خلق رازنامه (۱)

نفس های گرمش فاصله ی بین گردن و کول هامو نوازش میکرد ، پاهاش کاملا باز بود و ناخون هاش مثل چاقو توی پوست کمرم فرو رفته بود ، به قدری خیس بود که کیرم تا دیواره ورودی رحم میرفت و میومدم صدای ناله ها و نفس هامون توی فضا با موزیک بی کلام جَز گره خورده بود و این زیباترین سمفونی عمرمون بود که می شنیدیم و بدنمون خیس عرق بود جوری که وقت جدا شدن از هم کشش قطره های آب رو بین بدن هامون حس میکردیم ، از شروع سکسمون ۴۰ دقیقه ای گذشته بود و ای کاش این ۴۰ دقیقه ۴۰ قرن طول می کشید بدون اینکه خسته بشیم ، من حس کردم دارم ارضا میشم و در گوشش گفتم : عمرم ، همه کسم من دارم میام آماده ای ؟ این عادت من بود که با صدای تاییدش تمام وجودمو درونش خالی کنم دوست داشتم حس کنم بهم اجازه میده و مالک منه توی اون لحظه و منم حس کنم الان تمام وجودش آماده پذیرش منه و خودشو در اختیار من گذاشته و من هم مالک اونم .
صداش لرز داشت و پر از شهوت و تمنا بود دستاشو توی موهام برد و چنگ زد چشماشو گره زد به چشمام و با لحنی مهربون و مالکانه بهم گفت : همه کسم من همیشه آماده گرفتن توام ، میخوام آبت کل وجودمو پر کنه ، بعد از اجازه گرفتن چند ثانیه ای نگذشته بود که کیرمو محکم کوبیدم به دیواره ورودی رحمش و انگار یه هیولای زخمی رو بیدار کردم حالا اون شروع به لرزیدن کرده بود و محکم منو به خودش فشار میداد مردمک چشم هاش دیگه پیدا نبود سراسر سفیدی بود ، حالا وجودش در تسخیر من بود عین یک جسم جن زده ، با صدای بلند از ته اعماق وجودش آه میکشید ، کصش به شدت کیرمو فشار میداد و منم در همین لحظه با تمام وجود داخلش تخلیه شدم ، نفس هام به شدت تند شده بود و با صدای مردونه آه میکشیدم و در گوشش قربون صدقش میرفتم ، کمی که آروم شدیم تا چند دقیقه ای لب های همو بوسیدیم و نیم ساعتی توی بغل هم دراز کشیدیم و همو نوازش کردیم و کلی بوسه و عشق بهم دیگه هدیه دادیم و آماده شدیم برای دوش گرفتن و بعدش هم سرکار … ؛
آیدا ۲۵ سالش بود حسابدار بود و باهم دیگه توی یه مجموعه کار میکردیم البته بعد از ازدواج با پیشنهاد من به مجموعه و علاقه خود آیدا به بودن کنار من و کار کردن توی اون مجموعه به ما ملحق شد ؛ از ویژگی های ظاهری یه دختر کاملا تمام و کمال با قد ۱۶۵ و وزن ۶۰ و چشمای بینظیرش که تمام انرژی من بود ، بدن لاغری نداشت دقیقا همونی که من میخواستم نه چاق نه لاغر ؛ توپر ، ورزشکار با پوست شفاف ، دست و پای پر ، با سینه و باسن مناسب نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک ؛ از اقوام دور همدیگه بودیم ۲ سالی بود باهم زندگی میکردیم ، البته اوایل وقتی بهش پیام‌ دادم تا باهم آشنا بشیم منو رد کرد ‌و بهم گفت نمیخواد راجب این جریان بیشتر صحبت کنه اما به مرور وقتی منو بیشتر شناخت و پافشاری من باعث شد قبول کنه تا باهم بیشتر آشنا بشیم و همین اتفاق منجر به ازدواج ما باهم دیگه شد ، من ایمانم ۳۱ سالمه ظاهر خوبی دارم و خدا بهم قد و وزن مناسبی ارثیه داده ۱۹۰ قد دارم و ۱۰۰ کیلو وزنمه ورزش میکنم اما نه حرفه ای برای رو فرم موندن و خوشتیپی ؛ مهندس کشاورزی ام و توی گلخونه فعالم و به علت اینکه خیلی با گل و گیاه ارتباط دارم روحیه خوبی دارم و از داشتن آیدا احساس خوشبختی زیادی میکنم و همین حس باعث شد توی کارم موفق تر باشم و شادی در زندگی من چندین برابر بشه ، دوستان هرکسی مشکلات خاص خودش رو داره و شرایط اقتصادی به شدت برای همه سخته اما من اعتقاد دارم باید به داشته هام توجه‌ بیشتری بکنم و همین باعث شده روان آروم تری داشته باشم پس زیاد به قسمت های سخت زندگی نمیپردازم و توجهی بهشون ندارم و از لحظه تا هستم لذت میبرم ، بگذریم … ؛
همونطور که میدونید من با یه الهه ی باستانی سکس ازدواج کردم که به شدت سلیقه ی منه اما خب همه اونهایی که ازدواج کردن میدونن بعد از مدتی وقتی ینفر رو همیشه داری برات تکراری میشه و کم کم حس میکنی دنبال یه حس جدید و هیجان انگیز میگردی ، اما خب دوست نداشتم به آیدا خیانت کنم یا ببینم آیدا ازم سرد شده ، پس دست بکار شدم ، توی سایت های خارجی و داخلی میگشتم از تجربیات افراد مختلف یاد میگرفتم حتی سراغ اون سایت نارنجی مشکی معروف که جوون بودیم میرفتیم ، رفتم و دنبال یسری فانتزی های جدید که یه زوج میتونن داشته باشن گشتم تا اینکه دیدم واااای چقدر این دنیا گسترش پیدا کرده و من چقدر درگیر کار و بار بودم و نمیدونستم دنیا چخبر شده ، تا اینکه یروز توی یه سایت داخلی تبلیغ یه دکتر سکستراپ رو دیدم و بهش پیام دادم و ازش وقت مشاوره گرفتم دغدغه هامو بهش گفتم فانتزی هامو و ترس ها و نگرانی هام از گفتنشون و در نهایت ترس سرد شدن خودم و آیدا رو نسبت بهم ، خدا خیرش بده دکتر ایده ی خیلی جالب بهم داد که تا حالا به ذهنم نرسیده بود اما گفت جزییاتش با خودت و من فقط بهت پیشنهاد میدم که این راه رو تست کنی و مطمعنم زندگیت تغییر میکنه و نه تو نه خانمت دیگه برای هم عادی و تکراری نمیشید اسم ایده دکتر { رازنامه } بود که در ادامه راجبش صحبت میکنم ، آخرای اسفند بود و ما کل سال خودمونو آماده کرده بودیم که یک هفته یه کلبه رزرو کنیم توی ارتفاعات ماسال و با آیدا دوتایی بریم و یه استراحت اساسی بکنیم من گفتم بهترین زمان برای اجرای اون ایده توی همین سفر هستش پس دست بکار شدم ، رفتم بازار تهران و دوتا صندوقچه جذاب گرفتم با دوتا چشم بند و شمع و یسری وسایل دیگه و یه ساک که همه اینا توش جا بشه . عید سال ۱۴۰۴ بود و ما رفتیم اون سفری که کل سال براش آماده شده بودیم ، تو راه با آیدا سر صحبتو باز کردم و بهش گفتم :
من : عشقم حوصله داری راجب یه موضوع مهم باهات حرف بزنم؟
آیدا : چرا که نه الان حوصلم از همیشه بیشتره پرید بغلم و محکم لبو بوسید و دستشو گذاشت رو کیرم و با شیطنت گفت من دکتر توام ، توام مریض منی پس میتونی راحت راجب هر چیزی خواستی حرف بزنی در حین گفتن حرفاش آروم دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفت تو مشتش .
من : پشت فرمونما دوست نداری که برم تو دره ؟ چشم دکتر من ، من راحتم و خوشحالم دکتری مثل تورو دارم به حرفام گوش میده و منو درمان میکنه .
آیدا : نگران نباش کنترل مغزت الان تو مشت منه و منم نمیذارم بری تو دره
جفتمون شروع کردیم به خندیدن و یه بوس کوچیک از لب هم گرفتیم .
من : میدونی که من چقدر عاشقتم و تو تمام زندگی منی ، میخوام رک بگم هر حسی که دارم و میخوام بی قضاوت به حرفام گوش بدی و باهام تعامل کنی راجبش
آیدا : با شیطنت خاص خودش صداشو بچه گونه کرد گفت چشم آقا بزرگه و محکم کیرمو فشار داد و گفت سراپا گوشم هرچی بابا ایمان بگه .
من : جدیدا حس میکنم داریم تو سکس برای همدیگه عادی میشیم ، نه اینکه جذاب نباشیم برای هم ولی حس میکنم خیلی داریم تکراری پیش میریم
آیدا : بابایی خوب شد گفتی راستش تو یه جوری منو میکنی که با تمام سلول های بدنم ارضا میشم اما بقول تو یکمی افتادیم رو دور تکرار خیلی خوشحالم که اینو توام بهش رسیدی اما خیلی نگران بودم که تورو از دست بدم بخاطرش
من : جدی میگی ؟ پس چرا زودتر بهم نگفته بودی ؟ مگه دیوونم تو رو از دستم بدم دخترم ، قشنگم تورو خدا برای من خلق کرده دیگه چی میخوام از یه نفر ؟ همه چی داری برای من ولی خب این موضوع هم هست پیشنهادت چیه ؟
آیدا : آخه روم نمیشد بگم و یکمم استرس داشتم بابتش اما اگه الان تو نمیگفتی به زودی بهت میگفتم چون واقعا دلم نمیخواد از دستت بدم بابایی پیشنهادی الان ندارم یعنی بهش عمیق فکر نکردم نظر خودت چیه ؟ میخوای بریم دکتر خانواده ازش کمک بخوایم؟
همچنان که این حرفارو میزد آروم کیرمو که سنگ شده بود از شلوار در آورد و گفت بابایی ایمان کوچولو بیدار شده بود برات در آوردمش هوا بخوره ، دست کرد تو کیفش و لوبریکانتو ریخت کف دستش و شروع کرد ماساژ دادن کیرم ، نمیدونم این دختر از جنس چیه ولی خود شیطانم انقدر نمیتونه خلاق باشه و تا این حجم بکن تو برخورد کنه واقعا لقب الهه ی سکس برازندش بود .
من : عیبی نداره دخترم تو به کارت برس مرسی حواست به ایمان کوچولو هست حواست به حرفای منم باشه پس ، گفتم خیلی خوبه پیش دکتر هم میریم فقط من یه ایده ای دارم که نیاز به تحلیل و فکر دو نفره داره
آیدا : اع جدی میگی ؟ پس بابایی اگه میخوای فکر من با تو هم سطح بشه باید به آیدا کوچولو یه دستی برسونی چون نمیشه که منم باید آماده بشم !
من : چشم دخترم ، دستمو گرفتم جلو دهنش گفتم یکمی تف میخوام !

یکم آب خورد و یه تف انداخت رو دستم ، شلوارشو تا زانوش پایین کشید و یه شال انداخت روی پای خودش و دستمو هدایت کرد سمت کصش ؛
آیدا : آخیش حالا سراپا گوشم بفرمایید
من : آیدا من یه ایده دارم ، که یسری پیش نیاز داره ، یسری آمادگی ذهنی و یسری وسایل که از قبل تهیه کردمشون
آیدا : نفساش بلند شده بود و با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت مرسی که فکر همه جاش بودی منتظرم بشنوم
من : ببین اسم ایده { رازنامه } ست ؛
همزمان کصشو میمالیدم و تعریف میکردم …
رازنامه شامل چیه ؟
۱ـ سه تا قسم
۲ـ دوتا صندوقچه راز
۳ـ چشم بند
۴ـ کاغذ و قلم
۵ـ شمع رازسوز
۶ـ یه ساعت شنی ۵ دقیقه ای
توی همون حال که داشت به خودش میپیچید و دست منو صندلی ماشین پر آب کصش شده بود با چشمای درشتش با تعجب و کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت : بابا تو دیگه کی هستی اینا برای چیه ؟ اصلا چه ربطی داره اینا به سکس ما ؟
صحبتاش که تموم شد دستمو آوردم سمت دهنم و شروع کردم مزه کردن دستم و گفتم عشقم یه سوال دارم ؟ تو مگه میوه ای انقدر آبت خوشمزه ست و دوتای خندیدیم و اونم اومد سمت لبام و گفت بذار ببینم آب آیدا چه مزه ایه و شروع کرد لب گرفتن و من یه چشمم به جاده بود یه دستم رو فرمون ، کیرم تو دست آیدا و نمیدونم چجوری این مسیرو رفتم فقط میدونم کلی لذت داد بهم ؛
من : خوب گوش کن ببین چه ربطی داره به سکس ما .
۱ـ قسم ها :
باید جفتمون قبل از کار دستمونو بذاریم رو قلب همدیگه و به جون همدیگه قسم بخوریم :
قسم میخورم که جز صداقت هیچی نگم و پرده ای بین من ، افکار و فانتزی هام با عشقم نباشه
قسم میخورم با فهمیدن راز عشقم ازش ناراحت نشم و اون راز رو بین خودمون دفن کنم و خوشحال باشم که عشقم این راز رو به من گفته و هیچ قضاوتی راجبش نکنم
قسم میخورم تا قبل از درک دو طرفه و پذیرش دو جانبه هیچ اصراری به اجرای فانتزی ذهنم نداشته باشم و فقط راجبش حرف و گفتگو بکنم با عشقم
آیدا : وااای چه خفن عاشق این هوشتم دیگه ، برای همین دوست دارم ۵ تا ازت بچه بسازم همه باهوش به به چه بچه هایی بعد گفت خب ادامش کنجکاو شدم ، و دستمو کشید طرف کصش و گفت بدو به کارتم برس ماساژ من فراموش نشه !
۲ صندوقچه ها :
ببین هر کدوم از ما یسری فانتزی و خواسته داریم که فقط خودمون میدونیمش هرکدوم یه صندوق داریم که نگهدارنده راز ماست و ما این راز هارو مینویسیم و توی صندوق مخصوص خودمون میزاریم ، حالا صندوق تو دست منه و صندوق من دست تو این مهم ترین و دارک ترین افکارمونه که نمیتونیم بگیمشون ، حالا نوبت چشم بند ، نوبت هرکدوم که شد چشم بند میزنه و از صندوق راز پارتنرشو در میاره مثلا ۵ تا راز هست یکیشو در میاری ، شمع رازسوز رو روشن میکنیم ، حالا نوبت اونیه که قراره رازش فاش بشه چشم بند میزنه و آماده میشه و نفر مقابل رازش رو میخونه و بعد از خوندن در گوش طرف مقابل میگه حالا این راز تو مثلا هرچی که هست دیگه راز ماست و من قسم میخورم تا آخر عمرم در هر شرایطی ازش محافظت کنم و این راز رو به هیچ عنوان فاش و بازگو نکنم ، و کاغذ رو با شمع راز سوز میسوزونه و ساعت شنی رو برمیگردونه ، حالا به شخصی که رازش فاش شده ۵ دقیقه با چشم بند در حالت راحتی فرصت میدیم راجبش حرف بزنه و بگه چرا و جزییاتشو بیان کنه و طرف مقابل وظیفه داره بی قضاوت گوش کنه و برای طرف رازگو ساک بزنه تا ۵ دقیقه تموم بشه ؛
آیدا خشکش زده بود و به من نگاه میکرد و یهو به جیغ بلند زد و گفت : بابایی تو بهترینی فکرش دیوونم میکنه چه برسه به انجامش بابا تو خیلی نابغه ای این از کجا به ذهنت رسید ! و لبمو بوسید ، کیرمو کرد تو شلوار و خودشم صندلی رو خشک کرد و شلوارشو پوشید گفت گاز بده برو که نمیتونم صبر کنم تا امتحانش کنیم دارم دیوونه میشم بفهمم تو چه رازی داری ایمان … ؛
پایان بخش اول
× دوستان ممنون تا اینجا همراه من بودید داستان ترکیبی از واقعیت و ذهن خلاق نویسنده هستش با نظراتتون باعث بشید این مجموعه که هفتگی قراره نوشته بشه جذاب تر پیش بره حتی میتونید یسری فانتزی پیشنهاد بدید تا ایمان و آیدا در ادامه اجرا کنن ممنون از توجهتون !

نوشته: Mrsexologist

بازدید 3,479

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “خلق رازنامه (۱)”

  1. واقعا جالب بود، خیلی ایده خوبیه واسه گفتن فانتزیا به هم مخصوصا با چفت و بستی که قسم خوردن عاشقانه ایجاد میکنه، خوشم اومد، منتظرم ادامه رو بخونم و حتماااا اجرا میکنم با خانومم 👌

  2. خیلی خوب جالب بود میتونه اموزنده باشه حسابی بشدت منتطر ادامش هتسم امیدوارم زودتر منتشر بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید