درد احیانا مشترک

خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که من در جهانی برای زندگی کردن میدوم که هیچ نقشی در تعریف معیارهاش نداشتم…انگار همه چی از قبل تعریف شده بود…ارزش و ضد ارزش رو کی تعیین میکنه؟ برای انسانی که خرد داره، چند هزار سال تجربه در این کره خاکی برای تعریف ارزش و ضد ارزش کافی نیست؟ که باید لای کتبی که بزرگان در اعتبارش سر سازش ندارن دنبال چیستی ارزش و ضد ارزش بود؟!! چرا چیزی که من رو آروم میکنه و ضرری به کسی نمیرسونه و یه معامله احساسی هست بین دو نفر که تصمیم گرفتن احساسات خودشونو بین هم تقسیم کنند، باید این همه پرده پوشی و لایه در لایه بشه؟ چرا چون ضد ارزشه؟ کی اینو تعریف کرده؟ اینکه یه شخص فارغ از جنسیتش با یک شخص دیگه اون هم فارغ از جنسیتش از نظر احساسی به آرامش میرسن، ارزش نیست؟ اگر دلیل عقلا اینه که انسان همه چیز خواه نمیتونه این نوع ارتباط رو کنترل کنه و جهان به سمت نابودی اخلاقی میره باید بگم هر چیزی زیادیش خوب نیست…هر چیزی…کلا همیشه تاریخ از حد گذشتن انسان تقبیح شده و این یک تجربه تاریخیه…حتی زندگی کردن که همه براش در تکاپوئیم هم زیادیش خوب نیست برای ما انسانها و یه جایی کم میاریم احتمالا…خوب روابط همجنسگرایانه هم باید حد و مرز داشته باشه و قید و بند داشته باشه…مثل هر چیز دیگه ای در این جهان…باید قالب داشته باشه باید شکل داشته باشه باید حریم داشته باشه…ولی اگر هم بیای و حداقل برای خودت همچین چیزی رو بسازی و از قالبی که ساختی تبعیت کنی هم باااز از نظر عرف تو کارت غیر اخلاقی و ضد ارزش و ضد عرف هست…چرا؟؟؟ واقعا چرااا؟ آیا من الان میتونم داد بزنم بگم من متاهلم و یک دختر دارم و هر دوشونم دوست دارم و زندگیم خدا رو صد هزار مرتبه شکر هیچی کم نداره نه مالی نه اعتباری نه اخلاقی و و و همه جوره اوکیه امااا امااا امااا ۲۲ ساله عاشق یک پسرم که هر کاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره و یکبااار معاشقه کردن با اون شده همه آرزوی احساسی من؟ آیا من این جسارت رو دارم؟ چی باعث میشه که من در پرده ای از ترس خودمو بپوشونم و اونی باشم که نیستم و هر روز از تکرار منی که من نیست عذاب بکشم؟ من هیچ دخلی در این احساسی که در من وجود داره نداشتم شایدم داشتم ولی نمیدونم چجوری؟ یادم نیست نمیدونم از کجااا اومده…طوری که از ابتدا باهام بوده…مثلا یکی ترش دوس نداره؟ خودش میدونه چرا دوس نداره و این احساس از کجا اومده؟ چرا من از رنگ آبی آسمانی خوشم میاد و از رنگ ارغوانی خوشم نمیاد؟…چرا من بی ام و رو به بنز ترجیح میدم با اینکه تو هیچ کدومشون ننشستم…کسی میدونه این علایق و سلایق از کجا اومده؟ اصلا شده جهان راجع به این مقوله بشینه کارگروه درست کنه سازمان درست کنه مؤسسه درست کنه بحث کنه جدل کنه؟ چرا ما این کار رو نکردیم تا حالا؟ چند سال پیش با یکی از بچه های بکن تو آشنا شدم و با هم چهار بار رابطه داشتیم و خیلی بهم احترام میذاشتیم و خیلی از هم دیگه راضی بودیم و الانم هستیم هر دو متاهل هستیم هر دو زندگی دار هستیم ولی من نمیدونم چرا واقعا نمیدونم واقعاااا نمیدونم چرا چند ماهه پیش که بهم گفت اگه سرت خلوت شد و جا داشتی بگو بیام تا از هم بازم لذت ببریم، من تک و تنها خونه بودم دلم لک زده بود برای ارتباط باهاش گوشی رو برداشتم بهش زنگ بزنم ولی این کار رو نکردم…نمیدونم چراااا؟ کسی میدونه چرا واقعا؟!!! درد بزرگیه…کاری رو میکنی که نمیدونی چرا داری میکنی…درد داشتم گفتم براتون بزارم خالی شم یه کم…به قول شاملوی بزرگ که من درد مشترکم مرا فریاد کن

نوشته: erfanfr89

بازدید 10,481

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “درد احیانا مشترک”

  1. حدیث از مطرب و مِی گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

  2. الان هر کدوم از بچه های بکن توازت بازخواست کرده که ؛تا حالا دادییا کردی

  3. بهش فکر نکناون چیزی رو که دلت میخواد برو دنبالشهرچی که باشه و بدونی با بدست اوردنش خوشحالیهرکی باشه که بدونی کنارش ارومیاین حس گناه و کسشعرای دیگر برا هممون وجود داشتهبرین توشگرگ باش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید