دوزیست (۵ و پایانی)

راوی آرزو:
دقیقا همون استرس و هیجان ۶ ماه پیش برام پیش آمده بود و بهم اجازه نمی‌داد خوابم ببره و مدام این دست و آن دست میشودم تو تخت خواب که صدای امیر هم در آمد.
آرزو چیه؟مشکلی داری چرا نمیخوابی و مدام تکان میخوری و منم از خواب بیدار میکنی فردا صبح زود باید برسم به پروازم خواب میمونما.
سریع گفتم ببخشید یکم بی خوابی زده به سرم میرم تو پذیرایی یکم با موبایلم بازی می‌کنم که خوابم بگیره بعد میام میخوابم که مزاحم تو هم نشم.
موبایلم از تو شارژ در آوردم و رفتم تو گالری و عکس که برای دکتر نیما فرستاده بودم و عکس هایی که تو شیراز با دکتر نیما گرفته بودم و تو پوشه مخفی کرده بودم داشتم نگاه میکردم و یاد تک تک اون لحظات افتادم یک حس خوب بهم دست که باعث شد استرسم خیلی کمتر بشه.
عکس ها را که داشتم چک میکردم برام جالب آمد بعد از چندتا سکسی که تو شیراز با نیما داشتم نیما هیچ وقت ازم نخواسته بود عکس سکسی براش بفرستم و تا وقتی خودم شهوتم بالا نمیزد و عکسی تحریک کننده ای از خودم براش نمی فرستادم نقل سکس حتی حرف هم نمیزد.
با اینکه اینقدر وارد بود که حتی با حرف زدناش هم می‌توانست منو به اوج برسونه.
یک جورایی بهم این اطمینان داده بود تا زمانی که خودم نخوام و رضایت به حرف و کارهایی سکسی نداشته باشم اون ازم چیزی نمیخواد.
از سفرم به شیراز حدود ۶ ماهی داشت می‌گذشت و شرایط جور نشده بود که نه من برم پیش نیما نه نیما بیاد قشم پیش من.
از بعد از سفر به شیراز و اتفاقات اون سفر و سکسم با دکتر نیما و تو این ۶ ماه خیلی فرق کرده بودم و از یک زن خشک مذهبی با عقاید سفت و سخت فقط شبحی ازم باقی مونده بود که فقط سعی می‌کردم جلو پدر و مادرم مثل قبل باشم و جلوشون نقش بازی میکردم که همون آرزو مومن هستم ولی جاهای دیگه مخصوصا با همکارام و خانواده امیر که بودم راحت دیگه لباس های باز و بدن نما میپوشیدم و چون امیر همدیگه مطمئن شده بودم از اینجور تیپ زدن های من بیشتر راضی هست به قول دکتر نیما دیگه به خودم سختی نمی‌دادم و سعی می‌کردم هرکاری که بهم لذت میده انجام بدم.
تو این ۶ماه هم رابطم با امیر خیلی بهتر شده بود و حتی اگر تو طول روز مردی متلک یا انگولکی کرده بود برای امیر تعریف میکردم و اکثرا هم تعریف من باعث سکسمون میشد و دیگه از اینکه امیر تو سکس اسم مرد دومی می گفت عصبی نمی‌شدم و حتی وقتی اون مرد دوم تو ذهنم دکتر نیما متصور میشدم بیشتر از سکسم لذت می‌بردم.
حتی یادمه چندباری اینقدر تحریک شدم که بی اختیار اسم نیما را صدا زدم که امیر با خنده ازم پرسید این آقا نیما کی هست که یکدفعه گفتم هیچکی نیما شاهرخ‌شاهی منظور بوده.
با اینکه با امیر راحت شده بودم ولی دلم نمی خواست بدونه با دکتر نیما اینقدر پایه شدم و باهاش سکس داشتم که دلیلی بشه تا امیرم با زنه دیگه در رابطه باشه.
و هر وقت هم امیر میدید تو اینستا پست هام دکتر نیما لایک کردم عقلش می‌پرسید به یک جواب کوتاه پسنده میکردم که فقط پستهای همدیگه لایک میکنیم و ارتباط خاصی نداریم، امیرم دیگه پاپیچم نمیشد.

تو این چند ماه با تلفن و اینترنت با نیما در ارتباط بودم و هر روز بیشتر از روز قبل تحت تاثیر حرفها و شخصیت نیما قرار میگرفتم.
جوری که دیگه راحت باهاش درد و دل میکردم.
ولی نمیدونم چرا حالا که فردا قراره بیاد قشم پیشم دچار استرس شده بودم.
اینقدر تو این افکارم عرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برده بود که صبح با بوس امیر رو گونه ام از خواب بیدار شدم که امیر گفت :عزیزم ببخشید بیدار شدی داشتم میرفتم فرودگاه گفتم ببوسمت بعد برم .
بعد از رفتن امیر بلند شدم صبحانه آماده کردم و دخترم رو صدا کردم آمادش کردم برای مدرسه به سرویسش گفتم برگشتنی در خونه مادرم پیادش کنه.
به مادرم گفته بودم اضافه کاری برام گذاشتن اسماء سرویسش میاره خونه شما شب میام دنبالش.
از اونجایی که دلم میخواست نیما که داره میاد قشم پیش باشم با هر زحمت و پارتی بازی که بود دو روز مرخصی گرفتم.
و تا ساعتی که قرار بود نیما برسه چند ساعتی هنوز وقت بود.
خیلی دلم میخواست کلی فکر و ایده داشتم که نیما را سورپرایز کنم ولی هرچی فکر میکردم این آدم خودش همه چیز تمام بود و به نتیجه خاصی نرسیدم جز اینکه دو نوع غذا که دوست داره درست کنم و برم آرایشگاه و کل بدنم را لیزر کنم با اینکه خیلی وقت نبود که لیزر کرده بودم ولی نمیخواستم حتی یک تار مو هم داشته باشم و یک آرایش غلیظ هم کردم که حتی آرایشگر هم بهم تکه انداخت که آرزو جون اینقدر به خودت رسیدی که هرکی ندونه میگه عروسیت هست و میخوای بری تو حجله برای آقا داماد دلبری کنی.
از آرایشگاه که آمدم بیرون سوار ماشینم شدم رفتم سمت فرودگاه به فرودگاه که رسیدم خواستم پیاده بشم که یادم افتاد عموم و پسر عموی بابام تو فرودگاه کار میکنن اگر منو با این تیپ با نیما ببینن و به گوش بابام برسه برام شر میشه.
زنگ زدم نیما هنوز گوشیش خاموش بود براش پیام گذاشتم من تو ماشین منتظرم لوکیشن هم فرستادم.
به این فکر بودم که چقدر خدا دوستتم داشته که حالا که نیما داره میاد پیشم امیر هم باید برای بستن قرارداد جدیدش باید میرفت مسافرت.
که یکدفعه در ماشین باز شد و دکتر نیما با کت شلوار سفیدش و یک لبخند دلنشین مثل شوالیه رویاهای هر دختری سوار ماشین شد.

سلام بر شاه بانوی خودم آرزو جان

  • سلام بر شاهزاده دل من دکتر نیما
    یکدفعه هردو زدیم زیر خنده و بی اختیار سر نوید رو گرفتن تو بغلم و دوتا بوس آبدار روی گونش کردم که جای رژلبم موند.
    نیما هم منو کشید سمت خودش و یک بوس شیرین رو لبم کرد که گرما لب و بوی تنش آتش درونم را روشن کرد که باعث شد چند دقیقه ای تو ماشین از نیما لب بگیرم.
    نیما گفت خستم و نیاز دارم یکم استراحت کنم و گفت بی زحمت اگر سوئیت که گفتم برام گرفتی میشه منو ببری اونجا؟
    (نیما ازم خواسته بود برای روزی که میاد براش یک سوئیت نزدیک دریا که آرامش و جای خوبی باشه بگیرم.
    منم یک سوئیت تو بهترین جا که امن هم باشه گرفتم که خواستم برم پیش نیما مشکلی نداشته باشم.)
    به نیما یک نگاه غمگین کردم و گفتم درسته خانه ما به خوبی خانه شما نیست ولی جوری هم نیست که نتونه پذیرایی شما باشه آقای دکتر !
    به حالت قهر صورتم را برگردوندم به سمت پنجره که نیما نیش خندی کرد و صورتم را با دستش برگردوند سمت خودش و پیشونیم بوس کرد و گفت:آرزو جان واقعا ببخشید قصد بی احترامی به تو را نداشتم پیش خودم فکر کردم شوهرت امیر و دختر اسما هستن نمیشه که بیام خونه شما،هتل هم میخواستم بگیرم اجازه نمیدادن که با هم بریم تو یک اتاق .
    فکر کردم بهترین کار اینه یک سوئیت مبله اجاره کنم که بتونیم راحت پیش هم باشیم.
    وقتی نیما برام توضیح داد از اینکه اون رفتار و حرف نسنجیده زده بودم سخت شرمسار شده بودم.
    دست نیما را گرفتم تو دستم و بهش لبخندی زدم و گفتم ببخشید زود قضاوت کردم و ممنونم که همیشه فکر همه چیزا میکنی.
    ولی از شانس خوبمون صبح امیر براش مسافرت کاری پیش آمد و رفته سفر و فردا برمیگرده و اسماء هم فرستادم خونه مادربزرگش و چون حدس میزدم برسی
    خسته و گرسنه باشی بهتر هست امروز را بریم کلبه درویش ما که با دستای خودم برات ناهار قورمه سبزی که غذای مورد علاقته درست کردم و یکم استراحت کنی و هوا که بهتر شد بریم خوش بگذرونیم.
    حدس زدم نیما میخواد مخالفت کنه که انگشت
    اشاره ام گذاشتم رو لب هاش و گفتم اگر قبول نکنی ناراحت میشم اصلا ببین دست پختم چطور هست.
    لبخندی که نیما زد برام نشانه تایید بود و سریع حرکت کردم به سمت خونه.
    نهار که خوردیم نیما کلی تشکر و تعریف از دستپختم کرد و بعدش در ساکشن باز کرد و گفت حقیقتش برات میخواستم شراب شیراز بیارم که به سلامتی هم بخوریم که گفتم تو فرودگاه میگیرن و نیاوردم ولی طلبت باشه آمدی پیشم بهت بدمش که انگار مخصوص تو درستش کردن که استرست را از بین میبره اگر هنوزم مثل موقعی که آمده بودی شیراز پیشم استرس داشته باشی.
    هرچند فکر کنم اگر بود خودمم خیلی بهش احتیاج داشتم که چند تا پیکش بخورم که خستگی و استرسم از بین بره.
    با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم تو دکتر نیما فانی و استرس ؟!
    تو عمرم ریلکس تر از تو ندیدم واقعا برام سوال شده الان شما استرس چی دارید.
    حقیقتش آرزو جون چون متاهل هستی و الان آمدیم تو خونت دست خودم نیست نگرانم و استرس دارم بخاطر من برای تو مشکلی پیش نیاد.
    خواستم جوابش بدم که نیما از ساکش یک بسته حلوا مسقطی با یک دست لباس دامن مشکی مجلسی گرفت جلوم و گفت ناقابل هست امیدوارم اندازت باشه و رو تنت ببینمش و دوستش داشته باشی.
    جا خوردم انتظار هدیه نداشتم ازش گرفتم و داشتم نگاش میکردم که نیما گفت اگر میشه بپوشش ببینم اندازت هست.
    نمیدونم چرا یکباره استرس گرفتم وقتی نیما گفت بپوشش تا ببینم .
    چند لحظه ای کلا مات مونده بودم که با صدای خنده نیما به خودم آمدم که داشت بهم میگفت انگار هنوزم استرس داری و کاش الان مشروب بود که انگار هردو مشروب لازم هستیم.
    (از بعد از سفرم به شیراز که تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و مشروب خورده بودم دیگه هرازگاهی پایه امیر میشدم و با همدیگه مشروب می‌خوردیم و اتفاقا هم دو شب پیش امیر خریده بود و تو خونه داشتیم،و اون لحظه حس کردم نیما راست میگه هردومون مشروب لازمیم)
    رفتم و از جاساز امیر که بخاطر اسماء مخفی میکرد یک قوطی با یک پیک اوردم و دادم به نیما بفرمایید میل کنید که خستگی و استرستون از بین بره جناب آقای دکتر.
    نیما بازم اون لبخند شیرینش بهم نشون داد و گفت اصلا فکر نمیکردم تو خونه داشته باشید ولی میدونی که مشروب تنهایی اصلا فایده نداره خوردنش.
    اگر خودتم پایه هستی که یک پیک دیگه هم بیار تا بازش کنم.
    حس کردم خودمم نیاز دارم و پیک خودمم آوردم. هرکدام چهار تا پیک خورده بودیم که نیما گفت آرزو از هدیه ام خوشت نیومد که نپوشیدی؟
    بلند شدم و برداشتمشون و گفتم اتفاقا خیلی قشنگ و شیک هست حرف مشروب پیش آمد یادم رفت.
    الان میرم میپوشم،رفتم تو اتاق خواب تاپ و لگ که پام بود در آوردم خواستم لباس دامن از رو تختخواب بردارم چشمم به اندام سکسیم که تو آینه قدی اتاقمون بود که الان فقط با ست شورت و سوتین فسفری که رنگ مورد علاقه دکتر نیما بود افتاد،
    وقتی دیدم در اتاق خواب نیمه باز هست و فکر اینکه یک مرد غیر شوهرم پشت اون در نیمه باز منتظرم دیدن من هست و مستی مشروب که خورده بودم باعث شد شهوت درونم قلقلکم بکنه که تحریک بشم و به یاد دفعه قبل بازم سکس با نیما را تجربه کنم.
    با اینکه مستم بودم ولی روم نمیشد مستقیم همچین پیشنهادی بدم باید جوری پیش می‌بردم که ناخواسته و یکدفعه مثلا باشه.
    لباس و دامن که نگاه کردم خیلی باز و سکسی بود وقتی پوشیدم نسبتا تنگ و چسبون بود و زیپ کنارشون به سختی تا نصفه آمده بود بالا که یک فکری به سرم زد.
    دکتر نیما آقای دکتر میشه لطفا کمکم کنی؟
    نیما در را باز کرد و اومد داخل اتاق خواب جانم آرزو جان منو صدا زدی؟!
    ی دور زدم و سمتی که زیپ لباس و دامن بود ایستادم و گفتم میشه لطفا زیپ ها برام ببندی خودم هرکاری کردم نتونستم.
    نیما باز با همون همون لبخند دلنشینش آمد سمتم و دو طرف پهلوم گرفت و یکم مثلا تلاش کرد ولی زیپی بسته نشد که هیچ نیما پیشانیم رو بوسید و کامل زیپ لباس و دامنم با هم کشید پایین و گفت آخه اصلا حیف نیست بدن به این سفیدی تو لباس اونم به این تنگی قایمش کنی.
    خندم گرفته بود از حرف نیما که تا آمدم به خودم بیام لب نیما رو لبم بود و داشتیم از همدیگه لب میگرفتیم.
    شیرینی لب های نیما و بوی مشروب دهنش داشت دیوانه ام می‌کرد.
    نیما بغلم کرد و انداختم روی تختخوابی که بارها با همسرم امیر روش سکس داشتم و اینبار قرار بود یک مرد غریبه بجای شوهرم روی این تخت باهام سکس کنه.
    الان کاملا بی اختیار با همون شورت و سوتین فسفری جلو نیما بودم.
    که نیما خندید و گفت میبینم که خودتو برای من آماده کردی و شورت و سوتین رنگ مورد علاقه من پوشیدی.
    وقتی لبخند و رضایت منو دید انگار نیما دیوانه شده بود و سینه هام از تو سوتینم در اورد و با ولع تمام شروع کرد به خوردن و مالیدن سینه هام و منو داشت می رساند به اوج شهوتم و دیگه برام شرم و حیا معنا نداشت.
    به هر زحمتی بود دستم رسوندم به کیرش و از رو شلوارش مالیدم و گفتم نیما من سالارت میخوام.
    تا نیما بلند شد از روم خودم سریع کمربند و زیپ شلوارش باز کردم و شلوار و شورتش باهم کشیدم پایین و مثل قحطی زده ها شروع کردم به خوردن کیر و تخم های نیما اینقدر تو شهوت و مستی غرق شده بودم که از خود بی خود شده بودم.
    جوری براش ساک میزدم که یکدفعه نیما سرم نگه داشت و گفت مگر نمیخوای کس قشنگت هم از مزه کیرم تجربه کنه بعد از این چند ماه؟اینجور که تو داری کیرم میخوری آبم که خوبه جونمم داری از کیرم میکشی بیرون،
    خوردن دیگه بسته بخواب پاهاتم بده بالا که بدجور تو کف کردن کس صورتی خوشگلت هستم.
    چشم عزیزم
    خوابیدم و پاهام انداختم رو شانه های نیما مدل فرغونی که هربار خیلی حشری بودم میخواستم با امیر شوهرم سکس کنم بهش این مدلی میدادم.
    ولی الان کیر شوهرم نبود که تو کسم داشت میرفت ،کس یک مرد غریبه بود که داشت کسم را جر می‌داد.
    ناخودآگاه یاد حرفام با امیر موقع سکس افتادم که این اواخر تو فانتزی هامون به امیر میگفتم آره کیر ی مرد دیگه تو کسم هست و داره منو پاره میکنه و امیرم با شنیدنش تلمبه هاش سریع تر و محکم تر میشد و بی اختیار از دهنم پرید که امیر کجایی که رو تختمون واقعا زیر کیر ی مرد دیگه هستم کجایی که با دیدن این صحنه آبت بریزه رو کسم.
    اصلا تو حال خودم نبودم که دارم چی میگم که نیما هم انگار با حرفایی که نقل امیر گفته بودم حسابی تحریک شده بود و سرعت تلمبه زدناش تو کسم بیشتر شد و یکدفعه با یک آه بلند کیرش از کسم در اورد و دریایی از آب کیرش رو شکم و کسم خالی کرد.
    نمیدونم چقدر لخت تو بغل هم خوابیده بودیم و هر دو داشتیم مو های همدیگه را نوازش می کردیم که نیما گفت آرزو میتونم ی سوال بپرسم قول میدی ناراحت نشی و راستش بگی؟
    چون حدس میزدم چی میخواد بپرسه استرس گرفتم و دلم میخواست بحث عوض کنم و چجوری نمیدونستم.
    داشتم فکر میکردم که چکار کنم که نیما گفت سکوت علامت رضایت هست.
    نیما:آرزو شوهرت امیر روشن فکره و باهم راحتین؟
    (از اینکه نیما بجای لفظ بی غیرت گفت روشنفکر خندم گرفت و یک جورایی خوشم امد)
    فکر کنم چون خندیدم نیما اینجور بهم گفت پس درست گفتم آقا امیر
    یکدفعه حرفش قطع کردم (نمیدونم اون لحظه چرا دلم نمی خواست دکتر شوهرم را بی غیرت بدونه) گفتم نه اشتباه نکن من چون به یاد تو بودم و دوست داشتم دوباره باهم سکس کنیم تو فانتزی ذهنیم این حرفا را با امیر میزدم چون سکس با دو تا کیر تحریک کننده بوده و دلم میخواست بهتر ارضا بشم…
    که این بار نوید حرفم قطع کرد و گفت آرزو تو اینقدر به من محبت داشتی و این چندبار بهم تو سکس لذت دادی که دلم میخواد منم اگر فانتزی داری برات مهیا کنم.
    من واقعا نمیدونم رابطت با شوهرت امیر چجوری هست ولی اگر همچین فانتزی یعنی سکس با دو تا مرد داری خودم یک فرد مطمئن پیدا میکنم .
    سرم انداختم پایین گفتم نه دکتر این فقط فانتزیم بود که بهتر ارضا بشم.
    نیما لبم بوسید و گفت باشه هرجور تو بخوای.
    راستی آرزو جان اگر مشکلی نیست و شرایطتش هم جور باشه دوست دارم با شوهرت امیر هم آشنا بشم.
    چون قبلا بهم گفته بودی گویا نقل من با امیر صحبت کردی.
    دلم میخواد اون مرد خوش شانس را ببینم که تو حوری بهشتی را داره.
    یکم از خواسته نیما اولش جا خوردم و خواستم بهانه بیارم ولی تو صدم ثانیه آمد به ذهنم اگر بهانه بیارم دکتر فکر میکنه دروغ بهش گفتم پس تصمیم گرفتم باهاش رو راست باشم.
    گفتم دکتر حقیقتش من نقل شما به امیر فقط طریقه آشناییمون و لایک پستتون و کمک من برای ترخیص لوازم پزشکی را گفتم و گفتم در حد لایک کردن پست ها و سوال جواب کاری در ارتباط هستم نمیدونه که رابطه ما فراتر از این چیزها هست.
    این حرفا را که زدم نیما سرش پایین انداخت و گفت پس هیچی شرایط برای دیدن آقا امیر جور نیست.
    نمیدونم چی شد که ناخودآگاه گفتم ولی امیر از اون مردها نیست که به زنش سخت بگیره و اتفاقا خیلی خونگرم و مهمون نواز هست.
    فردا که امیر از مسافرت برگشت بهش میگم شما بهم پیام دادید دارید برای استراحت و تفریح میاین قشم جاهای دیدنی قشم بهتون معرفی کنم.
    منم به امیر میگم باهم بیایم و شما را ببریم جاهای تفریحی.
    نیما دستی تو موهای شلالش کشید و گفت :نمیدونم چی بگم فکر میکنی قبول میکنه مشکلی برات پیش نمیاد؟
    تبسمی کردم و گفتم اگر کار نداشته قبول میکنه امیر پایه تفریح هست و خیلی مهمان نواز است.
    طرف های عصر از خونه زدیم بیرون و رفتیم تو شهر و پاساژ به گشت و گذار خوش گذرونی‌
    شام که خوردیم نیما را بردم و سوئیت که براش کرایه کرده بودم.
    وسایل که خریده بودیم بردیم داخل سوئیت و تو آشپزخانه جا دادم میخواستم خداحافظی کنم که نیما گفت چقدر عرق کردم و گرمه شهرتون.
    خندیدم و گفتم تازه الان فصل خوبی آمدی دکتر جان الان برید ی دوش بگیرید سرحال میشید.
    در حمام باز کردم و رفتم دوش آب وان باز کردم که خواستم بیام بیرون نمیدونم چطور پام لیز خورد و تو وان خوردم زمین و خیس شدم.
    که از صدا نیما دوید آمد که گفتم مواظب باش تو هم لیز نخوری.
    نیما همینجور که داشت می‌خندید گفت من نیت کردم دوش بگیرم تو رفتی دوش گرفتی حالا چرا با لباس رفتی.
    لجم گرفت گفتم میگم پام لیز خورد افتادم تو وان بجای اینکه بپرسی خوبی داری مسخره ام میکنی؟
    نیما یکدفعه انگار متوجه شده ناراحت شدم ازش آمد سمت و سرم بوسید و گفت ببخشید عزیزم بزار کمکت کنم بلند بشی که موقع بلند شدن کمرم یکم درد گرفته بود که گفتم نیما آروم کمرم درد گرفته.
    از وان که در آمدم نیما گفت زودباش لباسات در بیار تا سرما نخوردی.
    گفتم نترس اینجا هوا گرمه سرما نمی‌خورم.
    نیما طبق عادتش دستی تو موهاش کشید و گفت خوب با این لباس های خیس که نمیتونی بری خونه در بیار تا یکم خشک بشه و تا خشک میشه یکمم کمرت برات ماساژ بدم تا دردش خوب بشه.
    اینبار نیما منتظر جواب من نشد و آمد خودش مثلا کمک کنه لباس هام در بیارم.
    لباس در آوردن و ماساژ دادن کمرم تو اون آب ولرم همانا و سکس دوبارم با دکتر نیما این دفعه تو وان و زیر دوش آب همانا.
    بی حال تو وان تو بغل نیما خوابیده بودم که صدای زنگ موبایلم منو از بخودم اورد بلند شدم رفتم موبایلم جواب دادم مامانم بود چون دیر کرده بودم نگران شده بود کلی دروغ بهش گفتم که چرا دیر کردم و تا نیم ساعت دیگه میام دنبال اسماء.
    سریع لباسام که تقریبا دیگه خشک شده بودن پوشیدم و از نیما خداحافظی کردم و در خونه مامانم اینا چادرم از صندوق عقب ماشین برداشتم پوشیدم و زنگ خونشون زدم رفتم دخترم برداشت و برگشتیم خونه خودمون.

راوی دکتر نیما:
دو روز میشد قشم بودم و تو این دو روز چون آرزو هم مرخصی گرفته بود اکثرا باهم بودیم و چند باری سکس داشتیم و از اینکه آمده بودم قشم راضی بودم از سکس های هیجان انگیز و خاطر انگیزم با آرزو گرفته تا طبیعت و دریا گذشت تو گذارامون تو جزیره خیلی خوش گذشته بود.
همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود فقط یک قدم دیگه مونده بود که دوست داشتم اونم بردارم تا به هدفمون رسیده باشیم.
قدم آخر این بود که با امیر شوهر آرزو هم آشنا بشم و از نزدیک ببینمش.
به آرزو گفته بودم اگر میدونی برات مشکلی پیش نمیاد به شوهرت نقل من بگو تا شب ها هم بتونیم با تو و امیر باشم این چند روز که قشم هستم دلم میخواد همش با تو باشم دلم برات تنگ میشه.
ساعت ۱۰ صبح از صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارم شدم.
ن:سلام آرزو خانم ملکه قلبم من
آ:سلام بر دکتر خواب‌آلوی،هنوز خوابیدی
ن:مگر تو میزاری تو من بخوابم از پس که تو فکر تو میرم خواب ندارم
آ:معلومه اصلا هم خواب نداری،حالا اینها را ول کن
دیشب به امیر گفتم قراره دکتر نیما امروز بیاد قشم و بهم گفتی برات یک سوئیت یکجای خوب اجاره کنم و جاهای تفریحی معرفی کنیم.
منم به امیر گفتم دوست دارم اگر کار نداری با تو بیام فرودگاه استقبالت، امیرم قبول کرده.
ن:من که دو روز قشم هستم دوباره باید بیام قشم خخخخ
آ:چاره ای نداشتم چون به امیر گفته بودم این دو روز پیش دوستم ندا بودم اگر میگفتم الان قشم هستی شک شاید می‌کرد ساعت ۱۲ برو فرودگاه من با امیر بعدش میایم فرودگاه جوری نشان بده که آمدی بیرون ما را ندیدی رفتی سرویس بهداشتی.
فقط دکتر جان امیر آدم گیری نیست و مهمون نوازم هست ولی جوری رفتار نکنی که بفهمه قبلا همدیگه را دیدیم انگار بار اولمون هست.
ن:باشه خیالت راحت حواسم هست.
کارهام کردم نیم ساعتم زودتر تاکسی گرفتم رفتم فرودگاه و سر ساعت که آرزو گفته بود زنگ زدم موبایلش که من رسیدم پیداتون نکردم جلو سرویس بهداشتی منتظرم.
از دور آرزو را دیدم که با شوهرش امیر که یک مرد قد بلند رعنا و چهارشانه و خوش تیپی بود داشتن میومدن سمت من.
سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار واقعا بار اولم هست که میبینمش.
تو برخورد اول از امیر هم خوشم آمد،از فرودگاه آمدیم بیرون امیر به آرزو می گفت کاش سوئیت دکتر که اجاره کردی پس میدادی این چند روز دکتر میومدن خونه خودمون در خدمتشون باشیم.
که بعد تعارف های معقول گفتم نه شما لطف دارید اینجوری هم خودم راحت تر هستم هم به شما کمتر زحمت میدم الانم اگر لطف کنید منو برسونید سوئیت ممنونتون میشم یکم خستم استراحت کنم.
آرزو درست می گفت شوهرش خیلی خون گرم و مهمان نواز بود گفت چشم میرسونمتون.
دوباره برگشتم به همان سوئیت که دو شب توش بودم و با آرزو سکس داشتم ولی خیلی مراقب بودم جوری رفتار نکنم که امیر متوجه بشه قبلا اونجا بودم.
آرزو و امیر که منو رسوندن داشتم تشکر میکردم که امیر گفت پس استراحت کن شب برای شام منتظرتم.
هر موقع خواستید خبر بدید ماشین میفرستم دنبالتون و خداحافظی کردن و رفتن.
(تا اینجای کار حس کردم همه چیز خوب و طبق برنامه پیش رفته و الان وقت برداشتن قدم بعدی بود)
ساعت ۸ شب بود که آرزو بهم زنگ زد که کی میای؟
بهش گفتم مطمنی جلو شوهرت امیر بیام مشکلی پیش نمیاد؟
آرزو هم باز نقل خونگرمی و پایه بودن امیر برام گفت.
بنظرم رسید الان وقتش هست به آرزو گفتم اگر واقعا اینطوری که میگی امیر هست و مشکلی پیش نمیاد دوست دارم امشب که آمدم برام همان نیم تنه سفید و دامن مشکی بالا زانوت که عکس گرفته بودی و شب قبل از اینکه بخوام بیام برام فرستادی بپوشی خیلی سکسی شده بودی و هوش از سرم برده رو از نزدیک رو تنت ببینم.
آرزو انگار انتظار همچین چیزی نداشت یکم مکث کرد و گفت حالا ببینم چی میشه.
زنگ زدم به شماره ای که امیر بهم داده بود و بهش گفتم مشروب خوب میخوام سراغ داری که امیر گفت برات میگیرم خواستم بیام دنبالت میارم.
حدود ۸:۲۰دقیقه بود که امیر آمد دنبالم،سوار شدم تو مسیر خیلی باهم گرم گرفتیم و اصلا متوجه نشدم که رسیدم در خونشون که موقع پیاده شدن امیر بهم گفت راستی سفارشتم که دادی برات گرفتم.
(دل تو دلم نبود ببینم آرزو رو زودتر ببینم که چی پوشیده چون اگر همون لباس که بهش گفته بودم پوشیده باشه جلو شوهرش برام یک قدمه رو به جلو بزرگی بود)
امیر در باز کرد و رفتیم داخل ولی خبری از آرزو نبود که امیر صداش کرد آرزو …آرزو جان کجایی دکتر آمده.
چند لحظه بعد آرزو جواب داد که امیر تو اتاق خوابم میشه بیای کمکم.
همین که امیر رفت سمت اتاق خواب رفتم نزدیک اتاق خواب شدم که شنیدم آرزو می گفت امیر من نمیدونم بین این دو تا لباس کدام جلو دکتر بپوشم.
به داخل اتاق دید نداشتم فقط وقتی جواب امیر شنیدم برام جالب و تحریک آمیز بود.
آرزو مشخصه که این‌رو باید بپوشی چون همه مجلسی تر همه سکسی تر هست و باید دکتر ببینه که چه شاه بانویی تو این خونه دارم.
سریع رفتم رو مبل نشستم که چند دقیقه نگذشته بود که با صدای در اتاق خواب متوجه جلب شد که امیر با آرزو آمدن بیرون که با دیدن آرزو که همون نیمه تنه پوشیده بود که سینه های بزرگش توش به سختی جا شده بودن و دامن کوتاه که به زور شورتش هم پوشانده بود و سفیدی شکم و پاهاش اونم جلو شوهرش برای من پوشیده بود جوری حالم را دگرگون کرده بود که حس کردم اینقدر تابلو دارم با نگاهم آرزو را میخورم که امیر پیش خودش میگه این چه بی جنبه هست.
اون شب حسابی تدارک دیده بودن و ۳ نفری کلی گفتیم و خندیدم و مست کردیم و رقصیدیم ولی طبق برنامه ای که قرار بود داشته باشم نباید زیاد روی میکردم و با هر زحمتی بود خودمو کنترل کردم و برای خوابم با اینکه اسرار کردن بمونم اما صلاح به این دونستم برگردم سوئیت چون اگر میموندم شاید نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
ولی قبل رفتن ازشون قول گرفتم که تا قبل برگشتم به شیراز یک شب هم اونا بیان سوئیت مهمون من باشن.
صبح که از خواب بیدار شدم آرزو پیام گذاشته بود که مرخصیش تمام شده باید بره سرکار ولی به امیر گفتم بیاد ببرتون جاهای دیدنی و تفریحی.
انصافا هم امیر برام کم نگذاشت و کاری کرد که بهم خوش بگذره.
قرار بود فردا برگردم شیراز که به امیر و آرزو گفتم امشب باید بیاین سوئیت تا خود صبح باهم خوش بگذرونیم و یک شب خاطره انگیز داشته باشیم.
(الانم که تو این چند روز بهتر با امیر آشنا شده بودم باید طبقه برنامه امشب نقشه را عملی میکردم)
کلی سفارش انواع غذا و دسر و تنقلات داده بود و به امیر پیام دادم بی زحمت میخواین شب بیاین مشروب خوب بگیر به حساب من.
ساعت ۸ شب بود که امیر و آرزو آمدن.
بعد تا من رفتم شربت بیارم آرزو گویا داشت لباس عوض می‌کرد که داشت به امیر میگفت بیا کمک کن زیپش ببند.
(یاد چند روز پیش تو اتاق خواب خودشون افتادم که صدای من کرد که زیپ لباسش ببندم و به سکس کشیده شد افتادم و ناخودآگاه کیرم سیخ شد.)
چند دقیقه ای صبر کردم بعد سینه شربت برداشتم که ببرم که یک دفعه چشمم به آرزو افتاد که همون لباس مجلسی تنگ و کوتاه و بدن نما که خودم براش سوغات آورده بودم پوشیده بود.
آرزو آمد سینی شربت ازم گرفت و یک چشمک ریز بهم زد و گفت بفرماید من میارم.
وای وقتی خم شد شربت بهم تعارف کنه دیدم سوتین نبسته و کل سینه های سفید و خوشگلش از یقه بازش داشت برام دلبری می‌کرد و محو تماشاش شده بودم و با دستی لرزان لیوان شربت برداشتم که باعث خنده آرزو و حتی امیرم شد.
هنوز تو شوک دیدن سینه های آرزو بودم که آرزو که خم شد شربت به امیر تعارف کنه پشتش به من بود دامنش اینقدر کوتاه بود که کامل رفت بالا و کون بزرگش خودنمایی میکرد و یکم قر هم بهش می‌داد انگار از عمد داشت اینکارا می‌کرد که حال منو خراب کنه .
دیدن اینکارا از جانب آرزو اونم جلو شوهرش خیلی آمپر شهوتم برده بود بالا ،بی هر زحمتی بود میخواستم خودمو کنترل کنم ولی واقعا این کار مثل شکستن سنگ با دست خالی بود .
به نظرم آمد تا امروز کیرم هیچ وقت اینقدر بی تاب و سیخ نشده بود.
دیدم اینجوری نمیشه هر لحظه ممکنه امیر متوجه کیر سیخ شدم بشه سریع رفتم کیک آوردم تا بخوریم و ته دلمون بگیره تا بتونم مشروب بیارم و بخورم و از این حال خجالت و حیا که داشتم خلاص بشم و امیر و آرزو هم متوجه حال شهوتی من شدن بزارن به پای مستی و البته تا عالم مستی خیلی بهتر میشد طبق برنامه پیش رفت.
بساط مشروب و قلیون به پا کردیم و ۳ تایی مشغول شدیم .
واقعا عجب کیفیتی داشت با پیک سوم حس کردم حسابی مست و سرخوش هستم.
ی نگاه کردم دیدم حال آرزو هم دست کمی از من نداره ولی امیر هنوز انگار هوش و حواسش بهتر از ما بود.
یکدفعه امیر گفت بزار ی آهنگ شادتر بزارم پاشیم برقصیم چیه همش نشستیم.
اون لحظه فکر کردم امیر از عمد این حرف زد که آرزو دیگه مشروب نخوره و به بهانه رقص از پای بساط مشروب بلندش کنه و خورد تو برجکم و دپرس شدم.
ولی چاره ای نبود امیر دست آرزو را گرفت و آرزو که به سختی رو پاهاش میتونست وایسه را گرفت بغل که باهم برقصن و جلوی من چند دقیقه ای هم از آرزو لب گرفت.
منم نشسته بودم و نگاه میکردم که امیر گفت دکی جون تو هم بیا باهم برقصیم.
منم بلند شدم که برقصم آنقدر مست شهوتم بودم که به بهانه رقص از پشت چسبیدم به کون آرزو که الان تو بغل شوهرش داشت لب می‌داد.
داشتم کیرم رو به کون آرزو میمالیدم که یکدفعه آرزو سرش برگردوند سمت من که چیزی بگه نمیدونم امیر لب آرزو را چسبوند به لبم یا خود آرزو که منم این فرصت را غنیمت دونستم و شروع کردم به خوردن لب و زبان آرزو که نمیدونم بخاطر مستی بود یا اینکه دیدم امیر شوهرش حرفی نمیزنه جسارتم بیشتر شد و دستام از زیر بغلش رسوندم به سینه هاش و جلو امیر داشتم از زنش لب میگرفتم و سینه های زنش را میمالیدم.
فکر کنم امیرم که بدجور حشرش زده بود بالا آرزو را برد رو مبل و اون دامن کوتاهش زد بالا و با دندوناش شورت گیپور قرمز که پای آرزو بود کند و شروع کرد به خوردن کس زنش اونم در حضور من.
یادم نیست چطور و کی خودمو به آرزو رسوندم که منم همزمان داشتم مثل یک بچه که به سینه مامانش رسیده و میخواد شیر بخوره تا سیر بشه داشتم سینه های آرزو را مک میزدم و ازش در حضور شوهرش داشتم لب میگرفتم.
همه چیز داشت طبق برنامه که داشتیم پیش می‌رفت.
صدای آه و ناله های آرزو هم که از شدت شهوت بلند شده بود.
یک لحظه موقع خوردن سینه آرزو با امیر چشم تو چشم شدم منتظر عکس العمل امیر نشدم سریع رفتم پایین مبل و یک لیس به کس آرزو زدم و با دست اشاره بهش کردم که تو برو سینه هاش را بخور.
اینبار من پایین مبل داشتم از کس پرآب شده آرزو لب میگرفتم و با زبونم تو کسش تلمبه میزدم و جوری زبونم میکردم تو کسش،که به نقطه G کسش اگر بتونم برسونم تا بیشتر تحریکش کنم.
هر از گاهی هم به امیر نگاهی مینداختم که اونم مثل قحطی زده ها داشت وحشیانه سینه آرزو را می‌خورد و چنگ میزد که داد آرزو هم بلند شده بود.
دیگه زمان از دستمون در رفته بود که آرزو داد میزد کیر میخوام.
آرزو را به حالت داگی کردم و کیرم داشتم دم کس آرزو بازی میدادم و با کیرم میزدم رو کسش که اینقدر کسش خیس و لیز شده بود یکدفعه کامل کسش انگار کیرم را بلعید و منم که تو اوج لذت بودم همچین شاه کس را اونم در حضور شوهرش داشتم میکردم شروع کردم به تلمبه زدن و امیرم رفت جلو آرزو و همزمان امیرم داشت تو دهن آرزو تلمبه میزد.
جو پر از شهوت و لذت بود و جوری حشریم بالا بود که خیلی سخت بود جلو ارضا شدنم بگیرم که بعد از چند تا تلمبه سنگین تو کس آرزو کیرم کشیدم بیرون و از کیرم دریایی از آب روی کمر آرزو خالی کردم و بی‌حال کنار آرزو پایین مبل دراز کشیدم.
خیلی طول نکشید که امیرم با نعره ای که کشید ارضا شده بود و آرزو رو بغل کرد و وسط دوتامون گذاشت.
یکم که سرحال شدیم شام خوردیم دوباره سکس داشتیم اینبار امیر داشت کس زنش را میکرد و آرزو داشت برای من ساک میزد.
خیلی دلم میخواست دوتایی همزمان آرزو را بکنیم ولی دیدم واقعا آرزو توانش نداره و شرایطش جوری نیست که بتونه تحمل کنه.
اون شب ۳ بار سکس داشتیم و یک شب خاطره انگیز برامون شده بود و راضی بودم که همه چیز طبق برنامه ای که پیش رفته بود.
بعد از بار سوم که من و امیر ارضا شدیم آرزو که کلا از فکر کنم از پس ارضا شده بود دیگه توانی نداشت و خوابش برد .
امیرم بهم گفت الان بهتره من برگردم خونه ،نمیدونم صبح آرزو بیدار بشه چه عکس العملی داره تو پیش باش.
صبح که حالش آمد سرجاش ببین چه عکس العملی داره اگر همه چیز ردیف بود به من خبر بده صبحانه میگیرم میام .
راوی امیر:
تو مسیر برگشت به خانه به تمام اتفاقات از روز اول داشتم فکر میکردم.
یاد اون شبی افتادم که تو سکسمون بعد از اوردن اسم نفر سوم با آرزو دعوام شد و از خونه زدم بیرون و موقع قدم زدن به خودم عهد بستم رو آرزو باید غیر مستقیم کار کنم که از اون حصار اعتقادات و دینی که دور خودش کشیده جداش کنم.
یاد اون روزی که بعد از کلی گشتن و سبک سنگین کردن جوانب به دکتر نیما اعتماد کردم و داستان خودم و آرزو را براش تعریف کردم و کلی با هم نقشه کشیدیم که یواش یواش آرزو را تغییر بدیم.
یادم چطور هیجان و استرس گرفته بودم وقتی بلیط سفر آرزو به شیراز را خریدم و گفتم نیما به آرزو بگه برات بلیط گرفتم که بیای شیراز.
چقدر اون لحظه برام هیجان انگیز و تحریک کننده شد که دکتر نیما بهم خبر داد تونسته تابو های که آرزو داشته بشکنه و مشروب خورده و سکس داشتن.
تو این چندین ماه با دکتر نیما خیلی خوب هماهنگ شده بودیم خوب تونسته بودم بهش برسونم چه حرف و کارهایی که آرزو دوست داره انجام بده تا آرزو رو شیفته خودش کنه و از یک طرف خودم داشتم جوری رفتار میکردم که آرزو باورش بشه من قصد امتحان کردنش و توجیه خودم برای خانم بازی ندارم و واقعا میخوام آرزو هم مزه لذت های دنیا را تجربه کنه.
امشب با کمک دکتر نیما دیگه تمام تابلوهایی که فکر میکردم آرزو داشت را شکسته بودم و با حوصله و صبر به این هدف تقریبا رسیده بودم فقط مونده بود فردا صبح که آرزو بیدار میشه و هوش و حواسش کامل سرجاش هست چه برخوردی میکنه.
رسیدم خونه اینقدر خسته بودم که خوابم برد و نزدیک های ساعت ۱۱ بود که نیما بهم زنگ زد و گفت :آرزو بیدار شده و سکس دیشب یادش آمده و الان که تو را نیستی حسابی دستپاچه و کلافه و نگران هست.
و مثل مرغ پر کنده شده و منم هرچی باهاش حرف میزنم فایده نداره و دلشوره داره که تو چه برخوردی باهاش میکنی وقتی ببینیش.
با هزار زحمت فرستادمش دوش بگیره بعد بهت زنگ زدم چون فکر میکنم نمیخوای آرزو بدونه از اولش باهم براش نقشه داشتیم خودتو زودتر برسون.
از نیما تشکر کردم و گفتم من نهار میگیرم میام اونجا فقط حواست باشه آمدم اصلا نقل دیشب و سکسمون هیچ حرفی نزنیم.
چلو کباب برگ که غذای مورد علاقه آرزو بود گرفتم و رفتم سوئیت.
تا وارد شدم و چشم تو چشم با آرزو شدم به وضوح استرس و نگرانی را تو چشم و رفتار آرزو حس کردم.
برای اینکه خیالش را زودتر راحت کنم اول رفتم و آرزو را گرفتم بغل و باهاش روبوسی کردم و با خوشرویی بهش گفتم برای همسر خوشگلم غذای مورد علاقش گرفتم و یکم سر به سرش گذاشتم.
آرزو که رفتار و خوشرویی منو دید انگار آب سردی بر آتش درونش ریخته باشم.
رنگ و روش باز شد و لبخند رو لباش آمد و اونم با خوشرویی برخورد کرد انگار نه انگار دیشب اتفاقی افتاده و سکس داشتیم.
سریع نهار رو خوردیم و دکتر نیما که بلیط داشت رسوندیم فرودگاه.
چند هفته ای از اون سکس ۳ نفرمون داشت میگذشت و اصلا حرفی در موردش نزده بودیم که تو سکسامون بعد اون چند هفته یک دفعه خود آرزو نقل سکس با دکتر نیما گفت و از اون حس خوب و لذتی که برده بود برام با هیجان تعریف می‌کرد و باعث شده منم بیشتر تحریک بشم و حسابی آرزو را جر بدم و قرار شد اگر شرایط جور شد بازم تجربش کنیم.

سخن آخر نویسنده:
بنده این دست نوشته را بنا به تعریف دوست عزیزی به صورت داستان تو ۵ قسمت نوشتم ولی به نظرم هم آمد این نکته هم متذکر بشم
این زوج با هم کنار اومدن و زندگیشون و رابطشون بهتر از قبل شده بنا به گفته خودشان ولی توصیه حقیر اینه اگر زوج های دیگه خواستن این روند را طی کنن اول خوب به همه جوانب کارشون فکر کنن و بدون فکر و عجولانه و روی شهوت تصمیم به انجام همچین کارهایی نکنن چون درصد موفقیت همچین نقشه و کارهایی زیاد نیست و احتمال پشیمانی زیاد هست و خدای نکرده باعث خراب شدن زندگی زوج می‌شود.

دست نوشته ای از دوستدار شما عزیزان
Moban

نوشته: موبان دختر آریایی

بازدید 14,105

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “دوزیست (۵ و پایانی)”

  1. بهتر بود روی درست نوشتن کلمات دقت بیشتری کنی خیلی داخل متن غلط های املایی داشت.تیکه کلام نقل روهم لطفا عوض کن یک امضا هست که هرکی بخونه متوجه میشه نویسنده کیه.بااسامی دیگه هم توی سایت داستان فرستادی.

  2. دفعه قبل امد راضیش کنه الان ب ی دکتر داده تازه شش ماه قبلداستان قبلتو ی بار بخون حتما

  3. این داستان را مطالعه کردم. نام داستان بسیار عالی انتخواب شده. و می تواند گویای حال درونی کاراکترها و حتی خود ما باشد. ارتباط بین قسمت های داستان برقرار شد. اما نه به زیبایی. بهترین قسمت شماره اول و ضعیف ترین قسمت شماره سوم بود.در کل چند پله ضعیف تر از داستان های قبل شما بود. ایراد نگارش و املا به چشم من آمد. البته در یاد ندارم. نیما و نوید کدام؟ فانتزی دنیای جذابی است. خیانت هم بد است و هم حق… سکس باید آزاد باشد. در یک چارچوبی که توافق میشود. اگر لحن، و ساختار کلی داستان (در پرداخت اثر و نه در موضوع آن) تغییر می کرد بسیار جذاب تر می شد. تکیه کلام نقل، اگر بجا استفاده شود خوب است و اگر نابجا باشد به تمام اثر زیان وارد می کند.

  4. در کامنت من هم ایراد نگارش و املا وجود دارد.اما فرق است بین یک کامنت و یک اثر داستانی. من با کیبوردی مینویسم که علامتی روی آن نیست.اما به هر حال این ایرادات کلیت یک اثر را زیر سوال نمیبرد. فقط لطمه میزند.پرداخت مشکل داشت. به اعتقاد من فقط قسمت اول خوب و جذاب بود. و بعد دوم…لطفا بگویید تکیه کلام نقل مرتبط با کدام نقطه ایران است؟شما توان نگارش درست را دارید.داستان خوب هم از شما خوانده امموفق باشید

  5. سلامواقعا ممنونم که وقت گذاشتید و دست نوشته من را خواندید و خیلی از شما دوستان سپاسگزارم که برای بهتر شدنم کامنت گذاشتید.در مرحله اول اگر از دست نوشته خوشتان نیومده عذرخواهی بنده را پذیرا باشید و اگر دوست داشتید که باعث خرسندی بنده هست.قبول دارم خیلی مشکل دارم در نوشتن بخاطر همین هم به نوشته هایم داستان نمیگم چون واقعا در حد دست نوشته هستن.نقل دوزیست لازم هست بازم تاکید کنم من این ۵ قسمت را بنا به تعریف یکی از دوستان اهمین سایت بکن تو که نقل زندگیش داشته نوشتم و در اتفاقات دوزیست هیچگونه تغییری از جانب خودم ندادم.و در جواب دوست عزیزی که نوشته بود تو قسمت آرزو به دکتر نیما سکس داشته و در قسمت ۵ چطور میخواسته راضیش کنه قسمت اول و سفر آرزو به شیراز طبق نقشه شوهر آرزو و با هماهنگی با دکتر بوده ولی آرزو خبر نداشته و تو قسمت ۵ میخواستن امیر و دکتر جوری رفتار کنن که انگار بار اول هست و تابو سکس کردن آرزو با نفر سوم شکسته بشه براش.امیدوارم اگر قسمت شد و دوباره دست به نوشتن زدم یک داستان جذاب و هیجان انگیز بنویسم که مورد پسند شما عزیزان باشه.

  6. چقدر سیر داستان قشنگ و منطقی بود کم پیش میاد داستان به این قشنگی بخونم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید