درود فراوان دوستان،
این داستان بر حسب واقعیت و برای شخص خودم اتفاق افتاد، داستان برمیگرده به سال 87 با ماشین در حال مسافرکشی بودم که سر محلمون دو تا خانوم رو سوار کردم، هر دو جوون و تقریبا 23 تا 26 سال نهایتا سن داشتن، یکیشون قدبلند و هیکلی اون یکی متوسط و کپل بود، نه تپل گوشت به تن داشت عامیانهاش، تو مسیر خانوم قد بلند شروع کرد به حرف زدن یه حسی بهم گفت داره لاس میزنه که کرایه ماشین رو بپیچونه، هی گفت هی زر زد از مشکلات مملکت شروع شد تا بی عرضگی شوهرش تو گرفتن دستمزد کارکردش اینجا فهمیدم شوهر داره ،اما شدید خارش هم داره، اما اون یکی خانوم اصلا حرف نمیزد ،فقط داشته از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکرد و تو فکر بود نمیدونم چی شد یهو گفتم میشه شما یه دقیقه سکوت کنی اجازه بدی دوستت هم حرف بزنم صداش رو بشنویم،خیلی بهش برخورد اما عشقولی کپل داستان ما یه لبخندی زد از حرف منو شروع کرد، چی بگم؟
گفتم اول سلام کن؟ بعد خودت رو معرفی؟ چند سالتونه؟ اصالتت کجایی؟ کجا زندگی نمی کنید؟ کجا میخواهی تشریف ببرید؟… همینطور داشتم زبون بازی میکردم، که یهو گفت: نظرت چیه مدارک شناسایی بدم خودت فرم آشنایت رو پر کنی؟ یهو جفتمون زدیم زیر خنده دیدم دختر خوبیه؟ خیلی خوش اومد ازش, بهش گفتم دوستت که متاهل شوهر داره تو چی؟ تو هم مثل اونی شوهر داری؟ گفت آره یه نگاه تو آیینه بهش انداختم، یه سر تکون دادم گفتم عجبا حیف شد پرسید چرا حیف شد؟ مگه برات مهمه؟ گفتم خوب مهمه که پرسیدم,، بهش گفتم احساس گناه نمیکنی ؟ با مردای غریبه حرف میزنید و بیرون میرید؟ گفت اونا احساس گناه نمیکنند با زن های غریبه بیرون میرند و حرف میزنند! گفتم چی بگم شاید عزار غلط اضافه کنند تو نباید تلافی کنی که خیانت میکنه جدا شو خلاصه طولش ندم چند تا جمله بینمون ردو بدل شد تا رسیدیم مقصد، پیاده شدن قد بلند خداحافظی کرد و کپل خانوم اومد جلو نشست به دوستش گفت من نمیام پشیمون شدم برمیگردم خونه خداحافظ،گفت راه بیافت برو گفتم کجا گفت بهت میگم، یه مقدار که رفتیم یهو خودش معرفی کرد گفت فری هستم، وقتی آدری خونهشون رو گفت دیدم یه محل باما فاصله دارند،گفت 4 سال جدا شده و خونه پدرش زندگی میکنه،بعضی وقت ها هم تو کوچه شون یه آرایشگاه بود میرفت اونجا کار میکرد،گفت خوب تو بگو منم خودم رو معرفی کرد امیر هستم، مجرد ، دو سال سربازی ام رو تموم کردم و فلان محل با خانواده زندگی میکنم و… خلاصه باهم جفت شدیم شماره دادیم بهم و یه مقدار چرخیدیم یهو گوشیم زنگ خورد دیدم مادرمه، جواب دادم جانم، پرسید کجایی گفتم سمت افسریه ام مسافر دارم گفت ما داریم میریم تبریز حال دایی ات بده زنگ زدن بیاید اومدی خونه غذا تو یخچال هست و حواست باشه و… خدا حافظی کرد و قطع کردم پرسید چی شده گفتم هیچی پدرو مادرم رفتن مسافرت چند روز تنها شدم، گفت خوبه دیگه خونه مکان شده و امیرخان با ماشین تو خیابون مثل یه گرگ دنبال شکار گفتم نه بابا کبریت بیخطر شنیدی ، خود خودمم یه مقدار شوخی کردیم رسیدیم سر خیابون محله شون خداحافظی کرد و دست دراز کرد دست دادم یه عشوه که دوست ندارم برم اما مجبور با نگاهش اومده رفت، منم اومدم سمت خونه رفت داخل تی وی روشن کردم داشتم کانال بالا پایین نمیکردم یهو دیدم پیام اومد ، دیدم فری خانومه، جواب دادم جانم گفت کجای؟ گفتم خونه؟ تنهایی ؟ گفتم نه سر راه سه تا داف سوار کردم آوردم دارند ماساژم میدن جات خالی!! خوب تنهام دیگه؟ یهو قاطی کرد برو گمشو معلوم بود تو دنبال هوس هستی الانم که خونه مکانه و… خلاصه هرچی دوست داشت بارم کرد گفتم بابا شوخی کردم بلند شو بیا ببین خودت گفت باشه الان میام، آدرس بفرست ، آدرس فرستادم دیدم ۱۰ دقیقه نشد آژانس گرفته اومده، در رو بازکردم اومد داخل نه سلام نه احوال پرسی جواب داد دیدم داره خونه رو میگرده اتاق خوابها رو حموم رو … تعجب کردم احساس کردم ۵ سال باهم رفیقیم اینقدر تعصب داره میکشه کلا دو ساعت نبود آشنا شدیم، بهش گفتم کارگاه بازیت تموم شد خیالت راحت شد، یه نگاه کرد تو چشام گفت از ترس ات رد کردی رفت گفتم نه خره هنوز نیومده که بره، من کلا شوخی زیاد میکنم، گفت آهان اونوقت قرار کی بیاد گفتم هر وقتی مه مزاحم دک بشه میاد تا شب وقت هست بیاد شب میاد تا صبح و… اینو گفتم یهو حمله کرد سمتم تو بیخود کردی جرت میدم اون سلیته هم جر میدم دیدم دارم کتک میخورم الکی الکی به زور دستاش رو گرفتم افتاده بود روم دقیق رو من دراز شده بود دستاش رو که گرفتم باز کردم قشنگ خوابید روم صورت هامون روبروی هم چشم تو چشم شدیم بهش گفتم هر زوری خدایی اعصابم نداری ، اصالتا کجای گفت همدونی ام
گفتم پس همونه،فاز تایسون گرفتی داری مشت بارون میکنی منو نمیگی دردم میگیره، گفت حق اته تا تو باشی فکر خیانت به منو تو سرت نیاد گفتم بهش دختر خوب دوساعت شده باهم دوست شدیم ، اینقدر غیرتی هستی رو من اصلا انصراف میدم یهو زد زیر خنده لباب رو بوسید گفت نه دیگه، بریدی!! دست مهره حرکته، نگاهامون جفت شد بهم شروع کردیم لب گرفتن از اندامش بگم براتون فری ۱۶۵ قد داشت ۷۰ کیلو وزن تو پر بود سینه های ۷۵ گرد کون قلنبه طاقچه پاعاش هم پر بود و انا نکته مهم رنگ پوستش سبزه گندمی وای عاشقشم یعنی، در حال بوسه و لب گرفتن بودیم یهو دیدم چشاش شهلا شد، گفت فکر نیکردی بیام، گفتم اصلا فکرشم نمیکرد همین امروز که عیچ حداقل تا یه هفته اول بیای خلاصه یلغش کردم گفتم بریم تو اتاقم رو تختم گفت اتاقت؟ گفتم آره پس اتاق ننهات!! یهو خندید گفت پر رو من رو مادرم حساسم !، منم گفتم مادرت اگه سلام بود به بابات نمیداد!!! یهو ترکید فحش مادر بهم گفتم سر شوخی رو خودت باز کردی یادت باشه، آقا ما رو نیگی بغلش کردم لب تو لب رفتیم اتاق خواب انداختم رو تخت شروع کردم به خوردن لباش دکمه های مانتوش رو باز کردم یه تاپ تنش بود دادم بالا اوف ممه های گرد و سفتش زیر یه سوتیین آبی کاربنی داشت منفجر میشد کشیدم بیرون نوکش رو گاز گرفتم یه آخی گفت یه چک زد تو گوشم دیدم گوشم داره زنگ میخوره گفتم چته وحشی گفت وحشی توی مثل آدم بخور چرا گاز میگری ؟ تو دلم گفتم مامان گاییدست فهمیدم از اون دسته زن هاست که سکس خشن دوست داره، شروع به خوردن گردن و سینه و یوا یواش لباس اش رو کندم شلوارش رو درآوردم فقط یه شرتش پاش مونده بود با زبون از زیر گردن اومد پایین رسیدن به ناف دست انداختم شرتش رو کشیدم پایین از پاش در آوردم لخت لخت رو تختم من سرم بین پاهاش فرو کردم شروع کردع به خوردن کس تپلش لیس میزد تا سوراخ کونش آه و ناله رفت بالا صداش کل اتاق رو برادشته بود، جون امیر وای چه حالی میده من کیر میخواهم بزن توش زودباش منو بکن جرم بده میدونی چند وقت کیر ندیدم و از این حرف ها، یه چندقیقه خوردم و لیس زدو با انگشت با کوس و کونش ور رفتم به التماس افتاد، دیدم دارم جیغ می نه که بکن گفتم زرنگی نوبت توئه که لباس هام رو دربیاری …
من دراز کشیدم اومد روم شروع کرد لب خوردن و گردنم و خورد لاله گوشم خورد تیشرت و رکابی رو باهم درآورد،رفت سراغ شلوارم دستش رو گرفتم کشوندم رو خودم یه ذره لب گرفتم نگاهش کردم گفتم تپل من مجبور نیستی حرکتی بزنی از رو اجبار گفت نه خودم می خواهم گفت حالا که اصرار داری باشه مال شما بفرما زد زیر خنده و یه کثافت نثارم کردم رفت سراغ شلوار م درآورد و شورتم از پام کشید بیرون یه انیر کوچیکه سیخ سیخ پرید جلو چشاماش یه نگاه کرد بهش گفت اینکه آماده به رزمه کفتم بله منتظر دستور فرمانده اش بود یه خنده ای کرد و شروع به ساک زدن کرد آخ که چه ساکی میزد حرفه ای با ولع مشخص بود هیلی تو کف بود داشته مرتب میخورد و لیس میزد مه گوشیش زنگ خورد برداشت دید همون جنده خانوم شوهردار که اسمش بود خدیجه جواب داد کجایی فری گفت لومدم خونه دوستم گفت کدوم دوستت گفت نمیشناسیش گفت شیطون نکنه باهمون پسره راننده داری عشق و حال میکنی اینم جواب اصلا آره فضولی مگه تو خلاصه کل کل کرد و قطع کرد ادمه خوردن من که کلا پنچر شدم دوباره برام خورد تا راست شد بلند …
ادامه داره…
این داستان بر حسب واقعیت و برای شخص خودم اتفاق افتاد، داستان برمیگرده به سال 87 با ماشین در حال مسافرکشی بودم که سر محلمون دو تا خانوم رو سوار کردم، هر دو جوون و تقریبا 23 تا 26 سال نهایتا سن داشتن، یکیشون قدبلند و هیکلی اون یکی متوسط و کپل بود، نه تپل گوشت به تن داشت عامیانهاش، تو مسیر خانوم قد بلند شروع کرد به حرف زدن یه حسی بهم گفت داره لاس میزنه که کرایه ماشین رو بپیچونه، هی گفت هی زر زد از مشکلات مملکت شروع شد تا بی عرضگی شوهرش تو گرفتن دستمزد کارکردش اینجا فهمیدم شوهر داره ،اما شدید خارش هم داره، اما اون یکی خانوم اصلا حرف نمیزد ،فقط داشته از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکرد و تو فکر بود نمیدونم چی شد یهو گفتم میشه شما یه دقیقه سکوت کنی اجازه بدی دوستت هم حرف بزنم صداش رو بشنویم،خیلی بهش برخورد اما عشقولی کپل داستان ما یه لبخندی زد از حرف منو شروع کرد، چی بگم؟
گفتم اول سلام کن؟ بعد خودت رو معرفی؟ چند سالتونه؟ اصالتت کجایی؟ کجا زندگی نمی کنید؟ کجا میخواهی تشریف ببرید؟… همینطور داشتم زبون بازی میکردم، که یهو گفت: نظرت چیه مدارک شناسایی بدم خودت فرم آشنایت رو پر کنی؟ یهو جفتمون زدیم زیر خنده دیدم دختر خوبیه؟ خیلی خوش اومد ازش, بهش گفتم دوستت که متاهل شوهر داره تو چی؟ تو هم مثل اونی شوهر داری؟ گفت آره یه نگاه تو آیینه بهش انداختم، یه سر تکون دادم گفتم عجبا حیف شد پرسید چرا حیف شد؟ مگه برات مهمه؟ گفتم خوب مهمه که پرسیدم,، بهش گفتم احساس گناه نمیکنی ؟ با مردای غریبه حرف میزنید و بیرون میرید؟ گفت اونا احساس گناه نمیکنند با زن های غریبه بیرون میرند و حرف میزنند! گفتم چی بگم شاید عزار غلط اضافه کنند تو نباید تلافی کنی که خیانت میکنه جدا شو خلاصه طولش ندم چند تا جمله بینمون ردو بدل شد تا رسیدیم مقصد، پیاده شدن قد بلند خداحافظی کرد و کپل خانوم اومد جلو نشست به دوستش گفت من نمیام پشیمون شدم برمیگردم خونه خداحافظ،گفت راه بیافت برو گفتم کجا گفت بهت میگم، یه مقدار که رفتیم یهو خودش معرفی کرد گفت فری هستم، وقتی آدری خونهشون رو گفت دیدم یه محل باما فاصله دارند،گفت 4 سال جدا شده و خونه پدرش زندگی میکنه،بعضی وقت ها هم تو کوچه شون یه آرایشگاه بود میرفت اونجا کار میکرد،گفت خوب تو بگو منم خودم رو معرفی کرد امیر هستم، مجرد ، دو سال سربازی ام رو تموم کردم و فلان محل با خانواده زندگی میکنم و… خلاصه باهم جفت شدیم شماره دادیم بهم و یه مقدار چرخیدیم یهو گوشیم زنگ خورد دیدم مادرمه، جواب دادم جانم، پرسید کجایی گفتم سمت افسریه ام مسافر دارم گفت ما داریم میریم تبریز حال دایی ات بده زنگ زدن بیاید اومدی خونه غذا تو یخچال هست و حواست باشه و… خدا حافظی کرد و قطع کردم پرسید چی شده گفتم هیچی پدرو مادرم رفتن مسافرت چند روز تنها شدم، گفت خوبه دیگه خونه مکان شده و امیرخان با ماشین تو خیابون مثل یه گرگ دنبال شکار گفتم نه بابا کبریت بیخطر شنیدی ، خود خودمم یه مقدار شوخی کردیم رسیدیم سر خیابون محله شون خداحافظی کرد و دست دراز کرد دست دادم یه عشوه که دوست ندارم برم اما مجبور با نگاهش اومده رفت، منم اومدم سمت خونه رفت داخل تی وی روشن کردم داشتم کانال بالا پایین نمیکردم یهو دیدم پیام اومد ، دیدم فری خانومه، جواب دادم جانم گفت کجای؟ گفتم خونه؟ تنهایی ؟ گفتم نه سر راه سه تا داف سوار کردم آوردم دارند ماساژم میدن جات خالی!! خوب تنهام دیگه؟ یهو قاطی کرد برو گمشو معلوم بود تو دنبال هوس هستی الانم که خونه مکانه و… خلاصه هرچی دوست داشت بارم کرد گفتم بابا شوخی کردم بلند شو بیا ببین خودت گفت باشه الان میام، آدرس بفرست ، آدرس فرستادم دیدم ۱۰ دقیقه نشد آژانس گرفته اومده، در رو بازکردم اومد داخل نه سلام نه احوال پرسی جواب داد دیدم داره خونه رو میگرده اتاق خوابها رو حموم رو … تعجب کردم احساس کردم ۵ سال باهم رفیقیم اینقدر تعصب داره میکشه کلا دو ساعت نبود آشنا شدیم، بهش گفتم کارگاه بازیت تموم شد خیالت راحت شد، یه نگاه کرد تو چشام گفت از ترس ات رد کردی رفت گفتم نه خره هنوز نیومده که بره، من کلا شوخی زیاد میکنم، گفت آهان اونوقت قرار کی بیاد گفتم هر وقتی مه مزاحم دک بشه میاد تا شب وقت هست بیاد شب میاد تا صبح و… اینو گفتم یهو حمله کرد سمتم تو بیخود کردی جرت میدم اون سلیته هم جر میدم دیدم دارم کتک میخورم الکی الکی به زور دستاش رو گرفتم افتاده بود روم دقیق رو من دراز شده بود دستاش رو که گرفتم باز کردم قشنگ خوابید روم صورت هامون روبروی هم چشم تو چشم شدیم بهش گفتم هر زوری خدایی اعصابم نداری ، اصالتا کجای گفت همدونی ام
گفتم پس همونه،فاز تایسون گرفتی داری مشت بارون میکنی منو نمیگی دردم میگیره، گفت حق اته تا تو باشی فکر خیانت به منو تو سرت نیاد گفتم بهش دختر خوب دوساعت شده باهم دوست شدیم ، اینقدر غیرتی هستی رو من اصلا انصراف میدم یهو زد زیر خنده لباب رو بوسید گفت نه دیگه، بریدی!! دست مهره حرکته، نگاهامون جفت شد بهم شروع کردیم لب گرفتن از اندامش بگم براتون فری ۱۶۵ قد داشت ۷۰ کیلو وزن تو پر بود سینه های ۷۵ گرد کون قلنبه طاقچه پاعاش هم پر بود و انا نکته مهم رنگ پوستش سبزه گندمی وای عاشقشم یعنی، در حال بوسه و لب گرفتن بودیم یهو دیدم چشاش شهلا شد، گفت فکر نیکردی بیام، گفتم اصلا فکرشم نمیکرد همین امروز که عیچ حداقل تا یه هفته اول بیای خلاصه یلغش کردم گفتم بریم تو اتاقم رو تختم گفت اتاقت؟ گفتم آره پس اتاق ننهات!! یهو خندید گفت پر رو من رو مادرم حساسم !، منم گفتم مادرت اگه سلام بود به بابات نمیداد!!! یهو ترکید فحش مادر بهم گفتم سر شوخی رو خودت باز کردی یادت باشه، آقا ما رو نیگی بغلش کردم لب تو لب رفتیم اتاق خواب انداختم رو تخت شروع کردم به خوردن لباش دکمه های مانتوش رو باز کردم یه تاپ تنش بود دادم بالا اوف ممه های گرد و سفتش زیر یه سوتیین آبی کاربنی داشت منفجر میشد کشیدم بیرون نوکش رو گاز گرفتم یه آخی گفت یه چک زد تو گوشم دیدم گوشم داره زنگ میخوره گفتم چته وحشی گفت وحشی توی مثل آدم بخور چرا گاز میگری ؟ تو دلم گفتم مامان گاییدست فهمیدم از اون دسته زن هاست که سکس خشن دوست داره، شروع به خوردن گردن و سینه و یوا یواش لباس اش رو کندم شلوارش رو درآوردم فقط یه شرتش پاش مونده بود با زبون از زیر گردن اومد پایین رسیدن به ناف دست انداختم شرتش رو کشیدم پایین از پاش در آوردم لخت لخت رو تختم من سرم بین پاهاش فرو کردم شروع کردع به خوردن کس تپلش لیس میزد تا سوراخ کونش آه و ناله رفت بالا صداش کل اتاق رو برادشته بود، جون امیر وای چه حالی میده من کیر میخواهم بزن توش زودباش منو بکن جرم بده میدونی چند وقت کیر ندیدم و از این حرف ها، یه چندقیقه خوردم و لیس زدو با انگشت با کوس و کونش ور رفتم به التماس افتاد، دیدم دارم جیغ می نه که بکن گفتم زرنگی نوبت توئه که لباس هام رو دربیاری …
من دراز کشیدم اومد روم شروع کرد لب خوردن و گردنم و خورد لاله گوشم خورد تیشرت و رکابی رو باهم درآورد،رفت سراغ شلوارم دستش رو گرفتم کشوندم رو خودم یه ذره لب گرفتم نگاهش کردم گفتم تپل من مجبور نیستی حرکتی بزنی از رو اجبار گفت نه خودم می خواهم گفت حالا که اصرار داری باشه مال شما بفرما زد زیر خنده و یه کثافت نثارم کردم رفت سراغ شلوار م درآورد و شورتم از پام کشید بیرون یه انیر کوچیکه سیخ سیخ پرید جلو چشاماش یه نگاه کرد بهش گفت اینکه آماده به رزمه کفتم بله منتظر دستور فرمانده اش بود یه خنده ای کرد و شروع به ساک زدن کرد آخ که چه ساکی میزد حرفه ای با ولع مشخص بود هیلی تو کف بود داشته مرتب میخورد و لیس میزد مه گوشیش زنگ خورد برداشت دید همون جنده خانوم شوهردار که اسمش بود خدیجه جواب داد کجایی فری گفت لومدم خونه دوستم گفت کدوم دوستت گفت نمیشناسیش گفت شیطون نکنه باهمون پسره راننده داری عشق و حال میکنی اینم جواب اصلا آره فضولی مگه تو خلاصه کل کل کرد و قطع کرد ادمه خوردن من که کلا پنچر شدم دوباره برام خورد تا راست شد بلند …
ادامه داره…
نوشته: آراد
5 پاسخ به “رابطه عاطفی من با یه بیوه (۱)”
جلالخالق، چه کسخولایی که نیافریدی آخداالان مسافر میزنند دو ساعت بعد تو تختشون باهاش میخوابند، تازه مسافره روشون غیرتیم هست،البته من مطمئنم تو یک جقی بالفطره ای که دچار بیماری خود کصنمک پنداری مزمن هستی،ضمنا تاحالا کس هم ندیدی ولی وقتی ببینی قطعا کسلیس خوبی هستی.
ان قدر اسم امیرمعتبره یکی با این اسم داستان بزاره مامیگیم راستِ، داستان سراسر تخماتیک وپر از غلط املایی ونگارشی بود
احساس میکنم داستان رو دیوی تو کلاه قرمزی نوشته. کون گشاد همه فعل ها رو بر عکس مینویسی چرا
کامنتم نمیاد انقدر که تخیلی بودفقط دیسلایک و چپوندم زیر آراد
این کصشعرا رو مینویسی بعضی بچه ها باور میکنن که اینجا تایلنده و زنها جنده ان و سریع بعد شماره دادن میان کوص هم میدن . مخ ات گوزیده جقی زیاد نزن