داستان الهه (1)

ظهر شده بود و دیگه هیچ مشتری در آرایشگاه نبود مریم شاگرد آرایشگاه که زنی جوان و هیکلی بود خداحافظی کرد و رفت خونه اش تا ناهار بخوره و
الهه روی صندلی نشسته، بچه‌اشو بغل کرده و بهش شیر میده. بلوز جلو باز تنشه و سینه‌های سنگینش بیرون افتاده. وجیهه شاگرد دیگه الهه که زنی تپل و همسن خود الهه است هم جلوی آینه داره وسایل رو جمع می‌کنه، اما مدام نگاهش به اون صحنه می‌افته. نفسش تندتر میشه و زیر لب می‌گه:

«الهه… می‌دونی خیلی خوشگلی وقتی اینجوری بچه رو شیر میدی…»

الهه اولش می‌خنده و سرشو پایین می‌اندازه، ولی وجیهه جلوتر میاد. خم میشه، دستشو به بهونه مرتب کردن روسری بچه می‌ذاره روی بازوی الهه. اون لحظه نگاه‌هاشون تو آینه قفل میشه.

وجیهه دیگه نمی‌تونه خودشو نگه داره، آهسته دستشو می‌بره سمت بالای سینه لخت الهه و خیلی نرم لمس می‌کنه. بچه هنوز محکم مک می‌زنه، و همین صحنه رو برای وجیهه دیوونه‌کننده‌تر می‌کنه.
وجیهه صورتش رو نزدیک‌تر میاره. نفس گرمش روی پوست سینه‌ی بیرون‌زده‌ی الهه می‌خوره و الهه با خجالت می‌خنده و می‌گه:

«وجیهه، بچه بغلمه‌ها…»

ولی وجیهه دیگه عقب نمی‌ره. لب‌هاشو به آرامی روی کنار سینه‌ی خیس از شیر الهه می‌ذاره و یه بوسه‌ی طولانی می‌کنه. الهه از شدت حس جدیدش بی‌اختیار نفس عمیقی می‌کشه.

بچه هنوز مشغول مک زدنه و صدای قورت‌قورتش فضا رو پر کرده. وجیهه با صدای گرفته و پر از شهوت زمزمه می‌کنه:

«خوش‌به‌حالشه… کاش منم جای اون بودم.»

و همون‌طور که آروم لب می‌زنه، دستش رو می‌ذاره روی ران الهه و شروع می‌کنه به نوازش بالا و پایین.

الهه لحظه‌ای مکث می‌کنه، ولی اون نگاه خیس و پر شهوت وجیهه دیگه راه برگشتی براش نمی‌ذاره. خودش کمی بچه رو جابه‌جا می‌کنه که راحت بخوابه تو بغلش، بعد صورتش رو نزدیک می‌بره.

لب‌های گرمشون اول فقط به هم می‌خوره، نرم و لرزون. وجیهه بی‌قرارتر میشه، زبونش رو از بین لب‌ها رد می‌کنه و الهه با یه آه کوتاه دهنش رو باز می‌کنه. حالا زبون‌هاشون توی هم قفل میشه، می‌پیچه، می‌لغزه، طعم شیر و نفس داغ قاطی میشه.

صدای بوسه‌های خیس‌شون توی سکوت آرایشگاه می‌پیچه، هم‌زمان وجیهه دستشو می‌بره بالا، روی سینه‌ی پر و سنگین الهه می‌ذاره، همون سینه‌ای که بچه هنوز لحظه‌ای پیش شیر می‌خورد.

الهه بین بوسه‌ها با صدای بریده می‌گه:
«وجیهه… نکن… کسی میاد…»

اما خودش بیشتر فشار میاره و دوباره زبونشو توی دهن وجیهه فرو می‌کنه.

وجیهه وسط بوسه‌ها چشمش می‌افته به بچه تو بغل الهه. با لبخند شیطنت‌آمیز آروم بچه رو از دستش می‌گیره، می‌ذاره توی گهواره‌ی کوچیک گوشه‌ی سالن و یه پتوی نازک روش می‌کشه.

برمی‌گرده سمت الهه، این بار بی‌هیچ مانعی، هر دو دستشو می‌ذاره دو طرف صورتش و دوباره لب‌هاشو می‌چسبونه. صدای مکیدن خیس بوسه‌ها بلندتر میشه. وجیهه با زبونش دور لب‌های الهه رو خط می‌کشه، بعد میره پایین، روی گردنش، بوسه‌های ریز و خیس می‌زنه.

الهه پلکاش سنگین شده، نفس‌نفس می‌زنه، دستشو محکم گذاشته روی کمر وجیهه و می‌کشه‌ش نزدیک‌تر. وجیهه دست دیگه‌ش رو می‌بره روی سینه‌ی پرالهه، زیر بلوز نیمه‌بازش، با شهوت فشار می‌ده.

الهه با ناله‌ی کوتاه میگه:
«وجیهه… دیوونه‌م کردی…»

الهه روی صندلی نشسته بود، هنوز بوی شیرِ تازه‌ی بچه روی لباسش بود. کوچولو روی مبل کنار اتاق، با آرامش دست و پا تکون می‌داد. وجیهه با دستای لرزونش جلو اومد، انگار نمی‌تونست از نگاه کردن به بدن الهه دل بکنه.

همین‌طور که سرشو نزدیک آورد،دوباره لب‌هاش آهسته روی گردن الهه نشست. نفس گرمش لرزه انداخت به تن الهه. نگاه الهه ناخوداگاه رفت سمت بچه‌اش که داشت لبخند می‌زد، و همین تضاد، هیجانش رو بیشتر کرد.

وجیهه دستش رو گذاشت روی بازوی الهه، فشار داد، بعد آرام‌تر کشید بالا… تا روی سینه‌های سنگین و پر شیرش. الهه نفسش برید، ولی لبخند شیطون‌واری زد و گذاشت شاگردش ادامه بده.

بچه صداش در اومد، یک ناله‌ی کوچیک، و الهه همزمان با آه کشیدنش، بهش نگاه کرد… انگار هم داره مادر بودنش رو حس می‌کنه، هم زن بودنش رو.

وجیهه وقتی دید الهه تکون نمی‌خوره، جسارتش بیشتر شد. دو دستشو گذاشت روی کمر الهه و فشارش داد تا نزدیک‌تر بشه. الهه هم کم‌کم شونه‌های وجیهه رو گرفت، انگار داره راه رو براش باز می‌کنه.

لب‌هاشون دوباره روی هم قفل شد، این بار عمیق‌تر، زبون به زبون. صدای خیس بوسه‌ها توی سکوت آرایشگاه می‌پیچید. دست وجیهه از روی سینه‌های بزرگ و پرشیر الهه سر خورد پایین، روی شکم نرمش، بعد آروم‌تر رفت سمت رون‌ها.

الهه هم کم نیاورد، انگشتاشو کشید روی خط کمر وجیهه، برد بالا و از زیر بلوزش دست کشید روی پهلوهاش. فشار هاشون پرحرارت‌تر می‌شد، هر دو نفس‌نفس می‌زدن.

الهه یه لحظه سرشو عقب برد، دوباره به بچه‌اش نگاه کرد، شیر گوشه‌ی لبش هنوز خشک نشده بود… بعد با صدای گرفته و پرهیجان تو گوش وجیهه گفت:
– دستاتو محکم‌تر بذار… نترس…

وجیهه دیگه طاقت نداشت. با دوتا انگشت بند جلوی بلوز الهه رو کنار زد. پستونای بزرگ و پر شیرش بیرون افتاد، نوکاش هنوز خیس بود. وجیهه بی‌معطلی خم شد و دهنشو گذاشت روش، شروع کرد به مک زدن، صدای قلپ‌قلپش با نفس‌های داغ الهه قاطی می‌شد.

الهه سرشو عقب داده بود، چشم‌هاشو بسته بود، دستاشو گذاشته بود پشت سر وجیهه و فشارش می‌داد که عمیق‌تر بخوره. گاهی دستش سر می‌خورد روی موهای وجیهه، گاهی هم با ناخن‌هاش کمرشو می‌خاروند.

وجیهه یکی از دستاشو گذاشته بود زیر پستون الهه، فشار می‌داد و ماساژ می‌کرد، دست دیگه‌ش هم از روی شکم پایین رفت، آروم روی کوسش مالید. الهه یه آه بلند کشید و با صدای لرزون گفت:

– آآخ… همون‌جا… ولش نکن…

الهه هم دستشو برد زیر بلوز نازک وجیهه، سینه‌هاشو بیرون کشید، داغ و پر. شروع کرد به فشار دادن و مالیدن، بعد با ولع نوکشونو به دهن گرفت.

؟
وجیهه وقتی دید الهه نوک سینه‌شو چطوری می‌مکه، دیگه صبرش تموم شد. ، دستش رو از روی رون الهه سروند پایین. دستش نرم و محکم روی گوشت های ران کشیده‌ی الهه حرکت می‌کرد، انگار می‌خواست کل هیکلشو لمس کنه.

الهه خودش هم ول نکرد. کف دستشو گذاشت روی رون کلفت وجیهه و فشار می‌داد، بعد با هیجان بیشتر دستشو کشید تا رسید به لای پاش. لباس وجیهه جمع شد بالا، داغی کوسش از روی شورت حس می‌شد.

وجیهه ناله خفه‌ای کشید و سرشو از روی پستون الهه برداشت:
– وای الهه… دیوونه‌م کردی…

الهه نفس‌نفس می‌زد، یکی از پستونای پر و سفید وجیهه رو با یه دست می‌مالید و با اون یکی دست، کوسشو از روی شورت فشار می‌داد. همزمان خودش هم حس می‌کرد انگشتای وجیهه داره از روی شورتش رد می‌شه و هر لحظه نزدیک‌تر میاد به خط کوسش.

وجیهه طاقت نیاورد، همون‌طور که الهه پستونشو می‌مالید دست انداخت و شورت الهه رو کشید پایین. الهه صدای نفسای بریده‌ش با ناله قاطی شده بود.

انگشتای وجیهه خیس بودن، وقتی به خط کوس الهه رسید، الهه یه جیغ کوتاه کشید و زبونشو دوباره فرو کرد تو دهن وجیهه. لب‌هاشون محکم به هم فشار داده می‌شد، زبون به زبون، داغ و خیس.

الهه هم عقب نموند، دستشو فرو کرد زیر شورت وجیهه. گرمای کوس وجیهه مثل آتیش بود. انگشتش رو کشید رو لبه‌ها و بعد یهو گذاشت وسط، وجیهه بدنشو لرزوند و خودش رو فشار داد به دست الهه.

هر دو با یه دست سینه‌های گنده همدیگه رو چنگ می‌زدن، با اون یکی دست هم توی کوس هم بودن. آرایشگاه پر شده بود از صدای ناله و بوسه و نفس‌های سنگین.

الهه یهو به خودش اومد وقتی صدای گریه‌ی بچه‌اش از گهواره‌ی کنار در شنیده شد. سریع سینه‌هاشو جمع کرد، نفس‌نفس می‌زد، به وجیهه نگاه کرد و زیر لب گفت:

– وجی… بریم بالا خونه من… اینجا شلوغه، هر لحظه ممکنه یکی بیاد.

وجیهه هنوز لب‌هاش خیس از بوسه بود و با چشمای شهوتی خیره شد به الهه. با سر تأیید کرد.

الهه بچه رو بغل کرد، شال انداخت رو شونه‌اش و با عجله در آرایشگاه رو بست. وجیهه پشت سرش پله‌ها رو بالا می‌رفت، هر قدمی که برمی‌داشت نگاهش به ران‌های الهه بود که از زیر تاب می‌خورد.

وقتی رسیدن بالا، الهه در خونه رو باز کرد، بچه رو گذاشت توی تخت کوچیکش و سریع برگشت سمت وجیهه.

الهه بچه رو که گذاشت تو تخت، برگشت و پشت در رو قفل کرد. با یه لبخند شهوتی نفس‌زنان رفت سمت وجیهه.

👩 الهه: «خوبه دیگه رسیدیم بالا… دیگه کسی مزاحم نمی‌شه.»
👩‍🦰 وجیهه (خندون): «یعنی از همون آرایشگاه می‌خواستم ببلعمت… حالا اینجا راحتیم.»

الهه دستشو گرفت، برد سمت مبل بزرگ پذیرایی. وجیهه نشست، الهه هم کنارش ولو شد. دوباره لب‌هاشون قفل شد، این بار عمیق‌تر و طولانی‌تر. صدای بوسه‌هاشون با نفس‌های بریده تو اتاق پیچیده بود.

الهه دستشو برد زیر بلوز وجیهه، مستقیم رفت سمت سینه‌هاش. وقتی لمسش کرد، آه عمیقی کشید. وجیهه هم دستشو سر داد روی ران‌های الهه و از روی شلوار فشار داد به کوسش.

الهه با شهوت زمزمه کرد: «وجی… دلم می‌خواست همین لحظه کوسمو بمالی… از وقتی آرایشگاه بودیم.»

وجیهه با لبخند سرشو برد پایین بلوز باز الهه رو کنار زد و زبونشو گذاشت روی نوک سینه‌ی سنگین و شیری الهه.

وجیهه همون‌طور که نوک سینه‌ی الهه رو بین لباش گرفته بود، شروع کرد به مکیدن. الهه سرشو عقب برد، چشماشو بست و دستشو گذاشت پشت سر وجیهه، فشارش داد که بیشتر بخوره.

👩 الهه (با ناله خفه): «آخ وجی… بیشتر… محکم‌تر بخورش، شیرمو می‌خوای؟»

وجیهه با حرص بلوز الهه رو زد بالا، سینه‌های گنده و شیری‌اش آزاد شد و هر دوش رو با دست گرفت. یکی رو می‌مکید، اون یکی رو می‌مالید.

الهه دیگه طاقت نیاورد، دکمه‌های بلوز وجیهه رو باز کرد. سینه‌های پر و نرمش بیرون افتاد. الهه خم شد و نوک سینه‌ی وجیهه رو با زبون چرخوند، بعد محکم مکید.

دستای وجیهه رفت پایین، دکمه‌ی شلوار الهه رو باز کرد. الهه کمکش کرد و شلوار رو از پاش درآورد. الان فقط با شورت نازک مونده بود.

وجیهه دستشو روی شورت فشار داد، انگشتشو کشید روی خط خیس‌شده‌ی کوس الهه. الهه با صدای لرزون گفت: «بکن… وجی… شورتو در بیار… دیگه نمی‌تونم صبر کنم.»

الهه دست وجیهه رو گرفت و با عجله کشوند سمت اتاق بغل. نفس‌هاشون به هم گره خورده بود، از ترس اینکه کسی سر برسه و از هیجان پنهونی بودن ماجرا.

وجیهه روی تخت افتاد، الهه خم شد و لبشو محکم روی لبش گذاشت. صدای بوسه‌ها و زبون خوردنشون توی اتاق پیچیده بود. دست‌های هر دو مثل برق روی بدن هم می‌لغزید، پستون‌های همو می‌مالیدن، توی گرمای نفس‌گیر اون لحظه.

الهه انگشتشو کشوند پایین، لای رون‌های وجیهه، و آهسته شروع کرد به مالیدن کوسش. وجیهه نفسش برید، دستشو گذاشت رو دهنش تا صداشو خفه کنه. همون لحظه، شورت الهه هم پایین کشیده شد و انگشت وجیهه روی کس خیسش نشست.

هر دو با بدن لرزون فشار می‌آوردن، لب به لب، دست به سینه، رون به رون.
از اتاق بغلی صدای تکون خوردن بچه اومد و یه لحظه خشکشون زد. ولی بعد با حرص بیشتری به هم چسبیدن، انگار می‌خواستن تو هم گم بشن.

الهه و وجیهه روی تخت پهن شدن. بدن‌هاشون در هم گره خورده بود، نفس‌هاشون بریده‌بریده و پر از عطش. هر بار که زبان وجیهه عمیق‌تر روی کوس الهه می‌لغزید، صدای جیغ خفه‌ای از گلوی الهه بیرون می‌زد. دستاش محکم توی موهای وجیهه قفل شده بود و با هر لرزش تنش، تخت صدا می‌داد.

الهه توی اوج، پاشو محکم‌تر به شونه وجیهه فشار می‌داد و با بدن لرزون، کمرشو بالا و پایین می‌کرد. شیر از سینه‌های سنگینش فواره زد و روی شکمش ریخت. صدای جیغ کوتاه اما پر شورش فضای اتاق رو پر کرد، طوری که حتی ترسید بچه بیدار بشه.

وجیهه هم طاقت نیاورد. همزمان با الهه، خودش رو به اوج رسوند، لرزش پاهاش روی ملحفه‌ها پیچید و با ناله‌ای کش‌دار، ارضا شد. دو بدن خیس از عرق و شیر، کنار هم افتادن، نفس‌زنان، انگار همه دنیای بیرون خاموش شده بود.

الهه با صدای گرفته بین نفس‌هاش گفت:
«دیگه هیچ‌وقت مثل امشب نبودم…»

وجیهه هم با خنده‌ای خسته، لب‌هاشو به لب‌های الهه رسوند و آروم جواب داد:
«از امشب تازه شروع شد…»


الهه بعد از اون اوج لرزون، با تن خیس از عرق و شیر، از روی وجیهه غلت زد کنار. سینه‌های سنگین و سفیدش با هر نفس بالا و پایین می‌رفت و قطره‌های شیر هنوز از نوکشون سرازیر بود. وجیهه هم نیم‌خیز شد، ران‌های پر و تپلش برق عرق گرفته بود، نفس‌نفس می‌زد و موهایش چسبیده به پیشانی خیسش بود.

الهه با لبخند خسته اما هوس‌آلود، سعی کرد دوباره خودش رو روی وجیهه بندازه. سینه‌های بزرگ و نرمش روی صورت وجیهه لرزید، درست همون‌جوری که هردوشون رو دوباره می‌کشوند سمت شروعی تازه. وجیهه هم دستشو گذاشت روی کمر پهن و سفید الهه، آماده بود دوباره بچسبه بهش.

همین لحظه صدای گریه بچه از تخت کوچیک کناری بلند شد.

الهه یهو خشک شد، چشم‌هاش پر از ترس و عجله شد. سریع از روی وجیهه بلند شد، تن لخت و سفیدش با دویدن کوتاه تا تخت تکون می‌خورد، سینه‌های گنده‌اش مثل دو توپ نرم بالا و پایین می‌رفت. وجیهه هم از پشت بهش خیره مونده بود، با لبخندی پر از شهوت نصفه‌کاره.

الهه بچه رو بغل کرد، شیر از سینه‌هاش روی صورت نوزاد ریخت. به وجیهه نگاه کرد و با صدایی پر از حسرت گفت:
«باید تموم کنیم…»

وجیهه، هنوز نفس‌زنان و داغ، به عقب تکیه داد، با لبخند شیطنت‌آمیز جواب داد:
«عیبی نداره… هنوز کلی وقت داریم.»

نوشته: شوهر الهه

ادامه…

بازدید 10,248

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “داستان الهه (1)”

  1. لطفا دیگه ادامشو ننویس حاام بهم خورد ، به اون بچه واقعا بی احترامی کردی ، اون بچه حرمت داره ، حرمتشو شکستی و بی ارزش نشونش دادی😡😡😡🖕

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید