زن زیبای صاحبخانه (۳)

بعد اتفاقات اون شب هم از صاحبخانه متنفر شده بودم چون با زن پاکدامنم خوابیده بود هم از زن صاحبخونه یعنی همون ناهید که اون شب رید توی دهن من و زنم و تصمیم داشتم ازشون انتقام بگیرم. به این نتیجه رسیدم اگه برای انتقام ناهید رو بکنم با یه تیر دو نشون زدم و از هر دو انتقام گرفتم. هم از سعید که زنمو کرده و بود و حالا منم زنشو میکنم و هم از خود ناهید که قراره بگامش. خلاصه هر روز میرفتم با ناهید حرف میزدم که یه جوری مخشو بزنم و بالاخره با کلی ناز و عشوه قبول کرد و قرار سکس گذاشتیم. منم برای اینکه انتقام خونینی ازش بگیرم یه نقشه کشیدم. روی کیرم یه چاقو بستم و رفتم خونشون. گفتم اول تو لخت شو پشتتو کن یه سوپرایز دارم. اونم قبول کرد. کشیدم پایین رفتم تو کونش و رو دو زانو نشستم و گوشت پایین کونش زخم شد. جیغ زد و گفت به همه میگم. منم اول ترسیدم بعد گفتم خب اگه بگی که همه میفهمن جنده ای و … خلاصه دید هرکاری کنه جندگی خودشو لو داده برای همین بی خیال شد. ازش پرسیدم چی شد که با سعید ازدواج کردی و اولین بار کجا همو دیدین؟ اونم گفت سال ها پیش یه روز توی یه مهمونی که فقط زنان و دختران حضور داشتند، سعید که پسر جوان زیبارویی بود و هیچ موی زائدی هم در بدنش نبود حضور یافت. سعید وقتی دختران را دید که دامن تن‌شان بود، او نیز خیلی دلش خواست که دامن بپوشد. ازین رو به آنان گفت که به او نیز دامنی بدهند تا بپوشد. او هم شلوار خود را در آورد، دامن پوشید و یواشکی نیز شورت خود را هم درآورد. بعد که دوشیزگان و زنان زیبا را می‌دید، به شدت برانگیخته شد و رفت پشت مبلی در آن خانه روی زمین نشست و پاهایش را بغل هم دراز کرد و خواست تا با استفاده از دامنش، آلت تناسلی خود را تحریک و خودارضایی نماید. چند نفر زن و دختر که او را در آن حالت دیدند فوراً قیل و قال راه انداختند و دست و پایش را گرفتند و پیش مابقی زنان و دختران بردند. زن پخته زیبا و پنجاه ساله‌ای که او را دید گفت همین‌جا او را بر زمین بخوابانید. او را روی زمین گذاشتند و آن خانم پنجاه ساله گفت: «ببینم این زیر چی داری.» و دامن سعید را بالا زد و وقتی که آلت تناسلی زیبا، بزرگ و بدون موی زائد سعید را دید، گفت: «واقعاً حیف پسر خوشگلی مثل تو نیست که ختنه نشده باشد؟» او که از قرار پزشک مجربی بود، فوراً رفت از اتاقش لوازم و تجهیزات خود را آورد و به خانم‌ها دستور داد که تشکی زیر پسر پهن کنند و بلوز و دامنش را از تنش در بیاورد و خودش پارچه سبزی که سوراخی در وسط آن بود روی او انداخت و آلت پسر را از توی آن رد کرد. سعید که حسابی ترسیده بود داشت به‌شدت مقاومت می‌کرد و تکان‌تکان می‌خورد. اما بانوان دست و پا و سر و شکم‌اش را سفت و سخت گرفته بودند و نمی‌گذاشتند که از جایش جُم بخورد. سپس آن خانم باتجربه پنجاه ساله به او گفت: «این تنبیهی برای توست که دیگر نروی شورتت را درآوری و با آلت تناسلی‌ات ور بروی. اما نگران نباش. آمپول ضد درد به دومبول‌ات می‌زنم تا درد را احساس نکنی.» سعید که دید مقاومت بی‌فایده است، دیگر بی‌تحرک باقی ماند تا آسیبی به آلتش وارد نیاید. پس از یک ساعت بالاخره عمل به پایان رسید. آلت بخیه خورده‌ی سعید که حسابی تحریک شده بود، بی‌محابا مقدار زیادی مایع مِنی از آن به بیرون جهید و روی زمین و خودش و تنی چند از خانم‌ها رسید. حال که این اتفاق هم رخ داد، خانم دکتر گفت: «خوب است. سنت‌اش کردیم حالا این هم جای تشکر است!» لذا، این بار پارچه را نیز از رویش برداشت و تن عریان‌اش را هم‌چنان خانم‌ها نگه‌داشته بودند. او این‌بار پیشنهاد کرد که برای تنبیهش، او را به صورت زنانه آرایش کنند. از این جهت چند نفر از زنان و دختران که کوچک‌ترین‌شان دست‌کم چهارده سال داشت، داوطلبانه شروع به کار کردند. این بار رفتند دامن حریر کوتاهی که کمی از زانوانش پایین‌تر بود را به همراه جوراب شلواری نازک و ظریفی که مشکی رنگ بود به او پوشاندند و هم‌چنین زدن خط چشم، سورمه، رژ لب، پنکیک و لاک جیغ قرمز رنگ را نیز از او دریغ نکردند. در آخر نیز بلوز مخمل که آستین‌هایش چین‌‌چین بود به تن‌اش کردند و بالاخره رهایش ساختند. سعید که مات و مبهوت مانده بود با کمک چند نفر از زنان و دختران از جایش جست و تلو تلو خوران به اتاق‌خواب رفت و روی تخت دراز کشید. من که هم‌سن او بودم، پس از نیم‌ساعت پیش او آمدم، به او دلداری دادم، قرص مُسَکّن خوراندم و آلت تناسلی سعید را از زیر دامن دید زدم و لبه دامنش را بالا زدم و کِرِم ضد درد به آن مالیدم. ۱۰ روز تمام سعید با همان شکل و شمایل در کنارمان زیست و کاملاً به محیط خو گرفت و نهایتا همان خانم پنجاه ساله ما دو نفر را به عقد هم درآورد…

نوشته: مستاجر

ادامه…

بازدید 7,153

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “زن زیبای صاحبخانه (۳)”

  1. کی بهت گفته خوب می‌نویسی که سریالش کردی…سعید۱۰روز درکنارتان زیست؟مگه حیوونه که زیست…عقلتو گاییدم

  2. عجب سَمّ محشری بود 🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑

  3. عجب سَمّ محشری بود 🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑

  4. برای من یکی که سالهاست تو این سایت کص چرخ میزنمقشنگ اعلام می‌کنم که مثل فشنگ این کصتان قشنگ کصمشنگ ترین و کصمغزترین نویسنده سال رو به خودش اختصاص داد

  5. کونده پررو به معنای واقعی خودتی که با اینکه تو کوصشعرهای قبلی همه ریدن به هیکلت باز کصشعر فرستادی.

  6. چاقو رو به کیرت بستی ؟بعدش همش راست مونده بود🤔چجور شلوار پوشیدیپاره نشد؟

  7. به گمان من در آن مجلس چندین آقای جنتلمن با تجربه مابین ۳۰ الی ۶۰ ساله حضور به هم رسانیده بودند و در آن گاه که تو را با البسه زنانه مشاهده کردند به این نکته رسیدنذ که تو یک فرد ابنه‌ای هستی که کونت خارش داشته پس ابندا گیرت را ببریدند و سپس به صورت انفرادی و جمعی، یکایک در کونت سپوخته و داخل کونت را انباشه از آب کیرشان نمودند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید