زندگی رها (قسمت آخر)

احمد خیلی زنگ میزد و از زندگیش میگفت که خیلی مزخرفه و اینکه قصد داره زنشو طلاق بده منم سعی میکردم از این کار منصرفش کنم تا اینکه یه روز مدیرعاملم و داداش احمد اومدن گفتن احمد داره به خاطر من زنشو طلاق میده وهمش میگه فقط رها میتونه زن زندگی من باشه،بهشون گفتم که احمد همش زنگ میزنه و من هیچ علاقه ای ندارم باهاش صحبت کنم و بهشون قول دادم که از اینکار منصرفش کنم،با خودم کلنجار میرفتم از خودم متنفر شدم خدای من این منم که دارم زندگی یکی رو خراب میکنم؟ چرا؟ که به چی برسم کلی گریه کردم و از خدا خواستم فقط جونمو بگیره،به احمد زنگ زدم وگفتم دیگه به من زنگ نزنه چون نمیتونم به خاطرخودم زندگی یه دختر معصوم رو تباه کنم واینکه زندگی من و اون دیگه فایده ای نداره وحتی اگه زنشم طلاق بده دیگه باهاش نیستم کلی گریه کرد ومنو دلیل بدبختیامون دونست و بعدش ارتباطمو به سختی باهاش قطع کردم،مدیرم هم بعد یه مدت گفت رابطش با نامزدش بهترشده،روزها میگذشت وزندگی عادیم جریان داشت وبا کار آرایشگاه و شرکت حسابی مشغول شده بودم واز زندگی لذت میبردم فقط بعضی وقتا پارازیتای داداش کوچیکم درمورد احمد و نامزدم باعث یادآوری برای بقیه میشد وتا یه مدت زندگی روبرام جهنم میکردن،روزعاشورا با مامانم بیرون بودیم که باز اون پسر رو دیدم خیلی وقت بودم میدیدمش و توجهمو به خودش جلب کرده بود ایندفعه روبروم بود و بدجور داشت نگام میکرد چندبار زیرچشمی نگاه کردم دیدم همش میخ منه یه بارکه نگاه کردم دیدم نیست هول سرمو بلند کردم دوروبرمو نگاه کردم یهویکی گفت دنبالم نگرد اینجام اومده بود بغل دستم وای حسابی آبروم رفت طرفی که مامانم نبود وایساده بود،اینقد تعقیبم کرد وکنارم واساد تا بالاخره شمارشو گرفتم که فقط بره شمارشو انداختم تو کیفم واونم رفت،چند روزی گذشت یه شب که تنها بودم و بقیه مهمونی بودن کنجکاوشدم که بهش بزنگم شمارشو از تو کیفم پیدا کردمو یه اس بهش دادم سریع زنگ زد خودشو شهرام معرفی کرد ازخودش گفت وازاینکه چطورمنو دیده و به قول خودش عاشقم شده اونشب 5 ساعت باهم صحبت کردیم بهم گفت قصدش ازدواجه و درصورت اینکه از همدیگه خوشمون بیاد نهایتا تا 2ماه بعد باهم ازدواج میکنیم منم توهمون دفعه اول که صحبت کردیم قضیه نامزدیموبهش گفتم که گوشی دستش باشه واگه نتونست با این موضوع کنار بیاد همون اول بهم بگه که گفت گذشتت هرچی بوده گذشته سعی کن باهم آینده رو خوب بسازیم با حرفاش قند تو دلم آب میشد چه خوب با قضیه نامزدیم برخورد کرد،برای فردا تو یه کافی شاپ باهم قرار گذاشتیم واسه ساعت10که خلوت باشه راس ساعت رفتم کافی شاپ قبل من اونجا بود رفتم کنارش دست دادیم ونشستم همش با عشق نگام میکرد و دستمو تو دستش گرفته بود ازخودمون از آیندمون حرف زدیم تا ساعت2، دیگه باید این ساعت خونه بودم پاشدیم و رفتیم خونه،از اون به بعد کارمون شده بود شبا تا نزدیک صبح حرف زدن،غروب هم میومد دم شرکت دنبالم و باهم میرفتیم خونه کل حرفامونو واسه ازدواج زده بودیم وحتی دکورخونه و اسم بچمونم انتخاب کرده بودیم،یه روز اجازه خواست که منوببوسه منم گفتم تا وقتیکه زنش نشدم این اجازه رونداره چون بعدش امکان داره توقعاتی دیگه ای ازم داشته باشه کلی خورد تو ذوقش و کزکرد خودمم خیلی ناراحت شدم یه خرده با خودم کلنجار رفتم که چرا تو ذوقش زدم غروب که داشتیم میرفتیم خونه تقریبا هوا تاریک بود دستمو محکم گرفته بود تودستش و باهم حرف میزدیم تا رسیدم به یه کوچه خلوت که هیچکی توش نبود یهو منوگرفت تو بغلش ولبشو گذاشت رولبم و محکم بوسید ،چون یهو اینکارو کرده بود شوکه شدم ولی خیلی خوشم اومد یه احساس خیلی خوب بهم دست داد دوست داشتم اگه باز تکرار کرد همراهیش کنم چند دقیقه بعد بازم واساد و لبشوگذاشت رولبم ایندفعه منم لباشو بوسیدم بعدش لبای همدیگروخوردیم بعد اونروز وقتی تلفنی حرف میزدیم ازش حرف میزد ومیخواست که باهم سکس کنیم اصلا دوست نداشتم قبل از ازدواج باهم سکس داشت باشیم ولی شهرام بی خیال نبود وهر روز به یه ترفندی میخواست منو راضی کنه و به نتیجه نمی رسید تا اینکه ازم خواست که باهاش سکس تلفنی کنم تو خوابگاه دیده بودم بعضیا این کارو میکنن و از این کار واقعاً متنفر بودم قبول نکردم و ازش خواستم بحث سکس رو تموم کنه به هر مدلی که هست اینقدر گفت و گفت که بالاخره راضی شدم که فقط برای یکبار باهاش تله سکس داشته باشم از لبتو بخورم و بلیسمت و بمالمت گفت و منم فقط گوش میکردم ازم خواست منم همراهیش کنم منم همراهیش کردم واقعا نمی تونم بگم بد بود اتفاقا خیلی هم تحریک میشدم اینقد گفتیمو گفتیم تا بالاخره تموم شد ظاهرا خیلی خوشش اومده بود چون بعد اون اصراراش بیشتر شده بود که بازم تله سکس یا سکس واقعی داشته باشیم تا اینکه یه روز که خونوادش میخواستن برن مسافرت به بهونه آزمون وکالتش باهاشون نرفت از لحظه ای که خونوادش رفتن گیردادنش شروع شد که برم خونشون که فقط باهم حرف بزنیم منم قبول نکردم اینقد زبون ریخت و خواهش وتمنا کرد که به شرط اینکه کاری نکنیم قبول کردم که برم یه روزصبح قرار گذاشتیم و من با یه دسته گل رفتم از قبل هماهنگ کرده بودیم که در باز باشه که دمه در معطل نشم تابلو بشه رفتم تو به محض اینکه رفتم تو منو گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبم بعد چند دقیقه گفتم اگه نمیخوای بیام تو برم معذرت خواهی کرد و تعارف کرد برم تو رفتم تو خونشون شکلات آورد خوردیم وتعارف کرد لباسامو دربیارم منم روسری و مانتومو در آوردم دستمو گرفت تو دستش خودشو چسبوند بهم بعد گفت پاشو بریم اتاق خودم عکسامو نشونت بدم به محض اینکه رفتیم تو اتاق منو چسبوند به دیوار و بوس ولب و سینه هامو هم میمالید منم دستشو از رو سینم بر میداشتم می گرفتم تو دستم اونم دستشو می کشید میذاشت رو سینم بعد گفت بذار سینه هاتو ببینمشون میدونستم اینکاراش مقدمه یه سکسه و مخالفت کردم با اصرار بلوزمو داد بالا و سینمو دید بعد خواست بخورتش که با اصرار به این خواستشم رسید بلوز و سوتین منو با تیشرت خودشو درآورد و منو دراز کرد رو زمین و سریع شلوارو شورتشو درآورد و خواست بخوابه که شاکی شدم چرا شلوارشو درمیاره با خواهش و تمنا و اصرار که تو چطور عاشقی هستی منو درک نمیکنی چرا نیازای منو برطرف نمیکنی ؟ برم با یکی دیگه بخوابم خوبه؟ بالاخره راضی شدم به شرط اینکه یه جوری جز عقب و جلو کارشو بکنه شهرامم قبول کرد و گفت لاپایی میزنه بعد شرت منو درآورد و خوابید روم یه خرده لبمو خرد بعد اومد سراغ سینم محکم میخورد و فشار میداد به جای اینکه احساس لذت کنم بیشتر احساس درد میکردم ،اونم فکر میکرد دارم لذت میبرم و بدتر کارشو میکرد و منم بیشتر درد میکشید بعد چند دقیقه اومد نشست رو سینمو کیرشو گرفت جلو دهنم گفت بخور منم اولین بارم بود یه کیر از نزدیک میدیدم خیلی کلفت بود خیلییی ولی زیاد بلند نبود شاید 15 سانت منم چون پشت تلفن گفته بودم میخورم با اکراه کردم تو دهنم حدود 5 سانت که کردم تو دهنم دهنم داشت پاره میشد اونم گفت دندونات میخوره بهش دندوناتو نزن دردم میاد بمکش اصلا داشت دهنمو پاره میکرد نمیشد بمکمش بعد چند دقیقه گفت اصلا تو کاری نکن وایسا خودم عقب و جلو میکنم تو فقط کیرمو با لبات بگیر من کیرشو با لبام گرفتم و با دستش سرمو گرفت وشروع کرد تو دهنم تلمبه زدن بعضی وقتا تا ته میکرد تو دهنم که میخواستم خفه بشم و اوق میزدم کم کم تندش کرد و یهو درآورد و خوابید روم و کیرشو گذاشت لای پام صورتشو هم برد اونور که دیگه ازش لب نگیرم بعد گفت اینطور نمیشه بیا برگرد از پشت بزارم لای پات منم برگشتم یه خرده کیرشو گذاشت لای پام که فکر کنم به خاطر اینکه کوتاه بود نمی شد بهم گفت حالت سجده وایسا و دستتودراز کن به جلو که کونت بیاد بالا گفتم مطمئنی میخوای لاپایی بزنی ؟ گفت آره اون مدلی نشستم بعدش دیدم نه بابا این داره کیرشو میماله رو سوراخم گفتم داری چیکار میکنی؟ گفت جرا اذیت میکنی حالا که اومدی و تو بغلمی خب بذار یه خرده خوش بگذرونیم با کلی خواهش و من بمیرم تو بمیری گفت جووری میکنم دردت نیاد منم خودم کنجکاو بودم ببینم ازعقب کردن چطوره دیدم داره التماس میکنه و واقعاً احتیاج داره قبول کردم و گفتم بکن ولی گناهش چی (شهرام از کردای سنندج و اهل تسنن بود میدونستم کسایی که سنی هستن سکس مقعدی رو رد میکنن)بهش گفتم پس اعتقادادت چی گفت من به اونا معتقد نیستم،قبول کردم کارشو بکنه به شرط اینکه اگه درد داشت ادامه نده اونم قبول کرد سوراخ عقبمو و کیر خودشو تف مالی کرد و گذاشت سرش اومد فشار بده کج شد رفت سمت کسم یه خرده هم تو رفت سکته کردم دیدم اگه یه بار دیگه اینجور بشه بره توش بدبخت شدم خودم گرفتمش گذاشتم روش گفتم فشار بده یه خرده که فشار داد فکر کنم نوکشم تو نرفت که یه درد پیچید تو کل بدنم احساس کردم فلج شدم سریع خوابیدم و همونی هم که تو رفته بود دراومد نفسم بند اومد و داشتم از شدت درد بی هوش میشدم اومد بوسم کرد نازم کرد گفت دیگه دردش تموم شد این دفعه بکنم درد نداره منم گفتم شهرام خیلی درد دارم اصلاً نمی تونم تکون بخورم گفت الان میره توش راحت میشه باور کردم و دوباره قمبل کردم و آقا تف زد و کیرشو گذاشت روش و یهو کرد توش ،بازم خوابیدم خوابید روم و نذاشت کیرش دربیاد استخونم تیر میکشید و داشتم از درد میمردم دردی که داشتم خیلی زیاد بود خیلییی یه خرده وایساد بعد شروع کرد تلمبه زدن اولش آروم بعدش با سرعت نور حدود دو دقیقه داشتم جر میخوردم احساس میکردم هر لحظه امکان داره استخونم از هم جدا بشه که یهو وایساد(ارضا شد) و آبشوخالی کرد تواصلا هم احساس داغی و سوختن نکردم شاید به خاطر اینکه خیلی درد داشتم،کیرشو درآورد و دستمال گذاشت تو سوراخم و گفت پاشو برو دستشوویی به زور تونستم پاشم برم داشت پدرم درمیومد رفتم دستشویی و وقتی خودمو میشستم یه مایع های لزجی از تو سوراخم در میومد درآوردم ببینم آبش چه شکلیه دیدم کلا خونیه قلبم وایساد سریع پاشدم رفتم گفتم شهرام خیلی نامردی زدی پردمو پاره کردی حالا چیکار کنم گفت نه بابا سوراخ کونت زخمی شده پردت نیست منم باور کردم و باز رفتم دستشویی اومدم بیرون ازم تشکر کرد و یه قرص نارنجی شبیه ژلوفن بهم داد گفت بخور دردت کم بشه خوردم و لباسامونو پوشیدیم بعد نشستیم عکس نگاه کنیم که باز اومد و بازبون بازی اول کیرشو کرد تو دهنم بعد هم دوباره کرد تو عقبم این دفعه فقط شلوارمو کشید پایین باز درد داشتم خیلی زیاد بیشتر از قبل رفتم دستشویی و دیدم که بازم آبش که خالی کرده بود تو خونیه دستمال گذاشتم توش و اومدم حاضر بشم که برم خواستم از اتاقش برم که اومد بغلم کنه و ببوسه بعد چند دقیقه که لبامو خورد برای بار سوم هم ارضا شد سه بار پشت سرهم و هر بار وحشیانه تر از قبل و من تو این سه بار حتی تحریک هم نشدم وهمش درد کشیدم ازخونش اومدم بیرون و رفتم به سمت خونه واقعا راه رفتن برام سخت بود احساس درد و سوزش شدیدی داشتم یه خرده که از خونش دور شدم زنگ زد گفت رها امیدوارم دیگه نبینمت تو یه آدم کونی هستی که اینم هزارمین بارت بود داشتی میدادی سریع چند قطره اشک از تو چشام ریخت پایین گفتم چرا شهرام چی باعث شد این فکرو کنی ؟ گفت بعد اینکه کردمت خودت تونستی بری دستشویی و الان بعد سه بار خیلی راحت پاشدی رفتی کسیکه بار اولش باشه اصلا نمی تونه راه بره نمی دونستم چی بگم فقط گفتم شهرام هیچ وقت نمی بخشمت هیچ وقت تو نه تنها سرم کلاه گذاشتی و وعده الکی دادی الانم بهم یه تهمت بزرگ زدی خدای من بزرگه امیدوارم یه روزی تقاص اینکارت رو تو همین دنیا بدی و گوشیمو قطع کردم،واقعا شخصیتم خرد شد و صدای شکستنمو شنیدم تو عمرم اینقد بهم بی احترامی نشده بود برای خودم متاسف بودم که چرا هر وقت به چشاش نگاه میکردم عشق میدیدم نه توطئه رفتم خونه و تا میتونستم گریه کردم حالم خیلی بد بود هم ازلحاظ روحی داغون بودم هم جسمی تا دو ماه نه میتونستم درست و حسابی بشینم نه را ه برم، دستشویی رفتنم واسه خودش عذابی بود تازه اوضاع روحیم درست شده بود که شهرام زنگ زد کلی بابت کارش معذرت خواهی کرد و گفت فقط نیتش امتحان بوده ازم خواست ببخشمش و دوباره شروع کنیم بخشیدمش باهاش رفتم بیرون ولی آدمی که ذاتش خراب باشه درست بشو نیست ماشین خریده بود ایندفعه تو ماشین ازم خواست براش ساک بزنم تا ارضا بشه حالم داشت ازش بهم میخورد از ماشینش پیدا شدم و رفتم که برای همیشه فراموشش کنم بعد اون زنگ زد و تهدیدم که وقتی تو خونش بودم ازم فیلم گرفته حرفشو باور نکردم و گفتم هر غلطی دلت میخواد بکن،ظاهراًحرفش فقط تهدید بود چون دیگه تکرارش نکرد،الان اوضاع روحیم بعد 1 سال و چند ماه بهتر شده و دیگه حالم از شهرام بهم میخوره اما هنوزم با کمال پررویی زنگ میزنه و میخواد ببخشمش که نمیشه هیچوقت نمیتونم ببخشمش .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون از اینکه وقت گذاشتین و داستان 6 سال از زندگیمو خوندین مطمئنم که همتون دونستین که سایناجون4 یا همون رها) هستم اگه هم تا الان چیزی نگفتم و خودمو معرفی نکردم دلیل داشتم

نوشته: رها (ساینا جون4)

بازدید 8,525

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

57 پاسخ به “زندگی رها (قسمت آخر)”

  1. واقعا تجربه تلخی بود…برات متاسفم…و خوشحالم ازین که الان آزاد زندگی میکنی.اینو همه خانوما یادشون باشه : عشقی که با سکس شروع بشه عشق نیست…بدبختیه محضه !!من خودم دختر یا زن نیستم ولی تجربه دیگران رو میبینم.

  2. سلام آبجی ساینانمی دونم برای داستان نویسی فوق العاده قشنگت بهت تبریک بگم یا برای سرگذشت تلخت باهات همدردی کنم. چیزی که هست اینه که گذشته گذشته و باید کاری کرد که خاطره های تلخ دیگه تکرار نشند. داستانت خیلی قشنگ پرداخته بودی و با همه تلخیش زیبا توصیف کرده بودی. امیدوارم دیگه از این اتفاقا برات نیفته و هر چه زودتر عاشق واقعیت از راه برسه و تورا به اوج خوشبختی برسونه

  3. ساینا جونمصداقتت داستانتو متفاوت کرده و این صداقت تو رفتار خودت تو سایت و برخورد با بچه ها کاملا واضح و مشخصه . تبریک میگم عزیزم واسه این گوهر ارزشمندی که داری. متاسف شدم و متاثر ولی من فکر نمی کنم تو کار نادرستی کرده باشی البته خب اگه محتاط بودی بهتر بود ولی شهرام انگار کلا خود درگیری داشته . یک مرد قطعا شعور و درکش بالاتر از این بهونه بازیاست . ماه من غصه چرا تو خدا را داری .ولی خدایی اون سرعت نورو خوب اومدی:D (فکـــــــر کن)

  4. مرسی ساینا ؛داستان تلختو عالی نوشتی؛ولی ناراحت شدم که سرگذشت تلخی داشتی؛و ارزو میکنم که از این به بعد زندگیه شیرینی داشته باشی ؛یه ضرب المثل چینی هست که میگه؛چین چان چونگ چانگ چینگ یوا دوب داب چینگ:dمعنیش میشهپسرا عاشق چیزی میشن که میبین ؛دخترا عاشق چیزی میشن که میشنونواسه خاطر همین دخترا ارایش میکنن؛و پسرا دروغ میگننمیدونم چه ربطی به موضوع داشت:d

  5. سینا جون قلم زیبایی داشته که به وقایع زندگیت جون داده بود و زبانی ساده نوشته شده بود، داستانت واقعاً تأسف بار بود، چرا میگن پسرا نباید گریه کنن، مگه میشه ادم اینا رو بخونه و ببینه گریش نگیره.عزیزم برات ارزوی موفقیت دارم (هنوزم تو چشام اشک حلقه زده)

  6. ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺗﻠﺦ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﺮﺡ ﺩﺍﺩﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺍ ﺍﻧﺠﻤﻦ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﻤﺍ ﺍﺯ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﻫﺎﻱ ﺳﺎﻳﺘﻲ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﺷﺪﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺁﺧﻪ ﺍﻳﻨ ﻫﻤﻪ ﺑﺪ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﮕﻪ ﻣﻯﺷﻫ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺧﻮﺑﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻰ ﻭ ﻏﺼﻪ ﮔﺬﺷﺘﺖ ﺭﻭ ﻧﺨﺮﻯ

  7. داستانت خيلي صادقانه و تأثير گذار بود و انصافاً خيلي هم خوب نوشته بوديش.بقول سارا با شخصيتي كه توي سايت ازت سراغ داريم كاملاً جور در ميومد.لطفش هم در اين بود كه صرفاً شرح يه ماجراي سكسي نبود و داستان يك زندگي بود؛ داستاني كه ممكنه براي خيلي‌ها تكرار بشه و براي همه ما آشنا باشه اما با اينحال تكراري نيست و با تمام جزئياتش به خوندنش مي‌ارزه. داستان پسري كه عاشقه اما تكليف خودش رو در زندگي نمي‌دونه و پسري كه عاشق نيست و خودش هم خبر نداره و دختري كه خواسته يا ناخواسته محك و معياري ميشه تا دوست و شوهر و برادر و پدر، عيار مردونگيشون باهاش سنجيده بشه و هر كدوم به نوعي از اين محك تجربه، شرمسار و متهم بيرون بيان!با اين اوصاف ميشه حتي گفت داستانت تم فمنيستي و مرد ستيزانه‌ي پررنگي داره هر چند داستان واقعي زندگيته و آيينه‌ايه كه ميخواد چهره‌ي واقعي افراد رو نمايش بده!

  8. سلام به همه بچه ها و به خصوص نویسنده عزیزمن نظر نمی دم ولی از دوستان خواهش می کنم این دوتا جمله رو باهم مقایسه کنن:

  9. سلام رها .کم و بیش نظراتمو خوندی و منو میشناسی .داستانتو رو صندلی داغ میدونستم تلخه ولی تجربست که میمونه.اگه قرار باشه برای داستان خودت نظر بدی چی می نوشتی؟…تا بعد…

  10. فریجاب سعید و مسلوب سکس عزیز ممنون که وقت گذاشتین و داستانمو خوندینمسلوب سکس انتظار داری چطور نظری بدم ؟؟؟؟

  11. ساینا یا همون رها جون واقعا از ته دل خسته نباشی که این همه نشستی داستانه تلخ و تاسف باره زندگیتو به قلم تایپ کشوندی…واقعا ناراحت کننده و غمگین بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم…ولی گلم قبول کن بیشتر مشکلات زندگیت بخواطر سادگیت بوده ولی من میدونم تو دختر پاکو معصومی هستی ,تقصیری نداری همش این جامعه و دنیایه لعنتیو نامرده!! ~X( >:P ,نمیخوام مسه بابا مامان بزرگا نصیحت کنم اما مسه یه برادر بت میگم;تو زندگیت زرنگ باش و تو اینجامعه ی گرگبه هیچکس اعتماد نکن…من تخصصم تو دلداری دادنو راهنمایی کردنه(!) دوست داشتم بیشتر دلداریت بدمو راهنماییت کنم ولی در قالب یه نظر نمیشه گفت…کاش میتونستم…هههههییییییییییییی…زندگی… با ما چه کردی… :<......ولی قضیه اینجا تموم نمیشه!!! توهم انسانی حق زندگی و خوشی داری!!تو زندگیت سعی کن نصبت به مساعلی که ازیتت میکننبی تفاوتباشی,واسه خودت کیف دنیا رو ببر… سعی کن با کوچیک ترین مساله ای خودتو ناراحت نکنی,با مساعل قاتعانه برخورد کن به خودت تلقین کن که تومیتونیبر مشکلاتت غلبه کنی!!!ارزوی موفقیت بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار برات دارم.دوست دارم 😉 یدونه ای… :* داستان نویسیت عاااااالیه!! ;;)

  12. Rizio_16 ممنون که وقت گذاشتی و داستانمو خوندی و ممنون بابت لطف و راهنماییت دوست عزیز

  13. =)) 😛 :)) =)) واییییییییییییییییییییییییییییییی این rizio چقدر غلط املائی داشت.

  14. سلام رها خانوم وقتی که گفتی ساینا هستی گفتم بهت بگم که هرچی میکشی از غرورت است ببین من هم یک آدم گناهکار هستم ولی اهل اینجور نامردی نیستم من فریب یک زن شوهردارو خردم حالش حسابی کرد رفت بدبختی که دارم میکشم و خواهم کشید منده برای نمی خواهم نصیحتت کنم ببین توکل کن بخدا همچی رو از نوع شروع کن من که با خدای خودم قهر بودم دوباره آشتی کردم وبر گشتم به زندگیم تغییر بسیار زیادی رو در زندگیم دیدم بهت میگم به قیافه ای هیکل خوشگلی ثروث نگاه نکن تا باچشم باز بتونی درون انسانها رو ببینی از خدا برای خواهر عزیزم آروزوی موفقیت میکن

  15. khob raha jon aji ghose nakhor pish omade dg 🙂 migzare 🙂 bego kose khare zendegi hamaram divert kon be ievaret. to naomidi hamishe ieki hast ke be dadadet mirese. rasti nagofti ahmad chi shod?

  16. سلام رها اینجا جای گفتگونیست ولی نمیشه اگه یکی براش مشکلی پیش آمد انسان به راحتی پاشو بکشه بگه به ما ربطی نداره ولی تا کی می خواهی اشک بریزی ناراحت باشی دنیا رو از خودت بگیری ببین تا این جوانی و زیبایی که داری خواستگار داری نگذار جوری بشه مجبور به پذیرفتن بعضی از مواردی بشی که فقط باید تحمل کرد تا آخر عمرانسان باید درهنگام انتخاب بد وبدتر بدرو انتخاب کنه تا هنوز یک برگ برنده داشته باشه برای آینده واگه بخواهی هنوز به گذشته فکر کنی چی برات گذشته دوباره باید شکست رو تجربه کنی ناتوانی و ضعیف بودن رو از خودت دور کن وسعی کن احساساتی نباشی مطمئن باش که با خدا بودن شکست نیست فقط پیروزی که هر لحظه از آینده این پیروزی لذت است خواستگاری هم برات میاد سعی کن با محک افکارش همین اول شخص رو کمی بهتر بشناسی تا بهتر آینده رو به دست بیاری بخدا قسم اگه بخواهم برات یک سری جریاناتی که برام اتفاق افتاده بهت بگم به خودت امیدوار میشی فقط بخدا توکل کن باز هم با تمام وجودم از خدای بخشنده مهربان می خواهم که دل جونت رو از هرگونه ناراحتی پاک کنه برات آرزوی خوشبختی دارم رها خواهر عزیزم

  17. سلام ھمشھری…ھرکاری کردم نتونستم قسمت ھای قبلیھ این خاطرات تو پیدا کنم…ولی فکر میکنم اصل ماجرا تو ھمین قسمت آخر بود…من نمیتونم مثل بقیھ احساسمو بیان کنم اولش شوکھ شدم با اینکھ قسمتای قبل رو نخوندم تاثیر زیادی روم گذاشت…امیدوارم این رازی رو کھ تو دلت بود و اینجا نوشتی جای دیگھ تو روابطت با بچھ ھا تاثیری نزارھ…حرفای زیادی تو دلمھ نمیتونم دیگھ بنویسم…ازت یھ گلھ ھم دارم ولی…ببخشید زیاد شد!میخواستم تا شب بنویسم…

  18. Hami jonبالای خط اول داستان زده قسمت قبلروش کلیک کن تا بره قسمت قبل!!ایول؟ایولولی داستان رها تاثیری تو روابط نداره

  19. والا چی بگم…رفتم کل ماجرارو خوندم…دیوووووووونم کردی…!!!الان ھمھ شخصیتا جلو چشامھ انگار واسھ خودم پیش اومدھ…حتی بعضی جاھا تو دلم فحشو کشیدم بھشون!الان حالم خوش نیست نشستم پای آتیش,یھ چیزی تو گلومھ ولی ھنوز نترکیدھ…بازم میگم ازت گلھ دارم…!میترسم خراب کنم ناراحت بشی…

  20. اگه درد داشتی و لذتشو نبردی پس چرا سه بار وا دادیفقط میتونم بگم …نه هیچی نمیگم

  21. talatoom چون دوسش داشتم چون فکر میکردم حالا که من لذت نمیبرم اجازه بدم کسیکه تا پای جون دوسش دارم لذت ببره که واقعا اشتباه میکردم ولی اون به تنها چیزی که فکر نکرد این بود البته فکر کنم شهرام مشکل روانی هم داشت چون الانم هر وقت بیاد اینجا(سر کارش تهرانه)زنگ میزنه و التماس و گریه میکنه که ببخشمش ولی وقتی میبینه میگم نه هیچ وقت نمی بخشمت روانی میشه و هر فحشی بلده میگه و قطع میکنه ولی یه چند ماهیه که هر وقت زنگ میزنه اصلا جوابشو نمیدم

  22. RIZIO اینجارو دقت کنتو زندگیت سعی کن نصبت به مساعلی که ازیتت میکنن بی تفاوت باشی,واسه خودت کیف دنیا رو ببر… سعی کن با کوچیک ترین مساله ای خودتو ناراحت نکنی,با مساعل قاتعانه برخورد کن به خودت تلقین کن که تو میتونی بر مشکلاتت غلبه کنی!!!کلی غلط توشه . چون ازم خواستی گفتم.رها جون من به داستان خودت یه گیری بده

  23. مسلوب سکس خودم داستانو هزار بار خوندم بماند چقد تو ذهنم چقدر مرور میکنم پس نمیتونم ایراد بگیرم ولی اگه خودم یه همچین داستانی میخوندم فکر کنم دیگه منو شناخته باشید که چه جوابی میدم جوابم اینه متاسفم امیدوارم بقیه زندگیت خوب بگذره و همه شکلاتای تلختو تا الان خورده باشی و از این به بعد فقط شیرینی باشه:دی حال کردی واسه خودم چه آرزویی کردم

  24. رها جون (یا همون ساینا جون) خاطراتت به خوبی نگارش شده بود و تا اونجا که من دیدم غلط املایی و نگارشی نداشت. برای همین حالا می تونم بگم که اون گیرهایی که تو نظرات می دادی به حق بوده چون کار خودت بسیار خوب نگارش شده بود.در مورد خاطراتت باید عرض کنم خیلی ناراحت شدم و بسیار متاسفم شدم که ما مردها و پسرای ایرانی فقط خودمون می بینیم و به لذت دیگران توجه نمی کنیم، من از خاطره تلخ شما دلیل چند چیز فهمیدم اول اینکه چرا انقدر نسبت به خاطرات و داستانهای خیانت بار و تجاوز حساسی و البته بیزار (که این احساساتت درستم هست) دوم اینکه چرا فکر میکنی سکس از باسن (کون) برای خانم ها لذت بخش نیست چون در مورد خودت بسیار بی شرمانه و بدون در نظر گرفتن احساسات بوده و در آخر یا سوم اینکه چرا فکر می کنی تمام مردها و پسرها افراد مورد اعتمادی نسیتن، من فقط در مورد این دو آیتم آخر باید بهت بگم که من با این دو دیدگاهت (که البته شاید من اشتباه کنم چون برداشت من از شخصیت شماست) مخالفم و می تونم بگم همه اینطور نیستن.در آخر بازم از نوشتن خاطراتت ممنون (و بیشتر از این ممنونم که شجاعت باز گویی اشتباهاتت داشتی) امیدوارم که در ادامه زندگی با کسی رو برو شی که واقعاً آدم باشه نه فقط ظاهر آدمیت رو داشته باشخوش باشی

  25. 1Adame-mamoli ممنون از لطفت دوست عزیز مرسی بابت وقتی که گذاشتی واقعا حق با شماس منم تو این قضیه بی تقصیر نبودم

  26. اين يک اختلال روانيه که يک مرد بعد از سکس کامل از خانمي که باهاش سکس کامل داشته بدش مياد :O و در مواردي هم متنفر ميشه البته باز بعد از چند ساعت يا چند روز يا چند هفته بر ميگرده و ميگه ببخشيد ولي باز هم همون داستان دوباره تکرار ميشهاين اختلال رواني وقتي شديد باشه(احساس تنفر شديد بعد از سکس ) نياز به درمان داره و بقيه موارد بهونه اي بيش نيست که دختره فلان بوده و اگه دختر خوبی بود نمیذاشت من بهش دست بزنم و جلومو میگرفت و از این مزخرفات

  27. بابا تو دیگه کی هستی.داستان بدک نبود اما من باور نکردم.فقط همین یه قسمتو خونم.اونجایی که میگفتی تو دهنم تلمبه میزد داشتم خفه میشدم کیف کردم .پس جز اینجا جاهای دیگه هم دهنت گاییده شده.

  28. آجی سایناکل داستانتو یکجا خوندمداستانت عالی بودخیلی زیبا نوشته بودیهر حرفی هم بود بچه ها زدندمنم فقط برات آرزوی خوشبختی دارم

  29. HeSSam1 حسام جان ببخشید الان سوالتو دیدم از احمد خیلی خبر ندارم دورادور میبینمش داره با زنش زندگیشو میکنه دیگه نمیدونم راضیه یا نه

  30. از داستانت خوشم اومد.اگه واقعیه خواستم بگم دیگه هیچوقت جواب اون عوضی رو نده من اینجور آدما رو خوب میشناسمهمچین به گه خوری میفتن آدم دلش میسوزهاما عوض نمیشن

  31. سلام : رها خانوم یا ساینا جون 4 . من داستان غم انگیز زندگیتو خوندم . داستان رو خیلی خوب نوشتی کمی غلط املائی داشت ولی بهت حق میدم اگر من هم داستان تلخ زندگیم رو مینوشتم بیشتر از این ممکن بود غلط املائی داشته باشم .اینکه شجاعت داشتی و تونستی این موضوع رو تو سایت بیاری خوبه . چون حداقل بهت کمک میکنه تا حدودی سبک بشی . این نهایت شجاعتت هست .

  32. ساينا جون واقعا از داستانت لذت بردمچند خط اولو خوندم وقتى به اسم شهرام رسيدم حدس زدم خودت باشى.از همه لحاظ عالى بودخيلى تاحت تاثير قرار گرفتم!

  33. اگر نظر منو بخواین اگه دیدید لحظه ای هم یه پسر چپ رفت دیگه بهش اعتماد نکنید حتی اگه به خاطرتون خودشو تارک الدنیا کنه چون اینم بازم فیلمشه …زندگی را باید گذشت تا که به دنیای خود برسی …نمیتونم بگم از داستان زندگیت خوشم اومد هر کسی داستان زندگی خودشو داره ولی از پایانش خوشم اومد که گفتی (الان اوضاع روحیم بعد 1 سال و چند ماه بهتر شده) و امیدوارم که زندگیت پر از شادی و خوشی باشه از این به بعد …همیشه بخندیم البته با هم نه به هم …

  34. فقط می تونم بگم متاسفممراقب خودت باشاینطور آدما زود تقاص پس میدنتوکلت به خدا باشه

  35. مگه اينجا دفتر خاطراته كه هركس مياد يك چيزى مينويسه ميره الان نوشتى دلشون به حالت بسوزه

  36. duff khasteh مرسی از وقتی که گذاشتی شما آزاد هستی که هر برداشتی میخوای از داستان داشته باشی

  37. اسمشو گذاشتن داستان سكسى نذاشتن كه خاطرات بدبختى نخوندم ارزش خوندن نداشت

  38. سلام من قبلا عضو نبودم و نظری ندادم ولی نام ساینا رو زیاد میدیدم ولی فک نمیکردم همچین فردی با این سرنوشت باشه اصلا فک نمیکردم دختر باشه!به نظر من یه زندگی نو شرو کن و از داستان زندگی خودت درس عبرت بگیر نگران آینده هم نباش خدا انسان رو طوری آفریده که مرگ عزیزترین افرادشو هم فراموش میکنه چه برسه آدمای پستی که تا الان باهاشون رابطه داشتهالبته رابطه برا ازدواج خوبه ولی در چهارچوب خودش و بیشتر از 2 ماه نشهموفق باشی

  39. آخی… چه غم انگیز!همیشه ناراحت بودم چرا bf am اینقدر توی بیان احساساتش کنترل شده عمل میکنه! با من بودن تو ذهنشه اما نمیگهههههه, عاشقمه اما اصلا از سکس و معاشقه هم حرف نمیزنه! فقط بوسه و توی آغوش هم بودنهمش میگه اینا مال بعد ازدواجمونه,پس نجابت چی میشه…به هر حال آدم همچین مسائل و اتفاقاتی رو میبینه و میشنوه خیلی چیزارو بهتر درک میکنه!گذشته ی تلخی بود اما دیگه مهم نیست. خوشحالم که الان همه چیز بهتره, امیدوارم همه ی اینا تجربه ی خوبی شده باشه و آینده ی زیبایی داشته باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید