توی ماشین که نشستیم کاملا فهمیده بودم موضوع چیه. وقتی فرزانه با اون حال به سمتمون اومد پشت سرش بیتا رو دیدم که لبخندی شیطانی روی لبش نشسته، فهمیدم که باید چیزی از من به فرزانه گفته باشه. میدونستم که این زن بالاخره کار خودش میکنه. توی اون مدتی که باهاش دوست بودم خیلی سعی کرده بود که خودش رو بهم تحمیل کنه. روزای اول خیلی خوب بود ولی نمیدونم چرا هرچی بیشتر از دوستیمون میگذشت حسش نسبت به من عوض میشد. یه حس مالکیتی بهم داشت و سعی میکرد که منو نسبت به اطرافیانم بدبین و محدودتر کنه. دوست نداشتم که توی همچین مخمصه ای قرار بگیرم. از روز اول هم فقط به دنبال یه دوستی ساده و معمولی بودم. ولی مثل اینکه بیتا به چیزی فراتر فکر میکرد و وقتی اولین سکس رو توی خونه ی خودش باهاش انجام دادم رفتارش بیشتر تغییر کرد. دیگه فکر میکرد که من بهش تعلق دارم و با کوچیکترین حرکتی که از من میدید رفتاری خشن رو در پیش میگرفت. حتی وقتی سعی کردم رابطه م رو باهاش کمتر کنم تهدیدم کرد ابروم رو پیش بقیه میبره و به همه میگه که من ازش سوءاستفاده کردم. درحالیکه این خود بیتا بود که ازمن سواستفاده کرده بود. میدونستم که توی زندگیش ضربه های روحی زیادی خورده و همین موضوع باعث شده بود که عصبی بشه. روزای اولی که باهاش دوست شدم قصدم اینبود که یه دوستی سالم رو باهاش داشته باشم. مثل همه ی دخترایی که توی گروه بودن و البته خیلیاشون هم بدشون نمیومد که رابطه شون بامن صمیمی تر بشه.
ولی اشتباهی که کردم اینبود که گذاشتم رابطه م با بیتا اینقدر پیشرفت کنه که خودشم دچار این فکر بشه که میتونه خیلی بیشتر روی دوستیمون حساب کنه.
از جاده ی کوهستانی دماوند که بیرون اومدیم و وارد جاده اصلی شدیم، همش نگران این هستم که توی راه به مامور یا گشت پلیس برنخوریم چون به قدری سریع و ناگهانی از خونه ی شهره بیرون اومدیم که حتی فرصت نشد لباسهای فرزانه رو تحویل بگیریم. مجبور بودم از راههای فرعی به سمت خونه بریم تا سر و وضع و حالت فرزانه باعث جلب توجه نشه. خوشبختانه توی اون ساعت شب که از نیمه هم گذشته بود خیابونها خلوت بود و ترافیکی هم نبود. نمیدونستم چیکار کنم و اصلا باید کجا بریم. فقط میخواستم فرزانه رو ازونجا بیرون ببرم. چون حدس میزدم حرفهای بیتا باید خیلی روش اثر گذاشته باشه. توی تاریکی ماشین نگاهی بهش کردم. خیلی اروم و معصوم خوابیده بود. با اینکه چهره و صورتی شیطون داشت ولی موضوعی که ناراحتش کرده بود روی حالت صورتش اثر گذاشته بود.
اون روزی که توی تنگه واشی دیده بودمش خیلی ازش خوشم اومد. البته قبلش چندین بار دیده بودمش ولی هیچوقت پیش نیومده بود تا بخوام باهاش برخوردی داشته باشم. ولی انگار اون اتفاق توی رودخونه باعث شد که جرقه ی اشناییمون زده بشه. طفلکی نمیدونست که به خاطرش توی گروه خیلی تحت فشار قرار گرفتم. اینقدر که حتی این اواخر مجبور شدم رابطه م رو با بچه ها کمتر کنم. بیتا روی دخترا خیلی تاثیر گذاشته بود و با حرفهایی که درمورد من و فرزانه زده بود بینمون رو بدجوری خراب کرده بود. دیگه دخترا و همینطور بقیه بچه ها زیاد باهام خوب نبودن. به همین خاطر بود که همیشه فاصله م رو با دخترا حفظ میکردم. حتی با فرزانه هم زیاد گرم نمیگرفتم ولی حس حسادت بیتا باعث شد که بیشتر به طرف فرزانه جذب بشم. با تکونهای ماشین فرزانه از خواب بیدار شد و بعد از اینکه کمی دور وبرش رو نگاه کرد پرسید: سیاوش ما کجاییم؟
لبخندی زدم و جواب دادم: توی شهریم. حالت چطوره؟ بهتری؟
فرزانه خمیازه ای کشید و گفت: اره بهترم. خیلی خوب شد که ازونجا اومدیم بیرون. ولی نباید تورو مجبور میکردم که بامن بیای. شاید بهتر بود تو میموندی…
نگاهی بهش کردم و گفتم: میخواستی تنها توی اون بر بیابون چیکار کنی؟ و وقتی سکوتش رو دیدیم ادامه دادم: بیتا چی بهت گفت که اونطوری بهم ریختی؟
سریع نگاهی بهم کرد و خواست بگه بخاطر بیتا نبود که حرفش رو قطع کردم و گفتم: نمیخواد چیزی بگی. من خودم همه چیز رو فهمیدم.
فرزانه سکوت کرد و سرش رو به سمت پنجره گرفت. توی یک خیابون خلوت نگه داشتم و ماشین رو خاموش کردم. باید همینجا حرفهامو باهاش میزدم. کمی دور و برش رو نگاه کرد و پرسید: چرا اینجا وایسادی؟
نگاهش کردم و گفتم: ببین فرزانه من میدونم بیتا چی بهت گفته ولی باید بدونی حرفهایی که بهت زده راست نیست. اون سرخورده ست. درسته که در گذشته یه رابطه ی دوستانه بین ما در جریان بود، ولی اصلا هیچ قصد و نیتی نسبت بهش نداشتم. تمام حرفهایی که از من به دیگران گفته همش از روی غرض ورزی و حسیه که نسبت به من داره. تو نباید به خاطر حرف یه همچین ادمی رابطه ت رو بامن بهم بزنی میدونم…
حرفم رو قطع کرد و گفت: سیاوش به خدا من هیچ حسی نسبت به حرفهای بیتا ندارم. میدونم چه جور ادمیه و چرا این حرفهارو درمورد تو میزنه. ولی بیشتر از این ناراحتم که فکر میکنه من دارم تورو از اون و بقیه جدا میکنم. به خدا سیاوش من اصلا همچین قصد و نیتی نه داشتم و نه دارم. من فقط ازت خوشم اومد چون پسر خوب و مهربونی هستی. اره… پنهان نمیکنم که به دلم نشستی ولی اصلا نمیخواستم که به خاطر من رابطه ت با دوستات بهم بخوره. من… من…
بغضش ترکید و ادامه ی حرفهاشو خورد. دستش رو جلوی صورتش گرفت و هق هق گریه امونش نداد. یه کم راحتش گذاشتم تا با گریه خودش رو سبکتر کنه. بعد از چند لحظه یه دستمال کاغذی برداشتم و گرفتم جلوش و دست دیگمو روی شونه هاش گذاشتم و کشیدمش سمت خودم. دستمال رو ازم گرفت و اشک چشماش رو پاک کرد. سرش رو روی شونه هام گذاشت و کمی اروم گرفت. توی همون حالت بهش گفتم: فرزانه باور کن من همون حسی رو نسبت بهت دارم که تو بهم داری. از همون روزای اول که میدیدمت یه چیزی توی نگاهت بود که جذبم میکرد. یه جور راحتی، یا نمیدونم چطور بگم انگار قبلا میشناختمت…
این حرف رو طوری بهش گفتم که انگار با تمام وجودم گفته باشم. دروغ نمیگفتم و واقعا همین حس رو نسبت بهش داشتم. مثل اینکه حرفم روش اثر کرد. دستم رو گرفت توی دستش و فشار داد. سرش رو از روی شونه هام برداشت و انگار که بخواد تایید حرفمو توی چشمام ببینه نگاهی بهم کرد و ناگهان کاری روکه اصلا انتظارش رو نداشتم،ـ یا لااقل الان نداشتم ـ رو انجام داد
لباش رو روی لبم گذاشت و دستش رو پشت گردنم گرفت و سرم رو به سمت خودش کشید وشروع به خوردن لبم کرد. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم که چیکار میکنه. یک لحظه گرمای لبش و عطر تنش همه ی وجودم رو پر کرد. خودش رو از من جدا کرد و دوباره توی چشمام نگاه کرد و با صدای بغض کرده ای گفت: سیاوش به خدا من دوستت دارم. از همون لحظه ای که توی رودخونه دستت رو دور کمرم گرفتی حس کردم تمام وجودم داره اتیش میگیره.
این حرکتش جسارت منو بیشتر کرد و اینبار من لبش رو به لبم گرفتم و با تمام وجود مشغول بوسیدنش شدم. کم کم بدنمون داغ شد و از گرمای تنمون بخار روی شیشه ی ماشین نشست. توی همین احوال که بدجوری بهم پیچیده بودیم، نور قرمز رنگی رو دیدم و همون لحظه یک ماشین گشت پلیس که از سر کوچه به طرفمون میومد، قلبم رو از جاش درآورد. تنها کاری که تونستم توی اون فرصت کم انجام بدم این بود که سر فرزانه و خودم رو تا جایی که ممکن بود به زیر صندلی ببرم تا از بیرون دیده نشیم. میدونستم اگه توی این موقعیت گیر بیفتیم اوضاعمون خیلی بهم میپیچه و شاید تا مدتها نتونیم ازش در بیایم. گشت پلیس به ارامی رد شد و انتهای کوچه از ما دور شد. حضور پلیس مارو از حال و هوایی که بودیم خارج کرد و باعث شد از اتفاقی که رخ داده بود معذب بشیم. کمی شیشه ی ماشین رو پایین کشیدم و ورود هوای تازه، بخاری که روی شیشه نشسته بود رو کمتر کرد. در حالیکه ماشین رو روشن میکردم از فرزانه پرسیدم: بهتره بریم خونه. خوب نیست این موقع و با این سر و وضع توی خیابون باشیم.
وقتی راه افتادیم هردومون میدونستیم که کجا میریم و چی میخوایم…
توی دنیای خودم بودم که متوجه ی حضور فرزانه توی پذیرایی شدم. اباژور کنار میز رو روشن کرد و با صدایی که از خواب پر بود پرسید: سیاوش تو اینجا چیکار میکنی؟!
اندام بلند و کشیده ش زیر نور کمرنگ اباژور خیلی وسوسه انگیز بود. موهای بلندش روی سینه های درشت و سفتش ریخته بود و در حالیکه با قدمهای اروم به سمتم میومد، صحنه ی زیبایی رو بوجود اورده بود. خمیازه ای کشید و روی پام که روی میز گذاشته بودم نشست. دستش رو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو روی سینه هام گذاشت. وقتی دید شورت پامه با تعجب گفت: کی پوشیدی؟
گفتم: سرم درد میکرد و پا شدم یه کم اب بخورم. تو چرا بیدار شدی؟
فرزانه درحالی که سعی میکرد باسن لختش رو روی پام جابجا کنه جواب داد: دیدم سر جات نیستی اومدم ببینم کجایی؟
موهای بلندش رو از روی سینه هاش کنار زدم و درحالی که نوک یکیشون رو لای انگشتم گرفته بودم ازش پرسیدم: آب نمیخوری؟
فرزانه که تحت تاثیر رفتار من بدنش به وضوح گرم شده بود خودش رو جدا و با چرخشی پشتش رو کاملا به من کرد و درحالیکه سعی میکرد روی من دراز بکشه گفت: چرا تشنمه ولی دوست دارم توی بغلت بمونم. و چشماشو بست و دستامو دور سینه هاش حلقه کرد. حس خوبی ازین حالت بهم دست داد و با اینکه سنگینی تنش رو روی بدنم حس میکردم ولی گرمای وجودش بدجوری تنم رو نوازش میکرد. موهای بلندش از پشت سر روی صورتم افتاده بود و بینیمو خارش میداد. بازهم یاد همون شبی افتادم که اومدیم خونه…
جلوی در خونه که نگه داشتم صدای نفس نفس زدن فرزانه رو به وضوح میشنیدم. حس میکردم که از اتفاقات پیش رو هیجانزده شده. وقتی درو براش باز کردم و دستش سردش رو توی دستم گرفتم این موضوع رو بیشتر حس کردم. موقع بالا اومدن از پله ها با اینکه دامنش رو کمی بالا گرفته بود تا زیر پاش گیر نکنه، اما یکی دوبار نزدیک بود از پله ها پرت بشه پایین. منهم که سعی میکردم خودم رو اروم نشون بدم و به این موضوع فکر کنم هیچ اتفاقی بینمون نمیفته، ولی ته دلم میدونستم که امشب، شبی نیست که بشه براحتی ازش گذشت…
وارد خونه که شدیم فرزانه همچنان استرس داشت. این موضوع رو میشد از سکوتش فهمید. وقتی روبروی ایینه ی پذیرایی قرار گرفت و خودش رو برانداز میکرد به ارومی پشت سرش رفتم و دستم رو به کناره های بازوش کشیدم. با حس دستام روی پوست دستش هیجان تمام وجودش رو در بر گرفت. صورتم رو به ارومی از لای موهاش به پشت گردنش رسوندم و نفسم رو اروم روی مهرهای گردنش دووندم. هرچی بیشتر میگذشت تنش داغتر میشد و دستاش سردتر. درحالیکه چشماش رو بسته بود سرش رو اروم به عقب خم کرد و صورتش رو روی صورتم کشید. صدای نفس هاش که تند و کوتاه بود منو بیشتر به کاری که میخواستم انجام بدم ترغیب میکرد. از روی شونه هاش دیدن سینه های عرق کرده ش که با ضربان قلبش بالا و پایین میرفت حس شهوتم رو بیشتر بیدار میکرد.
دستهامو دور سینه ش حلقه کردم و از کنار، صورتم رو به صورتش رسوندم. قصدم رو فهمید و صورتش رو به سمت من گرفت. یکبار دیگه لبای گرمش رو به لبم گرفتم و به ارومی غرق بوسه های ریز کردم. حس کردم که هرچی جلوتر میریم فرزانه بیشتر تمایل به ادامه دادن این حالت پیدامیکنه. دیگه وقتش بود که اندام بلند و زیباش رو از زیر اون لباس مجلسی بیرون بکشم. دستم رو اروم از روی سینه هاش برداشتم و به پشت سرش و جایی که زیپ لباس بود رسوندم. خیلی اروم لبام رو از روی لبش جدا کردم و در حالی که از توی اینه چشم به چشمای پر شهوتش دوخته بودم، زیپ رو پایین کشیدم. لباس تکونی خورد و از دوطرف شونه هاش به پایین غلطید و من روبروی خودم اندام به غایت زیبا و کاملا دخترانه ش رو با یه شورت و سوتین ست مشکی که سینه های درشتش رو در بر گرفته بود، دیدم. حالا دیگه این من بودم که هیجانزده میشدم. یه بار دیگه صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و نفسهای داغ و نامنظمم رو روی صورتش کشیدم. فقط کافی بود که بند سوتینش رو باز کنم تا سینه های درشتش رو از اسارتشون بیرون بیارم. وقتی گیره ش رو باز کردم فرزانه دستاش رو بالا برد و از روی شونه هاش بندش رو گرفت. حس کردم که نمیخواد اجازه بده که سوتینش باز بشه ولی در همون حال که لب بالاییمو به لبش گرفته بود و چشماش رو بسته بود سوتین رو از خودش جدا کرد. وقتی دستم رو به نوک سینه هاش رسوندم و از گرمی ولطافتش تنم مورمور شد، حس کردم که فرزانه هم همین حالت رو داره. کم کم ازش جدا شدم و به طرف اتاق خواب راه افتادیم و به ارومی رو تخت خواب خودم دراز کشیدیم…
کمی تکونش دادم و گفتم : پاشو دیگه نفسم بند اومد. مگه اب نمیخواستی بلند شو برم از یخچال برات بیارم. وبا یه تکون روی کاناپه انداختمش و خودم بلند شدم. وقتی از سر یخچال براش اب میاوردم پریسا رو دیدم که لخت و عریان و در حالیکه سینه های سفیدش زیر نور اباژور تکون تکون میخورند، توی چارچوب در ایستاده و خمیازه کشان منو نگاه میکنه. لبخندی زدم و گفتم: تو دیگه چرا بیدار شدی؟ نکنه تو هم تشنته؟!
فرزانه که روی کاناپه نشسته بود نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: از بس بلندبلند حرف میزنی دختر مردم خواب کش شد.
پریسا اومد و نشست کنار فرزانه و در حالیکه چشماشو بسته بود سرش رو روی زانوهای فرزانه گذاشت و پاهاش رو هم از اونطرف کاناپه اویزون کرد. فرزانه دستی به پیشونی و صورت پریسا کشید و رو به من گفت: سیاوش یه لیوان اب هم واسه پریسا بیار. وقتی دو لیوان اب رو به روی میز میذاشتم نگاهی به تن و بدن هردوشون کردم که یکی سبزه و یکی سفید کنار هم نشسته بودن. با بدجنسی هرچه تمام تر به طرف اتاق خواب رفتم و درحالیکه لبخند شیطنت امیزی روی لبم بود گفتم: من میرم بخوابم. شماهم اینقدر بلندبلند حرف نزنین.
هنوز روی تخت دراز نکشیده بودم که فرزانه و سپس پریسا خودشون رو روی من انداختن تا اینبار سکسی در نیمه شب رو تجربه کنیم…
ادامه…
نوشته: شاهین silver_fuck
52 پاسخ به “داستان بی نهایت (4)”
No coment…
ایول سیلورتو نقطه عطف نوشتنیهر چی بیشتر از نوشته هات میخونم بیشتر پابندت میشمدمت گرماین شعر رو تقدیمت میکنم
درود؛ جناب ِ silver_fuckنوشته ی فنّی زیباتون را خوندم و مطابق روالِ ماضیه در دل آفرین گفتم (اینم بگم من چون از روابطِ MFM و FMF خوشم نمی آد خیلی به شرحِ ما وَقَع دقّت نکردم ولی به دلیل اینکه داستان را شما نوشته بودید داستان را خوندم وسعی کردم از وجوه ادبی آن استفاده ببرم). البته من سابق بر این نظرم را در خصوص نقد موضوعی داستانها گفته ام ؛یعنی اینکه به اعتقاد شخصی بنده بنا به دلائل مختلف که مهم ترین اونها اینه که بکن تو یک سایت سکسی و آزاد است و وجود این تضارب عقاید وسلایق مختلف و آزادی افراد برای اظهار هر گونه عقیده و سلیقه در ابتدای عضویت و در قوانین کاربری به صراحت قید شده بنا بر مراتب فوق نظر بنده این است که انتقاد از موضوع داستانها با این امکان ابراز عقیده و سلیقه های مختلف ،تناقض دارد و ما به عنوان کاربر ،خواننده ی داستان ، منتقد یا… (هر چیزی که که برای نقشمان در اینجا نام بگذاریم)بهتر است که داخل در مبحث انتقاد از موضوعیت داستانها نشویم. [البته این نظر شخصی من است و دیگران ممکن است نظر دیگری داشته باشند]و به همین ادلّه که عرض کردم بنده هم اگر موضوع داستانی را نپسندم حدّاکثر آن را نمی خوانم. که البته داستانهای شما از این قاعده مُستثنا است. به نظر من شما این موهبت را دارید که بتوانید وجوهِ هنری و فنّی (صنعتی) داستان نویسی را در هم بیامیزید و این موهبت بزرگی اشت.به قول شاملوی بزرگ : “انگار که مقدّمه بر ذی المقّدمه چربید!” و به حقیقت هم اینگونه شد چرا ذی المقّدمه تنها یک جمله ی تکراری است؛همان جمله ی جاودانی و نغز ِ “ولتر”:«من از اعماق وجود با چیزی که تو می گوئی ، مخالفم؛ ولی تا پای جان برای اینکه تو بتوانی به راحتی حرفت را بگوئی ،ایستاده ام». پیروز باشید
شاهین جان همیشه مسرور و مشعوف باشی !داستانات رو همیشه دنبال میکنم ، منتظر ادامه ش هستم . . .نمره عالی حقته !
ضعیف تر از قبلیا بود
شاهین جان خسته نباشیداستانت مثل همیشه زیبابود و این که تو هر قسمت راوی داستان تغییر میکنه خیلی جالبه و تو این کارو به نحو احسن انجام میدی که خواننده برای ادامه داستانت مشتاق میشهنمیدونم چند قسمت دیگه ادامه میدی ولی منتظر ادامه اش هستمموفق و پیروز باشی
mese haishe fogholade bood… Behtarin ghesmate dastanet ine ke mishe ba shakhsiyata hamzad pendari kardo in astaneto vaghe e jelve mide! Admin in 2roze terekoonde ha… Montazere dastanaye baditim be shedam!
خسته نباشيد…حس لطافت و گذر اروم داستانت فوق العادست.تمام مدت که داستانت رو ميخونم يه حالت خوشايند و ارومی دارم و اين عاليه که شما به عنوان نويسنده ميتونی حس اضطراب رو از خواننده بگيريد…به نوشتنت ادامه بده.منتظر بقيه داستان هستم…
هی شاهین بچه کجایی تو؟ خوب داستان مینویسی.حال میکنم باهاتفابریکی قلمت خوبه؟ما که کارمون ازکار گذشته ولی شما برو یه رمان بنویس و به اسم خودت چاپ کن…حال میکنم با داستهات
خسته نباشیفکر نمیکنی داری زیادی کشش میدی ؟اینجوری که تو داری پیش میری یه چند ماهی طول میکشه داستانت تموم شه یه باز نگری در افکارت انجام بده برای ادامه دادن داستانت
قشنگ بودمنتظر ادامه اش هم هستمبه نظرم هر چقدر طولانی تر باشه بهتره چون داستان ها خیلی بی کیفیت شدند و هر چند وقت یه بار همچین داستان زیبایی خوبهدستت دردنکنه و خسته نباشی
خوب بود داداش شاهین ولی اصلا مثل سری های قبل باش حال نکردم.
من از سری داستان های بی نهایت بیشتر از کل داستان هایی که در مورد خود شاهین گازی!!![کولرگازی]نوشتی خوشم میاد و به نظرم بهتره تو این سری داستان ها اصلا شخصیت شاهین وارد نشه و همچنان داستان به صورت سکسFemale-Male-Femaleیا همونFMFبمونه…چون اینطوری هم جذابیتش بیشتره هم حشری بودنش بیشتر…در کل واسه یه سکس فانتزی تخیلی[موضوع خوبیه]چون در واقعیت انجام چنین کاری مخصوصا تو ایران محال به نظر میرسه مگر با کمک جنده های پولی و البته محترم!!!البته این نظر شخصی من بود و ادامه داستان دست نویسندشه و صدالبته ایشون صلاح داستان خودشونو بیشتر از من میدونن…
خداوکیلی تو این شھوانی یه نویسنده حرفه ای ھست اونم شما ھستی ولی سریای قبلیش باحالتر بود بازم دستت طلا
سيلور عزيزم. فكر كنم اينو نوشتي كه ثابت كني نوشتن قسمت سكسي داستان اونقدراهم برات سخت نيست و ننوشتنشون علت ديگه اي داره. موفق شدي اقاي نويسنده.:)
:)))))گل پسر عزيز عالييي بود. برداشت تصويريت حرف نداشت. من عاشق اون اباژور شدم. تو ذهن منم همون شكلي بود:))))
هر داستانکی-بهتر از داستان قبلکی”حس خوبی ازین حالت بهم دست داد و با اینکه سنگینی تنش رو روی بدنم حس میکردم ولی گرمای وجودش بدجوری تنم رو نوازش میکرد. موهای بلندش از پشت سر روی صورتم افتاده بود و بینیمو خارش میداد. بازهم یاد همون شبی افتادم که اومدیم خونه…
خب اینم از قسمت چهارم. امیدوارم که خوشتون اومده باشه کم کم داریم به اخرای داستان نزدیک میشیم. خوبیه نوشتن داستان سریالی به اینه که مثل سریالهای نود قسمتی که به انتن نزدیکن میشه بر اساس خواست مخاطب قسمتهای بعدی رو نوشت. اینطور به نظر میرسه که باید این داستان رو تموم کنم. اینو در جواب سپیده ی عزیز و چند نفر از دوستان گفتم.شیر جوان ممنون از لطفت و همینطور شعر قشنگی که نوشتی. منم مثل تو ” اهل طاعونی این قبیله ی مشرقیم” و جدا ازت نیستم. یه وقت هیئت دولت رو بدون من تشکیل ندی… (؛رودی عزیز حضور افرادی مثل تو به بالاتر رفتن کیفیت هر سایتی کمک میکنه. کاش همه هم مثل تو فکر میکردن. همینکه نظرت رو جدا از مسائل دیگه مطرح میکنی ارزشمنده. به هرحال یکی ممکنه خوشش بیاد یکی هم نه. همینقدر که تونستم به خوندن راغبت کنم خیلی هنر کردم…رستم عزیز حضورت افتخاریه برای من. اینقدر کم پیدایی که یادمه پای داستان قبلی یه نفر از خدا سراغت رو میگرفت. دریاب ضعیفان را در وقت توانایی…ساغر و سوفی عزیز ممنون ازینکه همراه همیشگی من هستین…ساحل عزیز چه حس رمانتیکی از داستانم گرفتی. این نشون میده که روحیه ی لطیفی داری که از این بعد به داستانم نگاه میکنی. خوشحالم که خواننده هایی مثل تو دارم…جوجه خروس عزیز میدونم این قسمت نسبت به قبلیها یه مقدار فرود داشت اون به این خاطر بود که قسمت میانی داستان بود و بیشتر به اشنایی فرزانه و سیاوش پرداخته بود.سعی میکنم قسمت بعد و بعدیش که قسمت اخر خواهد بود همون روند قبل رو داشته باشه…انگری برد عزیز خوشحالم که از اسپم در اومدی و مجبور نشدی که ای دی جدید درست کنی. وقتی قسمت اول رو نوشتم قصدم فقط اینبود که یه داستان سکسی سه نفره که توی فکر هر کسی هست رو بنویسم ولی وقتی دیدم مورد استقبال قرار گرفت تصمیم گرفتم که تا رسوندن به یک جای منطقی ادامه ش بدم و همینکارو هم انجام میدم. خودمم اصلا به زنهای خیابونی علاقه ای ندارم و برای همین نخواستم که توی داستانم از حضور همچین کسایی استفاده کنم.جونیور ام عزیز جواب نظرت رو قبلا دادم. ولی همینکه علیرغم دوست نداشتن موضوعش میخونیش برام ارزشمنده…دکتر فولکولور عزیز مطمئنا نویسنده هایی بهتر از من هم هستن ولی فرصت نمیکنن داستان بنویسن. حکایت من حکایت قورباغه ایه که وقتی شهر شلوغ بشه هفت تیر کش میشه… (؛اما مهندس گل پسر به سر عزیز. واقعا از اینکه بین مخاطبان داستانهام کسانی مثل تو پیدا میشن که اینطور با دقت بخونن به خودم میبالم. در مورد فلاش فوروارد باید بگم که توی سینما یه همچین چیزی داریم. یعنی رفتن به اینده رو فلاش فوروارد میگن که در مقابل فلاش بک استفاده میکنن و ازونجایی که سینما و فیملنامه نویسی یکی از علاقه مندی های منه ازین شیوه برای داستانهام استفاده میکنم. این نقاشی هم که کشیدی خیلی جالب بود. معلومه که خوب تونستی توی ذهنت پردازشش کنی. خوب شد یکی ازون نقاشی های کتابت رو واسم نذاشتی…افسون عزیز همونطوری که قبلا هم گفتم من از نوشتن سکس بی پرده خوشم نمیاد و ترجیح میدم که بیشتر اروتیکی بنویسم تا اینکه مستقیم برم سر اصل مطلب. توی این قسمت سعیم بر این بود که نشون بدم میشه بدون اسم بردن از چیزی حس شهوت رو منتقل کرد. امیدوارم که موفق بوده باشم…
گفتنی ها گفته شد …شاهین جان روال منطقی داستانت دیگه داره خییییلیییییی منطقی پیش میره(یعنی داره بیش از حد طولانی میشه)نوشتن داستان های ادامه دار کار سختیه و نیاز به وقت و انرژی زیادی داره ممنون که وقت میذاریاوج کار یه نویسنده کشش و جلب خواننده به خوندن ادامه ی داستانه و اینکه بتونه ب احساس مخاطبش مسلط بشه و شاید تو تونستی این کارو تا حدودی انجام بدیراستی وقایعی که تو هر قسمت اتفاق میفته خیلی کمن وهمین شاید باعث بشه نشاط اولیه مخاطب برای ادامه ی داستان کم بشهبه عنوان ی توصیه سعی کن فراز ونشیب تو داستاناتو زیاد کنی اگه ریتم یکنواختی به داستانت حاکم بشه دیگه اون اشتیاق همیشگی برای خوندن داستانت وجود ندارهدر اخر ازت تشکر میکنم چیزی مینویسی که لا اقل به شعور خواننده توهین نمیشهبازم مرسی از داستانای خوبت
ننتو گاییدم چرا تموم نمیشه
بابا قلم نیست که گوهره…مرکبه که داره مثل طلای مذاب جاری میشه…اما چند نکته…:تشریح مکانها وفضا سازی عالیه.…حال کردم با این حرکت در زمان برای سرگرم کردن و بازی با ذهن خواننده داستان…بازم میگم:یه مرد و یه زن که سرشار از عشق و هوس به ارامی تو اغوش هم غرق میشن رو خیلی بهتر ازبغل خوابیهای چند نفره میدونم…ولی خوب اینجا همه چی درهمه…وقتی به خط اخررسیدم گفتم:چرا کم نوشتی…اساتیدسایت خواهشا باتناوب کمتری بنویسن…طولانیتربنویسند… دادا منتظر اوج داستانت هستم…
اهای پسر با توام…اره شیطون بلا…مهندس دکترگل پسر نگو…بگو یه گوله نمک…خیلی با ذوق هستی…خسته نباشی…
همه حرفهارو بچه ها گفتن از اونجايى كه تكرارشون واسه كسى كه كامنتهارو ميخونه خسته كننده ميشه فقط به يه تشكر اكتفا ميكنم.فقط با نظر بعضى از دوستان كه ميگن چرا تموم نميشه مخالفم خوب همچين داستانايى كه همه چى توش خوبه و هيچ مشكلى هم نيست چرا ميخواين تموم شه؟البته فكر ميكنم واسه همين كه هيچ مشكلى نيست اينو ميگين كه دليل قانع كننده اى هم هستشاهين جان دو تا مشكل خفن سر راشون بنداز بجاى تموم كردن داستان مثلا پليس رو خوب اومدى ولى اگه ميگرفتشون …
خفه شو با داستانت. چه آب و تابی دادی. دیگه یه علامت جلوی داستانهات بذار&…ی چیزی بنویس که باورانه و حقیقت داشته باشه.دوتا سی پی یو های گلگسی اس تو ،وقتی که داغ میکنه یکجا تو کونت.دیگه ننویس…ننویس به خدا…اووووووووووق…
مرسی آقا شاهین خیلی زیبا بود ولی کاش اون قسمت گذشتشو تموم میکردی تو این قسمتکه سکس نیمه شبشون بمونه واسه قسمت بعدیه چیز دیگه هم این که خیلی فاصله میندازی بین قسمت هابابا نمیگی یه ملت اینجا منتظرن…آقای گل پسر نقاشیت خیییییلی نازهابتکارت تو حلقمکلی خندیدم مخصوصا از قیافه فرزانهولی کاش دودول شاهینم کشیده بودیهه هه…
مهندس جان،جون تو با كامنتات خيلي بيشتر از داستانا حال ميكنمو اما شاهينك دمت با داستاناي تو خيلي بيشتر از داستاناي پريچهر حال ميكنم(كلأ مرد جمائت خيلي از ضعيفه جمائت سرتره)با احترام به خواهران شهوتران شهواني;-)
مهندس جان،جون تو با كامنتات خيلي بيشتر از داستانا حال ميكنمو اما شاهينك دمت با داستاناي تو خيلي بيشتر از داستاناي پريچهر حال ميكنم(كلأ مرد جمائت خيلي از ضعيفه جمائت سرتره)با احترام به خواهران شهوتران شهواني;-)
مهندس جون یدونه ای دُر دونه ایزنده باشی
افسون عزيز ممنونم از لطفتپير فرزانه ي دوست داشتني از توم ممنونمسحر بانو متشكر؛لطف شما هميشه شامل حال من بوده؛اتفاقا خواستم بكشمش ولي گفتم خوب نيست شخص اول داستان جلوي اين همهبيننده لخت باشه :lol:arc99 عزيزنظر لطفته،ممنون از محبتتLazy Mortal داداشسپاس فراوان از توجهت؛شما سروری
شاهین جان دمت گرم , واقعا سبک نوشتنت منحصر ب فرده و همین تنوعی که در فسمتهای داستان وجود داره جذابیتش رو بیشتر میکنه .علیرغم نظر برخی دوستان که از طولانی شدن داستان گله داشتن باید بگم بنظر من اگه یه داستان قوی و گیرا باشه اصلا مهم نیست که چقدر طول بکشه , هرچند جدای از طولانی بودن نباید روند کندی داشته باشه , البته بنظر این حقیر ریتم پیشرفت داستان خوبه و داره به درستی روال منطقی خودش رو طی میکنه و امیدوارم که قسمت بعدیش هم زودتر اپ بشه
ممنون شاهین عزیزهمه قسمت های داستانتو خوندم…!کارشناس نیستم تا ازت ایرادی بگیرم!در مجموع عالی بووووووووود…!
میگم مهندس گل پسرخوبه تو هم داستان تصویری بنویسی وزیر هر تصویر کمی هم شرح بدیبنظرم خوب از آب در بیاد وفکر کنم اکثر دوستان هم بدشون نیاد
داداش شيره گرفتم چي ميگي ولي واقعا درحدي نيستم كه بخوام داستان بنويسم؛درضمن من كه رابطه اي نداشتم و همرو بايد ذهني بنويسم كه فك نكنم زياد جالب ازكار دربيادفك كنم همينجا پاي داستانا يه نقد كوچيك كنم بهتر باشهخيلي ممنونم از پيشنهادت
بینظیز بود شاهین سیلور عزیز در مورد نقاشی مهندس گلپسر هم بگم اون سیاوش بود که فرزانه و پریسا رو ضایع کرد نه شاهین ولی دستت درد نکنه خوب کشیدی ولی سینه هاشونو او اونچه که شاهین توصیف کرده بود کوچکتر کشیدی. در مورد فلش بک و فلش فوروارد های داستان هم باهات موافقم واقعا هنرمندانه بود.
به نظر میرسه کامنتهای مهندس گل پسر داستان منو تحت شعاع خودش قرار داده باشه. در اینکه مهندس در نوشتن کامنتهای طنز استاده شکی نیست ولی منهم معتقدم شاید بهتر باشه که از این استعدادش در یک داستان یا به قول دوستمون یک کمیک استریپ استفاده کنه. البته به شرطی که یه کلاس نقاشی بره وگرنه با این چندتا خط و نقطه به جایی نمیرسه…هیوای عزیز شاید حق با تو باشه و همینطور که گفتی بهتر باشه که در نوشتن ادامه ی داستان خودم تصمیم بگیرم. ولی حتی بهترین نویسنده ها هم در نوشتن داستانهای دنباله دار نظر خواننده های خودشون رو لحاظ میکنن. به طور مثال نویسنده ی هری پاتر وقتی قصدش رو برای کشتن چند تن از قهرمانان داستانش در انتهای داستان اعلام کرد با اعتراض شدید خوانندگانش مواجه شد و مجبور شد که نظراتشون رو اعمال کنه. شاید بهتر باشه که منهم یک نظری میانه اتخاذ کنم…مملی عزیز خوشحالم که تا اینجا تونستم نظرت رو به عنوان یک خواننده ی حرفه ای و پیگیر تأمین کنم. ریتم و جذابیت اتفاقات پیش رو میتونه به بالا بودن سطح داستان کمک کنه. سعی میکنم این موضوع رو در قسمتهای باقیمانده بیشتر مورد استفاده قرار بدم.سپیده ی 110 عزیز خوشحالم که تونستم افرادی با سابقه ی حضور چندین هفته ای مثل شما رو جذب داستانم کنم. به طور کل من نسبت به سپیده ها دید خوبی دارم. امیدوارم در کنار سپیده 58 خودمون منتقدی خوب باشی…اما سکس اند لاو عزیز خودم. این دقت نظرت در خوندن داستان و همینطور حدسیاتی که درمورد ادامه ی اون میزنی برای من خیلی جالبه. اتفاقا منظور من از روال منطقی داستان همینه چون قصد دارم تمام این مواردی که نوشتی رو در ادامه بهش بپردازم. مهمه که خواننده بدونه چه اتفاقی برای قهرمانان داستان رخ داده که به اینجا رسیدن. اگه دقت کرده باشی توی داستان زمان حال جاییه که توی این قسمت نوشتم. بقیه داستان فلاش بکی به گذشته ست که از زبان هر کدوم نوشته میشه. قصدم اینه که خواننده رو همراه ذهن خودم به تمام نقاط قصه ببرم و همه ی سوالات رو پاسخ بدم تا هیچ نقطه ی مبهمی وجود نداشته باشه. قسمتهای بعدی داستان که شاید بلندتر از قبلی ها باشه، آبستن حوادث و اتفاقات جالبیه که به وقتش خواهید فهمید…
دختر عسلی:ممنونم،کاملا حق با شماست.ولی نمیدونم چرا نوشتم شاهین :QUEST: به هرحال ممنونم که گفتیو اما داداش شاهین:امیدوارم که کامنتام ناراحتت نکرده باشه“از این استعدادش در یک داستان یا به قول دوستمون یک کمیک استریپ استفاده کنه. البته به شرطی که یه کلاس نقاشی بره وگرنه با این چندتا خط و نقطه به جایی نمیرسه…”شاهین جان من بخاطر سرگرمی میام تو این سایت حالا بیام کار فرهنگی هنری بکنم؟درسته بیکارم ولی نه تا اون حد! :SMILE:حالا این کارم بکنم،چه سودی واسم داره؟ :QUEST:داداش حالا کارت به جایی رسیده که به تصاویر شکوه مند من میگی چندتا خط و نقطه؟ :ANGRY:پیکاسو رو من بزرگش کردم :LOL:نصفت کنم؟ :WINK:
:beer: :beer: :beer: :quest: من یه سوال دارم… هر کی اگه می دونه لطفا جوابمو بده. ممنون میشم.نمی دونم چرا هر وقت که من کامنت می ذارم کلا از سایت خارج می شم. یعنی خودش خارج میشه. می خوام بدونم آیا واسه شماها هم همین حالت پیش میاد یا اینکه این مشکل فقط مختص به منه. و اصلا راه حلی داره یا نه…؟؟! متشکرم.
حالا چرا ناراحت میشی گلپسر جانمنو ببخش مهندس جان که با این پیشنهاد الکی باعث ناراحتی تو و سیلور شدممن شما وسیلور رو دوست میدارم وارادت وافری خدمتتون دارم
گل پسر عزیز و شیر جوان گرامی باور کنین من اصلا ناراحت نشدم. اتفاقا وقتی میبینم همچین کامنتهای جالبی پای داستانم نوشته میشه که میتونه خنده روی لب خیلیا و از جمله خود من بیاره خیلی هم خوشحال میشم. مهندس عزیز منظورم از خط و نقطه توهین به شاهکارهای بی بدیلت نبود. مطمئنم که اگه بخوای میتونی یه شام اخر دیگه خلق کنی. اتفاقا من خودم نوشتن رو از همین کامنت نویسی و نقد داستانها شروع کردم . تا همین چند ماه پیش من و تکاور جون و پژمان و دریک میرزا پای ثابت همه ی داستانها بودیم و کلی هم طرفدار واسه خودمون جور کرده بودیم. حالا به دلایلی من تصمیم گرفتم که وقتم رو در نوشتن داستان بذارم و بقیه بچه ها هم مشکلات شخصی خودشون رو دارن. نمیخوام خدای نکرده فکر کنین که من اینقدر بی جنبه م که از همچین چیزهایی ناراحت بشم.الان هم دارم قسمت پنجم داستان رو مینویسم و وقتی این قسمت از لیست خارج بشه برای انتشار ارسال میکنم. امیدوارم که خوشتون بیاد…
سیلور چی بگمشدی یکه تاز بکن توایول داری داداشایول
آقا من کی ناراحت شدم؟اصن چرا احساس کردین که ممکنه من ناراحت شده باشم؟ نصفتون کنم؟ :LOL:جنبه ی من شتر 5سر کله مرغو(جهت اطلاعات بیشتر به تخم شناسی مراجعه شود) رو از پا در میاره!اونایی که گفتم شوخی بود فقط گفتم نکنه دادا شاهینو ناراحت کرده باشم که خدارو شکر اینطورم نبوددادا شیر عزیز من کی باشم که بخوام ببخشم؟اصن چرا باید ناراحت شم؟یه پیشنهاد کاملا سازنده دادی و من بخاطر همین ازت ممنونمما رفقا که این حرفارو باهم نداریم :WINK:
گفتم شاید بعضیا به کتابم دسترسی نداشته باشن تصویر شتررو آوردم:
یه تیکه از یاورم واسه خاطره داستانت برو حال کن که یاورم بهت حال داد…تمام عمر بستيم و شکستيم – بجز بار پشيماني نبستيمجواني را سفر کرديم تا مرگ – نفهميديم به دنبال چه هستيمعجب آشفته بازاريست دنيا – عجب بيهوده تکراريست دنيا…چه رنجي از محبتها کشيديم – برهنه ها به تيغستان دويديمنگاه آشنا در ين همه چشم – نديديم و نديديم و نديديم…
سبکباران ساحلها ندیدندبدوش خستگان باریست دنیا.مرا در اوج حسرتها رها کردعجب یار وفا داریست دنیا
عجب اشفته بازاریست دنیاعجب یار وفاداریست دنیامیان انچه باید باشد و نیستعجب بیهوده تکراریست دنیا…
اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن – فاصله قدر يه دنياست بين دنياي تو با منتو رفيق شاپرک ها من تو فکر گله مونم – تو پي عطر گل سرخ من حريص گوي نورمدنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني امروز – دنياي من يه کف دست روي سقف سرد يک گورمن دارم توي آدمک ها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي – من توي حيله وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي؟…*
هیوای عزیزمنظورت از این کامنت آخری چی بود ؟من ملتفت نشدم
کامنتهای پای این داستان واقعا جالب و خوندنی در اومده. یه جورایی میشه گفت از همه چیز صحبت شده. هم طنز و خنده توش بوده هم نقد و بررسی جدی و حرفه ای. هم قهر و اشتی داشته و حالا هم شعر و ترانه و حرفهای فلسفی. من همه ی اینها رو مدیون شما دوستان خوب هستم. امیدوارم همیشه داستانهایی اینجا انتشار پیدا کنه که بشه پایینش اینچنین کامنتهایی نوشت…
سیلورجانمهندس عزیزهیوااین بیت شعر روتقدیم میکنم بشما عزیزان.دوستت دارم و دانم شده ای دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانمو این یکی.ایدوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و از هردو جهانم بستانهمیشه خوش باشید
ميون اين همه کوچه که بهم پيوسته – کوچه ي قديميه ما کوچه ي بن بستهديوار کاه گلي يه باغ خشک که پر از شعراي ياد گاريه – مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاريهصداي رود بزرگ هميشه تو گوشه ماست – اين صدا لالايي خواب خوب بچه هاستکوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست – اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماستتوي اين کوچه به دنيا اومديم توي اين کوچه داريم پا ميگيريم – يه روز هم مثل پدر بزرگ بايد تو همين کوچه بن بست بميريم…
نظر لطفته شاهین جااااان…!
خوب بود باز هم ادامه بده . . . . . . . . . . .نبودم مدتی در جمع یارانشده لبریز از کامنت گذارانهمه نقد و سخن های نظامی (نظامی=دارای نظم که همانا شعر است)گهی هم فحش از رفتار خامیدرودم را فرستم بر تو شاهینمبادا روزگارت تنگ و غمگین