اینجا هم قبول نکردن که به پسر مجرد خونه بدن
حسابی کلافه بودم؛تو این شهر غریب دنبال یه سرپناه موقت بودم که کارام رو اینجا تموم کنم و برگردم شهرم
حسابی گرسنه ام شده بود و تو خیابون یه ساندویچی پیدا کردم و یه ساندویچ سفارش دادم و رفتم رو یه میز نشستم که به بیرون دید داشت و داشتم بیرون رو نگاه میکردم
غرق در دنیا و بدبختی های خودم بود که صاحب فست فودی گفت آقا ساندویچت حاضره بیا بگیر
گرفتم و شروع کردم به خوردن ساندویچ
همینطور که ساندویچمو میخوردم نگاهم افتاد به یه فروشگاه لوازم خانگی بزرگ که آگهی زده بود به یک فروشنده نیازمندیم
منم که بدم نمیومد تو این مدتی که تهرانم یکم کار هم بکنم تا خرجم در بیاد
البته پول داشتم به اندازه کافی ولی خب این پول و واسه کرایه کردن خونه نیاز داشتم
بعد از این که ساندویچم تموم شد رفتم سمت فروشگاه لوازم خانگی و واردش شدم
یکمی دور زدم تو فروشگاه ولی انگار کسی نبود که یهو صدای یه مرد میانسال و شنیدم:چی میخوای جوون؟
سرمو به طرفش چرخوندم و شروع کردم به احوال پرسی و سلام علیک اونم با خوشرویی جوابمو داد و گفت:چیزی نیاز داری؟ میتونم کمکت کنم؟
گفتم:جناب مزاحمتون شدم برای آگهی که زدید؛هنوزم نیاز به فروشنده دارید؟
گفت:بله نیاز دارم ولی یه سری شرایط داره اگه اون شرایط رو داشته باشی مشکلی نیست میتونی اینجا مشغول به کار شی
شرایط رو ازش پرسیدم که جوابمو داد:من نیاز به یه فروشنده دارم که هم اطلاعاتش راجب لوازم خانگی بالا باشه که بتونه مشتری ها رو راهنمایی کنه هم فن بیان خوبی داشته باشه هم اینکه مراقب مغازه باشه و اهل رفیق بازی نباشه
گفتم:زیاد اطلاعاتی راجب لوازم خانگی ندارم ولی زود یاد میگیرم الانم که عصر تکنولوژی با چند تا سرچ تو گوگل و یوتیوب میشه در حدی که کارمون راه بیفته اطلاعات جمع کرد
گفت: خب باشه میتونی از فردا کارتو شروع کنی ولی باید یه سری مدارک پیشم بذاری که خدایی نکرده خطایی ازت سر نزنه
منم قبول کردم و گفتم فردا میام خدمتتون
ازم پرسید: اسم شریفت؟
گفتم:چاکر شما امیر هستم
گفت: آقا امیر فردا ساعت ۷ صبح منتظرتم
گفتم به روی چشم و از فروشگاه خارج شدم
یه تاکسی گرفتمو رفتم سمت مسافر خونه
<<فردا ساعت هفت صبح جلوی فروشگاه>>
با مدارک وارد فروشگاه شدم و رفتم پیش صاحب فروشگاه و سلام علیک کردم ایشونم با محبت جوابمو داد و گفت بشین تا یه چایی برات بریزم
منم تشکر کردم و نشستم
بعد از اینکه چاییم رو خوردم رو کردم طرف صاحب فروشگاه گفتم شما آقای؟
گفت حسینی هستم
گفتم آقای حسینی من مدارکم رو آوردم
و بعدش از کیفم در اوردم و دادم دستش
شروع کرد به چک کردن مدارکم و گفت آمل؟
گفتم بله اصالتا اهل مازندران هستم
گفت خانوادت اینجا زندگی میکنن؟
گفتم نه خیر اونا هم آمل هستند منم به خاطر کاری اومدم تهران و نهایت یک سال در خدمتتون هستم
گفت خب مشکلی نداره فقط جایی واسه موندن داری؟
گفتم:متاسفانه مشکلم همینه هر جا میرم واسه اجاره خونه میگن به پسر مجرد خونه اجاره نمیدیم
یه نگاهی از روی غم بهم کرد گفت عیبی نداره من بالای خونه ام یه سوئیت کوچیک دارم ۶۰ متریه ولی خب به درد تو میخوره میتونی اونجا زندگی کنی
شوکه شدم از این همه لطفش و ازش تشکر کردم و بعدش بهم آدرس رو داد و گفت شب با وسایلت بیا به این آدرس و کلید اون سوئیت رو هم بهم داد
منم حسابی ازش تشکر کردم و گفتم ایشالا یه روزی بتونم جواب محبت هاتون رو بدم
تا شب حسابی مشغول کار بودم و مثل اینکه پا قدمم سبک بود و کلی مشتری اومد و کار ها رو راه انداختم و شب رفتم به اون آدرس اولش یکم ترس داشتم که چرا یکی همچین لطفی باید بکنه به یکی دیگه اونم تو این دوره زمونه ولی بعدش دیگه بیخیال شدم
رسیدم به آدرسی که داده بود و از ماشین پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم
یه خونه آپارتمانی سه طبقه بود که طبقه آخرش یه سوئیت کوچیک بود آیفون طبقه اول رو زدم ولی کسی جواب نداد
طبقه دوم رو زدم که صدای یه خانم میانسالی اومد و گفت بفرمایید
گفتم با آقای حسینی کار داشتم
گفت چند لحظه
بعد چند لحظه آقای حسینی اومد پایین و در و باز کرد:سلام امیر جان خوش اومدی بفرمایید
وارد شدم و منو راهنمایی کرد و گفت:ببخشید یادم رفت بهت بگم زنگ طبقه دومو بزن طبقه اول دست دخترمه فعلا مسافرته با دوستاش
بعد منو برد سمت آسانسور و طبقه سوم و زد و رفتیم طبقه سوم
گفت خب کلید واحد که دستته در و باز کن بی زحمت در و باز کردم و وارد شدیم یه سوئیت شیک بود که همه چی داشت و منو راهنمایی کرد و همه جاشو نشونم داد و گفت خب چطوره
گفتم عالیه
گفت خب خوبه راضی هستی فردا هم طبق روال بیا سر کارت کم و کسری هم داشتی طبقه پایین پسرم هست بهش بگی برات انجام میده منم تشکر کردم و بعدش آقای حسینی رفت پایین
حسابی کلافه بودم؛تو این شهر غریب دنبال یه سرپناه موقت بودم که کارام رو اینجا تموم کنم و برگردم شهرم
حسابی گرسنه ام شده بود و تو خیابون یه ساندویچی پیدا کردم و یه ساندویچ سفارش دادم و رفتم رو یه میز نشستم که به بیرون دید داشت و داشتم بیرون رو نگاه میکردم
غرق در دنیا و بدبختی های خودم بود که صاحب فست فودی گفت آقا ساندویچت حاضره بیا بگیر
گرفتم و شروع کردم به خوردن ساندویچ
همینطور که ساندویچمو میخوردم نگاهم افتاد به یه فروشگاه لوازم خانگی بزرگ که آگهی زده بود به یک فروشنده نیازمندیم
منم که بدم نمیومد تو این مدتی که تهرانم یکم کار هم بکنم تا خرجم در بیاد
البته پول داشتم به اندازه کافی ولی خب این پول و واسه کرایه کردن خونه نیاز داشتم
بعد از این که ساندویچم تموم شد رفتم سمت فروشگاه لوازم خانگی و واردش شدم
یکمی دور زدم تو فروشگاه ولی انگار کسی نبود که یهو صدای یه مرد میانسال و شنیدم:چی میخوای جوون؟
سرمو به طرفش چرخوندم و شروع کردم به احوال پرسی و سلام علیک اونم با خوشرویی جوابمو داد و گفت:چیزی نیاز داری؟ میتونم کمکت کنم؟
گفتم:جناب مزاحمتون شدم برای آگهی که زدید؛هنوزم نیاز به فروشنده دارید؟
گفت:بله نیاز دارم ولی یه سری شرایط داره اگه اون شرایط رو داشته باشی مشکلی نیست میتونی اینجا مشغول به کار شی
شرایط رو ازش پرسیدم که جوابمو داد:من نیاز به یه فروشنده دارم که هم اطلاعاتش راجب لوازم خانگی بالا باشه که بتونه مشتری ها رو راهنمایی کنه هم فن بیان خوبی داشته باشه هم اینکه مراقب مغازه باشه و اهل رفیق بازی نباشه
گفتم:زیاد اطلاعاتی راجب لوازم خانگی ندارم ولی زود یاد میگیرم الانم که عصر تکنولوژی با چند تا سرچ تو گوگل و یوتیوب میشه در حدی که کارمون راه بیفته اطلاعات جمع کرد
گفت: خب باشه میتونی از فردا کارتو شروع کنی ولی باید یه سری مدارک پیشم بذاری که خدایی نکرده خطایی ازت سر نزنه
منم قبول کردم و گفتم فردا میام خدمتتون
ازم پرسید: اسم شریفت؟
گفتم:چاکر شما امیر هستم
گفت: آقا امیر فردا ساعت ۷ صبح منتظرتم
گفتم به روی چشم و از فروشگاه خارج شدم
یه تاکسی گرفتمو رفتم سمت مسافر خونه
<<فردا ساعت هفت صبح جلوی فروشگاه>>
با مدارک وارد فروشگاه شدم و رفتم پیش صاحب فروشگاه و سلام علیک کردم ایشونم با محبت جوابمو داد و گفت بشین تا یه چایی برات بریزم
منم تشکر کردم و نشستم
بعد از اینکه چاییم رو خوردم رو کردم طرف صاحب فروشگاه گفتم شما آقای؟
گفت حسینی هستم
گفتم آقای حسینی من مدارکم رو آوردم
و بعدش از کیفم در اوردم و دادم دستش
شروع کرد به چک کردن مدارکم و گفت آمل؟
گفتم بله اصالتا اهل مازندران هستم
گفت خانوادت اینجا زندگی میکنن؟
گفتم نه خیر اونا هم آمل هستند منم به خاطر کاری اومدم تهران و نهایت یک سال در خدمتتون هستم
گفت خب مشکلی نداره فقط جایی واسه موندن داری؟
گفتم:متاسفانه مشکلم همینه هر جا میرم واسه اجاره خونه میگن به پسر مجرد خونه اجاره نمیدیم
یه نگاهی از روی غم بهم کرد گفت عیبی نداره من بالای خونه ام یه سوئیت کوچیک دارم ۶۰ متریه ولی خب به درد تو میخوره میتونی اونجا زندگی کنی
شوکه شدم از این همه لطفش و ازش تشکر کردم و بعدش بهم آدرس رو داد و گفت شب با وسایلت بیا به این آدرس و کلید اون سوئیت رو هم بهم داد
منم حسابی ازش تشکر کردم و گفتم ایشالا یه روزی بتونم جواب محبت هاتون رو بدم
تا شب حسابی مشغول کار بودم و مثل اینکه پا قدمم سبک بود و کلی مشتری اومد و کار ها رو راه انداختم و شب رفتم به اون آدرس اولش یکم ترس داشتم که چرا یکی همچین لطفی باید بکنه به یکی دیگه اونم تو این دوره زمونه ولی بعدش دیگه بیخیال شدم
رسیدم به آدرسی که داده بود و از ماشین پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم
یه خونه آپارتمانی سه طبقه بود که طبقه آخرش یه سوئیت کوچیک بود آیفون طبقه اول رو زدم ولی کسی جواب نداد
طبقه دوم رو زدم که صدای یه خانم میانسالی اومد و گفت بفرمایید
گفتم با آقای حسینی کار داشتم
گفت چند لحظه
بعد چند لحظه آقای حسینی اومد پایین و در و باز کرد:سلام امیر جان خوش اومدی بفرمایید
وارد شدم و منو راهنمایی کرد و گفت:ببخشید یادم رفت بهت بگم زنگ طبقه دومو بزن طبقه اول دست دخترمه فعلا مسافرته با دوستاش
بعد منو برد سمت آسانسور و طبقه سوم و زد و رفتیم طبقه سوم
گفت خب کلید واحد که دستته در و باز کن بی زحمت در و باز کردم و وارد شدیم یه سوئیت شیک بود که همه چی داشت و منو راهنمایی کرد و همه جاشو نشونم داد و گفت خب چطوره
گفتم عالیه
گفت خب خوبه راضی هستی فردا هم طبق روال بیا سر کارت کم و کسری هم داشتی طبقه پایین پسرم هست بهش بگی برات انجام میده منم تشکر کردم و بعدش آقای حسینی رفت پایین
خب دوستان این قسمت تموم شد میدونم دنبال بخش سکسید ولی از قسمت سه وارد اون فاز میشه و دو قسمت ابتدایی مربوط به آشنایی با داستانه
ادامه دارد****
نوشته: Amiro
2 پاسخ به “رفیق بد (۱)”
مسائل سکسی نداره دیسلایک
عالی