داستان عامه پسند (۲)

چشمامو که باز کردم رفته بود ولی بوی تنش توی خونه بود
از روی تخت بلند شدم و یه کاغذ نظرمو جلب کرد برش داشتم روش نوشته شده بود:
برای همه روزهای که باعث شدی احساس دوست داشتن و احترام کنم ازت ممنونم.خواهانت سحر
این نوشته رو یه بوسه با یه رژقرمز مهر و موم کرده بود
نمیتونستم بگم دوستم داره اون عاشقمه
به نظرم وقتی زنها خودشون رو اینجوری وقف یه مرد میکنن یعنی عاشق شدن
لبخند روی صورتم نشست و به خودم گفتم، تا کی میتونم مخفی کنم که من هم عاشقشم
ناخواسته یاد روز آشناییمون افتادم و رفتم به دوسال پیش و با خودم مرور کردم…
سلام
اهمیتی ندادم حدس زدم چی میخواد میدونستم برگردم یا باید آدامس بخرم یا جوراب یا یه زن با یه بچه کوچیک که برای فروکش کردن دلسوزیم باید بهش کمک مالی کنم
آقا سلام کردم
سلام سلام
میشه یه لحظه وقتتون رو بگیرم
جا خوردم این ادبیات نمیخورد که آدامس یا جوراب بفروشه پشتم بهش بود نگاهم به شماره های پمپ کنجکاوی اومد سراغم برگشتم از پشت عینک دودیم نگاش کردم
پووووووف خدایا چی خلق کردی بعضی موقع ها میگم خدا هم مسخرشو در آورده یعنی چی یکی انقدر زشت ولی یکی انقدر زیبا ولی این پوووووف یعنی خیلی حوصله خرج داده تا اینو درست کرده آن چنان محوش شدم که با صدای پمپ چی به خودم اومدم
اوووووی عمو میخوای پمپ بنزین و آتیش بزنی
ببخشید فکر کردم قطع کنش کار میکنه
نه بابا همین که اینا بازم بنزین و پمپ میکنن باید خداروشکر کرد تحریمم لوازمش نیست
تو ذهنم گفتم چقدر وراجه
نازل گذاشتم و همینجوری که کارت سوخت دراوردم در حالی که محو خلقت ناب خدا بودم کارت بانکی رو دادم به پمپ چی
گفت داداش رمز نمیگی یکم من من کردم از نگاهم و من من کردنم فهمید جذب دختره شدم
گفت دانشجو از مدیرمون اجازه گرفته زینجا کتاب بفروشه
تازه اونجا بود که کتابای تو دستشو دیدم
دنیای سختیه عمو کارت و کشید با رسید بهم داد
رفتم سمت ماشین گفتم جانم امری داشتید
وقت دارید یه لحظه چندتا کتاب معرفی کنم
همون موقع یه خروس بی محل دستشو گذاشت رو بوق
باشه باشه رفتم صبر کن نشستم تو ماشین اومد پشت شیشه شاگرد، شیشه رو دادم پایین گفتم بیا جلوتر
رفتم جلو ایستادم اومد سمت شیشه خودم
گفتم جانم در خدمتم
ببین روانشناسی دارم آموزشی دارم حرفشو قطع کردم گفتم رمان چی داری یه چندتا اسم گفت…
از لحظه ای که از زیر سایبون پمپ بنزین در اومدم بیرون انقدر گرم بود که نمیشد تحمل کرد
گرمه بشین تو ماشین
نه ممنون
خواهش ولی خودمم گرممه
کتابها رو داد دستم شما نگاه کن من بیرون منتظر میمونم
یکم نگاش کردم خیس عرق بود
بشین دختر تو ماشین نیت بدی ندارم میخوام اذیت نشی
نه ممنونم
باشه هرجور راحتی
کتابا رو سریع نگاه کردم نمیخواستم معطلش کنم
شیشه رو دادم پایین همش روانشانسیه خوشم نمیاد من رمان میخونم جورج اورول داستایوفسکی این تیپ نویسنده ها
دارم همرام نیست
باشه من مرتب میام این ورا شاید سری بعد
شمارتو بده هر وقت همراهم آوردم باهات هماهنگ میکنم بیا بگیر
تو پوست خود نمیگنجیدم
دیدم داره دنبال چیزی تو کیفش میگرده و خودکارشو درآورد و گفت بگو
گفتم نیازی نیست دستمو بردم تو جیب بغل کتم و کارت ویزیتمو بهش دادم
وقتی گرفت گفت چه جالب دفتر پیشخوان دولت داری
با خنده گفتم اره بیرونش مردمو کشته توش خودمو
چرا
هیچی طولانیه ولی جز مشاغلیه که در سایه تکنولوژی داره از بین میره
خوشحال شدم ببخشید
همچنین.فقط خانمه؟
رحمانیم
خوشبختم
برگشت و رفت به سمت سایه بون پمپ بنزین
وقتی برگشت یه برانداز کلیش کردم قدش متوسط بود بدنش خیلی لاغر نبود پرم نبود مانتو کوتاه شلوار کوتاه پاش بود از ساق پاش میشد فهمید چقدر سفیده ولی از روی مانتو خیلی نشد بفهمی کون خوبی داره یا نه برگشتم و حرکت کردم
رفتم تو فکر چقدر زیبا بود ولی چرا اینجا توی پمپ بنزین چقدر دنیا نامرده بهش زیبایی داده بود ولی مجبورش کرده بود که اینجا دست فروشی کنه به گفته پمپ چی دانشجو هم هست حتما برای خرج تحصیله همین فکرا تو سرم بود و یاد خودم افتادم که با گذشت سی سال هنوز مجرد بودم و یه دفتر که نه ازش پول در میومد نه در نمیومد.ازدواج نکرده بودم پدرم فوت شده بود و مادرم پیشم زندگی میکرد و مریض احوال بود
شاید عشق به مادر نذاشته بود ازدواج کنم شاید ترس از تنهاییش ولی هر چی بود زندگیم این بود تو همین فکرا بودم یه خری یهو از عقب کوبید به ماشینم و از فکر و خیال پرتم کرد بیرون
گردنم خیلی درد گرفت دستی رو کشیدم اومدم پایین دیدم راننده عقبی یه خانمه که پشت ام وی ام نشسته ماشین من از عقب ضربه بدی خورد وقتی پیاد شدم فهمیدم چی شده انقدر محکم بود که صندوقم جمع شده بود ام وی ام هم که عملا داغون
ایربگاش عمل کرده بودن ناخودآگاه رفتم سمت ماشین و خانومه داشت از ترس میلرزید و گریه میکرد خداروشکر کمربند رو بسته بود یکم آرومش کردم،اوووووف چقدر ناز و تو دل برو بود، از تو ماشینم براش آب آوردم و ملت همیشه در صحنه هم یواش یواش جمع شدن و هر کی یه نظر کارشناسی میداد سعی کردم خانومه رو آروم کنم و بیارمش از ماشین پایین ولی دیدم خشک شده و بهم نگاه میکنه گفتم خوبی خانم با لرز سرشو تکون داد که خوبم فقط پایین نبرم تعجب کردم یهو نگاهم به بدنش افتاد دیدم از شدت ترس خودشو خیس کرده انقدر شلوارش نازک بود که رنگ شورتش از خیسی معلوم بود. قرمز.
یکم نگاهم عوض شد یه نگاه اجمالی بهش انداختم عجب لعبتی بود
آرایش زیاد بود ولی بدون آرایش هم صورت متقارن و زیبایی داشت
اندامش حتی در اون حالت نشسته هم معلوم بود که دل هر مردی رو میبره هوا گرم بود لباساشم نازک
هم شهوت هم استرس هم خنده نمیدونستم چه ری اکشنی باید نشون بدم،رفتم سمت ماشینم و پیراهن آستین دارمو که تازه از خشکشویی گرفته بودم وآویزون کرده بودم رو بردارم دیدم از شدت ضربه پرت شده زیر پا برداشتم و رفتم سمت ماشین و دادم بهش فهمید که فهمیدم خودشو خراب کرده انقدر استرس و خجالت چهرشو جذاب کرده بود که نگو اوردمش پایین و لباسم رو پیچوندم دورش و آستینامو از جلو گره زدم به هم با یه حالتی گفت مرسی که دلم ضعف رفت
خلاصه هرچی بود با اومدن آمبولانس و و پلیس حل و فصل شد مدارک رد و بدل شد و شماره گرفتیم که هزینه تعمیرمو بده
چند روزی بی ماشینی و دربه در صافکار نقاش باعث شد به کل داستان پمپ بنزین از ذهنم بره
ماشین اماده شده بود و میخواستم زنگ بزنم به خانمه که بیاد هزینه صافکار و نقاش و لوازم یدکی رو بده فامیلیش فریبایی بود بهش زنگ زدم
سلام خوبی خانم فریبایی حالت بهتره
ممنونم شما خوبی گردنت بهتر شده
بد نیست یکم درد داره ولی بهتره
زحمت میکشی تشریف بیاری
تموم شد
اره
الان راه میوفتم
عجله نکن یک ساعت باز کار داره
تا بیام همون میشه
باشه پس فعلا
میبینمت
وقتی موقع تصادف توی اون وضع دیدمش یکم خودمونی تر از حد معمول حرف میزدیم
گوشی رو گذاشتم جیبم نشستم زیر کولر آبی نقاشی ماشین
خیلی گرم بود یه لحظه چشام رفت حق داشتم 20 روزی بود اسیر ماشین شده بودم نمی شد پای ماشین نموند تا میرفتم میرفتن سراغ یه ماشین دیگه لفتش میدادن
آقا تمومه
به خودم اومدم دیدم شاگر نقاشه
بلاخره تموم شد
اره خوب خوابیدی
نه بابا یه لحظه چشمام گرم شد
کجا یه لحظه یه ساعت خوابی پاشو اون بنده خدا هم اومده منتظرته
گفتم کی
اون خانومه
برگشتم از دور دیدم یه تیگو 8 گوشه گاراژ پارکه
راه افتادم سمتش نزدیک شدم شیشه رو داد پایین
سلام
سلام خوابالو
رسیدم دستشو دراز کرد
تعجب نکردم
دست دادم خوبی
مرسی
چرا صدام نکردی
دلم نیومد ببخشید اسیر شدی
اشکال نداره پیش اومده دیگه خیلی وقته اومدی
یه ربعی هست
باشه بریم داخل حساب کنیم
من نمیام این کارت رمزشم…
نمیای خب بیا ببین چی به چیه
فرقش چیه تازه تیپم مناسب اینجور جاها نیست
اینو گفتم یکم دقت کردم بهش دیدم خیلی راست میگه
پررو شدم خب تیپ مناسب اینجا رو میپوشیدی
نه بعدش میخواستم برم جای دیگه فرصت نمیشد برم خونه لباس عوض کنم حالا میخوای یه ساعت درباره لباس پوشیدن من حرف بزنی
کارتو گرفتم رفتم سمت صافکاری نقاشی حساب کردم برگشتم سمتش
شیشه رو داد پایین کارتو رسیدو دادم گفتم مرسی
الان ماشینت اوکیه میبریش
اره دیگه ببخشید اگر کاری نداری برم که خیلی کار دارم
کار که…نه درسته بد اشنا شدیم ولی خوشحالم که آشنا شدیم
تعجب کردم ولی به رسم ادب گفتم: منم همین طور
راستی پیراهنت
لای روزنامه پیچیده شده بود
دادمش خشکشویی
ای بابا چرا زحمت کشیدی
ازش گرفتم، غرق در یه عطر خوشبو کرده بودش
خداحفظی کردیم رفتم سمت ماشین اونم از در گاراژ رفت بیرون
سوار ماشین شدم گوشیمو برداشتم دیدم یه پیام اومده سلام خوبید چند روزی منتظرم بودم بیاید پمپ بنزین کتابها رو آوردم اگر نمیای بگو که نیارمشون سنگین اذیت میشم
یهو یادش افتادم نمیدونم چرا لبخند به لبم نشست
پیام دادم ببخشید تصادف کرده بودم درگیر بودم پیام که ارسال شد تا استارت بزنم گوشی زنگ خورد دیدم خودشه
الو
الو سلام خوبید اتفاق بدی افتاده
مرسی شما خوبی نه بابا خودم چیزی نشدم یه نفر از عقب زده به ماشینم ماشین داغون بود تعمیرگاه بودم اتفاقا بنزین ندارم میام اون طرف الان
خب خداروشکر ولی من الان پمپ بنزین نیستم
خونه ام کتابا سنگینه میخواستم بدونم اگر نمیای نبرم
قرار شد بهم پیم بدی اگر حاضره که منم بیام
ببخشید روم نشد گفتم الان میگی چه سیریشیه تازه فکر نمیکردم اصلا جواب بدی
خندم گرفت،گفتم خب کی میری پمپ بنزین
فردا صبح
باشه میبینمت
خوشحال میشم. تا فردا
گذاشتم دنده که حرکت کنم یه پیام اومد
یه چیزی بگم
خانم فریبایی بود
بعد سریع پیام بعدیش اومد نه ولش کن
کنجکاو شدم ولی گوشی رو گذاشتم کنار که دوباره سر از گاراژ صافکاری در نیارم
ولی رفتم تو فکر
عجب چیزی شده بود امروز توی این لباسا پوست بدنش مثل سیب براق بود کلا دو بار دیدمش دفعه اول موقع تصادف دفعه دوم الان توی گاراژ
یه جورای برام شد علامت سوال
رسیدم خونه افتادم رو تخت خوابم رفت
بیدار که شدم گوشیمو برداشتم
نوشتم آدم اگر چیزی رو نخواد بگه نباید عنوانش کنه اگرم گفت باید تا آخرش بگه
سلام چیز خاصی نبود
خاص نبود که میگفتی
باید یه تشکر ویژه ازت بکنم
چطور؟
آخه از اول ماجرا باهام خوب بودی مخصوصا روز تصادف
خب شرایطی که پیش اومد خاص بود یکبار برای اولین بار سعی کردم آدم خوبی باشم
آدم خوبی هستی
امروز یه جوری بودی
چطور؟
صبرت برای خواب من نگاهت دست دادنت و پیام مبهمت؟ چند سالته ؟
42
چه عجب بلاخره از یه نفر پرسیدیم چند سالته بدون سوالای لوس سریع جواب داد
بدم میاد از این لوس بازیا
خوبه منم دوست ندارم.یه سوال میپرسم لطفا مثل سنت بدون حاشیه جواب بده.نه من بچه ام نه تو.یه جواب میخوام امروز حسم کردم احساسی نسبت بهم داری؟درسته یا نه
جوابی نداد
بازم رفتم تو فکر یا ناراحت شده یا حسم درسته
آخر شب بود یه پیام اومد از طرف خانم فریبایی :فردا ساعت 5 عصر کافه دیدار توی خیابان … نه سوالی بپرس نه چیزی بگو نمیخوای بیای هم نگو نمیام من اونجام و منتظر
حس عجیبی گرفتم گذاشت منو توی دنیای سوال
فردا رفتم پمپ بنزین به بدو ورودم دیدمش
انقدر شال سفید بهش میومد وقتی از دور نگاهش کردم دلم ریخت چنین حسی رو تجربه نکرده بودم تا اون روز رفتم نزدیک شدم منو شناخت خیلی انرژی گرفتم از دیدنش پیاده شدم رفتم سمتش
سلام
سلام
سلامش خیلی سرد و بی روح بود جا خوردم گفتم چیزی شده از بالای عینکش نگاه سنگینی بهم کرد که خودم برداشتم این بود بتوچه مرتیکه فضول
اینم کتابای که خواستی
ممنون
چندتایی رو برداشتم
چقدر میشه قابل نداره
کارتو دادم کشید
خداحافظ ببخشید خیلی کار دارم رفت
منو میگی انگار دلمو مثل کاغذ مچاله کردن و انداختن تو سطل
عصبی شدم رفتم نشستم تو ماشین کتابها رو انداختم روی صندلی سرمو گذاشتم رو فرمون تا یکم آروم بشم حالم خوب نبود نمیدونم چرا سرمو برداشتم دیدم داره از دور نگاهم میکنه تا فهمید دارم میبینمش روشو برگردوند
ساعتو دیدم نزدیک ساعت قرارم بود
استرس داشتم عصبانیتم بهش اضافه شده نفهمیدم چطوری ولی رسیدم دم کافه
به بدو ورودم اولین چیزی که باعث آرامشم شد و یکم از عصبانیتم کم کرد موزیک بود.
Last moment یانی داشت پخش میشد یه نفسی کشیدم که یه صدای سلام گرم اومد و برگشتم سمت صاحب صدا وقتی چشمم دیدش درونم مثل بلور شکست و فرو ریخت
بعد از دوبار دیدار توی ماشین اینبار ایستاده جلوم بود مانتو مشکی بلند شال سفید یه تاپ سفید که از قسمت سینه داشت میترکید ولی روی شکم چسبیده بود و یه شلوار سفید تنگ که قشنگ مشخص بود موقع بالا کشیدنش حداقل دو نفر کمک کردن تا اومده بالا.التماس تار و پود شلوار رو میشد شنید که میگه تر خدا!دارم جر میخورم
صورت یه آرایش ملایم پوست صاف لبای که هر کسی دوست داشت طعمشو بچشم لبخند ملیح و موهای مشکی که دو طرف صورتش رو گرفته بود .
سلام
خوش اومدی
دست دادیم نشستم. همون لحظه فهمیدم چیه داستان
بعد از احوال پرسی و حرفای کلیشه ایی لبخندم رو فرو بردم و پرسیدم
میشه بگی چرا اینجاییم
خودت چی فکر میکنی
فکر میکنم یه حسی به وجود اومده
حس؟ اسمشو میذاری حس
خب چی بگم
جسارتشو نداری بگی یا این فقط چیزیه که در درون منه
میشه ساده حرف بزنی
سکوت کرد سرشو چرخوند سمت پنجره نگاش کردم خیلی زیبا بود واقعا 42 ساله است؟ متاهله؟بچه داره؟
توی این فکرا بودم چرخید سمتم و گفت:
گیر کردم
گیر؟چه گیری؟
با ناخوناش میزد روی دسته فلزی صندلی بازم سکوت. داشتم عصبی میشدم
دوست دارم
با شنیدنش انگار ناقوس کلیسا تو سرم ضربه خورد
سکوت حاکم شد
میزبان همون لحظه دو تا آب آورد
چیزی میل دارید
من نمیتونستم چیزی بگم
یه اسپرسو برای من و برای شوهرم یه دمنوش آرامبخش
خودشم میدونست با گفتن کلمه دوست دارم به یه دم نوش نیازم میشه
با این حرفش بیشتر تعجب کردم میزبان گفت چشم و رفت
شوکه شدی؟
به نظرت نباید بشم
میدونم یه دنیا سوال توی ذهنت هست فرصت میدم فکر کنی
فکر؟من اصلا نمیشناسمت خانم فریبایی
سحر صدام کن.چی میخوای بدونی هرچی لازم باشه رو بلدی اسمم سنم فامیلیم تیپ قیافه هیکل همرو دیدی
اسمتو که میدونم ولی …
ولی داره انگار دنیا برعکسه چیه تعجب کردی یه خانم داره پیشنهاد میده برای دوستی
آره
سپهر به عشق تو نگاه اول اعتقاد نداشتم تا دیدمت الانم بگی نه میرم دنبال زندگیم ولی از لحظه ای که دیدمت تا الان زندگیم احساسم خورد خوراکم همه بهم خورده
اصلا نمیدونستم چی باید بگم یه لحظه نمیدونم چی توی ذهنم اومد که باعث شد بگردم دنبال حلقه توی انگشتش و جالب تر اینکه یه رینگ توی انگشتش بود
با تعجب پرسیدم متاهلی
سکوت کرد
سپهر عشق رو در تو دیدم قضاوتم نکن
چشاش خیس شد بلند شد
ببخشید میرم سرویس
وقتی شروع کرد راه رفتن نگاهش کردم البته همه کسای که تو کافه بودن هم نگاش میکردن.عجب کونی داره توی این ده متر تا سرویس چهار بار مانتوش رو کشید روی کونش هرچند تلاش بیهوده ای بود اصلا اون حجم کون نمیموند داخل اون مانتو پیش خودم گفتم خب یه مانتو بلند تر انتخاب میکردی. میدونستم که این کار و حتی شاید سرویس رفتنش دلیلش اغوا کردن من بود
از سرویس برگشت نزدیکم که شد متوجه خیسی جلوی شلوارش شدم بهش میخوره کس پری داشته باشه
ببخشید نمیخواستم قضاوتت کنم ولی یه چیزای رو بدونم بد نیست اول اینکه کیه که نخواد با یه هلویی مثل تو باشه اگر پرسیدم متاهلی میخواستم بدونم شرایط چجوریه که بتونیم حدود رو رعایت کنیم بچه پیغمبر نیستم که با متاهل بودنت عقب بشینم میدونی که پیام دادن زنگ زدن و اینجور چیزا اگر متاهل باشی خیلی مهمه ضمنا اینکه من به شدت شهوتیم و توی رابطه سکس برام خیلی مهمه
اول کار رفتم ته خط میخواستم تکلیف رو همون اول مشخص کنم میدونستم تو سن سال من دیگه حوصله ای برای ناز و قمیش های بچه های 16 17 سال نیست
انتظار داشتم با گفتن کلمه سکس واکنش خاصی نشون بده
چیزی نگفت ولی چشماش انقدر مست شده بود که اگر شرایط بود همونجا لختم میکرد.اوووووف که چه شهوتی وجودم رو گرفته بود کیرم داشت التماس میکرد شرتم تقریبا خیس بود
بریم سپهر
کجا؟
باید برم خونه فکراتو بکن منم فکرامو میکنم پیام میدم
باشه ولی اس ام اس نده با وجود تاهلت اصلا دوست ندارم وارد بازی بشم که فکر نشده باش. اینستا داری
آره
گوشیمو دراوردم رفتم تو یکی از پیجای فیکم و بهش پیام دادم
یه پیج فیک درست کن اونجا پیام بدیم بدون عکس پروفایل و فالوور
باشه
بالاخره متاهلی باید خیلی با وسواس پیش بریم
بلند شد منتظرم بود بلند شم که بریم
تو برو میخوام یکم بشینم فکر کنم
در اصل بهونه ای بود برای اینکه کیرم بخوابه بلند میشدم آبروریزی بود نه جلوی سحر چون اون بالاخره این کیر رو میدید جلوی بقیه که تو کافه بودن ضایع بود
شب تو خونه داشتم غذا میخوردم همراه مادرم که یه پیام اومد
بیداری
مگه مرغم الان بخوابم دارم غذا میخورم
باشه مزاحم نمیشم تونستی پیام بده
موقع خواب بهش پیام دادم
بیدار که نیستی؟
با این انتظار مگه میشه خوابید
خوبی؟ تنهایی؟ که پیام میدی مگه همسرت نیست؟
خوبم مرسی آره تنهام ولی سپهر تا زمانی که باهمیم از زندگیم سوالی نپرس لطفاً
باشه هرچی تو بخوای
فکراتو کردی
من که حرفی ندارم بیشتر به تو مربوطه من یه مردم تو یه زن.زن ها سرشار از احساس وارد رابطه ای داری میشی که انتهاش قطعا تلخه.از همین الان نگران گریه و شکست دلتم
من فکرامو کردم که پا پیش گذاشتم
خب خوبه عزیزم
میخوام ببینمت منتهی یه جایی که بیشتر خودمون باشیم
پررویی نباشه میای خونم؟
میشه؟راستی تنهایی
آره میشه.با مادرمم ولی خودم یه واحد کوچک دارم توی…
برای شیطونیاته؟
نه خونمه، از وقتی مادرم مریض شده بیشتر پیش مادرمم
چرا ازدواج نکردی
اگر قراره چیزی از زندگیت ندونم ترجیح میدم تو هم ندونی
قبوله کی ببینمت
فردا خوبه
چقدر قبلش خبر بدم سه چهار ساعت خوبه
آره عالیه
ببخشید باید برم شبت بخیر
شب تو هم بخیر
کتاب های که از خانم رحمانی گرفتم رو یکم ورق زدم.ملت عشق، رسیده بودم به جایی که اللا ترجیح داد قید خانوادشو بزنه و برای دیدن عزیز زاهارا بره پیشش.عجب قدرتیه این عشق.یه صفحه که زدم متوجه شدم حاشیه کتاب یه جمله با مداد نوشته شده بود!
کتاب نو بود و دیدن چنین چیزی باعث تعجب و تفکر
دقت کردم بخونمش:
تورا میخواهم
برای تمام روزهای خوبی که هنوز نیامده است
برای خنده های از ته دل
برای یک حال خوب
برای تمام دوست داشتن های به موقع
تورا برای یک خیال راحت میخوام
در این آشفته بازار دوست داشتن های ساعتی
S-R
یادم خانم رحمانی افتادم کاش اسمش رو میدونستم ببینم این مخفف ها یعنی اسم و فامیل خودش
چقدر دلم برات تنگ شده بود نمیدونم چرا نسبت بهش حسی داشتم با اینکه فقط دو بار دیده بودمش
دوست داشتم بازم بتونم ببینمش یا بتونم دعوتش کنم به یه کافه یا رستوران
خودش اینو نوشته؟
یا کتاب به همین شکل دست به دست شده؟
با دقت کتاب رو برانداز کردم کاملا نو بود
خیلی متعجب شدم
نتونستم خوب بخوابم صبح رفتم دفتر مشغول کارای روز مره بودم یکم شلوغ تر از معمول بودیم حدود ساعت 12 بود که وقت کردم گوشیمو نگاه کنم دو تا پیام اومده بود نوار بالای گوشی رو که کشیدم پاین اولین پیام مال پیج فیک اینستا بود و دومیش اس ام اس از خانم رحمانی!بدون فکر اول پیام رحمانی رو باز کردم،فقط یه سلام بود جوابش رو با سلام خوبید دادم بعد رفتم توی اینستا و پیام سحر رو خوندم
سلام عزیزم خوبی من ساعت 4 توی شهرکم فقط لوکیشن دقیق بفرست
سلام مرسی تو خوبی چشم میفرستم
دفتر رو سپردم به بچه ها نامه ها رو برداشتم رفتم اداره تحویل دادم و رفتم سمت خونه وقتی رسیدم خونه رو یکم مرتب کردم دوش گرفتم ناهاری که سر راه گرفتم رو خوردم ساعت حدود 5/3 بود گوشیمو برداشتم منتظر تماس سحر باشم که دیدم خانم رحمانی پیام داده
ببخشید بابت برخورد اون روز هم حالم خوب نبود هم عصبی بودم
خواهش میکنم اشکالی نداره
وقتی دیدم سرت روی فرمونه حس کردم ناراحتت کردم
خب یکم جا خوردم ولی توقعی نبود
همیشه وقتی کسی ناراحتت میکنه انقدر بهم میریزی؟
میخواستم بنویسم که…گوشیم زنگ خورد سحر بود
عزیزم من جلوی آپارتمانم نمیدونم کدوم زنگه در میزنی
چشم بیا طبقه 5 واحد 10
درو زدم رفت پشت پنجره کوچه خلوت بود،رفتم پشت چشمی کسی توی راه پله به چشم نیومد کلا آپارتمان خلوتی بود پشت در از چشمی منتظر بودم در آسانسور باز بشه که در واحد رو باز کنم در آسانسور باز شد
چیزی رو که دیدم باور نمیکردم
عمده مردای ایرانی عاشق زن های سن بالان اینو بی شک همه تایید میکنن حالا اگر این زن یه زن 42 ساله با یه بدن ساعت شنی و قد بلند که پوست صورتش مثل بلور باشه و ساق پاش و روناش جوری باشه که شلوار میخواد تو پاش جر بخوره و با یه ست لباس که عملا جای های حساس رو فقط پوشونده،اون موقع است که آدم دوست داره سر به سجده شکر بذاره که خدایا دمت گرم با این چیزی که خلق کردی
در باز کردم
سلام
سلام عزیزم با کفش بیا تو من همیشه تنها بودم کسی عادت نداره اینارو پشت در ببینه
اومد داخل درو بستم برگشتم یه بغچه کون روبه روم بود کیرم بلافاصله زبانه کشید یه جورای داشت خونه رو برانداز میکرد رفتم پشت سرش حسم کرد
برگشت با لبخند نگاش کردم بغلم کرد لباشو چسبوند به لبام
اووووو چه یهو بی مقدمه
ببخشید دست خودم نبود
بیا بشین
بذار لباسمو در بیارم
نشستم لبه تخت توی هال اومد بغلم نشست
دست انداختم دور گردنش
خوبی
خوبم مرسی
راحت اومدی
اره
کسی ندیدت توی پارکینگ و راه پله
نه هیچ کس نبود چیه استرس داری
خب طبیعیه متاهلی میدونی چه عواقبی داره
آره خودمم خیلی ترسیدم دستتو بده
دستمو گذاشت روی سینه اش اووووف چه نرمه این بدن
میشنوی
چیو
تپش قلبمو دیگه
آها آره
دراز کشیدم روی تخت اومد بغلم دستمو باز کردم سرشو گذاشت رو بازوم حلقه کردم دور گردنش یکم سمت خودم فشارش دادم شروع کردم موهاشو بو کردن بوی شامپو شکلاتی می داد با انگشتش شروع کرد سینمو نوازش منم موهاشو نوازش میکردم نفسش میخورد به تیشرتم یهو تیشرتم داغ شد نگاهش کردم دیدم داره آروم اشک میریزه،هیچی نگفتم،توی ذهنم اومد یا واقعا عاشقه یا از خلع ابراز احساس به اینجا رسیده و یا اینکه دیگه واقعا بریده.
چند دقیقه ای گذشت آروم تر شد دستمو بردم چونشو گرفتم آوردم بالا چهرش خیلی ناز شده بود چشم تو چشم شدیم
چشامو بستم لبمو بردم سمت لبش وقتی لبامون بهم چسبید تمام بدنم مور مور شد انقدر لباش و بدنش حرارت داشت که حس کردم دارم یخ میزنم دستاشو از زیر تیشرت برد روی سینه ام با موهای سینه ام بازی میکرد و چشماشو بسته بود منم دستم رو بردم سمت سینه اش به محض اینکه دستم خورد به سینه اش انگار برق گرفتش
چیه؟چیزی شد؟
هیچی نگفت بهش نمیخورد انقدر خجالت بکشه خدایا این زن برام شده مثل یه جزیره ای که میلیون ها ساله کسی پا توش نذاشته همه چیزش برام سوال بود توی این فکر بودم که بار رفتن دستش به سمت کیرم به خودم اومدم زیر گردنشو خوردم لبهام که به لاله گوشش رسید یه ها کردم بدنش دون دون شد خودشو بیشتر بهم فشار داد دستم روی سینه اش بود و داشتم از روی تیشرت میمالیدمش یکم که لاله گوش و گردنشو خوردم یه جوری شد چشاش میلرزید محکم بغلم کرد یکم ترسیدم از حرکاتش پیش خودم گفتم یعنی ارضا شد؟
چند لحظه کاری نکردم تا ببینم چی میشه ،باهام چشم تو چشم شد لبخند ملیحی اومد روی لبش
لبمو بوسید دستشو برد سمت کیرم از زیر شلوارک رسوند به کیرم هیچ جمله ای نمیتونم پیدا کنم که حس این لحظه رو توصیف کنه شروع کردم لبشو خوردن هیچ کدوم به پایین تنه نگاه نمیکردیم فیس تو فیس بودیم ولی دستامون داشت جاهای جدید رو کشف میکرد دستمو بردم پشت کمرش و گشتم دنبال گیره سوتین باز کردم دست کشیدم جای کشش و براش یکم مالیدم یه اووومی گفت که متوجه شدم خیلی لذت میبره تیشرت رو دادم بالا همکاری کرد سینه ها از زیر سوتین آزاد شد رفتم سمتشون یه نفس زدم به نوکش یه آه گفت لبامو خیلی ریز مالیدم به نوکش یه اه دیگه گفتم چند بار تکرار کردم یهو سرمو محک گرفت چسبوند به سینه اش فهمیدم با این کار داره دیوونه میشه و نتونست تحمل کنه و اون خوی وحشی گری که توی سکس، بعضا سراغ هممون میاد یه لحظه فوران کرد نوکشو کردم توی دهنم و شروع کردم به آروم خوردن سرمو نوازش میکرد و انگشتش لای موهام میچرخید.چند باری خوردن سینه ها رو ادامه دادم که نوازش انگشتاش داشت تبدیل میشد به چنگ زدن!شهوت و خوی وحشی بودن رو میشد توی وجود این زن حس کرد دستامو بردم پایین دکمه شلوارمو باز کردم بهش فهموندم وقتشه چشامون توی چشم هم بود شلوارکمو دراوردم و شلوار شرتش رو درآورد در همون حالت خوابیده به پهلو روی تخت
لخت که شدیم شروع کردم به لب گرفتن دستمو بردم و برای اولین بار کسشو لمس کردم تو اولین تماس متوجه شدم اصلا مو نداره صاف و داغ و خیس نرم و یواش شروع کردم مالیدن دستشو اورد رو ی بدنم شروع به نوازش کرد و یواش یواش رفت پایین تا کیرمو گرفت توی دستش اولین حرکتی که دستش روی کیرم بالا پایین شد کیرم خیس خیس شد
حرارت بدن و شهوت اجازه کار اضافه تری رو نمیداد و فقط باید کیرم رو میکردم تو کسش اونم چیز دیگه ای میخواست انقدر غرق در نیاز بودیم که هیچ کار اضافه تری نمیتونستیم بکنیم پیشقدم شدم دست چپم که دور گردنش بود دست راستمم بردم زیر زانوی چپش تا بچرخونمش و بیاد روم تا بتونم کیرمو با کسش تنظیم کنم و فرو کنم ،به محض اینکه میخواستم اقدام کنم یهو ازم فاصله گرفت جوری که هیچ نقطه از بدنمون دیگه با هم تماس نداشت تعجب کردم و به سقف خیره شدم اونم تو همون حالت بود
متوجه شدم بازم داره اشک میریزه سکوت حاکم شد،پیش خودم گفتم هنوز آماده نیست که از چهارچوبش خارج بشه اینجا بودنش یه ربط اساسی به زندگی متاهلیش داشت ولی فهمیدنش بدون حرف زدن خیلی سخت بود قطعا هر چی بود پول و عشق نبود به ذهنم خطور کرد شوهرش حتما کاری کرده که این زن رو به خیانت اورده ،توی ذهنم داشتم رفتارش رو از اولی که دیدمش بررسی میکردم
کیرم سیخ سیخ وایساده بود شهوت در بدنم در حال فروکش بود چشمامو بستم با خودم گفتم:شاید نباید اتفاق می افتد بعضی مواقع گذشتن از یک سری خطوط عواقبی جبران ناپذیر داره در همین حالت فکر و خیال بودم که یهو برگشت و اومد روم و شروع کرد لب گرفتن از ترس داشتم سکته میکردم شروع کرد خوردن گردن و گوشم به گوشم نفس میزد و با یه صدای خیلی آروم میگفت دوستت دارم لعنتی
این جمله اومد تو ذهنم:عشق یعنی یک بار ،یه جایی،برای یک نفر تمام قوانینت را بشکنی
دستشو برد پشتش و کیرمو گرفت و گذاشت در سوراخ کسش،به محظ تماس کیرم با کسش هیچی حرکتی دیگه بینمون نبود چشم تو چشم شدیم چیزی که من از پایین میدیدم یه چهره منحصر به فرد با چشمایی که مملو از شهوته و به علت گریه یکم هم قرمز شده موهای که دوطرف صورتش ریخته و انتهاش روی سینه من جا خشک کرده قلبی که به نظر سرشار از عشقه و در حاله تپیدن ،سینه های که نوکشون سفت و مسته جوری که داره بهت سلام میده انقدر این صحنه زیبا بود که دوست داشتم هیچ اتفاقی نیوفته و ما تبدیل به یک تصویر بشیم ولی یک حرکت میلیمتری آروم باعث شد که سیاهی چشماش بره و تبدیل بشه به یک سفیدی مطلق آره شروع کرد میلیمتر به میلیمتر کیرم رو توی کسش فرو کردن،داغ ،تنگ و لیز چند لحظه زمان برد تا کیرم کامل توی کسش بره و رون پاهاش به شکمم برسه وقتی کامل نشست یک آه جانسوز کشید دستمامو گذاشتم روی سینه هاش و کامل گرفتم توی پنجه جوری که شصتام رفت روی نوکش همین که انگشتام به سینه اش خورد انگار برق گرفتش و خودشو عقب کشید اینکارش باعث شد کیرم بچسبه به ته کسش فهمیدم انقدر شهوت درونش هست که دیگه تحمل اضافه ترش رو نداره بعد از یکم مکث چشماشو باز کر یه لبخند شهوت انگیز روی چهرش نشست و شروع کرد روی کیرم کمر زدن انقدر اینکار رو خوب بلد بود و لذت بخش بود، با اینکه کیرم کوچیکترین ورود خروجی نمیکرد ولی حس تند ترین تلمبه زدن رو بهم میداد سرکیرم به یه جایی میمالید داخل کسش که صدامو دراورده بود. حرکتش ریتمیک بود انگشتامو رسوندم به کتفش و کشوندمش سمت خودم خوابید روی سینه ام و محکم بغلش کردم یکم فشارش دادم و شروع کردم خوردن گردنش و اون روی کیرم کمر میزد ناخونامو کشیدم پشت کمرش نمیتونست تحمل کنه از روی سینه ام بلند شد دستم به پشتش نمیرسید دستمو با دستش گرفت انگشت اشارمو برد سمت دهنش شروع کرد لیسیدن من غرق در لذت و شهوت داشتم حرکاتشو میدیدم وقتی انگشتم خوب خورد و خیس خیس شد دستمو کشید رسون به پشتش فهمیدم چی میخواست خودمو کشیدم انگشتمو مالیدم به دور کسش بعد که خوب لیز شد رسوندم به سوارخ کونش
انگشت که مالید به سوراخش یه اه کشید فهمیدم چقدر اینو دوست داره برام لذت بخش بود لذت بردنش
اینکه بی پرده بود و هر کاری که باعث لذتش میشد رو انجام میداد
ضمام سکس دستش بود و منو به هر سمتی میخواست میبرد جالبیش این بود با اینکه من بی تحرک تر از همه تجربه های قبلیم بودم ولی داشتم لذت بیشتری میبردم یکم که سوراخ کونشو با انگشت مالیدم با یه شک و استرس شروع کردم انگشتمو به فرو کردن نمیدونستم چه واکنشی نشون میده یه بند انگشت که فرو کردم چشاش و بست لبشو گاز گرفتم دراوردم و دوباره فرو کردم بعد چند بار متوجه تغییر حرکاتش شدم کمر زدنش سرعتی تر شد بالای کسش به شدت میمالید به شکمم کسش داغتر شد چهرش جدی شده بود چشاش باز رفت بالا و سفید شده بود نمیدونم چرا ولی سرعت انگشت کردنمو تو کونش بیشتر کردم یه احساسی در وجودم میخواست بهترین لحضات برای این زن رقم بخوره دست چپو بردم سمت سینه اش یه اه محکم کشیدو نوک سینه اش رو مالیدم حرکاتش تند شد بدنش شروع کرد لرزیدن انقدر لرزیدنش شدید بود که صدای اه گفتنش بریده بریده شده بود چندتا تکون محکم خورد نفسش بند رفت صداش درنمیومد ولو شد روم یه ناله خفیف از ته حلقش بیرون میومد کسش نبض میزد با کیرم حسش میکردم سرعت قلبش خیلی زیاد بود بی تحرک بودیم سرشو گذاشتو بود روی سینم انگشتمو یواش یواش از سوراخ کونش کشیدم بیرون سرش یکم بلند شد وقتی انگشتمو کامل دراوردم دوباره سرش برگشت روی سینه ام با اینکه ارضا نشده بودم ولی بیشترین لذت رو تا به امروز تجربه کرده بودم چند لحظه ای گذشت از روم چرخید به بغل و پشت بهم افتاد کنارم دستمو کشید فهمیدم میخواد از پشت بغلش کنم دستمو از زیر سرش رد کردم و تا جایی که میشد چسبیدم بهش برای کیرم جا نبود فهمید برگشت با گوشه چشم با یه نگاه شهوت انگیز بهم فهموند که حواسم بهت هست دستشو برد پایین ترین قسمت کیرمو گرفت و سرشو هدایت کرد به سمت سوراخ کونش دستشو حلقه کرده بود و رها نمیکرد یکم خودشو داد عقب سر کیرم یهو داغ شد برام خیلی لذت بخش بود انقدر لذت این لحظه زیاد بود که هرچی میگردم هیچ جمله یا واژه ای برا توصیفش وجود نداره که بگم، کیرمو ول نمیکرد فهمیدم نمیخواد زیاده روی کنم و خیلی فرو کنم داخل یه ریزه کشیدم بیرون و دوباره هل دادم تو در حدی که فقط کلاهک کیرم رفت داخل انقدر لذت میبردم و کونش داغ بود که به حرکت سوم چهارم نرسیده پشت گردنم تیر کشید چشام سیاهی رفت و کیرم منفجر شد یه صدای از گلوم بیرون میومد که کنترلش دست من نبود و تمام آبم داشت میریخت توی کونش و بدنم میلرزید بی شک این لذت بخش ترین سکس زندگیم بود یکم رفت جلو وقتی سر کیرم از کونش داشت میومد بیرون بدنم چندتا رعشه بی کنترل رفت چرخید نگام کرد لبمو بوسید چشام سنگین شده بود بلند شد سرپا و رفت به سمت سرویس نگاهش کردم چقدر بدنش زیبا بود و چکیدن آبم از سوراخ کونش یک صحنه اغوا گرانه ای رو پدید آورد.پایان
بگذار برای نوشتن
واژه هایی را جستجو کنم
که به اندازه
دلتنگی ام باشد…
ادامه ندارد

نوشته: آدولف

بازدید 12,205

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “داستان عامه پسند (۲)”

  1. ارزش وقت و خوندن رو داره.هم توصیف های خوب ، هم فضا سازی عالی.متن روون و یکنواخت و البته زیبا.با اختلاف بهترین داستان این ماه بود برام.البته هر دو قسمت و باید همزمان خوند.

  2. نیازی به نقد وتفسیر نداره! عالی بود .خوشحالم که هنوزم توی این وضعیت داستان های بی محتوا همچین داستان هایی میخونم.مرسی ازت

  3. بعد مدتها یه داستان خوب خوندیم دمت گرم،یکی دوتا غلط املایی تو این داستان قشنگ به چشم نمیاد فقط تنها ایراد داستانت خانم رحمانیان بود، اینکه تو داستان اوردیش خوب بود ولی چرا اوردی هم جای سوال داره،حداقل یه پایانی واسه اونم در نظر میگرفتی

  4. خیلی عالیی و با احساس نوشتی . قشنگترین سکس تو زندگی وقتی رقم میخوره که توش همه احساسات درونی ات تخلیه بشه و پارتنرت باتلاترین نقش رو داره / دمت گرم ادامه بده لطفا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید