واقعی نیست
تو یکی از روستا های اطراف تو یه خونه خرابه یک دفتر پیدا کردم که این داستان توش نوشته بود،همه قسمت های سکسیش تو دفتر نوشته شده.حتی یک کلمه هم کم و زیاد نکردم
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.دلم نمیخواست بلند شم هنوز خوابالود بودم شب گذشته جای همکارم شیفت گرفته بودم،ب هر زوری بود بلند شدم رفتم سرویس و مسواک و…
اومدم پایین دیدم مادرم داره صبحانه آماده میکنه.
بعد از فوت پدرم هیچ کدوممون مثل سابق با هم ارتباط نمیگرفتیم اون موقع ها ک بابام زنده بود همیشه انرژی داشتیم هم من هم مادرم هم خودش.
هر دومون نیاز ب زمان داشتیم…غم از دست دادن بابا،با وجود این ک سه ماه گذشته بود ولی هنوز تازگی داشت.
مامان اولش متوجه اومدن من نشد .وقتی سلام کردم برگشت نگام کرد و جوابمو داد و بهم گفت:
حمید جان تا دیر وقت سر کار بودی مادر نمیشه امروز مرخصی بگیری عزیزم.
گفتم :ن مامان نمیخوام مرخصیام خراب بشه.میخوام با هم بریم مسافرت.
مامان گفت: باشه مامان بیا صبحانه بخور گشنه نری سر کار اگرم تایم گیر آوردی اونجا ی چرت بزن.
انتظار داشتم وقتی از مسافرت صحبت میکنم ی کم خوشحال بشه و در مورد جزئیات صفر ازم بپرسه ولی هیچ میلی تو صورتش دیده نمیشد،منم بروی خودم نیاوردم و بعد صبحونه سوار موتور شدم رفتم سر کار.
بهیار بودن تو بیمارستان اونم بخش شهرستان واقعا جهنمه.در کل دنبال ی شغل بهتر بودم از اونجا ک ۲۱ سالم بود ب راحتی میتونستم ی شغل بهتر با درآمد بالاتر داشته باشم چون دغدغه این ک( وای دیگه برای من دیره رو نداشتم)
شیفت رو از نفر قبلی تحویل گرفتم شروع کردم ب بیمارا سر زدن…
ی دختر ۲۴ساله ک تصادف کرده بود و سه هفته بود ک تو کما بود فقط یه خواهر کوچکتر داشت ک هر روز بهش سر میزد و اکثرا تو شرکت پدر مرحومشون مشغول رسیدگی به شرکت بود خوب حالا چرا از اون خانومه دارم صحبت میکنم…چون بهش علاقه مند بودم از همون روز اول ک آوردنش .
اسمش سیما بود همیشه اول ب اون سر میزدم و کلی باهاش حرف میزدم.اعتقاد داشتم ک اون حرفامو میفهمه.
رفتم و علائم حیاتیش رو چک کردم و دوز دارو هاش رو تزریق کردم،یکم باهاش حرف زدم و میخواستم برم برا چک کردن بیمار بعدی ک صدای مانیتور یکنواخت شد،شوکه شدم و زود رفتم ب پزشک اطلاع دادم اونا هم اومدن و شروع به احیا کردن،اما فایده نداشت و دستگاه ها رو ازش جدا کردن.خیلی ناراحت شده بودم تو ای مدت بهش حس پیدا کرده بودم همش آرزو میکردم ای کاش از کما در آد اما برعکس شد و اون مرد، دکتر میگفت سکته کرده، سکته مغزی ،یک سکته خیلی شدید و تمام…
چشمام پر از اشک شده بودن نمیتونستم خودمو کنترل کنم رفتم از دکه چهار پنج تا نخ سیگار گرفتم و رفتم تو پارک روبروی بیمارستان نشستم ب کشیدن و گریه کردن خیلی داغون بودم و اصلا دلیلش رو نمیدونستم آخه چرا باید برا دختری ک اصلا تا حالا باهام حرف نزده این همه گریه کنم .
بعد از دو ساعت رفتم تو بیمارستان جسدش رو منتقل کرده بودن سردخونه.دلم میخواست یه بار دیگه ببینمش و باهاش حرف بزنم،رضا شیفت شب بود تصمیم گرفتم با رضا صحبت کنم ک مثل شب گذشته شیفتش رو ب من بده،اونم قبول کرد اصلا از خداش بود،میخواستم با سیما حرف بزنم شاید روحش میومد تو خوابم…
اون روز اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم فقط وانمود میکردم اتفاقی نیافتاده تا همکارام متوجه نشن حالم خرابه اگه میفهمیدن سوال پیچم میکردند و ابدا حالشونو نداشتم،ب هر زوری بود اون روز کاری رو تموم کردم و رفتم خونه،در خونه رو باز کردم رفتم تو اتاق لباسام رو درآوردم،صدای شرشر آب نشون میداد مامانم رفته حموم منم بیخیال حموم رفتن شدم و یه شلوارک پوشیدم و دراز کشیدم و چشمام سنگین شد ، با صدای مامان از خواب بیدار شدم ک میگفت بیا شام ی نگاه ب ساعت انداختم،ساعت هشت بود،با بی میلی بلند شدم رفتم سر سفره اگر نمی رفتم باید ب سوالات مکرر مامان جواب میدادم چون اکثر مواقع وقتی عصبانی بودم سر سفره نمی رفتم و مامانم اینو خوب میدونست،ب مامان گفتم شب شیفتم زود شام میخورم میرم ک بخوابم،
شب رفتم بیمارستان ساعت حدودای 2 بود ک رفتم سرد خونه کشو جسد سیما رو بیرون کشیدم باورم نمیشد تو اون حالت میدیدمش با اینکه همیشه تو بیهوشی نیدیدمش اما اون لحضه خیلی متفاوت بود اصلا قابل قیاس نبود با وقتی ک قلبش میزنه ، شروع کردم ب حرف زدن باهاش اشک تمام صورتم رو گرفته بود ب زپر جلوی صدای گریم رو گرفتم و تو خفقان اشک میریختم و ب کفن سیما نگاه میکردم از اونجا ک سرد خونه دوربینش خراب شده بود خیالم راحت بود کفنش رو باز کردم تا صورتش رو ببینم خیلی ناز بود همینطور اشک میریختم و نوازشش میکردم اما بعد از چند دقیقه احساساتم تغییر کرد و شهوت بهم غالب شد دستم داشت میلرزید تو دلم ب خودم فهش میدادم اما چشمام پر از شهوت شده بود بیشتر لختش کردم سینه هاش رو دیدم سینه هاش تقریبا بزرگ بود نمیتونم بگم دقیقا چند بود ولی خیلی سفید و بزرگ بود با نوک قهوه ای و خیلی سرد ، بیشتر جلو رفتم تا جایی ک کاملا برهنهش کردم دستم کشیدم رو شیار کسش ،کسش خیلی مو داشت و کمی تیزگی توش دیده میشد ،انگشتام کردم تو واژنش اصلا خیس نبود ولی خشک خشک هم نبود ی کم رطوبت داشت انگشتام تا جایی ک تونستم کردم تو و با انگشتام براش تلمبه زدم اصلا نمیشه با یک کس زنده مقایسش کرد.
صورتش واقعا زیبا بود طاقت نیاوردم و ازش لب گرفتم .
از باکس درش آوردم و گذاشتمش رو تخت و رفتم روش همه جاش رو لمس میکردم و میبوسیدمش رون های خیلی خوبی داشت ولی کلا بدنش مو داشت اما مانع من نمیشد.
کیرم راست شد و خواستم بکنم تو کسش ولی نمیرفت ی کم تف ک زدم روون شد و تونستم کیرم رو بکنم تو کسش مغزم اختیارش رو داده بود دست شهوت اصلا حالیم نبود دارم چ غلطی میکنم اولین بارم بود ک کیرم داره میره تو کس بعد از سه چهار تا تلمبه آبم ریختم تو کسش وایسادم تا دوباره کیرم راست بشه دوباره شروع ب کردن و این بار تونستم بیشتر بکنم تو اوج بودم ک یه هو صدای ناله شنیدم چشممو باز کردم دیدم چشمای سیما نیمه بازه یه لحظه کل بدنم سر شد عرق سرد داشت از سرم میومد مثل سگ ترسیده بودم اصطلاحا پشتم بلند شد از ترس مثل سنگ داشتم سیما رو نگاه میکردم ک داشت دهنشو تکون میداد و چند ثانیه ای یک بار ناله بسیار ریزی میکرد کیرم در جا خوابید و از کسش در اومد خودم رو پرت کردم پایین از تخت همش فکر میکردم خوابم همش ب خودم میگفتم الان بیدار میشم اما خواب نبود واقعیت بود اون زنده شده بود اما توان هیچ کاری نداشت حتی حرف زدن بعد از یک ساعت بلند شدم باید ی کاری میکردم.خیلی ترسیده بودم قدرت تصمیم گیری نداشتم ،اگر میبردمش بخش و حالش کاملا خوب میشد و میگفت که بهش تجاوز کردم بدبخت میشدم تنها راهی ک ب ذهنم رسید این بود ک فرار کنم …
اما ممکن بود دوباره بمیره و من این رو نمیخواستم.
پس تصمیم گرفتم برش دارم ببرمش بیرون از بیمارستان،اما دوربین ها منو میگرفتن باید ی نقشه میکشیدم ک بتونم از اونجا خارجش کنم اول رفتم براش لباس جور کنم لباس بیمار تو بخش خیلی داشتیم یکی براش آوردم و تنش کردم،سرم و دارو تقویتی چند تا برداشتم و وسایل مورد نیاز برای این ک سرم بهش بزنم.
تصمیم گرفتم باهاش از بیمارستان فرار کنم برم هر جا ک بتونم.رفتم ی ویلچر برداشتم سرم بهش زدم دارو ها هم بهش تزریق کردم،خیلی استرس داشتم و دست و پام داشت می لرزید نمیتونستم باور کنم ک همچین اتفاقی افتاده اونم برا من اگه مامان میفهمید چی اگه حراست و پرسنل شیفت شب بفهمن چی ،چطوری از حراست رد بشم چه گلی باید ب سرم بزنم،
این ها ربع افکاری بود ک ب ذهنم می رسید حالا کاملش ک دیگه …
برای چند دقیقه هم ک میشد باید متمرکز میشدم چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو آروم کنم.
راهی به ذهنم رسید،میتونستم از طرف پارکینگ برم ولی ن از اونجایی ک همه میرفتن چون نهایت همه باید از حراست رد بشن ،یک در کوچک بود ک باید بازش میکردم، پشت در بیابون بود و کسی اصلا ازش استفاده نمی کرد و همیشه بسته و قفل بود ولی من جای کلیدشو میدونستم ،کلید کنار خود در جاساز شده بود، برای مواقع اضطراری ک مدیر بیمارستان با پرستار های قدیمی گفته بود و ب لطف فالگوش وایسادم این رو فهمیده بودم ولی باز دوربینا منو میزدن، چاره ای نبود باید هر طور شده می رفتم، رفتم تو پارکینگ خیلی دلهره داشتم،هر لحظه ممکن بود یکی بیاد ،خلاصه اینور اونور چک کردم خوشبختانه کسی نبود منم با خیال راحت رفتم سیما رو ک گذاشته بودم تو سرویس پارکینگ ک کنار راهپله بود رو بیارم…
اما صدای ناله خفیفی می شنیدم، اولش فکر کردم سیما هستش ولی ی کم ک دقت کردم از گوشه پارکینگ صدا میومد اولش ترسیدم ، ولی باید می فهمیدم جریان چیه و رفتم سمت صدا …
در کمال ناباوری دیدم پریسا خانم پرستار شیفت شب و آقا ناصر ک شیفت حراست بود تو اوج سکسن…
هر دوشون نیمه لخت بودن و کیر ناصر همینطور داشت پریسا رو جر میداد دقیق نمیدیدم تو کونشه یا تو کسش ولی بد طور داشت لذت میبرد و ب زور جلوی صداش رو گرفته بود و آه ناله ریزی میکرد ،سینه هاش بیرون انداخته بود،عجب چیزی بود با اون بدن اسکینیش و کون گردش قنبل کرده بود ناصر بی وجدان تا ته میچپوند تو پریسا ، دلم نمیخواست اون صحنه زیبا رو ترک کنم ولی باید میرفتم چون بهترین فرصت بود تو دفتر نگهبانی ک کنار در بیمارستان بود کسی نبود منم سریع رفتم بیرون از بیمارستان.پارک رو ب رو بیمارستان پارک بزرگی بود رفتم اونجا قایم شدم تا فکری ب سرم بزنه و بدونم که چه کار کنم . حالا دوربینا هم منو گرفته بودن ک دارم با ی بیمار فرار میکنم…
مهشید آره مهشید بهترین و تنها گزینه بود…
مهشید دوست دختر رفیقم نادر بود ک یک ماه پیش باهاش دعوام شده بود.رابطه منو مهشید دوستانه بود در واقع خیلی با هم رفیق بودیم نادر یکی از قدیمیترین رفیقام بود و از سوم دبستان با هم رفیق بودیم از این طریق من و مهشیدم رفیق شده بودیم باهم.
مهشید یه خونه باغ تو روستاهای اطراف داشت و با نادر همیشه اونجا بودن برا عشق و حال (خونه باغ از بابا بزرگش بهش ارث رسیده بوده)
بهش زنگ زدم و بهش گفتم با ی بیمار فرار کردم میتونی ببریمون خونه باغ قایممون کنی،
بهش کامل نگفتم قضیه چیه.
اومد و ما رو برد خونه باغ و خودش برگشت سیما هنوز هم نمیتونست حرف بزنه و توان هیچی نداشت همش استرس اینو داشتم ک از دست بره چون هیچ امکانات پزشکی نداشتم .همش بالا سر سیما بودم و سعی میکردم باهاش حرف بزنم…اما دیگه توانی برام نمونده بود بعد از اون همه استرس حالا میتونستم ی نفس راحت بکشم و ی چرت بخوابم سرم سیما ک تموم شد درش آوردم و خوابیدم…
ساعت حدودای ۱۱ بود ک بیدار شدم ، گوشیم رو نگاه کردم دیدم مامانم کلی بهم زنگ زده،باهاش تماس گرتم و پیچوندمش و گوشی رو خاموش کردم.
من تو حال رو کاناپه خوابیده بودم سیما تو اتاق رو تخت رفتم تو اتاق هنوز خواب بود،وقتی دیدم حالت خوابیدنش تغییر کرده دلم آروم گرفت این یعنی مغزش هوشیاره رفتم صورتش رو نوازش کردم تا چشماش رو باز کرد بهم خیره شد نگاهش پر از تعجب بود میدونستم ک کلی سوال داره ک ازم بپرسه لباش رو تکون میداد میخواست ی چیزی بگه ب زور صحبت میکرد گوشم رو بردم نزدیک لبش داشت میگفت دستشویی منم دوهزاریم افتاد و بغل گرفتمش بردمش دستشویی.خوشبختانه دستشویی فرنگی داشتن تو باغ و کارم راحت شد بعد از این ک کارش تموم شد تمیزش کردم و برگردوندمش رو تخت.رفتم براش ی سوپ درست کردم آوردم واسش اول نمیخورد ولی ب زور چند تا قاشق بهش دادم .نسبت ب قبلا حالش بهتر شده بود و این من رو امیدوار میکرد .
بعد خوردن غذا نشستم باهاش حرف زدم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم ک از اول عاشقش شده بودم.با اکراه و من و من کردن ماجرای سکس کردن باهاش رو بهش گفتم و بهش گفتم ک تو سکس تو بیدار شدی و الباقی ماجرا.
اون با زحمت بهم گفت یادشه وقتی بیدار شده من داشتم اونو میکردم.
اصلا حضور مهشید رو پشت سرم حس نکردم ،مهشید همه چیز رو فهمید با یک سرفه حضورش رو اعلام کرد …
شب گذشته تو ماشین کلی سوال پرسید اما اصلا جواب ندادم حالا همه چیز رو میدونست.منو کشید بیرون و یکی خوابوند زیر گوشم و گفت چ غلطی کردی احمق میدونی اگر یکی تو رو میدید چی میشد
اصلا چطوری تو اونو کردی زنده شد مگه امکان داره همچین چیزی .
بهش گفتم تورو خدا ب کسی نگو تا سیما خوب بشه
اون موقع میتونم قضیه رو حل و فصل کنم.
-چطوری میخوای حل کنی تو اونو دزدیدی بهش تجاوز کردی
ـولی زندش کردم حالیته اون اگه رضایت بده تمومه فقط ما رو تنها بزار تا هفته آینده
-حمید چ گوهی داری میخوری .
ـمهشید خر بازی در نیار دیگه آبجی جان بزار من حلش میکنم دیگه. ی هفته بهم فرصت بده همین الانم گورت گم کن برو
مهشید کلی گیج شده بود ،از حالت صورتش می شد فهمید،رفتم کنارش نشستم دستاش گرفتم گفتم ببین مهشید این موضوع واقعه منم نمیتونم باور کنم ولی اون زیر من زنده شده وقتی سکسمون رو شروع کردم بدنش یخ بود سرده سرده سرد،وقتی چشماش رو نیمه باز دیدم داشتم از کالبدم خارج میشدم خیلی ترسیده بودم،خوب چاره دیگه ای نداشتم راه دیگه ای ب سرم نرسید،اگه فکر میکنی برات دردسر میشه میرم .
زیرِ زمین میخوای بری-
ـخوب دیگه میگی چ کنم
ی نگاهی با کمی ناراحتی و اضطراب بهم انداخت و گفت
اوکی حمید تو رو خدا گند نزن دلم نمیخواد اتفاقی برات بیافته
راستی ی قرص جلوگیری میخوام ،آخه موقعی ک هنوز زنده نشده بود ریختم توش
وایسا اینجا قرص دارم الان برات میارم
مهشید قرصو برام اورد منم سریع دادم ب مهسا
بعد از رفتن مهشید برگشتم پیش مهسا زل زدم تو چشماش گفتم من رو ببخش کار وحشتناکی کردم
به زور و با کلی تته پته بهم گفت من خیلی گیج شدم.
منم سعی کردم دلداریش بدم.
بعدش بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم و کنارش دراز کشیدم .
دستم بردم تو موهاش همون موهایی ک آرزو داشتم نوازشش کنم وقتی تو کما بود
بهش گفتم میخوای لباست عوض کنم با اشاره سر تایید کرد
چند تا از لباسای مهشید آوردم براش ،لباس بیمار رو از تنش در آوردم بدنش لخت جلوم بود و شهوتم واقعا زیاد شده بود اما خودم کنترل کردم چون حالش خوب نبود لباسای مهشید تنش کردم و دراز کشیدم کنارش.
بهم گفت ک دوست داره بره تو باغ منم بغلش کردم بردمش تو باغ تا ی هوایی عوض کنه اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر خوشگل باشه واقعا عالی شده بود
خلاصه بعد از سه روز دیگه راحت میتونست حرف بزنه ولی برای راه رفتن کمی مشکل داشت.
روز سوم که ناهار خوردیم طبق معمول دراز کشیدیم رو کاناپه تی وی ببینیم بهش چسبیدم میخواستم ببوسمش ک بوی تنش خورد ب دماغم و واقعا بد بود صورتم رفت تو هم خودش هم فهمید و خجالت زده شد گفتم باید بریم حموم ک اونم قبول کرد لختش کردم و خودمم با شورت رفتیم حموم.راستش دیگه دیدن کس و کونش عادی بود چون همش من میبردمش دستشویی و میشستمش .
خلاصه رفتیم تو حموم و نشوندمش رو صندلی ک از قبل گذاشته بودم تو حموم و شروع کردم آب ریختن روی تنش همه جاش خیس کردم و شروع کردم لیف کشیدن تنش دستم هی برخورد میکرد ب سینه هاش و حشری میشدم کیرم کاملا شق شده بود سینه های عالی داشت بدنش در کل خیلی سفید بود خیلی سکسی واقعا آدمو حشری میکرد .پاهاش رو ک لیف میکشیدم ب عمد ب کسش دست میزدم.
دیگه داشتم دستمالیش میکردم .اونم حشری شده بود زیر چشمی کیرم دید میزد منم برای این که مانعی بینمون نباشه شرتم رو درآورد کیرم زد بیرون چشماش گرد شده بود نگاش میکرد.
گفت واقعنم این باید منو زنده کنه.
خندیدم و ازش یه لب گرفتم فکر کنم ۱۵ دقیقه داشتیم لب هم رو میخوردیم
دیگه خسته شدم کمرم کمی درد گرفت چون خم شده بودم و داشتم ازش لب میگرفتم.
دست برد کیرم رو گرفت و کنی برام مالید
دستش رو برداشتم و گفتم:
•عجله نکن بذار حموم کنیم بریم رو تخت راحت با هم حال کنیم
•باشه حمید زود باش تموم کن بریم
تمام موهای بدنش رو زدم و صاف صافش کردم خیلی مو داشت کف حموم کلا شده بود پشم منم بیخیال تمیز کاری شدم و بغلش کردم بردمش تو اتاق خواب گذاشتمش رو تخت و خودمم اومدم کنارش شروع کردم ازش لب گرفتم لبش خیلی شیرین بود مزش رو هرگز فراموش نمیکنم چون تازه از حموم اومده بودیم بدنش و موهاش بو خیلی مست کننده ای میداد،خیلی حشری شده بودم اصلا کنترلی رو خودم نداشتم ،میتونستم شهوت رو تو چشمای مهسا هم ببینم ،گردنش رو بوسیدم و کمکم رفتم رو سینه هاش ،سینش رو ک ب دندون گرفتم آهش بلند شد فهمیدم رو سینه هاش حساسه و حشری ترش میکنه اگر بخورمشون، سینه هاش رو چنگ میزنم و میمکیدم همه جاش رد مکیدنم افتاده بود کبود شده بود،داشت نفس نفس میزد و ناله میکرد دستم رو بردم رو کسش،خیس شده بود دستم کردم تو واژنش،دستم کلا خیس شد و با دستم براش تلمبه میزدم مهسا تو ابرا بود خیلی داشت لذت میبرد ،
از روش بلند شدم خودم رو کسش رسوندم و براش خوردم لبه های کسش بیرون زده بود و منو حشری میکرد .کلا از کس هایی ک لبه بیرون زده داشته باشه خوشم میاد.کسش رو لیس میزدم و زبونم میکردم تو کسش و با انگشتم سوراخ کونش رو فشار میدادم،سوراخ کونش خیلی تنگ بود و اصلا فکرش رو نمیکردم کیرم بره توش،مهسا هی میگفت طاقت ندارم دیگه حمید کیرتو بکن تو و جیغ های بنفشی که منو وادار میکرد ب حرفش گوش کنم ولی میترسیدم پرده داشته باشه،وقتی مهسا تردید و وقفه ام رو دید گفت پرده ندارم بازم بکن حمییییید،دارم میمیرم بکن زود باش ،سر کیرم گذاشتم دم کسش و کمی فشار دادم تا ته رفت تو ،سیما جیغ بلندی کشید و منم یه کم ترسیدم و کشیدم بیرون ،مهسا گفت حمید گفتم بکن نگفتم ک اینطور یهویی جرم بدی،یواش بابا…
منم سرعتمو کم کردم و یواش تر تلمبه میزدم مهسا داشت ارضا میشد منم با دیدن اون حالت داشتم ب اوج میرسیدم کمکم ریتم تلمبه هام رو بیشتر کردم مهسا آبش آومد و بدنش میلرزید و ناله بلندی کرد …
ارضا شد منم با دیدن ارضا شدن اون تو اوج بودم و کیرم کشیدم بیرون و ریختم رو شکمش ،بیحال کنارش افتادم تا نیم ساعت بعد بلند شدم رفتم تا دستشویی و اومدم کنارش خوابیدم…
ساعت ۱۲ شب بود ک بیدار شدم دیدم مهسا کنارم نیست کل خونه رو گشتم و سر آخر تو دستشویی پیداش کردم از این یابت ک نمیتونست راه بره خیلی خوشحال شدم،بعد از اینکه کارش تموم شد بهش کمک کردم تا بیاد تو خونه،رو کاناپه نشست باورم نمیشد من دیشب این خوشگل خانوم کرده باشم
ی شورت فقط تنش بود سینه هاش با روانم بازی می کرد خیلی زیبا بود،
مهسا گفت:
حمید من کی اومدم بیمارستان بستری شدم؟
ـ سه چهار هفته پیش
ـچرا منو منتقل نکردن یه بیمارستان خوب تو کلان شهر ها
نمیدونم والا…!
ـمن یادم میاد یکی منو زد .
ـیعنی چه!ن بابا تو تصادف کردی
ـولی من فقط یادم میاد ک یکی منو زد با یه لوله
ادامه دارد
تو یکی از روستا های اطراف تو یه خونه خرابه یک دفتر پیدا کردم که این داستان توش نوشته بود،همه قسمت های سکسیش تو دفتر نوشته شده.حتی یک کلمه هم کم و زیاد نکردم
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.دلم نمیخواست بلند شم هنوز خوابالود بودم شب گذشته جای همکارم شیفت گرفته بودم،ب هر زوری بود بلند شدم رفتم سرویس و مسواک و…
اومدم پایین دیدم مادرم داره صبحانه آماده میکنه.
بعد از فوت پدرم هیچ کدوممون مثل سابق با هم ارتباط نمیگرفتیم اون موقع ها ک بابام زنده بود همیشه انرژی داشتیم هم من هم مادرم هم خودش.
هر دومون نیاز ب زمان داشتیم…غم از دست دادن بابا،با وجود این ک سه ماه گذشته بود ولی هنوز تازگی داشت.
مامان اولش متوجه اومدن من نشد .وقتی سلام کردم برگشت نگام کرد و جوابمو داد و بهم گفت:
حمید جان تا دیر وقت سر کار بودی مادر نمیشه امروز مرخصی بگیری عزیزم.
گفتم :ن مامان نمیخوام مرخصیام خراب بشه.میخوام با هم بریم مسافرت.
مامان گفت: باشه مامان بیا صبحانه بخور گشنه نری سر کار اگرم تایم گیر آوردی اونجا ی چرت بزن.
انتظار داشتم وقتی از مسافرت صحبت میکنم ی کم خوشحال بشه و در مورد جزئیات صفر ازم بپرسه ولی هیچ میلی تو صورتش دیده نمیشد،منم بروی خودم نیاوردم و بعد صبحونه سوار موتور شدم رفتم سر کار.
بهیار بودن تو بیمارستان اونم بخش شهرستان واقعا جهنمه.در کل دنبال ی شغل بهتر بودم از اونجا ک ۲۱ سالم بود ب راحتی میتونستم ی شغل بهتر با درآمد بالاتر داشته باشم چون دغدغه این ک( وای دیگه برای من دیره رو نداشتم)
شیفت رو از نفر قبلی تحویل گرفتم شروع کردم ب بیمارا سر زدن…
ی دختر ۲۴ساله ک تصادف کرده بود و سه هفته بود ک تو کما بود فقط یه خواهر کوچکتر داشت ک هر روز بهش سر میزد و اکثرا تو شرکت پدر مرحومشون مشغول رسیدگی به شرکت بود خوب حالا چرا از اون خانومه دارم صحبت میکنم…چون بهش علاقه مند بودم از همون روز اول ک آوردنش .
اسمش سیما بود همیشه اول ب اون سر میزدم و کلی باهاش حرف میزدم.اعتقاد داشتم ک اون حرفامو میفهمه.
رفتم و علائم حیاتیش رو چک کردم و دوز دارو هاش رو تزریق کردم،یکم باهاش حرف زدم و میخواستم برم برا چک کردن بیمار بعدی ک صدای مانیتور یکنواخت شد،شوکه شدم و زود رفتم ب پزشک اطلاع دادم اونا هم اومدن و شروع به احیا کردن،اما فایده نداشت و دستگاه ها رو ازش جدا کردن.خیلی ناراحت شده بودم تو ای مدت بهش حس پیدا کرده بودم همش آرزو میکردم ای کاش از کما در آد اما برعکس شد و اون مرد، دکتر میگفت سکته کرده، سکته مغزی ،یک سکته خیلی شدید و تمام…
چشمام پر از اشک شده بودن نمیتونستم خودمو کنترل کنم رفتم از دکه چهار پنج تا نخ سیگار گرفتم و رفتم تو پارک روبروی بیمارستان نشستم ب کشیدن و گریه کردن خیلی داغون بودم و اصلا دلیلش رو نمیدونستم آخه چرا باید برا دختری ک اصلا تا حالا باهام حرف نزده این همه گریه کنم .
بعد از دو ساعت رفتم تو بیمارستان جسدش رو منتقل کرده بودن سردخونه.دلم میخواست یه بار دیگه ببینمش و باهاش حرف بزنم،رضا شیفت شب بود تصمیم گرفتم با رضا صحبت کنم ک مثل شب گذشته شیفتش رو ب من بده،اونم قبول کرد اصلا از خداش بود،میخواستم با سیما حرف بزنم شاید روحش میومد تو خوابم…
اون روز اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم فقط وانمود میکردم اتفاقی نیافتاده تا همکارام متوجه نشن حالم خرابه اگه میفهمیدن سوال پیچم میکردند و ابدا حالشونو نداشتم،ب هر زوری بود اون روز کاری رو تموم کردم و رفتم خونه،در خونه رو باز کردم رفتم تو اتاق لباسام رو درآوردم،صدای شرشر آب نشون میداد مامانم رفته حموم منم بیخیال حموم رفتن شدم و یه شلوارک پوشیدم و دراز کشیدم و چشمام سنگین شد ، با صدای مامان از خواب بیدار شدم ک میگفت بیا شام ی نگاه ب ساعت انداختم،ساعت هشت بود،با بی میلی بلند شدم رفتم سر سفره اگر نمی رفتم باید ب سوالات مکرر مامان جواب میدادم چون اکثر مواقع وقتی عصبانی بودم سر سفره نمی رفتم و مامانم اینو خوب میدونست،ب مامان گفتم شب شیفتم زود شام میخورم میرم ک بخوابم،
شب رفتم بیمارستان ساعت حدودای 2 بود ک رفتم سرد خونه کشو جسد سیما رو بیرون کشیدم باورم نمیشد تو اون حالت میدیدمش با اینکه همیشه تو بیهوشی نیدیدمش اما اون لحضه خیلی متفاوت بود اصلا قابل قیاس نبود با وقتی ک قلبش میزنه ، شروع کردم ب حرف زدن باهاش اشک تمام صورتم رو گرفته بود ب زپر جلوی صدای گریم رو گرفتم و تو خفقان اشک میریختم و ب کفن سیما نگاه میکردم از اونجا ک سرد خونه دوربینش خراب شده بود خیالم راحت بود کفنش رو باز کردم تا صورتش رو ببینم خیلی ناز بود همینطور اشک میریختم و نوازشش میکردم اما بعد از چند دقیقه احساساتم تغییر کرد و شهوت بهم غالب شد دستم داشت میلرزید تو دلم ب خودم فهش میدادم اما چشمام پر از شهوت شده بود بیشتر لختش کردم سینه هاش رو دیدم سینه هاش تقریبا بزرگ بود نمیتونم بگم دقیقا چند بود ولی خیلی سفید و بزرگ بود با نوک قهوه ای و خیلی سرد ، بیشتر جلو رفتم تا جایی ک کاملا برهنهش کردم دستم کشیدم رو شیار کسش ،کسش خیلی مو داشت و کمی تیزگی توش دیده میشد ،انگشتام کردم تو واژنش اصلا خیس نبود ولی خشک خشک هم نبود ی کم رطوبت داشت انگشتام تا جایی ک تونستم کردم تو و با انگشتام براش تلمبه زدم اصلا نمیشه با یک کس زنده مقایسش کرد.
صورتش واقعا زیبا بود طاقت نیاوردم و ازش لب گرفتم .
از باکس درش آوردم و گذاشتمش رو تخت و رفتم روش همه جاش رو لمس میکردم و میبوسیدمش رون های خیلی خوبی داشت ولی کلا بدنش مو داشت اما مانع من نمیشد.
کیرم راست شد و خواستم بکنم تو کسش ولی نمیرفت ی کم تف ک زدم روون شد و تونستم کیرم رو بکنم تو کسش مغزم اختیارش رو داده بود دست شهوت اصلا حالیم نبود دارم چ غلطی میکنم اولین بارم بود ک کیرم داره میره تو کس بعد از سه چهار تا تلمبه آبم ریختم تو کسش وایسادم تا دوباره کیرم راست بشه دوباره شروع ب کردن و این بار تونستم بیشتر بکنم تو اوج بودم ک یه هو صدای ناله شنیدم چشممو باز کردم دیدم چشمای سیما نیمه بازه یه لحظه کل بدنم سر شد عرق سرد داشت از سرم میومد مثل سگ ترسیده بودم اصطلاحا پشتم بلند شد از ترس مثل سنگ داشتم سیما رو نگاه میکردم ک داشت دهنشو تکون میداد و چند ثانیه ای یک بار ناله بسیار ریزی میکرد کیرم در جا خوابید و از کسش در اومد خودم رو پرت کردم پایین از تخت همش فکر میکردم خوابم همش ب خودم میگفتم الان بیدار میشم اما خواب نبود واقعیت بود اون زنده شده بود اما توان هیچ کاری نداشت حتی حرف زدن بعد از یک ساعت بلند شدم باید ی کاری میکردم.خیلی ترسیده بودم قدرت تصمیم گیری نداشتم ،اگر میبردمش بخش و حالش کاملا خوب میشد و میگفت که بهش تجاوز کردم بدبخت میشدم تنها راهی ک ب ذهنم رسید این بود ک فرار کنم …
اما ممکن بود دوباره بمیره و من این رو نمیخواستم.
پس تصمیم گرفتم برش دارم ببرمش بیرون از بیمارستان،اما دوربین ها منو میگرفتن باید ی نقشه میکشیدم ک بتونم از اونجا خارجش کنم اول رفتم براش لباس جور کنم لباس بیمار تو بخش خیلی داشتیم یکی براش آوردم و تنش کردم،سرم و دارو تقویتی چند تا برداشتم و وسایل مورد نیاز برای این ک سرم بهش بزنم.
تصمیم گرفتم باهاش از بیمارستان فرار کنم برم هر جا ک بتونم.رفتم ی ویلچر برداشتم سرم بهش زدم دارو ها هم بهش تزریق کردم،خیلی استرس داشتم و دست و پام داشت می لرزید نمیتونستم باور کنم ک همچین اتفاقی افتاده اونم برا من اگه مامان میفهمید چی اگه حراست و پرسنل شیفت شب بفهمن چی ،چطوری از حراست رد بشم چه گلی باید ب سرم بزنم،
این ها ربع افکاری بود ک ب ذهنم می رسید حالا کاملش ک دیگه …
برای چند دقیقه هم ک میشد باید متمرکز میشدم چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو آروم کنم.
راهی به ذهنم رسید،میتونستم از طرف پارکینگ برم ولی ن از اونجایی ک همه میرفتن چون نهایت همه باید از حراست رد بشن ،یک در کوچک بود ک باید بازش میکردم، پشت در بیابون بود و کسی اصلا ازش استفاده نمی کرد و همیشه بسته و قفل بود ولی من جای کلیدشو میدونستم ،کلید کنار خود در جاساز شده بود، برای مواقع اضطراری ک مدیر بیمارستان با پرستار های قدیمی گفته بود و ب لطف فالگوش وایسادم این رو فهمیده بودم ولی باز دوربینا منو میزدن، چاره ای نبود باید هر طور شده می رفتم، رفتم تو پارکینگ خیلی دلهره داشتم،هر لحظه ممکن بود یکی بیاد ،خلاصه اینور اونور چک کردم خوشبختانه کسی نبود منم با خیال راحت رفتم سیما رو ک گذاشته بودم تو سرویس پارکینگ ک کنار راهپله بود رو بیارم…
اما صدای ناله خفیفی می شنیدم، اولش فکر کردم سیما هستش ولی ی کم ک دقت کردم از گوشه پارکینگ صدا میومد اولش ترسیدم ، ولی باید می فهمیدم جریان چیه و رفتم سمت صدا …
در کمال ناباوری دیدم پریسا خانم پرستار شیفت شب و آقا ناصر ک شیفت حراست بود تو اوج سکسن…
هر دوشون نیمه لخت بودن و کیر ناصر همینطور داشت پریسا رو جر میداد دقیق نمیدیدم تو کونشه یا تو کسش ولی بد طور داشت لذت میبرد و ب زور جلوی صداش رو گرفته بود و آه ناله ریزی میکرد ،سینه هاش بیرون انداخته بود،عجب چیزی بود با اون بدن اسکینیش و کون گردش قنبل کرده بود ناصر بی وجدان تا ته میچپوند تو پریسا ، دلم نمیخواست اون صحنه زیبا رو ترک کنم ولی باید میرفتم چون بهترین فرصت بود تو دفتر نگهبانی ک کنار در بیمارستان بود کسی نبود منم سریع رفتم بیرون از بیمارستان.پارک رو ب رو بیمارستان پارک بزرگی بود رفتم اونجا قایم شدم تا فکری ب سرم بزنه و بدونم که چه کار کنم . حالا دوربینا هم منو گرفته بودن ک دارم با ی بیمار فرار میکنم…
مهشید آره مهشید بهترین و تنها گزینه بود…
مهشید دوست دختر رفیقم نادر بود ک یک ماه پیش باهاش دعوام شده بود.رابطه منو مهشید دوستانه بود در واقع خیلی با هم رفیق بودیم نادر یکی از قدیمیترین رفیقام بود و از سوم دبستان با هم رفیق بودیم از این طریق من و مهشیدم رفیق شده بودیم باهم.
مهشید یه خونه باغ تو روستاهای اطراف داشت و با نادر همیشه اونجا بودن برا عشق و حال (خونه باغ از بابا بزرگش بهش ارث رسیده بوده)
بهش زنگ زدم و بهش گفتم با ی بیمار فرار کردم میتونی ببریمون خونه باغ قایممون کنی،
بهش کامل نگفتم قضیه چیه.
اومد و ما رو برد خونه باغ و خودش برگشت سیما هنوز هم نمیتونست حرف بزنه و توان هیچی نداشت همش استرس اینو داشتم ک از دست بره چون هیچ امکانات پزشکی نداشتم .همش بالا سر سیما بودم و سعی میکردم باهاش حرف بزنم…اما دیگه توانی برام نمونده بود بعد از اون همه استرس حالا میتونستم ی نفس راحت بکشم و ی چرت بخوابم سرم سیما ک تموم شد درش آوردم و خوابیدم…
ساعت حدودای ۱۱ بود ک بیدار شدم ، گوشیم رو نگاه کردم دیدم مامانم کلی بهم زنگ زده،باهاش تماس گرتم و پیچوندمش و گوشی رو خاموش کردم.
من تو حال رو کاناپه خوابیده بودم سیما تو اتاق رو تخت رفتم تو اتاق هنوز خواب بود،وقتی دیدم حالت خوابیدنش تغییر کرده دلم آروم گرفت این یعنی مغزش هوشیاره رفتم صورتش رو نوازش کردم تا چشماش رو باز کرد بهم خیره شد نگاهش پر از تعجب بود میدونستم ک کلی سوال داره ک ازم بپرسه لباش رو تکون میداد میخواست ی چیزی بگه ب زور صحبت میکرد گوشم رو بردم نزدیک لبش داشت میگفت دستشویی منم دوهزاریم افتاد و بغل گرفتمش بردمش دستشویی.خوشبختانه دستشویی فرنگی داشتن تو باغ و کارم راحت شد بعد از این ک کارش تموم شد تمیزش کردم و برگردوندمش رو تخت.رفتم براش ی سوپ درست کردم آوردم واسش اول نمیخورد ولی ب زور چند تا قاشق بهش دادم .نسبت ب قبلا حالش بهتر شده بود و این من رو امیدوار میکرد .
بعد خوردن غذا نشستم باهاش حرف زدم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم ک از اول عاشقش شده بودم.با اکراه و من و من کردن ماجرای سکس کردن باهاش رو بهش گفتم و بهش گفتم ک تو سکس تو بیدار شدی و الباقی ماجرا.
اون با زحمت بهم گفت یادشه وقتی بیدار شده من داشتم اونو میکردم.
اصلا حضور مهشید رو پشت سرم حس نکردم ،مهشید همه چیز رو فهمید با یک سرفه حضورش رو اعلام کرد …
شب گذشته تو ماشین کلی سوال پرسید اما اصلا جواب ندادم حالا همه چیز رو میدونست.منو کشید بیرون و یکی خوابوند زیر گوشم و گفت چ غلطی کردی احمق میدونی اگر یکی تو رو میدید چی میشد
اصلا چطوری تو اونو کردی زنده شد مگه امکان داره همچین چیزی .
بهش گفتم تورو خدا ب کسی نگو تا سیما خوب بشه
اون موقع میتونم قضیه رو حل و فصل کنم.
-چطوری میخوای حل کنی تو اونو دزدیدی بهش تجاوز کردی
ـولی زندش کردم حالیته اون اگه رضایت بده تمومه فقط ما رو تنها بزار تا هفته آینده
-حمید چ گوهی داری میخوری .
ـمهشید خر بازی در نیار دیگه آبجی جان بزار من حلش میکنم دیگه. ی هفته بهم فرصت بده همین الانم گورت گم کن برو
مهشید کلی گیج شده بود ،از حالت صورتش می شد فهمید،رفتم کنارش نشستم دستاش گرفتم گفتم ببین مهشید این موضوع واقعه منم نمیتونم باور کنم ولی اون زیر من زنده شده وقتی سکسمون رو شروع کردم بدنش یخ بود سرده سرده سرد،وقتی چشماش رو نیمه باز دیدم داشتم از کالبدم خارج میشدم خیلی ترسیده بودم،خوب چاره دیگه ای نداشتم راه دیگه ای ب سرم نرسید،اگه فکر میکنی برات دردسر میشه میرم .
زیرِ زمین میخوای بری-
ـخوب دیگه میگی چ کنم
ی نگاهی با کمی ناراحتی و اضطراب بهم انداخت و گفت
اوکی حمید تو رو خدا گند نزن دلم نمیخواد اتفاقی برات بیافته
راستی ی قرص جلوگیری میخوام ،آخه موقعی ک هنوز زنده نشده بود ریختم توش
وایسا اینجا قرص دارم الان برات میارم
مهشید قرصو برام اورد منم سریع دادم ب مهسا
بعد از رفتن مهشید برگشتم پیش مهسا زل زدم تو چشماش گفتم من رو ببخش کار وحشتناکی کردم
به زور و با کلی تته پته بهم گفت من خیلی گیج شدم.
منم سعی کردم دلداریش بدم.
بعدش بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم و کنارش دراز کشیدم .
دستم بردم تو موهاش همون موهایی ک آرزو داشتم نوازشش کنم وقتی تو کما بود
بهش گفتم میخوای لباست عوض کنم با اشاره سر تایید کرد
چند تا از لباسای مهشید آوردم براش ،لباس بیمار رو از تنش در آوردم بدنش لخت جلوم بود و شهوتم واقعا زیاد شده بود اما خودم کنترل کردم چون حالش خوب نبود لباسای مهشید تنش کردم و دراز کشیدم کنارش.
بهم گفت ک دوست داره بره تو باغ منم بغلش کردم بردمش تو باغ تا ی هوایی عوض کنه اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر خوشگل باشه واقعا عالی شده بود
خلاصه بعد از سه روز دیگه راحت میتونست حرف بزنه ولی برای راه رفتن کمی مشکل داشت.
روز سوم که ناهار خوردیم طبق معمول دراز کشیدیم رو کاناپه تی وی ببینیم بهش چسبیدم میخواستم ببوسمش ک بوی تنش خورد ب دماغم و واقعا بد بود صورتم رفت تو هم خودش هم فهمید و خجالت زده شد گفتم باید بریم حموم ک اونم قبول کرد لختش کردم و خودمم با شورت رفتیم حموم.راستش دیگه دیدن کس و کونش عادی بود چون همش من میبردمش دستشویی و میشستمش .
خلاصه رفتیم تو حموم و نشوندمش رو صندلی ک از قبل گذاشته بودم تو حموم و شروع کردم آب ریختن روی تنش همه جاش خیس کردم و شروع کردم لیف کشیدن تنش دستم هی برخورد میکرد ب سینه هاش و حشری میشدم کیرم کاملا شق شده بود سینه های عالی داشت بدنش در کل خیلی سفید بود خیلی سکسی واقعا آدمو حشری میکرد .پاهاش رو ک لیف میکشیدم ب عمد ب کسش دست میزدم.
دیگه داشتم دستمالیش میکردم .اونم حشری شده بود زیر چشمی کیرم دید میزد منم برای این که مانعی بینمون نباشه شرتم رو درآورد کیرم زد بیرون چشماش گرد شده بود نگاش میکرد.
گفت واقعنم این باید منو زنده کنه.
خندیدم و ازش یه لب گرفتم فکر کنم ۱۵ دقیقه داشتیم لب هم رو میخوردیم
دیگه خسته شدم کمرم کمی درد گرفت چون خم شده بودم و داشتم ازش لب میگرفتم.
دست برد کیرم رو گرفت و کنی برام مالید
دستش رو برداشتم و گفتم:
•عجله نکن بذار حموم کنیم بریم رو تخت راحت با هم حال کنیم
•باشه حمید زود باش تموم کن بریم
تمام موهای بدنش رو زدم و صاف صافش کردم خیلی مو داشت کف حموم کلا شده بود پشم منم بیخیال تمیز کاری شدم و بغلش کردم بردمش تو اتاق خواب گذاشتمش رو تخت و خودمم اومدم کنارش شروع کردم ازش لب گرفتم لبش خیلی شیرین بود مزش رو هرگز فراموش نمیکنم چون تازه از حموم اومده بودیم بدنش و موهاش بو خیلی مست کننده ای میداد،خیلی حشری شده بودم اصلا کنترلی رو خودم نداشتم ،میتونستم شهوت رو تو چشمای مهسا هم ببینم ،گردنش رو بوسیدم و کمکم رفتم رو سینه هاش ،سینش رو ک ب دندون گرفتم آهش بلند شد فهمیدم رو سینه هاش حساسه و حشری ترش میکنه اگر بخورمشون، سینه هاش رو چنگ میزنم و میمکیدم همه جاش رد مکیدنم افتاده بود کبود شده بود،داشت نفس نفس میزد و ناله میکرد دستم رو بردم رو کسش،خیس شده بود دستم کردم تو واژنش،دستم کلا خیس شد و با دستم براش تلمبه میزدم مهسا تو ابرا بود خیلی داشت لذت میبرد ،
از روش بلند شدم خودم رو کسش رسوندم و براش خوردم لبه های کسش بیرون زده بود و منو حشری میکرد .کلا از کس هایی ک لبه بیرون زده داشته باشه خوشم میاد.کسش رو لیس میزدم و زبونم میکردم تو کسش و با انگشتم سوراخ کونش رو فشار میدادم،سوراخ کونش خیلی تنگ بود و اصلا فکرش رو نمیکردم کیرم بره توش،مهسا هی میگفت طاقت ندارم دیگه حمید کیرتو بکن تو و جیغ های بنفشی که منو وادار میکرد ب حرفش گوش کنم ولی میترسیدم پرده داشته باشه،وقتی مهسا تردید و وقفه ام رو دید گفت پرده ندارم بازم بکن حمییییید،دارم میمیرم بکن زود باش ،سر کیرم گذاشتم دم کسش و کمی فشار دادم تا ته رفت تو ،سیما جیغ بلندی کشید و منم یه کم ترسیدم و کشیدم بیرون ،مهسا گفت حمید گفتم بکن نگفتم ک اینطور یهویی جرم بدی،یواش بابا…
منم سرعتمو کم کردم و یواش تر تلمبه میزدم مهسا داشت ارضا میشد منم با دیدن اون حالت داشتم ب اوج میرسیدم کمکم ریتم تلمبه هام رو بیشتر کردم مهسا آبش آومد و بدنش میلرزید و ناله بلندی کرد …
ارضا شد منم با دیدن ارضا شدن اون تو اوج بودم و کیرم کشیدم بیرون و ریختم رو شکمش ،بیحال کنارش افتادم تا نیم ساعت بعد بلند شدم رفتم تا دستشویی و اومدم کنارش خوابیدم…
ساعت ۱۲ شب بود ک بیدار شدم دیدم مهسا کنارم نیست کل خونه رو گشتم و سر آخر تو دستشویی پیداش کردم از این یابت ک نمیتونست راه بره خیلی خوشحال شدم،بعد از اینکه کارش تموم شد بهش کمک کردم تا بیاد تو خونه،رو کاناپه نشست باورم نمیشد من دیشب این خوشگل خانوم کرده باشم
ی شورت فقط تنش بود سینه هاش با روانم بازی می کرد خیلی زیبا بود،
مهسا گفت:
حمید من کی اومدم بیمارستان بستری شدم؟
ـ سه چهار هفته پیش
ـچرا منو منتقل نکردن یه بیمارستان خوب تو کلان شهر ها
نمیدونم والا…!
ـمن یادم میاد یکی منو زد .
ـیعنی چه!ن بابا تو تصادف کردی
ـولی من فقط یادم میاد ک یکی منو زد با یه لوله
ادامه دارد
نوشته: غریبه
4 پاسخ به “داستان یک مرده”
از نوع نوشتنت خوشم اومد و داشتم معقول مثل آدمیزاد میخوندم تا اینکه یهو خراب کردی!باباجان مگه نگفتی تو بیمارستان ترتیب دختر مرده مردمو دادی و خیر سرت ارضا هم شدی؟هان؟مگه همینو ننوشتی؟خو پس چطوری ممکنه بعد که آوردیش باغ یا خونه وسط سکس شک کردی پرده داشته باشه؟!!!آقا جان مادراتون تخیلیم مینویسین لطفا دو تا دستتون فقط به کار نوشتن باشه نه کار دیگه!🤔…درسته تخیلی بود،اما تخیلیم باید یه نظم و ترتیبی داشته باشه دیگه،خوب شروع کردی،متوسط نوشتی و بد تموم کردی،خلاص!
تو که مرده زنده میکنی خوب یک مرد کیر کلفت هم زنده کن واسه اون ننه بیوه خودت،ثواب داره
غریبه نمیدونم تو كی هستیغریبه تو سكوتمو شكستیكبوتروار در باغ سكوتماز این شاخه به اون شاخه نشستیاز غصه نترسیدیبرام زدی و رقصیدیاز غصه دلم خون بودبرام خوندی و خندیدیتو باغ سكوت منبرام هزارتا گل دادیاز غصه رهام كردیگفتی دیگه آزادیاز دنیا دلم خون بودكه اون چشم تو پیدا شدهمون دنیای بی ارزشبرام یک دفعه دنیا شدتو رنگ صدات جونهپر از دوا و درمونهآهنگشو می شناسمدلم همیشه میخونه . . . 😉👌
نوشته ی خوبیه خلاقیت جالبی داره یکی دوتا عیب جزئی داره که بخاطر خلاقیت داستان میشه نادیدش گرفت منتظر ادامش هستم