زمستان و آتش

** این یک داستان غیرواقعیه **

زمستان و آتش

هوا هنوز بوی سرما می‌داد، اما دیگه اون سوزِ استخوان‌سوز نبود. پنجره‌ی اتاقم نیمه‌باز بود و نسیمِ خنک، مثل انگشتای نامرئی، پرده‌ی نازک رو نوازش می‌کرد. رو تختم دراز کشیده بودم، یه پتوی نرم دورم پیچیده بود، و نور کم‌رنگ غروب، خطای طلایی رو دیوار می‌کشید. تنهایی‌ام دیگه اون غولِ سیاه نبود؛ حالا یه همدمِ ساکت بود که کنارم نفس می‌کشید. دستم رو آروم روی پتو کشیدم، انگار که پوستِ سردِ خودم رو لمس می‌کردم، و یه لحظه، فقط یه لحظه، خیالم پر کشید به جایی گرم‌تر، نرم‌تر.

نفس عمیق کشیدم و بوی خاک بارون‌خورده از پنجره اومد تو. چشمام رو بستم و حس کردم نسیم داره رو گردنم می‌رقصه، مثل یه بوسه‌ی اتفاقی که نمی‌دونی از کیه. پاهام زیر پتو بی‌قرار شدن، انگشتام تو پارچه‌ی نرم گره خوردن و یه گرمای ریز از ستون فقراتم بالا رفت. تو ذهنم، یه سایه‌ی گنگ شکل گرفت—نه صورت داشت، نه اسم، فقط یه حضور بود، یه حسِ گرم که انگار دستش رو آروم رو شونه‌م می‌ذاشت. خیالم دیگه مال خودم نبود؛ رفت سمتِ موجای آرومِ یه دریا، جایی که آب ولرم دور پاهام می‌پیچید و خورشید، با تنبلی، پوستم رو می‌لیسید.

پتو رو یه کم کنار زدم و هواي خنک با گرمای تنم قاطی شد. قلبم یه ریتم تندتر گرفت، مثل طبلی که زیر بارون می‌زنن. انگار یکی، یه جایی، داشت منو نگاه می‌کرد—نه با چشم، بلکه با یه حسِ غلیظ که تو هوا معلق بود. لبخند زدم، چون لجبازیِ تنم داشت بیدار می‌شد؛ انگشتام رو موهام کشیدم و تارای نرمشون رو دور انگشتم پیچیدم. یه لحظه حس کردم بوی عطرِ یه نفر، شاید یه غریبه، شاید خودم، تو اتاق پخش شده—یه بوی شیرین و سنگین که نفس کشیدن رو سخت‌تر می‌کرد. پاهام رو از تخت آویزون کردم و زمین سرد زیر پام یه لرزِ خوشایند بهم داد. بلند شدم، روبروی آینه وایستادم و به خودم زل زدم. نور غروب رو خط گردنم افتاده بود و سایه‌م، انگار داشت با من بازی می‌کرد، یه رقصِ آروم و بی‌صدا.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. درختا هنوز لخت بودن، ولی نوک شاخه‌هاشون یه سبزِ کم‌رنگ داشت جوونه می‌زد. طبیعت داشت از خواب بیدار می‌شد، و منم انگار همراهش. پتو رو دوباره دورم پیچیدم، ولی این بار نه برای فرار از سرما، بلکه برای نگه داشتن اون گرمایی که تو تنم بیدار شده بود. نشستم رو لبه‌ی تخت، دستم رو آروم رو گردنم کشیدم و حس کردم نبضم داره جواب اون نسیمِ بازیگوش رو می‌ده. زمستونم داشت آب می‌شد، ولی یه چیزی جدید، یه حسِ نرم و قلقلک‌دهنده، داشت زیر پوستم ریشه می‌دووند—مثل بهاری که نه فقط بیرون، بلکه تو وجودم داشت شکوفه می‌زد.

نشسته بودم رو لبه‌ی تخت، پتو هنوز دورم بود، ولی دیگه فقط یه لایه‌ی نازک بین من و اون نسیمی که از پنجره می‌اومد. انگشتم رو آروم رو لبم کشیدم، انگار می‌خواستم اون گرمای خیالم رو لمس کنم. نور غروب حالا کم‌رنگ‌تر شده بود، ولی هنوز یه خط باریک رو پوست گردنم می‌کشید، مثل یه ردِ گرم که یکی با نوک انگشتش گذاشته باشه. نفسام سنگین‌تر شدن، نه از خستگی، بلکه از یه حس که داشت تو سینه‌م می‌پیچید و راهش رو به پایین پیدا می‌کرد.

پنجره رو بیشتر باز کردم. باد سردتر شد، ولی به‌جای اینکه جمع شم، پتو رو کامل کنار زدم و گذاشتم هوا تنم رو ببوسه. یه لرز ریز از پاهام شروع شد و تا بالای کمرم رفت، انگار موجای یه رودخونه‌ی خنک دارن رو پوستم می‌رقصن. چشمام رو بستم و دوباره اون سایه‌ی گنگ تو ذهنم برگشت—این بار نزدیک‌تر بود، انگار نفسش رو گردنم حس می‌کردم، گرم و آروم، مثل بخاری که از یه فنجون قهوه بلند می‌شه. دستم بی‌اراده رو شکمم لغزید، انگشتام رو پوست گرمم فشار دادن و یه آتیش کوچیک زیر دلم روشن شد. خیالم دیگه دست خودم نبود؛ رفت سمت یه جنگل خیس، جایی که بارون تازه قطع شده بود و قطره‌ها از برگا می‌چکیدن، رو شونه‌م، رو کمرم، و بعد پایین‌تر.

بلند شدم و روبروی آینه وایستادم. نور غروب حالا فقط یه هاله‌ی کم‌جون بود، ولی هنوز سایه‌ی بدنم رو دیوار می‌افتاد، یه خطوط نرم که انگار داشتن با من حرف می‌زدن. شالم رو باز کردم و موهام ریختن رو شونه‌م، تاراشون رو پوستم قلقلک دادن و یه نفس بلند کشیدم. دستم رو آروم رو خط کمرم کشیدم، انگار داشتم یه نقشه‌ی مخفی رو کشف می‌کردم. قلبم تندتر می‌زد، مثل یه پرنده که تو قفس بال می‌زنه، و اون گرما حالا دیگه فقط تو خیالم نبود—تو تنم داشت پخش می‌شد، از انگشتای پام تا نوک موهام. به آینه نزدیک‌تر شدم، لبام یه کم باز شدن و بخار نفسام رو شیشه مات کرد. انگشتم رو رو آینه کشیدم، یه قلب کوچیک کشیدم و خندیدم—یه خنده‌ی شیطون که خودمم نمی‌دونستم از کجا اومد.

برگشتم سمت تخت و این بار دراز کشیدم، بدون پتو، فقط با همون نسیمی که حالا داشت بازیگوش‌تر می‌شد. پاهام رو رو هم انداختم و دستام رو پشت سرم قفل کردم. سقف رو نگاه کردم، ولی چشمام یه چیز دیگه می‌دیدن: یه آسمان پرستاره، یه دریا که موجاش به صخره‌ها می‌خوردن، و یه حس که انگار کسی، یه جایی، داشت آروم صدام می‌زد—نه با کلمه، بلکه با یه لمس خیالی که تنم رو بی‌قرار می‌کرد. انگشتام تو موهام گم شدن، کشیدمشون و یه آهِ ریز از دهنم پرید. زمستونم داشت تموم می‌شد، ولی این بهارِ جدید، این شکوفه‌های نرمِ تو تنم، انگار دیگه فقط مال طبیعت نبود—مال من بود، مال اون لحظه‌ای که خودم رو دوباره پیدا کرده بودم، با همه‌ی شیطنت و گرما و بی‌قراری‌ش.

دراز کشیده بودم رو تخت، نسیم حالا دیگه فقط یه بازیگوشی ساده نبود—انگار داشت با تنم زمزمه می‌کرد، انگشتای سردش رو پوستم می‌کشید و بی‌قرارم می‌کرد. پاهام رو جمع کردم و دستام رو رو سینه‌م گذاشتم، انگار می‌خواستم اون ضربان تند رو آروم کنم، ولی فایده نداشت. خیالم دیگه تو اتاق نبود؛ یهو رفت سمت اون—یه مرد، با چشمایی که انگار همیشه یه راز توشون قایم بود. نمی‌دونستم اسمش چیه، ولی صورتش تو ذهنم واضح بود: خط فکش که زیر نور کم‌رنگ سفت می‌شد، دستاش که انگار بوی چوب و خاک می‌دادن، و یه نگاه که وقتی بهم می‌افتاد، انگار تنم رو از درون می‌سوزوند.

بلند شدم، قلبم تندتر می‌زد، مثل یه اسب وحشی که می‌خواد از قفسش بپره. پتو رو پرت کردم یه گوشه و به پنجره تکیه دادم. باد موهام رو پریشون کرد و یه لرز عمیق‌تر تو تنم دوید. فکرش دیگه فقط یه سایه نبود—حسش می‌کردم، انگار همین حالا کنارم بود، نفسش رو گردنم، دستش رو کمرم. بی‌قرار شده بودم، نه از سرما، بلکه از یه دلتنگی تیز که تو وجودم چنگ می‌زد. کجا بود؟ چرا نمی‌تونستم همین حالا پالتوم رو تنم کنم، در رو باز کنم و برم پیشش؟ خیالم رفت سمت خونه‌ش، یه جای دور، شاید کنار یه جنگل، با دودِ آتیش که از دودکشش بلند می‌شد. پاهام رو زمین می‌کوبیدم، انگار اگه نجنبم، این حس منو می‌خوره.

برگشتم به آینه، موهام رو شونه زدم، ولی دستم می‌لرزید. لباسم رو عوض کردم—یه پیرهن نرم که رو شونه‌م می‌افتاد و خط گردنم رو باز می‌ذاشت. به خودم نگاه کردم و یه لحظه خیال کردم اون پشت سرم ایستاده، دستاش رو شونه‌م، انگار داره آروم موهام رو کنار می‌زنه و لبش رو رو گردنم می‌ذاره. تنم داغ شد، یه گرما که از سینه‌م شروع شد و مث برق پایین رفت. نفسام کوتاه شده بود، لبام خشک شدن و زبونم رو روشون کشیدم. باید می‌رفتم پیشش—نمی‌شد دیگه صبر کنم. این بی‌قراری داشت دیوونم می‌کرد، انگار اگه همین حالا صداش رو نشنوم، دستش رو لمس نکنم، این آتیشِ زیر پوستم خاموش نمی‌شه.

پالتوم رو تنم کردم، شالم رو دور گردنم انداختم و در رو باز کردم. هوای سرد بیرون به صورتم خورد، ولی دیگه مهم نبود—تنم از درون می‌سوخت. قدمام تند شدن، خیابونا رو رد کردم، باد موهام رو تو صورتم می‌زد و من فقط به اون فکر می‌کردم: به راه رفتنِ آرومش، به صداش که انگار همیشه یه جور غرور نرم توش بود، به دستاش که اگه دور کمرم حلقه می‌شدن، دیگه هیچی نمی‌خواستم. خیالم جلوتر از پاهام می‌دوید—خودم رو می‌دیدم که در خونه‌ش رو می‌زنم، اون در رو باز می‌کنه، یه لبخند کج رو لبش می‌شینه و بدون کلمه، منو می‌کشه تو بغلش. حس می‌کردم گرمای تنش داره پوستم رو ذوب می‌کنه، نفسش تو گوشم می‌پیچه و دستاش آروم رو کمرم می‌رن پایین‌تر. بی‌قراری‌م دیگه فقط یه حس نبود—یه نیاز بود، یه کشش که انگار اگه بهش نرسم، این بهارِ تو تنم پرپر می‌شه.

رسیدم به یه پیچِ خیابون، قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون. نمی‌دونستم واقعاً کجا دارم می‌رم، ولی انگار پاهام راه رو بلد بودن. باد سردتر شد، ولی من فقط اونو می‌دیدم—تو ذهنم، تو خیالم، و امیدوارم، یه کم دیگه تو واقعیت. در یه خونه‌ی چوبی رو تصور کردم، دود از دودکش بلند بود و بوی آتیش می‌اومد. در زدم، نفس تو سینه‌م حبس شد، و وقتی در باز شد، اون بود—همون چشم‌ها، همون دست‌ها. بی‌حرف منو کشید تو، در رو بست و دیگه فقط گرمای تنش بود، لباش که رو گردنم نشستن، و دستاش که انگار می‌خواستن همه‌ی زمستونمو آب کنن. بی‌قراری‌م تموم شد، ولی اون آتیشِ زیر پوستم تازه داشت شعله می‌کشید.

در بسته شد و یه لحظه همه‌چیز ساکت شد، فقط صدای تقه‌ی چوبای آتیش تو شومینه بود که تو اتاق می‌پیچید. گرمای تنش هنوز دورم بود، مثل یه پتو که از درون می‌سوزوند. چشماش تو نور کم‌رنگ آتیش برق می‌زدن، یه نگاه عمیق که انگار داشت همه‌ی بی‌قراری‌مو می‌خوند. پالتوم رو آروم از تنم درآورد، انگشتاش رو شونه‌م لغزیدن و یه لرزِ داغ تو تنم دوید. نزدیک‌تر اومد، نفسش رو پوستم حس کردم، گرم و سنگین، و قبل از اینکه چیزی بگم، لباش رو گردنم نشست—یه بوسه‌ی نرم، ولی محکم، که انگار می‌خواست ردش رو اونجا حک کنه.

دستام بی‌اراده رفتن سمتش، انگشتام تو پارچه‌ی پیرهنش گره خوردن و قلبم تندتر زد. بوی چوب و دود ازش می‌اومد، قاطی شده با یه عطر تند که تنم رو بی‌حس می‌کرد. دستاش رو کمرم حلقه شدن، منو کشید نزدیک‌تر، تا جایی که دیگه هیچ فاصله‌ای بینمون نبود. گرمای بدنش از لباسش رد می‌شد، به پوستم می‌خورد و اون آتیشِ زیر دلم شعله‌ورتر شد. لبخند کجش برگشت، انگار می‌دونست داره چی کارم می‌کنه. دستش رو آروم بالا برد، از کمرم تا گردنم، و موهام رو تو مشتش گرفت—نه با زور، بلکه با یه طمع لطیف که نفسام رو کوتاه‌تر کرد.

پیرهنم رو از شونه‌م پایین کشید، هواي خنک خونه با گرمای تنم قاطی شد و یه لحظه چشمام رو بستم. حس کردم انگشتاش رو خط شونه‌م راه می‌رن، بعد پایین‌تر، رو قوس کمرم، و یه آهِ بی‌صدا از دهنم پرید. صداش رو شنیدم، یه زمزمه‌ی آروم کنار گوشم: «این‌قدر منتظرت بودم.» کلماتش مثل باد داغ تو گوشم پیچیدن و تنم رو داغ‌تر کردن. دستام رو سینه‌ش لغزیدن، دکمه‌های پیرهنش رو باز کردم و پوستم به پوستش خورد—گرم، سفت، و یه جورایی وحشی. نفسش تندتر شد، لباش از گردنم رفتن پایین‌تر، رو خط ترقوه‌م، و هر بوسه‌ش مثل یه جرقه بود که آتیشم رو بیشتر می‌کرد.

دیگه رو پاهام نبودم—اون منو آروم به سمت یه کاناپه‌ی چوبی کنار شومینه برد. نشستم، ولی اون زانو زد جلوم، چشماش هنوز تو چشمام قفل شده بودن. دستش رو رونم گذاشت، آروم فشار داد و بالا رفت، تا جایی که لباسم جمع شد و پوستم زیر انگشتاش برهنه شد. تنم لرزید، نه از سرما، بلکه از اون کششِ دیوونه‌کننده‌ای که داشت منو می‌کشید سمتش. خم شد، لباش رو زانوم نشستن و بعد آروم بالا اومدن، هر حرکتش یه موج گرما تو تنم می‌فرستاد. دستام تو موهاش گم شدن، کشیدمش نزدیک‌تر و یه لحظه، فقط یه لحظه، حس کردم دیگه هیچی نمی‌خوام جز همین—همین گرما، همین لمس، همین مرد که انگار همه‌ی زمستونمو رو با دستاش داشت خاکستر می‌کرد.

بلندم کرد، این بار محکم‌تر، و منو رو کاناپه دراز کرد. نور آتیش رو صورتش بازی می‌کرد، سایه‌ی فکش تیزتر شده بود و چشماش حالا پر از یه حس تیره‌تر بودن. لباش رو لبام نشستن، اول آروم، بعد عمیق‌تر، و زبونش با مال من قاطی شد—یه رقص داغ که انگار می‌خواست همه‌ی بی‌قراری‌مو ببلعه. دستاش زیر لباسم رفتن، پوستم رو پیدا کردن و هر جا لمس می‌کردن، انگار یه خط آتیش می‌کشیدن. پاهام دورش پیچیدن، تنم به تنش فشار آورد و اون آتیشِ زیر پوستم دیگه فقط یه شعله نبود—یه جنگل سوخته بود که داشت تو وجودم غوغا می‌کرد. نفساش تو گوشم می‌پیچیدن، اسمم رو زمزمه کرد، و من فقط می‌تونستم با انگشتام رو کمرش چنگ بزنم و بگم: «بیشتر.»

نور آتیش حالا فقط یه پس‌زمینه‌ی کم‌رنگ بود، چون گرمای تنش همه‌چیز رو بلعیده بود. رو کاناپه بودم، پاهام دور کمرش قفل شده بودن و دستاش زیر لباسم مثل یه جویبار داغ رو پوستم می‌دویدن. لباش از لبام جدا شدن، ولی فقط برای یه لحظه—چشماش تو چشمام قفل شدن، تیره و پر از یه ولع که انگار می‌خواست منو بکشه تو خودش. نفسش تند بود، گرم و خیس، و وقتی دوباره لباش رو گردنم نشستن، این بار دندوناشم حس کردم—یه گاز ریز که تنم رو برق گرفت و یه آه بلند از دهنم پرید.

دستام رو کمرش چنگ زدن، ناخنام تو پوستش فرو رفتن و اون یه ناله‌ی خفه از ته گلوش داد. پیرهنش دیگه رو تنش نبود، فقط گرمای سینه‌ش بود که به سینه‌م فشار می‌آورد، قلبش که زیر پوستم می‌کوبید. دستش رو رونم محکم‌تر فشار داد، لباسم رو بالا کشید تا جایی که دیگه چیزی بین پوستم و انگشتاش نبود. تنم زیر لمسش قوس برداشت، انگار داشتم التماس می‌کردم که بیشتر غرقم کنه. خم شد، لباش رو شکمم کشید، زبونش یه خط خیس رو پوستم کشید و اون آتیشِ زیر دلم حالا یه کوره‌ی ذوب شده بود که داشت منو از درون می‌سوزوند.

بلندم کرد، این بار با یه شتاب وحشی، و دیوار پشت سرم شد تکیه‌گاهم. پاهام دورش پیچیدن، دستاش زیر باسنم قفل شدن و منو به خودش چسبوند. نفسام تو گوشش می‌شکستن، اسمم رو با یه صدای گرفته زمزمه کرد و لباش دوباره مال من شدن—یه بوسه‌ی عمیق، خیس، که انگار می‌خواست روحم رو از تنم بکشه بیرون. دستام تو موهاش گم شدن، کشیدمش نزدیک‌تر و تنم به تنش ساییده شد، گرما و عرق و یه نیاز دیوونه‌کننده که دیگه نمی‌شد مهارش کرد. لباسم رو کامل از تنم درآورد، پرتش کرد یه گوشه و حالا فقط پوست بود و پوست—داغ، خیس، و بی‌صبر.

دیوار سرد پشت کمرم بود، ولی تنش اون‌قدر داغ بود که سرما رو له کرد. دستش رو سینه‌م لغزید، انگشتاش بازیگوش و محکم، و وقتی لباش دنبال دستش رفتن، دیگه فقط می‌تونستم ناله کنم و سرم رو به دیوار بکوبم. پاهام لرزیدن، ولی اون منو نگه داشت، انگار نمی‌خواست حتی یه لحظه ازم جدا شه. صداش تو گوشم پیچید، یه زمزمه‌ی داغ: «نمی‌ذارم تموم شه.» و بعد دستش پایین‌تر رفت، آروم و مطمئن، تا جایی که تنم زیر انگشتاش ذوب شد و یه موج گرما همه‌جای وجودم رو گرفت. چنگ زدم به شونه‌ش، نفسام دیگه فقط فریاد های خفه بودن و اون با هر حرکتش آتیشم رو بیشتر می‌کرد.

کاناپه، دیوار، حالا زمین—فرش زیر پاهام بود و اون بالای سرم. نور آتیش رو صورتش می‌رقصید، عرق از پیشونیش می‌چکید و چشماش هنوز همون ولع رو داشتن، شاید تندتر. دستاش رو پهلوهام قفل شدن، تنش به تنم فشار آورد و دیگه هیچی بینمون نبود—نه لباس، نه فاصله، نه زمستان. فقط یه ریتم تند بود، نفسای داغ، و یه آتیش که انگار می‌خواست همه‌چیز رو خاکستر کنه. ناله‌هام با ناله‌هاش قاطی شدن، اسمم رو با یه صدای شکسته فریاد زد و من فقط می‌تونستم با هر موج تنم رو بهش نزدیک‌تر کنم. دیگه نه بی‌قراری بود، نه انتظار—فقط سوختن بود، داغ و عمیق، تا جایی که حس کردم این آتیش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه.

زمین زیر پاهام داغ بود، انگار فرش خودش داشت از این کثافت‌کاریِ داغ می‌سوخت. اون بالای سرم بود، عرق از پیشونیش می‌چکید رو سینه‌م و چشماش دیگه فقط ولع نبودن—یه جنون لعنتی بود که انگار می‌خواست منو بکشه تو جهنم خودش. دستاش رو پهلوهام قفل شده بودن، انگشتاش تو گوشتم فرو رفتن و من فقط می‌تونستم با یه ناله‌ی بلند بگم: «بکن دیگه، کسخل!» تنش به تنم کوبیده شد، محکم و وحشی، و کیرش که دیگه مثل یه چوبِ داغ بود، توم فشار می‌آورد تا جایی که حس کردم قراره جر بخورم.

نفساش تو صورتم می‌خوردن، گرم و داغ، و من فقط می‌خواستم بیشتر بخورمش. دستام رو کمرش چنگ زدن، ناخنام پوستش رو پاره کردن و اون یه فحش زیر لب داد: «جنده‌ی دیوونه!» لباش رو لبام کوبیده شدن، زبونش تو دهنم چرخید و آب دهنش رو قورت دادم مثل یه تشنه‌ی کصافت. دستش رفت سمت کسم، انگشتاش خیس و چسبناک شدن و با یه فشار دیوونه‌وار منو به آتیش کشید. ناله‌هام دیگه فریاد شده بود: «بیشتر، گمشو بیشتر بکن!» و اونم انگار منتظر همین بود—دستش رو کشید و کیرش رو یه دفعه تا ته روند توم. تنم لرزید، چشمام سیاهی رفت و فقط می‌تونستم کونم رو بهش بچسبونم تا بیشتر جر بخورم.

دیوار، کاناپه، زمین—دیگه هیچی مهم نبود، فقط این بود که اون داشت منو می‌گایید مثل یه سگ وحشی. پاهام دورش قفل شدن، کسم خیس بود و هر تلمبه‌ش یه صدایی می‌داد که دیوونم می‌کرد. دستام رفت سمت کونش، انگشتم رو توش فشار دادم و اون یه فریاد بلند کشید: «کثافت!» ولی سرعتش بیشتر شد، کیرش توم می‌کوبید و من فقط می‌تونستم جیغ بزنم و بگم: «بگام، بگام تا بمیرم!» عرقش رو صورتم می‌چکید، لباش رو سینه‌م گاز گرفت و دندوناش تو پوستم فرو رفت—یه درد داغ که آبمو بیشتر آورد.

بلندم کرد، پرتم کرد رو کاناپه و خودش پشت سرم زانو زد. کونم رو هوا بود، دستش محکم کوبید روش و یه صدای شلاق‌مانند اتاق رو پر کرد. «کونتو باز کن!» صداش گرفته بود، انگار داشت از جنون می‌ترکید. انگشتاش رو تف کرد، روند تو کونم و من فقط می‌تونستم سرم رو تو بالشت فرو کنم و فریاد بزنم: «جر بده، کیرتو می‌خوام!» کیرش رو آروم فشار داد تو کونم، تنگ و داغ، و وقتی تا ته رفت، حس کردم دارم از وسط دو تیکه می‌شم. تلمبه زدنش شروع شد، محکم و بی‌رحم، و کسم از خیسی داشت می‌چکید رو زمین. دستش رفت سمت کسم، انگشتاش رو خیسیم چرخوند و من دیگه فقط یه جنده‌ی دیوونه بودم که آبش داشت می‌اومد.

ناله‌هاش بلندتر شد، فحش می‌داد و منم فحش می‌دادم: «بکن، کصخل، تا جرم بدی!» کیرش تو کونم می‌کوبید، دستش کسم رو می‌مالید و یه لحظه حس کردم دارم می‌ترکم—آبم اومد، با یه فریاد بلند که انگار کل خونه رو لرزوند، و اونم همزمان لرزید، کیرش توم نبض زد و یه گرمای داغ پرم کرد. نفساش شکسته شده بود، افتاد روم و عرقش رو تنم پخش شد. هنوز توم بود، کیرش آروم می‌لرزید و من فقط می‌تونستم زیر لب بگم: «لعنتی، بازم می‌خوام.»

نوشته: ماهور

بازدید 2,863

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “زمستان و آتش”

  1. پدر سگ برو جشنواره ادبیات جقستان کونیا بنویس نه توی سایت بکن تو محترم

  2. خیلی ممنون که نوشته بودی غیر واقعیدیسلایک دوم‌ و بهت چپاندم باشد که رستگار شوی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید