رعنا خواهر دوستم (۱)

☐ من اسمم محمده 36 سالمه متاهلم و یه پسر 2 ساله دارم قد و هیکلم معمولی چهره نسبتا خوبی دارم این داستانی که میخوام تعریف کنم مال چند ماه پیشه من یه دوست خیلی نزدیک دارم به اسم امیر که یه جورایی با هم داداشی هستیم و خونه هم رفت و آمد داریم امیر 2 سال از من کوچیک تره و یه خواهر داره که هم سن منه به اسم رعنا یه دختر با شخصیت و خوشکل و خوش اندام و البته متاهل با دوتا پسر 7و 3 ساله البته من قبل ازدواج خودم و متاهل شدن رعنا گاهی به رابطه با رعنا و حتی ازدواج باهاش فکر میکردم اما هیچ وقت حسم جدی نبود و تا به خودمون اومدیم هر دو مون سرم تو زندگی خودمون بود و بچه داشتیم شوهر رعنا کار و بار درستی نداشت و همیشه رویای رفتن به آلمان رو داشت تا بلاخره خانواده رو قانع کرد بره قاچاقی آلمان و بعد از چند ماه کارشو جایگاهش درست شد زن و بچشو ببره اونور اما به این راحتی نبود نزدیک 2 سال بود که رفته بود و نمیتونست اوکی کنه زن و بچش برن اونور و رعنا واقعا داشت داغون میشد یه زن خوشکل و36 ساله بدون شوهر اونم 2 سال من گاهی استوریهای غمگین رعنا رو که میدیدم واکنش نشون میدادم و بهش میگفتم ایشالا کارتون درست میشه میری پیش شوهرت و این حرفا تا یه شب تو اینستا میچرخیدم یه پست راجب دلتنگی دیدم نا خود آگاه یاد رعنا و دلتنگیش واسه شوهرش افتادم واسش تو شخصی فرستادم بعد 2 دقیقه جواب داد ممنون خیلی قشنگ بود و این حرفا یهو واسش نوشتم راستش گاهی فکر میکنم میشد ما سرنوشتمون اینجور نباشه و شما انقدر سختی نکشی خیلی زود جواب داد چی بگم والا قسمت منم این بوده گفتم قسمت دست خود آدماست و چتمون شروع شد تا حدود 2 شب چت میکردیم و اون از سختی های بزرگ کردن بچه هاش بدون شوهرش میگفت یهو دلو زدم دریا گفتم اگه من جای شوهرت بودم امکان نداشت زنمو اینجور تنها بزارم تو این شرایط اونم 2 سال خیلی این حرفم بهش حس خوبی داد گفت کاش شوهرمم مثل شما فکر میکرد و یکم بد و بیرا گفت به شوهرش گفتم واقعا قسمت ما اینجور بود وگرنه من قبل ازدواج خودم و ازدواج شما به با هم بودنمونم فکر میکردم رعنا گفت ولی هیچ وقت چیزی نگفتی گفتم راستش همش دل دل میکردم اخرشم شما ازدواج کردی منم بیخیال شدم تو همین حرفا بودیم تصمیم روگرفتم بهش پیشنهاد رابطه بدم دلو زدم دریا گفتم الانم تو بخوای میتونی رو من حساب کنی کنارت باشم گفت ممنون هم شما متاهلی هم من درست نیست چیزی بینمون باشه منم چرب زبونی میکردم فقط دوس دارم تنهای هات کنارت باشم و این حرفا بعد کلی خواهش من رعنا قبول کرد گاهی بیرون قرار بزاریم و همو ببینیم بعد اون شب چند شب دیگه هم چت کردیم و بحث رو به سمت نیاز جنسیش بردم حتی که رعنا نمیخواست جواب درستی بده و میپیچوند خلاصه اولین قرار رو گذاشتیم و باماشین رفتم دنبالش وقتی سوار شد باورم نمیشد همون رعنای ساده که تو سرم بود انقدر داف شده باشه یه دامن بلند پوشیده بود بدون شلوار چون وقتی میومد سمت ماشین باد میزد زیر دامن و پاهای برفیش دیده میشد بالای دامنم یه پیراهن دکمه ای تنگ و خوشکل که بزرگی سینه هاشو به رخ میکشید کلا رعنا زن تو پر و گوشتی بود ولی شکم نداشت اما باسن و سینه بزرگی داشت کاملا زنونه نه دخترونه نشست کنارم بوی عطرش بی نهایت تحریکم میکرد دست دادیم و راه افتادم قرار بود با هم شام بخوریم تو مسیر از تنهاییشش میگفت و اینکه چقدر بهش گیر دادن واسه رابطه ولی همه رو رد کرده منم فقط بخاطر اعتمادی که بهم داشته قبول کرده وقتی تو رستوران نشستیم گارسون منو رو آورد داد بهم اشاره کردم اول بده به خانوم گارسون که پسر 20 ساله بود گفت بله البته اول خانومتون حرفش حس خیلی خوبی بهم داد وقتی رفت رعنا گفت واسه همین قرار بیرون دوس ندارم گفتم چیشد مگه گفت الان همه فکر میکنن من زنتم حلقه هم هر دومون داریم سنمونم به دوس دختر دوست پسر بودن نمیخوره بهش گفتم من که حس بهتری دارم به این فکر میکنم تو خانوممی گفت تو خودت زن داری گفنم هر چیزی جای خودش مشقول غذا شدیم همش نگاهش میکردم لبخند میزد میگفت چی شده منم میگفتم خیلی خیلی خوشکل شدی واقعانم همینجور بود کل تایم سیخ بودم من موقه رفتن سمت ماشین به عمد کاری میکردم جلوم راه بره حجم باسنشو نگاه کنم و لذت ببرم تصور لختشو میکردم که چقدر این کون خوردنیه تو برگشت بهش گفتم رعنا من میخوام رابمطون بیشتر بشه نمیدونستم چطور بهش بگم چی میخوام ولی میدونستم اونم سکس میخواد چون نیاز داره گفت همین حد خوبه گفتم رعنا من گفتم میخوام جای شوهرتو واست پر کنم چیزی نگفت گفتم تا اوکی بشه بری آلمان میخوام خودتو زن من بدونی گفت رابطه ما کامل بشه من وابسته میشم خودمو میشناسم گفتم عزیزم من همین الان وابسته شدم گفت حالا بعد حرف میزنیم شب باز چت کردیم و النی بهش پیشنهاد سکس دادم اونم مدام میگفت کار درستی نیست و خیانته و این حرفا منم گفتم تو فکر میکنی الان شوهرت 2 سال بدون رابطه مونده تو آلمان و توم جونی و نیاز داری و حقته و این حرفا بعد فازو برد سمت ترس که اگه امیر بفهمه یا خانوادم میکشنم و این حرفا گفتم بچه که نیستیم مواظبیم و این حرفا بالاخره تا ساعت 4 صبح اوکی رو داد رعنا خانوم قرار شد آخر هفته کلید باغ خانوادگیشون رو گیر بیاره و بریم اونجا بیرون شهر من هزارتا نقشه کشیده بودم واسش اخر هفته شد و کلید رو قایمکی برداشته بود تا بریم واسه دومین بار اومد تو ماشین کنارم اما اینبار با آرایش و تیپی باورنکردنی

نوشته: محمد

ادامه…

بازدید 19,163

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “رعنا خواهر دوستم (۱)”

  1. پس زنت کجا بود که توساعت چهارصبح چت میکردی حتما اونم توخونه یکی دیکه بوده وسخت نفس نفس میزده

  2. می دونی چیه اگر که فرض کنیم حقیقت را نوشته باشی که بعید است، حالم از خودت و از نگارشی که داشتی بهم خورد و فقط یک سوم اول را خواندم و ضمنا اگه تصور کردی که با پیشنهادی که بهش دادی، حس خوبی را بهش منتقل کردی سخت در اشتباه و توهم به سر می بری و بلکه دقیقا بی شرفی و بی وجدانی خودت را نشون دادی که چقدر حقیر و پست فطرت هستی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید