خاطرات کیوان (۱)

سلام ودرود.این ماجرا یک فلش بک کوچولو به خاطرات۵سال گذشته منه…البته کم و بیش برای قشنگتر شدن داستان.افراط و تفریط هایی کوچولویی هم شده.ولی اصل ماجرا واقعیه برام اتفاق افتاده‌.این رو هم عنوان کنم که من چندساله داستان میخونم.هر چی باشه حتی تاریخی و حماسی.کلا کتاب فقط رمان دوست دارم.یک بار شانسی با این جور مطالب آشنا شدم.و از اون موقع به این طرف که چند سال میگذره برای فضولی برای وقت پرکنی.برای کوس کلک بازی برای هرچی که شما بخوای فکر کنی شبی نیم‌ساعت از این چرت وپرتها میخونم…ولی کلا بیشتر روز رو کنار گوشی و کامپیوتر هستم…دیگه معتادشون شدم،میدونم نصف بیشتر این داستانها زاییده ذهن برخی آدم‌هاست. یا فانتزی سکسی آنهاست.یا عقده های دلشونه.ولی در کل همین که وقت گذاشتن نوشتن دمشون گرم…اما از خودم بگم.کیوان هستم جوونم۳۲سالمه.چندساله قبل ازدواج کردم.طلاق گرفتیم.الان دوباره ازدواج کردم…بچه ندارم.البته الان تو راهی داریم.شکر خدا کار میکنم پول درمیارم.هم کارمنده بانک هستم و هم مغازه دارم و توی کار کفش هستم فقط کتونی اونم اصل نه فیک.و تقلبی…چون مغازه از خودمه وکرایه نمیدم…درآمد خوبه…الان۸۵کیلو وزنمه و قد بلند هستم.اگه۱۸۰رو قد بلند بدونی.‌.از وضعیت بقیه نقاط بدنم بعدا میگم براتون…توی یکی از محله های تهران بزرگ منطقه متوسط و قدیمی شهر بزرگ شدم.پدرم الحمدالله کاسب قدیمیه و همه چی داره. ولی در اصل کشاورزه.اطراف کرج باغ و زمین و آب کشاورزی داره…چند تا خواهر برادریم همه کمک میکنیم و هر سال پول خوبی بابت کمکمون بهمون میده.‌براش پسر دختر هم فرقی نداره میگه هر کی کار کنه پولشو میگیره.‌برای همین تمام بچه هاش که ازدواج هم کردیم…خونه ماشین و حتی یک تیکه باغ و باغچه کوچولو هم داریم.چون از کار کردن نمی‌ترسیم.من بچه کوچیک و ته تغاری حاج رمضان هستم.بعد دانشگاه چرا دروغ چون پارتی هم داشتیم اول استخدام بانک خصوصی که نمیگم کدومه شدم.ولی بعد ۳سال الان استخدام بانک دولتی هستم…قبل از استخدام من چون علاقه به کسب وکار و ورزش داشتم مغازه کفش ورزشی زدم.ولی بعدش کلا تغییرش دادم و فقط کفش و کتونی اصل خارجی میفروشم…واقعا درآمدش از حقوق کارمندیم بیشتره…نزدیک عید بود تو مغازه بودم هوا بیرون سرد بود.داخل گرم بود.شیشه ها رو بخار گرفته بود به شاگردم یا پادوی مغازه شما هرچی میگین…گفتم سعید کونی بیا شیشه ها رو تمیز کن اسپری ضد بخار بزن بیرون و داخل دیده بشه…نه من خیابون رو میبینم نه از خیابون کسی منو میبینه.دلم گرفت نزدیک عیده مشتری نیست اعصابم خورد شد.گفت چشم اوستا چشم.گفتم کوس ننت چشمه اوستا،لاشی نگفتم اوستا صدام نزن بدم میاد.خندید.گفتم خوشت میادلاشی‌.گفت آره خیلی حال میکنم لجت رو در میارم.خارکسه مریضی مگه.گفت آره خیلی.ما باهم شوخی داریم…بچه خوبیه ۲۰سالش نیست چم وخم کاسبی رو بلده بهم نارو نمیزنه…خیلی زیاد مغازه رو باز نگه میداره میگه خسته نمیشم.از۸صبح تا۱۰شب یکسره.خیلی حوصله داره بامشتری خیلی مدارا میکنه.وبا زبونش بدجور میگایه مشتری رو…کلا دوستش دارم.گفت نگران نباش صبح خوب بود.شب سرد شده مردم جمع شدن خونه.بعدشم ۴ یا۵روز آخرسال کاسبی خوب میشه…اون موقع یامرخصی بگیر یا برام کمک بیار…گفتم کوسخول آخرسال به کارمندبانک مگه مرخصی میدن…گفت پس یکی بیار اونم اگه زن باشه بهتره…چون مشتری زن میادخیالش راحت باشه.از تست کفش و چونه زدن با کاسب.‌گفتم حتما هم.اسمش سمانه باشه که خوب با تو اینجارو تبدیل به پلنگ خونه کنه.گفت بزارهمین چندروز بیارمش.سمانه زیداین بود.هم رو دوست داشتن اما پول نداشتن این مشنگ سربازی هم نرفته بود…درآمدش پیش من اندازه یک کارمند بود.به شغل احتیاج نداشت اما برای بیمه و هر چیزی نیاز به پایان خدمت داشت…گفتم من پولی ندارم بدم بهش ها خیال نکنی پول کوس کلک بازی‌های تو رو هم من باید بدم.گفت نه حواسم هست.گفتم از فردا تا۱۴ بعدشم نمیخاد بیاد.گفت باشه…بگم بیاد؟گفتم فردا.گفت دمت گرم…سعید از فردا برای من فاکتور پیتزا و قهوه و فلان جور نکنی ها.گفت اوستا تو که خسیس نبودی.گفتم لاشی نگو اوستا مگه من تعمیرات کفش دارم یا واکسی هستم…خندید.گفت یک ناهار که باید بدیم بخوره.گفتم خیلی مادر جنده ای.بازم خندید…ولی واقعا دوستش دارم…رفیق و پسر خوبیه.براش یک موتور قسطی خریدم سر وقت قسطهاش رو میده…خیلی خوش حسابه.گفتم کونی میرزا بجای عیدی امسال یک قسط موتورت رو خودم میدم.ده تومن بود ها نه کم.اونم چند سال قبل.گفت سالاری.گفتم خودت سالاری دهن گاییده…گفت بخدا منظورم از اون سالارهای توی این داستان‌های توی کامپیوترت نیست.سالار واقعی میگم…خندید و مشغول تمیز کردن شد.برف آروم آروم می‌بارید.در مغازه باز شد دو تا حوری بهشتی خوشگل و خوشتیپ اومدن داخل.یکیشون آرایش بیشتری داشت و تپل تر بود‌خیلی هم خوشگل.ولی اون یکی لاغرتر و قد بلندتر.معلوم بود اولی ازدواج کرده و دومی لاغره مجرده.هردو پالتو زمستونی تا زانو خودم:
پوشیده بودن…کلی هم خرید دستشون بود.سلام دادن و قیمتALLSTAR پرسیدن.من نگاهشون میکردم.سعید جوابشون رو داد.لاغره گفت وای چی گرون.سعید گفت خانوم ما فقط اورجینال می‌فروشیم… اگه فیک و تقلبی میخواهید.ما نداریم.توی این راسته همه ميدونند ما فقط اصلی می‌فروشیم.که قیمتش چند برابر فیکه.گفت بازم خیلی گرونه…سعید گفت چی بگم خریدش بالاست.گفت همه همینو میگن.سعید گفت فاکتور خریدش هست دروغ که نمیگیم…من سر بلند نکردم.حوصله مشتری کنس رو نداشتم.ما روی تابلوی مغازه امون هم نوشته بودیم فقط اصلی.حتما سواد داشتن دیگه…گفتم سعید فقط قیمت رو بگو دوست داشتن.می خرند دوست نداشتن مجبور به خرید نیستن که…گفت چشم اوستا.تا بهش نگاه کردم اخم کردم.گفت ببخشید.آقا کیوان.همون لحظه خانوم خوشگله اولیه.تپله گفت.رعنا دیدی گفتم پسر همسایه ما حاج رمضانه.گفتم ببخشید می‌شناسیم همدیگه رو؟گفت ما همسایه شما هستیم دیگه…اون۵طبقه کنار هایپر مارکت روبروی خونه شما.مگه اون خونه بزرگه درب گاراژی داره مال شما نیست.مگه حاج آقا نیسان آبی نداره‌گفتم حاج آقا شاسی هم سوار میشه.گفتم الان فهمیدم.گفتم من تازه طبقه سوم اونجا رو تازه خریدم.گفت میدونم خب از بابای ما خریدین دیگه.بابا۲طبقه بالا رو برای خودمون نگه داشت۳تای دیگه رو فروخت که یکیش رو شما خریدین…گفتم یعنی شما دخترای مهندس کرمانی هستین گفتن بله دیگه…من رویا هستم اینم خواهرم رعناست.گفتم خوشبختم ببخشید نشناختمتون.آخه من۶صبح میرم بیرون و۱۰شب برمیگردم خونه.هم کارمندم هم کاسب.۵شنبه غروب و جمعه ها هم اکثرا کوه هستم واگه بابا کار داشته‌ باشه توی باغ هستیم.برای همین توی محل نیستم که همسایه ها رو بشناسم…گفتم سعید ازون کتونی های خرید قبلی بیار.قیمت فاکتور بزن.گفت چشم.آقاکیوان.قرار بود یکجفت بخرند ولی هر دوخواهر دوجفت برداشتن.البته ما سودمون رو خوب برداشتیم.خرید قبل یعنی سودکمتر نه قیمت واقعی خریدش.روی مبل تست کفش روبروی آینه نشسته بودن البته اینه درست کنار میز کامپیوتر وکار من قرار داره.وقتی تست میکردن‌.لامصب خوشگله تپلی خانومه اندازه یک نون بربری کلفت کوس داشت.چقدر هم چشماش مهربون قشنگ بود ورفتارش هم صمیمی وخواستنی بود.اما لاغره مغرور وناز بود.کم حرف و پر مدعا.چندبار چندجور کفش تست کرد.یکی رو میگفت بزرگه یکی کوچیکه یکی اینجوریه یکی اونجوریه. خواهرش گفت رعنا این خیلی خوبه کیپ پاهاته.گفت نه. گفتم میشه من از نزدیک ببینم.گفت آره.رفتم جلو.دست زدم پشت پاشنه و جلوی کفشش.اندازه اندازه بود.گفتم فک نکنم ازین سایز مناسب‌تر بتونید کفش پیدا کنید.جلوی پالتو باز بود…کوس تپلی کوچولویی داشت خودش هم فهمید من چی رو دیدم.یه کم جمع تر نشست.گفت همین خوبه.جعبه زدیم و براشون توی کیسه خریدم مخصوص مغازه خودمون گذاشتیم و کارت دادم پیج اینستا وتلگراممون توش بود با شماره مغازه…بعد از تعارفات الکی ایرانی پول دادن و رفتن.من نیم‌نیمساعتی مغازه بودم و زدم بیرون رفتم ماشین رو برداشتم و اون موقع یکMVMمدل۹۵داشتم.سوار شدم.سر خیابون اصلی که به سمت بلوار خونه خودمون میرفتم. دیدم منتظر تاکسی هستن.ترمز زدم.شیشه رو دادم پایین سلام دادم…بعد تعارف سوارشدن.رویا خیلی مودب بود‌خیلی تشکر کرد.ولی رعنا فقط سلام داد انگار من راننده شخصی پدرشم. رسیدیم دم خونه چون خودم تازه یک واحد خریده بودم و میخواستم اجاره بدم.اما مادرم نذاشت گفت وقت ازدواجته.باید بری سر زندگیت.گفتم نگهش دارم برای خودم.ریموت داشتم زدم در پارکینگ باز شد…رفتیم داخل.کمکشون کردم خریداشون رو گذاشتم داخل آسانسور.من۳رو زدم رویا۴ رعنا۵روزد.گفتم ۴زدین که گفت مال منو همسرمه‌.گفتم آها شما متاهلین گفت آره.ولی رعنا مجرده آخرای دانشگاهشه.فوق میخونه.گفتم سلامتی باشه.من۳پیاده شدم.اونا رفتن بالا.گفتم دوباره به همین بهانه داخل خونه رو ببینم…خونه خالی بود.رفتم داخل چراغها رو زدم.واحد بزرگ و زیبایی بود.رسیدم دم پنجره دیدم از اینجا توی خونه ما دیده میشه راحتتتتتت.جلوی اتاق های دیگه درخت بود اما اتاق من کامل دید داشت…یک فیلم از کل اتاقها و پنجره برای خودم گرفتم…میخواستم برگردم.در واحد رو زدن.دیدم خود مهندسه با رویا دختر تپلی.شربت و شیرینی دستشون بود.سلام علیک کردیم و گفت چی عجب سر زدی اینجا.خالی مونده میخوای اجاره اش بدم.گفتم راستش برای خودم میخوامش.گفت الان کجا هستی مگه.گفتم فعلا سر بار پدر مادرم هستم.گفت یعنی با خانوم بچه ها اونجا ساکن هستی.گفتم نه آقا.من هنوز مجردم.مادرم گیر داده که باید امسال ازدواج کنم.من هم گفتم نگهش دارم برای خانوم آینده ام.مهندس چشماش برق افتاد.گفت آفرین معلومه خوب تربیت شدی که فکر خانواده آینده ات هم هستی.الان اکثر جوونا فقط دنبال خونه خالی هستن…خلاصه که یک‌کم کوسشعرتلاوت کردیم و من خداحافظی کردم و رفتم خونه.ولی ماشین موند توی همون پارکینگ.من روزهایی که هوا خوب بود.با یک موتور آپاچی زرد دارم که عشقمه میرم سرکار ومغازه.

دیدم جای ماشین خوبه گذاشتمش همونجا.رفتم خونه چیزی به مادرم نگفتم.یعنی حوصله حرف زدن نداشتم.فردا صبح بانک بودم و ظهری برگشتم خونه ناهار خوردم.مادرم گفت‌.امروز توی هایپر مارکت زن این مهندسه کرمانی رو دیدم که تازه ازش آپارتمان خریدیم.پدرم گفت آدم خوبیه.مادرم گفت خیلی از کیوان تعریف می‌کرد.میگفت دخترهاش رفتن کفش خریدن خیلی تحویلشون گرفته و تخفیف داده و شب هم رسونده خونه…گفتم مادر زیاده روی کرده.اینقدر دنبال تخفیف بودن که مجبور شدم.بعدشم هوا سرد بود سر راهم رسوندمشون.گفت دخترش خیلی دختر خوب و با وقار و سنگینی…گفتم متاهله. گفت اون نه قد بلنده لاغرتره رو میگم.در اصل تپله متاهله کوچیکتره،،و بزرگتره مجرده… داره درسش تموم میشه.مهندسه شهرداری کار میکنه.درس هم میخونه.آینده داره.قد و قواره سن و سال و همه چیزتون بهم میخوره.گفتم مادرم من از این جور دخترها که از دماغ فیل افتادن بدم میاد.گفت حتما دختری میخوای که هر جا رفت دهنش تا بنا گوشش باز باشه.دختره رو نمیده به کسی خوبه دیگه.گفتم اون غده بدم میاد ازش.گفت غلط میکنی.من دوستش دارم خوشگله خانومه.سنگین و باوقار.گفتم زوره مگه.گفت آره زوره.بعدشم خندید.ناهارمو خوردم و خندیدم.غروب تازه تاریک شده بود مغازه بودم.این دفعه مادرشون هم باهاشون بود.سعید گفت عه باز اینا اومدن.گفتم مشتری هستن دیگه.گفت نه بابا این دختره صبح دوبار دیگه هم اومده الکی کفش دیده.نخریده.گفتم پس چرا اومده.گفت دوبار اومده.یکبار دیشبی ها رو آورده پس داده چیز دیگه برده. باز دوباره اومده همون قبلی ها رو برده.فک کنم با خودشم درگیره…گفتم الان ساکت باش رسیدن.اومدن داخل و مادرش کلی زرت و پرت کرد و خودشیرینی کرد.یک جفت کتونی راحتی برای پیاده روی صبحگاهی برداشت البته میدونم بیشتر برای سرک کشیدن و نشون دادن دخترش اومده بود.من اینبار به چشم خریدار دیدمش.دختر خوشگل و خوش تیپی بود.ساکت و مغرور.میدونم اونم میدونست برای چی اومده.خواهر خوشگلش می‌خندید.گفتم خدایا چی میشد این مجرد بود اینو میگرفتمش.کلی تشکر کردن و رفتن.سعید گفت اوستا کلکت کنده است.فک کنم میخواد دختره رو بهت بنده کنند. گفتم عوضی مادرم رفته خواستگاریش.گفت بخدا نمیدونستم ببخشید.همون موقع سمانه اومد داخل رفته بود نون گرفته بود با پنیر و گوجه عصرانه بخوریم…گفت عه بچه ها باز این عقده ایه بود.با تیر و طایفه اش.نمیدونم چطور اون پسره با این رفیقه و اینو تحمل میکنه…گفتم کی با این رفیقه.گفت همکارش توی شهرداری.من رفتم اونجا کار داشتم.اون داشت با این قرار میزاشتن برن کیش برای عید این هم می گفت حوصله ندارم.پسره میگفت رعنا میخام عید باهم باشیم.این هم میگفت دیگه از این رابطه مسخره خسته شدم…گفتم دمت گرم دختر راحتم کردی.گفت چرا.گفتم ننه من خیال داشت اینو برام بگیره.گفت اوستا حیف تو نیست.گفتم بخدا سمانه یکبار دیگه اگه بهم بگی اوستا هم تو هم این سعید رو از مغازه میندازم بیرون کار بی کار.گفت ببخشید.ولی کلا حیف شما نیست.این با خودش هم قهره.گفتم مادرم میگه این سنگین و باوقار. گفت نه بابا این آب پیدا نمیکنه اگه نه شناگر خوبیه.شب خونه جریان دختره و دوست پسرش رو توی خونه گفتم. مادرم باور نمی‌کرد.بابام گفت این که بچه نیست نزدیک۳۰سالشه.فردا غروب من مغازه بودم.همین رعنا اومد مغازه بدون سلام علیک گفت آقا کیوان من که براتون نامه فدایت شوم نفرستاده بودم.خودتون اومدین خواستگاری.چرا برام حرف در آوردند که من دوست پسر دارم و رابطه دارم.من تمام عمرم درس خوندم و از هرچی مرده بیزارم.نظرم نسبت به شما داشت عوض میشد که دیدم شما از همه بدتر هستید.اولا من دوست پسری ندارم.دوما اصلا تا الان رابطه ای نداشته و ندارم.سوما یعنی شما خودتون تا الان با این تیپ و سر و شکل و لباس که بقول خودتون هر جمعه کوه میری.تنها موندی و باکره ای یا تنها کوه میری.نکنه چون خودت سرت و کردی توی برف هیچکی رو نمیبینی فک کردی دیگران هم تو رو نمی‌بینند. گفتم چته دختر دیوونه شدی.سروصدا راه انداختی اینجا محل کسبه. کی گفته که من خواستگار شمام به دلت صابون زدی.مادرم از طرف خودش اومده خواستگاریت…اونم چون مامانت زرنگی کرده توی هایپر مارکت چراغ سبز نشون داده.من از اول هم گفتم ازین دختره که از دماغ فیل افتاده اصلا خوشم نمیاد…دوما یعنی شما رابطه نداری و دوست پسر نداری.گفت اولا به شما ربطی نداره دوما که هرکی گفته گوه خورده. گفتم اگه ثابت کردم داری باید خودت گوه رو بخوری ها.یعنی خودت گوه خوری ها…بی ادب با اون فوق لیسانس عمرانش. شاشیدم نوی مدرکت.ساکت شد فهمید بی ادبی کرده.سمانه بیرون بود.سعید ته مغازه ساکت نشسته بود.گفتم زنگ بزن سمانه زودتر بیاد کارش دارم.سعید فهمید جریان چیه.زنگ زد سمانه اومد.گفتم سمانه مگه تو نگفتی رفته بودی شهرداری این خانوم با دوست پسرش داشتن سر رفتن به کیش جروبحث می کرد.گفت چرا من دیدم.هفته قبل روز سه شنبه صبح بود برای واریز عوارض شهرداری ماشین پدرم رفتیم اتاقشون.

گفتم حالا چی میگی.گفت بی‌شعور اون مگه دوست پسرم بود.اون همکارمه. شوهر رفیقمه.باهم مشکل دارند.به من گفت بیا بریم کیش.از طرف اداره بهمون به مهندس های برتر شهرداری بلیط نصف بها با هتل نصف بها تخفیف میدن.تو هم بیا.همه میخوان بیان.من و سودابه مشکل داریم بزار به بهانه این مسافرت و عید امسال رابطه ما خوب شه.من هم چون از رابطه و دعواهای اینا خبر داشتم.گفتم والا من از این رابطه دیگه خسته شدم.ول کن دیگه…این احمق فک کرده خودمو میگم…این عید به تمام مهندس های شهرداری منطقه ما هدیه نوروزی بلیط و هتل کیش دادن که اکثرا مرخصی گرفتن میخوان برن.ولی من بخاطر اینکه مادرم گفت خانواده حاج رمضان دارند میان خواستگاریت پسرشون مرد خوبیه.من هم دیده بود متون.رضایت دادم.قید مسافرت عید رو زدم.به احترام مادرم و مادرتون.اونوقت شما آبروی منو پیش خانواده خودم و خودتون بردین.گریه کرد و رفت بیرون.من گفتم ای دل غافل.خاک تو سرت سمانه.گفت بخدا من قصد بدی نداشتم.فقط همون تیکه مسافرت رو شنیدم.رفتم دنبالش داشت تندتند می‌رفت اون سمت خیابون. صداش زدم رعنا خانوم.رعنا خانوم.خانوم مهندس کرمانی.صبر کنید خواهش میکنم صبر کنید.معذرت میخوام.از خیابون رد شد من تندی رفتم که بهش برسم حواسم نبود.خودم مقصر بودم.یک موتور ۳چرخه ای که بار هم داشت زد بهم فقط شانسی که آوردم یک کپه برف از قبل گوشه پیاده رو روی جدول‌ها زیر درخت جمع شده بود.یعنی کارگرای شهرداری ریخته بودن اونجا که همه یکجا باشه بیان ببرند.موتوری که زد بهم پرت شدم روی اونا.فهمیدم دوشاخه موتوری دستمو شکوند.ولی خدا بهم رحم کرد سرم وبقیه بدنم طوریشون نشد.ملت جمع شدن.سر چرخه ای بنده خدا از ترس ریده بود به خودش.میگفت خدایا شب عیده اومدیم یک قرون دو زار ببریم خونه کوفتمون شد.ملت دورم جمع شده بودن.خودمم ترسیدم.سعید از توی مغازه با سرعت اومد پیشم.گفتم طوری نیست.تا دستمو گرفت بلندبشم صدام در اومد گفتم ولش کن دستم شکسته…همون لحظه صدای ناز رعنا اومد.گفت آقا کیوان نترسید طوریتون نشد شکر خدا.بلند شدم از روی برفها لباسام کثیف بودن.گفتم سعید برگرد مغازه.بگو سمانه با من بیاد بریم اورژانس.چیزی اگه لازم بود تهیه کنه.رعنا گفت لازم نیست خودم هستم.اون فضول عوضی دروغگو نمی خواد بیاد.سعید گفت اوستا ببین چی میگه.گفتم راست میگه دیگه.برگرد مغازه به خونه ما هم زنگ نزن.همون موقع آمبولانس اومد.سوار شدم.رعنا هم کنارم بود.حدسم درست بود.دستم شکسته بود.یکی دو ساعتی علاف بودم.تقریبا۹شب بود.بعد از کلی عکس و سی تی اسکن.گفتن فقط دستته جای دیگه طوری نیست بعد کلی درد ورنج گچ گرفتن.زن وبچه سه چرخه ای دائم دنبالم بودن.مامور هم بود.بهم میگفت مهندس.گفت اینها بیمه هم ندارن چکار میکنی.گفتم هیچچی آقا خودم مقصر بودم.شکایتی ندارم…چقدر زنش دعا می‌کرد.بنده خدا رو ولش کردن رفت.من موندم ورعنا خانوم که خیلی برام زحمت کشید.داروخانه رفت برام لوازم گچ گرفتن گرفت.وقت می‌گرفت.قبض می‌گرفت.کمکم کرد عکس وسی تی اسکن کردنم.خلاصه که گرفتارم بود.کارم تموم شد دست به گردن اومدیم بیرون.یک بطری آب با دستمال دستش بود.گفت آقا کیوان یک لحظه وایستین.گفتم چرا.گفت شلوارتون از پشت گلی شده.بزارید تمیزش کنم.تا برسیم خونه اینجوری بده.گفتم نه زحمت میشه.گفت نه چی زحمتی.با اون دستای لطیف و قشنگش.دستمالشو نم دار کرد و کشید لباسم تمیزش کرد.موقع برگشتن.گفتم باید برم اول سمت مغازه گفت چرا.گفتم آخه ماشینم توی پارکینگ کناره پاساژه.دست راستمه خودم که نمیتونم رانندگی کنم.مجبورم بگم سعید یا سمانه برام بیارندش خونه.گفت لازم نیست.خودم میشینم. گفتم ممنون میشم تا اینجا هم خیلی اذیتتون کردم و شرمندتون شدم.بخدا باید ببخشید.من نمیدونم چطوری ازتون معذرت‌خواهی کنم.بابت اون حرفها.گفتم اگه اجازه بدین باهم بریم همین کافی شاپ.کنارمون یک کافی شاپ شیک بود.گفت بریم.رفتیم نشستیم.من یک تکه کیک بزرگ دارچینی برای دوتامون سفارش دادم با دوتا قهوه…اونم خوشش اومد.گفتم رعنا خانوم من واقعا شرمنده شما و خانواده تون شدم.حالا شما هیچی جواب مادرمو چطوری بدم.بیچاره ام میکنه.خیلی به تهمت و این حرفها حساسه.خندید گفت اون دیگه با خودتون.گفتم چهره شما خیلی با لبخند قشنگ تره.گفتم چرا اخمو هستین.گفت اخمو نیستم‌.من بیشتر وقتمو درس خوندم نخواستم با پسر یا مردی رابطه داشته باشم زیاد برخورد با این جور مسائل رو بلد نیستم اتفاقا اون روز که با مادرم اومدیم خواهرم هم گفت یه کم اخمهاتو باز کن بنده خدا ترسید بهت سلام بده…محیط کارم هم طوریه ارباب رجوع زیاده اگه رو بدیم مردم پررو میشن توقع بیجا دارن.مجبوریم سفت و سخت باشیم.گفتم در کل حیف این چهره زیبا نیست اخم توش باشه.لبخند زد گفت لطف دارید.شما هم خوشتیپ و خوشگل.راستش من آدم سختگیری هستم در انتخاب چیزی یا هر چیز یا کسی. ولی شما انتخابم بودین…گفتم اتفاقا روز اولی که اومدین تا کفش رو انتخاب کردید.بیزار شدیم.با خودم گفتم.

این بخواد شوهر انتخاب کنه.چند سال طول میکشه…نگو انتخابش خودم بودم.الان به خودم میبالم افتخار میکنم که انتخاب و گزینه شما هستم با این سختگیری‌.به هر حال تاوان تهمت رو بدجوری پس دادم.خوب شد این دنیا شد نکشید اون دنیا چون دلتون بدجور شکست…گفت آخه وقتی یک عمر خودتو پاک نگه داشتی.بعدش ازون کسی که اصلا ازش انتظار نداری و بعد چندین سال و چندین نفر انتخابش کردی همچین چیزی میبینی…دلت میشکنه دیگه…گفتم خیلی ازت معذرت میخوام.آروم اشک کوچولو ریخت.گفتم رعنا خانوم خواهش میکنم.اون بار گریه کردی دستم شکست اینبار گریه کنی حتما گردنم میشکنه…خنده اش گرفت گفت نه خدا نکنه…این برای اینه که بی گناهیم ثابت شد.خوشحالم…یک دستمال کاغذی کوچولو دادم بهش.اشکاش رو پاک کرد…گفتم فقط خواهش میکنم.هزینه های درمان رو بهم بگین بپردازم.گفت اصلا حرفشم نزنید دلگیر میشم.بالاخره من هم مقصر بودم دیگه.گفتم نه نه شما تا الان هم خیلی برام زحمت کشیدین.نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم.این دیگه خیلی زیادیه.گفت آقا کیوان دلم نمیخواد باهام رسمی باشید.گفتم رعنا خانوم.گفت رعنا تنها.گفتم رعنا جون خوبه.گفت بهتره.گفتم پس آقاشو حذف کن.گفتم میتونم بیام خواستگاریت…گفت من که جوابم مثبت بود شما نخواستین‌…گفتم اون خواستگاری مال مامانم بود.اون تورو خواست.ولی الان خودم تو رو میخوامت.گفت چی گفتم بخدا…ولی الان خودم دارم ازت خواستگاری میکنم.من آدم رکی هستم.گفت آخه.گفتم آخه نداره…جدی گفتم.مادرم بدجوری پسندت کرده بود.گفت ولی شما منو نخواستی.گفتم آخه خیلی غدبازی در آوردی.دلم گرفت…گفتم دختر به این خوشگلی چرا باخودشم قهره…گفت ای وای…یعنی اینجور فکر کردین.گفتم بخدا…ولی الان دیدم نمیشه دیگران رو از روی ظاهرشون قضاوت کرد.شما هم ظاهر قشنگی دارید هم باطن زیبایی دارید.گفت ممنونم.گفتم الان بریم دیگه براتون دیر میشه.گفت بریم. راه افتادیم.دیدم مغازه بسته است خیابون داشت خلوت میشه.ماشین رو برداشتیم رفتیم…رسیدیم خونه…گفتم بی‌زحمت برین پارکینگ خودتون…گفت چشم.رفتیم داخل.پیاده شدیم سوییچ رو داد بهم.گفتم قابلی نداره من که نمیتونم رانندگی کنم. گفت نه ممنونم.گفتم جدی میگم.گفتم میشه بریم خونه شما.پدر هستن.یانه؟گفت بزار تماس بگیرم…زنگ زد مادرش گفت کجایی دختر۳ساعته رفتی نیومدی.گفت مامان بابا خونه است یانه؟گفت آره اومده خیلی هم ناراحته…گفت مهمون داریم.گفت مهمون کیه دخترم.گفت حالا شما می‌میبینیش داره میاد بالا.گفتم کاش یک جعبه شیرینی می گرفتم.اخ انقدر فکرم مشغول شد و درگیری پیدا کردم فراموشم شد.گفتم شما برین بالا من میام.گفت نه لازم نیست.گفتم فقط جهت معذرت خواهیه. ده دقیقه ای برگشتم…رفتم هایپر کناری هنوز باز بود.شانس تخمی من مادرم با خواهرکوچیکه اونجا بودن.تا منو دید میخواست سکته کنه.گفتم چیزی نیست قربونت بشم‌.خوردم زمین…گفتم آبجی برو خونه کار دارم میام…گفت چکار گفتم فضولی نکن برو خونه…فرستادمش رفت…یک جعبه شکلات مجلسی خوشگل بسته بندی شیک گرفتم.طفلی مادرم با چادر گل گلی خونگی بود.اخه هایپر چفت خونه ماست لازم نیست زیاد لباس بازار و خرید آنچنانی بپوشی بری بیرون.آخه خود خونه ما توی خیابون اصلیه.مغازه پدرم هم در خونه ماست…گفت منو کجا میبری…گفتم بیا تو روم نمیشه تنها برم.بعدش تمام ماجرا رو تعریف کردم. گفت چون اونجا میری باهات میام.ولی حقته دیگه تهمت نزنی.گفتم مامان چقدر خجالت کشیدم.گفت خوبه بالاخره گرفتار شدی دختره با کاراش نمک گیرت کرد.الان گرفتار شدی آره گفتم خیلی.خیلی زیاد.گفت باشه بریم…زنگ زدیم در باز شد با آسانسور رفتیم بالا.طبقه۵خودشون بودن.‌دم در آسانسور مادر پدرش منتظر بودن.رسیدیم در واحد.تا مادرمو دیدن خیلی احترام گذاشتن.‌رفتیم داخل.وضع و اوضاع خوبی داشتن.گفتم مهندس ببخشید من لباسام کثیفه اگه ملحفه ای چیزی بیندازید روی مبل بهتره.خانومش گفت نه پسرم بشین دیگه ازین حرفا نزن خونه خودته.گفتم نمیدونم رعنا خانوم براتون گفتن امشب چی اتفاقی افتاده یانه‌.من بخدا با روسیاهی اومدم اینجا…خیلی خجالت میکشم.چون الکی افترا زدم به خانوم مهندس.مادرش گفت اشکال نداره…پیش میاد.خدا را شکر که همه چی روشن شد معلوم شد که دخترم کار خطایی نکرده.اخه پدرش آدم سخت گیری.خیلی از دیروز که مادرتون بمن گفتن دخترتون مث اینکه خودش نامزد و خواستگار داره.پدرش ناراحته و دلگیر شده.گفتم مهندس اشتباه از طرف کارگر من بوده.‌به هر حال من از رعنا خانوم خیلی معذرت خواهی کردم والان وظیفه دونستم خدمت شما هم برسم.مادرم گفت.حرف اصلی رو بزن.گفتم مادر چقدر عجولی. گفت دهنتو ببند چی چی رو عجولی.۲۷.۸ سالت شده هنوز جوراباتو من میشورم.گفتم مامان مگه من میخوام ازدواج کنم که خانومم جورابامو بشوره…آقا خانواده کرمانی زدن زیر خنده.رعنا که بلند شد رفت…مادرم گفت من نمیدونم من عروس میخوام ۵تاهم نوه میخوام.گفتم اوه مادر جان مگه مهدکودکه.مهندس کرمانی خندید گفت آقا

کیوان فک کنم شما اول باید سنگاتون رو با مادرتون وا بکنید…گفتم هرچی هم بگم بازم گوش نمیده حرف خودشو میزنه.اخه نمیزاره من مقدمه چینی کنم.میخواد سریع بره سر اصل مطلب.مادرم گفت پسر جون من و بابات صلاحتو میخوام.باز یک بی پدر مادر دیگه پیدا میشه در مورد دختر به این نازنینی حرف دیگه میزنه همه چی بهم میریزه…تو هم که دهن بینی.گفتم مامان من کی دهن بین بودم.این بی شعور سعید با اون نامزدش خیلی هم جدی ماجرا رو تعریف میکردن.خود رعنا خانومم بودشنید که من حق داشتم.ولی اون نصف حرف رو شنیده بود.و زود قضاوت کرده بود. الان هم که من عذرخواهی کردم.دیگه.گفت نه تو برای دختر مردم حرف درآوردی الان باید خودت بگیریش. گفتم تو مامان منی یا رعنا خانوم.گفت تو دیگه برات زیادی مادری کردم پررو شدی.گفتم مهندس بقول پدرم که اگه الان اینجا بود میگفت.منو به غلامی قبول میکنید یا نه…گفت شما سرور مایی غلامی چیه…جلوی حاج خانوم میگم.بخدا دختر ما خیلی خواستگار داره خیلی هم بعضی ها شون پولدار و اسم ورسم دار هم هستن.ولی خودش فقط آقا کیوان رو انتخاب کرده.خودم تعجب کردم.به هر حال ما به انتخابش احترام میزاریم.گفتم شرمنده میکنید.گفتم میشه من ۵دقیقه با رعنا خانوم صحبت کنم بقیه اش با شما بزرگترها.گفت صاحب اختیاری پسرم…مادرش منو برد توی اتاق رعنا.خیلی با ادب بودن‌‌.در را بستن.گفتم ممنونم.رسیدم بهش گفتم رعنا جون…منو ببخش درموردت اشتباه فک کردم…ولی انشالله که بتونیم با هم زندگی خوبی تشکیل دهیم.‌گفت کیوان یه وقت مجبوری و از روی دلسوزی مجبور نباشی بله بگی.گفتم رعنا من کلا درموردت اشتباه فک میکردم…فقط اخم چشات منو ترسوندن.الان این نگاه قشنگت.نظرمو کامل برگردوند.گفت بشین روی تخت راحت باش.روی صندلیش در کتاب و لباس بود.داشت مرتبشون می‌کرد.کنارم بود.گفتم رعناجون.گفت جانم.گفت نظرت مثبته دیگه.گفت فقط میخوام ازت بپرسم.روزی چند نخ سیگار میکشی.گفتم سیگار گفت آره نگو نه که دارم هرشب ميبينم. گفتم از کجا.وای دیدم این با این اتاقش هر شب منو زیر نظر داشته.گفتم نا لوطی منو رصد میکنی.گفت فک کردی فقط شما پسرها بلدین چشم چرونی کنید.گفتم بخدا فقط بعضی شبها که تنهام و گرفته هستم.گفتم من مشروب میخورم ولی اگه پدرم بفهمه جرم میده.سیگار میکشم روزی ۱یا۲نخ اگه دلم بخواد.راستش چندین تا دوست دختر داشتم ولی الان ندارم و تنهام.گفت یه وقت بعدا هوس این کارها رو نکنی.گفتم رعنا من خودم بهت گفتم.دلیل اینکه الان تنهام اینه که دیگه دلم نمیخواد توی زندگی به هر کسی اعتماد کنم.اکثر دخترها پول پرست و آهن پرست هستن.دنبال عشق و عاشقی و زندگی نیستن.من تو رو انتخابت کردم فقط برای اینکه با این موقعیت شغلی و تحصیلی فقط منو انتخاب کردی.پس این شانس منه.من هم دوستت دارم.همون موقع دستشو گرفتم توی دستم.یک خورده سرخ شد خجالت کشید…دستشو آروم بوسیدم.نگاهم کرد.همون لحظه در اتاق رو زدن.مادرش برامون شربت شیرینی آورد.گفتم ببخشید.خاله.گفت نه عزیزم.راحت باشید مسئله یک عمره.حرفتون رو بزنید.رفت و در رو بست.گفتم بفرمایید آخه فک کنم قندم افتاده.گفت برای من خواستگار اومده قندش افتاده.گفتم خونه شماست من خجالت میکشم.تازه با اون گندی که من زدم.گفت بریم توی پذیرایی پیش بقیه.گفتم اگر سوال دیگه نداری بریم.گفت فقط دیگه سیگار نکش.قول بده جمعه ها هم منو ببری که.دلم میخواد برم کسی نیست بهش اعتماد کنم.تنهاهم نمیدونم کجا برم.گفتم بشرطی که بگی امشب چقدر هزینه کردی.گفت کیوان دیگه ازم نپرس…دوست داشتم برات این هزینه رو بکنم.چون دیدم چقدر راحت به اون بنده خدا رضایت دادی.چون فهمیدی خودت مقصری…من هم یک‌کم مقصر بودم دیگه.گفتم فدای مهربونی تو دختر.گفت چقدر زبون بازی‌.گفتم نه بخدا ازته دل گفتم…وقتی رفتیم توی حال دیدم وای بابام هست خواهرها هستن…خواهرش و دامادشون باجناق آینده من هم بود.بابام گفت نامرد بدون من میایی خواستگاری.گفتم خدا نکنه آقاجون تو اعتبار منی.رفتم جلو دستشو بوسیدم.گفتم راستش امشب اومدم فقط معذرت‌خواهی کنم…گفت دمتگرم که شجاعتش رو داشتی.بابام همونجا تمام قرارها رو برای توی عید گذاشتن.وما نامزد شدیم.فرداش شبش برای خودش و مادر و خواهرش نفری ۱جفت جردن خوشگل اصلی بردم…دم خونه مهندس تقدیم کردم.مهندس گفت خوبه دیگه داماد و مادرزن هوای هم رو دارید.بهم نون قرض میدین.پس ماچی.گفتم بخدا مهندس شماره پاتون رو نداشتم.اگه نه حتما عیدی شما هم می‌رسید.مادرش منو بزور برد خونه…باباش گفت مهندس نه ازین به بعد آقاجون.صدام کن…مث رویا و رعنا.گفتم چشم…رعنا گفت زبل خان چرا اون روز اینها رو رو نکردی.گفتم اینها برای فروش شب عیده.ما جنس های قدیمی رو زودتر می‌فروشیم که دارن از مد خارج میشن.گفت کیوان خیلی لوسی.یعنی کفش قدیمی بهم دادی.گفتم راستش آره خیلی قدیمی.گفت دیدی مامان خانوم گفتم ریگی تو کفششونه.قیمت قبل و اینا همه کلکه.گفتم آخه خیلی دنبال تخفیف بودی.ولی الان اینها به روزه

گفت برم پام کنم ببینم چطوره.گفت نمیای ببینی.گفتم آخه.پدرش گفت برو دیگه شما الان شیرینی خورده هم هستیم…گفتم با اجازه.رفتم توی اتاقش نشست روی تخت.گفتم صبر کن خودم پات کنم.پوشید خیلی به پاش میومد.توی خونه با یک تیشرت بلند و شلوار خوشگل ورزشی بود.از لای تیشرتش کوس کوچولوش دیده شد…گفت کیوان خیلی بدی.گفتم چرا آخه.گفت اون روز هم توی مغازه چش چرونی کردی الانم همینطور.گفتم دختر تو چرا اینقدر زرنگی.خوب نیست ها.گفت نکنه هر دختری میاد میری چش چرونی.گفتم اول باید خیلی خوشگل باشه دوما باید ملکه باشه که من برم خودم کفش پاش کنم.بعد هم وقتی برم نمیخواد یک کوچولو دید بزنم…خب دستمزد مه دیگه.یک نظر هم حلاله.گفت بخدا دیگه نمیخوام بری برای کمک کردن و پوشاندن کفش کسی جلوی پاهاش بشینی.گفتم چشم برای خانومم چی.گفت نه این اشکال نداره.گفتم آها باشه…کفشها رو پوشید رفت بیرون…گفت مامان ببین چقدر قشنگن…دیدی اون بی ریختها رو انداخت بهمون…گفتم حالا آبروی من وببرها. باباش خندید گفت کاسبن دیگه.نمیشه سرشون کلاه گذاشت…گفتم مادر جون مال شما چطور بود.گفت پسرم من که ازینا نمی‌نمیپوشم. ولی باشه تستشون میکنم.گفتم اینها برای کوه و بیابون خوبه.البته توی تیپ اسپرت عالی میشن.شما هم که ماشالله هنوز خوب جوونید.اگه اجازه منو بدین مرخص بشم.گفت نه پسرم شام حاضره باید بخوری بعد بری.گفتم آخه حاج خانوم منتظره.خیلی هم به سر وقت خونه رفتن اهمیت میده.گفت بهش زنگ زدم اجازه تو گرفتم.گفته خیر ببینی خواهر دیگه مال شما.از دستت خسته شدن.گفتم این هم شانس منه دیگه…رعنا گفت یعنی کم شانسی.ببین مادر خانومت چقدر دوستت داره که موقع چایی و شام رسیدی.گفتم ممنونم.همون موقع رویا اومد گفت بابا بابا جون این یارو که ماهواره نصب میکنه کجاست این دیش ما رو باد تکونش داده بهم ریخته.نمیتونم سریالهامو ببینم.هنوز منو ندیده بود‌در باز بود شتری اومد داخل.ولی لامصب چه بدنی داشت.سینه های گنده و بزرگ وکون درشت و زیبا کمر باریک.ساپورت کلفت و تنگ پاش بود.بخدا میگم قلمبگی کوسش اینقدر توی دید بود که نگو.رعنا گفت هوی خانوم همینجور راحتی پوشیدی اومدی پایین.یا الله چیزی بگو.تا برگشت منو دید گفت ای وای خدا مرگم بده.رفت اتاق رعنا گفت خانوم نمیتونی بگی نامزدت اینجاست…رعنا گفت مگه تو رو شوهرت ندادن چیه های سرتو میندازی پایین عین چی میای داخل.مامان کلیدو ازش بگیر ها.گفت حالا تو رو هم می‌بینیم.پدرش گفت دعوا نکنید الان کیوان باور میکنه شما همیشه با هم در گیرید.اومد بیرون مانتو رعنا تنش بود اما سر لخت بود.رعنا گفت بفرما خانوم پول یکجفت جردن اصل بهم بدهکاری.گفت وای چی خوشگل هستن.مال منه.گفتم قابل نداره.گفت رعنا جون چرا به تو بدهکارباشم پسر همسایه آورده. تو طلبکاری.گفت من نبودم پسر همسایه یخ هم در خونه نمی اورد‌خندیدم.گفت بابا بخدا من بردمش در مغازه آقای کیوان این نمی‌دونست اصلا کیوان کیه.گفتم نه رویا خانوم این خوب هم میدونسته.چندساله داره از بالا منو رصد میکنه.تایم آب خوردن منو هم میدونه.گفت عه دختر تو هنوز هم داری از بالا خانه حاجی رو میبینی.گفتم بیا آقاجون تحویل بگیر اینم مهندسای مملکت.باباش خندید.گفت به هر حال ممنونم آقا کیوان.پولش هرچقدر میدم رعنا.گفتم نه اصلا بخدا اگه این کارو بکنید دلگیر میشم.رعنا گفت بزار بده وضعش خوبه از فردا پررو میشه فک میکنه کفش مجانی واسش ریختن.گفت ببین مامان چقدر بخیله. گفت بخیل نیست مال شوهرشو جمع میکنه.مث تو که بسط نشستی خونه بابات خونه خودتون رو اجاره دادیم مفت زندگی میکنی.گفت مامان دیگه…رعنا گفت ایوالله مامان جون.پدرشون گفت فدای سرش دختر خوب منه.رعنا گفت بابا یعنی من بدم.گفت خدا نکنه. گفتم مهندس فک کنم اینا رو بد لوسشون کردی.مادرش گفت اونم چه جور؟آی گفتی.گفتم رویا خانوم لازم نیست زن بزنی نصاب برو پایین من میرم بالا تنظیمش میکنم با گوشی برام اطلاع بده درسته یانه.؟گفت آخ جون.رعنا گفت ولش کن این پر رومی‌رومیشه…مادرش گفت شام بخورین بعد.رویا پیمان رو بگو بیاد شام زیاد پختم اونم بیاد دور هم باشیم.‌گفت مامان پیمان هنوز نیومده.شاید دیر بیاد.مشغول مغازه هستن…گفتم میشه لطفا بگید کجا برم دستامو بشورم.رعنا گفت بیا توی اتاق خودم سرویس هست.رفتم اونجا پشت سرم اومد.حوله داد بهم. عجب بویی میداد.بوی ادکلن خودش بود‌.گفتم رعنا جمعه میتونی اجازه بگیری بریم کوه و بعدشم باغ خودمون.گفتم البته اگه برف بباره هوا خوب باشه.گفت باشه ببینم چی میشه.حوله دادم بهش.گفتم ببخشید دیگه شخصی بود ولی استفاده کردم.گفت کیوان ازاین به بعد منو تو چیز شخصی نداریم.خب تعارف نکن.دستشو گرفتم .گفتم خیلی دوستت دارم‌.عزیزم.منو ببخش در مورد اون حرفها.‌نمیدونستم انقدر خانومی و گلی.گفت بهش فک نکن…تو هم خوبی.‌رفتیم توی پذیرایی و خداییش مادرش عجب شامی پخته بود.هنوز شام تموم نشده بود که باجناق من اومد‌معرفی کامل شدیم و دیگه امشب خوب باهم آشنا شدیم.پسر چاقالو

ومهربونی دیده می‌شد خیلی با رویا بهم میومدن.کپل و خوشگل.توی کار تعمیرات طلا ونقره بود.معلوم بود وضعش خوبه.خودش بعدا گفت طلا مستعمل که می‌خره میفروشه سود خوبی براش داره.بعد شام گفت بریم واحد ما. منو برد اونجا.گفتم بزار برم بالا دیش رد تنظیمش کنم قول دادم به خانومت.گفت بالا نیست روی تراس این طرفیه…گفتم چی بهتر.رفتم روی تراس.لباساش اونجا پهن بود جلوی دید دیش رو گرفته بود.دامن خیس پهن کرده بود اندازه چتر نجات…گفتم رعنا خانوم.گفت بله.گفتم بیا بگو روشن کنه رسیور رو.‌روشنش کرد.گفتم صداش رو ببرید بالا.گفتم رعنا خانوم گفت باز که رسمی شدی…گفتم عزیزم هنوز خجالت میکشم پیش بقیه بگم رعنا جون.گفت بخدا دوست دارم بگی محکم هم بگی.گفتم چشم.گفتم حالا بیا این چتر نجاتو از جلوی دیش بردارش.که فرکانس برسه با رسیور.‌وقتی دامن رو برداشت زیرش پر شورت وکرست بود.زدیم زیر خنده.گفت رویا بیا.گفت چیه؟گفتش مث اینکه یکساله لباس زیر اتو نشستی گذاشتی همه رو یکجا شستی.گفت خاک تو سرت رعنا به اونا چیکار داری.گفتم رویا خانوم دامن‌دامنتون گنده است‌.رعنا گفت کیوان میگه مث چتر نجات پهنش کردی جلوی دیش خوب دیده نمیشه دیگه…گفت خب انداختم لباس زیرام دیده نشه…توی کشوی لباسام سوسک بود بدم اومد همه رو یکجا شستم.گفتم ماشالله چقدر هم هست.دو دست برای هر شب.به نیت ۱۴معصوم ۱۴تاهم هست.آقا زدن زیر خنده.بدجور میخندیدن.پیمان اومد گفت چیه بگین ماهم بخندیم.رعنا جریان و گفت پیمان گفت دمت گرم داداش…هرچی ما پول در بیارم این خرج خودش میکنه…صدبار گفتم من اپنا رو لختشون رو دوست دارم نه با پوسته.رویا گفت خاک توسرت کنند پیمان آبروی منو بردی…خلاصه دیش تنظیم بود.فقط جلوی دیدش بسته بود…گفت بیا بشینیم لبی تر کنیم.گفتم حالا بیا هنوز زن نبردیم خونه آبرومون رو به باد بده.گفت نه بابا اینا از خودمونن. گفتم بزار زنگ بزنم مادرم.گفتم حاج خانوم من امشب دیر میام شما بخوابین.گفت خوبه دیگه کم کم ما رو فراموش نکنی.گفتم نه عزیز دلم.خونه آقا پیمان دعوتم.گفت خوش بگذره.گفت چی میخوری گفتم هرچی باشه…رعنا گفت چی داری. ؟فقط شراب دست ساز.رعنا گفت نه من فقط قوطی پلمپ باشه میخورم دست ساز نمی‌خورم… رویا گفت کوفت بخور.خیلی دلت بخواد.پیمان گفت دیر وقته اگه نه میرفتم میگرفتم.گفتم لازم نیست.الان میرم از خونه میارم…گفت دمت گرم.توی خونه داری گفتم گاه گداری تنهایی لبی تر میکنم.گفت پس بدو.گفتم تو نمیایی با من.گفت بیام گفتم چی میشه مگه…اون روبرویه دیگه…گفت باشه.فقط شال انداخت سرش و رفتیم خونه آروم در رو باز کردم لامپهای توی حیاط روشن بودن ولی ساکت بود…رعنا گفت وای چقدر خونه شما قشنگه و حیاطش بزرگه…بابام پشتمون بود ندیده بودیمش.گفت مال خودته عروس گلم.میخوام همینجا مجلس بگیرم براتون.چطوره.رعنا گفت سلام آقاجون ببخشید ندیدمتون. گفت قربونت عزیزم مهم نیست.من گاه گداری یکی دو نخ ازین سیگار خارجی های این شازده کش میرم میام زیر این بید مجنون میشینم میکشم.گفتم آی آقاجون ببخشید.گفت فک کردی نمیدونم چه غلطایی میکنی.الانم چون دیگه داری متاهل میشی بهت گفتم…الانم حتما اومدی تلخکی هاتو ببری با قلیونت که مصرف کنی.گفتم وای آقاجون قلیون فراموشم شده بود.گفت خاک بر سرت.تاکید هم میکنه.رفتم جلو دستشو بوسیدم.گفتم دمت گرم که تا الان خرابم نکردی.گفت مبارکت باشه.برو به زندگیت برس.دختر خوبی گیرت اومده.اومد جلو منو رعنا رو بوسید.صدا زد خانوم کجایی،؟گفت چیه خونه رو گذاشتی روی سرت.گفت قرار بود اولین بار عروست اومد خونه چی بهش بدی.گفت کو حالا بیاد اینجا.گفت بیا اومده.توی حیاط.قایم شده.تا اومد گفت وای قربونش برم‌‌.‌رفت خونه سریع برگشت اومد۱انگشتر خوشگل نگین دار اورد گفت این رو چند سال قبل از مشهد خریدم.برای زن کیوان.گفتم اولین بارکه پاشو بزاره اینجا بهش بدم.بابام هم یکی از انگشترشو داد بهم…دوباره هر دوی ما رو بوسیدن.رفتیم اتاقم.از توی یخچال خودم ۳تا.قوطی نوشیدنی بود برداشتم با قلیونم.رفتیم خونه رویا شون.سر راه کمی مزه و تنقلات گرفتم.رفتیم بالا.رسیدیم اونجا دیدم پدرزن مادرزنم هم هستن خیلی خجالت کشیدم.پدرشون گفت بیا بشین بدون ما می‌میخواستین صفا کنید.خلاصه که اونها یکی دوساعتی نشستن ومن هم با دسته شکسته چون بخاطر تصادفم چند روز آخر سال مرخصی داشتم خیالم راحت بود.ساعت۱ اونها رفتن بالا من موندم و پیمان و زنها مون.تقریبا کله ها داغ بود.گفتم پیمان جون من دیگه فول شدم.اجازه بده برم.گفت یک نخ سیگار بکشیم برو.گفتم آخه.رعنا گفت اینبار اشکال نداره بکش.پیمان خندید.گفت ذلیلی ها.گفت اونم چه جورش.رویا خندید گفت خدا شانس بده.ببین پیمان.بدون اجازه خانومش آب نمیخوره…میخواستم دیگه برم.رعنا گفت تادم در باهات میام…گفتم ممنونم.از رویا اینا خداحافظی کردم وازپله ها آروم میومدیم پایین.گفتم بریم واحد خودمون رو ببینیم.گفت الان گفتم آره.گفت بریم.رفتیم داخل تاریک بود.کلید رو زدم.روشن شد در

روبستم.منو نگاه کرد شالش روی شونه هاش بود.خیلی مست بودم.هم سیگار کشیده بودم.هم قلیون.هم دست ساز خورده بودم هم پلمپ.دیگه آمپرم بالا بود.این هم مثل کبک توی خونه می خرامید میگفت اینجا چی بزاریم اونجا چی بزاریم.توی آشپزخونه کنار جزیره وسط آشپزخانه بودیم.همونجا ناخودآگاه بغلش کردم.محکم بوسیدمش.کمرشو گرفتم.محکم چسبوندمش.به خودم دوباره بوسیدمش.گفت کیوان جون مستی ولم کن.گفتم تو دیگه مال خودمی.ساکت باش.محکم دستامو گرفته بود که از هم بازشون کنه.کله ام داغ داغ بود.دوباره محکم لبشو بوسیدم.گفت تو رو خدا ولم کن.کیوان میترسم ازت.نگاهش کردم گفتم چرا ازم می‌ترسی.گفت ما هنوز محرم نیستیم…گفتم دنبال این حرفها نباش.تو دیگه مال منی.گفت نه ولم کن.محکم گرفته بودمش.خیلی شهوتی شده بودم.کیرم هم بلند شده بود.چون شلوار پارچه ای اداری تنم بود.صبح رفته بودم بانک مرخصی بگیرم لباس رسمی کت شلوار تنم بود.با همونا رفتم مغازه و اومدم خونه اینها.قشنگ کیره خودشو نشون میداد.این هم فهمید ترسید.دید ولش نمیکنم.با دستاش از قفسه سینه هولم میداد.من هم کیرم قشنگ می‌خورد به شکمش ونرمی روی کوسش.خیلی دیگه ترسید.محکم گذاشت زیر گوشم.نگاهش کردم. ولش کردم.دیدی رفت سمت درو فرار کرد.من چند دقیقه بودم.کم کم می‌فهمیدم چیکار کردم.زودی زدم به چاک.رسیدم خونه خیلی فکر بودم.با لباس افتادم روی تخت.همینجوری خوابم برده بود.اصلا نفهمیدم.ساعت چنده.ظهر مادرم بیدارم کرد.گفت پاشو دیگه زیاده روی نکن تا لش نیفتی توی تختت.بیدار شدم رفتم دوش گرفتم.زیر دوش یادم اومد چیکار کردم.گفتم وای خاک برسرم.فاتحه خودمو خوندم.باور کنید نمیخواستم بیرون بیام.وقتی در اومدم.رب دوشامبر تنم بود.دیدم صدا میاد از توی پذیرایی.آروم نگاه کردم.مادر رعنا بود.لباس تمیز پوشیدم.رفتم احوال پرسی منو دید خندید.گفتم خاله میتونم شماره رعنا رو داشته باشم.گفت نه. گفتم آخه می خوام ازش عذرخواهی کنم.مادرم گفت چرا.گفت بخاطر اون روز اون حرفها میگه.مادرم گفت دیگه تموم شد.بزار برم چایی بیارم.مادرم که رفت گفتم خاله بده دیگه شمارش رو من احمق دیشب مست بودم نفهمیدم چه گوهی دارم میخورم.حتی اشکم هم در اومد.گفت وای جمع کن خودتو.اونم مث تو شده گفته همه چی رو بهم.اشکال نداره.من به مادرت چیزی نگفتم.به بهانه احوالپرسی اومدم خونه شما ببینم چیکار میکنی.نگی به مادرت چی شده ها.گفتم خب شما شماره اش رو بده.گفت هر وقت گفتی مادر جون بهت میدم.گفتم بخدا ببخشید مادر جون.گفت حالا شد.شماره گرفتم و زنگ زدم بهش.هرچی زدم برنداشت زنگ می‌خورد برنمی‌داشت.رد میداد.گفتم نه بر نمیداره‌.مادر جون از طرف من ازش عذرخواهی کن.با اجازه من برم بیرون.باید برم مغازه.گفت برو پسرم.ظهر بود سرمون شلوغ بود.من هم که با یکدست بودم.۳روز به عید بود آخرین روز کاری اداری شهرداری بود‌.اعصابم خورد بود.ساعت نزدیک دو ونیم بود.رفتم ته مغازه.یک چایی ریختم.معمولا توی مغازه اصلا سیگار نمیکشم.اما اعصابم داغون بود.سعید گفت چی شده اوستا.برگشتم گفتم بی‌پدر مادر نگفتم بهت بهم نگو اوستا.کوسکش بزنم لهت کنم.همون لحظه سمانه منو دید.گفت ببخشید آقا کیوان منظوری نداشت.مشتری هست.مراعات کنید.گفتم آخه.سعید گفت ببخشید.اخه امروز خیلی خرابی.گفتم سعید هیچی نگو که فاتحه زندگی رو خوندم.گفت چرا گفتم نپرس به کارت برس. پشتم بهشون بود دم سینک ظرفشویی داشتم سیگار میکشیدم.حتی چایی هم نخوردم…مشتری داشتم.فقط سیگار میکشیدم.و خاکستر سیگار رو می‌ریختم توی سینک…توی زندگیم داغون تر ازین نبودم.اخه خودم تمام لذت وکیف دیشب رو بگاداده بودم رفته بود.محکم پک زدم به سیگارم.یکدفعه ای صدای نازی اومد.مگه قرار نبود دیگه سیگار نکشی…برگشتم دیدم خودشه.رعنای منه.گفتم سلام عزیزم کی اومدی.گفت خیلی وقته اینجام.چقدر بددهنی تو؟گفتم آره.گفت هیچچی نگو.گفتم رعنا بخدا نمیدونم چی بگم…خرابتم.گفت نگفتی مگه قول ندادی سیگار نکشی.گفتم عزیزم چرا گوشیمو جواب ندادی.مامانت خونه ما بود.شماره تو رو ازش گرفتم.گفت تو کی به من زنگ زدی که من جواب ندم.گفتم اتفاقا چندبار رد هم دادی.گفت وای من توی جلسه شورای شهر بودم.چندبار شماره ناشناس زنگ زد رد دادم.تو بودی‌.؟گفتم آره دیگه…گفت شماره تو که این نبود.اونشب کارت دادی بهم.گفتم اون شماره اینستا برای تبلیغات. شماره اصلیم برای خانواده اینه.گفت بخدا نمیدونستم.گفتم مهم نیست.عزیزم ناهار خوردی گفت نه خیلی هم گشنه ام.گفتم باشه چی میخوری بریم رستوران.گفت نه مثل اینکه این بچه ها هم گشنه اند.برو پیتزا بگیر همه بخوریم…گفتم بروی چشم.سعید گفت اوستا.بزار من برم…گفتم سمانه دیدی این خودش میخاره.گفت اوستا الان که سرحالی کسی نیست.گفتم میخواستم امشب عیدی وحقوق بدم میزارم۵عید بانکها باز بشه بعد.سمانه گفت مگه مریضی سعید.واقعا کونت میخاره.من امشب پول لازم بودم.رعنا زد زیر خنده گفت نگران نباشید شوخی میکنه.گفتم بشینید تا بیام.تو باش سعید من بایکدست نمیتونم

که کار کنم.رفتم فست فودی سفارش دادم برگشتم دیدم.رعنا هم مشغول چیدن جنس های جدیده که از انبار آوردیم.گفتم ولش کن خود بچه ها انجام میدن.گفت نه کار قشنگیه دوست دارم انجام بدم.خلاصه زنگ زد مادرش و تا۱۲شب مغازه بودیم…خداییش قدمش سبک بود‌.خوب فروش داشتیم سابقه نداشت.حتی سعیدم گفت اوستا عجب داخلی زدیم.توی این چند سال سابقه نداشته.قدم خانومت خیره ها.گفتم خدایا شکر…موقع رفتن دستمزدشون رو با عیدی دادم به سعید غدیر قسط پول موتورش دوباره عیدی دادم و معذرت خواهی کردم ازش.رعنا رفته بود یک شال و عطر خوشگل برای سمانه خریده بود داد بهش.رسیدم خونه ماشین رو بردم توی پارکینگ.گفتم رعنا بخدا حال دیشبم دست خودم نبود.گفت من باید ازت عذرخواهی کنم.اخه بد زدم زیر گوشت.گفتم حقم بود اگه نزده بودی شاید الان مامانم یک نوه دیگه هم داشت.گفت پس حقت بود.همون موقع در آسانسور باز شد مادرش اومد پیش ما برامون شیرینی آورد. گفت بردارید تا کامتون شیرین بشه.دیدم اومدین داخل.ببخشید که خلوتتون رو خراب کردم.سر شالش رو بوسیدم گفتم مادر جون ممنون که امروز به مادرم چیزی نگفتین…پیشونیم رو بوسید گفت تو پسر خوبی هستی مهم نیست.شما تا بهم عادت کنید خیلی طول میکشه.گفتم آره درسته.ولی بدون رعنا دیگه نمیتونم سر کنم.روز اول عید سال تحویلی.بابام همه رو دعوت کرد.و خانواده رعناشون هم بودن.با مهموناشون نامزدی ما رو اعلام کردن و مادرم جلوی همه یک چادر انداخت سرش و با یک حلقه نامزدی دست عروسش کرد.رسمی شدیم دوشب بعد بله برون بود‌و کلی مهمون.همونجا بابام با اجازه پدر رعنا عاقد آورد عقد هم کردیم.چون مجلس بزرگ بود هم شد بله برون هم عقد کنون.قرار شد بابام عروسی بزرگ رو تابستون برپاکنه.شب از شهرهای دیگه هم مهمون اومده بود براشون تا۴صبح زدیم رقصیدیم.ساعت۴خونه خودشون خونه رویا شون همه پر مهمون بود.حتی اتاق رعنا توش پر خانوم بود و بچه.حتی چند تا از مردها رفتن واحد من فرش پهن کردن اونجا خوابیدن.من موندم و عروس خانوم.گفتم بریم اتاق من.اونجا بخوابیم.گفت من هم بیام.گفتم هنوزم نمیخوای بیای.نترس کاریت ندارم مست نیستم.گفت کیوان.خجالت میکشم.گفتم از من؟تاکی میخوای خجالت بکشی.مادرش گفت کیوان جون شما برین خونه خودتون بخوابید.اینها هم خسته هستن تا ظهر می‌خوابند.راحت باشین.گفتم مادر جون اجازه هست رعنا هم بیاد پیشم.گفت عزیزم دیگه اجازه اش دست توست.همسر رسمی وشرعی خودته.برین عزیزم.گفتم ممنونم.رعنا گفت مامان.میشه نرم.گفتم اشکال نداره راحت باش.خداحافظی کردم رفتم خونه.پدرم زودتر اومده بود خونه.گفت شاه دوماد چیه دماغت آویزونه.گفتم شانس نداریم که.خونه پر مهمونه.گفت میاوردیش اینجا.گفتم خجالت میکشه.گفت جانم عروس.ایوالله شیرپاک خورده.گفتم برو بابا. خندید.گفت حقته.رفتم اتاقم.لباسامو در آوردم اینقدر مهمون بود و خونه گرم بودن الکی هم رقصیدم با دست شکسته کلی عرق کرده بودم.رفتم حموم یک دوشی بگیرم.وقتی برگشتم.دیدم گوشیم که روی سایلنت بوده کلی اس اومده و زنگ خورده…برداشتم دیدم.همه رعنا بوده کلی زنگ زده بود وقتی دیده بود جواب نمیدم…کلی حرف عاشقانه زده بود.کلی عذر خواهی کرده بود.زنگ زدم بهش‌.صدای زنگ از توی خونه ما بود.گوش دادم دیدم از توی هال صداش میاد.دیدم با پدر مادرش خونه ما هستن.اذون صبح بود.مادرش خندید.گفتم اینجا چیکار میکنید.گفت میبینی که جای خواب نداریم.گفتم قدمتون سر چشم.رعنا اصلا انگار حواسش به دیگران نبود.گفت چرا گوشیتو جواب ندادی.به این زودی باهام قهر کردی.گفتم نه بخدا چرا قهر کنم.ببین موهام خیسه رفته بودم دوش بگیرم.صداشو نشنیدم.خفه بود.نفهمیدم.پدرش گفت دیدی دختر گفتم کیوان اینجور پسری نیست.گفتم بخدا آقاجون من اومدم خونه بدنم عرق داشت اینقدر که منو مجبور کردن با همین یکدست سالم الکی برقصم.رفتم دوش بگیرم.گفتم ظهر دوباره میایم پیش مهمونا زشته بدنم بوی عرق بده.رعنا جون بخدا من باهات قهر نیستم.مادرش گفت الان وقت این حرفها نیست برین بگیرید استراحت کنید.اولین شبه باهم هستین هیچ وقت فراموشتون نمیشه.باهم رفتیم اتاق من.ساکت بود.اسمون داشت روشن میشد.ساعت نزدیک۵صبح بود.پدر مادرامون هنوز داشتن صحبت میکردن خوشحال بودن.‌در اتاق رو بستم.گفتم بشین.چیزی میخوری بیارم.گفت آب خوردن.در یخچال کوچولو اتاقم رو باز کردم.براش یک دلستر خنک بازکردم.گفت الکلی که نیست.گفتم عزیزم ببین مارکش ایرانیه.قربونت بشم.خجالتم نده دیگه.گفت چرا گوشیتو جواب ندادی.خیلی زنگ زدم.چرا پیام‌ها مو جواب ندادی.گفتم رعناجون بخدا بجون تو حموم بودم.حموم طول کشید چون با یکدست بودم.خب چکار کنم دیگه…گفت مامانم دعوام کرد که چرا تنهات گذاشتم.گفتم من معذرت میخام. خوبه.گفت کیوان من میترسم.گفتم دیوونه شب عروسیمون نیست که کاری بکنیم تو بترسی.گفت پس چرا اون شب میخواستی کاری بکنی.گفتم خب مست بودم الان که نیستم سرحالم.گفتم تو روی تخت بخواب من پایین میخوابم.گفت مطمئنی؟گفتم آره راحت بخواب آروم باش.

رفت روی تختم دراز کشید.گفتم میخوای با همین پیراهن مجلسی بخوابی اذیت میشی که.گفت آخه چیزی زیرش ندارم.گفتم برم برات از خونه خودتون لباس بیارم.به مامانت بگم.گفت نه اصلا.گفتم پس راحت باش.بیا یک تیشرت نو خریدم هنوز نپوشیومش تو تنت کن.گفت باشه ممنونم.نشست روی تخت.گفتم برم بیرون گفت.میری.گفتم آره چرا نرم چی میشه مگه.راحت باش.گفت مرسی عزیزم.تابلندشدم برم.گفت نرو ولی صورتتو بچرخون منو نگاه نکن.خب پسر خوبی باش.گفتم چشم.گفتم رعنا جون من و تو زن وشوهریم ها.شرعا عرفا و قانونا.گفت خب که چی گفتم.گناه که نمی‌کنیم.گفت خب من هم خجالت میکشم هم میترسم.گفتم از کسی که عاشقته می‌ترسی.گفت سابقه ات خرابه.نمیتونم باهات تنها باشم.گفتم ببخشید بخدا.ذهنیتت دیگه در مورد من خراب شده حق داری.بلندشد سرپا.لباسش رو درآورد.ولی من نگاهش میکردم.فک می‌کرد پشتم باشه.سوتین بدون بند بسته بود برای لباس نامزدیش. سفید بود سفید عین برف.خوشگل ناز ترکه ای.خوش قدوبالا.شورتش هم سفید ست سوتینش بود.نگاهش میکردم.لباسشو گذاشت کنار تیشرت منو تنش کرد.براش گشاد وبلندبود.موهای قشنگش پر پنس و فنر مو وچرت وپرتهای دیگه بود که من اسمشون رو بلد نیستم.برگشت سمت من دید دارم نگاهش میکنم.گفت داشتی منو می‌دیدی.گفتم آره…از کی ؟گفتم از اولش.خیلی نازی خدا برای خلقت وقت گذاشته.گفت ولی تو خیلی بدی.چرا منو نگاه کردی.گفتم داری شوخی میکنی.گفت چی شوخی تو بهم قول دادی.گفتم رعنا جون من همسرتم ها.گفت باشی.تو دروغ گویی.گفتم باشه ببخشید اصلا تو اینجا بخواب من میرم بیرون.گفت نه نری ها.گفتم نمیتونم پیشت بمونم.تو بهم میگی دروغگو.شاید همه حرفهام دروغ باشه.پس به دردت نمی‌خورم.گفت یعنی چی.گفتم از وقتی اومدی داری مث غریبه ها باهام رفتار میکنی.خوب بودن من اینجا چه فایده ای داره. ؟بزار خودمون رو اذیت نکنیم.گفت نه نرو ببخشید.من خجالت میکشم.رفت روی تخت.گفتم پس بگیر بخواب.گفت باشه.دراز کشید و پتو رو کشید روی خودش.من پایین بودم بیدار بودم.خودم از شبی که متوجه شدم خونه از بالا دید داره پرده کرکره ها رو میکشیدم.دلم گرفته بود.اروم لای پرده رو باز کردم آسمون دیگه روشن شده بود.خورشید نبود هنوز.اما سپیده زده بود.بیرون رو نگاه میکردم.واقعا غصه داشتم.اروم از کشوی میزم یک سیگار درآوردم.روشنش کردم.لای پنجره رو باز کردم.اروم پک میزدم.روی صندلی میز کامپیوترم کنار پنجره با شلوارک و رکابی نشسته بودم بیرون رو نگاه میکردم.نسیم سردی میومد داخل.اکثرا موقع خواب اصلا فقط با یک شورت بلند میخوابیدم.ولی امشب گفتم این لباس بهتره تا لخت بودن‌.یک آن دیدم با اون دستای قشنگش سیگارو از روی لبم برداشت از لای پنجره انداخت بیرون پنجره رو هم بست.گفت موهای قشنگت خیسه سرما میخوری.لای پرده رو هم کشید.گفتم تو بخواب.گفت تنها خوابم نمیاد بیا پیش من.گفتم نه ناراحتت میکنم.فایده ای نداره.ما باید هنوز خیلی زیاد باهم وقت میذاشتیم آشنا بشیم.زود بود عقدمون.گفت کیوان پشیمونی؟هیچی نگفتم.گفت یعنی واقعا پشیمونی.سکوت علامت رضایته. گفتم چرت نگو.اگه کسی هم پشیمون باشه تویی نه من.گفت من چرا اونوقت.گفتم چون من برای باتو بودن لحظه شماری میکردم.ولی تو حتی راضی نیستی نگاهت کنم.ساکت شد.گفتم بهم میگی دروغگو.در صورتیکه من از دیدنت لذت می‌بردم.درکت میکنم نباید به این زودی به یک پسری که تازه آشنا شدی وا بدی و خودتو کامل بتونی در اختیارش بزاری.ولی تو هم این شرایط رو پذیرفتی که دیشب بله رو گفتی…الان من نامحرمم. باید صورتمو بچرخونم تا خانومم لباس عوض کنه.من پایین بخوابم اون بالا.یا برعکس.اونوقت به نظرت زود نبود عقد ما…چون بهم اعتماد نداریم…البته من دارم تو نداری.چون شوهرتو قبولش نداری یا که هنوز دوستش نداری.گفت نه بخدا اونقدری دوستت دارم که نمیدونی…ولی.گفتم ولی چی…گفت هنوز که به تو عادت نکردم.به نگاهت به باهم بودنمون. گفتم نمیخوای از یک نقطه ای به بعد شروع کنی و عادت کنی.ساکت شد.اون رو تخت بود.من پایین.رفتم زیر پتو.اونم رفت زیر پتوی خودش.ساکت بودیم.خوابمون برد واقعا خسته بودیم.صدای تق تق در اتاق میومد.مادرم بود گفت بچه ها بلند شید.زهره مهمان ها همه بیدار شدن منتظر شما هستند.گفتم چشم مامان جون الان میام.همون موقع مادر رعنا گفت عزیزم در رو باز کن.گفتم در بازه مادر جون.رعنا هنوز خواب بود.اومد داخل.مادر من هم اومد.دیدن اون بالا تنها خوابیده من هم پایین تنها.مادرش گفت بیدارش کن کارش دارم.مادرم گفت مث اینکه عروس ما نمیدونه شوهر داری چیه.مادرم رفت بیرون خیلی هم ناراحت بود.همه چی رو فهمید.که چیزی بین ما نبوده.مادرش گفت چی شد چی اتفاقی افتاد.گفتم هیچی مادر جون.فقط خوابیدیم اون بالا من پایین.گفت همین گفتم همینش هم زیاد بود.لباس در می‌آورد نگاهش کردم.بدجوری ازم دلخور شد.گفت وای خدا مرگم بده چرا.گفتم نمیدونم میگه خجالت میکشم.میگه میترسم.نمیدونم شاید دوسم نداره پشیمونه.خلاصه که نمیدونم دیگه.لباس پوشیدم

رفتم بیرون.مادرم.صدام زد اتاق دیگه گفت راستش رو بگو چی شده.گفتم هیچی بخدا.ازم خجالت میکشه. فقط خوابیدیم.خیلی عصبی شد.بوسش کردم.گفتم جوش نزن درست میشه.گفت نه بهش زیاد رو نده.افسار زندگیتو بگیر دست خودت.اگه نه پشیمون میشی.گفتم چشم عزیزم فعلا که شب اول بود.گفت خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می‌رود دیوار کج.پسر جون مهم خشت اوله.گفتم بازم چشم.گفت من دو تا عروس دیگه هم دارم.هیچکدوم اینجوری نبودن.گفتم حالا خونسرد باش.برگشتم اتاقم.صدای مادرش میومد.رعنا خجالت نکشیدی.فقط خوابیدی.پسره خیلی مرده که بهت چیزی نگفته.گفت مامان اون نگفته تو میگی.مگه نگفتم زوده برای عقدمون.من هنوز باید فکر کنم.شما عجله کردین.گفت مگه این هم کفشه که نظرت دوتا بشه.ازدواجه.یک بار بله بگی تمومه.گفتم پس پشیمونی.ممنونتم.عجب دوستم داشتی.منو مسخره کردی.زدم بیرون.واقعا زدم بیرون.با دست شکسته ماشین خودمو روندم.اصلا نمیدونستم کجا میرم.خدا میدونه فقط میگاییدمش.وقتی نگاه کردم نزدیک اتوبان قم بودم.ساعت۳بود‌فقط میروندم. یادم اومد که گوشیمو برنداشتم.ولی واقعا رفتم قم و رفتم زیارت.دلم گرفته بود.یکمی سوهان سوغاتی گرفتم برگشتم.ساعت دقیق۱نصف شب بود رسیدم دم خونه…توی حرم که بودم برای ازدواج توسط یک حاجی آخوندی استخاره کردم.گفت پسر جون تا وقتی که صبر داشته باشی باهاش مدارا کنی.موفقی اگه نه دوامی نداره.گفتم ما خب الان عقد کردیم.گفت پس صبرداشته باش و مدارا کن.تا زندگی کنی.دیدم چراغهای خونه اونا که خاموشه.خیالم راحت شد.ماشیم رو توی خیابون پارکش کردم.حتی نبردمش توی حیاط خونه خودمون.در حیاط رو کلید انداختم بازش کردم.دیدم خلوته.گفتم خوبه برم آروم بگیرم بخوابم.صبح با پدرم صحبت میکنم.اروم در ورودی هال خونه رو باز کردم.نور کمی توی سالن بود.کفشامو که در آوردم.لامپ سالن روشن شد.مادرم بود.اطرافش.بابام و داداشام با زنهاشون.خواهرام و بچه ها و شوهراشون.خانواده رعنا با کس و کارشون.اقلا ۵۰نفر بودن.نایلون سوغاتی ها دستم بود.فقط رعنا نبود.مادرم اومد جلو بابام تا خواست حرفی بزنه مادرم کوبید توی صورتم.خیلی خجالت کشیدم.گفت کجا بودی.چرا گوشیتو جواب ندادی.گفتم مادر عزیزم.گوشیم خونه جا مونده.رفتم قم حرم حضرت معصومه با خودم خلوت کنم.ممنونم که نگرانم بودین.برگشتم کفشام پوشیدم زدم توی کوچه.پدرم بدجور توپید به مادرم.گفت زن مگه دیوانه ای از صبح منتظری بیاد چشم به راهی.حالا که اومده جلوی کس وناکس میزنی زیر گوشش. رفتم بیرون در رو محکم بستم.سوار شدم تا میخواستم حرکت کنم.رعنا جلوی ماشینم رو گرفت.همون لحظه برادر و خواهرام اومدن توی خیابون.آبجی کوچیکه گفت داداشی گلم کجا بودی بخدا دلمون هزار جا رفت.مردیم و زنده شدیم.گفتم تنهام آبجی رفتم با تنهایی خودم کنار بیام.رعنا گفت بخدا تنها نیستی.من کنارتم.نرو کیوان.آخه کجا میری.از ظهری که رفتی دارم سرکوفت می‌شنوم و گریه میکنم.مگه نگفتی بدون من یک لحظه نمیتونی سر کنی…پس چی شد.گفتم تو چت شد.تو که فکر رو نکرده بودی چرا بله گفتی. هم منو زجرم دادی هم خودتو.الان توی برزخ زندگی گیر کردم.مادرم منو توی بچگی هامم کتک نزده بود که الان جلوی همه سکه یه پولم کرد.اونم فقط بخاطر کاری که تو بامن کردی.من تمام حرفهای تو و مادر تو ظهر شنیدم.تو پشیمونی اشکالی نداره.من هم پا میزارم روی دلم بزار تو خوش باشی.عشق که یکطرفه نمیشه.زوری هم نمیشه.من سوار ماشین بودم میخواستم راه بیفتم.پدر مادرش ساکت بودن.حرفی نمی‌زدند.معلوم بود خجالت میکشن.پدرم اومد کنارم.نشست گفت خواهش میکنم همه برین داخل نصف شبه زشته.من با پسرم و عروسم کار دارم.رعنا گوشه سپر ماشین تکیه داده بود.اروم اشک می‌ریخت.پدرم نشست اول ماشینو خاموش کرد.بعدش سوییچ رو ازم گرفت.گفت.گناه داره دختر خوبی بخشش.خودشم پشیمونه.من باهاش حرف زدم.خیلی هم دوستت داره.از ظهری از دلواپسی داره دلش میترکه.زندگی همینه دیگه بالا پایین داره.گفتم آقاجون ماعجله کردیم.گفت نه اصلا اینطور نیست. شما درسته که بالای۲۵سال دارید اماتجربه ندارید هنوز عین بچه ها رفتار می کنید.الان هم برو خونه مهندس.پیش خانومت باش.نذار کارات باعث بشه دشمنانت شاد بشن.بدو بابا جون.گفت رعنا دخترم بیا دست شوهرتو بگیر ببرش خونه خودتون.ما مهمونمون زیاده.بزار جو آروم بشه.تا عروسیتون رو برگزار کنم.همه بدونند شما عاشق هم هستین.دیگه به هم کم و کسری نکنید.به دو پسر.گناه داره منتظرته.رفتم پایین.پدر مادر رعنا.دم در خونه ما با مادرم نگاهمون میکردن.رعنا دستشو دراز کرد.من هم مجبوری برای حرف پدرم که دلش نشکنه.دستشو گرفتم.بابام ماشینمو برد داخل خونه خودمون.منو رعنا رفتیم بالا.داخل خونه که شدیم.هم رسیده نرسیده اینم گذاشت زیر گوشم.گفتم مرسی از پذیراییت. کفشامو پوشیدم.گفت بخدا کیوان اگه بری تنهام بزاری.هنوز نرسیدی پایین.من از بالای این تراس خودمو زودتر از تو میرسونم توی خیابون.حالا ببین راست میگم یا دروغ.نگاهش کردم.دروغ نمی‌گفت خیلی

جدی بود گفت از ظهر که رفتی مضحکه خاص و عام شدم.چرا رفتی.گفتم چون من هم از مادرم و مادرت خجالت کشیدم.وقتی اومدن توی اتاق تو خواب بودی.تو بالا من پایین تخت.فهمیدن جدا بودیم.آخه دختر خوب کی شب اول زندگیش جدا میخوابه که تو از من جدا خوابیدی.تازه به مادرت هم میگی ما عجله کردیم.خب از قدیم میگن جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته.الان چکار کنم.تشک من کجاست بخوابم تو راحت باشی.گفت خیلی بی رحمی.گفتم ممنونتم.تو منو سرکوب میکنی تنهام میزاری بهم میگی دروغگو…به خاطرت پیش همه کوچک شدم کتک خوردم.اونوقت من بی رحمم.کیوان جون بخدا خودم میدونم اشتباه کردم.دلتو شکوندم.الان نمیدونم چی بگم.فقط میگم نرو خب.گفتم باشه نمیرم که تو آبروت نره.ولی مگه نگفتی دوستم داری.مگه ما با هم صحبت نکردیم درد و دل نکردیم.مگه نمیدونی چقدر دوستت دارم. خب چرا اذیتم میکنی.خب پس چرا من ازدواج کردم که زجر بکشم.خب قبلش که داشتم مثل شاه زندگی میکردم.من دنبال ملکه قصر خودم بودم.ولی تو…نشستم روی مبل.کاپشنم رو در آوردم.گفتم خدایا چقدر خسته ام. شاید یکضرب رفت وبرگشتی۵۰۰کیلومتر بیشتر رانندگی کرده بودم.تکیه دادم به مبل.واقعا خوابم میومد…،کیوان عزیزم بیا توی اتاق خودم بخواب،رو تخت بخواب اینجا کمرت درد میگیره.بلند شدم رفتم توی اتاقش.تخت اینم مث مال من یکنفره بود…با لباس دراز کشیدم روی تخت.گفت لباساتو میخوای در بیاری.از ظهر تنته.گفتم حوصله ندارم اینقدری که خسته‌ام.گفت خودم کمکت میکنم.نشست کنارم.اول دکمه های پیرهنم رو باز کرد.بعدش دکمه کمر شلوار جینم رو باز کرد.گفتم ولش کن خودم درشون میارم.بلندشدم لباسامو در آوردم.فقط با شورت بودم.رفتم روی تخت.آروم بلند شد.اونم قشنگ لباس مجلسی خوشگلی تنش بود اونو هم در آورد.فقط با شورت وسوتین بود اومد بغلم گفت برو کنار من هم جام بشه. رفتم عقب‌تر.پتو رو خودش کشید روی دوتامون.گفت نمیخوای بغلم کنی.مگه نمی خواستی بیام پیشت.خوب اومدم دیگه.گفتم دیر اومدی.حالا که من پیش همه خانواده ام.سکه یک پول شدم اومدی.مادرم خیلی عصبی بود.تا حالا از این برخوردها با من نداشت.پدرم انگاری با بچه ۸ساله صحبت می‌کرد.منو به زبون می‌گرفت.تادلم آروم بشه.نمیدونست از وقتی که رفتم تا برگشتم توی دلم آتیش بوده.پشتش بهم بود.خودشو فشار داد توی بغلم.گفت دستتو بزار زیر سرم میخوام بخوابم.دستم بردم زیر سرش.خودش چسبید بهم.سرش روی بازوی من بود.گفت بغلم کن.آروم با دست دیگه بغلش کردم.توی دستام بود.خودش محکم مچ دستمو گرفت…چشمام داشت سنگین میشد.واقعا چون نمیدونستم آینده ام با این دختر که هر لحظه نظرش عوض میشه چکار کنم.فک نمیکردم در مورد من هم به این زودی تجدید نظر کنه.اما با من هم مث همون کفشی که انتخاب کرده بود رفتار کرد.البته چند باری که خیابون برای خرید هم رفتیم.خیلی اذیت شدیم چون خیلی بد انتخاب وسخت انتخاب بود.ولی دیگه توی انتخاب همسر شوخی که نیست اینو بهش بله بگی فردا بگی نمیخوام یکی دیگه رو انتخاب کنی.تازه این میگه خودم تو رو انتخاب کردم بعدش خانواده نظرمو پسندیدند.الان دو شب نشده پشیمونه…اگه بخاطر حرف پدرم نبود پا روی دلم میذاشتم.همینجا همه چی رو تموم میکردم…این دختر به مرور زمان دو شخصیتی که نه چند شخصیتی شده…توی افکار خودم بودم که خوابم برد آخه واقعا با یکدست رانندگی کردن خسته ام کرده بود…توی خواب بودم فک کردم بارون باریده روی من…بدار شدم دیدم دستم خیسه…یعنی احساس خیس بودن بهم دست داد.سر روی بازوی من داشت…نگاهش کردم چشمای خوشگلش باز بود.اما داشت آروم اشک می‌ریخت… نیم خیز شدم روی صورتش.گفتم چته رعنا.گفتی هیچی.گفتم بگو بهم.اگه دوستم نداری اما بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم.گفت چرا میگی دوستت ندارم از ظهری که رفته بودی اینقدری برات دعا خوندم طوریت نشه سالم برگردی.من خیلی دوستت دارم.اما دست خودم نیست هرچی رو که میخوام داشته باشم باید چندین بار امتحان کنم و انتخاب کنم.از بین خیلی های دیگه…راستش من وسواس انتخاب کردن وبرگزیدن دارم…دست خودمم نیست ها.گفتم عزیزم چرا اول بهم نگفتی…الان من چیکار کنم.خب همسرم دیگه نمیتونم برم چند تا پسر و مرد دیگه بیارم که تو یکی رو انتخاب کنی شایدم منو با اونا بسنجی بعدا انتخابم کنی.من الان شوهرتم و کنارتم باید باهم کنار بیایم اگه نه از همین لحظه تمومش کنیم.من انتخابم تو بودی انتخابت کردم و دوستت دارم.اما تو شک داری.تو باید با خودت کنار بیایی.برگشت اومدبغلم توی روبروی من خودشو جا داد تو سینه ام گفت کیوان من خیلی بدبختم.چندساله با این مشکل دست به گریبانم…نمیتونم حلش کنم.حتی بابا و مامانم مجبور شدن رویا که کوچیکتره رو هم بخاطر من زودتر شوهرش بدن.چون اونم بالای ۲۰سالش بود و وقت ازدواجش بود.ولی من دست دست میکردم.الان هم همه تو رو دوست دارند.خاله دایی وعده وعموهام همه به خاطر انتخابم بهم احسنت گفتن.که هم خانواده خوب و هم جوون خوبی همسرمه…نمیدونم چکارم شد نظرم ازت برگشت…گفتم بخاطر همین میگم.فردا بشین
خوب فکراتو بکن بعد تصمیم بگیر…تمام این مخارج بخدا فدای سرت.من به پدرم میگم…گفت تو ناراحت نمیشی.گفتم چطور نمیشم.من که توی این چند روزه گرفتارت شدم و دوستت دارم.دچار شکست عشقی میشم دیگه.نمونه اش امروز.نفهمیدم کی رسیدم غم.گفت واقعا رفتی قم.گفتم بجون تو رفتم قم.یک ساعت بودم دوباره برگشتم.برای تو هم دعا کردم.درد عاشقی بد دردی وقتی بفهمی دلبرت که انتظار محبت ازش داری حتی توی انتخاب تو هم شک کرده.به خودت مشکوک میشی که چی توی وجودت و رفتارت بوده که رنجیده…من اصلا ازت انتظار نداشتم به مامانت بگی شما عجله کردن من باید فک میکردم…اون شب که توی درمانگاه کنارم بودی خیلی عاشقت شدم.گفتم خدایا چه دختر خوب ومهربونیه. ولی نمیدونستم عشقمون یکطرفه است…گفت نه بخدا الانم خیلی دوستت دارم.ولی نمیدونم باید چکار کنم.گفتم فکر کن.زیاد عجله نکن. مسئله یک عمر زندگی و بچه هامونه. گفت باشه…تو بخواب.گفتم نمیتونم بخوابم دلم میخواد نگات کنم.خب اگه ب من نگاه کنی که نمیتونم فک کنم تصمیم بگیرم.خجالت میکشم.گفت کیوان سردمه.من هیچوقت لخت نخوابیدم.گفتم پاشو لباس بپوش.گفت چقدر بی ذوقی.خانومت کنارت لخت خوابیده.اونوقت میگی لباس بپوش.گفتم بخاطر خودم میگم بپوش.گفت چرا تو هم سردته.گفتم نه تو لختی من لب چشمه تشنه لبم.دارم چطوری بگم.از حس دوست داشتن و درآغوش گرفتنت و حس شهوت میمیرم…باور کنید کیرم شاید نیم‌ساعت بود شق بود بزور کنترلش کرده بودم لای پاهام قایمش کرده بودم…گفت پس چرا هیچ کاری نمیکنی حرکتی نمیزنی.من از اول شب که اومدم بغلت با خودم گفتم رعنا این دیگه تورو نمیخواد اگه میخواست به این راحتی نمی خوابید.گفتم رعنا منو ببین.بخدا من برای اینکه تو درست تصمیم بگیری کاری باهات نداشتم و روی دلم و احساسم پا گذاشتم.چی فک کردی دستتو بده من.از زیر پتو دستشو گرفتم بردم گذاشتم روی کیرم گفتم حالا بگیرش.تا مشتش رو سفت کرد زودی دستشو کشید کنار گفت چی بود.گفتم میخواستی چی باشه مظلوم‌ترین سالار جهان بود.دوشبه توی کفه فقط قد علم کرده کسی نیست به دادش برسه.گفت وای چقدر گنده بود.گفتم مگه میخواستی چقدر باشه.گفت نمیدونم فقط فک نمیکردم اینقدر باشه.چرا اینطوری شده.گفتم خانومم خب برای تو شده دیگه.گفت خب ملکه شب عروسیمون نیست.گفتم نامزدی و عقدمون که هست.به هر حال تو و من مال همدیگه هستیم…بعدشم مگه این عقل داره که بفهمه امشب چی شبیه.؟فقط یک چشم داره با همون همه دنیا رو یک‌جور میبینه.گفت میتونم از نزدیک ببینمش.گفتم آره چرا نه؟مال خودته.گفت وای جدی.ببینمش.گفتم دیوونه پس چی چرا نتونی.اروم زیر پتو شورتمو در آوردم پتو رو زدم کنار گفتم ببینش.نور لامپ شب خواب بود.چشمامون بهش عادت داشت.ولی آروم چراغ مطالعه رو میزش رو هم روشن کرد.اومد جلو.گفت وای چی جالبه.چقدر سر قارچی گنده و قشنگی داره.من یکبار فیلم دیدم سیاه پوست بود سرش کوچک بود اما تنه اش بزرگ بود بیریخت بود و سیاه خیلی بدم اومد.ولی این خوشگله.گفتم بگیرش دستت.بمالش گفت دردش نیاد.گفتم نه آروم بمالش کرم داری بزن بهش دوست داره.لخت بود سینه های خوشگلش زیر سوتینش بود.دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.از زیر بغلش یکدستی گرفتم آوردمش بالا روی تخت.حالا اون زیر بود من بالا.لبای خوشگل و آرایش شده اش رو بوسیدم.هنوز کیرم دستش بود.سوتینش رو دادم بالا.لب گذاشتم روی نوک سینه های خوشگل و کله قندی وسفتش. مکیدمشون آروم آروم.گفت دوستشون داری.گفتم خیلی زیاد.نمیدونم بگم چقدر.گفت منو چی.گفتم لعنتی تو رو که حد مرز نداره.نمیتونم بگم چقدر.گفتم منم دوستت دارم.ولی تو به کارای من زیاد اهمیت نده.خب.منو ببخش.گفتم باشه عزیزم.فداش بشم چقدر تو نازی.تمام گردن و چشماشو بوسیدم.اروم رفتم پایین می خواستم شورتش رو در بیارم.گفت نه. گفتم چرا تو دیدی من نبینم.گفت آخه یکدفعه ای دوباره دیوونه نشی ها.گفتم من دیوونه هامو شدم دیگه.ازین حس بدتر نمیشه که قربونت بشم.دستاشو کشید کنار شورتشو در آوردم.خدا جون قربون خلقتت بشم.من کوس زیاد دیدم و کردم.ولی این کوس تپل و کوچولو سفید و صورتی لب سوراخش خیلی کم رنگ تیره بود.چنان شیوش کرده بود که میگفتی مادرزادی مو در نیاورده.دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم.یک جوری خوردمش که نمی تونست جلوی صدا رو بگیره آه قشنگی میکشید.میگفت داری چیکارم میکنی کیوان.نکن تو رو خدا.نفسم الان میگیره.دستاش توی موهام بود ومحکم سرمو به کوسش فشار میداد.خیلی قشنگ چندتا تکون کوچولو به کمرش داد و ضربه کوچولو زد بهم با کوسش.لش افتاد روی تخت.نگاهم کرد.اروم خنده زد.گفت کیوان چرا اینجوری شدم.هیچوقت این حال رو تجربه نکرده بودم…آب کوسشم شیرین بود.گفتم جانم ارگاسم شدی دیگه.گفت چقدر خوب بود.اخ خدا.محکم بوسم کرد.گفتم حالا بچرخ نوبت منه.گفت وای میخوای چیکارم کنی.گفتم فقط بهم اعتماد کن. مطمئنم خوشت میاد. کیوان بهم دستمال میدی لای پام خیسه خشکش کنم.گفتم باشه.گفتم خودم خشکت میکنم.اروم لای پاهاش و کوس قشنگش رو خشک

کردم.و دمر بود با کرم خودش کیرمو چربش کردم.آروم گذاشتم لای کون قشنگش.کیرم از لای کونش لیز می‌خورد می‌رسید به کوسش.گفت وای نکن اینکارو.میترسم بره داخلش.گفتم خب بره.تندی برگشت گفت نه. مامانم گفته مامان تو سنتی عمل میکنه.باید بکارتمو تا شب عروسی نگهش دارم.اونا قدیمی هستن اعتبار دختر رو به بکارتش ميدونند.گفتم جلو رو نمیگم که پشت رو میگم.گفت نه رویا گفته عقب دردش زیاده.گفتم اون خودش دادناشو داده حالا به تو و من که رسیده نسخه پیچیده.با اون کون گنده اش.اینقدر داده آب خورده کونش شورتش اندازه چتر نجاته. رعنا زیرم از خنده روده بر شده بود.گفت کیوان بخدا اگه بدونه نظر تو در موردش آینه خودکشی میکنه.همیشه میگه کیوان خیلی با ادبه.اما نمیدونه تو چی ناکسی هستی.گفتم والله هر کی به ما میرسه کارشناس میشه.گفت عزیزم حالا امشب رو یک‌جوری سر کن بعدا هر کاری دوست داشتی بکن.گفتم باشه لایی میکنم.تو هم کیف کنی…کیر گنده ام رو لای پاهاش تکون تکون میدادم.وقتی می‌رسید به چوچوله اش.برخورد می‌کرد.ناله اش در میومد.گفتم اونجا دوست داری.گفت خیلی وقتی میخوره بهش حس خوبی بهم دست میده.نمیتونم خودمو نگه دارم ناله ام بیرون میاد.دلم میخواد از داخل بهش فشار میاورد‌.ولی نمیشه دیگه.گفتم اونم به وقتش…قشنگ دراز کشیده بودم روش…برگردوندمش.گذاشتم لای کوس کوچولو وتپلش.لباشو گرفتم توی لبام و مک میزدم.لایی میکردمش.سینه هاشو می‌میمالوندم و لباشو می بوسیدم.گفت وای نستا بکنش لاش بکنش…دوباره ارگاسم شد.همون موقع من هم ارضا شدم.کشیدم بیرون چنان آبم پاشید از روی سرش رفت روی بالش ریخت.جیغ آرومی کشید گفت وای چی فشاری داشت.اه و ناله ام در اومد.گفت جانم راحت شدی افتادم روش.گفتم مرسی خیلی خوب بود.آب کیرم که ریخته بود روی بدنش مالیده شد بهم…گفتم بریم دوش بگیریم.گفت بریم…رفتیم زیر دوش.گفتم آب بکشیم شامپو بزنیم میخوام توی وان بغلت کنم.گفت باشه عزیزم.تر وتمیز خودمون رو شستیم.رفتم توی وان بغلش کردم.خیلی هم رو بوسیدیم.گفتم الان دوستم داری.گفت خیلی.ببخشید که اشتباه کردم.گفتم مهم نیست فدای سرت…نیمساعتی توی آب بودیم و بیرون اومدیم گفتم وای الان بایدلباس قبلی ها رو که باهاشون رانندگی کردم بپوشم،گفت نه مامانت بهم حوله و لباس تازه داده.البته مامان من هم برامون همه چی تازه گرفته.گفتم قربون معرفت جفتشون بشم…گفتم اگه بدونی چقدر گرسنه ام.بخدا ظهر که بیدارشدم یک تیکه ته دیگی دیشب گذاشتم توی دهنم مامانم صدام زد،تا الان من هیچچی نخوردم.باورت میشه فقط یک سیلی از مامانم یکی از تو خوردم.حتی چایی نخوردم.گفت وای بگو بخدا.گفتم بخدا راست میگم.حس وحال هیچچی نداشتم.الان تازه بدنم فهمیده کمبود انرژی داره.گفت بخدا غلط کردم دستم بشکنه الان میرم برات شام میارم.گفتم خدا نکنه ولش کن نزدیک صبحه نرو سر وصدا میشه.گفت فک نکنم کسی خونه باشه.گفتم یعنی چی. گفت یا خونه شما هستن یا خونه رویا‌خواستن ما تنها باشیم.گفتم وای طفلکیها.باهم رفتیم توی آشپزخونه دیدم سینی تنقلات حتی از اون سوهان قمی که خودمم آورده بودم توی سینی بود.گفتم وای خونه اند.گفت نه اینو گذاشتن رفتن.گفتم یک چایی دم کن.گفت چشم شوهر خوبم.گفتم اصلا بلدی چایی بزاری.یا مهندس ها بلد نیستن.گفت وای چی میگی تمام دوران دانشجویی شهر دیگه مجبور بودیم خودمون ناهار شام و صبحانه حاضر کنیم.گفتم پس دم دوران دانشجویی گرم…مادرش برامون یک ست ورزشی خونگی خوشگل گرفته بود تنمون بود خیلی خوشگل بود.یک تکه سوهان گذاشتم دهنش گازش زد.بقیه اش رو خودم خوردم.نگاهم کرد.گفت خوردیش.گفتم ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی.گفت نه اتفاقا کیف کردم که چندشت نشد.گفتم من از تو چندشم بشه…دوساعته دارم تمام بدن قشنگتو میبوسم میلیسم میخورم.چی میگی.گفت وای راست میگی.اومد جلو بوسم کرد.دستمو انداختم زیر باسنش با یک دست بلندش کردم بوسیدمش.خندید گفت دستت حالتو گرفته ها.گفتم اونم چه جور…مشغول بوسیدن و ناز کردنش بودم اصلا نفهمیدم مادرش کی اومده بود بیرون.اروم برامون دست زد‌.و دستاشو برد بالا گفت خدایا شکرت‌.دیگه نبینم با هم قهر کنیدها. من همون موقع ولش کردم.از خجالت داشتم میمردم.گفتم رعنا تو که گفتی کسی خونه نیست.گفت مامان چرا نگفتی خونه هستین.رعنا خودشم خجالت کشید.گفت عزیزم من تنهام پدرت نیست.اومدم خونه براتون سینی تنقلات شیرینی بزارم دیدم صدایی ازتون نمیاد خیلی نگران شدم.گفتم مادر جون من خیلی خسته بودم.یکمی خوابیدیم.گفت اشکال نداره پسرم اصلش اینه قدر هم رو بدونید.برین بشینید براتون شام بیارم بخورید.امشب پدرت خیلی زحمت کشید کلی هزینه کرد تموم مهمونها خونه شما دعوت بودن.بغیر عروس خانوم که بدون تو نیومد اونجا.خونه تنها بود از بالا پایین رو نگاه می‌کرد کی برمیگردی.گفت خودشم برگشت اول بالا رو نگاه کرد.همون اولش.گفتم تو دیدی مگه.گفت آره.همونجا فهمیدم خیلی دوستم داری چشمت به خونه ماست.مادرش گفت خب الحمدلله بین شما محبت هست.دیگه من و رعنا خیلی به هم وابسته شده بودیم دستم هم خوب شده بود…هر روز بعد از بانک من میرفتم دنبالش یا اون میومد پیشم.‌شبها هم یا اون اتاق من بودیم من پیش اون بودم…یکی از اتفاقات خودم و اون و میخوام براتون تعریف کنم.خیلی دلم میخواست صفر کون قشنگش رو باز کنم.چندباری فقط تونسته بودن انگشتی بکنم.حتی نمیذاشت دو انگشت بشه۳تا.می گفت دردم میاد…دیدم اینجوری که نمیشه.من هر دوست دختری که داشتم یا عقب یا جلو روال میکردمشون.ولی این خانومم بود.فقط سکس دهانی باهم داشتیم.اکثرا 69 خیلی دوست داشت…ولایی میداد.شاید همون موقع ارضا میشدم.اما دلم چیز دیگه میخواست…میگفت کیرت خیلی کلفته میترسم ازش…میگفت من با رویا صحبت کردم مال شوهر اون هم کوتاه تره هم نازک تر.اون می‌ترسه کون بده من چطوری به این گنده بک بدم.گفتم اون کیر کوچیکه بلد نیست بکنه.ولی من طوری بکنمت که خودت کیف کنی.کم کم باهم فیلم می‌دیدیم فیلم‌های عشقی و زیبا صحنه دار.یاپورن کامل…ولی باز هم نمی‌داد.بهش بات پلاگ نشون دادم گفتم میخای بخرم بزاریم داخلت تا سوراخت بهش عادت کنه.گفت نه نمیخام.انگشتت میره توش دردم میاد.اونوقت میخای اینو با اون سر فلزی کلفتش بکنی کونم.گفتم رعنا دلم کون میخاد دیگه خب چکار کنم.میگفت بزار عروسی بگیریم اینقدر کوس بکن تاکیف کنی.بخاطر همین هم خودش و مادرش در صدد برگزاری زودتر مراسم بودیم.یکشب از توی یک سایت داروخانه ای بود.چندمدل ژل روان کننده وتصویری و بی حسی خرید کردم.که یک ژل لیدوکایین آبی رنگ بود.تاکید میکنم دوستایی که میخوان تهیه کنند .این آبیه خیلی موثره.زمانی که میکنی هم به کیرت بی‌حسی میده هم سوراخ کون رو بی حس میکنه.خودشون آوردن دم در مغازه و پولشو پرداخت کردم…همون موقع اون شب اتفاقا خونه ما کسی نبود.همه رفته بودن روستای پدریم خاله و اینها از کربلا اومده بودن.من وخانواده خانومم قرار بود فردا ظهر برای ناهار اونجا باشیم.رعنا رو گفتم بیا پیش من.گفت بیا شام بخوریم بعد بریم خونه شما.شام که خوردیم.اول رفتیم خونه رویا اینا دقیق شب جمعه هم بود.و شب رویایی مردان ایرانی.چند پیکی نوشیدنی خوردیم ومن و پیمان دیگه خودمونی بودیم.خانوما هم دیگه پیش ما راحت بودن.لامصب این کون رویا دهن منو سرویس کرده بود.نمیتونستم ازش چشم بردارم.چندباری رعنا متوجه نگاهم شد.برای همین گفت کیوان زود تمومش کن.بریم خونه بابات خالیه کسی نیست شبه.دزد نیاد.گفتم عزیزم دزد کجا بود.بلند شدم از بالا نگاه کردم دیدم امن وامانه.گفت نه چیزی نیست. بزار با پیمان جون خوش باشیم دیگه.این پیمان خیلی خیلی پسر گل و مهربونی بود.زودهم به همه اعتماد می‌کرد.وضع مالیش هم خیلی خوب شده بود.گفتم تو هم بیا دوتا پیک بزن گرم شی.بعد بریم خونه.گفت نمیخواد هم خودت کله ات داغ شده بسه…گفتم رعنا جون با اجازه ات میخام ۱نخ سیگار بکشم. گفت بکش بریم.دم یخچال آشپزخونه بود.یک پیک زدم و رفتم پیشش کله ام داغ بود.گفتم چته چرا عصبی هستی.گفت حوصله ندارم خوابم میاد صبح هم باید بریم روستا.باید زود بیدار بشیم.گفتم باشه دیگه مگه هنوز ساعت چنده.محکم گرفتمش چسبوندمش خودم گفتم قربون اخمات بشم.الان میریم.یک بوس گنده هم جلوی رویا و پیمان از لپش گرفتم.لپاش ها نه لباش.خیلی خجالت کشید و عصبی شد خودشو از دستای من آزاد کرد.برگشت.شتلق محکم خوابوند زیر گوشم.باور کنید مستی از کله ام پرید.گفتم چی شد.چکار کردی؟پیمان فهمید عصبی شدم.گفت طوری نیست.آهان بیا رویا رو بجای یکی چندتا بوسید‌.رویا فقط خندید.گفت رعنا جون کیوان که کار بدی نکرد.خانومشی دوستت داشت.بهت محبت کرد.حتی رویا هم گفت.رعنا خودتو کنترل کن.ولی من دیگه اونجا نمودم.چون اگه مونده بودم ممکن بود.کار دست خودم بدم…پیمان گفت کجا میری کیوان گفتم این بار اولش نیست اگه بمونم کار دست خودم میدم.شب قشنگمو خرابش کرد.رعنا هم نموند اونجا.رفت بالا خونه مادرش اینها.من رفتم خونه خودمون…اعصابم خورد شد خداییش خیلی خجالت کشیدم خیلی بد جوری شد.اصلا ازش انتظار نداشتم.چندباری گوشیم زنگ خورد اصلا نگاه نکردم کیه.زنگ خونه خورد.از آیفون تصویری بود دیدم پیمانه.زدم در باز شد اومد داخل.نشست پیشم.گفتم سیگار داری گفت آره روشن کرد.کشیدم.گفتم داره زیاده روی میکنه.من که دوستش دارم.فک میکنه پیشش ضعف دارم.قبلا هم اینکارو بامن کرد.ولی من چیزی نگفتم بهش…گفت من دوسال بیشتره داماد اینها هستم.رعنا قبل از من وتو خیلی خواستگار داشته.وحتی با پسرخاله اش مسعود هم همکلاس بوده و مدتی باهم عاشق معشوق بودن اما با اونم نتونسته عشقش دوام بیاره.راستش ناراحت نشی ها من نباید اینها رو بهت بگم ولی میگم.خواستگار داشت وحشتناک پولدار و کلاس بالا،اما ازدواج نکرد.میدونستی خودش تو رو انتخاب کرد.به همه خانواده گفت فقط کیوان و نه کس دیگه.باور کن اینها خیلی خانواده خوبی هستن.اگه تو نمیومدی خواستگاری اینها خودشون میومدن.الان هم مادرش منو فرستاد پیشت…خیلی زیاد با رعنا الان دعوا وکلنجار،رفت.وبهش بدوبیراه گفت.رعناحرف زشتی زد.مادرش زد توی گوشش.گفتم ای وای چرا مگه من خودم زور نداشتم یا دست نداشتم.مگه چی گفت.که مادرش مجبور شد به اینکار.پیمان هم کله اش داغ بود.میگن مستی وراستی گفت راستش نباید اینو بگم برای خودم بده.اما بهت میگم دیگه.گفت کیوان امشب همش چشمش دنبال رویا بوده و به اون نگاه میکرده.اره همینجوریه کیوان یا نه؟از شرمندگی و خجالت سرمو نمیتونستم بلند کنم.عصبی شدم.خیلی زیاد.پیش پیمان بهم ریختم.محکم با مشت زدم توی شیشه پنجره همون دستم دوباره پاره شد و پر خون شد.پیمان گفت پسر چکار کردی.دیوانه.من خیلی دوست داشتم که بهت گفتم.بخدا من ناراحت نیستم.تو رو میشناسمت.رعنا چون تو رو خیلی دوست داره.نمیدونه چطوری باهات رفتار کنه.اون عیار دوست داشتنش اینقده.اینجوریه.من میدونم هر کسی توی مستی بک جوریه.من توی حال عادی تو رو هزار بار دیدمت.توی روابط خانوادگی خیلی با حیا وبا معرفتی.با این حرف رعنا.حتی رویا هم باهاش قهر کرد.خون همینجوری از دستم می‌ریخت بیرون.گفت تو رو خدا بلند شو بریم اورژانس.گفتم ولم کن پیمان.منو به حال خودم بزار.گفت داداش جون مادرت خونت تموم شد فرش پر خون شد.بیا بریم.گفتم بزار بمیرم.راحت بشم.از روزی باهاش ازدواج کردم هر روز یک فیلم و کلکلی سرم پیاده کرده.عجب گوهی خوردم.به هرکی زیادی محبت میکنی فک می‌کنند آدم احمقه.گفت کیوان تو رو خدا پاشو بریم…یک حوله اونجا بود آورد پیچید دور دستم.زنگ زد پدر خانومم.گفت آقاجون بیا بدبخت شدیم.این کیوان عصبی شد با مشت زد توی شیشه.دستش پاره پاره شده خونه پر خون شده الان میمیره زورم نمیرسه ببرمش اورژانس.مادرش صدای جیغش از توی گوشی بلندشد.چنددقیقه نبود که پدر زن ومادر زنم رسیدن.رویاو رعنا هم دم در بودن.نمیومدن جلوتر.باباش رسید گفت ای بابا پسر جان چکار کردی باخودت.دو دقیقه نشد آمبولانس رسید.باور کنید نمیخاستم برم سواربشم.پیمان خیلی خواهش کرد.وقتی سوار آمبولانس شدم سرگیجه شدید داشتم.دستمو با دست دیگه ام با همون حوله نگه داشته بودم.نشستم روی تخت اما دراز نکشیده بودم.ولی چون خیلی ازم خون رفته بود.دیگه افتادم.گروه خونیمOمثبت بود.وبهم خون تزریق کردن…دستم از رو وکف دست ومچ دستم خیلی بخیه خورد.من وقتی مشت زدم دستم رفت داخل وقتی کشیدم بیرون بد پاره شد.پدر رعناو پیمان پیشم موندن.من اصلا با رعنا هیچ حرفی نزدم.نمیدونست من میدونم که اون توی خونه در موردم چی گفته پیمان تازه فهمیدم چی گندی زده همه چی رو لوداده.مامور اومد چی شده.گفتم راستش داداش کله ام داغ بود افتادم رفتم توی شیشه.نه تصادف کردم نه باکسی درگیر شدم.ماموره شغلم رو پرسید و گفت چون آدم صادقی بودی برات گزارش بد رد نمیکنم.کارمندی برات بد میشه.توی آزمایش هم الکل بوده.گفتم جوونیه دیگه.ببخشید.گفت نه ولی مواظب خودت باش حیف تو نیست دنیا ارزش عصبی شدن و بهم ریختن رو نداره…دوساعتی اونجا بودم و سرم و خون که بهم تزریق کرده بودن تموم شد.دستشویی داشتم بلند شدم رفتم بیرون پدر زنم گفت کجا کیوان.گفتم سرویس.برمیگردم.پیمان گفت بیام کمک گفتم نه حالم خوبه سرگیجه ام بهتر شده.اسمون داشت روشن میشد.رفتم سرویس رعنا دنبالم بود ولی حرفی نمی زد.مادرش از دور نگاهمون می‌کرد.از سرویس برگشتم اصلا نرفتم توی اورژانس.رفتم پیش خانوم دکتره گفتم من میخوام برم خونه.گفت نه باید اقلا تا صبح اینجا باشید.گفتم خانوم دکتر نمیتونم دوست ندارم طاقت اینجا رو ندارم.رعنا گفت تو رو خدا تا صبح وایسا.میگن ممکنه دستت دوباره خونریزی کنه.اخه بخیه زیاد داره.گفت مگه چطوری زدی توی شیشه…آقا گفتن همین حرف برای من شر شد.گفتن اقدام به خودکشی بوده.ماموره هنوز نرفته بود دوباره اومد.بازجویی.گفتم بیا توی اتاق بهت بگم.همه رو بیرون کردم.تمام ماجرا رو بهش گفتم که چقدر پیش باجناقم خراب شدم و خانومم امشب با رفتارش باهام چکار کرد.گفت حق داری.باشه.من خودکشی رد نمیکنم.گفتم خیالت راحت خودکشی کجا بوده.دکتره خانوم بود.اومد داخل صورتجلسه رو خوند.فشارم رو گرفت معاینه ام کرد.گفت حالا بگو جریان چی بوده.گفتم واجبه.گفت خیلی‌.من هم باید گزارش رد کنم.مجبوری برای اونم تعریف کردم. گفت والا چی بگم.خودتو حیف نکن.با این تیپ پسر خوشکل.اگه میمردی بهت آفرین نمیگفتن.زودی فراموشت میکردن…گفت من شیفتم تمومه.حال عمومیت خوبه.گفتم میتونم برم.گفت تو فقط میخوای دورو برت خالی باشه.من بهشون میگم برن بزارند تنها بمونی بگیر بخواب.گفتم دمت گرم.خیلی باهوشی.رفت بیرون.ماموره گفت بیشتر از خانوم.دکتره از تو خوشش اومده.گفتم بشین داداش.گفت نه جدی میگم.توی نگاهش خیلی حرف بود. من ازین چیزا زیاد دیدم…ماموره رفت.من پشت سرش رفتم دیدم رعنا و رویا و پدرش و مادرش حتی پیمان دارند با دکتر حرف می‌زنند.من از فرصت استفاده کردم و از در دیگه زدم بیرون.نسیم سحر خورد توی صورتم حالم جا اومد.از در زدم بیرون گفتم تاکسی بگیرم برم خونه.همون لحظه دکتر از در بیمارستان اومد.

نوشته: کیوان

ادامه…

بازدید 4,117

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “خاطرات کیوان (۱)”

  1. این داستان باید در سه قسمت ارسال میشد . طولانی تر از حد معمول ! ه چقدر میای پایین تموم نمیشه صفحه !

  2. برادر ما اینجا از بدبختیمون میایمخیال نکن از سر سرخوشی و کس کلک بازیمیایم چهارتا خاطره بخونیم بلکه درسی عبرتی پندی یاد بگیریمحوصله تفت دادن نداریمبعدشممگه کتونی اورجینال داره ایرانکل کتونی های خارجی چینیما برند اصل نداریم ایرانمگه هولوگرام و کارت و کد و …اونا حساب و کتاب و قوانین خاص خودشونو دارنیه بار رعنا م‌ بلا یکی از دوستای قدیم گفتم بیا بریم یه دور بزنیم گفت کفش پاشنه بلند پامه نمیتونمگفتم سر راه برات کتونی میگیرمگفت من فقط آدیداس می‌پوشم و ازین کسشراگفتم فلان فلان شده اینجا مگه اروپا دنبال برند میگردیجنسای چینی رو به اسم اصل میچپوننتو ایران اصلا ما جنس برند اصل نداریممممگفتم گمشو دیگه نبینمت دختر چلغوز افاده ای

  3. ی داستان ۱۶ قسمتی نوشتم اینقدر نشد کونکشخسته شدیم فقط مونده بود کارهایی که تو حمام و دستشویی انجام میدی هم بنویسی

  4. بابا شماها بیکارید از این ایراد می‌گیرید؟!این بنده خدا جدیداً داره برای بکن تو با اسامی مختلف داستان که چه عرض کنم شاهنامه می‌نویسه ، همیشه هم داخل داستان از شخصیت اول به شدت تعریف می‌کنه! انگار خودش بخواد جاش باشه! همه را هم از دم می‌گیره می‌کنه!من اسمشو گذاشتم «خدارحمتی»اول داستان که می‌بینم جزئیات زیاد نوشته می‌دونم کار اینه 😀

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید