صبح یک روز گرم تابستانی در کرج، تصمیم گرفتیم بریم به یکی از مراکز خرید بزرگ شهر، مثل ایرانزمین. ماشین رو پارک کردیم و وارد بوتیک لباسهای مجلسی و لوازم جانبی شدیم. هوا گرم بود و رویا یک بلوز سبک و دامن کوتاه پوشیده بود که باسنش رو برجستهتر نشون میداد. فروشندهها مشغول بودن، اما یک پسر جوون حدود ۳۰ ساله، قد بلند و عضلانی، با موهای مشکی و چشمهای نافذ، توجهمون رو جلب کرد. اسمش امیر بود، و به عنوان فروشنده کار میکرد. با لبخند گرم اومد جلو و گفت: “سلام، خوش اومدید. دنبال لباس مجلسی برای عروسی هستید؟ من امیرم، کمکتون میکنم.”
رویا با لبهای پر و ژلزدهش خندید و گفت: “آره، چیزی قرمز و جذاب، که بدنهام رو خوب نشون بده. و یه جفت کفش هم میخوام.” امیر چشمهاش برق زد و شروع کرد به حرف زدن، اول در مورد مدلهای لباس. آروم و حرفهای حرف میزد، اما نگاههاش به رویا طولانیتر بود – اول به سینههای برجستهش، بعد به باسن بزرگ و ژلزدهش، و حتی به لبهای پرش. میدیدم که حالش داره بد میشه؛ صورتش کمی قرمز شد، و تیشرت بلندش رو پایین کشید انگار چیزی رو قایم کنه. رویا متوجه شد و با چشمک آرومی گفت: “چیزی دیدی که خوشت اومد؟” امیر خندید و گفت: “شما خیلی جذابید، خانم. این لباس قرمز عالی میشه روتون.”
رویا لباس مجلسی قرمز تیره رو پوشید و بیرون اومد. لباس کامل به تنش نشسته بود، سینههاش رو برجسته کرده بود و باسنش زیر پارچه موج میزد. امیر نتونست چشم برداره؛ نگاهش از بالا به پایین میرفت، و حالا واضح بود که خیلی تحریک شده – شلوارش کمی برآمده بود و نفسهاش تندتر شده بود. گفت: “عالیه، حالا بیاید کفش امتحان کنیم تا ست بشه.” رویا روی صندلی کوچیکی تو بخش کفشها نشست، لباس مجلسیش تا زانوهاش پایین بود اما دامنش کمی بالا رفته بود و رانهاش معلوم بود. امیر یک جفت کفش پاشنهبلند قرمز آورد و زانو زد جلوش، چشمهاش هنوز به بدن رویا خیره بود. دستش آروم روی ساق پاش کشیده شد، انگار داره اندازه رو چک میکنه. رویا خندید آروم و گفت: “دستت گرمه، امیر.” امیر دوباره دست زد، این بار بالاتر، روی ران رویا، و رویا نفس عمیقی کشید اما چیزی نگفت. نگاه امیر حالا مستقیم به پایین لباس رویا بود، و حالش بدتر شد – صورتش عرق کرده بود و تیشرتش رو بیشتر پایین کشید.
من حواسم پرت شد به گوشیم، چون یک پیام کاری اومده بود و چند لحظهای مشغول چک کردنش شدم. امیر مطمئن شد که رویا مخالفتی نداره – رویا پاهاش رو کمی بازتر کرد و با لبخند گفت: “زود باش، امتحان کن.” امیر تیشرت بلندش رو پایین نگه داشت تا آلتش رو که حالا خیلی سفت شده بود، قایم کنه. آروم زیپ شلوارش رو باز کرد و آلت بزرگش رو بیرون آورد، اما زیر تیشرت پنهان کرد تا معلوم نباشه. در حالی که کفش اول رو پای رویا میکرد، آلتش رو از بغل شورت فانتزی رویا (که زیر لباس مجلسیش بود) داخل کرد. یک تلمبه آهسته داد، اما بیرون نکشید – هنوز داخل بود و تیشرت بلندش همه چیز رو پوشونده بود.
درست وقتی من برگشتم سمتشون، آلت امیر هنوز داخل کس رویا بود. جفتشون کمی استرس داشتن؛ رویا صورتش کمی قرمز شده بود و نفسهاش تند بود، چشمهاش نگران به من نگاه کرد اما سعی کرد عادی باشه. امیر هم عرق کرده بود و دستهاش کمی میلرزید، اما تیشرتش رو محکم نگه داشته بود تا چیزی معلوم نشه. رویا سریع با من حرف زد تا حواسم پرت بشه: “محمد، ببین این کفش چقدر قشنگه؟ فکر میکنی برای عروسی مناسبه؟ امیر داره کمک میکنه اندازهش رو چک کنه.” من گفتم: “آره، خوبه…” و هنوز مشکوک نبودم، چون تیشرت امیر همه چیز رو قایم کرده بود.
امیر در حالی که هنوز داخل بود، کمی تکون داد – یک حرکت آهسته و کوچک، انگار داره کفش رو تنظیم میکنه. رویا ناله آرومی کرد اما با حرف زدن پوشوندش: “آه، محمد، احساس میکنم این کفش عالی فیت میشه… داره فشار میده اما خوبه…” امیر چون خیلی تحریک شده بود، زود به اوج رسید – با یک تکون دیگه، ارضا شد و همه آبش رو داخل کس رویا ریخت. رویا همزمان لرزید و ارضا شد، و در همون لحظه حرف زد: “وای، محمد، این بهترین انتخابه… احساس میکنم دارم منفجر میشم از هیجان!” چشمهاش بسته شد برای یک ثانیه، اما سریع باز کرد و خندید تا عادی به نظر برسه. امیر حالا آروم بیرون کشید، تیشرتش رو مرتب کرد و کفش دوم رو پای رویا کرد، انگار هیچی نشده. استرسشون کم شد، اما رویا هنوز نفسنفس میزد.
رویا با لبخند گفت: “محمد، این کفش عالیه، نظرت چیه؟” امیر هم اضافه کرد: “آره، کامل ست میشه. خانم، راحتید؟” رویا چشمکی به امیر زد اما به من گفت: “آره، خیلی خوبه. امیر خیلی سریع و حرفهای کمک کرد.” من چیزی مشکوک ندیدم، چون همه چیز عادی به نظر میرسید – رویا هنوز نشسته بود و کفشها پاش بود، امیر هم زانو زده بود – و گفتم: “خوبه، برداریمشون.”
حالا هیجان مخفیانهشون تموم شده بود، اما رویا هنوز گرم و پر از منی امیر بود. لباس مجلسی و کفشها رو برداشتیم، امیر تخفیف خوبی داد و گفت: “لذت بردید، خانم.” رفتیم صندوق، پرداخت کردیم و سریع رفتیم سمت ماشین. تو پارکینگ خلوت، رویا صندلی عقب نشست، لباسش رو بالا زد، شورتش رو پایین کشید و گفت: “محمد، حالا نوبت توئه. لیس بزن، همهش رو تمیز کن – هنوز گرمه از امیر و اون لحظه هیجانانگیز.”
من خم شدم و شروع کردم به لیس زدن کسش، که هنوز گرم و پر از مزه شور امیر بود. رویا موهام رو گرفت و ناله کرد: “آه، محمد، عالیه… یادته چقدر استرسی بود وقتی برگشتی؟” طعم گرمش منو دیوونه میکرد، و رویا دوباره ارضا شد. بعدش، رویا خندید و گفت: “این بهترین خرید برای عروسی بود. امشب پست میذارم از لباس و کفش جدیدم، اما جزئیات هیجانانگیزش رو نمیگم!”
اون شب، تو خونهمون در کرج، با هم خوابیدیم و به ماجراجویی سریع و پراسترسمون فکر میکردیم. رویا حالا حتی جذابتر شده بود، با اون باسن ژلزده و لبهای پرش.
نوشته: ممد
19 پاسخ به “خرید مجلسی و کفش”
نککککش این کثافتا رو ببین به چ روزی افتادی؟چی تراوش میکنه مغزت نزن برادر نزن زررر رو میگم.در همینجا جا داره از دیت اندر کاران و ادمین های بکن تو تشکر کنم ک داستانهارو میخان قبل ثبت تو سایت تایید کنند
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣من موندم موقعی که جق میزنی هم با این ادبیات و قلم ، فکر میکنی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
تو خود تایلندم قفله جقی کو…س کش کم سن اوبی ننویس
کسشر محضطرف رو تخت ب زور جا میکنه تو کصاونوقت این وسط مغازه لباسو داده کنار تلمبه زده
خیلی تلاش کردم پوزیشن رو درک کنم نشد که نشد
امان از دست این فیلترشکنا از وقتی افتاده دست این جقیا هر فیلم سوپری که میبینن رو میان داستانش میکنن و میذارن برای مانکن کسخل، انرژیت رو بذار برای جق و سوژهی جقت😂
من نمیخوام بگم دروغ گفتی اما امیر کابل تایپ سی لاپاش بوده گمونم🤔
در حال نشسته زن تو چطور پاشو تو دستت داشتی و کیرتو کردی داخل از لای شرت و شوهر هم متوجه نشداصلا نمیتونم تصویرسازی کنم
خیلی عجیبه که زن داستان “بدنها” داره! ما همه یه بدن داریم!
چرت خالص. از اونجا که نوشتی رویا یه بلوز سبز و دامن کوتاه پوشیده بود، دیگه نخوندم و اومدم نظرات رو خوندم. دامن کوتاه وسط بازار
عالی بود ممد حون
ایدی اینستاگرام بده
خدا لعنتت کنه مغزم تسمه تایم پاره کردآخه چطوری امیر وقتی داشته کفش پای زنت میکرده همزمان کرده توشکیرش اندازه چوب بیلیارد هم که باشه انعطاف پزیریشم مث شیلنگ آتش نشانی باشه بازم نمیشه بدون دیده شدن زن تو بگایه داداش یا جنس تو عوض کن یا ساقی تو
وای دقیقا انگار ماجرای خانم من زمانی که از منزل امیر علی بیرون اومد
ريدم تو داستان كيريت جقي شيش ساله تازه خوندن نوشتن ياد گرفتي مرخرف نوشتي احمق!!!
احتمالا امیرخان قصه ما بجای کیر لوله خرطومی نصب کرده که نشسته ولی کیرش را وارد کوس کرده .خو بگو که جنابعالی یه کونی کوس ندیده ای که حتی تخیلی هم از کوس نداری
دیوس ملت رو چی فرض کردی دقیقا همون خودتی + جاکش + جای 🖕😏
مگه میشه؟ مگه داریم؟
خیلی تصور کردم نمیشه اصلا نمیشه اینکه میگی در لحظه کیرس توی کسش باشه توی مغازه جلوی تو که مخفی باشه کاش میگفتی توی اتاق پرو پشت میزش یا هرچیزی دیگه