود، انگار فقط میخواست دریا راضی باشه. این حس برای دریا یه جورایی غلیانآور بود. انگار حسام آماده بود هر چی اون بخواد، بدون چون و چرا انجام بده.
دریا لباس سبز رو گرفت و دوباره رفت پرو. تو اتاق پرو، وقتی داشت لباس رو عوض میکرد، به خودش تو آینه نگاه کرد و یه لبخند شیطنتآمیز زد. حس کرد یه چیزی تو وجودش داره بیدار میشه – یه حس عجیب، یه حس که انگار میتونه حسام رو کامل تو دستش بگیره. همیشه تو رابطههاش دوست داشت یه کم کنترل داشته باشه، ولی با حسام فرق داشت. حسام با اون سادگی و مهربونیش، با اون “چشم” گفتنهای بیچون و چرا، انگار داشت راه رو برای یه چیزی عمیقتر باز میکرد. دریا تو ذهنش به فتیش میسترس بودنش فکر کرد – چیزی که قبلاً فقط تو خیالاتش بود، یا تو شوخی با دوستاش بهش اشاره کرده بود. اما حالا، با حسام، انگار میتونست یه کم این حس رو زندگی کنه. حسام که اینقدر مشتاق و پذیرا بود، انگار بهترین فرصت بود که دریا این حس قدرت و تسلط رو امتحان کنه.
وقتی با پیراهن سبز اومد بیرون، حسام بازم همون نگاه پر از تحسین رو داشت. “دریا، اینم خیلی قشنگه! حالا کدومو بیشتر دوست داری؟” دریا قدم آروم برداشت، نزدیک حسام شد و با یه لحن شوخ ولی محکم گفت: “نمیدونم، حسام. تو بگو. ولی یادت باشه، هر چی انتخاب کنم، تو باید باهاش کنار بیای.” حسام خندید و گفت: “من که گفتم، هر چی تو بخوای.” دریا تو دلش حس کرد این جمله حسام انگار یه کلید بود – کلیدی که میتونست درهای جدیدی رو تو رابطهشون باز کنه. با خودش فکر کرد: “شاید وقتشه یه کم بازی رو عوض کنم. ببینم حسام تا کجا باهام میآد.”
دریا دست حسام رو گرفت و گفت: “خب، حالا بریم یه قهوه بخوریم. من تصمیم میگیرم کدوم لباس رو بخرم، ولی تو باید کیفمو بگیری تا برسیم کافه. باشه؟” حسام با یه لبخند گفت: “چشم!” و کیف دستی مشکی دریا رو گرفت. دریا وقتی دید حسام بدون هیچ مقاومتی کیفش رو گرفت و دنبالش راه افتاد، یه حس غرور و شیطنت تو دلش شکل گرفت. انگار تازه داشت میفهمید که حسام چقدر میتونه تو دستش باشه – و این حس، براش خیلی خیلی جذاب بود.
حسام و دریا از بازار سنتی بیرون اومدن، کیف دستی دریا رو حسام گرفته بود و با یه لبخند دنبالش راه میافتاد. دریا با همون استایل شیکش – پیراهن سفید، شلوار مشکی، و کتونیهای مشکی – انگار همه خیابون رو مال خودش کرده بود. حسام هم با تیشرت خاکستری و شلوار جینش، ساده و مرتب، فقط به دریا نگاه میکرد و ذوق داشت که دارن با هم وقت میگذرونن. تصمیم گرفتن برن کافهای که نزدیک بازار بود، یه جای دنج با میزهای چوبی و پنجرههای بزرگ که بوی قهوه تازه توش میپیچید. وقتی رسیدن، دریا یه میز کنار پنجره انتخاب کرد و گفت: “اینجا بشینیم، حسام. ویو قشنگی داره.” حسام سرشو تکون داد و گفت: “چشم، هر جا تو بگی.” صندلی رو برای دریا کشید عقب و خودش رو روی اون نشست.
گارسون اومد و دریا یه لاته سفارش داد، حسامم یه آمریکانو. وقتی قهوهها اومد، دریا یه کم به حسام نگاه کرد، با اون چشمای درشت قهوهای که انگار همیشه یه نقشهای پشتشون بود. حسام داشت از بازار و لباسهایی که دیده بودن حرف میزد، ولی دریا یه لحظه حرفشو قطع کرد و با یه لحن شوخ گفت: “حسام، بند کتونیم باز شده. میتونی برام ببندیش؟” حسام یه ثانیه مکث کرد، بعد با یه لبخند گرم گفت: “چشم، پرنسس من!” و بدون هیچ معطلی رفت زیر میز. دریا با یه لبخند مرموز بهش نگاه میکرد. حسام زانو زد، بند کتونی مشکی دریا رو گرفت و شروع کرد به بستن. درست تو همون لحظه، دریا از عمد با نوک کتونی پای دیگهش یه ضربه آروم به پیشونی حسام زد. حسام سرشو یه کم بالا آورد، ولی هیچی نگفت، فقط یه لبخند زد و به کارش ادامه داد. دریا تو دلش یه حس هیجان عجیب حس کرد – انگار این حرکت کوچیک، این سکوت حسام، یه جور تأیید بود برای اون حس تسلطی که تو وجودش داشت بیدار میشد. با یه لحن شیطنتآمیز گفت: “اووه، ببخشید حسام! پام خورد بهت.” حسام بند کتونی رو بست، اومد بالا و با همون لبخند سادهش گفت: “اشکال نداره، عزیزم. درست شد.” دریا تو چشماش نگاه کرد و یه لبخند پنهان زد. حس کرد حسام داره بیشتر از قبل تو دستش میافته، و این حس براش مثل یه بازی جدید بود – یه بازی که داشت عاشقش میشد.
بعد از کافه، برگشتن به بازار و بالاخره دریا همون پیراهن آبی با گلدوزیهای سفید رو انتخاب کرد. حسام اصرار کرد که حساب کنه، هرچند تو دلش یه کم نگران بودجهش بود. یه شال سنتی سبز هم برای خودش گرفتن، چون دریا گفت: “این خیلی بهت میآد، حسام. باید بگیریش!” حسام بازم گفت: “چشم!” و پولشو داد. وقتی از بازار اومدن بیرون، حسام دو تا کیسه خرید رو دستش گرفته بود – یکی لباس دریا، یکی شال خودش. دریا دستشو دور بازوی حسام حلقه کرد و گفت: “مرسی که امروز اینقدر همراهی کردی. خیلی خوش گذشت.” حسام با ذوق گفت: “هر وقت با توام خوش میگذره، دریا.”
دوتایی پیاده راه افتادن سمت خونه دریا، که یه آپارتمان تو یه کوچه خلوت نزدیک مرکز شهر بود. تو راه، دریا شوخی میکرد و حسام میخندید، ولی تو ذهن دریا، اون لحظه زیر میز کافه هنوز داشت میچرخید. حس کرد حسام داره با هر قدم بیشتر بهش وابسته میشه، و این حس قدرت تو وجودش قویتر میشد. وقتی رسیدن دم در خونه دریا، حسام کیسهها رو بهش داد و گفت: “خب، امیدوارم لباس جدیدت تو تولد سارا همه رو ماتش کنه.” دریا یه لحظه بهش نگاه کرد، با یه لبخند پرمعنا. بعد آروم نزدیک شد، دستشو گذاشت رو شونه حسام و یه بوسه نرم از لپش کرد. حسام یه کم سرخ شد، ولی لبخندش بزرگتر شد. دریا با یه لحن گرم گفت: “مرسی، حسام. تو بهترینی.” بعد با یه نگاه شیطنتآمیز چرخید و رفت تو خونه.
حسام چند ثانیه همونجا وایستاد، هنوز گرمای بوسه دریا رو لپش حس میکرد. یه نفس عمیق کشید، کولهشو مرتب کرد و با یه حس خوشحالی عجیب راه افتاد سمت خونه خودش.
دریا اون شب تو آپارتمان کوچیکش، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. چراغهای شهر از پنجره میتابیدن تو اتاقش، و صدای ماشینهای خیابون مثل یه موسیقی پسزمینه آروم تو گوشش بود. تو ذهنش، همه اتفاقات امروز مثل یه فیلم تکرار میشد – حسام که کیفش رو گرفته بود، زیر میز کافه بند کفشش رو بسته بود، و اون نگاه پر از محبتش وقتی دریا بوسهای از لپش کرد. دریا با خودش فکر کرد: “این حس… این حس که حسام اینقدر به حرفم گوش میده، اینقدر مشتاقه… این همونه که همیشه میخواستم.” اون حس میسترس بودن، اون حس تسلط و کنترل، دیگه نمیتونست نادیدهش بگیره. انگار یه چیزی تو وجودش داشت فریاد میزد که این فرصت رو از دست نده. دریا همیشه تو خیالاتش یه کم این حس رو داشت، ولی حالا با حسام، انگار میتونست واقعیش کنه. تصمیمش رو گرفت. باید حسام رو کامل مال خودش میکرد – نه فقط به عنوان یه دوستپسر ساده، بلکه کسی که بدون چون و چرا بهش تعلق داشته باشه.
موبایلش رو برداشت، ساعت از نیمهشب گذشته بود. یه پیام برای حسام تایپ کرد: “فردا ساعت ۸ صبح بیا دم ساحل، نزدیک کافه موج. باید باهم حرف بزنیم.” لحنش جدی بود، بدون هیچ ایموجی یا کلمه اضافی. پیام رو فرستاد و موبایل رو گذاشت کنار. تو دلش یه هیجان عجیب داشت، انگار داشت اولین قدم یه بازی بزرگ رو برمیداشت. بعد، تو تختش غلت زد و با یه لبخند به خواب رفت.
اون طرف شهر، حسام تو اتاقش بود، هنوز بیدار، با یه کتاب مهندسی که جلوش باز بود ولی اصلاً نمیتونست روش تمرکز کنه. پیام دریا که اومد، موبایلش رو برداشت و خوند. قلبش یهو تندتر زد. “باید باهم حرف بزنیم”؟ این جمله انگار یه زنگ خطر تو سرش روشن کرد. چرا اینقدر جدی؟ مگه امروز چیزی شده بود؟ حسام شروع کرد به مرور کردن کل روز – بازار، کافه، خرید، بوسه آخر. همهچیز انگار خوب بود، پس چرا دریا اینقدر جدیه؟ استرس مثل یه موج تو وجودش پخش شد. سعی کرد به دریا زنگ بزنه، ولی بعد پشیمون شد. گفت: “شاید خواب باشه. فردا خودش میگه چی شده.” اما خوابش نبرد. تا صبح تو تخت غلت زد، به دریا فکر کرد، به اینکه نکنه یه چیزی رو اشتباه کرده، نکنه دریا بخواد رابطهشون رو تموم کنه. حسام عاشق دریا بود، نمیتونست تصور کنه بدون اون چیکار کنه. بالاخره نزدیکای صبح یه خواب سبک بردش.
صبح ساعت ۷، حسام با چشمای خسته از خواب پرید. سریع دوش گرفت، یه تیشرت مشکی ساده و شلوار جین پوشید، کتونیهاش رو پاش کرد و راه افتاد سمت ساحل. هوا خنک بود، آسمون صاف و آبی، و صدای موجهای دریا آروم تو هوا میپیچید. وقتی رسید نزدیک کافه موج، دریا رو از دور دید. پا برهنه، با یه شلوار گشاد سفید و یه تاپ مشکی، داشت کنار ساحل قدم میزد. موهاش با باد دریا تکون میخوردن، و نور صبح روی پوست سفیدش انگار میدرخشید. حسام قلبش تندتر زد – دریا حتی تو این سادگی هم براش مثل یه رویا بود. آروم نزدیک شد و با یه صدای لرزون گفت: “سلام، دریا… خوبی؟”
دریا برگشت، با یه نگاه جدی که حسام رو یه لحظه خشکش کرد. با لحن آروم ولی محکم گفت: “سلام، حسام. بیا اینجا بشین.” اشاره کرد به یه نیمکت چوبی رو به دریا. حسام نشست، ولی استرس تو وجودش داشت میجوشید. دریا چند ثانیه به موجها نگاه کرد، بعد مستقیم رفت سر اصل مطلب: “حسام، من فکر کردم. ما نمیتونیم با هم باشیم.”
حسام انگار دنیا رو سرش خراب شد. چشاش گشاد شد، نفسش بند اومد. با صدای لرزون و پر از ترس گفت: “چی؟ دریا، چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ به خدا اگه چیزی بوده، بگو درستش کنم! من… من نمیتونم بدون تو…” صداش داشت میشکست، چشاش پر از اشک شد. دستشو گرفت جلوی صورتش، انگار میخواست خودشو جمع کنه. “دریا، التماست میکنم، بگو چی شده!”
دریا بهش نگاه کرد، با همون چشمای درشت قهوهای که حالا یه برق قدرت توشون بود. آروم گفت: “حسام، من کسی رو میخوام که هر چی میگم، بدون چون و چرا گوش کنه. کسی که فقط برای من باشه، که هر کاری میخوام انجام بده. تو اینی؟”
حسام که اشک تو چشاش جمع شده بود، با صدایی که از شدت احساس می لرزید گفت: “به خدا منم همینم، دریا! من هر کاری بگی میکنم! التماست میکنم، تنهام نذار… نوکرتم، دریا. هر چی بگی، چشم!” زانوهاش انگار دیگه طاقت نداشتن، خودشو انداخت جلوی دریا، روی شنهای ساحل زانو زد و دستای دریا رو گرفت. با تمام وجود دستاشو بوسید، اشکاش روی گونهش میریخت. “چشم، عزیزم، چشم، سرورم… فقط نرو.”
دریا بهش نگاه کرد، یه لبخند آروم و راضی روی لبش نشست. حس کرد قلبش تندتر میزنه – این دقیقاً همون چیزی بود که میخواست. حسام، زانو زده جلوی پاش، آماده برای هر چیزی که دریا بخواد. با یه لحن محکم ولی مهربون گفت: “خیلی خب، حسام. پس از این به بعد، حرفامو مو به مو گوش میکنی، فهمیدی؟”
حسام سرشو بلند کرد، چشمای اشکیش پر از امید شد. “چشم، عزیزم. چشم، سرورم!” دریا یه پاشو آروم آورد جلو، روی شنها. حسام بدون اینکه دریا چیزی بگه، خودش خم شد و شروع کرد به بوسیدن پای دریا، با یه حس وفاداری که انگار از ته قلبش میاومد. دریا خندید، یه خنده پر از رضایت و شیطنت. با یه لحن بازیگوش گفت: “خب، حالا بسه، پاشو بریم.”
حسام سریع بلند شد، اشکاشو با آستینش پاک کرد و با یه لبخند پر از عشق به دریا نگاه کرد. دریا دستشو گرفت و دوتایی راه افتادن کنار ساحل، دریا با قدمهای مطمئن و حسام با یه حس جدید از تعلق که تو وجودش ریشه کرده بود.
دریا و حسام کنار ساحل قدم میزدند، موجها آروم به شنها میخوردن و صدای دریا انگار یه موسیقی ملایم تو پسزمینه بود. آفتاب صبح هنوز گرم نشده بود، و نسیم خنکی موهای قهوهای دریا رو تکون میداد.
حسام کنارش راه میرفت، هنوز تو حال و هوای لحظهای که زانو زده بود و دستای دریا رو بوسیده بود. تو دلش یه حس عجیب و جدید داشت – انگار با هر کلمه دریا، یه بند جدید به قلبش گره میخورد. دریا اما با قدمهای مطمئن و یه لبخند پنهان، حس میکرد داره دقیقاً همون چیزی رو که میخواد به دست میآره. حسام، با اون نگاه پر از وفاداری، انگار آماده بود هر چیزی که دریا بگه رو بدون فکر انجام بده.
بعد از چند دقیقه قدم زدن، دریا یهو وایستاد، به دریا نگاه کرد و با یه لحن محکم ولی آروم گفت: “حسام، برو کفشامو بیار، پام کن و منو برسون خونه.” حسام یه لحظه به چشمای درشت و قهوهای دریا نگاه کرد، بعد بدون هیچ مکثی گفت: “چشم، عزیزم!” دریا ابروشو بالا برد و با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: “نگو عزیزم، بگو سرورم. خب؟” حسام سریع سرشو تکون داد، یه کم گونههاش سرخ شد و گفت: “چشم، سرورم! چشم!” دریا تو دلش حس کرد این کلمه “سرورم” انگار یه جادوی جدیده که داره حسام رو بیشتر تو مشتش میگیره.
حسام سریع برگشت به جایی که کتونیهای مشکی دریا رو گذاشته بود، کنار نیمکت چوبی. کتونیها رو برداشت و برگشت پیش دریا که حالا روی شنها وایستاده بود و به موجها نگاه میکرد. حسام زانو زد، آماده بود کفشها رو پاش کنه، ولی دریا با یه لحن کمی تند گفت: “اینطوری آخه؟! حسام، شنهای چسبیده به پامو اول پاک کن. نمیخوام کفشم پر شن بشه.” حسام یه لحظه به پاهای سفید و ظریف دریا نگاه کرد که هنوز یه کم شن روشون بود. بدون هیچ حرفی، دستش رو آروم برد سمت پاش، با انگشتاش شروع کرد به پاک کردن شنها. حرکتش آروم و با دقت بود، انگار داره یه کار خیلی مهم انجام میده. دریا از بالا بهش نگاه میکرد، با یه لبخند راضی که گوشه لبش نشسته بود. حس کرد حسام داره دقیقاً همونجوری که میخواد رفتار میکنه – مثل یه خدمتکار وفادار که فقط به فکر رضایت اربابشه.
حسام شنها رو پاک کرد و با یه لحن پر از احترام گفت: “سرورم، جورابتون رو بدید پاتون کنم.” دریا خندید، یه خنده کوتاه و شیطنتآمیز. “جوراب ندارم، حسام. همینطوری پام کن.” حسام سرشو تکون داد، انگار این دستور سادهترین و طبیعیترین چیز دنیا بود. کتونی مشکی رو گرفت، آروم پای دریا رو تو دستش نگه داشت و کفش رو پاش کرد. با دقت بندها رو بست، مطمئن شد که نه خیلی تنگه، نه خیلی شل. بعد کفش دوم رو هم پاش کرد، بلند شد و گفت: “تموم شد، سرورم.” دریا با یه نگاه پر از رضایت بهش خیره شد و گفت: “خوبه، حسام. حالا بریم.”
دوتایی راه افتادن سمت خونه دریا. حسام کیف دستی دریا رو دستش گرفته بود و با قدمهای آروم کنارش راه میرفت. دریا حس میکرد هر لحظه داره بیشتر حسام رو تو مشتش میگیره، و این حس براش مثل یه بازی هیجانانگیز بود که نمیخواست تموم شه. تو راه، دریا یه کم شوخی کرد، از حسام پرسید: “فکر کردی امروز چی بپوشم برای تولد سارا؟ همون لباس آبیه یا یه چیز دیگه؟” حسام با ذوق گفت: “سرورم، همون آبیه عالیه. ولی هر چی شما انتخاب کنید، بهترینه.” دریا خندید و گفت: “آفرین، یاد گرفتی.”
وقتی رسیدن دم خونه دریا، حسام کیفش رو بهش داد. دریا یه لحظه بهش نگاه کرد، با همون چشمای درشتی که انگار میتونستن حسام رو میخکوب کنن. با یه لبخند گفت: “مرسی، حسام. امروز خوب بودی.” حسام با یه لبخند خجالتی گفت: “چشم، سرورم. هر وقت بخوایید، من هستم.” دریا یه قدم نزدیکتر شد، دستشو گذاشت رو شونه حسام و گفت: “خوبه. برو خونه، استراحت کن. بعداً بهت پیام میدم.” حسام سرشو تکون داد، یه حس گرما تو قلبش حس کرد و راه افتاد سمت خونه خودش، با یه ذهن پر از دریا و یه حس جدید که نمیتونست کامل توضیحش بده، ولی میدونست که عاشقشه – عاشق این بازی جدید که دریا شروع کرده بود.
فردا ظهر، دریا تو دانشگاه بود، کلاسهاش تازه تموم شده بود و داشت از ساختمان اصلی بیرون میاومد. پاهاش واقعاً یه کم درد میکرد از راه رفتن زیاد بین کلاسها، ولی بیشتر از اون، ذهنش پر بود از نقشههایی که شب قبل کشیده بود. بعد از اینکه پیام جدی و خشکی به حسام فرستاد – “دارم از دانشگاه میام خونه. پاهام درد میکنه. بیا یکم ماساژشون بده.” – با خودش فکر کرد چطور حسام رو یه قدم دیگه به سمت بردگی بکشه. تصمیم گرفته بود امروز جورابهاش رو عوض نکنه، حتی بعد از کلاسها، تا پاهاش یه کم بو بده – نه زیاد که حالش بد بشه، ولی کافی که حسام رو امتحان کنه و ببینه چقدر میتونه تحمل کنه. دریا میدونست حسام ضعیفه تو این چیزا، و این بهترین فرصت بود که کمکم حسام رو به جایی بکشه که بدون چون و چرا هر کاری میگه انجام بده. تو دلش یه هیجان عجیب داشت، انگار داره یه بازی رو کنترل میکنه که فقط خودش قوانینش رو مینویسه.
حسام تو خونهش بود، داشت ناهار میخورد که پیام دریا اومد. قلبش تند زد، سریع جواب داد: “چشم سرورم، الان میام.” بدون اینکه غذا رو تموم کنه، بلند شد، یه تیشرت ساده مشکی و شلوار جین پوشید، کتونیهاش رو پاش کرد و راه افتاد سمت خونه دریا. تو راه، استرس داشت – نمیدونست دریا چی تو سرش داره، ولی بعد از اتفاقات دیروز ساحل، میدونست که باید کاملاً مطیع باشه. دریا بهترین چیز زندگیش بود، و حاضر بود هر کاری بکنه تا نگهش داره.
دریا تازه رسیده بود دم در آپارتمانش، هنوز کلید رو در نیاورده بود که حسام از دور دوید و رسید. دریا با یه لبخند جدی بهش نگاه کرد، موهای قهوهایش هنوز از باد بیرون آشفته بود، و با مانتوی مشکی ساده و شلوار جینش، انگار از همیشه جذابتر به نظر میرسید. حسام نفسنفسزن سلام کرد: “سلام، سرورم.” دریا دستش رو دراز کرد و گفت: “سلام، حسام.” حسام بدون معطلی دست دریا رو گرفت و آروم بوسید، انگار این کار حالا بخشی از روتینش شده بود. دریا خندید و گفت: “بیا بریم تو، پسر خوب.” در رو باز کرد و دوتایی رفتن داخل آپارتمان کوچیک و مرتب دریا – با مبلهای راحت، چند تا گلدون، و بوی عطر ملایم که همیشه تو هوا بود.
تو خونه، دریا کیفش رو پرت کرد رو کانتر آشپزخونه و با یه لحن شوخ ولی تحقیرآمیز گفت: “وای، حسام، تو امروز چقدر زود اومدی. انگار واقعاً بیکاری، ها؟ هیچ کار دیگهای نداری جز اینکه منتظر پیام من باشی؟” حسام یه کم سرخ شد، ولی لبخند زد” دریا خندید و ادامه داد: “آفرین، یاد گرفتی. حالا بیا اینجا، پاهام دارن میکشنم از درد.” رفت نشست رو مبل راحت، پاهاش رو دراز کرد رو میز جلویی و کفشهای آلستار سفیدش رو که یه کم کثیف شده بودن از راه رفتن تو دانشگاه، نشون حسام داد. با یه لحن دستور گونه گفت: “منتظر چیای؟ خب درشون بیار دیگه.”
حسام سریع گفت: “چشم، سرورم” و زانو زد جلوی مبل. دستش رو برد سمت بندهای کفش دریا، آروم باز کرد و اول کفش چپ رو درآورد، بعد راست. وقتی کفشها رو گذاشت کنار، بوی ملایمی از جورابهای سفید دریا بلند شد – جورابهای نخی ساده که بعد از یه روز دانشگاه یه کم عرق کرده بودن. حسام یه لحظه مکث کرد، رو به دریا کرد و با یه لحن ساده گفت: “یکم بو میده پاهات، سرورم. ماساژ بدم؟”
دریا یهو چشماش تنگ شد، عصبانی شد و با یه حرکت سریع، یکی محکم زد زیر گوش حسام – نه خیلی درد آور، ولی کافی که حسام شوکه بشه. حسام دستش رو گذاشت رو گونهش، چشاش گشاد شد. دریا با صدای بلند و تحقیرآمیز گفت: “چی گفتی، پسره پرو؟ بو میده؟ تو کی هستی که نظر بدی؟ به درد نخور بیمصرف! حالا جریمت اینه که کف پاهامو لیس بزنی تا یاد بگیری دهنت رو ببندی.” حسام که هنوز شوکه بود، با ترس گفت: “ببخشید، سرورم… چشم.” دریا پاهاش رو بیشتر دراز کرد و گفت: “شروع کن، اول از رو جوراب.”
حسام مجبور شد خم بشه، زبانش رو آورد جلو و شروع کرد به لیسیدن کف جوراب سفید دریا – اول آروم، ولی دریا گفت: “محکمتر، حسام. نشون بده چقدر پشیمونی.” حسام با تمام وجود ادامه داد، بوی ملایم عرق و گرمای پاها تو دهنش میپیچید، ولی چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه، دریا گفت: “حالا جورابها رو دربیار.” حسام جورابها رو آروم کشید پایین، پاهای سفید و ظریف دریا رو دید که یه کم قرمز شده بودن از درد. دریا دستور داد: “حالا بدون جوراب، لیس بزن تا راضی بشم.” حسام دوباره خم شد، زبانش رو کشید رو کف پای دریا، از پاشنه تا انگشتها، با یه حس ترس و وفاداری که نمیتونست توضیح بده. دریا از بالا نگاه میکرد، با یه لبخند راضی، و بعد از چند دقیقه گفت: “خوبه، حسام. حالا یاد گرفتی. آفرین، پسر خوب.”
دریا پاهاش رو عقب کشید و گفت: “از این به بعد، باید پاهامو لیس بزنی وقتی منو میبینی، فهمیدی؟ این بخشی از قوانین جدیده.” حسام که هنوز زانو زده بود، با صدای لرزون و پر از ترس و استرس گفت: “چشم، سرورم.” دریا خندید، یه خنده بلند و شیطنتآمیز، و گفت: “جایزه میخوای، حسام؟” حسام یه لحظه مکث کرد، بعد با ذوق گفت: “آره، سرورم.” دریا یه لحظه بهش نگاه کرد، بعد دهنش رو باز کرد و یه تف مستقیم انداخت تو دهن حسام. حسام شوکه شد، ولی چیزی نگفت، فقط بلعید و با یه لبخند ضعیف گفت: “مرسی، سرورم.” دریا خندید و گفت: “خوبه. حالا پاشو، ماساژ بده
حسام زانو زده بود جلوی مبل، دستهاش رو پاهای ظریف و سفید دریا بود و با دقت ماساژ میداد. انگشتاش آروم روی پاشنهها و قوس پاها حرکت میکرد، با یه فشار ملایم که دریا چند بار زیر لب گفت: “آه، خوبه.” حسام همونطور که ماساژ میداد، گاهی طبق دستور دریا، کف پای دریا رو لیس میزد – از پاشنه تا انگشتهای ظریفش – با یه حس عجیب از وفاداری و ترس که تو وجودش قاطی شده بود. دریا روی مبل لم داده بود، با یه لبخند راضی که انگار از کنترل کامل حسام لذت میبرد. پاهاش گرم و یه کم مرطوب از عرق بود، و بوی ملایم جورابهاش هنوز تو هوا پیچیده بود. حسام هیچی نمیگفت، فقط با تمام وجودش سعی میکرد دریا رو راضی نگه داره.
یهو دریا با یه حرکت سریع، پاش رو بلند کرد و با کف پاش یه ضربه آروم به صورت حسام زد – نه خیلی محکم، ولی کافی که حسام یه لحظه جا بخوره. دریا با یه لحن شوخ ولی تحقیرآمیز گفت: “خب، بسه ماساژ. میخوام فیلم ببینم. برو کنترل رو بیار.” حسام سریع گفت: “چشم، سرورم” و بلند شد، کنترل تلویزیون رو از روی کانتر آشپزخونه برداشت و برگشت. تو دلش یه کم خوشحال شد، فکر کرد شاید حالا بتونن یه کم مثل قبل، مثل یه زوج معمولی، کنار هم فیلم ببینن. اومد بشینه روی مبل کنار دریا، ولی دریا یهو چشماشو تنگ کرد و با یه لحن تند گفت: “کجا کجا؟ فکر کردی اجازه داری اینجا بشینی؟ برو پایین مبل، دراز بکش ببینم!” لحنش پر از تحقیر بود، انگار حسام فقط یه خدمتکار بود که باید جای خودش رو بدونه.
حسام یه لحظه تو ذوقش خورد، ولی سریع سرشو انداخت پایین و با یه صدای آروم و پر از حسرت گفت: “چشم، سرورم.” رفت روی زمین، درست جلوی مبل، و دراز کشید. سرش رو به مبل بود و به سقف خیره شد، قلبش تند میزد. دریا پاهاشو از روی میز پایین آورد و مستقیم گذاشت روی صورت حسام. کف پاهاش گرم و نرم بود، یه کم بوی عرق میدادن، و حسام حس کرد وزن سبک پاها روی گونههاش فشار میآره. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: “آخیش، چه زیرپایی خوبیای!” بعد خودشو بیشتر روی مبل ریلکس کرد، کنترل رو برداشت و یه فیلم کمدی رو پلی کرد – یه فیلم سبک که صدای خندههای ضبطشدهش تو آپارتمان میپیچید.
دریا پاهاشو آروم روی صورت حسام تکون میداد، انگار داره باهاش بازی میکنه. گاهی انگشتای پاش رو روی لبهای حسام میکشید، گاهی پاشنهش رو روی پیشونیش فشار میداد. یه لحظه پاش رو بلند کرد و گفت: “زبونتو در بیار.” حسام بدون معطلی گفت: “چشم، سرورم” و زبونشو دراورد. دریا با یه خنده شیطنتآمیز، کف پاش رو از پاشنه تا نوک انگشتا آروم روی زبون حسام کشید، یه جورایی که انگار داره حسام رو امتحان میکنه. حسام هیچ مقاومتی نکرد، فقط چشماشو بست و ادامه داد. دریا گاهی پاش رو یه کم بیشتر تو دهن حسام فرو میکرد، انگشتای پاش رو روی زبونش میچرخوند، و حسام فقط با یه حس عجیب از تسلیم، همهچیز رو قبول میکرد. دریا تو دلش از این همه فرمانبرداری کیف میکرد – حسام دقیقاً همونجوری بود که میخواست: کاملاً مال اون، بدون هیچ چون و چرا.
فیلم که تموم شد – حدود یه ساعت و نیم بعد – دریا یه نفس عمیق کشید و پاشو بلند کرد. با یه ضربه آروم دیگه به صورت حسام، گفت: “تموم شد. حالا پاشو، برو خونتون. میخوام بخوابم.” حسام که هنوز روی زمین دراز کشیده بود، حس کرد یه لحظه قلبش تنگ شد. با یه صدای آروم و پر از تسلیم گفت: “چشم، سرورم.” آروم بلند شد، سرشو انداخت پایین و کولهشو برداشت. صورتش هنوز گرم بود از تماس پاهای دریا، و ذهنش پر از حسهای قاطیپاتی – عشق، ترس، و یه حس عجیب رضایت که نمیتونست توضیح بده.
دریا یه لحظه بهش نگاه کرد، سرشو که پایین بود دید و یه کم دلش براش سوخت. حسام با اون چشمای پر از وفاداری، انگار واقعاً همهچیز رو برای دریا میداد. دریا از روی مبل بلند شد، قدم برداشت سمت حسام و یهو بغلش کرد. حسام غافلگیر شد، بدنش یه لحظه لرزید. دریا سرشو نزدیک آورد و یه بوسه نرم روی گونهش گذاشت، درست همونجایی که چند دقیقه پیش با پاش زده بود. با یه لحن مهربون ولی محکم گفت: “برو حالا، پسر خوب.” حسام با یه لبخند ضعیف گفت: “چشم، سرورم.” بعد در آپارتمان رو باز کرد و راه افتاد سمت خونهش.
تو راه، هوا هنوز گرم بود، ولی حسام انگار تو یه دنیای دیگه بود. صورتش هنوز گرمای پاهای دریا رو حس میکرد، و بوی ملایم عرقش تو ذهنش مونده بود. تو دلش پر از دریا بود – عشقش بهش، ترسش از اینکه دریا رو از دست بده، و یه حس عجیب که انگار هر چی دریا بخواد، اون باید انجام بده ، اون طرف، دریا تو آپارتمانش، روی مبل دراز کشیده بود و با یه لبخند راضی به خودش گفت: “این تازه اولشه.”
صبح روز بعد، ساعت دقیقاً ۷ صبح بود که موبایل حسام زنگ خورد. هنوز تو رختخواب بود، با چشمای خسته از شب قبل که تا دیروقت به دریا فکر کرده بود و خوابش نبرده بود. شماره دریا رو که روی صفحه دید، قلبش تندتر زد. سریع گوشی رو برداشت و با صدای خوابآلود ولی پر از احترام گفت: “سلام، سرورم.” دریا، با یه لحن خشک و جدی که انگار هیچ جای شوخی نداشت، گفت: “حسام، امروز تا ۵ بعدازظهر کلاس دارم. بعدشم با دوستام میرم بازار بگردم. وقتی کارم تموم شد، بهت زنگ میزنم که بیای خونمون. باید بهم سرویس بدی، فهمیدی؟” حسام بدون یه لحظه فکر کردن، با یه حس وفاداری که حالا دیگه بخشی از وجودش شده بود، گفت: “اطاعت میشه، سرورم.” دریا یه لبخند تو صداش پیدا بود وقتی گفت: “آفرین.” بعد قطع کرد. حسام گوشی رو گذاشت کنار، به سقف خیره شد و یه نفس عمیق کشید. تمام روزش حالا حول این میچرخید که دریا کی زنگ میزنه. تو دلش یه جور استرس و هیجان قاطی شده بود – نمیدونست دریا چی تو سرش داره، ولی میدونست هر چی باشه، اون باید آماده باشه.
تا شب، حسام تو خونهش بود، یه کم درس خوند، ولی تمرکز نداشت. همش به دریا فکر میکرد – به چشمای درشت قهوهایش، به اون لبخند شیطنتآمیزی که وقتی دستور میداد تو صورتش بود، و به اینکه چطور هر روز داره بیشتر تو دست دریا میافته. ساعت ۸ شب، وقتی پیام دریا اومد که “بیا خونه”، حسام سریع یه تیشرت خاکستری و شلوار جین پوشید، کتونیهاشو پاش کرد و راه افتاد. تو راه، قلبش تند میزد. نمیدونست امشب قراره چی بشه، ولی میدونست باید خودشو برای هر چیزی آماده کنه.
دریا تو آپارتمانش بود، تازه از بازار با دوستاش برگشته بود. روی مبل راحتیش لم داده بود، پاهاشو روی هم انداخته بود و همون کتونیهای مشکی همیشگیش رو پاش داشت – همونایی که برای روزای طولانی و ورزش میپوشید، . مانتوی مشکی سادهای تنش بود، با یه شلوار جین تنگ، و موهای قهوهای بلندش باز بود، یه طرفش با یه کلیپس ساده جمع شده بود. وقتی حسام زنگ در رو زد، دریا با یه لبخند مرموز بلند شد و در رو باز کرد. حسام با یه نگاه پر از احترام گفت: “سلام، سرورم.” دریا با یه لحن شوخ ولی تحقیرآمیز گفت: “اووه، ببین کی اینجاست! سگ وفادار من! زود اومدی، آفرین.” حسام سرشو انداخت پایین
دریا برگشت سمت مبل و با یه حرکت نمایشی دوباره لم داد، پاهاشو روی هم انداخت و به کتونیهاش اشاره کرد. با یه لحن پر از طعنه گفت: “حسام، امروز حوصلهم نیومد جوراب پام کنم. پاهام حسابی عرق کردن تو این کتونیها. بهت گفتم آماده باشی که خوب تمیز کنی، فهمیدی؟” حسام که حالا یه کم استرس تو چشماش پیدا بود، سریع گفت: “بله، سرورم.” دریا یهو خم شد، گوش حسام رو گرفت و با یه فشار محکم کشیدش پایین تا حسام زانو بزنه جلوی مبل. حسام با یه صدای آروم گفت: “آخ!” ولی چیزی نگفت. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: “هوی! اینطوری زانو نمیزنی؟ کفشامو در بیار، ببینم.” بعد یه سیلی محکم ولی نه خیلی دردناک زد زیر گوش حسام و گفت: “با دهنت باز کن، ببینم!”
حسام که حالا قلبش تندتر میزد، سرشو خم کرد و با دندوناش بند کتونی مشکی دریا رو گرفت. با دقت و یه کم لرزش تو دستاش، بندها رو شل کرد. بوی تند کتونی حتی از همون فاصله حس میشد – یه بوی عرق غلیظ که از یه روز طولانی پیادهروی تو گرمای تابستون میاومد. حسام با دندوناش بندها رو کامل باز کرد، بعد با احتیاط کتونیها رو از پای دریا درآورد. وقتی کتونیها رو گذاشت کنار، یه بوی تند و زننده مثل یه موج خورد تو صورتش. پاهای سفید و ظریف دریا حالا یه کم قرمز بودن، با رگههای عرق که روی پوستش برق میزد. دریا پاهاشو از روی مبل پایین آورد و روی زمین گذاشت و گفت: “اوف، این بو داره اذیتم میکنه. برو پایین مبل، دراز بکش. پاهامو بلیس.”
حسام با یه حس ترس و تسلیم، گفت: “چشم، سرورم” و سریع سینهخیز رفت روی زمین، درست جلوی مبل دراز کشید. دریا پاهاشو آورد پایین و مستقیم گذاشت روی صورت حسام. بوی تند عرق پاها حالا قویتر بود، انگار همه فضا رو پر کرده بود. حسام چشماشو بست و شروع کرد با تمام وجودش کف پای دریا رو لیس زدن. زبونش از پاشنههای نرم و عرقکرده شروع کرد، آروم تا انگشتای ظریفش رفت. با ولع و تند تند لیس میزد، انگار میخواست ثابت کنه چقدر مطیعه. عرق و چرکی که از کفی کتونی به پاها چسبیده بود، حالا روی زبونش حس میشد – یه مزه شور و تلخ که حسام سعی کرد بهش فکر نکنه. حتی لای انگشتای دریا رو لیس زد، جایی که یه کم چرک جمع شده بود و زبونش یه کم سیاه شد از کثیفی. دریا از بالا نگاه میکرد، با یه لبخند راضی، و گاهی دستور میداد: “اونجا، حسام. پاشنهم رو بیشتر لیس بزن. حالا انگشتامو.” حسام بدون هیچ مقاومتی، هر چی دریا میگفت انجام میداد.
بعد از یه ربع لیس زدن، دریا پاهاشو بلند کرد و نگاه کرد. پوست پاهاش حالا تمیزتر بود، عرق و بوی تندش تقریباً رفته بود. با یه لحن تحقیر آمیز ولی راضی گفت: “آفرین، سگ خوب! پاهام تمیز شد!” حسام که هنوز روی زمین دراز کشیده بود، از این تعریف یه کم خوشحال شد. ناخودآگاه مثل یه سگ شروع کرد به لهله زدن، با زبونش که حالا یه کم سیاه شده بود. دریا خندید، یه خنده بلند و پر از قدرت، و گفت: “وای، ببین این حیوون نجسو!” بعد یه تف گنده انداخت که مستقیم خورد وسط صورت حسام. حسام یه لحظه شوکه شد، و گفت: “مرسی، سرورم.” دریا با یه لحن پر از طعنه ادامه داد: “حیوون نجس من! فکر کردی با این لیس زدن تمومه؟ هنوز کار داری.”
دریا یه لحظه مکث کرد، هنوز بوی تند تو هوا بود. نگاهش افتاد به کتونیهاش که کنار مبل بود. بلند شد، یکی از کتونیها رو برداشت و مستقیم گذاشت روی دماغ حسام. بوی تند و غلیظ کفی کتونی – یه مخلوط سنگین از عرق و چرک – انگار همه وجود حسام رو پر کرد. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: “نفس بکش، حسام. حسابی بو بکش.” حسام سعی کرد نفس بکشه، ولی بعد از چند ثانیه شروع کرد به سرفه کردن. نفسنفس میزد، چشماش پر از اشک شد از شدت بوی تند. دریا سه دقیقه کتونی رو همونجا نگه داشت، بعد با خنده گفت: “چی شد؟ نمیتونی تحمل کنی؟” حسام با صدای ضعیف و سرفهدار گفت: “چشم، سرورم… سعی میکنم.” دریا دوباره لم داد روی مبل و به حسام نگاه کرد، و گفت دراز بکش حیوون و با یه لبخند پر از قدرت، پاهاشو از روی صورت حسام برداشت و لم داد روی مبل. کتونیهای مشکیش هنوز کنارش بود، و بوی تند شون انگار همه آپارتمان رو پر کرده بود. با یه لحن سرد و تحقیرآمیز، انگار که داره با یه خدمتکار حرف میزنه، به حسام گفت: “من میرم ادامه سریال رو ببینم. تو هم گمشو تو توالت، کتونیهامو ببر. این قسمت سریال تموم شه و بیام ببینم کتونیم هنوز بو میده، اینقدر میزنمت که سیاه و کبود شی، فهمیدی حیوون؟” حسام که هنوز روی زمین دراز کشیده بود، با چشمای پر از ترس و تسلیم نگاهش کرد و با صدای لرزون گفت: “چشمم، سرورم!” سریع خواست کتونیها رو با دستش برداره و بلند شه، ولی دریا یهو یه چک محکم زد تو صورتش که صدای شلاقمانندش تو آپارتمان پیچید. حسام شوکه شد، دستش رو گذاشت روی گونهش و سرشو پایین انداخت. دریا با یه لحن تند و پر از تحقیر گفت: “با دست؟! با دهنت ببر کفشارو، حیوون! بعدشم چهار دست و پا برو. مگه سگا راه میرن؟”
حسام که حالا قلبش تندتر میزد، با یه صدای ضعیف گفت: “ببخشید، سرورم!” دریا خندید، یه خنده بلند و تمسخر آمیز، و گفت: “وای، ببین این سگ بیمصرفو! عذرخواهی؟ فکر کردی با عذرخواهی درست میشه؟ زود باش، چهار دست و پا!” حسام سریع خم شد، با دندوناش بند کتونیهای مشکی دریا رو گرفت و شروع کرد چهار دست و پا به سمت توالت آپارتمان حرکت کردن. کتونیها سنگین بودن، و بوی تند شون با هر حرکت تو دماغش میپیچید. دریا از روی مبل نگاهش میکرد، با یه لبخند راضی، انگار داشت از تماشای این صحنه لذت میبرد. حسام با زحمت خودشو کشوند تا توالت، در رو با شونهش باز کرد و کتونیها رو گذاشت روی کاشیهای سرد کف توالت. در رو پشتش بست و نفس عمیقی کشید، ولی بوی تند کتونیها انگار همه فضا رو پر کرده بود.
حسام زانو زد، کتونیها رو جلوی خودش گذاشت و شروع کرد به بررسی. اول کفیهای داخلی رو با احتیاط از تو کتونیها درآورد. وقتی کفیها رو دید، خشکش زد – کفیها سیاه سیاه بودن، پر از رد پای عرقکرده دریا که انگار سالها بدون جوراب این کتونیها رو پوشیده بود. چرک و کثیفی روی کفی جمع شده بود، و بوی تند و زنندهای که ازشون بلند میشد، حسام رو یه لحظه عقب کشید. اما یاد حرف دریا افتاد – اگه کتونیها تمیز نباشن، سیاه و کبودش میکنه. با یه حس ترس و تسلیم، زبونشو آورد جلو و شروع کرد به لیس زدن کفی. مزه شور و تلخ چرک و عرق تو دهنش پیچید، زبونش با هر حرکت خیستر میشد و چرک روی کفی کمکم شل میشد. حسام تند تند لیس میزد، از یه سر کفی تا سر دیگه، انگار میخواست هر ذره کثیفی رو پاک کنه. زبونش بعد از چند دقیقه سیاه شد، پر از چرک و کثیفی که از کفی بلند شده بود. بوی کفی با هر لیس قویتر میشد، انگار هر چقدر تمیز میکرد، بو غلیظتر تو دماغش میرفت. حسام چشماشو بست، سعی کرد به بو و مزه فکر نکنه، فقط به این فکر کرد که باید دریا رو راضی کنه.
پنجاه دقیقه گذشته بود، حسام هنوز تو توالت زانو زده بود و با ولع کفیها رو لیس میزد. عرق پیشونیش میریخت، زبونش حالا کاملاً سیاه شده بود، و دهنش پر از مزه تند و زننده عرق و چرک. ولی کمکم بوی کفیها کمتر شد، چرکها تقریباً پاک شده بودن، و کفیها حالا یه کم رنگشون روشنتر شده بود. درست همون لحظه، در توالت باز شد و دریا با یه لبخند شیطنتآمیز اومد تو. یه تاپ مشکی و شلوارک گشاد پوشیده بود، موهاشو دماسبی بسته بود، و انگار تازه از دیدن سریال برگشته بود. کفیها رو از دست حسام گرفت، نگاه کرد و یهو زد زیر خنده – یه خنده بلند و پر از تمسخر. به صورت حسام نگاه کرد، به زبون سیاهشدهش، و گفت: “وای، ببین این سگ نجسو! زبونت شده زغال! فکر کردی خوب تمیز کردی؟ حیوون بیمصرف!” حسام سرشو پایین انداخت و با صدای لرزون گفت: “ببخشید، سرورم… سعی کردم…”
دریا کفی رو گذاشت کنار و با یه لحن تحقیر آمیز گفت: “خوبه، وظیفتو درست انجام ندادی، ولی خب، یه کم تمیز شده. برای همین باید جریمه بشی. پنجاه تا چک میخوری، فهمیدی؟” حسام با ترس گفت: “چشم، سرورم.” دریا بدون معطلی شروع کرد به زدن – چکهای محکم که یکییکی روی گونههای حسام فرود میاومد.
صدای شلاقمانند هر ضربه تو توالت میپیچید، و صورت حسام کمکم قرمز شد، گونههاش داغ و سوزناک. دریا با هر ضربه میخندید و میگفت: “این برای تنبلیته، حیوون! این برای اینکه فکر کردی میتونی سر منو شیره بمالی!” بعد از پنجاه تا چک، حسام نفسنفس میزد، صورتش قرمز و ملتهب بود، ولی چیزی نگفت. دریا با یه لبخند راضی گفت: “حالا گمشو، بقیه کفی رو تمیز کن. کتونی رو هم تمیز تحویل بده، وگرنه دفعه بعد بدتر از این میزنمت.” بعد چرخید و رفت بیرون، در توالت رو باز گذاشت و حسام رو همونجا با کفیهای نیمهتمیز و کتونیهای بوگندو ول کرد. حسام سرشو پایین انداخت، کفی رو دوباره گرفت و با زبون سیاهشدهش شروع کرد به لیس زدن، با یه حس عجیب از تسلیم و ترس که حالا انگار همه وجودشو پر کرده بود.
حسام تو توالت زانو زده بود، با زبونی که حالا سیاه سیاه شده بود از لیس زدن کفیهای کتونی دریا. عرق پیشونیش میریخت، و دهنش پر بود از مزه تلخ و شور چرک و عرقی که از کفیهای کثیف دریا بلند شده بود. ولی حسام مصمم بود – دریا گفته بود کتونیها باید تمیز بشن، وگرنه سیاه و کبودش میکنه. با تمام وجودش به کارش ادامه داد. بعد از لیس زدن کفیها، حالا نوبت خود کتونیها بود. کتونیهای مشکی ورزشی دریا که حالا بوی تند عرق و کثیفی ازشون بلند میشد، جلوی حسام بودن. حسام با دقت زبونش رو روی پارچه بیرونی کتونی کشید، از نوک کتونی تا بالای بندها. گرد و خاک و لکههای کوچیک روی پارچه رو با زبونش پاک کرد، هرچند مزه خاک و عرق تو دهنش پیچیده بود. بعد کفیهای داخلی رو دوباره بررسی کرد – حالا که یه کم سفیدتر شده بودن، ولی هنوز لکههای سیاه رد پای دریا روشون بود. حسام زبونش رو محکمتر فشار داد، با حرکتهای تند و پیوسته، تا جایی که چرکها کاملاً خیس شدن و از کفی جدا شدن. بعد از یه ساعت دیگه کار سخت، کفیها تقریباً سفید شده بودن، و بوی تند کتونیها خیلی کمتر شده بود. حسام نفس عمیقی کشید، ولی بوی عرق هنوز تو دماغش بود. با دندوناش بندهای کتونی رو گرفت، مثل یه سگ چهار دست و پا از توالت خارج شد و به سمت دریا رفت که روی مبل لم داده بود و داشت سریال میدید.
دریا با یه تاپ مشکی و شلوارک گشاد، پاهاشو روی میز جلوی مبل دراز کرده بود. موهاش دماسبی بسته بود، و یه لیوان آب پرتقال دستش بود. وقتی حسام رو دید که چهار دست و پا با کتونیها تو دهنش داره میاد، یه خنده بلند و تمسخرآمیز کرد. کتونیها رو از دهن حسام گرفت، نگاه کرد و با یه لحن پر از تحقیر گفت: “آفرین، نجس کثیف من! کارت خوب بوده. فکر نمیکردم این زبون بیمصرف تو بتونه یه چیزی رو تمیز کنه.” حسام سرشو پایین انداخت، با یه صدای آروم گفت: “مرسی، سرورم.” صورتش هنوز قرمز بود از چکهایی که قبلاً خورده بود، و زبونش سیاه و خشک از چرک کفیها.
دریا لیوان آب پرتقال ش رو گذاشت کنار، پاهاشو از روی میز آورد پایین و با یه حالت خیلی تحقیرآمیز به حسام نگاه کرد. با یه لبخند شیطنتآمیز و پر از قدرت گفت: “خب، برده نجسی مثل تو حتماً توالت اربابشم میشه، مگه نه؟” حسام یه لحظه خشکش زد، چشاش گشاد شد، و قلبش تندتر زد. قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، دریا با یه حرکت سریع صورت حسام رو گرفت، انگشتاش محکم گونههاشو فشار داد و سرشو کشید پایین، درست لای پاهاش. با یه لحن تند و بیرحم گفت: “زود باش، آشغال شاشخور! شلوار شرتمو بیار پایین، دهنتو باز کن و بذار لای پام!”
حسام که حالا ترس همه وجودشو گرفته بود، با لکنت و یه صدای پر از التماس گفت: “سرورم… توروخدا… این کارو نکنید… من… من هرچی بخوایید میکنم، ولی…” حرفش تموم نشده بود که دریا یه سیلی خیلی محکم زد تو صورتش – این یکی محکمتر از قبلیها بود، طوری که صدای شلاقش تو آپارتمان پیچید و گونه حسام داغ شد. دریا با چشمای تنگشده و یه لحن ترسناک گفت: “خفه شو، حیوون! جرئت داری یه کلمه دیگه حرف بزنی؟” حسام که حالا اشک تو چشاش جمع شده بود، دیگه جرات نکرد چیزی بگه. با دستای لرزون، شلوارک دریا رو آروم پایین کشید و دهنشو باز کرد، درست همونجوری که دریا دستور داده بود. سرشو لای پای دریا گذاشت، قلبش تند تند میزد، و ترس و تسلیم همه وجودشو پر کرده بود.
دریا بهش نگاه کرد، با یه لبخند پر از قدرت، و گفت: “اگه یه قطره فقط بریزه رو مبل، با شلاق کبودت میکنم، فهمیدی؟” حسام با صدای لرزون و پر از ترس گفت: “غلط کردم، سرورم. شما زندگی منید، سرورم. به خدا هر چی بگید میکنم!” شروع کرد قربونصدقه رفتن، با یه صدای شکسته و پر از التماس: “سرورم، شما همهچیز منید… من خاک زیر پاتونم… فقط منو نگه دارید…” دریا یه لحظه خندید، بعد با یه لحن تند گفت: “خفه شو!” و همون لحظه، تو دهن حسام جیش کرد. حسام که از ترس کتک خوردن و از دست دادن دریا دیگه هیچ مقاومتی نداشت، مجبور شد همهچیز رو در لحظه قورت بده. دهنش پر شد از مزه تند و شور، ولی با تمام وجودش سعی کرد حتی یه قطره هم روی مبل نریزه. چشماشو بست، اشک از گوشه چشمش سر خورد، ولی ادامه داد، چون میدونست اگه دریا راضی نباشه، بدتر از این در انتظارشه. دریا از بالا نگاهش میکرد، با یه لبخند راضی و پر از قدرت، انگار داشت یه امپراتوری رو فتح میکرد – امپراتوریای که حسام، برده وفادارش، توش فقط یه ابزار بود برای رضایتش.
دریا روی مبل لم داده بود، با یه حس رضایت عمیق که هم از لذت جنسی بود، هم از این که حسام رو کاملاً زیر سلطه خودش آورده بود. جیشش تموم شده بود، و حسام، با چشمای پر از اشک و ترس، همهچیز رو طبق دستور دریا قورت داده بود، بدون اینکه حتی یه قطره روی مبل بریزه. دریا هنوز شلوارکش پایین بود، و حس میکرد بدنش پر از یه انرژی جدیده – یه حس قدرت و تسلط که انگار هر لحظه قویتر میشد. به حسام نگاه کرد، که هنوز زانو زده بود، با صورت قرمز و زبونی که حالا سیاه و خیس از چرک و عرق و چیزای دیگه بود. دریا یه لبخند شیطنتآمیز و پر از تحقیر زد، بعد با یه حرکت سریع، یه ضربه محکم با دستش زد تو سر حسام. صدای ضربه تو آپارتمان پیچید، و حسام یه لحظه سرشو پایینتر انداخت. دریا با یه لحن تند و بیرحم گفت: “فکر کردی تموم شد، حیوون؟ حالا کصمو حسابی با زبونت تمیز کن. هر چی از جیشم مونده، باید بخوری و لیس بزنی. زود باش!”
حسام که حالا ترس و تسلیم همه وجودشو پر کرده بود، با یه صدای لرزون گفت: “چشم، سرورم.” سرشو خم کرد، زبونشو آورد جلو و شروع کرد به لیس زدن. مزه تند و شور جیش دریا تو دهنش پیچید، ولی حسام جرات نکرد حتی یه لحظه مکث کنه. با دقت و با تمام وجودش، زبونش رو روی پوست نرم و گرم دریا کشید، هر قطرهای که مونده بود رو پاک کرد. دریا از بالا نگاهش میکرد، با یه لبخند راضی که انگار داشت از این صحنه لذت میبرد. گاهی پاهاشو یه کم تکون میداد، انگار میخواست کار حسام رو سختتر کنه. حسام با ولع و ترس، زبونشو تندتر حرکت میداد، از پایین به بالا، تا مطمئن شه هیچی باقی نمونده. بوی تند و گرمای بدن دریا همه حواسشو پر کرده بود، و حسام فقط به یه چیز فکر میکرد: راضی کردن دریا.
دریا یهو از روی مبل بلند شد، با یه حرکت سریع حسام رو گرفت و پرتش کرد روی زمین. حسام با یه صدای آخ روی کاشیهای سرد آپارتمان افتاد، سرشو پایین نگه داشت. دریا با یه لبخند پر از قدرت، پاشو گذاشت روی صورت حسام و وایستاد – وزن بدنش روی گونهها و پیشونی حسام فشار میآورد. با یه لحن پر از فحش و تحقیر گفت: “حیوون نجس! تو فقط یه زیرپایی کثیفی! فکر کردی کی هستی که لای پای من باشی؟” بعد پاشو محکمتر کوبید روی صورت حسام، طوری که رد انگشتای پاش روی پوستش موند و یه کم کبود شد. حسام نفسش بند اومده بود، ولی جرات نکرد حرکتی کنه. دریا ادامه داد، با هر کوبیدن پا فحشهای بیشتری میداد: “سگ بیمصرف! آشغال! تو فقط برای این به درد میخوری که زیر پای من باشی!” رد پای دریا حالا روی گونههای حسام قرمز و کبود شده بود، و حسام فقط با یه صدای ضعیف زیر لب گفت: “غلط کردم، سرورم.”
دریا یه لحظه پاشو برداشت، بعد با یه حرکت نمایشی چرخید و با کونش مستقیم نشست روی صورت حسام. وزن بدنش روی بینی و دهن حسام فشار آورد، و حسام که حالا نمیتونست درست نفس بکشه، ناخودآگاه شروع کرد به لیس زدن. زبونشو با ولع روی پوست گرم و مرطوب دریا کشید، با یه حس تسلیم که انگار دیگه بخشی از وجودش شده بود. دریا خودشو روی صورت حسام تکون میداد، با یه ریتم آروم و تحریکآمیز، و با هر حرکتش حسام رو بیشتر زیر فشار میذاشت. صدای نفسهای دریا تندتر شد، بدنش گرمتر شد، و حسام حس کرد دریا داره به اوج لذت نزدیک میشه. دریا با یه صدای پر از هیجان و قدرت گفت: “دهنتو باز کن، حسام! محکم بچسبون لای پام، یه قطره هم نباید زمین بریزه!” حسام با ترس و تسلیم، دهنشو باز کرد و محکم به دریا چسبید. دریا چند لحظه بعد به ارگاسم رسید، و حسام با تمام وجودش همهچیز رو قورت داد، بدون اینکه حتی یه قطره روی زمین بریزه. مزه تند و گرم تو دهنش پیچید، ولی حسام فقط به یه چیز فکر میکرد: راضی نگه داشتن دریا.
دریا وقتی ارگاسمش تموم شد، نفس عمیقی کشید و بلند شد. بدنش پر از یه حس رضایت و قدرت بود، انگار یه پادشاهه که قلمروشو فتح کرده. به حسام نگاه کرد – صورتش قرمز و کبود، زبونش سیاه، و چشاش پر از اشک و تسلیم. با یه لبخند راضی گفت: “خوبه، حیوون. ولی هنوز تموم نشده. بازم تمیزم کن.” حسام که حالا نفسنفس میزد، با یه صدای شکسته گفت: “چشم، سرورم.” دوباره زبونشو آورد جلو، با دقت و ولع شروع کرد به لیس زدن، هر چی از ارگاسم دریا مونده بود رو پاک کرد. دریا لم داد روی مبل، پاهاشو روی میز گذاشت و با یه لبخند پر از قدرت به حسام نگاه کرد که مثل یه برده وفادار، هنوز زانو زده بود و کارشو ادامه میداد. تو دلش فکر کرد: “این دقیقاً همونه که میخواستم. حسام مال منه – کاملاً مال من.”
دریا بعد از اون شب پر از قدرت و تسلط، حسام رو پیش خودش نگه داشت. حسام که حالا کاملاً تسلیم دریا شده بود، مثل یه سگ وفادار هر چی دریا میگفت انجام میداد. وقتی ساعت از نیمهشب گذشت، دریا تصمیم گرفت حسام رو امتحان کنه و حتی یه لحظه هم نذاره حس کنه جایگاهی بالاتر از یه برده داره. با یه طناب نازک که از کشوی کمدش برداشت، دستای حسام رو به پایه تخت خوابش بست – نه خیلی محکم که دردش بگیره، ولی به اندازهای که حسام بفهمه نمیتونه جایی بره. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز بهش نگاه کرد و گفت: “امشب جای تو همینه، حیوون. زمین، زیر پای من.” حسام با یه صدای ضعیف گفت: “چشم، سرورم.” دریا یه پتو کهنه بهش پرت کرد و گفت: “بگیر، سردت شد روش بکش.” بعد خودش با یه تاپ و شلوارک راحت روی تختش دراز کشید، موهاشو باز کرد و با یه حس رضایت عمیق به خواب رفت. حسام روی زمین سرد آپارتمان دراز کشیده بود، طناب دور مچهاش یه کم پوستشو اذیت میکرد، ولی حتی فکر اعتراض هم به ذهنش نرسید. فقط به دریا فکر میکرد – به اون چشمای درشت قهوهای، به لحن محکمش، و به اینکه چطور همه وجودشو تسخیر کرده.
صبح زود، ساعت حدود ۶ صبح بود که دریا از خواب بیدار شد. آفتاب از پنجره آپارتمانش میتابید تو، و دریا با یه حس انرژی و قدرت از تخت بلند شد. حسام هنوز روی زمین خوابش برده بود، با پتوی کهنه که نصفه روش افتاده بود. دریا پاشو بلند کرد و با یه ضربه آروم به شونه حسام زد تا بیدارش کنه. حسام با یه تکون از خواب پرید، چشماشو باز کرد و سریع گفت: “سلام، سرورم.” دریا با یه لبخند تحقیر آمیز گفت: “سلام؟ فکر کردی اینجا مهمونی دعوتی؟ پاشو، باید برای دانشگاه آماده شم.” حسام سریع دستاشو از طناب باز کرد – دریا شب قبل طنابو شل بسته بود تا حسام بتونه صبح آزاد بشه – و زانو زد جلوی دریا.
دریا رفت سمت کمدش، یه مانتوی مشکی ساده و شلوار جین تنگ انتخاب کرد. بعد جورابهای سفید نخیشو از کشو برداشت و کتونیهای آلستار سفیدشو که همیشه برای دانشگاه میپوشید، جلوی حسام انداخت. با یه لحن دستور گونه گفت: “خب، منتظر چیای؟ جوراب و کفشامو پام کن.” حسام با یه صدای پر از تسلیم گفت: “چشم، سرورم.” اول جورابها رو با احتیاط پاش کرد، با دقت کشیدشون بالا تا درست بشینن روی مچهای دریا. بعد کتونیهای سفید رو گرفت، پاهای دریا رو آروم تو دستش نگه داشت و کفشها رو پاش کرد. با انگشتاش بندها رو محکم بست، مطمئن شد که نه خیلی تنگن، نه خیلی شل. دریا از بالا نگاهش میکرد، با یه لبخند راضی که انگار داشت از این همه فرمانبرداری لذت میبرد.
وقتی حسام کارش تموم شد، دریا یه قدم نزدیکتر اومد، یه تف گنده مستقیم انداخت تو صورت حسام. تف روی گونهش سر خورد، و حسام حتی جرات نکرد پاکش کنه. دریا با یه لحن پر از تحقیر گفت: “همینجا جلوی در دراز میکشی تا برگردم، حیوون. فهمیدی؟” حسام با چشمای پر از ترس و وفاداری گفت: “اطاعت میشه، سرورم.” دریا یه لبخند شیطنتآمیز زد، بعد پاشو بلند کرد و با کتونی سفیدش یه فشار محکم به صورت حسام داد – نه خیلی دردناک، ولی کافی که حسام بفهمه کی اربابه. رد کفی کتونی یه کم روی گونهش موند، و دریا بدون یه کلمه دیگه، کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون، راهی دانشگاه.
تو دانشگاه، دریا از ۷ صبح تا ۷ شب گرفتار بود. کلاسهای پشت سر هم، از تاریخ هنر تا کارگاه نقاشی، تو گرمای تابستون رشت که حتی با نسیم دریا هم خنک نمیشد. کتونیهای سفیدش که حالا یه کم خاکی شده بودن، پاهاشو تو خودشون حبس کرده بودن. دریا تو کلاسها، تو سالنهای گرم و شلوغ، مدام راه میرفت، از یه ساختمان به اون یکی، و پاهاش تو کتونیها حسابی عرق میکردن. جورابهای نخیش خیس عرق شده بودن، و با هر قدم، گرما و رطوبت تو کتونیها بیشتر میشد. دریا میدونست پاهاش دارن بو میگیرن – یه بوی تند و زننده که از عرق و کتونیهای بدون تهویه میاومد – ولی تو دلش یه لبخند شیطنتآمیز داشت. میدونست وقتی برگرده خونه، حسام قراره با این بو امتحان بشه، و این فکر حس قدرت و تسلطشو بیشتر میکرد. تو راهروهای دانشگاه، وقتی با دوستاش حرف میزد یا تو کافه دانشگاه قهوه میخورد، گاهی به حسام فکر میکرد – به اینکه الان جلوی در آپارتمانش دراز کشیده، مثل یه سگ منتظر برگشتن اربابش. این تصویر تو ذهنش باعث میشد یه حس هیجان عجیب تو وجودش بپیچه.
تا ۷ غروب که دریا از دانشگاه برگشت، پاهاش حسابی خسته و عرقکرده بودن. کتونیهاش حالا بوی تندی میدادن، و جورابهاش کاملاً خیس بودن. تو راه برگشت به خونه، تو تاکسی، دریا به حسام فکر کرد – به اینکه قراره چیکارش کنه، چطور یه قدم دیگه تو این بازی تسلط پیش بره. وقتی رسید دم در آپارتمان، حسام رو دید که هنوز همونجا، جلوی در، روی زمین دراز کشیده، با یه نگاه پر از وفاداری و ترس. دریا با یه لبخند پر از قدرت، در رو باز کرد و آماده شد تا حسام رو با یه امتحان جدید روبهرو کنه.
دریا با قدمهای مطمئن و یه لبخند پر از قدرت وارد آپارتمان شد. کیفشو پرت کرد روی کانتر آشپزخونه و مستقیم رفت بالای سر حسام که هنوز جلوی در، روی زمین دراز کشیده بود، مثل یه سگ وفادار که منتظر اربابشه. حسام با چشمای پر از ترس و تسلیم، سرشو بلند کرد و با یه صدای لرزون گفت: “سلام، سرورم. خوش اومدید.” دریا حتی یه لحظه مکث نکرد، با یه لحن تند و تحقیرآمیز گفت: “خفه شو، حیوون! کی به تو اجازه داد حرف بزنی؟ دهنتو باز کن!” حسام که حالا قلبش تند میزد، سریع دهنشو باز کرد و سرشو پایین انداخت. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز، یه قدم نزدیکتر اومد، کتونی سفید آلستارشو که حالا خاکی و پر از عرق بود، مستقیم چسبوند به صورت حسام. با یه حرکت نمایشی، پاشو روی گونه حسام فشار داد، انگار داره از صورتش بهعنوان تکیهگاه استفاده میکنه. حسام نفسش بند اومده بود، ولی جرات نکرد حتی یه کلمه بگه.
دریا آروم وزن بدنشو روی پاش انداخت، بعد یکییکی کتونیهاشو درآورد. اول پای راست، بعد چپ. وقتی کتونیها از پاهاش جدا شدن، یه بوی تند و زننده عرق تو هوای آپارتمان پیچید – بوی عرقی که بعد از ۱۲ ساعت راه رفتن تو گرمای رشت تو کتونیهای بدون تهویه جمع شده بود. جورابهای سفید نخی دریا خیس خیس بودن، پر از عرق، و هر جا که دریا قدم میذاشت، رد خیس عرق روی کاشیهای سرد آپارتمان میموند. دریا یه پاشو بلند کرد، درست جلوی دهن حسام گرفت و با یه لحن دستور گونه گفت: “با دندونت جورابمو در بیار، حیوون!” حسام که حالا به سختی نفس میکشید از شدت بوی تند جوراب، با دندوناش لبه جوراب خیس دریا رو گرفت. بوی عرق جوراب اینقدر تند بود که چشماش پر از اشک شد و دماغش میسوخت، ولی با احتیاط و ترس، جوراب رو آروم پایین کشید تا از پای دریا دربیاد. عرق روی پوست سفید و گرم دریا برق میزد، و بوی تند پاها حالا حتی قویتر شده بود.
دریا یه لحظه به حسام نگاه کرد، بعد با یه حرکت سریع، با شست پاش جوراب خیس رو گرفت و مستقیم کرد تو دهن حسام. حسام یه لحظه شوکه شد، مزه شور و تند عرق تو دهنش پیچید، ولی جرات نکرد جوراب رو بیرون بیاره. دریا پای برهنهشو که حالا خیس از عرق بود و بوی تندی میداد، گذاشت روی صورت حسام و با فشار زیاد شروع کرد به مالیدن. پاشنهشو روی گونههای حسام میکشید، انگشتای پاش رو روی بینی و لبهاش فشار میداد، و با هر حرکت، حسام بیشتر زیر بوی تند و گرمای پاش غرق میشد. دریا با یه لحن پر از تحقیر و خنده گفت: “ببین، حیوون! صورتت باید بوی پامو بگیره، باید خیس عرق شه! دهنت حالا ماشین لباسشویی جورابامه، فهمیدی؟ سگ نجس!” حسام با جوراب تو دهنش، فقط میتونست سرشو تکون بده و زیر لب یه صدای نامفهوم بگه: “امم… چشم، سرورم.”
دریا همین کارو با پای دیگهش تکرار کرد. جوراب دوم رو هم با دندونای حسام درآورد، و باز با شست پاش، جوراب خیس دوم رو چپوند تو دهن حسام. حالا هر دو جوراب تو دهن حسام بودن، و مزه تند و شور عرق دهنشو پر کرده بود. دریا پای برهنه دومشو هم گذاشت روی صورت حسام، با فشار بیشتری مالید، انگشتای پاشو روی بینی حسام کشید و پاشنهشو روی پیشونیش فشار داد. صورت حسام حالا خیس خیس شده بود از عرق پاهای دریا، و بوی تند پاها همه حواسشو پر کرده بود. دماغش میسوخت، چشاش پر از اشک بود، ولی حسام حتی فکر مقاومت هم به ذهنش نرسید – فقط میخواست دریا راضی باشه.
دریا بعد از چند دقیقه مالیدن پاهاش روی صورت حسام، با یه لبخند راضی پاهاشو برداشت و گفت: “خب، حالا بیا زیر مبل دراز بکش، حیوون. میخوام ازت بهعنوان زیرپایی استفاده کنم.” حسام با دهنی پر از جورابهای خیس، با یه صدای خفه گفت: “چشم، سرورم” و سریع چهار دست و پا رفت زیر مبل. روی کاشیهای سرد دراز کشید، درست زیر جایی که دریا نشسته بود. دریا پاهاشو آورد پایین و مستقیم گذاشت روی صورت حسام. بوی تند و زننده پاها حالا قویتر از همیشه بود – ۱۲ ساعت عرق کردن تو کتونیهای سفید، بدون هیچ جور تهویهای، پاهای دریا رو به یه منبع بوی تند تبدیل کرده بود. حسام حس میکرد دماغش داره میسوزه، هر نفس که میکشید پر از بوی عرق بود، ولی جرئت نکرد حتی یه لحظه اعتراض کنه. دریا پاهاشو آروم روی صورتش تکون میداد، گاهی انگشتای پاشو روی لبهای حسام فشار میداد، گاهی پاشنهشو روی پیشونیش میکشید. با یه لحن پر از تحقیر گفت: “آخیش، چه زیرپایی خوبی! حسام، تو فقط به درد این میخوری که زیر پای من باشی. بوی پامو دوست داری، مگه نه، سگ نجس؟” حسام با دهن پر از جوراب، فقط میتونست یه صدای خفه بگه: “امم… سرورم.”
دریا لم داد روی مبل، کنترل تلویزیون رو برداشت و سریال مورد علاقهشو پلی کرد، در حالی که پاهای عرقکرده و بوگندوش مستقیم روی صورت حسام بود. حسام زیر وزن پاها و بوی تند، حس میکرد داره غرق میشه، ولی تو دلش فقط به یه چیز فکر میکرد: راضی کردن دریا، سرورش، که حالا انگار همه دنیای اون شده بود.
حسام دماغش میسوخت، چشاش پر از اشک بود، و هر نفس که میکشید انگار فقط بوی عرق تند و زننده پاهای دریا رو فرو میبرد. حسام سعی میکرد نفسهای کوتاه و آروم بکشه، ولی بو اینقدر قوی بود که احساس میکرد داره خفه میشه. یه لحظه نتونست تحمل کنه و یه سرفه کوتاه کرد، صداش تو آپارتمان پیچید. دریا که روی مبل لم داده بود و داشت سریال میدید، یهو چشماشو تنگ کرد و با یه لحن تند و پر از تحقیر گفت: “این دیگه چی بود، حیوون؟ سرفه؟ فکر کردی اینجا جای سرفه کردنه؟”
دریا سریع پاشو بلند کرد و با یه حرکت محکم، پنجه پاشو مستقیم چسبوند به بینی حسام. انگشتای گرم و عرقکردهش روی دماغ حسام فشار آوردن، طوری که حسام دیگه اصلاً نمیتونست هوای عادی تنفس کنه. بوی تند عرق حالا مستقیم تو دماغش میرفت، انگار یه دیوار نامرئی از بو همه راههای تنفسیشو بسته بود. حسام سعی کرد نفس بکشه، ولی هر نفس فقط پر از بوی تند و زننده پاهای دریا بود – یه بوی سنگین که انگار با هر دم قویتر میشد. چشاش پر از اشک شد، و با جورابها تو دهنش، حتی نمیتونست چیزی بگه. دریا با یه لبخند شیطنتآمیز و پر از قدرت، از بالا بهش نگاه کرد و گفت: “اگه یه بار دیگه سرفه کنی، حیوون کثیف، فردا به جای کفی کفشم، نون میذارم تو دهنت و مجبورت میکنم تا تهشو بخوری! فهمیدی؟” بعد برای تأکید، با پاش یه ضربه محکم به گونه حسام زد، طوری که صدای شلاقمانندش تو آپارتمان پیچید و صورت حسام یه کم بیشتر قرمز شد.
حسام با یه صدای خفه و پر از ترس، از پشت جورابها زمزمه کرد: “غلط کردم، سرورم.” دریا با یه خنده تمسخرآمیز گفت: “غلط کردی؟ فکر کردی با غلط کردن درست میشه؟ برای جریمت، این جورابا تا شب باید تو دهنت بمونه. حتی فکر درآوردنش هم نکن!” حسام سرشو پایینتر انداخت، اشک از گوشه چشاش سر خورد، ولی جرات نکرد حتی یه لحظه مقاومت کنه. دریا پاهاشو دوباره روی صورت حسام گذاشت، این بار پنجههاشو محکمتر روی بینی حسام فشار داد، طوری که حسام فقط بوی تند و گرم عرق پاهاشو تنفس میکرد. انگشتای پاش روی دماغ حسام تکون میخوردن، گاهی عمداً فشار بیشتری میدادن تا حسام حس کنه هیچ کنترلی نداره. بوی عرق اینقدر قوی بود که حسام حس میکرد دماغش داره میسوزه، و هر نفس مثل یه امتحان جدید بود برای اثبات وفاداریش به دریا.
دریا با یه حس رضایت عمیق، کنترل تلویزیون رو برداشت و ادامه سریال مورد علاقهشو پلی کرد. صدای خندههای سریال تو آپارتمان میپیچید، ولی برای حسام، فقط بوی تند پاهای دریا و مزه شور جورابها تو دهنش وجود داشت. دریا پاهاشو آروم روی صورت حسام تکون میداد، گاهی انگشتای پاشو روی لبهای حسام میکشید، گاهی پاشنهشو روی پیشونیش فشار میداد. با یه لحن پر از تحقیر زمزمه کرد: “آخیش، چه زیرپایی خوبی! تو فقط به درد این میخوری، سگ نجس. بوی پامو خوب نفس بکش، چون این از حالا به بعد زندگیته.” حسام زیر وزن پاها و بوی تند، فقط میتونست با چشمای پر از اشک به سقف خیره بشه، با جورابهای خیس تو دهنش که انگار یه طناب نامرئی بودن برای نگه داشتنش تو این دنیای جدید – دنیایی که دریا اربابش بود و اون فقط یه برده وفادار.
بعد از نیم ساعت یهو دریا کنترل رو گذاشت کنار، پاهاشو یه کم بیشتر روی صورت حسام فشار داد و با یه لحن تند و تحقیرآمیز گفت: “اهوی، نجس خان! جیش دارم، حوصله ندارم برم دستشویی. پاشو بیا، دهنتو بذار زیر کصم، زود باش کثافت!” حسام که حالا ترس و تسلیم همه وجودشو پر کرده بود، بدون یه لحظه تردید گفت: “چشم، سرورم.” سریع جورابهای خیس رو از دهنش درآورد – مزه تند و شورشون هنوز تو دهنش بود – و خودشو چهار دست و پا کشوند زیر دریا. سرشو با احتیاط و ترس بالا آورد، دهنشو باز کرد و درست زیر دریا قرار گرفت. دریا بدون هیچ معطلی، با یه لبخند پر از قدرت، شروع کرد به جیش کردن تو دهن حسام. حجم زیاد و تند مایع گرم تو دهن حسام ریخت، و حسام با تمام وجودش سعی کرد همهچیز رو قورت بده، بدون اینکه حتی یه قطره روی مبل بریزه. مزه تند و شور تو دهنش پیچید، معدش که این مدت بارها جیش دریا رو تحمل کرده بود، حالا پر شده بود از مایع، و حسام حس میکرد شکمش سنگین و پر از آب شده. با این حال، جرات نکرد حتی یه لحظه توقف کنه. وقتی دریا تموم کرد، حسام با زبونش با دقت همهچیز رو تمیز کرد، مثل یه برده وفادار که فقط به فکر رضایت اربابشه.
حسام بعد از اینکه کارش تموم شد، با یه صدای آروم و پر از ترس، سرشو پایین انداخت و زمزمه کرد: “سرورم… من خیلی گشنمه… میشه بهم غذا بدید؟” معدش واقعاً خالی بود، و گرسنگی تو وجودش میجوشید. دریا یه لحظه بهش نگاه کرد، با یه لبخند تحقیر امیز و پر از قدرت. پاشو بلند کرد، انگشتای پاشو روی بینی حسام کشید و گفت: “غذا؟ فکر کردی اینجا رستورانه، حیوون؟ بیا اول زیر پام.” حسام سریع چهار دست و پا رفت زیر مبل، درست زیر پای دریا دراز کشید. دریا جورابهای خیس رو که هنوز بوی تند عرق میدادن، دوباره گرفت و با یه حرکت نمایشی کرد تو دهن حسام. حسام یه لحظه مزه تند و خیس جورابها رو حس کرد، ولی چیزی نگفت. دریا پاهاشو دوباره گذاشت روی صورت حسام، پنجههاشو روی بینی و لبهاش فشار داد، و انگار ازش بهعنوان زیرپایی استفاده میکرد. بوی تند پاها هنوز دماغ حسامو میسوزوند، و گرمای عرقکرده پاها روی صورتش پخش میشد.
دریا با یه لحن پر از تحقیر و طعنه گفت: “غذا میخوای، سگ نجس؟ باشه، فردا تا غروب برات یه چیزی آماده میکنم. ولی الان؟ هیچی نداریم که بدم یه آشغال مثل تو بخوره!” خندید، یه خنده بلند و تمسخرآمیز که تو آپارتمان پیچید. بعد پاهاشو بیشتر روی صورت حسام فشار داد، انگشتای پاشو روی دماغش تکون داد و گفت: “فعلاً همین بو رو بخور، این غذای توئه!” حسام با جورابها تو دهنش، فقط میتونست یه صدای خفه بگه: “چشم، سرورم.” معدش هنوز از گرسنگی و سنگینی جیش دریا درد میکرد، ولی حسام جرات نکرد حتی یه کلمه دیگه بگه. دریا دوباره لم داد روی مبل، کنترل رو برداشت و ادامه سریال رو پلی کرد، در حالی که پاهای عرقکرده و بوگندوش روی صورت حسام فشار میآوردن. حسام زیر وزن پاها و بوی تند، فقط به یه چیز فکر میکرد: دریا، سرورش، که حالا همه دنیای اون شده بود.
شب دوباره از راه رسید، و دریا حسام رو مثل یه سگ وفادار زیر تختش نگه داشت. آپارتمان ساکت بود، فقط صدای نفسهای آروم دریا و گهگاه صدای ماشینها از خیابون میاومد. حسام، با صورت هنوز خیس از عرق پاهای دریا و دهنی که مزه تند جورابهای خیسش رو هنوز حس میکرد، روی زمین سرد زیر تخت دراز کشیده بود. دریا یه طناب نازک دور مچهای حسام بسته بود
صبح زود، وقتی نور آفتاب از پنجره آپارتمان به زور خودشو رسوند تو، دریا با یه حس قدرت و انرژی از خواب بیدار شد. ساعت حدود ۶ صبح بود. پاهاشو از تخت آویزون کرد و با یه ضربه آروم با انگشتای پاش به شونه حسام زد. حسام با یه تکون از خواب پرید، چشاش پر از خستگی و ترس بود. سریع زمزمه کرد: “سلام، سرورم.”
دریا از تخت بلند شد، مانتوی مشکی ساده و شلوار جین شو از کمد برداشت. بعد به حسام نگاه کرد و با یه لحن پر از طعنه گفت: “راستی، تا یادم نرفته، قرار بود برات غذا درست کنم، مگه نه؟” حسام که هنوز گرسنگی تو معدش میجوشید، با یه حس امید ضعیف گفت: “مرسی، سرورم. خیلی ممنونم.” ولی وقتی چشمش به دستای دریا افتاد، قلبش یه لحظه وایستاد. دریا از آشپزخونه یه نون لواش برداشت، با یه چاقو دو تیکه نون به اندازه کفی کتونیهای آل استار سفیدش برید. کتونیها هنوز از دیروز کنار مبل بودن، پر از بوی تند عرق و کثیفی، دریا با یه لبخند شیطنتآمیز، تیکههای نون رو گرفت و با دقت گذاشت تو کفی کتونیهاش، درست جایی که ردپای عرقکردهش هنوز سیاه و خیس بود. حسام وقتی این صحنه رو دید، رنگش پرید. با یه صدای لرزون و پر از التماس گفت: “توروخدا، سرورم… این کارو نکنید… من هرچی بخوایید میکنم، ولی این…”
دریا حتی نذاشت حرفش تموم شه. طناب نازکی که دیشب دستای حسام رو باهاش بسته بود، برداشت و مثل شلاق محکم کوبید رو شونه حسام. صدای شلاق تو آپارتمان پیچید، و حسام از درد به خودش پیچید، یه آخ کوتاه گفت و سریع به غلط کردن افتاد: “غلط کردم، سرورم! توروخدا… من اشتباه کردم!” دریا با یه خنده تمسخر آمیز و پر از قدرت گفت: “غلط کردی؟ فکر کردی گشنگی بهت اجازه میده زر زر کنی، حیوون نجس؟ این غذاته! حالا خفه شو و نگاه کن.” حسام سرشو پایین انداخت، اشک تو چشاش جمع شد، ولی جرات نکرد دیگه چیزی بگه.
دریا رفت سمت کتونیهاش، جورابهای سفید نخیشو که هنوز خیس و بوگندو بودن از دیروز، برداشت و یه لحظه نگاه کرد. با یه لحن پر از طعنه گفت: “جوراب شاید بچسبه به نونا و خرابشون کنه. نمیخوام این نونای خوشمزهت خراب شن!” بعد جورابها رو پرت کرد سمت حسام و گفت: “اینا رو نگه دار، سگ کثیف.” حسام با دستای لرزون جورابها رو گرفت، بوی تند شدن دماغشو سوزوند. دریا کتونیهای سفیدشو بدون جوراب پاش کرد – تیکههای نون هنوز تو کفی کتونیها بودن، و با هر قدم، عرق و گرمای پاهای دریا روی نون فشار میآورد. دریا یه لبخند شیطنتآمیز زد، کیفشو برداشت و گفت: “امشب که برگشتم، این نونا غذاته. اگه یه ذرهشو نخوری، با شلاق کبودت میکنم.” حسام با یه صدای شکسته گفت: “چشم، سرورم.” دریا یه قدم نزدیکتر اومد، با کتونی پاش یه ضربه آروم به گونه حسام زد و گفت: “پسر خوب. حالا همونجا دراز بکش تا برگردم.” بعد در آپارتمان رو باز کرد و رفت سمت دانشگاه.
حسام روی زمین دراز کشید، جورابهای خیس دریا رو تو دستش نگه داشت و به سقف خیره شد. بوی تند جورابها هنوز تو دماغش بود، و فکر اینکه شب باید نونی رو بخوره که ۱۲ ساعت زیر پای عرقکرده و بوگندوی دریا تو کتونیها بوده، معدشو به هم میریخت. ولی تو دلش میدونست چارهای نداره – دریا اربابش بود، و اون فقط یه برده وفادار که باید هر چی دریا بخواد انجام بده. تو ذهنش فقط یه چیز تکرار میشد: “سرورم… هر چی شما بگید.”
دوازده ساعت بعد، وقتی ساعت نزدیک ۷ غروب بود، دریا از دانشگاه برگشت. گرمای تابستون رشت امروز بیرحم بود، با آفتابی که انگار همهچیز رو میسوزوند و حتی نسیم دریا هم نمیتونست خنکش کنه. دریا حسابی خسته بود، مانتوی مشکیش از عرق خیس شده بود، و شلوار جین تنگش به پاهاش چسبیده بود. کتونیهای آل استار سفیدش که حالا خاکی و پر از لکههای عرق بودن، پاهاشو مثل یه زندان گرم و مرطوب نگه داشته بودن. پاهاش تو کتونیها بدون جوراب، ۱۲ ساعت تمام عرق کرده بودن، و تیکههای نونی که صبح تو کفی کتونیهاش گذاشته بود، حالا زیر وزن پاهاش له شده و با عرق و چرک قاطی شده بودن. دریا تو راه برگشت به خونه، با یه لبخند شیطنتآمیز به حسام فکر میکرد – به اینکه الان جلوی در آپارتمانش دراز کشیده، منتظر اربابش، و قراره با یه امتحان جدید روبهرو بشه. حس قدرت و تسلط تو وجودش موج میزد، و خستگی دانشگاه هم نمیتونست جلوی این حس رو بگیره.
وقتی در آپارتمان رو باز کرد، حسام همونجا، روی زمین، مثل یه سگ وفادار دراز کشیده بود. جورابهای خیس دریا هنوز تو دستش بود، و صورتش هنوز رد کبود پاهای دریا رو داشت. همین که دریا رو دید، با یه حس تسلیم و وفاداری، شروع کرد به لهله زدن، درست مثل یه سگ که اربابشو میبینه. با صدای لرزون گفت: “سلام، سرورم. خوش اومدید.” دریا کیفشو پرت کرد روی کانتر آشپزخونه، با یه خنده تمسخر آمیز و پر از تحقیر بهش نگاه کرد و گفت: “وای، ببین این سگ نجسو! لهله زدنتم حال بههمزنه، حیوون!” بعد با یه حرکت سریع، یه چک محکم زد تو صورت حسام. صدای شلاقمانند چک تو آپارتمان پیچید، و گونه حسام که هنوز از چکهای قبلی قرمز بود، حالا داغتر شد. دریا با یه لحن تند و بیرحم ادامه داد: “بیا گمشو، شامتو بخور، سگ کثیف! فکر کردی من برای تو غذای درست و حسابی میذارم؟”
دریا رفت سمت مبل، لم داد و پاشو دراز کرد. با یه لبخند شیطنتآمیز، اول کتونی سمت راستشو درآورد. همین که پاش از کتونی جدا شد، یه صدای مکش هوا بلند شد – انگار کتونی یه خلا بود که حالا آزاد شده. بوی تند و زننده عرق پاها، که بعد از ۱۲ ساعت گرما و راه رفتن تو کتونی بدون جوراب حسابی غلیظ شده بود، مثل یه موج تو آپارتمان پخش شد. پای سفید و ظریف دریا حالا قرمز و خیس از عرق بود، و تیکههای نون لواش که صبح تو کفی کتونی گذاشته بود، حالا کاملاً له و خمیری شده بودن و به کف پاش چسبیده بودن. تکههای خیس و لهشده نون، با عرق و چرک قاطی شده بودن، و یه لایه نازک از کثیفی روی پوست دریا رو پوشونده بود. کفی کتونی هم پر از تکههای خمیری نون بود که به چرک و عرق آغشته شده بودن، و بوی تند شون حتی از فاصله چند متری هم حس میشد.
دریا با یه لبخند پر از قدرت به حسام نگاه کرد و گفت: “خب، حیوون! منتظر چیای؟ گشنته، مگه نه؟ بیا شامتو بخور!” حسام که گرسنگی معدشو داشت از پا درمیآورد، با یه حس ترس و تسلیم، چهار دست و پا نزدیکتر اومد. بوی تند پای دریا دماغشو سوزوند، ولی جرات نکرد حتی یه لحظه مکث کنه. زبونشو آورد جلو و شروع کرد به لیس زدن کف پای دریا. مزه شور و تلخ عرق، قاطی با تکههای خمیری نون، تو دهنش پیچید. تکههای نون لهشده که به پوست دریا چسبیده بودن، با هر لیس از پاش جدا میشدن و تو دهن حسام میرفتن. حسام با ولع و ترس، زبونشو از پاشنه تا انگشتای دریا کشید، هر ذره نون خمیری و عرق رو قورت داد. بوی تند پاها دماغشو میسوزوند، چشاش پر از اشک بود، ولی حسام فقط به یه چیز فکر میکرد: راضی کردن دریا.
وقتی پای راست دریا رو حسابی لیس زد و تمیزش کرد – تا جایی که پوستش دوباره سفید و براق شد – حسام سراغ کفی کتونی رفت. کفی رو با دستای لرزونش درآورد، تکههای نون خمیری که به کفی چسبیده بودن، هنوز خیس و پر از چرک و عرق بودن. بوی تند کفی حتی قویتر از پای دریا بود، انگار همه کثیفی ۱۲ ساعت راه رفتن تو گرما توش جمع شده بود. حسام با گشنگی که دیگه داشت مغزشو خاموش میکرد، زبونشو روی کفی کشید. تکههای نون لهشده با چرک و عرق قاطی شده بودن، و مزه تلخ و شورشون تو دهنش پخش شد. حسام تند تند لیس زد، تا جایی که رد عرق و چرک از روی کفی کمکم پاک شد و رنگش یه کم روشنتر شد. زبونش حالا سیاهتر از قبل شده بود، و دهنش پر از مزه کثیفی بود، ولی حسام ادامه داد.
دریا با یه لبخند راضی از روی مبل نگاهش میکرد، گاهی با یه لحن تحقیرآمیز میگفت: “آفرین، سگ نجس! شامتو خوب بخور! این فقط چیزیه که یه آشغال مثل تو لیاقتشو داره!” حسام با یه صدای خفه گفت: “چشم، سرورم.” بعد سراغ پای چپ دریا رفت. کتونی چپ رو هم درآورد، و باز یه صدای مکش هوا بلند شد. بوی تند عرق دوباره تو آپارتمان پخش شد، و پای چپ دریا هم پر از تکههای خمیری نون بود که به پوستش چسبیده بودن. حسام با همون ولع و ترس، شروع کرد به لیس زدن. زبونشو از پاشنه تا انگشتای دریا کشید، تکههای نون لهشده رو با عرق و چرک قورت داد. مزه تند و زننده تو دهنش پیچید، ولی حسام حتی یه لحظه توقف نکرد. وقتی پای دریا تمیز شد، کفی کتونی چپ رو هم درآورد و با زبونش تکههای نون خمیری و چرک رو لیس زد، تا جایی که کفی یه کم تمیزتر شد.
دریا از بالا نگاهش میکرد، با یه لبخند پر از قدرت و تحقیر. وقتی حسام کارش تموم شد، با یه صدای خسته و پر از تسلیم گفت: “تموم شد، سرورم.” دریا خندید، یه خنده بلند و تمسخر آمیز، و گفت: “خوبه، حیوون کثیف! حالا حداقل شامت رو خوردی. ولی یادت باشه، این فقط اولشه!” حسام سرشو پایین انداخت، معدش پر از نون خمیری و عرق بود، و بوی تند پاهای دریا هنوز تو دماغش میپیچید. تو دلش فقط یه چیز تکرار میشد: “سرورم… هر چی شما بخوایید.”
….
پایان .
نوشته: MahiS
5 پاسخ به “در بند دریا”
چرا یکی از این دخترا برا من نیست
حسامه اسم دختر استاینجور نوشتن اسامی پسرونه عادت بچه کونی هاستوقتی میخوای اسم پسر یا یه مرد و بنویسی نباید آخرش ه بچسبونیباید اینجوری بنویسیداستان درباره یا در مورد پسری است به اسم حسامیا اینجوریداستان درباره ی پسری به اسم حسام است.
طومارای ارث خور فقط خوندن دارهنخوندم
خوشبحال حسام ای کاش ماهم این رو تجربه کنیم.
حسام کسخول حسام کصلیس حسام هول حسام احمق کیرم تو مغزت هولت حسام حسام برو بمیر کسخول هول ریدم تو مغز جفتتون