زن داداش مریم (۱)

تا حالا صد بار خواستم این تجربه تلخ و تو بکن تو به اشتراک بذارم ولی هر بار به دلایلی نشده تا اینکه دیشب خوابش دیدم و تصمیم گرفتم بنویسم شاید این تجربه تلخ من واسه یکی دیگه عبرت بشه و انجامش نده… قبل از نوشتن اگه استقبال بشه بقیش تعریف میکنم و پیشاپیش بابت صبرتون سپاسگزارم و به خاطر نگارش بد عذر میخوام چون اولین باره تو عمرم مینویسم…یه روز طبق معمول سرکار بودم و با شوق و علاقه در حال کار کردن چون همچین درآمدی واسه یه پسر بیست ویکی دوساله رویا بود چون درآمد خوب بود منم عاشق کارم شده بودم. که دیدم یه اس ام اس واسم اومده وقتی خوندمش تعجب کردم …نوشته بود بچه این همه پولاتو خرج دخترا نکن بفکر آیندت باش…‌ناخوداگاه پیش خودم گفتم که این کدوم توله سگی هست که میخواد سر به سر من بذاره. من بچه آخر یه خانواده پرجمعیت هستم که یه دوجین خواهر زاده و برادرزاده هم سن خودم و بزرگتر از خودم دارم و تقریبا مطمئن بودم یکی از اوناست که میخواد سر به سرم بذاره .گفتم معرفی کن و اون طفره رفت و فاز نصیحت برداشت که نکن این کار و فلان و بهمان و من انکار میکردم چون واقعا ادم خوش گذرونی بودم ولی عیاش نه و گفتم یا معرفی کن یا بلاک میکنم چون کاملا اخلاق من میشناخت فورا جواب داد میگم کی هستم ولی قول بده که با کسی حرفی نزنی اول تعجب کردم ولی وقتی معرفی کرد بهش حق دادم … خلاصه گفت مریمم زن داداشت و منم تعجب کردم اخه من هرگز در این موارد با هیچ یک از زن داداشام حرفی نزده بودم .چهارتا داداش متاهل داشتم و مریم کوچیکترین زن دادشم بود و سه چهار سالی ازم. بزرگتر بود. خلاصه تا معرفی کرد فهمیدم که داستان از چه قراره چون من چند ماه قبلش با محمود حرف زده بودم درباره یه زن مطلقه که گاهی میاد پیشم و منم بخاطر اینکه دلم براش میسوزه هرچند وقت یکبار یه پولی بهش میدم و اون پول شاید واسه بقیه خیلی بود ولی واسه من نه… محمود هم پسرعموم بود هم تنها داداش مریم که خواسته یا ناخواسته با مریم حرف زده بود و مریم هم واسه اینکه من نصیحت کنه پیام داده بود …و خلاصه من بهش گفتم فلانی گفته بهت و اون شروع کرد به التماس و خواهش که حرفی نزنی ابرو دوتامون میره هم محمود و هم داداشت درباره ما چه فکری میکنن وقتی یکم اروم شدم دیدم حق داره و بهش گفتم دیگه درباره این مسائل با من حرف نزن و مکالمه اون روز تموم شد … تا اینکه ده پانزده روز بعد بهم پیام داد داداشت پول لازم داره و روش نشده بهت بگه منم شماره کارت ازش گرفتم براش زدم ‌ و تشکر کرد و گفت کی میای مرخصی گفتم فلان تاریخ و گفت که چند تا وسیله از بندر برام میاری؟ منم چون میدونستم که دست داداشم خالیه با سردی هرچه تمام گفتم اره ابجی و دیدم فورا پیامش اومد و منم گفتم تا اومدنم خیلی مونده یهو یادم میره یا پیامت پاک میکنم گفت نگران نباش و خودم یادآوری میکنم . و گذشت تا اینکه یک هفته مونده بود به تاریخی که گفتم میام دیدم دوباره پیام داده و یاد آوری کرده.عصر همون روز منم رفتم تو بازار و براش خریدم و لابلای خرید هم چندباری زنگش زدم و درباره چیزایی که میخواست سوال پرسیدم چون واقعا اطلاعاتی در اون زمینه نداشتم .بعد خرید کردن رفتم بلیط اوکی کردم و پیامش دادم آبجی من فلان روز میرسم اونم گفت به سلامتی و ناهار درست میکنم ناهار پیش ما بمون و بعد برو شهر خودتون اخه خونه بابام یه شهر کوچیک بود و داداشم مرکزاستان… منم گفتم نه مزاحم نمیشم یعنی دلم نمیخواست برم و ناهار بمونم …و روز موعود رسید و من رفتم و قبل پروازم داداشم زنگم زد که هر وقت رسیدی بگو بیام دنبالت منم گفتم نه خسته ای خودم میام اخه شیفتی کار میکرد . که یهو دیدم مریم از اون طرف گفت باش خودم میرم اگه تو خسته ای و داداشم تایید کرد و من گفتم حدودا فلان ساعت میرسم و به محض نشستن و گوشی روشن کردن دیدم پیام از مریم رو گوشیم هست که منتظرتم داداشی . منم بهش زنگ زدم و گفت که کجاست ‌و رفتم پیشش به محض دیدنش معلوم بود کمی دست و پاچه هست و استرس داره .مثل همیشه باهم دست دادیم و خوش بش کردیم و رفتم سوار ماشین شدیم و تو راه تشکر کرد بابت وسایلی که خریده بودم براش و بعدش دیدم که میخواد چیزی بگه و نمیگه من که میدونستم داستان از چه قراره بهش گفتم من به داداشم یا محمود حرفی نمیزنم توام دیگه بیخیال نصیحت مادرانه بشو یه لبخندی زد و گفت خودت جو فامیل میشناسی منم با سر تایید کردم و رسیدیم خونه و بعد خوردن ناهار و حرفای معمولی من گفتم که میخوام برم ‌ و گفتن حالا بمون و خسته راهی و فلان منم قبول نکردم و رفتم …داداشم گفت مریم امیر برسون ترمینال و طوری حس کردم که انگار مریم خوشحال شده و چند دقیقه بعد از داداشم خداحافظی کردم و تنها دخترش که اصرار داشت بمونم و من نمونده بودم ازم قول گرفت برگشتن هم برم خونشون منم قول دادم برم … چون با خواهر زاده و برادر زاده هام خیلی خوب بودم…مریم منو رسوند ترمینال و گفت به عمو و زن عمو سلام برسون و رفتم خونه خودمون ولی قبل رفتن گفت که هر وقت خواستی بری سرکار روز قبلش بگو برات ناهار آماده کنم منم گفتم باشه و رفتم … چند روز مرخصیم که خونه بودم کل مدت به رفتارهای مریم فکر میکردم و هربار به این نتیجه می‌رسیدم که نگرانمه و مثل خواهرمه و اینکه من نباید حساس بشم و همه چیز طبیعیه ولی حس بد و همراه کنجکاوی داشتم چون میدونستم مریم داره یه چیزی تو‌ ذهنش پرورش میده چون مثل همیشه نبود و اون دختر خوش پوش و شیک و آراسته شده بود یه زن خونه دار و لباس ‌معمولی و بی رمق… ادامه ماجرا بزودی

نوشته: پشیمان

بازدید 13,203

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “زن داداش مریم (۱)”

  1. والکونو الگشادون لا ننویسون البقیه الداستانو لاکن الچرتو و الکوس تلاوت کردنی،الببند دریانو

  2. داستان باید حداقل تو قسمت اول به یه قسمت هیجان انگیز برسه که تعلیق ایجاد کنه برای قسمت بعدی نه اینکه وسطش ول کنی تا قسمت بعدی الان چه باری داشت این داستان مسیر محل کار تا خونتون رو برامون تعریف کردیمی‌دونم قصد نوشتن داستان سکسی نداری ‌و هدفت به اشتراک گذاشتن تجربه شخصیته ولی همونم باید به یه نقطه عطفی می‌رسوندی.

  3. اولتیماتوم میدی که چی؟(اگه استقبال بشه بقیش رو میذارم.)در صورتی که خودت میدونی چی نوشتی!(خاطر نگارش بد عذر میخوام چون اولین باره تو عمرم مینویسم)خودشیفتگی هم که همه جای داستان موج میزنه.(گاهی میاد پیشم و منم بخاطر اینکه دلم براش میسوزه هرچند وقت یکبار یه پولی بهش میدم و اون پول شاید واسه بقیه خیلی بود ولی واسه من نه…)!!!در نهایت چهار خط نوشتی.اونوقتتوقع به به و چه چه هم داری!

  4. وای پسر چقدر هیجان انگیز تمومش کردی واقعاً توکفش موندیم که!.. 😑ادامه چرندیاتت رو بذار در زنداداشت شاششو بخور مجلوق جان … 😐

  5. قسمت اول ، پولدار بودی و با پرواز جابجا شدیقسمت دوم قدت ۱۸۰ و کیرت بالای ۱۸ به کلفتی مچ دستتهقسمت سوم کوص و کون زن داداش رو میزنی و پشیمون میشی و به بقیه نصیحت میکنی زن داداششون رو نکننقسمت چهارم شاسی چینی میخری و خوشبخت میشی

  6. یعنی کل حرفای این داستانتو‌ می‌تونستی تو‌ چهار پنج خط بنویسی اگه اینهمه چیزای بیخود رو نمی‌نوشتی!مثلا تو ۲۱ سالگی تو یه شرکت تو بندر کار می‌کردم که درآمد خوبی داشتم ، اما منم مثل خیلی از جوونا پولامو خرج خوشگذرونی می‌کردم که یه روز زن داداشم یه پیامو به صورت ناشناس ارسال کرد که : بچه …دیگه اون‌همه صغری کبری نمی‌خواد که!ضمنا اینجا سایت بکن توه و اسمش مشخصه! برا داستان‌های عبرت‌آموز باید بری یه سایت دیگه!

  7. همسایه‌ی ما هم به من سلام می‌کنه قبلا خیلی آراسته و شیک میگشت ولی الان زن خانه‌دار شده… ادامه ماجراهمسایه‌ی ما از زن خانه‌دار تبدیل شد به خانم آراسته و شیک پوش و الان دیگه به من سلام نمیکنه😂😂😂

  8. قبل از نوشتن اگه استقبال بشه بقیش تعریف میکنم.این قسمتش خودش جای بحث داره، مگه میشه قبل از نوشتن چیزی رو خوند که استقبال بشه یا نشه؟؟؟؟؟؟؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید