امروز هشتم شهریور ماه دقیقا روزی ک جهنم رو هزار بار تجربه میکنم
بله امروز بانو ریما پی ام اس بود و من باید کاملا لخت جلوی در ورودی دراز بکشم تا بانو ریما و هرکس که مهمان بانو هست از روی من رد بشه انقد اینجا باشم تا خودش دستور بده و خب بازم قرار نیس به من آسون گرفته بشه و صددرصد تنبیه بدتری در راهه
این تاریخ برای من وحشتناکه انقدری توی این روز ها تنبیه میشم که آخر شب یا بیهوش میشم یا تا صبح از شدت درد اشک میریزم ولی من ساخته شدم برای تفریح بانو
ولی کاش بعد از اون همه تنبیه یه دست نوازش به سرم می کشید یا چک میکرد که زنده ام یا مرده
البته که اینم در نظر بگیریم که با میل خودم اینجا نیستم
و یجورایی مجبور شدم
با صدای کلید داخل قفل رشته ی افکارم پاره شد
سریع جلوی در دراز کشیدم
بوی عطر شیرین بانو داخل بینیم پیچید
وقتی وارد میشن من باید بی حرکت چشام به سقف باشه
مثل عادت همیشگی کفش هاشون را در آوردن و پاهاشون که داخل کفش عرق کرده بود با صورتم و موهام تمیز کردن
و با رد شدن از روی شکمم کمی احساس خفگی و دل درد داشتم ولی بخیر گذشت
تا وقتی میس ریما حضور داشتن اجازه حرف زدن نداشتم مگر اینکه خودشون دستور میدادن
برای همین همیشه گزارش کار می نوشتم و روی در یخچال میزدم
برای ناهار لازانیا که غذای محبوب میس ریما بود درست کرده بودم
و برای شب که مهمان داشتند، قورمه سبزی و زرشک پلو و سالاد
سرویس بهداشتی را کامل شسته بودم
خونه را جارو زده بودم
با صدای آیفون بانو ریما مجدد از روی شکم من رد شدن و دکمه آیفون را زدند
که صدای نازک و رو مخ شیرین دوست صمیمی بانو توی حیاط پیچید
با به یاد آوردن وزن شیرین و منی که امروز نقش پادری دارم رنگم پرید
میس ریما و دوستاش یه اکیپ پنج نفره که سه تا دختر دوتا پسر و هر سه دبیرستانی بودند
شیرین جلوی در میس ریما را بغل کرد و با دیدن من بلند زد زیر خنده
واییییی این بدبختو چرا باز اینجا خوابوندی
دودولشو نگاااا اندازه نخوده و با صدای بلندتری خندید
از خجالت بدنم عرق کرده بود
خب پادریه دیگه
یه جورایی نقش خوش آمد گویی برا مهمان داره
فقط فکر کنم تو از روش رد شی عین گوجه له شه
و هر دو باهم خندیدند تا اینجا
از خجالت صورتم گر گرفته بود و شک نداشتم گونه هام قرمز شده
نگاش کن صورتش شبیه گوجه شده و دوباره بلند تر خندیدند
میس شیرین کفش هاشو درآورد و داخل جاکفشی گذاشت و با درآوردن جوراب هاش استرس بدی گرفتم
پاهای میس شیرین به شدت بوی بدی میداد حدسم درست بود جوراب هاش رو میخواست بزاره توی دهنم
با گلوله شدن جوراب ها و قرار گرفتن آنها روی لبم عوقی زدم که سیلی محکمی توی گوشم خورد
بانو ریما با عصبانیت موهامو گرفته بود و توی صورتم سیلی میزد
سگه حقیره بی خاصیت چطور جرات میکنی بی احترامی کنی
داری تربیت منو زیر سوال میبری
به خودم اومدم و دهنم رو باز کردم
جوراب ها رو تا آخر توی دهنم جا داد سعی میکردم تا حد امکان نفس کمتر بکشم که عوق نزنم
میس شیرین پاهای پهن و تپلش را روی موهام کشید و با رد شدن از روی قفسه سینم لحظه ای جلوی چشمم تاریک شد
و درد شدیدی احساس کردم ولی
جلوی خودمو گرفتم تا واکنشی نشون ندم که دوباره کتک بخورم
خب اینم بخیر گذشت امیدوارم امروز
مهمان های کمی داشته باشند
وگرنه بعید میدونم جان سالم به در ببرم
نوشته: Shahin
5 پاسخ به “درد و نفرین (۱)”
ریدی
من خودم به شخصه bdsm داستان هاشو دنبال میکنم ولی تو لایف استایل زندگی خودم قبولش ندارم،ولی واقعااا کسشر نوشتی،کسسسسششششر
این داستان از تلگرام کپی شده و نویسندش شخص دیگه ای هست ریدم تو مغزت که حتی نمیتونی از خودت بنویسی این تا پارت 83 تو تلگرام نوشته شده و فقط شروعش اینجوری بود
https://t.me/+MR9upmc3lx8xNDE0
داستان کپی شده از جای دیگه👎🏻