با درود خدمت دوستان بکن تو امیر هستم 42 سالمه و این خاطره مربوط ب بیش از ده سال قبل برمی گردد زمانی ک تازه شبکه های اجتماعی باب شده بود و من هم از این قضیه مستثنا نموندم و با خرید ی گوشی چینی در اون زمان وارد این عصر ارتباطیه جدید شده بودم و با وایبر و لاین وقت میگذروند مو ب اصطلاح دنبال دوستیه مجازی بودم،شش سالی از ازدواج میگذشت و مهاجرت کرده بودیم مشهد و اونجا هم فامیل خاصی نداشتیم در واقع تمام دوست و آشنا هامون شهرستان زندگی میکردند و به واسطه سکونت ما در مشهد اغلب مهمون زیادی برامون نیومد خصوصا فامیل همسرم که مذهبی بودند و برای زیارت زیاد میومدن مشهد و طبیعتاً ما میزبان آنها بودیم. داستان من با یکی از همین دیدوبازدیدها شروع شد، دو ماهی ب عید نوروز مونده بود خواهر خانومم کدوسالی بود همسرشو در یک سانحه رانندگی از دست داده بود ب همراه پسر کوچیکش ک اون زمان دو سه سال بیشتر نداشت برای خرید لباس و کفش واسه نوروز ب مشهد اومده بود و البته ک رابطه عاطفیه نزدیکی هم با همسرم و من داشت معمولا ماهی یبار میومد خونه ما، منو همسرم هر دو شاغل بودیم و معمولا مهمونا صبح تا عصر تنها بودند و یحوری باید سر خودشونوگرم میکردند تا ما برگردیم، شب بعد شام نشسته بودیم و من طبق معمول سرم تو گوشی بود زهرا اومد کنارم نشست و ازم پرسید ک توک داخل این شبکه های اجتماعی هستی من دوستی دارم ک شمال زندگی میکنه و چون اونجا غریبه اگه داخل گروهی هستی اونم دعوت کن اونجا سر گرم باشه در واقع اینو خوده ترانه ب زهرا گفته بود اون شب من حرفاشو حدی نگرفتم و یجورایی جواب سربالا دادم ک حالو حوصله این کارو ندارم اون شب گذشت فرداش دوباره عصری ک برگشتم داشتیم چایی میخوریم ک زهرا گوشیسو آورد ک مشکلی داره ببین میتونی درستش کنی منم گرفتم و مشغول ب اصطلاح عیب یابی سدم، ایراد گوشیشو برطرف کردم هر طوری بود درحالی ک با همسرم مشغول صحبت بودند منم از روی کنجکاوی وارد وایبر گوشیش شدم و در حالی ک مخاطبینشو نگاه میکردم یهو چشمم ب پروف ترانه خورد و انگار برق گرفته باشم مجذوب عکسش شدم بدون اینکه چیزی بگم شماره ترانه رو ذخیره کردم، یکی دو روزی گذشت و زهرا برگشت شهرستان، چند روزی ک از ماجرا گذشت سراغ وایبر ترانه رفتم و خواستم کمی سر ب سرش بزارم شروع کردم باهاش حرف زدن کنجکاو شده بود حسابی کشمارشو از کجا آوردم و اطلاعات خوبی ازش دارم ب شدت اصرار میکرد خودمو معرفی کنم و گرمه دیگه جوابمو نامیده و منم در جوابش گفتم ک من یک آشنا هستم ک شما دنبال من هستی، ی مدت ک سر ب سرش کذاشتمو حسابی ب قولی حالشو گرفتم دم دمایی بود ک حسابی کفری شده بود و ادامه این بازی قطعا باعث میشد مرغ از قفس بپره، خودمو معرفی کردم ک امیر هستم و شوهر خواهر دوست شما وطبق خواستتون از زهرا ک دنبال ی نفر قابل اعتماد بودید ک بتونید گهگداری هم صحبتتون باشه مزاحم میشم، بعد اینکه مطمعن شد ک قصدم مزاحمت نیست رابطه بین ما شکل گرفت، ترانه همون شروع رابطه از من درخواست کرد ک منو ب عنوان ی دوست میخاد کنارش باشم و در واقع دنبال ی گوش برا شنیدن بود و هدف دیگه ای از این رابطه نداره وخوب با توجه به مسافت دوری ک نسبت بهم داشتیم من هم استقبال کردم از این برنامه. یک ماه اول رابطه معمولی پیش میرفت اون در مورد زندگیش و پسری ک عاشقش بوده و ازدواج کرده و بعد اون پسر کلی تحت فشارش میزاشته کتکش میزده و اذیتش میکرده و در نهایت ازش جدا شده صحبت میکرد و من سعی میکردم احساس همدردی کنم و دلداریش میدادم و اینکه بعد اون قضیه مهاجرت میکنه تهران خونه خواهر بزرگش و بعد ی مدت با ی خانواده شمالی وصلت میکنه و باز ی مهاجرت دیگه از تهران ب لاهیجان میکنه، کلی از تنهائیاش برام میگفت اینکه خیلی علاقه ای به اون پسر ندارم و تمام عشقش ب شوهر قبلیشه و هنوزم نتوانسته فراموشش کنه و من فقط سعی میکردم شنونده خوبی براش باسمو احساس همدردی کنم ماجرا ب همین منوال داشت سپری میشد و من خودمو ی دوست معمولی میدونستم بدون اینکه حتی لحظه ای فکرو خیالی غیر این توی سرم باشه، یک ماهی ک از رابطمون گذشته بود ی شب ی جک سکسی برام فرستاد و در حالی ک من با ی علامت تعجب جوابشو داده بودم چون همون اول قرارمون بود ک ی رابطه عادی باشه در مورد چیره دیگه ای حرفی نزنیم ک بلافاصله بعد علامت تعجب من ی استیکر یا ایموجی شرتوسوتین فرستاد دوستان وایبر داشتن قطعا یادشونه ، از اونجا بود ک بین دردودلایی ک بینمون بود گهگداری چندتا متن سکسی هم می فرستادیم ولی در مورد سکس حرفی نمیزدیم یجورایی شبیه ی شوخی شده بود ، حالا میخام ببرمتون قسمت هیجان انگیزش ی هفته ده روز ب عیدمونده بود و از رابطه ما چیزی حدود دوماه کمتر گذشته بود و نسبتا صمیمی شده بودیم و هر حرفی بهم میزدیم البته ن در مورد خودمون ک گفت میخاد واسه تعطیلات بیاد شهرستان پیش خونوادش از اونجایی ک پدرو مادرش فوت کرده بودند میرفت خونه خاله هاش دو س روز ب عید مونده بود ک تماس گرفت و گفت اومدم تهران با خواهرم حرکت میکنیم سمت مشهد، ی حس عجیب تمام وجودمو گرفته بود مطمعن نبودم این اومدن منم میتونم یکی از دلایلش باشم یا صرفا میخاد ببینه با خودم چند چندم ب هر حال اونا اومدن و تماس گرفت ک خونه خالشه ، دو سه روزی از عید گذشته بود ک برا عید دیدنی اومد خونه خواهر خانومم زهرا ک طبقه بالایه خونه پدرش زندگی میکرد و این اولین برخورد منو ترانه از نزدیکترین فاصله ممکن بود احوالپرسی کردیم و زهرا مثلاً دوستشون بکن معرفی کرد و خبر نداشت ک دوماهه ما همدیگرو میشناسیم و ی رابطه هر چند ن چندان عاطفی شکل گرفته اون روز کذشت،فرپاش ترانه بکن زنگ زد ک زهرا گفته پدر امیر پرورش زنبور داره و اگه میشه چند کیلو عسل برا من بیارید ک این جمله انگار نوری تویه تاریکی برام بود و میتونستم ب این بهانه بیشتر بهش نزدیک بشم، گفتم باشه و عصری قرار گذاشتیم و عسلو براش بردم وسیله نداشت خواهش کردم ک سوار شید خودم میرسونمتون و ترانه هم خواسته منو پذیرفت تا اون لحظه ک سوار ماشین بشه اونقدری انالیزش نکرده بوده در حالی ک من 31 سال سنمبود اون ی خانوم 23 ساله صورت جذاب با چشمای سیاه با بده حدودا160 و اندامی ک انگار تراش خورده بود طول مسیر ی چشمم ب خیابون بود با اون یکی تمام وجودمو برانداز میکردم و تو ذهنم فانتزی میساختم اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم طول مسیر حتی یک کلمه حرف نزدیم، خداحافظی کردیم و من اونقدرتوفکرو خیالش بودم ک از شهر زدم بیرون ، نیم ساعتی همون طور تو جاده میرفتمو ب ترانه فکر میکردم، آخرش دلوزدم ب دریا گفتم ازش میخام ی قرار بزاریم یا قبول میکنه یا میزنه تو برجکمو ب حال خودم ولم میکنه،بهش پیام دادم و از خاستم ی قرار بزاریم همدیگرو ببینیم، ب بهونه این دیدن ی چزخی بزنیم حالو هواشم عوض بشه، با اکراه قبول کرد، روز ششم عید بود ک صبح ساعت 9 بود رفتم سر خیابون خونه خالش دنبالش سوارش کردم گفتم کجا بریم ترانه جان جواب داد ک حتی تو فکرو خیالمم بهش نرسیده بودم گفت امیر اینجا شهر کوچیکیه و هر لحظه ممکنه کسی مارو ببینه پر بیراه نمیگفت گفتم کجا بریم ک راحت باشی وقتی گفت تو خونه راحت ترم انگار دنیا رو بهم دادن بلافاصله زنگ داداشم زدم خونه مجردی داشت با دوست دخترش اونجا با هم بودن ، رفتم کلیدو گرفتم ازش رفتیم تا اون زمان خونه داداشم نرفته بودم ی خونه دو طبقه ک طبقه اول بود یکی دوتا پله هم میخورد در واقع زیر زمین طوری بود ولی مرتب رفتیم تو خونه اولش ترانه ترسید ی خونه بود با دو تا خواب و ی حال و آشپزخونه کوچیک با اصرار منو و اکراه وارد شد بدون اینکه کفشاسپ در بیاره رو بکن کرد و گفت حتما کسیواوردی میخای برنامه سرم پیاده کنی تا خودش خونه رو بررسی نکرد حرف منو قبول نکرد بالاخره آروم شو و نشستیم، چند دقیقه اول سکوت عجیبی بینمون بود انگار باورمون نشده بود ک الان ب فاصله دوماه از اولین روز اشتایینمون الان کنار همین در حالی ک اصلا قرار نبود اونقدر صمیمی بشیم ک بروز بغل هم باشیم، وسط حال نشست منم روبروش کم کم شروع کردیم ب حرف زدن از زندگیش میگفت من فقط گوش میکردم و سعی میکردم همراهیش کنم و سعی میکردم این حس امنیتی ک بینمون خیلی کم بود زیاد کنم، بیشتر از دو سه ساعت حرف میزدیم دیگه ظهر سده بود ولی انگار زمان مثل برقو باد گذشته بود اصلا متوجه گذر زمان نبودیم ظهر شد ب داداشم زنگ زدم برامون ناهار گرفت آورد داد و رفت ناهاروخوردیم ی مقدار مشروب تو خونه بود آوردم گذاشتم وسط دوتا پیک ریختم ولی هر چ اصرارش کردم نخورد گفت میخای مستم کنی و بلا سرم بیاری ک گفتم اینطور نیست ولی باز هم نخورد خودم چند پیکی خوردم، دیگه اون آدمی نبودم ک قبلش داشتم ب حرفاش گوش میکردم اون حرف میزد و من مارس چشاش بودم قفلی زده بودم نفهمیدم چشد کشوندمش تو بغلم هر چمن سمت ترانه میرفتم ترانه از من فرار میکرد انگار وسط حال شده بود کعبه و من و ترانه همون طور ک نشسته بودیم دورش میگشتیم، بالاخره محکم گرفتمش دستامو حلقه کردم دور کمرش درازش کردم وسط حال خودمم دراز کشیدم روش شروع کردم نوازش کردنش مقاومتش تموم شده بود انگار ی بازی بود ک اونم دلش میخواست این بازی رو ولی دوست داشت منو تشنه و تشنه تر کنه واقعا ک موفق شده بود چنان گلوم خشک شده بود ک انگار وسط بیابون داشتم لهله میزدم برا ی جرعه اب، لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم بوسیدنو مکیدن لباش ولی اون فقط نگام میکرد دریغ از عکس العملی فقط میگفت حالت خوب نیست قاطی کردی، واقعا تو حال خودم نبودم چنان مستو دیونش شده بودم انگار ک معشوقه رویاهامو بغل کردم همون طور ک واکنشی نشون نمیداد رفتم سراغ گردنش مک میزمو همزمان سینه هاشو تو ی دستم بودو ی دستم لای موهاش نوازشش میکردم،کمکم صدای آهو ناله های ریزش شروع شد هر چقدر بیشتر آه میکشید منو بیشتر مست میکرد، دکمه های پیرهنشو باز کردم وای ک چ صحنه ای سینه های بلوریه سفیدش داشت دیونم میکرد عین زامبی ب حونش افتاده بودم زیر اون سوتین مشکی ی جفت میوه بهشتی بود ک با ولع میخوردمو میمالوندمشون، چنان از خود بی خود شده بودیم ک اینبار ترانه بود ک سره منو گرفت لباموگذاشت رو لباش مثل دیونه ها میخوردو گازشون میگرفت، در حالی ک منو فشار میداد ب سینش شلوارشو از پاش در آوردم واویلا چ صحنه ای بود شرتوسوتین توری ست کرده بود انگار وارد دروازه بهشت شدم،خودمو از بین دستاش کشیدم بیرون پاهاشو باز کردم گوشه شورتشو زدم کنار ی علویه صورتیکه کوچولو جلوم بود زبونمو گذاشته بودم روش لیس میزدم آهو ناله هاش تبدیل ب نفس نفس زدنایه تند شده بود صدای تپش قلبش و میشنیدم ، اینکارش منو بیشتر دیونه میکرد لیس زدن تبدیل شده بود ب مکیدن زبونمو فرو کرده بودم تو کصش و چنان مک میزدم انگار دارم از لوله ای ک اندازه ی تار مو آب میاد آب میخورم ی تشنه مونده تو بیابون بودم بیشتر از ده دقیقه تمام کصشو زیرو رو کردم با زبونو دندونام چنان چولشو گاز میگرفتم ک جیغ میزد، من درگیر خوردن کص نازش بودم ک یهو بلند شد منو دراز کرد شورتشو در آورد پرید رو شکمم کص نازشو گذاشت سره کیرم اینقد خیس بود چنان آبی ازش راه افتاده بود مثل ماهی کاز دست سر میخوره کیره 18 سانتیه منو بلعید، ترانه دستاشو گذاشته بود رو سینه منو تلمبه میزد منم دستامو حلقه کرده بودم دور کمرش بالا پایین میشدم چند دقیقه تلمبه میزد ک بغلش کردم در حالی ک کیرم تا دسته تو کصش بود آوردنش زیرم پاهاشو دادم بالا با چنان شدتی تلمبه میزدم ک عرق از سرو صورتم میچکید رو سینش ده مینی ادامه دادم با چنان فشاری تمام کمرمو خالی کردم تو کصش داغیه کص ترانه و آب من انگار شیرجه زدم داخل چشمه آب گرم کمرمو محکم گرفته بود دلم نمیخواست این آغوش تموم بشه بغل، ب پهلو خابیدیم در حالی ک کیرم داخل کصش بود نوازشش میکردم و اونم آروم تو بغلم ی ساعت خوابیده بود. بیدار ک شد اولین جمله ای ک بهم گفت این بود ک تشکر کرد ازم ک قبل انجام هر کاری تونستم اعتمادشو جلب کنم و بعد ک این بهترین سکس همه عمرش بوده و هیچ وقت اینطور آرامش نداشته و دوستان میدونن ک هیچ لذتی بالاتر از این نیست ک ی نفر با تموم وجودش ب شما اعتماد کنه. در پایان امیدوارم بابت اینکه بیش از اندازه طولانی شد منو ببخشید و اینکه این رابطه الان بعد از یازده سال کماکان ادامه داره و منو ترانه همچنان بهترین دوست واسه همدیگریم اگه خوشتون اومده بود ری اکت مثبت باشه عزیزان این رابطه یازده ساله رو در حد توانم ادامه میدم . مرسی از بکن تو
نوشته: امیر
6 پاسخ به “شروع یک درام عاطفی (۱)”
عین زامبی؟داداش ۴۰ ۵۰ سالته چه میدونی زامبی چه کصشریه؟دهنتو گاییدم بابا
واقعا از امیر داستان بهتری درنمیاد نگارشت افتضاح بود
دوستان الان به چه چیز این لایک دادین؟
باز هم امیری دیگرو باز همحماسه ای دیگر 😁از این امیر کسخلتر هم هستاون اُسکُل هایی که بهش لایک دادن 😂👉
بکاربردن کلمات و الویت و احترام به بانوان نشاندهنده شخصیت والا وبی بدیل حضرتعالی است. با احترام در ادامه نکاتی را درقالب فکاهی عارض میشوم . مثل معروف هیچ فروشنده لبنیاتی نمیگوید ماست من ترش است زمانیکه فرمودین بانو تشکر کرده وبه سجده افتاده بود مدام از فضایل وسجایای الت تناسلی شما وسکس فرشته گونه و شب رویایی که برای ایشون فراهم کرده بودین به ذهنم متبادر شد. اصرار والقا نظرتون که اعتمادشون جلب کردین و در اولین گام اشنایی مستقیم تشریف بردید منزل تا کبوتری که سخن میگوید مانند انسان را در زیر تختتان به اوشون نشان دهید.شما اصلا اعتماد السلطنه لااقل یک هوشمندی بخرج میدادین و در متن قید نمیکردین که مثل این اسب سوارای اسپانیایی بالای سرشون طناب دایره کرده وبصورت ناگهانی به پای احشام افکنده و … شما فرمودین بنده خدا فرار میکرد با سرعت نور ولی شما اعتمادشو جلب کرده بودین والا با سرعت صوت میدوید . بسیارعالی برقرار وپایداری زی مزاح
امیرخان معذرت میخواهم یک شگفتانه دیگر هم عارض شوم من به شما تبریک میگویم بدون مصرف دارو قرص ها واسپری افشان تاخیری و سیکنوفیلد چند نفر فرمودند هیچ کدوم حتی کاندوم هم نزدید(16 سالکی تا امروز هیچ سکس بدون کاندومی نداشتم برای سلامت واحترام به بانوی مخاطب نه شخصا خودمط) خلاصه که تندیس بلورین تلمبه بادی هر دوهزارسال یک بار یک نفر حایز شرایط میشود وبه فرمایش عزیزان کمر فولادینی را معرفی فرمودین که تمام الگوهای علمی این زمان به فایش داد . خداکنه بتونم اب لب ولوچه مو از این حد سفتی که گویی دوسه لا قیرگونی کردی کمرتون حتی عرق هم نمیکنه چه برسه رطوبت