سلام به همه 🙌🏻 من mahiS هستم و احتمالا منو با داستان بردگی بردیا برای زن داییش میشناسید
اینم داستان دیگه ای از منه
امیدوارم خوشتون بیاد🫶🏻
شروع داستان :
سپین کنار خیابون، روی یه چهارپایه کوچیک پلاستیکی نشسته بود. اون یه کفاش ۱۷ ساله بود ، خورشید ظهر بدجوری میتابید و آسفالت زیر پاش مثل آینه برق میزد. جلوی سپین، یه خانم میانسال ایستاده بود، کفشهای چرمی مشکیش تو دست سپین بود و برق میزد. سپین با دقت و مهارت، دستمال واکس رو روی کفشها میکشید و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. انگار کارش رو زندگی میکرد.
خانم، که به نظر عجله داشت، چند لحظه منتظر موند و بعد با لبخندی سریع گفت:
«مرسی پسر خوب، کارت حرف نداره. اینم انعامت.»
یه اسکناس چروکیده از کیفش درآورد و انداخت توی جعبه سپین. بعد هم سریع رفت.
سپین سری تکون داد و زیر لب گفت: «خواهش میکنم، خوشپوش باشید.»
اما قبل از این که بتونه یه نفس راحت بکشه، یه صدای تیز و نچسب از پشت سرش شنید:
«هی پسر! کارتو تموم کردی؟»
سپین برگشت. یه دختر مدرسهای ۱۸ ساله، با یونیفرم آبی تیره و کیف سنگین روی شونهاش، بالای سرش ایستاده بود. موهاش بدجوری بهم ریخته بود و اخمی که رو صورتش بود،
اما چهره بسیار زیبایی داشت ، چشمای قهوه ای روشن ، موهای فرفری و خوشگل و پوستی سفید و درخشان »
«سلام. بله، تموم کردم. کاری دارین؟» سپین با صدایی مودب جواب داد.
دختر، که اسمش سارا بود، یه قدم جلو اومد. با دست به کفشهای کثیفش اشاره کرد. کفشهاش سفید بودن، ولی انگار از یه میدان جنگ برگشته بودن؛ پر از خاک و رد گِل.
«اینارو تمیز کن
سپین یه لحظه مکث کرد. «کفش سفید؟ واکس؟»
ولی قبل از این که چیزی بگه، سارا با لحنی تند گفت:
«زود باش دیگه! با دستمال ، حوصله ندارم. کفشو در بیار، تمیز کن زود
سپین نگاهی به کفشها انداخت. انگار تازه از یه روز طولانی برگشته بودن. چشمش افتاد به بندهای کفش که شلخته بسته شده بودن. آروم گفت: «ببخشید، میشه خودتون کفشتونو در بیارید؟»
سارا پوزخند زد و دست به کمر ایستاد. «چی شد؟ داری ناز میکنی؟ مگه کارتو بلد نیستی؟! تو باید کفش دربیاری، واکس بزنی، تمیز کنی. فهمیدی؟»
سپین نفس عمیقی کشید و گفت: «چشم، حتماً.»
آروم خم شد و بندهای کفش رو باز کرد. وقتی کفش اول رو درآورد ، دید جوراب پای دختر نیست و یه بوی تند و ناخوشایند از توش بیرون زد. سپین چند لحظه مکث کرد، ولی بعد لبخند کوچیکی زد. انگار به این چیزا عادت داشت. کفش دوم رو هم درآورد و گذاشت کنار.
سارا با همون اخم و غرورش، یه قدم عقبتر ایستاد. پاهاش بدون جوراب بودن و روی پارچه داغ زیر انداز پسر گذاشته شده بودن. ردِ عرق، مثل یه خط باریک روی پوستش معلوم بود. بوی تند کفشها هنوز تو هوا بود.
سپین دستمالش رو برداشت و آروم گفت: «باشه، شروع میکنم.» و با دقت شروع کرد به تمیز کردن کفشهای سارا، بدون این که حتی یه کلمه شکایت کنه.
سارا که حالا دست به کمر ایستاده بود و نگاهش به سپین بود، پرسید:
«اسمت چیه؟»
سپین، همونطور که داشت دستمال رو با دقت روی کفشها میکشید، سرش رو بلند کرد و با صدای آروم گفت:
«اسم من سپین.»
سارا ابروهاش رو بالا انداخت و با لحنی که معلوم بود اصلاً براش مهم نیست گفت:
«چه اسم مسخرهای!
سپین با همون آرامش همیشگی جواب داد:
«بله، همه ما اسم داریم. هرچند شاید خیلیا اهمیت ندن.»
سارا خندید، یه خندهای که بیشتر به تمسخر شبیه بود. بعد خم شد و با لحن مغرورانهای گفت:
«تو باهوشی، کارت هم خوبه. من خوشم اومده. میخوام از این به بعد فقط برای من کار کنی.»
سپین که داشت آخرین ذرههای خاک رو از کفشها پاک میکرد، یه لحظه مکث کرد. بعد صاف نشست و گفت:
«من اینجا خوبم. کارم همینه، دوست دارم به همه خدمت کنم. برای همه مردم.»
سارا اخم کرد و گفت:
«ولی من نمیخوام با بقیه تقسیمت کنم. دوست دارم مال من باشی. فقط برای من کار کنی.»
سپین لبخند کوچیکی زد. «قدردانم که اینو میگین، ولی من اینجا یه زندگی دارم. همینجا کنار خیابون، بین مردم، خوشحالم.»
سارا که انگار از این جواب خوشش نیومده بود، با یه لحن تهدید آمیز گفت:
«خب پس چی؟ میخوای همیشه همینجا بمونی و برای چندرغاز کار کنی؟ اگه با من بیای، پول خوبی بهت میدم. کلی امکانات داری. حتی یه جای خنک و تمیز.»
سپین به فکر فرو رفت. «من به پول نیازی ندارم. چیزی که دارم، کافیه.»
سارا که انگار دیگه نمیخواست جواب رد بشنوه، یه قدم جلو اومد و مستقیم به چشمای سپین نگاه کرد. گفت:
«ببین، تو خودت گفتی کارِت خدمت کردنه. خب، منم میخوام بهت این فرصت رو بدم که به یه نفر خاص خدمت کنی. تازه، قول میدم بهت پول بدم. هرچی بخوای. تو فقط باید به من وفادار باشی.»
سپین مکث کرد. به کفشهای تمیز و براق سارا نگاه کرد. برای چند لحظه همهچیز توی ذهنش گذشت: زندگی کنار خیابون، بوی واکس، سروکله زدن با آدمای مختلف… و حالا این پیشنهاد.
بالاخره با یه لبخند کوچیک و صدایی که یه جور تسلیم توش بود، گفت:
«باشه، قبول. من با شما میام.»
سارا پوزخند زد و گفت:
«خوبه. پس از همین فردا صبح، فقط برای من کار میکنی. نذار پشیمون شم، فهمیدی؟»
سپین سری تکون داد. «چشم، خانم.»
و اینطوری بود که سرنوشت جدید سپین، زیر دستهای مغرور و دستورات بیپایان سارا شروع شد.
سپین صبح زود جلوی خونه سارا اینا رسید. یه خونه بزرگ با دیوارهای سفید و در چوبی سنگین. وقتی در باز شد، سارا با یه نگاه سرد و مغرور بهش گفت:
«خب، اومدی. برو تو. از امروز فقط به دستورات من گوش میدی. فهمیدی؟»
سپین سری تکون داد و با کمی تردید وارد شد. خونه سارا بزرگ بود، ولی انگار همهجاش به یه نظافت اساسی نیاز داشت. کف خونه پر از خاک و رد پای خشکیده بود. سارا دست به کمر ایستاد و گفت:
«اول از همه، این کف خونه رو تمیز کن. نمیخوام حتی یه ذره خاک اینجا بمونه. زود باش.»
سپین با صدای آروم گفت: «چشم، خانم.»
بعد شروع کرد. روی زانوهاش افتاد و با دستمال و یه سطل آب، زمین رو تمیز کرد. اما هرچی جلوتر میرفت، سارا سختگیرتر میشد.
«اون گوشه رو دیدی؟ هنوز تمیز نشده! زود باش، دوباره پاک کن!»
«اینجا چیه؟ هنوز لکه مونده. مگه کوری؟!»
سپین دستاش خسته شده بودن، ولی نمیتونست چیزی بگه. بالاخره بعد از چند ساعت، وقتی زمین برق افتاد، سارا اومد و با یه نگاه سریع گفت:
«خب، بد نبود. حالا نوبت کفشامه.»
سپین به سمت کفشهای سارا رفت. دو جفت کفش ورزشی روی زمین بود که از باشگاه برگشته بودن. کفشها پر از خاک و بوی عرق بودن. سارا گفت:
«اینارو تمیز کن. میخوام مثل روز اولشون بشه.»
سپین، با دقت شروع کرد به تمیز کردن کفشها. اما هنوز کارش تموم نشده بود که سارا برگشت و یه کیسه پلاستیکی انداخت جلوش.
«اینم جورابای باشگاهمه. باید بشوریشون.»
سپین با دیدن جورابا مکث کرد. بوی تندشون کل اتاق رو پر کرده بود. آروم گفت: «خانم، اینا خیلی…»
سارا با اخم گفت: «حرف اضافه نزن! کارت همینه. مگه نمیخواستی اینجا زندگی راحت داشته باشی؟ پس هرچی میگم، باید انجام بدی.»
سپین که دیگه چیزی برای گفتن نداشت، کیسه رو برداشت و با دستای لرزون شروع به شستن کرد. اما بوی عرق جورابها بدجوری اذیتش میکرد.
بعد از تموم شدن کار، سپین که از خستگی و بوی تند وسایل سارا کلافه شده بود، نشست روی زمین. ولی سارا دوباره اومد و با صدای بلند گفت:
«زود باش، وقت استراحت نیست! بیا اینجا.»
سپین با ترس بلند شد و دید که سارا یه لیوان آب پرتقال دستشه. لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
«میز رو تمیز کن و بعد بیار اینجا ماساژم بده. پاهام از باشگاه درد میکنه.»
سپین که از شدت خستگی دیگه نمیتونست مقاومت کنه، آروم گفت: «خانم، من خستهام. میشه یه کم استراحت کنم؟»
سارا با صدای بلند خندید. «استراحت؟ برای چی؟ تو اینجایی که کار کنی، نه برای استراحت! حالا زود باش، دیر شد.»
سپین با دستای لرزون شروع کرد به ماساژ دادن پاهای سارا. پاها هنوز از عرق باشگاه خیس بودن و بوی تندی داشتن، ولی سپین نمیتونست چیزی بگه. چند بار سعی کرد آروم چیزی بگه، ولی هر بار سارا با لحن تندی دستور جدیدی میداد.
نزدیک غروب، سپین که دیگه توان راه رفتن نداشت، یه گوشه نشست. ولی سارا دوباره صداش زد:
«پلاستیک! هنوز کارمون تموم نشده. بیا اینجا.»
پلاستیک … هه . لقب خوبیه برات!
یه پلاستیک کثیف
سپین با چشمای خسته و التماسآمیز گفت:
«خانم… من دیگه نمیتونم. تو رو خدا اجازه بدین استراحت کنم…»
سارا بهش نزدیک شد، خم شد و گفت:
«گوش کن. یا هرچی میگم انجام میدی، یا همین الان از اینجا میندازمت بیرون. فهمیدی؟»
سپین، که ترسیده بود و میدونست بدون این خونه زندگی سختی خواهد داشت، آروم گفت: «چشم، خانم. هرچی شما بگین.»
سارا پوزخندی زد و گفت: «همین خوبه. حالا زود باش، کفشای فردامو آماده کن.»
اون شب، سپین فهمید که خونه سارا قراره براش سختترین جای دنیاست، ولی چارهای نداشت جز اینکه به کارش ادامه بده
فردای اون روز
سارا با یه کیسه بزرگ وارد خونه شد. درو محکم بست و صدای بسته شدن در کل خونه رو پر کرد. سپین که هنوز از خستگی شب قبل کمر راست نکرده بود، با ترس سرش رو بلند کرد. سارا لبخند خاصی زد و کیسه رو پرت کرد وسط خونه.
«پاشو، وقت استراحته تموم شد. از این به بعد، قوانین جدید داریم.»
سپین با نگرانی گفت: «قوانین؟! چه قوانینی خانم؟»
سارا به کیسه اشاره کرد و گفت: «بازش کن، خودت میبینی.»
سپین با تردید به سمت کیسه رفت و آروم زیپشو باز کرد. چشمش به یه قلاده سیاه، یه دستبند فلزی و چند تا وسیله عجیب دیگه افتاد. با چشمای گرد شده به سارا نگاه کرد:
«این چیه؟ چرا اینارو آوردین؟»
سارا با لحن مغرور و دست به کمر گفت:
«اینا لازمه کارته. اگه میخوای اینجا بمونی و به قول خودت زندگی راحت داشته باشی، باید از این به بعد طبق این قوانین کار کنی. قلادهات رو میبندم که حواسم بهت باشه و بدونی همیشه زیر نظرمی.»
سپین خشکش زده بود. نمیدونست چی باید بگه. سارا بدون اینکه منتظر جوابش باشه، قلاده رو برداشت و اومد سمتش. قلاده رو دور گردن سپین بست و یه زنجیر بهش وصل کرد.
«حالا دیگه کاملاً تحت کنترلمی. هرجا بخوام، میبرمت.»
سپین با ترس گفت: «خانم، من فقط میخوام کارمو انجام بدم… این کارا لازم نیست…»
سارا زنجیر رو کشید و گفت: «لازم نیست؟! کی گفت تو میدونی چی لازمه و چی نه؟ تو فقط باید گوش کنی. حالا بیا دنبالم.»
سارا زنجیر رو کشید و سپین مجبور شد پشت سرش راه بیفته. اول به آشپزخونه رفتن. سارا دستور داد همه ظرفا رو بشوره. بعد از اون، به اتاقش رفتن و کلی لباس بهمریخته رو ریخت جلوی سپین.
«اینا رو هم مرتب کن.»
سپین با خستگی و زانوهای لرزون شروع به کار کرد، ولی هر بار که کمی کند کار میکرد، سارا زنجیر رو محکمتر میکشید.
«زودتر! مگه خوابیدی؟!»
کار که تموم شد، سارا دوباره زنجیر رو کشید و گفت:
«حالا وقت تمیز کردن کفش هامه. همهشونو بیار.»
سپین دیگه حتی نفس درستوحسابی نداشت، ولی چارهای نبود. کفش های سارا رو یکییکی برداشت و شروع به تمیز کردن کرد. وقتی به آخرین کفش رسید، زنجیر دوباره کشیده شد.
«حالا میریم بیرون. باید با من بیای.»
سپین با چشمای خسته و زانوهای لرزون گفت: «خانم، تو رو خدا… دیگه نمیتونم… بذارید یه کم استراحت کنم.»
ولی سارا بدون اینکه حتی به حرفش گوش بده، زنجیر رو کشید و گفت: «من گفتم؟ بلند شو! وقت استراحت نیست.»
سپین رو با خودش بیرون برد. توی کوچه، بچهها و مردم با تعجب به صحنه نگاه میکردن. سارا اصلاً براش مهم نبود. یه پوزخند زد و گفت:
«ببین چقدر خفن شدی! همه دارن نگات میکنن. ولی مهم نیست، تو فقط باید به من گوش بدی.»
سپین که دیگه واقعاً جون راه رفتن نداشت، سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: «باشه خانم… هرچی شما بگید…»
اون شب، وقتی بالاخره برگشتن خونه، سپین از شدت خستگی روی زمین افتاد. ولی سارا با پوزخند جلوش ایستاد و گفت:
«حالا فهمیدی که تو بدون من هیچی نیستی؟! اگه میخوای زنده بمونی، باید همیشه حرفمو گوش بدی. حتی اگه کتک بخوری. فهمیدی؟»
سپین با صدای لرزون گفت: «فهمیدم خانم…»
سارا با رضایت خندید و گفت:
«خیلی خوبه. حالا پاشو، هنوز کارت تموم نشده. این کف زمینو تمیز کن. بعدشم بیا ماساژم بده. زود باش.»
سپین با زحمت بلند شد. میدونست که چارهای جز ادامه این زندگی نداره، حتی اگه سختترین روزای عمرش باشه.
فردای اون روز
سپین توی اتاق نشسته بود و با خودش فکر میکرد. زنجیرش هنوز دور گردنش بود و جایی برای فرار نداشت. هر بار که سارا توی خونه راه میرفت، صدای پاشنه کفشاش توی خونه میپیچید و مثل طبل توی گوشای سپین میکوبید.
«باید یه فکری کنم… اینجوری نمیشه. اگه بخوام زنده بمونم، باید با شرایط کنار بیام… حتی اگه شده چاپلوسی کنم…»
وقتی سارا وارد اتاق شد، سپین سریع از جاش بلند شد و با لبخند و ترس گفت :
«سارا خانم، خیلی خوشحالم که همچین اربابی نصیبم شده. واقعاً شما یه فرشتهاید. من خاک زیر پاهاتونم!»
سارا که از این حرف یهکم جا خورده بود، ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
«چی؟ خاک زیر پاهام؟؟»
سپین با هیجان بیشتری ادامه داد:
«بله خانم، شما همهچیز منید. من هیچی نیستم بدون شما. شما ارباب منید، نور چشم منید. من حتی چرک کف پاهاتونم! فقط کافیه بگید چی میخواید، من انجام میدم.»
سارا اول یهکم جدی نگاهش کرد، ولی بعد نتونست جلوی خندهشو بگیره. یه قدم جلوتر اومد و گفت:
«خب که اینطور… چرک کف پام؟! پس حالا که انقدر عاشق چرک پاهامی، بیا همینو تمیز کن.»
سپین که میدونست چارهای جز اطاعت نداره، سریع زانو زد و با دستای لرزون کف پای سارا رو گرفت.
«چشم، خانم… همین الان…»
سارا پوزخندی زد و کف پاشو به سمت سپین دراز کرد. هنوز خاک و گرد کوچه روش مونده بود. سپین آروم و با ترس شروع به تمیز کردن کرد، ولی سارا زنجیرشو کشید و گفت:
«نه اونطوری! با جدیت بیشتر. مگه نگفتی چرک کف پاهامی؟!»
سپین سرشو تکون داد و گفت:
«بله خانم، حق با شماست. من همه چرکاتونو با افتخار تمیز میکنم.»
سارا که از این چاپلوسی راضی به نظر میرسید، عقب رفت و روی مبل نشست. زنجیر سپین رو محکم کشید و گفت:
«خیلی خب، حالا بیا اینجا و پاهامو ماساژ بده. ببینم چقدر توی کارت خوب شدی.»
سپین سریع به سمتش رفت و شروع به ماساژ دادن کرد. توی دلش میگفت:
«باید خودمو وفق بدم… اگه بخوام زنده بمونم، باید به این زندگی عادت کنم…»
سارا سرشو به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
«خوبه، داری یاد میگیری. ولی یادت نره، اینجا هر کاری بگم باید انجام بدی. حتی اگه سخت باشه. فهمیدی؟»
سپین با صدای بلند گفت:
«بله خانم، من فقط به شما گوش میکنم. شما تنها دلیل زندگی منید.»
سارا خندید و گفت:
«خب، حالا که انقدر مطیع شدی، شاید یه ذره زندگی برات راحتتر بشه… البته فقط شاید.»
سپین لبخند زد، ولی میدونست که سارا همچنان سختگیر و بیرحمه. با این حال، تصمیم گرفته بود هر کاری لازم باشه انجام بده تا زندگیشو ادامه بده، حتی اگه هر روز تحقیر و خسته بشه.
روز بعد
سپین گوشه خونه نشسته بود، زنجیر دور گردنش شل شده بود و داشت به ساعت نگاه میکرد. میدونست تا چند دقیقه دیگه سارا از مدرسه میاد، و اون باید آماده باشه. وقتی صدای باز شدن در اومد، سریع از جاش پرید، صاف ایستاد و منتظر شد.
سارا با کیف مدرسه وارد شد، خسته و کلافه. کفشهای سیاهش پر از خاک و گل شده بود و بوی عجیبی توی هوا پیچید. یه لحظه به سپین نگاه کرد و گفت:
«هنوز سرجات وایستادی؟ بیا جلو، کفشامو در بیار.»
سپین سرشو پایین انداخت و با صدای آروم گفت:
«چشم، خانم.»
زانو زد، بندای کفشای سارا رو با دقت باز کرد و کفشای کثیفشو از پاهاش درآورد. بوی عرق پاها توی هوا پیچید، ولی سپین بدون هیچ اعتراضی، حتی با لبخند، گفت:
«سارا خانم، اجازه میدید پاهای شما رو تمیز کنم؟»
سارا یه پوزخند زد و گفت:
«اجازه؟ مگه چارهایم داری؟ سریع شروع کن.»
سپین آروم پاهای سارا رو گرفت، با دستای لرزون کف پاهاشو لمس کرد و بعد زبونشو به کار انداخت. ذرهذره، از پاشنه تا نوک انگشت ها، همهچیو با دقت تمیز کرد. سارا که روی مبل لم داده بود، با بیحوصلگی گفت:
«این دفعه بهتره، ولی هنوز کامل تمیز نیست. زبونتو درستتر استفاده کن.»
سپین بیشتر دقت کرد و زیر لب گفت:
«چشم، خانم. همین الان…»
بعد از تمیز کردن، پاهای سارا رو بوسید و گفت:
«تموم شد، خانم. چیز دیگهای از من میخواید؟»
سارا لبخند زد و گفت:
«فعلاً خوبه. ولی یادت نره، این روتین هر روزته. هر بار که میام خونه، باید همین کارو کنی. فهمیدی؟»
سپین سرشو تکون داد و با صدای آروم گفت:
«بله، خانم. هر کاری شما بگید.»
سارا پاهاشو روی مبل دراز کرد و گفت:
«خب حالا کفشامو هم تمیز کن. میخوام وقتی فردا میپوشمشون برق بزنن.»
سپین سریع کفشای کثیف سارا رو برداشت، شروع به تمیز کردنشون کرد و توی دلش گفت:
«اینجوری شاید فشارش کمتر بشه… شاید یه روز بتونم زندگی راحتتری داشته باشم…»
سارا با رضایت بهش نگاه کرد و گفت:
«ببینم، سپین. اینجوری که داری پیش میری، شاید یه روزی واقعاً بهت اعتماد کنم. ولی فعلاً… فقط به فکر تمیز کردن باش.»
سپین لبخندی زد، ولی میدونست که این فقط شروع یه روز دیگهست، روزی پر از خدمت، ترس، و تلاش برای زنده موندن.
روز بعدی
سپین کنار دیوار کز کرده بود و زنجیر قلادهش آروم روی زمین افتاده بود. زانوهاش هنوز از دیروز درد میکرد، ولی جرات شکایت نداشت. سارا در رو با صدای بلندی باز کرد و با لبخند مغروری وارد شد. کفشای مدرسهش، که حالا حسابی خاکی و خیس بود، به کف زمین تقتق صدا میداد.
«سپین! کجایی؟ بیا اینجا!»
سپین سریع از جاش بلند شد، زنجیر قلاده رو گرفت که بیصدا کشیده نشه و آروم رفت جلو. با صدای لرزون گفت:
«بله، خانم. چی کار میتونم براتون بکنم؟»
سارا یه نگاه تمسخرآمیز بهش انداخت و گفت:
«چی کار میتونی بکنی؟ خب، همون کاری که همیشه میکنی. اول کفشامو در بیار، بعد ببینم چطوری پاهای منو تمیز میکنی. ولی امروز باید بیشتر از قبل عرقا و چرکا رو تمیز کنی. این که میگم لازمه، خب، برای خودته!»
سپین سرش رو پایین انداخت و گفت:
«چشم، خانم…»
زانو زد، بندای کفشای سارا رو باز کرد و کفشای خیس و خاکی رو از پاش درآورد. بوی تند عرق فضا رو پر کرد. سپین بدون این که خم به ابرو بیاره، پاهای سارا رو گرفت و با زبون شروع به تمیز کردن کرد.
سارا خندید و گفت:
«چطوریه، سپین؟ خوشمزهست؟ ببین، این چرکا و عرقا برای تو یه نعمته! تو اگه اینا رو تمیز نکنی، نمیتونی زندگی کنی، نه؟»
سپین به سختی لبخندی زد و گفت:
«بله، خانم. شما درست میگید. این کار برای من یه افتخاره…»
سارا با تمسخر گفت:
«افتخار؟ خب پس بیشتر تمیز کن. میخوام برق بزنه!»
بعد از تمیز کردن پاها، سارا قلاده سپین رو گرفت و گفت:
«حالا پاشو. باید یه کم بگردونمت. نمیخوام فکر کنی اینجا تنبلی کنی!»
سپین بلند شد، ولی هنوز زانوهاش درد میکرد. سارا زنجیر رو کشید و سپین رو از این اتاق به اون اتاق، از پلهها بالا و پایین برد. هر چند دقیقه یک بار میایستاد و با پا به پاشنه سپین میزد و میگفت:
«تندتر! چقدر کندی؟ تو اگه نتونی اینا رو تحمل کنی، به هیچ دردی نمیخوری.»
سپین، خسته و ناتوان، از درد زانو به نفسنفس افتاده بود، ولی حرفی نمیزد. تا این که سارا وسط هال ایستاد و گفت:
«خسته شدی؟ باشه، بیا اینجا.»
سپین زانو زد و گفت:
«خانم، خواهش میکنم… فقط یه کم…»
سارا با لبخند مغروری رفت روی کمر سپین ایستاد. تعادلش رو حفظ کرد و گفت:
«حالا ببینم، میتونی وزن منو تحمل کنی؟»
سپین زیر فشار نفس میکشید، ولی سعی میکرد مقاومت کنه. سارا خندید و گفت:
«اینجوری بهتره! ببین چقدر جالبی. یه پسر کثیف که باید له بشه زیر پاهام ! اصلاً برای همین ساخته شدی.»
بعد از چند دقیقه، سارا پایین اومد، زنجیر قلاده رو دوباره کشید و گفت:
«حالا بلند شو. هنوز خیلی کار داریم. ولی خب… حداقل امروز فهمیدی زندگی یعنی چی، نه؟»
سپین که زانوهاش دیگه توان راه رفتن نداشت، آروم گفت:
«بله، خانم. هر چی شما بگید…»
سارا با پوزخندی گفت:
«آفرین. همینطوری ادامه بده. شاید یه روزی دیگه کمتر کتکت بزنم!»
یک هفته به همین شکل گذشت و یک روز
سارا که از مدرسه برگشته بود، با صدای بلند سپین رو صدا زد:
«سپین! بیا اینجا. زود باش! باز که لفتش میدی؟»
سپین که گوشه آشپزخونه داشت ظرفا رو میشست، با عجله اومد. زنجیر قلادهاش کمی روی زمین کشیده شد و به پاهاش پیچید، ولی بیتوجه دوید سمت سارا.
«بله، خانم؟ چیکار کنم؟»
سارا با همون حالت مغرور همیشگی روی مبل نشست، پاهاش رو دراز کرد و گفت:
«اول کفشامو در بیار، ولی… امروز قراره یه کار خاص بکنی. خب، زود باش دیگه!»
سپین خم شد، بندای کفشای سارا رو باز کرد. کفش های مدرسه سارا خیس از عرق و گل بود و بوی تندش بلافاصله توی اتاق پخش شد. ولی سپین حتی پلک هم نزد. این یه قسمت از زندگیش بود، لازم بود، هر چند که حالش رو بهم میزد.
کفش اول رو درآورد و با احتیاط کنار گذاشت ، سارا خندید و گفت:
«صبر کن! این دفعه قبل از تمیز کردن پاها، یه کار دیگه داری. میخوام ببینم میتونی بو رو تحمل کنی یا نه. کفشامو بزار رو اون دماغ کثیفت و نفس عمیق بکش
سپین مکث کرد. برای یه لحظه حس کرد شاید سارا شوخی میکنه. ولی نگاه جدی و اخم کوچیک سارا هر شکی رو از بین برد. آروم گفت:
«بله، خانم. هر چی شما بگید.»
کفش رو نزدیک صورتش آورد. بوی عرق و گل مثل یه موج تند به دماغش خورد. سپین عمیق نفس کشید، ولی احساس میکرد داره خفه میشه. با این حال، چیزی نگفت.
سارا با پوزخند گفت:
«هه! چه خوب بلدی نقش بازی کنی. ولی حالا فقط بو کردن کافی نیست. میخوام داخلش رو هم تمیز کنی. با زبون، مثل همیشه.»
سپین سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
«چشم، خانم.»
کفش رو برعکس کرد و به داخلش نگاه کرد. کفی کفش با لکههای تیره از عرق و خاک پوشیده شده بود و به دلیل بدون جوراب پوشیدن مداوم بوی تند و زنندهای میداد که حتی تصور تمیز کردنش هم سخت بود. ولی این زندگی سپین بود. زبونش رو بیرون آورد و از نوک کفی شروع کرد.
سارا با خنده گفت:
«آفرین، همینطوری. مطمئن شو که همه جاش تمیز بشه. نمیخوام حتی یه ذره چرک باقی بمونه. اگه خوب کار نکنی، مجبور میشی دوباره انجام بدی!»
سپین هر بار که زبونش به کفی کفش میخورد، مزه تلخ و شور عرق رو حس میکرد. ولی حتی یه بار هم شکایت نکرد. برای سارا این فقط یه تفریح بود
بعد از تموم شدن کفش اول، سپین سرش رو بلند کرد و با صدای آرومی گفت:
«خانم، تموم شد. میتونم…»
سارا وسط حرفش پرید:
«چرا تموم شد؟ کفش دوم چی؟! یالا، وقت تلف نکن.»
سپین دوباره شروع کرد. زانوهاش درد میکرد، زبونش خشک شده بود، ولی هیچ کدوم از اینا براش مهم نبود. وقتی کار تموم شد، سارا پاش رو روی سر سپین گذاشت و گفت:
«خب، حالا دیگه میدونم چرا میگن تو یه برده به تمام معنایی. کارت بد نبود، ولی هنوز جا داری بهتر بشی. حالا پاها رو تمیز کن. هنوز کار داریم!»
سپین، با چشمای خسته و قلبی شکسته، آهسته گفت:
«چشم، خانم…»
سپین، مثل همیشه، زانو زده بود جلوی پای سارا. چشماش خسته بود، ولی همچنان با التماس و چهرهای پر از احترام گفت:
«خانم سارا، شما بهترینید. من خاک زیر پاهاتونم. من فقط میخوام شما راضی باشید… قربون اون خندههای قشنگتون برم.»
سارا که یه لبخند مغرور روی لباش بود، دستاشو تو جیب یونیفرمش کرد و با حالت تمسخر آمیزی گفت:
«پاچه خاریت تمومی نداره، نه؟ هه، ولی اشکالی نداره، چون همینطوری بهتره. حالا دیگه بلند شو، کار داریم!»
سپین آروم دستای سارا رو بوسید و با احترام سرش رو پایین آورد. سارا که از این رفتار لذت میبرد، یه قدم عقب رفت و گفت:
«خوب حالا که اینقدر عاشق پاهای منی، بیا دستبهکار شو. ولی… صبر کن. میخوام یه چیزی رو امتحان کنم.»
قبل از اینکه سپین بفهمه چی داره میشه، سارا با یه حرکت پا، سپین رو هول داد. سپین تعادلش رو از دست داد و با صدای خفیفی به پشت روی زمین افتاد.
«اوه، پخش زمین شدی که سپین. یهو یادم رفت چقدر تو حساسی!» سارا با لحن تمسخر آمیزی گفت و قدمی به سمت سپین برداشت.
سپین که هنوز از شوک افتادن رو زمین بیرون نیومده بود، با صدای ضعیفی گفت:
«خانم، خواهش میکنم…»
ولی سارا گوش نکرد. پاش رو روی شکم سپین گذاشت و فشار کوچیکی داد:
«هوم… به نظرم خوبه. یه جورایی حس میکنم زیر پام جای درستیه.»
بعد پاهاشو یکییکی روی زمین گذاشت و آروم روش قدم زد. صدای خفیفی از فشار وزن سارا روی بدن نرم سپین بلند شد. از صورتش شروع کرد، وزن سارا زیاد و سپین صورتش داشت له میشد زیر پاهای سارا و سارا قدم به قدم جلو رفت تا به پاهاش رسید.
سپین که حس میکرد بدنش دیگه داره تحملش رو از دست میده، با صدای ضعیف و التماسآمیزی گفت:
«خانم سارا… لطفاً… بیاید پایین. من قول میدم بیشتر از این بهتون خدمت کنم، ولی…»
سارا بدون اینکه اهمیتی بده، روی سینه سپین ایستاد و با خنده گفت:
«هه! اینقدر ضعیفی؟ مگه نمیگفتی خاک زیر پای منی؟ خب، پس تحمل کن. تو همین کارت، سپین. این زندگیته.»
بعد آروم خم شد، زنجیر قلاده رو کشید و گفت:
«یادت نره، تا وقتی من بخوام، تو همینجا میمونی. چون برای زنده موندنت لازمه. فهمیدی؟
سپین با صدای شکستهای گفت:
«بله، خانم. شما درست میگید.»
سارا بالاخره از روی بدن سپین پایین اومد، ولی زنجیر قلاده رو محکم کشید و با لحنی سرد گفت:
«بلند شو، اشغال بسه. حالا وقت تمیز کردن زمین و کفشامه. مطمئن شو این دفعه حتی یه لکه هم باقی نمونه، وگرنه مجبورت میکنم دو برابر کار کنی.»
سپین، با درد و خستگی، از جاش بلند شد. زبونش رو بیرون آورد و بیهیچ اعتراضی شروع به تمیز کردن زمین کرد، چون میدونست این تنها راهشه.
چند روز بعد
سپین روی زمین جلوی در بسته شده بود، زنجیر قلادهاش به پایه یکی از وسایل خانه قفل شده بود. هوا گرم بود و سپین زیر نور مستقیم خورشید، از خستگی و فشار زندگی جدیدش به خودش پیچیده بود. صدای قدمهای سارا که از مدرسه برگشته بود، به گوشش رسید. سپین بلند شد و تلاش کرد با لبخند مصنوعیای که روی صورتش داشت، خودش رو آماده کنه.
سارا در رو باز کرد، با چهرهای خسته اما مغرور وارد شد و نگاهش به سپین افتاد. با لحن سردی گفت:
«هه، هنوز همونجایی که گذاشتمت؟ فکر میکردم شاید فرار کرده باشی. ولی انگار هنوز فهمیدی چطور باید زندگی کنی!»
سپین که لبهاش از استرس میلرزید، با صدای ملایمی گفت:
«خانم سارا، من هیچوقت از دستورات شما سرپیچی نمیکنم. فقط… فقط خواهش میکنم، کمی مهربونتر باشید.»
سارا که از این چاپلوسیها لذت میبرد، خندهای تمسخرآمیز کرد و گفت:
«مهربونتر؟ هه، یعنی تو هنوز نفهمیدی من کیام؟ مهربونی مال وقتی بود که بچه بودم. الان فقط خدمت میخوام، اونم بدون هیچ بهونهای.»
سارا کنار سپین ایستاد، کفشهای مدرسهاش که از عرق خیس شده بود و بوی تندش فضای اطراف رو پر کرده بود، رو بالای صورت سپین گرفت . بعد با حالتی که انگار قصد تنبیه داره، گفت:
میدونی چیه؟ فکر کنم وقتشه کمی ادب بشی. پسره کثیف پا لیس »
سپین که از ترس داشت میلرزید، با التماس گفت:
«خواهش میکنم، خانم سارا… من هر کاری بگید انجام میدم، فقط… فقط این کارو نکنید.»
اما سارا اهمیتی نداد. کفشهاشو با یه حرکت سریع از پاهاش درآورد و صدای مکش هوا از کفش خارج شد و پاهای خیس و عرقیشو روی صورت کوچیک سپین گذاشت. بوی تند پاهاش باعث شد سپین به لرزش بیفته، اما نمیتونست هیچ کاری کنه.
از چشمای سپین اشک میومد و دماغش زیر اون بوی تند داشت میسوخت
سارا با صدای بلند خندید و گفت:
«هه، دیدی؟ این بوی عرق رو حس میکنی؟ باید ازش لذت ببری، چون اینم بخشی از زندگیته، اشغال کوچولو!»
بعد وزنش رو روی سپین انداخت و کامل روی صورتش ایستاد. خیسی پاهاش صورت سپین رو کاملاً خیس کرد، اما سپین فقط میتونست با صدای ضعیفی التماس کنه:
«خانم سارا… خواهش میکنم… دیگه نمیتونم تحمل کنم…»
سارا بیاعتنا ادامه داد و با خنده گفت:
«تحمل؟ تو مگه چیزی جز تحمل کردن بلدی؟ خب، یاد بگیر که همیشه باید زیر پای من باشی.»
بعد از چند دقیقه که برای سپین مثل یه ابدیت بود، سارا بالاخره از روی صورتش پایین اومد ، رد خیس پاهاش روی صورت سپین کامل مونده بود و پاهاشو به موهای سپین مالید و خشک کرد و گفت :
«خوبه، حالا که کمی تربیت شدی، برو و کفشهامو تمیز کن. نمیخوام حتی یه ذره از این عرق و بوی تند شون باقی بمونه. فهمیدی؟»
سپین با صدایی شکسته گفت:
«بله، خانم سارا. هر چی شما بگید…»
بعد از تمیز کردن کفش های سارا
سپین به سختی روی زمین جلوی در نشسته بود، هنوز صورتش خیس از رد پاهای سارا بود. قبل از اینکه حتی بتونه کمی استراحت کنه، سارا با زنجیری که توی دستش بود، جلو اومد. نگاه مغرور و تحکمآمیزش مثل همیشه روی سپین قفل شد و با صدای محکم گفت:
«پاشو، دیگه وقت استراحت تموم شد. باید کمی دور و بر خونه کار کنی. ببینم چقدر میتونی تحمل کنی!»
سپین با صدای لرزانی گفت:
«خانم سارا، من خیلی خستهام… خواهش میکنم، بذارید کمی نفس بکشم…»
اما سارا به حرفش اهمیتی نداد و قلاده رو محکم کشید. سپین که از شدت ضعف و خستگی دیگه توانی برای راه رفتن نداشت، روی زمین افتاد و مجبور شد سینهخیز خودش رو دنبال سارا بکشه. کف سرامیکهای خونه زیر بدن برهنه سپین میسایید و صدای نالههای خفیفش توی فضا پیچیده بود.
سارا که از این صحنه لذت میبرد، قلاده رو بیشتر کشید و گفت:
«زود باش، آشغال کثیف تنبل! مگه نمیخوای زنده بمونی؟ باید بیشتر تلاش کنی. این که چیزی نیست!»
سپین، با زحمت زیاد و در حالی که اشکهاش از گوشه چشمش میریخت، زیر لب شروع به التماس کرد:
«خواهش میکنم، خانم سارا… من تمام تلاشمو میکنم… شما بهترین هستید… ملکهی من هستید… ولی دیگه نمیتونم…»
سارا خندهای بلند کرد و گفت:
«هه! ملکه؟ تازه فهمیدی کی هستم؟ خب، اگه ملکهات هستم، باید بهتر خدمت کنی. حالا زودتر بیا، کار دارم!»
سپین که دیگه توانی برای حرف زدن نداشت، با خستگی خودش رو روی زمین کشید. هر بار که سارا قلاده رو محکمتر میکشید، درد و سوزش عجیبی توی بدنش حس میکرد. با این حال، به خودش جرأت داد و با صدایی شکسته گفت:
«خانم سارا، من خاک زیر پای شما هستم… چرک پاهاتون هستم… خواهش میکنم، فقط کمی آروم تر باشید…»
سارا برگشت و به چشمای خسته و التماسآمیز سپین نگاه کرد. با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
«خاک زیر پای من؟ شاید یه روزی بهت اجازه بدم که واقعاً اینو ثابت کنی. ولی الان… هنوز زوده برای اینکه بخوام دلم به حالت بسوزه.»
سپین که دیگه ناامید شده بود، شروع به چاپلوسی بیشتری کرد و گفت:
«خانم سارا، شما زیباترین و قدرتمندترین انسانی هستید که من دیدم… من هر کاری برای شما میکنم… فقط لطفاً، کمی به من رحم کنید…»
سارا قلاده رو کشید و سپین رو مجبور کرد تا به سمت گوشه دیگه خونه سینهخیز بره. بعد، با خندهای پر از شیطنت گفت:
«خب، شاید یه روزی دلم برات بسوزه. ولی اون روز، امروز نیست!»
سپین که دیگه به نفسنفس افتاده بود، با آخرین توانش گفت:
«هر چی شما بگید، خانم سارا… فقط لطفاً یه ذره بهم استراحت بدید…»
سارا که حالا از قدرت خودش لذت میبرد، قلاده رو کمی شل کرد و با حالتی که انگار لطف بزرگی کرده، گفت:
«خیلی خب، اشغال کوچولو. پنج دقیقه استراحت کن، ولی بعدش قراره بیشتر کار کنیم. فهمیدی؟»
سپین که حالا مثل یه برده مطیع به زمین افتاده بود، سرش رو پایین انداخت و با صدایی خفه گفت:
«بله، خانم سارا… هر چی شما بگید…»
زندگی سپین به همین شکل ادامه داشت
هر روز زیر پاهای سارا جون میداد و سارا لذت میبرد…
پایان سپین .
نوشته: mahiS
5 پاسخ به “سپین زیر پاهای سارا”
حاجی ناموسا یه داستان دیگه مثل همین بساز ولی داخل اون مثلاً سارا با چند تا از دوستاش که از مدرسه میان سپین بهشون خدمت کنه
دیگه حد و مرز کسشر گفتن رو رد میکنیدکسی که انقد عزت نفس داشته که گوشه خیابون کار میکرده یهو لال میشه و جوری رفتار میکنه انگار بیرون در اون خونه زندگیش تموم میشهادمین جان اینا چیه میذاری؟سر جدت یکبار بخونشدیگه واقعا داستانها از تخیل هم گذشته
سلام من نویسنده این داستانم mahiSاین خاطره نیستداستان فانتزیه🙌🏻و وجود خارجی نداره
کصشر خالص
به نظرم داستان بردیا رو زودتر جلو ببری بهتره