یه پسر ۲۳ ساله که این داستانی که میخوام تعریف کنم مال ۵ سال پیشه زمانی که اخرای دبیرستانم بود.
قبل از هرچیز بگم که من داستان هام خیلی جزئیات داره، مثلا ممکنه پنج خط یه اتاق رو توصیف کنم که خواننده بتونه قشنگ تصور کنه محیط رو، پس اگه حوصله ندارید نخونین.
تقریبا ۸/۹ ماه از فوت بابام میگذشت و من تنها راه فراری که از افسردگی داشتم اون روزا دیدن پورن و چرخیدن تو بکن تو بود. تنها وقتایی که فکرو خیال نمیکردم و نارحت نبودم وقتایی بود که افکار سکسی تو سرم بود. راجب خودم بخوام توضیح بدم من یه پسر خوشگل و لاغر بودم که به نسبت بالاتنه لاغری که داشتم رون و باسنم خیلی درشت تر بود و به چشم میومد. صورتمم به مامانم رفته بود و مادرزادی لبای درشت و دندونای مرتب و سفیدی داشتم که خیلی بین پسرای تو سن بلوغی که قیافه هاشون شبیه گوشتکوب میشه منو خاص تر جلوه میداد.
بگذریم، چون اون روزا کاملا غرق این محیط و افکارش شده بودم کاملا افکار زنونگی بهم غلبه کرده بود و کارم شده بود عکس و فیلم فرستادن از خودم برای مردا تو سایت و لذت بردن از تعریف و تمجید هایی که میکردن، یه جورایی اینکه بشنوم مردا بهم بگن اگه دستشون بهم میرسید باهام چیکار میکردن شده بود اعتیاد جدیدم. البته نمیدونم چرا تو اون موقعیت خیلی کارم به قرار حضوری نمیکشید و چند ماه یکبار شاید سکس واقعی رو تجربه میکردم.(اونم به طور وان نایت) گذشت تا یه روز که مامانم خونه نبود رفتم کلی عکس با ست های تو کمدش گرفتم و رفتم تو سیو مسج تلگرامم فرستادم و اماده شدم تا برای کلی مرد دیگه از سایت بفرستم و اب از لبو لوچه شون اویزون کنم. ولی ای کاش دستم میشکست و هیچوقت اونکارو نمیکردم. میپرسید چرا؟ الان میگم براتون.
اون سال که سال اخر مدرسمم بود نمره های خیلی جالبی نداشتم واسه همین یکی از معلمامون گفت من برات یه فایل پی دی اف ۳۰ صفحه ای میفرستم توام همونو پرینت بگیر اسم خودتو بنویس به عنوان تحقیق بیار مدرسه من نمرشو برات رد کنم .
منم ناچار رفتم کافی نت محل و نشستم پشت یکی از سیستما و با سیستم کافی نت وارد تلگرامم شدم که اون پی دی اف کوفتیو پرینت بگیرمش.
کارمو کردم و اومدم بیرون و فرداش پرینتارو ارائه دادم سر کلاس. بعد مدرسه تازه رسیده بودم خونه که دیدم یه شماره ناشناس به تلگرامم پیام داده چطوری جنده خانم. اولش فک کردم یکیه که تو بکن تو ازم ایدی تلگراممو گرفته واسه همین اهمییت ندادم ، همینجوری که داشتم تو اینستا میچرخیدم دیدم نوتیفیکشن اومده که: مامانت میدونه پسرش چه سوراخ کون صورتیای داره؟ شاید سری بعد که خانم وفایی (فامیلی مامانم) رو دیدم بهش بگم. من که یهو انگار اب یخ ریخته باشن روم نفسم بند اومد. رفتم پیامشو باز کردم دیدم عکسایی که با لباس زنونه و ارایش از خودم انداخته بودم برام فرستاده. پروفایلشو باز کردم دیدم شاگرد همون کافی نتیه که رفته بودم واسه پرینت. سریع دوزاریم افتاد که یادم رفته بوده از تلگرامم لاگ اوت کنم، اون بیشرفم رفته همه عکسا و چتامو دیده. سریع رفتم پسورد اکنتمو عوض کردم، دستوپام میلرزید، خون به مغزم نمیرسید و نمیدونستم باید چیکار کنم. من به صورت ناشناس خیلی وقت بود که تو مجازی خودمو سیسی و فم بوی و… معرفی میکردم ولی اونجا ناشناس بودم، هیچکس تاحالا تو دنیای واقعی رازمو نمیدونست. حالا یه نفر هم همهچیو میدونه هم مامانمو میشناسه هم کلی مدرک ازم داره. چشام از ترس و استرس سیاهی میرفت. همش از خودم میپرسیدم چه غلطی باید بکنم الان؟ تو همین افکار خودم غرق بودم که دیدم دوباره پیام داد بهم:
😂😂😂😂
تو واقعا فکر کردی اینکه منو بعد دو روز از اکانتت بندازی بیرون کمکی بهت میکنه؟ من همه شماره ها و دیتا هاتو بک اپ گرفتم بدبخت 😂😂😂
حجم فشار و استرسی که روم بودو توی کلمات نمیشه بیان کرد. فهمیده بودم اگه اون عکسا و فیلمام دست مامانم برسه واسه همیشه پیشش بی ابرو میشم. چه برسه به اینکه شماره بقیه فامیلامونم داشت اون حرومزاده. تقریبا میتونستم حدس بزنم قراره چی ازم بخواد ولی اصلا نمیدونستم اگه بخواد، چطور قراره پیش بره؟!
بهش گفتم این عکسایی که تو داری هیچکدوم من نیستم، تو هیچکدومم قیافه ای معلوم نیست.(این تنها دست و پا زدنی بود که تو اون موقعیت از دستم بر میومد)
دیدم جواب داد:
اوکی پس من این عکسارو واسه مامانت میفرستم شاید اون تشخیص بده این شورت و کرست ها مال کیه و عکسا تو اتاق کی گرفته شده😂
اینو که گفت افتادم به التماس کردن، دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم، گفتم باشه هرچی تو بگی، فقط چیزی واسه مامانم نفرست.استیکر خنده فرستاد و دیگه هیچی نگفت. من که با دستای لرزون گوشیو گرفته بودم دستم و منتظر بودم یه چیزی بگه که یکدفعه با صدای ویبره از جام پریدم.
دیدم همون شماره داره زنگ میزنه، توان جواب دادن نداشتم ولی به ذهنم رسید عصبانیش نکنم بهتره، جواب دادم و با صدای لرزونم گفتم: الو
با صدای خندون و لج دارارش گفت: جووون چه الوی ملوسی گفتی، سلام جنده کوچولوی خودم. چه خبر؟
با بغضی که دیگه ترکیده بود ازش پرسیدم: چی میخوای از جونم؟ چرا اینجوری میکنی؟
گفت: من چیزی ازت نمیخوام، فقط شیطون گولم زد عکسای بدتو ریختم تو گوشیم، میخوای پاک کنم؟
گفتم: اره تروخدا پاکشون کن بخدا من ابروم میره اگه کسی اونارو ببینه
گفت: باشه عزیزم گریه نداره که، امروز ساعت ۴ بیا ادرسی که برات میفرستم جلوی خودت پاک میکنم همه چیزو، ولی اگه دیر کنی خیلی نارحت میشم و کاری که نباید بکنم میکنم.
اومدم بهش بگم امروز نمیتونم که یهو گوشیو قط کرد. نگاه به ساعت کردم دیدم ۲/۳۰ عه.
خیلی وقت نداشتم. اگه نمیرفتم کابوسام به واقعیت میرسید، ولی اگه میرفتم چی؟ سعی کردم تو ذهنم بدترین سناریو ممکنو تصور کنم، داشتم به خودم دلداری میدادم:
رها برو نترس، چیزی نمیشه، اون احمق فقط یه ادم سی و چند ساله بدبخته که نمیتونسته تا الان سکس کنه، حالا داره از این آتویی که دادی دستش استفاده میکنه که به سکس برسه، نمیمیری که، میری بهش میدی اعتمادشو جلب میکنی عکساتو پاک میکنه میای دیگه.
چاره ای نداشتم باید میرفتم، رفتم تو حموم و با اینکه تر تمیز بودم ولی یه بار دیگه با ژیلت خودمو تمیز کردم و کونمم کامل شستم و روده هامو خالی کردم، یه شلوار خیلی جذب جین با یه تیشرت بگی گشاد پوشیدم. زیر شلوارمم شورت نپوشیدم. اسنپ گرفتم به ادرسی که فرستاده بود. یه محل داغون سمت خاک سفید بود که تو خیابونشون پر مکانیکی و تعویض روغنی داشت. فضای اون محله استرسمو بیشتر کرد. بهش زنگ زدم و گفتم من جلوی درم، درو باز کرد و گفت بیا طبقه چهارم.ساختمون اجر سه سانتی قدیمی بود، درشو باز کردم و وارد شدم دیدم اسانسور نداره، پیاده راه افتادم به سمت طبقه چهارم. طبقه اول پشت درش دوتا کتونی پارهی کارگری بود ولی طبقه دوم و سوم کرکره های در کشیده شده بود و مشخص بود کسی خونه نیست.
رسیدم طبقه چهارم، در باز بود. در زدم و اروم رفتم تو، داخل خونه نسبتا تر تمیز بود و بوی عود هم میومد. خود بیهمهچیزش اروم با یه لبخند اومد از اتاق بیرون و حرکت کرد به سمتم که دست بده، منم دستمو دراز کردم و سلام کردم. اونم سلام کرد و دستمو فشار محکمی داد، یجوری که انگار میخواست قدرت و سلطه ای که داشتو بهم بفهمونه.
تعارفم کرد بشینم رو مبل و رفتم نشستم.
خیلی موقعیت عجیبی بود برام، یاد دفعه های قبلی افتادم که میرفتم واسه سکس حضوری. قرار های دیگم اینجوری بود که یه ادم ناشناسو پیدا میکردم و چند روز باهاش تلگرام حرف میزدم بعد حضوری میرفتم پیشش و سکس میکردیم و بعدش از همه جا بلاکش میکردم و دیگه هرگز نمیدیدمش.
حالا با کون شیو شده نشستم تو خونه کسی که نه تنها هرروز منو تو محل میدیده بلکه ادرس خونه و شماره تلفن مادرمم داره. چقدر حس بدی داشت همه چیز. حس گیر کردن تو معرکه ای که دوسش نداشتم.
غرق این افکارم بودم که اومد نشست کنارم، گفت: خب رها جون برام تعریف کن
من رومو کردم طرفش و بهش گفتم چیو تعریف کنم؟ یهو یادم افتاد من حتی اسم این مرتیکه رو نمیدونم. ازش پرسیدم راستی اسم تو چی بود؟ اول یه پوزخند زد و بعدش شروع کرد به خندیدن، خندش عین سوهان بود به روح و روانم.
گفتم: به چی میخندی؟ گفت: تو حتی اسم منم نمیدونی ولی اومدی اینجا بخوابی زیرم! عجب جنده ای هستی.
من که واقعا از حرفش بهم برخورده بود گفتم: اولا درست حرف بزن با من! تو در حدی نبودی که من بخوام باهات حرف بزنم و اسمتو بپرسم. دوما قرار شد من بیام اینجا ببینم که داری عکسو فیلمامو پاک میکنی بعد برم! قرار دیگه ای نداشتیم.
چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: من اسمم محسن عه.
نیازی هم به دعوا کردن نیست. برام تعریف کن چند وقته این عکسا و فیلمارو از خودت میگیری، و اصلا چرا میگیری؟ واسه کیا میفرستی؟
سرم رو به پایین بود ، انقدر از حرفش به غرورم برخورده بود که نمیخواستم باهاش ارتباط چشمی برقرار کنم، بهش گفتم: همینجوری از رو کنجکاوی اون عکسارو گرفتم واسه کسیم نفرستادم. توام بازجویی راه انداختیا، اصن به تو چه این سوالا، عکسامو جلوی چشمم پاک کن میخوام برم.
دوباره خندید، وای خدایا چقدر از دیدن خندیدنش حالم بد میشد.
بذارین تو پرانتز یه توصیفی از محسن براتون بکنم بدونین با چه شخصیتی طرفم من، قد تقریبا ۱۸۵ با بالاتنه نسبتا پهن و درشت ولی نه از اونا که بدنسازن، یه تیشرت نایک مشکی که تنگ بودنش باعث شده یه ذره شکمی که داره بزنه بیرون با یه شلوار جین نسبتا جذب نه خیلی جذب. موهاش از وسط سرش یه کم خالی شده و ریش سبیل شیش تیغ.
حالا که یه تصویری از محسن دارین ادامه بدیم
با همون خنده چندشش گفت : دیگه به من دروغ نگو پسرجون من چتاتو دیدم. تازه به نظرم من خیلی از اونایی که براشون عکس میفرستادی سرترم.
اینو که گفت با یه حالت مسخره بهش نگاه کردمو گفتم: خدایی اگه من سوتی نمیدادم و اون عکسا الان دست تو نبود، تو خوابتم میدیدی یکی مثل من باهات هم صحبت بشه اصلا دهاتی؟! اگه تو خودت میدیدی زودتر از این حرفا میومدی جلو بدبختتت.
اینو که گفتم میمیک صورتش عوض شد یهو، احساس کردم یکم زیاده روی کردم و نباید اون حرفارو میزدم ولی انگار دیگه دیر شده بود
از رو مبل پاشد اومد وایساد رو به روم و گفت: یادت رفته واسه چی اینجایی کونی؟ اینجایی چون من بهت دستور دادم بیای، مگه نه؟
چیزی نگفتم و سرم پایین بود که یهو چونه مو با دستش اورد بالا و داد زد: جواااب منو بدهههه
من که تازه انگار دوباره یادم افتاده بود تو چه موقعیتی گیر کردم اروم بهش گفتم: اره درسته حق با توعه
یهو یدونه محکممم زد تو گوشم که برق از سرم پرید و گوشم سوت کشید. من که همینجوری مات مونده بودم بعد اون چک وحشیانهش، یهو به خودم اومدم دیدم میگه دکمه شلوارمو وا کن ببینم
اروم با دستام دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم و از کمر کشیدمش پایین، یه شورت مردونه نخی که عرق کرده بود جلوی چشمم بود.
نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه ولی بوی عرق لای پای مردا برای من بوی مردونگی و تستسترونه.
بوی تخمای عرق کردهش اولین جرقه هورنی شدنو در من روشن کرد. تا قبل از اون هیچ حسی بهش نداشتم.
شورتشو کشیدم پایین و یه کیر ۱۷ سانتی کلفتی خورد تو صورتم، دوتا خایه گنده اویزونم داشت که خوراک مکیدن بود.
یهو دستشو گذاشت پشت سرم و کیرشو تا ته فشار داد ته گلوم، چون امادگیشو نداشتم اینجوری شروع شه شروعکردم به سرفه کردن و عوق زدن، سعی کردم با دستم خودمو از بین پاهاش دور کنم که یهو یدونه کشیده محکم دیگه زد بهم و گفت : هرکاری من میگم انجام میشه جنده، دیگه نبینم مقاومتی کنی، بعد کمربندشو از دور شلوارش باز کرد و دستامو از پشت به هم بست و دوباره اومد جلوی صورتم وایساد شروع کرد ادامه دادن. من با دستای از پشت بسته شده و پاهای بیجون فقط میدیدم که دماغ و پیشونیم هی با سرعت میخوره به شکم پشمالوی محسن و هی میره عقب دوباره. من خودم ساکر خیلی خوبی ام ولی اون ابتکار عملو از خودم گرفته بود و عملا داشت دهنمو میگایید. بوی تف و اب دهن خودم که از رو کیر محسن سر خورده بود و ریخته بود رو سینه هام کل اتاقو گرفته بود. محسن سرمو کشید عقب با کیرش چنتا ضربه زد رو صورتم و چشام بعد تخماشو کرد تو دهنم، وقتی داشتم براش لیس میزدم سرم بالا بود و داشت مستقیم تو چشمام نگاه میکرد با خندهای امیخته با حس لذت. با خودم گفتم حالا که نمیتونی شکستش بدی یا حتی از دستش فرار کنی پس کاری کن که اون از شکاری که کرده لذت ببره. منم مثل یه شکار مظلوم که تو دست شکارچیش گرفتاره چشامو گرد کردم براش و با عشق تخماشو لیس میزدم. از تو چشماش میخوندم که مثل یه فرمانده فاتح داره با غرور به چیزی که فتح کرده نگاه میکنه. اون لحظه انگار غریزهام بهم میگفت همین کار درسته. بذار از به دست اوردن تو حس قدرت کنه، شاید اینجوری به چیزی که میخوای برسی.
دیگه هم کیر محسن از این سفت تر نمیشد هم من از این خیس تر نمیشدم. سرمو ول کرد. دولا شد و منو از کمر بلند کرد انداخت رو دوشش، من هم پشمام ریخته بود هم از اینکه مثل پر بلندم کرده خوشم اومده بود. رفتیم سمت اتاق خوابی که یه تخت دو تفره توش داشت و یه پنجره و یه کمد دیواری. پرتم کرد رو تخت و از پشت شلوارمو کند. انگار خیلی دیگه وحشی شده بود. تا اومدم بجنبم به خودم از پشت خوابید روم و دوتا دستامو از پشت با یکی از دستاش قلاب کرد و با اون یکی دستش هی تف میمالید رو سوراخم. بعد از چند ثانیه یکی از انگشتاشو فرو کرد توم. واسه منی که کلی قبلا با خیار جق زدم یه انگشت چیزی نبود ولی یه آییییییی از ته دل گفتم که با جواب جووووون محسن فهمیدم کار خوبی کردم. محسن چند دقیقه ای با انگشت باهام ور رفت تا دیگه کامل سوراخم اماده کیرش شده بود. وقتی سر کیرشو کرد تو سوراخم فهمیدم امروز قراره کونم یه سایز گشادتر بشه. از چیزی که توقعشو داشتم بیشتر درد داشت اونم بعد از اینهمه انگشتی که کرده بود منو. محسن با یه فشار کمر کیرشو تا ته کرد تو کون من و منی که چسبیده بودم به تخت و دستامم از پشت بسته شده بود هیچ راه فرار دیگه ای نداشتم. تمام سعی خودمو میکردم که سوراخمو شل کنم تا کمتر درد بکشم اما کیر محسن واقعا کلفت بود و داشتم درد میکشیدم زیرش. خوبیش این بود که فعلا محسن داشت اروم کیرشو عقب جلو میکرد اما میدونستم وقتی شروع کنه به وحشیانه تلمبه زدن دیگه چیزی جلودارش نیست،ازش با عشوه خواستم یکم بیشتر تف بندازه رو سوراخم، گفتم شاید اینجوری کمتر بشه دردم. یهو محسن کیرشو دراورد و با صورتش رفت لای لپای کونم و شروع کرد سوراخمو خوردن. توقع اینکارو اصلا نداشتم ولی لذتی که بهم داد با هیچی قابل مقایسه نیست. وااای نگم براتون از لذت مالیده شدن زبون با قرمزی سوراخ کونم و کشیده شدن ته ریشاش به دور سوراخم، واییی که چه لذت بهشتی ای بود، ناخواداگاه اه و ناله هام بلند شد و همینم باعث حشری تر شدن محسن شد. پاشد و اومد رو به روم و کیرشو فرستاد ته حلقم و بهم گفت: ببین کونت چه مزه ایه جنده، خوشمزست؟
بعد برگشت دوباره نشست رو کونم و یه بالشتم گذاشت زیرش که قشنگ بیاد بالا و کیرشو دوباره کرد تا ته تو کونم، محسن کیرشو وحشیانه عقب جلو میکرد و من قشنگ حس میکردم که کیرش تا توی دلو روده هام داره میره، کم کم کامل دراز کشیده بود روم و همینجوری که تلمبه میزد لاله ی گوشمم میخورد و گردنمو گاز گاز میکرد. ده دقیقه ای گذشته بود و من که رو ابرا بودم با این کارش ریز ریز داشتم ناله میکردم که اومد در گوشم گفت: جوننن عاشق کیرم شدی حرومزاده؟ از این به بعد شوهرت منم جنده خانوم.
اینو گفت و از روم پاشد، دستامو از پشت باز کرد و اورد از جلو بست، بعد پاهامو گرفت دستشو انداخت رو شونش.
حالا من با دستای بسته طاق باز خوابیده بودم و پاهام رو شونه های محسن بود. کیرشو تنظیم کرد رو سوراخمو فرو کرد توم، بعد بهم نگاه کرد و گفت دوست دارم وقتی کیرم تو وجودته تو چشمام نگاه کنی ببینی کی داره میگادت. این حرفاش واقعا حشریم میکرد ولی نمیخواستم بدونه که خوشم اومده. رومو کردم اونور که یدونه سیلی محکم زد تو صورتمو گفت: تو چشام نگاه کن جنده. دیگه نمیتونستم کاری کنم و زل زدم تو چشاش. درحالی که با ضربه های کیرش تو کونم هی صورتم تکون میخورد سعی میکردم ارتباط چشمیمو باهاش قطع نکنم، همینجوری که داشت تو کونم تلمبه میزد گردنمو با دستش گرفت و گفت: یادته گفتی من در حدی نیستم که بخوای اسممو بپرسییییی؟؟
نگاهی به صورت عرق کرده و قرمزش کردم و ناله گفتم: اوهوم
اون که تلمبه هاشو محکم تر کرده بود با داد ازم پرسید حالا بهم بگو ببینم کی داره سوراختو گشاد میکنه هااا؟
انگار منتظر جوابم بود ولی من چند ثانیه جوابشو ندادم که دیدم فشار دستش دور گردنمو بیشتر کرد و دوباره پرسید: با توام مادرجنده بگو کی داره مثل سگ میکننتت جندهههه؟
من که دیگه داشتم خفه میشدم با صدای ضعیفم گفتم: توووو محسن توووو، تو داری منو میکنی.
اینو که شنید دستشو برداشت از رو گردنم و شدت تلمبه هاشو بیشتر کرد، سینه های کوچیکمو چنگ میزد و من از درد ناله میکردم و اون همچنان تلمبه میزد. شیش هفت دیقه ای گذشته بود که یهو کیرشو از توم دراورد و اومد نشست رو سینه هام و ااااااه بلندی کشید و یه حجم زیادی ابکیر ریخت رو صورت و موهام، داغی ابکیرشو رو صورتم و لبام حس میکردم، کنجکاو از اینکه اب محسن چه مزه ای میتونه باشه زبونمو اوردم بیرون و یکم از ابشو که رو لبام ریخته بود مزه مزه کردم. انگار از این حرکتم خوشش اومد و تموم ابکیرشو با انگشت از رو صورتم جمع کرد و ریخت تو دهنم. بعدشم بیحال و نفس نفس زنان افتاد رو تخت کنارم. واسه چند دقیقه همینجوری کنارم افتاده بود صدای نفساشو میشنیدم.
تا دیدم محسن حواسش نیست اب کیرشو از تو دهنم ریختم بیرون که فقط قورتش ندم.
این عاقبت اشتباه اون روز من بود تو کافی نت،
این قابی که الان من توشم،
لخت روی یه تخت تو خونه ای که اولین باره اومدم
دستام با کمربند بسته شده
روی صورت و گردنم پر ابکیر غلیظه
سینه ها و گردنم کبود شده
یه مرد سی و چند ساله درحالی که نصف بدنش رومه دراز کشیده و داره خرناس میکشه
با خودم فک میکنم خب الان چی میشه؟ واقعا قراره فیلم و عکسامو الان پاک کنه؟ من چه احمقی بودم که اومدم اینجا، مگه دیوونست عکسامو پاک کنه وقتی میتونه باهاشون تا سالها بلایی که امروز سرم اوردو بیاره؟ اگه به بقیه بگه چی؟ اگه کم کم کل محل بفهمن چه خاکی سرم کنم؟
تو همین فکرا بودم که …
نوشته: Raha_fs
13 پاسخ به “رازمو فهمید، ازم اخاذی کرد (۱)”
مامیت هم بکنه خوب میشه
بابات مرده بود اونوقت فیلم های پورن آرومت میکرد،یه جوری گفتی فکر کنم عموجانی بابات بود خخخخخ
عاشق هم بشین🥲😂
زیاد به حاشیه نرو وقت خواننده رو نگیر من میتونستم بجای این کس شعر دو نا کس شعر دیگه بخونم
هيچ وقت از هيچ نوع سكسى كه به صورت تجاوز و اخاذى و زورى شروع ميشه خوشم نيومده،به نظرم سكس بايد يه هم اقوشيه دلى باشه بعدش شاخ و برگش و فانتزياش اضافه بشه
فانتزی جالبی بودمهم نیست واقعی باشههمینکه حس و لذت رو انتقال بده کافیهلایک دادماماااااچرا با فوت پدرت فیلم پورن دیدن و عکس کونت فرستادن واسه بقیهمسکن شده بود ؟🤔
تجاوز و خفت کردن وااااااقعا بده منم چندین بار ازم آتوهای مختلف گرفتن و با تمام وجودم درکت میکنم هنوزم که یادشون میوفتم حالم بد میشه😢😢😢
راست کردم
یکم اول داستانت رو خوندم ولی چون یاد خاطرات خودم افتادم ادامه ندادمکلا از هر چی باجگیری و خفت کردنه متنفرم چون خودمم تو نوجوانی چندین وقت درگیرش بودم و بخاطر باج دادن مجبور شدم چندبار بخوابم زیر کیرش
کسی از رشت نیست؟
خیلی خیلی خوب نوشته بودیبه عنوان کسی که مزه کون دادن رفته زیر زبونش باید بگم حتی اگه عکساتم پاک کنه، خودت بازم میری و بهش میدی 🙂
خیلی باحال بود🌹
شرمنده دیس لایک دادمنه به خاطر نوشتهت ویا هرچیز دیگه ایداستان های تجاوز و رابطه جنسی زوری رو نمیتونم تحمل کنم روحمو ازار میده خیلی دشوار بود تا اخرش خوندن