صبح تو بغل حسام از خواب بیدار شدم، فکر کردم خواب دیدم- قبلاَ هم بارها ازین خوابها دیده بودم- چشامو بستم تا ازثانیه های آخر رویام کیفور بشم. سرم روی بازوی حسام بود، دستمو دورش حلقه کردم- خیلی واقعی تر از یه خواب به نظر میومد- غلت زدمو خودمو از بغلش کشیدم بیرون. حرکتمو حس کرد و به سمتم چرخید خودشو بهم نزدیکتر کرد و محکم بغلم کرد. نمیدونستم که خوابه یا بیدار، خودمو به خواب زدم تا بیدارش نکنم. امادگیِ روبه رو شدن باهاشو نداشتم، حداقل الان نه. ماجرای دیشبو به خاطر اوردم ودوباره لذت عجیبی به سراغم اومد. آروم و بیصدا ملافه رو دورم پیچیدم خودمو از دستاش کشیدم بیرون و با گوشیم رفتم تو هال.
یه سیگار روشن کردم، رو کاناپه لم دادم و به گوشیم نگاه کردم، مامان باید تا الان رفته باشه بدون اینکه من برای بدرقه رفته باشم فرودگاه. میتونم تصور کنم که چقدر دلش شکسته از دستم. وای حسام!
ازون روزی که حسام رو دیدم و باهاش اونجوری سکس کردم، دیگه نتونستم از فکرم بیرونش کنم.هر وقت که به اون روز فکر میکردم یه لذت بینهایت تو تک تک سلولام جریان پیدا میکرد. نمیدونم که عاشقش شدم یا نه ولی گاهی فکر میکنم که این کشش بیش از حد نمیتونه یه هوس باشه، که اگه هوس بود باید تا الان فراموش میشد مثل پسرای دیگه ای که بعد از کامی تو زندگیم وارد شدن و رفتن بدون اینکه حتی یه روز خاطراتشون اذیتم کنه یا کمبودی از نبودنشون حس کنم.
بعد ازیه ماه از ماجرای صادق وقتی که تمام تلاشمو کردم که نبینمش و وقتی هم که میبینمش باهاش با سردی مطلق روبرو بشم بالاخره خودش فهمید که امکان نداره بخوام باهاش رابطۀ دوستی داشته باشم، یه روز صراحتاَ راجع به اون شب باهام حرف زد و بهش گفتم که اون قضیه کاملاَ مربوط به سکس بود و هیچ احساسی توش دخیل نبود. و به این علت اتفاق افتاد که من گیج و تنها بودم و نیاز شدیدی به تفریح داشتم. کمی راجع به گذشته ام براش تعریف کردم و بهش گفتم که باوجود اینکه اون پسر خوبیه و دوسش دارم و میتونم تا هروقت که بخواد باهاش دوستِ معمولی باشم ولی دیگه نمیخوام که اون ماجرا تکرار شه. صادق گفت که منو خیلی دوست داره و خیلی از بودن با من لذت برده و اگه من بخوام هروقت که نیاز داشتم باهاش باشم مشکلی نداره ولی اگه نخوام هم مشکلی برام درست نمیکنه و باهام دوست میمونه و فقط به اینکه کنارم باشه قناعت میکنه. به این شکل مشکل صادق حل شد و به کارش تو شرکت هم ادامه داد. همون موقعها مامان هم اومد ایران و 2 روز بعد از اومدنش دعواها و اختلافهامون که از زمان کامی شروع شده بود شدت گرفت. ازش ناراحت بودم که نسبت به فوت پدرم اینقدر سرد و معمولی واکنش نشون داد. ازش توقع داشتم که حتی اگه عاشقش نبود به حرمت بیست و چند سال زندگیِ مشترکشون بیشتر براش ارزش قائل میشد، هرچند که مامان برای خودش توجیهاتی داشت ولی منو به هیچ عنوان قانع نمیکرد. پدر سرطان داشت. بیماری ای که هیچ کس-حتی من- ازش مطلع نبود. 6 ماهِ آخر خیلی اذیتش کرد ولی مامان حاضر نشد مهدی رو تنها بذاره و بیاد که ازش مراقبت کنه. هرچند که پدر از من خواسته بود که ماجرای مریضیشو به کسی نگم و هرچند که خودم وقتی متوجه شدم که بستریش کردن و واسه هر درمانی خیلی دیر بود. ولی اونا با تمام فاصله ها هنوز زن و شوهر بودن و من توقع داشتم که مامان-به محض اطلاع- سراسیمه خودشو برسونه و بمونه ولی مامان به بهانۀ کار مهدی – که باید واسۀ یه تستِ کاری میموند و به این دلیل که میخواستن با هم بیان- با دایی و مهدی درست زمانی رسیدن که پدر هوشیاریشو از دست داد و پایانِ همون هفته جنازشو تشییع کردیم. و من سخت ترین روزهای زندگیمومی گذروندم. و بعد از چهلم هم همراه با مهدی که باید به خاطر کارش میرفت برگشت المان در حالیکه خیلی اصرار میکرد که منم برم پیش اونا ولی من تصمیم گرفته بودم که بمونم و یه جوری به زندگیم ادامه بدم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به جزاینکه من بهترین دوست و همراهمو از دست دادم. و حالا مامان برگشته بود و میخواست مامانِ خوبی باشه که وقتی خیلی بهش احتیاج داشتم نبود. از طرفی من مشکلات و از سر گذرونده بودم و به استقلال خو گرفته بودم و نمیتونستم با کسی که توی سختیها تنهام گذاشته بود مثل یه دختر مطیع که اون میخواست رفتار کنم. و این ریشۀ دعواهای همیشگیِ ما بود. مامان به سرعت برام خواستگار پیدا کرد ولی مسلماَ من تن به ازدواج نمیدادم. تو 28 سالگی و بعد از یه تجربۀ ویران کننده دیگه نمیخواستم به ازدواج فکر کنم ولی مامان با روش معمولِ خودش سعی داشت اینقدر پافشاری کنه که مقاومت منو در هم بشکنه. حتی یه روز که از سرِ کار برگشتم پسره تو خونه بود که با من اشنا بشه. پسرِ دوستِ مامان بود مهندسِ نمیدونم چی بود و نمیدونم کجا خونه داشتو این حرفا. باهاش خوشرویی کردم ولی وقتی رفت پریدم به مامان که این چه کاریه و چرا سرِخود برای من تصمیم میگیرید.
-عزیزم من میدونم که تو عاقلی و اینو از بابات به ارث بردی ولی به هر حال هر زنی باید یه سرو سامونی داشته باشه. تو حالا که بابات نیست نیاز داری به اینکه یه مرد کنارت باشه. مردی که تورو به خاطر خودت بخواد.
یه سیگار روشن کردم، رو کاناپه لم دادم و به گوشیم نگاه کردم، مامان باید تا الان رفته باشه بدون اینکه من برای بدرقه رفته باشم فرودگاه. میتونم تصور کنم که چقدر دلش شکسته از دستم. وای حسام!
ازون روزی که حسام رو دیدم و باهاش اونجوری سکس کردم، دیگه نتونستم از فکرم بیرونش کنم.هر وقت که به اون روز فکر میکردم یه لذت بینهایت تو تک تک سلولام جریان پیدا میکرد. نمیدونم که عاشقش شدم یا نه ولی گاهی فکر میکنم که این کشش بیش از حد نمیتونه یه هوس باشه، که اگه هوس بود باید تا الان فراموش میشد مثل پسرای دیگه ای که بعد از کامی تو زندگیم وارد شدن و رفتن بدون اینکه حتی یه روز خاطراتشون اذیتم کنه یا کمبودی از نبودنشون حس کنم.
بعد ازیه ماه از ماجرای صادق وقتی که تمام تلاشمو کردم که نبینمش و وقتی هم که میبینمش باهاش با سردی مطلق روبرو بشم بالاخره خودش فهمید که امکان نداره بخوام باهاش رابطۀ دوستی داشته باشم، یه روز صراحتاَ راجع به اون شب باهام حرف زد و بهش گفتم که اون قضیه کاملاَ مربوط به سکس بود و هیچ احساسی توش دخیل نبود. و به این علت اتفاق افتاد که من گیج و تنها بودم و نیاز شدیدی به تفریح داشتم. کمی راجع به گذشته ام براش تعریف کردم و بهش گفتم که باوجود اینکه اون پسر خوبیه و دوسش دارم و میتونم تا هروقت که بخواد باهاش دوستِ معمولی باشم ولی دیگه نمیخوام که اون ماجرا تکرار شه. صادق گفت که منو خیلی دوست داره و خیلی از بودن با من لذت برده و اگه من بخوام هروقت که نیاز داشتم باهاش باشم مشکلی نداره ولی اگه نخوام هم مشکلی برام درست نمیکنه و باهام دوست میمونه و فقط به اینکه کنارم باشه قناعت میکنه. به این شکل مشکل صادق حل شد و به کارش تو شرکت هم ادامه داد. همون موقعها مامان هم اومد ایران و 2 روز بعد از اومدنش دعواها و اختلافهامون که از زمان کامی شروع شده بود شدت گرفت. ازش ناراحت بودم که نسبت به فوت پدرم اینقدر سرد و معمولی واکنش نشون داد. ازش توقع داشتم که حتی اگه عاشقش نبود به حرمت بیست و چند سال زندگیِ مشترکشون بیشتر براش ارزش قائل میشد، هرچند که مامان برای خودش توجیهاتی داشت ولی منو به هیچ عنوان قانع نمیکرد. پدر سرطان داشت. بیماری ای که هیچ کس-حتی من- ازش مطلع نبود. 6 ماهِ آخر خیلی اذیتش کرد ولی مامان حاضر نشد مهدی رو تنها بذاره و بیاد که ازش مراقبت کنه. هرچند که پدر از من خواسته بود که ماجرای مریضیشو به کسی نگم و هرچند که خودم وقتی متوجه شدم که بستریش کردن و واسه هر درمانی خیلی دیر بود. ولی اونا با تمام فاصله ها هنوز زن و شوهر بودن و من توقع داشتم که مامان-به محض اطلاع- سراسیمه خودشو برسونه و بمونه ولی مامان به بهانۀ کار مهدی – که باید واسۀ یه تستِ کاری میموند و به این دلیل که میخواستن با هم بیان- با دایی و مهدی درست زمانی رسیدن که پدر هوشیاریشو از دست داد و پایانِ همون هفته جنازشو تشییع کردیم. و من سخت ترین روزهای زندگیمومی گذروندم. و بعد از چهلم هم همراه با مهدی که باید به خاطر کارش میرفت برگشت المان در حالیکه خیلی اصرار میکرد که منم برم پیش اونا ولی من تصمیم گرفته بودم که بمونم و یه جوری به زندگیم ادامه بدم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به جزاینکه من بهترین دوست و همراهمو از دست دادم. و حالا مامان برگشته بود و میخواست مامانِ خوبی باشه که وقتی خیلی بهش احتیاج داشتم نبود. از طرفی من مشکلات و از سر گذرونده بودم و به استقلال خو گرفته بودم و نمیتونستم با کسی که توی سختیها تنهام گذاشته بود مثل یه دختر مطیع که اون میخواست رفتار کنم. و این ریشۀ دعواهای همیشگیِ ما بود. مامان به سرعت برام خواستگار پیدا کرد ولی مسلماَ من تن به ازدواج نمیدادم. تو 28 سالگی و بعد از یه تجربۀ ویران کننده دیگه نمیخواستم به ازدواج فکر کنم ولی مامان با روش معمولِ خودش سعی داشت اینقدر پافشاری کنه که مقاومت منو در هم بشکنه. حتی یه روز که از سرِ کار برگشتم پسره تو خونه بود که با من اشنا بشه. پسرِ دوستِ مامان بود مهندسِ نمیدونم چی بود و نمیدونم کجا خونه داشتو این حرفا. باهاش خوشرویی کردم ولی وقتی رفت پریدم به مامان که این چه کاریه و چرا سرِخود برای من تصمیم میگیرید.
-عزیزم من میدونم که تو عاقلی و اینو از بابات به ارث بردی ولی به هر حال هر زنی باید یه سرو سامونی داشته باشه. تو حالا که بابات نیست نیاز داری به اینکه یه مرد کنارت باشه. مردی که تورو به خاطر خودت بخواد.
- اگه فکر میکنی که عاقلم پس باید اینم بدونی که خودم حواسم هست دارم چکار میکنم و نیازی به تصمیم گیرنده و اقا بالا سر هم ندارم.
-باشه ولی بازم تو یه زنی و زنای تنها همیشه ملعبۀ دستِ جوونا قرار میگیرن،مثلاَ همون دفعه که…
نذاشتم ادامه بده آتیش گرفتم از جا پریدم و داد زدم؛ - آره مادرِ من. پسرت اخبارو درست رسونده. ولی من بازیچۀ کسی نمیشم. حداقل لازم نیست که تو نگرانِ بازیچه شدنِ من باشی.
رفتم تو اتاقم چند دست لباس،لوازم ارایش، حوله و مسواکمو تو ساکم ریختم و زدم بیرون. بهش گفتم که من هرکاری میکنم نه به اون مربوطه و نه به کسِ دیگه ای و تا هر وقت که دلش میخواد بمونه ولی تا وقتی که اون تو اون خونست من دیگه نمیرم اونجا.
وقتی که اومدم بیرون از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. ازینکه هر کاری کرده بودم تا بهشون ثابت کنم که بچه نیستم ولی اونا هنوز منو مثلِ یه بچه ،آسیب پذیر میدونستن حرصم میگرفت. می خواستم تنها باشم و رفتم سمت شرکت، وقتی تو طبقۀ سوم درِ اسانسور باز شد صادق رو دیدم که از داشت میومد بیرون. یکه خورد و تعجب کرد که من با ساکم اونجا بودم. گفتم بیاد تو. وقتی رفتیم تو ترانه منشیِ شرکت رو هم دیدم. و توضیح داد که مونده تا به صادق کمک کنه که پروژه اش رو واسه فردا برسونه.
-آخه دختر با وجود تو اینجا که این بیچاره نمیتونه کار کنه. حالا کجا میرفت؟
-داشت میرفت شام بگیره. شما شب میمونی؟
-آره واسه من شام نگیر. فقط یه پاکت سیگار مهمونم کن. من به شما کار ندارم میرم تو اتاقم میخوام تنها باشم. فقط سروصدا نکنین.
هردوشون خیلی خجالت کشیده بودن و دستپاچه بودن. ولی برای من واقعاَ مهم نبود. ترانه 20سالش بود و درس میخوند و واسه صادق گزینۀ خیلی بهتری بود. همین ترانه بود که حسامو به من معرفی کرده بود. آره حسام! نمیدونم چرا امشب دوست دارم یه نفر مثل حسام پیشم بود.حیف!
صادق در زد و اومد تو که سیگارمو بده
-چت شده؟ حالت خوب نیست؟ - خوبم مشکلی نیست. مامانم مهمون داشت حوصله نداشتم بمونم خونه.
یه اه بلند کشیدم و ازش خواستم بره به کارش برسه و منو تنها بذاره. 10 دقیقۀ بعد با ترانه اومدن تو، داشتم سیگار میکشیدمو با کامپیوتر بازی میکردم. گفتن که تنهایی نتونستن شام بخورن و اصرار کردن که منم بخورم، قبول کردم که یه ذره بخورم صادق خیلی شوخی میکرد، سعی میکرد که منو بخندونه و ترانه گفت که زنگ زده خونه و خبر داده که امشب نمیره و تا صبح قراره با هم بیدار بمونیم. قبول کردم به شرطی که فردا چرت نزنن و کارشونو تعطیل نکنن. یه دست ورق تو ماشین داشتم از صادق خواستم بیاره و شرطی ورق بازی کردیم. در حین بازی بهشون گفتم که احساس میکنم خیلی به هم میان و اگه بخوان با هم باشن فکر کنم اخلاقاشون به هم میخوره. صادق به شوخی گفت که از دخترای ترشیده خوشش نمیاد و واسۀ ترانه حیفه. با هم شوخی میکردن و دعوا. ومن خوشحال بودم که تنها نیستم. یه سوالی تمام مدت تو ذهنم بود که نمیتونستم بپرسم ولی بالاخره وقتی که صادق رفت سوپر که یه کم خرتو پرت بگیره نتونستم مقاومت کنم
-راستی ترانه اون آرایشگره که بهم معرفی کردی رو یادته؟
-پسر عمه ام رو میگی؟
-اِ پسر عمت بود؟ چکار میکنه؟ - هیچی. خیلی ازش خبر ندارم از وقتی عمم فوت کرده تو همون آپارتمانی که رفتی هم زندگی میکنه هم کار.
- همون عمت که تازه فوت کرده؟
- آره. حسام خیلی به مامانش وابسته بود از بعدِ مراسم دیگه ندیدمش شنیدم که تو همون آپارتمان زندگی میکنه.
-چند سالشه؟ باید 8-27 سال داشته باشه. یعنی هنوز ازدواج نکرده؟
-یه مدت نامزد بود با دخترِ اون یکی عمم ولی بهم خورد. الان دختره ازدواج کرده ولی حسام که فعلاَ نه.
مثل این بود که یه باری از رو دوشم برداشته شده باشه. نمیدونستم که دونستن این موضوع اینقدر بهم آرامش میده.نمیدونم چرا ولی احساس میکردم همونقدر که من به وجود حسام نیاز دارم اونم به من نیاز داره. اون احساس کثیف و پر از تردیدی که نسبت به حسام داشتم تو یه لحظه از بین رفت و جاشو به احساسِ نیازی داد که نمیشد از خودم دورش کنم. از ترانه خواستم واسه فردا یه وقت برام بگیره ازش. صادق که اومد پرسید که حسام کیه ومن از ترانه خواستم که بعداَ براش توضیح بده. گفتم که شنبه تولدمه و روز جمعه میخوام مهمونی بگیرم. در مورد مهمونی و اینکه کی رو دعوت کنیم یا کجا بگیریم صحبت کردیم. یه مهمونیِ خودمونی میخواستم که تو باغ بگیریم. صادق طبق معمول اول خودشو دعوت کرد. ساعت نزدیکِ2 بود که ازشون خواستم برن بیرون و درو ببندن تا من روی کاناپۀ اتاقِ کارم بخوابم و اونا هم هر جا دوست دارن هر کار دوست دارن بکنن.
ساعت 7 بیدار شدم و بچه ها رو که رو کاناپۀ تو هال کنار هم نشسته خوابیده بودن بیدار کردم. صادق ظهر کلاس داشت گفتم بره خونه بخوابه و ترانه رو هم ببره. یه کم دورو برو مرتب کردم و تو دفترم نشستم. اون روز کار زیادی نداشتیم حسابدار که ظهر رفت منم تعطیل کردم و خوابیدم. ساعت 4 با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. مامان بود جواب ندادم ولی دیگه خوابم نبرد نهار سفارش دادم. تمام مدت فکرم به نقشه ای که داشتم مشغول بود چیزی که جرات انجامش رو تو خودم نمیدیدم. تصمیم گرفتم که برم و اگه تونستم انجامش بدم. بعد از نهار،رفتم حمام، آرایش کردم؛آروم آروم لباس پوشیدم و زدم بیرون. یه کم هوا سرد بود. عجله نداشتم و برخلافِ همیشه خیلی یواش رانندگی میکردم یه جا پارک خالی تو اون خیابون شلوغ باعث تعجبم شد، چقدر هم نزدیک بود انگار که برای من خالیش کرده باشن.ماشینو خاموش کردم و نشستم. از پشت شیشه میدیدمش که داشت کار میکرد مشتری داشت. خیلی منتظر شدم تا کارش تموم شد. تمام مدت داشتم به یه اهنگِ گوگوش گوش میکردم ” داغ یک عشق قدیمو…” اومد بیرون یه نگاه به خیابون کرد و کرکره برقی اومد پایین. صبر کرد تا کاملاَ پایین بیاد و بعد رفت به سمت در. من دمِ در ایستاده بودم روبروی هم قرار گرفتیم نمیدونستم چی بگم، یه نگاه کرد و بعد با همون لا قیدی که دفعۀ اول ازش دیده بودم گفت:
-خانومِ مرادی؟ دوباره میخوای موهاتو کوتاه کنی؟ وقت داشتی؟ - نه داشتم رد میشدم گفتم ببینم اگه وقت دارید مزاحم بشم.
این جواب از دهنم پرید – الان که دیر وقته به ترانه گفتم که این روزا سرم شلوغه نمیرسم. بهتون نگفت؟
-نه. امروز ترانه سرِکار نبود. نمیدونستم وقت نداری واِلا نمی اومدم. حالا که این همه راه تا اینجا اومدم تو این سرما یه چایی نمیدی بخوریم یه کم گرم شیم؟
-چایی هان؟ بازم میخوای گرم شی؟ ولی شرمنده گرمکنمون ایندفعه خرابه. یه کافی شاپ سرِ 4راه هست برو اونجا گرم شو.
تحقیرم کرده بود و عجیب اینکه من تا آخرِ جملۀ تحقیرآمیزش منتظر مونده بودم. و هنوزم اونجا ایستاده بودم تا درو باز کرد و رفت تو. لای درو باز گذاشت ولی من به سمت ماشین رفتم. سیلیِ بدی خورده بودم. اولین بار توی زندگیم بود که اجازه داده بودم یه مرد به این واضحی بهم توهین کنه و من ساکت بمونم. ناامید، عصبی و کتک خورده بودم. استارت زدم و 2 ساعت بعد توی باغ جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم با احساسِ تنفری که از خودم پیدا کرده بودم کلنجار میرفتم. اس ام اس اومد،حسام بود،
-معذرت میخوام جواب ندادم؛ به اندازۀ کافی تحقیر شده بودم. اس ام اس بعدی - شما که گذاشتی رفتی پشت سرتم نگاه نکردی. پس یه دفعه چی شد که دوباره اومدی؟ مگه نگفتم که میخوامت؟ ولی تو حتی نخواستی بشنوی. حتی نخواستی جواب بدی. حالا اومدی که چی بگی؟ توقع داری که من چی بگم؟
نوشتم؛- هیچ توقعی ندارم. ببخشید که اومدم.
-جوابِ من این نیست. تو بیخودی یادِ من نیفتادی، الکی نیومدی یک ساعت و نیم دم در مغازۀ من وایستی که من کارم تموم شه. بگو قصدت چی بود و خلاصم کن
-قصدم؟ تفریح!
دیگه جواب نداد،تو دلم آشوب بود، زنگ موبایلمو قطع کردم و خوابیدم. ساعت 9 صبح بود که بیدار شدم از دفتر زنگ زده بودن، ترانه بود میخواست بدونه کی میرم. گفتم که فعلاَ نمیام اگه کاری داشتی زنگ بزن. دوباره خوابیدم تا ظهر چند بارِ دیگه زنگ زد، ولی نرفتم. ظهر به ساناز زنگ زدم که نهار بگیره و بیاد پیش من، سرِ راه هم بره خونه و چند دست لباس برام بیاره. زود اومد، مامان کلی سوال پیچش کرده بود و کلی حرف یادش داده بود که به من بگه. با هم ناهار خوردیمو در مورد مهمونیِ تولدم بهش گفتم. بعدازظهر رفتیم خرید و کیک و شام سفارش دادم. شب پیشم موند و اتاقِ بابا و سالن رو تزیین کردیم.دیر وقت بود که خوابیدیم. صبح دوباره ترانه زنگ زد گفتم که کارِ خاصی ندارم تو دفتر واسه همین نمیام. منتظر یه سفارش بودیم وازش خواستم که اگه زنگ زدن اوکی کردن خبر بده تا برم. ساعت 12 زنگ زد و گفت که واسه ساعت 2 با مشتری قرار گذاشته. سانازو بیدار کردم و با هم رفتیم سمت شهر. قرار شد ساناز بچه ها رو دعوت کنه و مشروب هم بگیره. وقتی رسیدم دفتر، ترانه داشت میرفت. گفت که مشتری تو اتاقم منتظره. با عجله رفتم تو و حسام رو دیدم.جا خوردم، اصلاَ انتظارِ دیدنشو نداشتم، نشستم پشت میز و تکیه دادم به صندلی
-خوب بفرمایید. چه کمکی از دستم برمیاد؟ مطمئناَ مشکل طراحی یا فضا سازی نباید داشته باشید.
-نه فقط اومدم ببینمت. اومدم ببینم که اون روز واسه چی اومده بودی اونجا؟
-گفتم که محض تفریح! مگه تو خودت اینطوری حدس نزده بودی؟
-ببین مریم، من معذرت میخوام که اونطوری باهات حرف زدم. ولی یه کم بهم حق بده که ازت عصبانی باشم. تو یه روز یهو میای تو زندگیِ من، منو محسور خودت میکنی بعد میری بدون یک کلمه توضیح، نه جوابمو میدی نه بهم میگی که چرا جوابمو نمیدی. دوست داری من چه طوری فکر کنم.
-اصلاَ لازم نیست بهش فکر کنی. منکه معذرت خواستم. الانم نمیخوام راجع به هیچی بهت توضیح بدم. و اگه کاری نداری بریم بیرون.
-پس چرا دوباره اومدی؟ تو با سکوتت همه چیزو به من فهمونده بودی پس چرا دوباره پیدات شد؟ چرا از ترانه راجع به من پرسیده بودی؟ چرا اومدی اون همه وقت تو خیابون منتظر من موندی؟
-هیچی میخواستم ببینمت. فقط همین. یه ثانیه دلم هواتو کرد خواستم ببینمت. تو هم که با برخوردت همه چیزو بهم فهموندی. دیگه حرفی نیست. از دیدنت خوشحال شدم.
در حالیکه این چیزا رو میگفتم بلند شدم و با دست به سمت در دعوتش کردم. لامپو خاموش کردم و رفتیم بیرون. منتظر شد تا من درارو بستم و رفتیم تو اسانسور. کنار هم بودیم ولی حرف نمیزدیم. دستاش کنار دستام بود. تمنای گرماشونو داشتم ولی واکنشی نشون ندادم. تو خیابون ازش خداحافظی کردمو دست دادیم. رفت و من موندمو هزاران حرف نگفته که نمیتونستم بگم. اون شب هم رفتم باغ فرداش پنجشنبه بود ونرفتم سر کار موندمو کارارو انجام دادم. مامان اینقدر زنگ زد تا بالاخره جوابشو دادم. گفتم که خونه نمیام و تصمیمم جدیه. گفت که حالا که اینطوریه و من قصد دارم لجبازی کنم اونم میره پیش مهدی و منو راحت میذاره. و ازم خواست که واسش بلیط بگیرم. به یکی از دوستام که تو آژانس هواپیمایی کار میکرد زنگ زدم، واسه شنبه صبح بلیط داشت واسه فرانکفورت. گفتم که بلیط رو صادر کنه و بفرسته خونمون. به مامان اس ام اس دادم و خواستم که خونه باشه تا بلیطش برسه.مجبور شدم دوباره براش توضیح بدم که حرف اول و آخرم همینه و قصد دارم تنها باشم. صبح جمعه ساناز و مرتضی رفتن دنبال کیک و شام و بقیۀ چیزایی که واسه اون روز لازم بود و من اخرین کارارو کردمو حاضر شدم. یه پیراهنِ رکابیِ زرد پوشیدم بالاتنۀ کوتاهی داشت با یه دامنِ چین چینی تا رو زانوم وکمربندو چکمۀ بلند مشکی. موهامو اطو کردم و باز گذاشتم جلوی موهامو بالا دادم و با گیره بستم. آرایشم که تموم شد سانازو مرتضی رسیدن، میزو چیدیم و بقیۀ بچه ها یکی یکی پیداشون شد. پایین تو آشپزخونه بودم که صادق زنگ زد؛
-ما پشت دریم.
-آژانسو رد کن بره بعد درو میزنم
-درو بزن با ترانه اومدم با ماشین یکی از بچه ها
درو زدم از پنجره حیاط رو نگاه کردم یه مزدای سفید اومد تو درو بستم و پایین موندم تا بیان. صادق با سرو صدا اومدنشو اعلام کرد پشت سرش ترانه بود که با اون چکمه های پاشنه بلند راه رفتن سختش بود و صادق میکشیدش پشت سرش.
-دوستت کو؟ -ماشینو بذاره میاد خانوما کجا لباس عوض میکنن؟
-اون اتاق روبرویی. درش بازه.
صادق با ترانه رفت. نگاهم چرخید سمت در و دیدمش که داشت کفشاشو تمیز میکرد. ایستاد و به هم نگاه کردیم یه شاخه رز تو دستش بود. اومد جلو، خیلی نزدیک
-تو اینجا چیکار میکنی؟ -من دعوت نیستم؟
-معلومه که نه. اصلاَ نمیفهمم این ترانه چرا سرِخود… لباشو رو لبام گذاشت و نتونستم جملمو کامل کنم، کمی مقاومت کردم ولی بعد از چند ثانیه منم بوسیدمش؛ منو میبوسید و من عاشق میشدم. دلم هری ریخت پایین، مدتها بود که دلم نریخته بود. اگه این عشقه پس من عاشقش بودم. از لباش لذت میبردمو دستمو پشت سرش گذاشتم و به سمت خودم کشیدمش. صدای پاهایی رو میشنیدم که از پله ها میومد. میدونستم که کسی مارو دیده یا به زودی میبینه ولی برام اهمیتی نداشت. اون لحظه از تمام دنیا فقط آغوشی که توش بودم برام مهم بود. این دیگه هوس نبود. من عاشقش بودم. تمام این مدت از روز اولی که دیدمش عاشقش بودم. دیگه تو مهمونی نه کسی رو میدیدم و نه اهمیت میدادم. با هم رقصیدیم، ترانه خوندیم، حرف زدیم و خندیدیم. مدت زیادی بود که اینجوری از ته دل نخندیده بودم. مدت زیادی از آخرین باری که اینقدر خوشحال بودم میگذشت.وقت رفتن به حسام گفتم پیشم بمونه، ماشینشو داد به ترانه و خودش موند. آخرین گروه بچه ها نزدیک صبح بود که رفتن. ساناز گفت؛ -میخوای پیشت بمونم؟
-نه .چرا باید بخوام تو پیشم بمونی؟ -واسه اینکه این آقا خوشکله تنها تنها درسته نخوردت - نترس ما ازین حرفامون گذشته تو بر.و به کارِ خودت برس
سانازو فرستادم رفت. رفتم بالا، حسام روی صندلیِ کنار شومینه نشسته بود رفتم کنارش رو زمین نشستم و سرمو روی پاهاش گذاشتم. یه کم از مشروب گیج بودم، خم شد لالۀ گوشمو مکید و بین لباش گرفت؛ -کادوی منو نمیخوای؟
-بودنت برام کادویه – نه یعنی یه یادگاری به یادبود اولین شب عشقمون
سرمو بلند کردم؛ تو چشاش نگاه کردمو گفتم؛ -میخوام
یه جعبۀ کادویی از روی شومینه برداشت و بازش کرد یه تاجِ نقرۀ کوچیک از توش دراورد، گیرۀ موهامو باز کرد و اونو به جاش زد.صورت به صورت من جلوم زانو زد و دستشو تو موهام فرو کرد. دستشواز روی موهام کشیدم و به لبم رسوندم. کف دستشو بوسیدم و انگشتاشو دونه دونه. لباش از پیشونیم میبوسید و پایین میومد از روی بینیم اومد وگونه هامو میبوسید. به تمنای لباش سرمو تکون میدادم ولی در نهایت لباش روی لبام قرار گرفت. میبوسیدمش با ولع و هیجان لباشو میمکیدم. و در همون حال دکمه های پیراهنشو باز میکردم، دکمه هاشو باز کردم و بدن لخت و عضلانیشو به خودم نزدیک کردمو تو بغلم فشردمش. سرشو اورد سمت گوشم و گفت؛ -دوست دارم عزیزم. دوست دارم پریِ من. پریسای من. ماه من.
خودمو تو بغلش فشار دادم و گفتم؛ – من مریمم. پریسا عشق قبلیت بوده انگار.
یه کم از خودش دورم کرد، تو چشام نگاه کرد و گفت؛
-پریِ من، عشق تازۀ من، پریسای من تویی، اینهمه انتظارتو کشیدم انصاف نیست که باهام بیرحم باشی فرشته
سرمو تو گردنش فرو کردم، میبوسیدم و میبوییدم. قدش بلند بود و شونه هاش پهن و بدنش عضلانی و سبزه. همونطوری که دوست داشتم. به گردنش زبون میزدم و پایین تر میرفتم موهای روی سینشو با لبام میکشیدم و پشتشو ناخن میکشیدم. نوک سینه های برجستش رو تو دهنم کردم زبون زدم و مکیدم. اه میکشید و لذت میبرد زبونمو روی شکمش کشیدم و پایینتر رفتم نفسای بلند میکشیدم و گرمای نفسمو روی بدنش پخش میکردم. رفتم بالا روی مبل نشوندمش و خودم روی پاش نشستم پاهامو دور کمرش گره زدم و بدنمو چسبوندم به بدنش گردنمو میبوسید و پایینتر میومد با لباش لباسمو یه کم پایین داد و زبونشو روی سینه هام کشید. سینه های درشتی دارم که توی دستای حسام مالیده میشد و من غرق لذت میشدم. حسام بلندم کرد با هم ایستادیم؛ خودش پشت سرم قرار گرفت موهامو کنار زد و پشت گردنمو بوسید
-مریمم. از روز اولی که موهاتو کوتاه کردم عاشقشون شدم. ازین به بعد به جز من هیچ دستی نباید لمسشون کنه. ازین به بعد فقط خودم موهاتو سشوار میکنم. اینو یادت نره - چشم عزیزم، من فدای اون دستات بشم. دیوونم میکنی با دستات عزیزم.
موهامو بو میکرد و میبوسید.نفسش روی گردنم و پشتم پخش میشد و من مست میشدم، زیپ لباسم رو آروم آروم پایین میکشید و پشتمو میبوسید. بندهای لباسمو با دستاش از رو بازوهام سُروند پایین. سوتین نداشتم، اومد جلو و یکی از سینه هامو گذاشت توی دهنش یواش میمکید و صدای منو درمی اورد. من ایستاده بودم و حسام روبروی من زانو زده بود و سینه هامو میمکید و میمالید. لباسم تا روی کمر پایین بود. حسام پا شد از روبرو منو بغل کرد و بالا تنۀ لختمو به بدنش چسبوند. تو اوج لذت بودم و تو بغلش بی اختیار.
-بریم رو تخت عزیزم؟ - اگه میخوای بریم خانومی.
-من میخوام. تورو میخوام حسامم، دارم دیوونه میشم، دارم خرابت میشم.
حسام دستشو زیر پام بردو اون دستش زیر گردنم بلندم کرد. به گردنش آویزون شدم و با یه دستم راهو بهش نشون دادم از پله ها میرفتیم پایین. تو چشاش نگاه میکردم و از اخم مردونش دلم غنج میرفت.
-اه ه ه ه ه حسام عسلم دلم برات تنگ شد لباتو میخوام. لباتو بده که طاقتم تموم شد.
وسط پله ها به دیوار تکیه داد یکی از پاهاشو زیر کمر من گذاشت و دستشو از زیر دامن به کسم رسوند گردنمو کشید بالا و لبامو گرفت. دستش رو کسم بالا پایین میرفت و من ناله های بکن تو میکردم. لبامو ول کرد در حالیکه دستش رو به کسم فشار میداد و روش بالا پایین میبرد یکی از سینه هامو تو دهنش گرفت و محکم میمکید،دو تا از انگشتاشو تو کسم فرو کرده بود و فشار میداد. از فرط لذت داد میزدم دلم کیرشو میخواست که همونجا فرو کنه تو کسم. سعی کردم رو پاهام بایستم، پاهامو گذاشتم رو زمین و کمرمو صاف کردم. به سمت دیوار چرخیدم و دستامو رو دیوار گذاشتم و باسنمو بیرون دادم. فهمیده بود که چی میخوام. لباسمو داد بالا شرتمو دراورد، یکی از پاهامو اورد بالا و با دستش نگه داشت سرشو برد رو کسم و زبونشو کشید رو ش. اومد بالا و کیرشو احساس کردم که رفت تو کسم مدتها بود که اینهمه لذت نبرده بودم. نفسام تند میزد و ناله هام هر لحظه بلند تر میشد. اینقدر لذت میبردم که بعد از چند تا تلمبه زدن ارضا شدم. سروصدا م کم شد. حسام کشید بیرون و دوباره بغلم کرد، رو دستاش بودم، لباش تو لبام بود و با احتیاط می رفتیم پایین با دست اتاق بابا رو بهش نشون دادم. منو گذاشت رو تخت و دامنِ لباسمو از پام دراورد. خودش رو لبۀ تخت نشست و نگام میکرد. زیپ شلوارشو دوباره کشیده بود و من برجستگیِ کیرشو میدیدم. دستشو گرفتم بوسیدم، انگشتشو مکیدم و گذاشتم روی سینم. آروم آروم سینمو میمالید ومن هم نوک سینه هاشو لای انگشتام فشار میدادم.اون شب تحریک شدن دوباره برای من به آسونیِ نگاه کردن تو چشاش بود. دوباره تحریک شده بودم و داشتم آ ه های بلند میکشیدم. دستش رو کسم لغزید و روی شیار کسم بالا میرفت و پایین میومد. کمربندشو باز کردم زیپ شلوارشو کشیدم پایین و با کمک خودش شلوار جینش رو با شرتش دراوردم. اولین بارم بود که کیرشو از نزدیک میدیدم و لمسش میکردم هوس مکیدن کیرش تو دلم شعله کشید. با دستمال پاکش کردم روی زانوهام با استایلِ داگی نشستم و خم شدم جلو و کیرشو تو دهنم بردم. بلند و قطور بود. بهترین اندازه ای که میتونستم تصور کنم. کیرشو تو دهنم میچرخوندم میمکیدم و بیرون میاوردم. حسام ناله میکرد و با دستش کسمو میمالید. انگشتاشو تو کسم فرو میکرد و با حرکت پاهاش کیرشو تو دهنم تکون میداد. یه کم ادامه دادم تا اینکه بلندم کرد رو لبه تخت درازم کرد پاهامو داد بالا و کسمو لیس زد. دستمو گذاشتم روش و گفتم؛
-نکن عزیزم. کثیف شدم. دستامو زد کنار و یه لیس دیگه از پایین تا بالا. چوچولمو لای لباش فشار داد و دادِ من بلند شد. بازم چوچولمو مکید و بازم مکید دستش رو دهانۀ کسم میرفت و می اومد. من از لذت ناله میکردم و اه میکشیدم زبونش توی کسم بود کاهی تو کسم میچرخید.
-حسامم! اه ه ه ه ه ه میخوامت عزیزم.
اومد بالا کیرشو رو کسم گذاشت و خودشو چسبوند به بدنم. کسمو بالا پایین میکردم و کیرش رو کسم مالیده میشد یه کم کسمو آوردم بالاتر و کیرش لغزید و تو کسم جا گرفت. لباش نوک سینمو میمکید و کیرش تو کسم تکون میخورد. خیلی عالی و رویایی بود یه کم رفتم جلوتر و کسمو بیشتر به کیرش فشار دادم. کیرش تا ته کسم میرفت و برمیگشت.
–مریم جان نگاهت دیوونم میکنه. تو چشام نگاه کن خانومم. میخوام تو چشات ببینم که چقدر دوستم داری
-من عاشقتم حسام. من دیوونتم. الان تو بینهایت لذتم. اینهمه سرخوشی رو چه جوری تحمل کنم؟
کیر حسام تو کسم میرفت و می اومد و من پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم و تو اون مستیِ شهوت از حسام میخواستم که محکمتر کیرشو به کسم بکوبه. کیر حسام به ته کسم میخورد و من ناله های بلند میکردم. حسام هم لذت میبرد و از من دلبری میکرد.
-اماده ای خوشگلم؟ دیگه نمیتونم تحمل کنم نازم.
-اه ه ه ه ه ه ه ه ه عاشقتم حسام. دیوونتم حسام.
حسام ارضا شد و با دل زدنای کیرش تو کسم منم ارضا شدم.
نوشته: مریم
25 پاسخ به “در بی نهایت لذت (5)”
مرسی ؛ عالی بود ؛ فقط میخواستم بدونم ادامه هم داره? یا این پایان داستانه?
مثل قسمتهای قبلی خوب و روان بود. ولی حس کردم توی این قسمت ریتم رو تندتر کردی. به نظر میرسید که برای رسیدن به حسام خیلی بیتاب بودی!! یه قسمت که گفتی “سینه های درشتی دارم” رو میتونستی فقط بگی” سینه های درشتم. چون به نظر رسید داری به خواننده توضیح میدی که با داستان نویسی منافات داره. صحنه های سکسی رو واقعا استادانه وصف میکنی. از لوکیشنهای انتخابیت خوشم میاد. هر قسمت رو یکجا انتخاب میکنی. توی الاچیق، روی میز دفترت توی شرکت، روی راه پله ها و دست اخر روی تخت خواب. کاری به این ندارم که کاراکتر های داستانت زیاده ولی این موضوع و همینطور طرز نگارشت منو شدیدا بیاد پریچهر میندازه. واقعا حیفه داستان به این خوبی اینقدر کم مورد توجه قرار میگیره. البته شاید اگه نویسنده ش یه مقدار بیشتر با مخاطبینش قاطی میشد الان این داستان هم جایگاه بهتری داشت!! خیلی دوست دارم بعد از این داستان، یه داستان مجزا و کامل دیگه ازت بخونم که از قالب مریم بیرون باشه. پس منتظرم نذار…
شادی جوجو بازم که شیطونیو شروع کردی تو!چشم منو دور دیدی؟ها؟ها؟ها؟
=D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =Dمریم جون عزیزم داستانت محشر بود ، بهت تبریک میگمکاراکتر های سکسیت فوق العاده توصیف شده بود و نگارشت هم روان طوری که انگار آدم پیشتهولی تعجبم از اینه که داستان به این خوبی چرا اینقدر باز خوردش پایینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اینقدر آمارش پایینه؟ البته مشکل از ادمین عزیز هم میتونه باشه که دو قسمت رو تو یک ساعت میذاره!!!ًًًًًًمنتظر ادامش هستیم…=D> =D> =D> =D> =D> 8> 8> 8> 8> 8> <:p <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P <:P>😀< >😀< >😀< >😀< >:D< &
برخلاف تمام تعاريفی که از داستان ميشه از نظر من داستان هيچ گونه جذابيتی نداره.کل داستان خلاصه شده تو سکس …نگارشت عجيب شبيه يکی از نويسنده های سايته. هم نگارشت و هم انتخاب اسم داستانت!!! منظورم پريچهر نيست.داستانای پری واقعا قشنگ و زيبا بود.شايد اگه تو هم تا اين حد روی سکس تاکيد نداشتی داستانت داستان زيبايی ميشد.
كون به كس گفت كه جانانه ما يعنى كيركى كندصلح وبه منزلگه عشاق ايدكس بدوگفت به شكرانه كنم جان قرباناگران عهدشكن برسرميثاق ايدور دراغوش من ايد قدوبالاى خوششجان رفته است كه درغالب مشتاق ايدداستان زيبايى بود ولى خيلى عجله داشتى به حسام زودتر برسى وخوشحالم كه بهش رسيدى
ساحل 90 عزیز ماکه رو در واسی نداریم. توکه همه چیز رو گفتی خب اینم میگفتی که نگارشت شبیه شاهین سیلوره دیگه!! در بی نهایت لذت و داستان بی نهایت هرچند از نظر اسم شباهتهایی باهم دارند ولی هرکسی که این دو داستان رو خونده باشه متوجه میشه که شباهتشون فقط در همین حده. اتفاقا من برعکس پریچهر و این نویسنده مریم خانوم از سکس عریان نوشتن خوشم نمیاد و اگه یادت باشه همون موقع هم به پریچهر خرده میگرفتم که اینقدر سکسی ننویسه. حتی توی داستان شب سراب روژان هم تا اونجا که ممکن بود از بردن کلمات و جملات سکسی اجتناب کردم. حالا چه چیزی باعث شده که فکر کنی این داستان شبیه داستانهای منه نمیدونم!!! اگه دنبال شباهت بودی داستان رویای تنهایی سپیده 58 و همینطور طعم تلخ خوشبختی ارش سکس اند لاو خیلی بیشتر شبیه داستان منه…اما مریم خانوم عزیز. من هرچیزی که گفتم و هر تعریفی که کردم به خاطر خودتون بود. دوستانی که منو میشناسن میدونن که نوک قلم انتقاد من خیلی تیزه و حساب هیچ چیزی رو توی نقد نمیکنم. قسمتهای میانی همین داستان هم پر این انتقاد بهتون گرفته بود. ولی اگه تعریفی هم کردم کاملا به جا و درست بوده. به جرأت میتونم بگم که شما از نظر داستان نویسی هیچ نقدی بهتون وارد نیست و من اگه چیزی گفتم فقط به جزییات بود. حضور شما و چند نویسنده ی جوان دیگه باعث میشه که عدم نوشتن من به چشم نیاد و من ازین بابت خیلی خوشحالم که هر دفعه در کنار یه مشت داستان بی محتوا میتونم چند داستان خوب هم بخونم. در اینده به جمع شما چند نویسنده ی خوب دیگه هم اضافه میشه که من بی صبرانه منتظر انتشار داستانهاشون هستم. مطمئنم در اینده نوشته های بسیار خوبی از شما منتشر میشه…
هیوای عزیزم من دخترم ولی قبول دارم اگه میگی احساسات زنونه خوب توصیف نشده. توی دنیای واقعی من زنی هستم که قدرت بیان احساساتم رو ندارم در واقع تمام تلاشمو واسه اینکه دیگران به اسونی به اعماق روحم دست پیدا نکنن رو میکنم و میدونم که این خوب نیست ولی خوشحالم که اینقدر دقت داشتی که بفهمی
شاهین جون به عشق دیدنِ نظرات حرفه ایِ تو نظراتو میخوندم. توی یه سال اخیر عاشق داستانات بودم و باعث افتخارمه که تو داستانامو نقد کنی. و همیشه هم در مورد انتقاداتت باهات هم عقیده بودم. ممنونم تعریفت بهم اعتماد به نفس بیشتر و جون دوباره داد
نوشته ای بودکه آدم دوست داشت ادامه بدهامروز از لطف ادمین حال کامنت گذاری واسم نمونده واین آب در هاون کوفتن ایشون معلوم نیست کی تموم میشه مریم خانمدستت درد نکنه زحمت کشیدیشیر .جوان
مریم عزیزاینجا فضای مجازیه…یادمه به خیلی از دوستان گیر میدادم که اینجا راحت باشین. خودتون باشین. اگه تو فضای جامعه نمیتونیم نقابمونو برداریم لااقل اینجا برداریم.بیشترین چیزی که منو به اینجا سوق میده همینه.اینجا دیگه لازم نیست نقش کسی رو بازی کنیم…
دختر یا پسربودن نویسنده چه فرقی میکنه، مهم اینکه زحمت نوشتن یه داستان خوب و کشیده. منم از نویسنده تشکرمیکنم.
آه ه ه ه ه ه ه…بلاخره یه جغی زدیم…(دکتر شریعتی بعد از خواندن داستان)
يه مدت نبودم مثل اينكه از مهندسو كفتار خبري نيست،مهندس جون ولي من هنوز به يادتم راستي ديروز ترجمه كتاب تخم شناسيتو به زبان سرخپوستي تموم كردم اگه كامنتو خوندي خبرم كن واست بفرستمش.و اما داستان:
به نظر من این داستانو دیگه ادامه ندی بهتره.(البته صاحب اختیار شمایین.نظری بیش نبود.)
مریم جان، قلم و نگارشت قابل تحسینه.فقط من با اجازه از کامنت های دو نفر که اسمشون رو خاطرم نیست برداشت آزاد می کنم:
منم با اکثریت موافقم!طولانی بود!!ولی خوب بود :H :H
این همه از روی رودروایسی تعریفیدن از داستان درست نیست …داستان و انقدر کشیده بودی که ترسیدم پاره بشه از پشت بخوری زمین !اینی که گفتم هم انتقاد بود هم شوخی تو هر کدوم و دوست داری انتخاب کن و مواظب خودتم باش عزیز!در آخر اینم بگم زیاد شبیه دخترا حرف نمیزنی مثل دختری هستی که فقط با پسرا چرخیده و تحت تاثیر قرار گرفته!مگه میشه دختری با پسری باشه و حسی بهش نداشته باشه … خیلی عجیب و جالب … من که همچین دختر بی احساسی سراغ ندارم . شخصیت داستان غیر واقعی … میدونم که ناراحت نمیشی !!
سلام مریم جاننگارشتو واقعا دوست دارم خدا وکیلی عوضش نکن . عاشق شخصیت مریم داستانت شدم نمیدونم به خود واقعیت چقدر شبیهه !!!؟؟تصویر ذهنیم از مریم یه دختر فوق العاده لطیف‘نرم و با احساس‘معصوم و شکننده که خودش خودشو تو یه قالب سخت و خشن‘ تاریک‘ سرد و بی روح میخواد مخفی کنه شاید واقعا هنوز دوست داره پسر باشه شاید نباید اون شادابی و شیطنتی که از کودکی تا نوجوونی همراه با کامبیز داشت رو ازش میگرفتن . به هر حال …اینجور شد.من عاشق همین سرسختی و لجبازی و حس برتری ای که نسبت به اطرافیانش داره شدمادامه
فقط یه سوال داشتم عزیزم :چند وقت بین رابطه اول تا دومت با حسام طول کشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکستر جونچرا وقتی نظرتو بی پرده میگی ازت ناراحت بشم؟ ولی مریم یه شخصیت واقعیه.
اسمتو نتونستم بخونم دوستمولی خوشحال شدم که با مریم ارتباط برقرار کردی. اون تایم تقریباَ تو داستان اومده ولی غیر مستقیم
مریم جون عالی بود . من که شخصا ازاین داستان خیلی لذت بردم . قلم شیوا و روان صحنه پردازی های فوقالعاده زیبا . ضمنا اینو بگم اکثر داستانهایی که تو این سایت خوندم صحنه های سکسی اون مصنوعی بود یعنی مشخص بود که نویسنده خودش اصلا تجربه سکس نداشته و صرفا با الهام از فیلم های پورنو صحنه پردازی می کردند . ولی در چند قسمتی که خوندم صحنه ها خیلی واقعی بود و جزئیات با احساس زیبایی بیان شده بود . در مجموع کارت عالیه و حرف نداشت . لطفا به همین سبک نوشتن ادامه بده . بی صبرانه منتظر داستانهای جدید شما هستم
سلاماول اینکه مریم جان داستانت خوب بودبه نظر بنده مریم تو زندگیش یه چیزایی روگم کرده و می خواد اون جای خالی ها رو با چیزایه دیگه پرکنهدر مورد نقد فنی هم داستانت بیشتر جنبه ی تعریف خاطره رو داشت.درون مایه ی هنریش کم بود .به قول هیوای عزیز اجازه بده احساست پر بکشه،زیاد نخواه منتقد ها رو از خودت راضی نگه داری.و اینکه قبل از نوشتن هدفت و مشخص کن.ببین کدوم قشر مخاطب توئه.شما تو این داستان هم خواستی سکسی باشه.هم درد دل مریم باشه.هم صدایی باشی که می خوای هنه بشنوند و از حق هم سنات دفاع کنی و…که این باعث شده چند تا موضوع به هم قاطی بشه.تادرودی دیگر بدرود
مریم جون عااالیهخیلی دوس داشتم…تورو خدا یه جور خوب تمومش کن… مریم و حسام واسه هم ساخته شدن :(ضد حال نزن دیگه 🙁 با هم باشن تا اخر 🙂