در آغوش عشق و در آتش هوس

این داستان واقعیه و فقط اسم شخصیت رو عوض کردم. پیشنهادم بهتون اینه که یک همچین اتفاقی رو رقم بزنید.
راستش یه وقت‌هایی یه عطش سکس عجیب تو وجودم شعله می‌کشه، یه عطش برای تجربه‌ی عشق و هوس، اونم با نایرا… دختری که فقط اسمش و فکرش کافیه تا دلم بلرزه.
من و نایرا حدود 10 ساله که باهم هستیم. رابطه امون هم فراز و نشیب های زیادی داشته. بریم سر وقت این داستان. شاید بعدها اگر استقبال کافی ای شد از داستانهای زندگیمون بیشتر بگم.

امشب قراره یه شب خاص برام باشه. نایرا برام یه برنامه ی جدید چیده. بهم گفت که برو دوش آبگرم بگیر، بعدش لخت بیا وسط اتاق، روی اون پتوی گرم و نرمی که خودم عاشقشم، بشین.
یه لحظه فکر کردم چطور بشینم؛ پاها رو دراز کنم یا چهارزانو؟ تهش چهار زانو رو انتخاب کردم. اتاق حسابی گرمه، اما وقتی لخت می‌شم و می‌شینم، یه حس عجیبی همه وجودمو می‌گیره.
نایرا گفته وقتی آماده شدی، صدام کن.
یه نفس عمیق می‌کشم، بعد از اینهمه سال با هم بودن هنوزم موقع عشق بازی باهاش قلبم تند می‌زنه، انگار به جای خون هیجان تو رگ‌هام جریان داره. صداش می‌کنم. نایرا …
در اتاق باز می‌شه و نایرا با نگاه شهوتناکش میاد تو. اون در زمانهای معمولی آرایش نمیکنه ، ولی زمانی که باهمیم یا میخوایم عشقبازی کنیم، آرایش های غلیظ و سکسی ای میکنه. با یه لبخند و با صدای زنونه و شیطونش بهم می‌گه: “چشمهاتو ببند و دیگه باز نکن…”
چشمهامو می‌بندم. حس می‌کنم نایرا داره آروم دورم می‌چرخه. بوی تنش. آخ که نگم از بوی تنش. بوی عطرهای بهشتی میده برام. خوشبو ترین عطری که تا حالا استشمام کردم. صدای نفساش مثل یه موسیقی میمونه که روحم رو هم تحریک میکنه. همه‌چی برام هزاران بار تحریک‌کننده‌تر شده.
یه لحظه دستای ظریفش رو صورتم حس می‌کنم. یه چشم‌بند نرم ولی ضخیم دور چشمام می‌بنده. همه‌جا تاریک می‌شه، اما حسهام هزار برابر فعال تر می‌شن. انگار قراره با کل سلولهام ببینم .نایرا با صدای آروم و نفس‌گیرش یه چیزی تو گوشم زمزمه می‌کنه که نمی‌فهمم، اما از لحنش می‌فهمم که داره باهام بازی می‌کنه.
با انگشتاش موهامو نوازش می‌کنه، با چند تار از موهای خودش که تقریبا بلنده پشت گوشم رو و با نوک بینی‌ش گوشمو نوازش می‌کنه.
یه‌دفعه موهامو محکم به سمت خودش میکشه و با این کار من رو هم به خودش نزدیک تر میکنه.
پشتم به تن داغش می‌خوره. سینه‌هاش، شکمش… خودش هم لخته ولی یه پارچه خیلی نازک بین بدن‌هامونه. گرمای تنش از پارچه رد میشه و به من میرسه.
نایرا با اون پارچه شروع می‌کنه به بازی؛ گاهی کل بدنمو می‌پوشونه، تصورم میکنم که باهاش زیر یه چادر داغ و خصوصی هستیم.
پارچه رو آروم از پشتم می‌کشه بالا، به سمت بازوهام. ریشه‌های پارچه روی پوستم می‌رقصن، انگار هزار تا انگشت دارد نوازشم می‌کنن. احساس عجیبیه. از همون اول ورودش تحریک شده بودم و کیرم نیمه راست بود. ولی با این لمس آخرش کاملا راست کردم.
بعد یهو همه‌چی انگار متمرکز می‌شه. فقط یه گوشه پارچه رو ستون فقراتم به آرومی میچرخونه و دور مهره‌ی دومم میگردونه.
همه بدنم منتظر یه لمس جدیده. هیچ وقت فکر نمیکردم خود انتظار بتونه اینقدر حشری کننده باشه.
بالاخره دستای داغ نایرا رو حس کردم. واقعا هیچ‌چیزی جای لمس پوست به پوست رو نمی‌گیره…
با دستاش شیطونی و بازیگوشی میکنه، نیشگونم می‌گیره، گاهی هم انگار با دندوناش آروم گازم می‌گیره.
انگشتاش از پشتم می‌رن بالا، لای موهام، دور گردنم، بعد یه‌دفعه همه‌چی قطع می‌شه.
کجا رفتی نایرا؟
یه لحظه همه‌چی خالی می‌شه، فقط صدای نفسامون مونده. نفسهای تند تند و بریده بریده.
بعد یهو پایین تنم حسش می‌کنم.
گرمای رون‌هاش رو روی دو طرف پاهام حس میکنم، منو میبره بین پاهاش و می‌کشه تو بغلش.
حس می‌کنم تو آغوشش ذوب شدم، مثل کشتی که به بندر رسیده منم توی بغلش پهلو گرفتم.
انگشتاش شروع می‌کنن به کاوش؛ از بیرون پام تا داخل رونم.
آروم و غیر متمرکز ولی برای رسیدن به جایی مشخص.
انگشتاش رو سر میده بالا که برسه به کیرم. یه لمس نرم و تحریک‌کننده.
دستاش برای چند لحظه غیب می‌شن، اما دوباره برمی‌گردن.
این بار محکم‌تر، با جسارت بیشتری کیرم رو تو دستش می‌گیره.
همه وجودم متمرکز می‌شه روی اون منطقه، روی لمسهای نایرا.
آروم با کشیدن کیرم سمتش، من رو هم به خودش میفشاره.
من سرمو می‌ذارم روی شونه‌ش، خودمو رها می‌کنم تو بغلش. انگار توی آب کم عمق دراز کشیدم و شلِ شلم.
نایرا با انگشتاش با کیرم بازی می‌کنه، فشار می‌ده، محکم میگیرتش، نوازش می‌کنه، گاهی آروم، گاهی تند و محکم.
نفسامون با هم قاطی می‌شه. هیچ کاری ندارم جز اینکه توی لحظه زندگی کنم، تو آغوش نایرا، تو آتیش هوس و عشقی که ازش میگیرم.
زمان برام متوقف می‌شه.
بدنم شل و رها می‌شه، روحم سبک می‌شه.
خودمو به نایرا می‌سپارم، همه‌چی رو فراموش می‌کنم.
انگار هیچ چیزی جز من و اون و این لحظه وجود نداره. رهای رها، بدون نگرانی از هر چیزی. انگار قسمتهای اضافه ی مغزم خاموش شدن. صدای نفسهای تند و تکونهای شدید اون هم حالم رو دگرگونتر میکنه.
بعد از یه زمانی که نمی‌دونم دقیقا چقدر گذشته، آروم آروم به خودم میام.
روی زمین دراز کشیدم و هوا انگار یکم برام سرد شده.
نایرا منو با یه پتوی گرم و نرم می‌پوشونه و خودش هم کنارم دراز می‌کشه.
بوی تنش و نفس میکشم . گرماش رو کنارم کامل حس میکنم.
فقط نفس می‌کشیم و هیچ حرفی هم نمی‌زنیم.
این لحظه شبیه یه خاطره‌ ای ناب و تکرارنشدنیه.
و من فقط به صدای قلبامون گوش می‌دم و تو مغزم به عشق و حس شدید سکسی ای که به نایرا دارم فکر میکنم و مرورشون میکنم.

نوشته: مرد تنها

بازدید 14,073

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “در آغوش عشق و در آتش هوس”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید